سریال ترکیسریال ترکی ستاره شمالیسریال ستاره شمالیفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی سریال ستاره شمالی را می خوانید: سریال ستاره شمالی روایتی از زندگی دختری تنها به نام ستاره را در یکی از روستاهای شهر اُردو، به تصویر کشیده است. این پروژه از ماه سپتامبر سال ۲۰۱۹ شروع به پخش شده و توانسته است با موضوع جالب و به نمایش گذاشتن مناظر زیبای شمال ترکیه مورد توجه بسیاری از بینندگان قرار بگیرد.

2505595 810x458 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی

قسمت هفتم سریال ترکی ستاره شمالی

فاطمه برای خوشگذرانی بیشتر چند نفر را آورده که موزیک میزنند و خودش هم میرقصد….برای خواندن ادامه داستان به لینک بالا مراجعه کنید

609f82705cf3b01df89ea57a - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت ۷ سریال ترکی ستاره شمالی

قسمت ششم سریال ترکی ستاره شمالی

کوزی بیرون قبرستان با پنبه حرف میزند .پنبه میگوید که من از آقا صالح حلالیت گرفتم و میخواهم ازدواج کنم….برای خواندن ادامه داستان به لینک بالا مراجعه کنید.

kuzey yildizi ilk askrsquotan huumlzuumlnlendiren haber show tvrsquode umulmadik karar final kapiyi ccedilaliyor - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی

قسمت پنجم سریال ترکی ستاره شمالی

شرف آماده می‌شود و تفنگش را برمیدارد و با عده ای از اهالی به خانه یاشار میروند.او بی خبر از همه چیز خوابیده و با سروصدای شرف و مردم بیدار میشود و به تراس خانه میرود….برای خواندن ادامه داستان به لینک بالا مراجعه کنید.

5e9b314d2269a219c01e543f - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی

قسمت چهارم سریال ترکی ستاره شمالی

فریده کنار دریا است که گوشی اش زنگ می‌خورد. پشت خط، عمر، عشق فریده است….برای خواندن ادامه داستان به لینک بالا مراجعه کنید.

kuzey yildizi ilk ask yeni sezon 37 bolum izleme 13705208 6045 amp scaled - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت ۴ سریال ترکی ستاره شمالی

قسمت سوم سریال ترکی ستاره شمالی

ییلدیز با همان حال ناراحتش منتظر بود که کوزی یک جمله خوب بگوید،از دوست داشتن او بگوید،یا اظهار پشیمانی کند،اما کوزی میگوید…برای خواندن ادامه داستان به لینک بالا مراجعه کنید.

2996942 1920x1080 scaled - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت ۳ سریال ترکی ستاره شمالی

