سریال افراشبکه یکفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما

سریال افرا جدیدترین اثر کارگردان مجموعه “پدر” است؛ بهرنگ توفیقی بعد از مجموعه “آقازاده” در نمایش‌خانگی به تلویزیون برگشته و این بار به تهیه‌کنندگی مشترک مجید مولایی و محمدکامبیز دارابی در شمال کشور، شهرک دفاع‌مقدس ، بیمارستانی در تهران مراحل ساخت مجموعه‌ای را پیش برد که خیلی درباره محتویات و ماجراهایش حرفی به میان نیامده است. مهدی سلطانی، پژمان بازغی، مینا وحید، روزبه حصاری، فریبا متخصص، اسماعیل محرابی، پیام دهکردی، علیرضا آرا، نسرین بابایی، محمد صادقی، هامون سیدی، سارا باقری، مهرداد بخشی، آریا دلفانی، فهیمه مؤمنی، بهمن صادق حسنی و … گروه بازیگران سریال افرا را تشکیل می‌دهند.

1400052411055126523390314 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا

خلاصه داستان سریال افرا

«در پگاه مه آلود یک روز پاییزی، در زیر شاخه های پرشکوه افرا، فرزندی زاده می شود؛ حاصلِ وصلتِ شومِ اخلاق و منفعت. چشمانِ پیرِ افرا، یگانه شاهدِ این راز در اعماق جنگل است. شاهدی که آموخت در نگاه عاشقانه به زندگی، فقط صاحب تنهایی خویشی. هیچکس نبودن، اولین و آخرین قانون کتاب عشق است….».


1 scaled - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۷

خلاصه قسمت هفتم سریال افرا

پیمان دم در خانه حاج محمود میره و هرچی به مائده زنگ میزنه میبینه جواب نمیده و بهش پیام میده میگه اگه جواب ندی زنگ در خونتونو میزنم، مائده همان موقع میاد دم پنجره اتاقش و میبینه که جلو در خونشون وایساده بهش پیام میده که ما دیگه نمیتونیم همدیگرو ببینیم. پیمان در جواب بهش میگه با دوتا دعوا جا زدی؟ مائده میگه ما به درد هم نمیخوریم برو پی زندگیت، پیمان میگه تا وقتی تو چشام نگاه نکنی نگی دوسم نداری نمیرم، مائده دم پنجره اتاقش میاد و نگاهش میکنه و بهش میگه دوست ندارم برو پی زندگیت و قطع میکنه. پیمان که حالش گرفته شده سوار موتورش میشه و میره. مائده با حالی داغون گریه میکنه. فردای آن روز مهتاب به آزمایشگاه می رود تا جواب آزمایشش را بگیرد که بهش میگن مبارکه مهتاب شوکه میشه و میگه امکان نداره مسئول این ازمایشگاه کجاست باید باهاش حرف بزنم. مهتاب با مسئول آزمایشگاه حرف میزنه و میگه امکانش خیلی پایینه که اشتباه باشه ولی چشم یکبار دیگه آزمایش میگیریم و همین امروزم جوابشو بهتون میگیم. مهتاب وقتی تو ماشینش میشینه گریه میکنه و با دوستش در تهران تماس تصویری میگیره و ماجرارو میگه که حامله ست همه چی ریخته بهم، دوستش بهش میگه پیش دکتر بره ببینه وضعیت چجوریه. مادر مائده پیشش میره تا ببینه مائده در چه حاله که هرچی صداش میزنه، مائده تکان نمیخوره مادرش استرس میگیره و داد میزنه میگه محمووود. حاج محمود و پروین، بچه شان مائده را به بیمارستانی که مهتاب اونجا کار میکنه میبره.