قسمت دوم سریال ترکی ستاره شمالی

در روستا جشن عروسی است.ییلدیز هم آنجا رفته است و چند مرد به او نامه های عاشقانه میدهند که او همه را پاره میکند.داماد او را میبیند و به عروس اعتراض میکند که چرا او را دعوت کرده است. وقرار بوده که از هردو طرف دعوت نکنند، چون شرف هم دوست پدر او هست.ییلدیز از دوستش که او را دعوت کرده، تشکر میکند و از آنجا میرود.
صفر،وسایل خوراکی را که کوزی خریده بود، به خانه میاورد.او با بیحوصلگی به ناهیده میگوید که کوزی بعد از سالها برگشته است.
یبلدیز شب به خانه برمیگردد و دم در میبیند که چراغ خانه کوزی روشن است.او فکر میکند که شاید دزد آنجا رفته است،تفنگ اش را برمیدارد و با لگد به در میزند و وارد خانه میشود.سه دختر که آنجا هستند ، می‌ترسند.
ییلدیز میپرسد که « شما کی هستید و اینجا چکار دارید؟»
آنها جواب میدهند که اینجا خانه ما است.خانه پدر بزرگ ما هست و ما دختران کوزی هستیم.
ییلدیز با شنیدن اسم کوزی و فهمیدن موضوع، چند لحظه شوک میشود و اشک به چشمانش می آید.او میگوید : چون سالها اینجا کسی رفت و آمد نداشت، فکر کردم شاید دزد آمده باشد.او به خانه اش برمیگردد و درحالیکه مضطرب شده،گریه اش میگیرد. او مدالی را از گردنش در می‌آورد و باز میکند که در آن عکس کوزی و یک حلقه انگشتری هست.انها را نگاه میکند و دوباره میبندد.در میزنند و ییلدیز در را باز میکند و میبیند که ناهیده است.او دم در خبر میدهد که عشق ات برگشته است.ناهیده،در حالیکه وسایل خرید کوزی را به آنجا آورده,به ییلدیز میگوید که تو هنوز هم بعد از سالها او را دوست داری.ییلدیز می‌گوید: «نه…من ازش متنفرم. وقتی که اون یهویی رفت و ازدواج کرد،من مثل احمق ها ،سالها حلقه او را در دستم داشتم.من نسبت به او خشم دارم».ناهیده میگوید که بالاخره بعد از سالها همدیگر را می‌بینید و این سرنوشت است.
ییلدیز میگوید :« او سه تا دختر دارد و آنها را اورده .دیگر چیزی به اسم ما وجود ندارد.حتما بزودی زنش را هم میاورد.»

kuzey yildizi pintati01 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت دوم سریال ترکی ستاره شمالی

ناهیده میخندد و تعریف میکند که صفر او را در قایق دیده و در آب انداخته است و من هم وسایل خرید او را که صفر به خانه آورده بود، ابنجا اوردم.حتما برای دخترهایش وسایل ضروری خریده است. ناهیده مقداری هم مواد خوراکی از خانه ییلدیز برمیدارد و به در خانه کوزی میرود.او در حالیکه دستانش پراست،در را با پا باز میکند و وارد میشود و به آنها میگوید که من دوست هستم و مواد خوراکی آورده ام.فریده میگوید که از وقتی ما اینجا امده ایم،همه با ما مثل دشمن رفتار میکنند.دخترها با اشتها از مواد غذایی میخورند.ناهیده علت رفتار مردم با آنها را مربوط به پدرشان میداند.در این موقع کوزی با لباسهای خیس وارد میشود و در برابر سوال دخترها، میگوید که یک دوست قدیمی را دیده است.
بعد از خوابیدن دخترها، ناهیده و کوزی با هم صحبت میکنند و ناهیده به او خوشامد میگوید و ادامه میدهد که باید منتظر بلاهایی که بسرت میاید ، باشی.کوزی عقیده دارد که همه به این وضع عادت میکنند و مساله ای پیش نمیاید.
کوزی میپرسد : « ییلدیز از آمدن ما خبر دارد؟ » ناهیده جواب مثبت میدهد و میگوید که تقدیر باعث شده که بعد از سالها اینطور شود.
کوزی میپرسد:«کس دیگری به زندگیش نیامده؟ » ناهیده جواب منفی میدهد.
روز بعد ، ییلدیز و کوزی ،هردو دنبال هیزم می‌گردند و مقداری هیزم جمع می‌کنند. آنها روی پل بالای رودخانه با همدیگر روبرو میشوند.بعد از چند لحظه ، کوزی میخواهد با او احوالپرسی کند اما ییلدیز عصبانی است و به او بدو بیراه میگوید..و با پرخاشگری به کوزی میفهماند که باید از آنجا برود. ‌کوزی هم از کوره در میرود و می گوید که اینجا خانه من هم هست و اگر نمی خواهی مرا ببینی، تو برو.
آنها با هم جنگ لفظی میکنند و ییلدیز میخواهد او را در آب رودخانه بیندارد..که خودش هم همراه او در آب میفتد . آنجا هم ییلدیز برایش خط و نشان میکشد که دیگر مقابل او سبز نشود.کوزی او را متهم به لجبازی میکند.
شرف و زنش امینه، به خانه یاشار ،پدر ییلدیز میروند .یکی از گاوهای شرف توسط او گرفته شده و شرف برای پس گرفتن آن ، پیش او میرود.شرف فکر میکند که یاشار گاو او را کشته است و تهدید به تلافی کردن میکند.
خانه ییلدیز و کوزی بهم نزدیک است و با هم همسایه هستند.وقتی کوزی دوباره با لباس خیس به خانه برمیگردد،دخترها از او در این باره سوال میکنند و میخواهند علت نفرت ییلدیز از او را بدانند.کوزی میگوید که نمی خواهم راجع به اوچیزی بشنوم وشما هم لازم نیست با اوحرف بزنید و با عصبانیت به اتاقش میرود.
روز بعد، حنیفه ،زن یاشار ،که مادر ییلدیز است، پیش امنیه میرود و گاو آنها را تحویل میدهد و با همدیگر شوخی میکنند .و بعد برگشتن پسر امینه را به او خوشامد میگوید.
امینه نگران این است که شاید ییلدیز آسیبی به کوزی بزند، اما حنیفه این کار را رد میکند.