حاجی به مهتاب زنگ میزنه و میگه مائده حالش بده شده اوردیم بیمارستان امروز میای اینجا یا نه؟ که مهتاب میگه الان میام. وقتی به بیمارستان میرسه حاجی ازش میپرسه حال مائده چطوره؟ چیشده؟ مهتاب میگه حمله عصبی بهش دست داده چیزی نیست ولی امشب باید بمونه اینا، خودم امشب شیفتم میمونم بالاسرش ولی الان باید برم جایی سریع برمیگردم. مهتاب پیش یه دکتر که دوستش هست میره و بهش میگه یکی از دوستاش ۲ماهه حامله ست میخواد سقط کنه میشه یا نه؟ دکتر بهش میگه چند سالشه؟ مهتاب میگه حدودا ۳۲،۳۳ دکتر بهش میگه ریسکش خیلی بالاست اگه از من میشنوی بهش بگو این کارو نکنه چون امکان داره دیگه بچه دار نشه و از نظر شرعی هم حرامه. مهتاب وقتی به بیمارستان برمیگرده با مائده حرف میزنه و مائده بهش میگه که کسیو دوست داره ولی چون داداشش شاگرد باباست، بابا میگه به درد هم نمیخورین. مهتاب میگه فکر نمیکنی یخورده زوده واسه این کارها؟ مهتاب با حاج محمود حرف میزنه و میگه عموجان اگه مائده با این پسره دیده شده باشه بهتره که الان بیان خواستگاری یه جواب درست حسابی بهشون میدین قضیه تموم میشه بزارین خود مائده ببینه که به دردش نمیخوره فردای روز نگه پدرم برام تعیین تکلیف کرده، حاجی میگه این پسره پاش به خونمون باز بشه دیگه قطع نمیشه.

پیمان که تو عروسیه به مائده پیام میده میگه چرا جواب نمیدی نگرانتم، مائده میگه حالم بد بود بیمارستانم و پیمان به سمت بیمارستان میره وقتی میرسه حاجی او را جلوی در بیمارستان میبینه. پیمان به زور ۱ دقیقه وقت میخره و میره پیش مائده و میگه چیشدی؟ مائده میگه فشارم افتاده چیزی نیست فردا مرخصم. فردای آن روز حاجی به مهتاب زنگ میزنه و میگه یجوری به مائده بگه که بیان خواستگاری. یه فردی وارد اتاق حاجی میشه و میگه واسه خرید برنج اومدم حاجی چندتا سوال ازش میکنه که در آخر بهش شک میکنه و میگه من نمیفروشم. مهتاب موقع رفتن به بیمارستان به مسعود میگه با عمو حرف زدم راضی شده پسره بیاد خواستگاری، مسعود میگه اصلا چه دلیلی داره بیان؟ مهتاب میگه اونش دیگه به من ربط نداره خود خودتون میدونین من فقط گفتم حالا که باهم دیده شدن بهتره که بیان خواستگاری و میره…

1400052411062057823390334 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
قسمت ۶ سریال افرا

خلاصه قسمت ششم سریال افرا

مسعود با علیرضا تو جنگل دردودل میکنه و میگه من یه اشتباهی کردم ۵ سال پیش که الان توش موندم. علیرضا ازش میپرسه چه اشتباهی؟ مسعود میگه اول زندگیمون مهتاب گفت بریم تهران من بهش گفتم بزار یک سال بگذره بعد باهم میریم تهران، الان ۵ سال گذشته، علیرضا میگه این که خوبه برو تهران چرا نمیری؟ مسعود میگه من این همه واسه این جنگل زحمت کشیدم جونم بهش بسته ست نمیتونم برم تهران. مسعود به خانه میره، وقتی سمت گل و گیاهاش میره میبینه مهتاب احضاریه دادگاه را اونجا گذاشته. ازش میپرسه این چیه؟ مهتاب میگه احضاریه ست چون دیگه میدونم چیا واست مهمه گذاشتم اونجا تا زودتر ببینیش، مسعود میگه خیالت راحت به موقع میام فقط رفتیم دادگاه از شبش دیگه تو این خونه نیا که عادت کنم کم کم و به بیرون میخواد بره که مهتاب میگه شام درست کردم مسعود میگه نمیخورم که دستپختتم از یادم بره و میره.  حاج محمود میره تو اتاق مائده و بهش میگه یه خواستگار پیدا شده خیلی پسر