قسمت اول سریال ترکی ستاره شمالی

این داستان درباره کوزی است.خانواده کوزی در استانبول زندگی میکنند.کوزی سه دختر به نامهای فریده، امینه و کوگچه دارد.
وقتی که مادر آنها یک نامه کوتاه مینویسد و ترکشان میکند، زندگی جدید آنها شروع میشود.
نامه ای که مادرشان بجای عذرخواهی از آنها،میگوید که پولی که از شرکت برمیدارد، کلا متعلق به خودش است.باور کردن آن نامه آسان نیست،مخصوصا که در آخر نامه میگوید که من نه از شما، بلکه از پدرتان جدا میشوم و زمانش که برسد ،من در کنارتان خواهم بود.
سه دختر نامه را میخوانند و ناراحت و عصبانی میشوند.کوگچه میگوید که مادرمان به بابا خیانت کرده و پولها را هم برداشته و رفته است.فریده که بزرگتر است میگوید مادررفته ولی ما کنار پدرمان میمانیم.کوکچه میگوید که ما دو و نیم میلیون لیره کم داریم.کوزی به آنها میگوید که نگران نباشند و او مسایل را حل میکند.کوزی باور دارد که میتواند اینکار را بکند و با تمام وجود برای شرکت کار میکند،اما درست کردن کارها و اعتباری که مادر از بین برده بود، کار راحتی نیست.پروژه های او را به دلیل عدم اعتبار کافی ،رد میکنند.
کوزی با دوستش چتین،دراین مورد حرف میزند و او کوزی را تشویق میکند که از یک نزول خوار ،پول قرض کند تا کارهایش را انجام دهد و میگوید که ضامن او میشود.کوزی به ناچار قبول میکند و فکر میکند که در مسیر خوشبختی است، در حالیکه در مسیر بدبختی قدم برمیدارد و نمیداند کسی را که دوستش تصور میکند،روزی دشمنش میشود.
پولهایی که کوزی میگیرد،کافی نیستند و امورات بدتر میشوند و کوزی نمی تواند قسط ها را پرداخت کند.چتین به او می‌گوید که خانه قدیمی مادرش را میفروشد و موضوع را حل میکند،اما در ازای آن درخواستی از کوزی دارد. چتین میگوید که من بنام خدا وسنت پیامبر، دخترت فریده را از تو خواستگاری میکنم.کوزی با تعجب میگوید که تو‌ مثل عموی او هستی.اما چتین اعتراف میکند که از وقتی که فریده را دیده ،عاشقش شده است‌ و اگر کوزی قبول کند ،فریده هم مخالفتی نمی کند.کوزی عصبی میشود و با سرش محکم به صورت او میزند و میگوید که دیگر اسم فریده را نیاورد و او دختر فروشی ندارد.
چتین‌‌ بعد از رفتن او،تلفن می زند و میگوید که کارهای توقیف اموال را شروع کنند.کوزی از هر طرف تحت فشار قرار میگیرد.
فریده که خواهر بزرگتر است،سعی میکند جای مادر را برای خواهرانش پر کند. آنها با هم سر لباس بحث میکنند و فریده به آنها اطلاع میدهد که از مدرسه نامه آمده است که اگر این ماه هم قسط شهریه را پرداخت نکنند،دیگر نمی توانند به مدرسه بروند.

ky yeni 16x9 1536x864 1 scaled - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت اول سریال ترکی ستاره شمالی

در این موقع در میزنند و فریده در را باز میکند و میبیند که چند نفر مرد از دایره اجرا هستند و میگویند که به علت بدهی های آقای کوزی ملا اوغلو،توقیف اموال او را شروع میکنند. آنها وارد خانه میشوند و اشیا و وسایل را قیمت گذاری میکنند .کوزی پیش آنها می‌رود و میفهمد که اینکار از طرف چتین صورت گرفته است.کوزی عصبانی میشود واسلحه اش را برمیدارد و میخواهد برود که فریده جلوی او را میگیرد و‌ میگوید : چتین با من حرف زده و من همه چیز را میدانم. اگر تو او را بزنی،چه اتفاقی برای همه ما میافتد؟ ما به تو احتیاج داریم. کوزی آرام وقانع میشود.
آنها همه وسایل را میبرند و خانه خالی میشود.شب آنها با هم حرف میزنند و کوزی میگوید که جایی را می‌شناسد که قبلن ازش فرار میکرده است،اما فعلا امن ترین جا برای آنها هست.
فردای آنروز،اولین روز زندگی جدیدشان است. آنها به روستایی دوردست میروند که مربوط به گذشته کوزی است. آنها زود میفهمند که مردم آن روستا،مشتاق آنها نیستند.مخصوصا یکی از آنها،اصلا موافق آمدن خانواده کوزی نیست.
در روستا مراسم جشن و‌ رقص هست و‌ ییلدیز هم میرقصد.
کوزی و دخترهایش سوار اتوبوس هستند.فریده کنار کوزی نشسته و از اومیپرسد که چرا با پدرش قهر هستند.کوزی می‌گوید که چون او استانبول رفتن و مادرش را انتخاب کرده است و آن روستا و خانواده و قولهایی‌‌ را که داده بود، همه را ترک کرده، و ادامه میدهد که من قلب آنها را شکستم.
صفر،برادر ییلدیز،مایل است که او ازدواج کند و به زنش ناهیده ،میگوید که با او حرف بزند و بگوید که دکتر گورجی او را دیده و پسندیده و میخواهد خواستگار بیاید.ناهیده مسأله را به ییلدیز میگوید، ولی او عصبانی میشود ومیگوید که من قصد ازدواج با هیچکس را ندارم و از بیست سال قبل‌،تصمیم گرفتم که ازدواج نکنم.
ناهیده سعی می‌کند که او را راضی کند که حداقل یکبار او را ببیند، چون مردم پشت سرش حرف میزنند.
یبلدیز به درمانگاه میرود و دکتر گورجی را میبیند و به او میگوید که من مثل خواهرت هستم و اهل ازدواج با تو نیستم.
کوزی با دخترهایش در روستا مورد بی محلی مردم قرار میگیرند. آنها نزدیک خانه پدرش میروند و کوزی به دخترهایش تذکر میدهد که در خانه پدربزرگ،اگر هر حرفی شنیدند،ناراحت نشوند و جواب هم ندهند.

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۱۰ میانگین: ۴.۲]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن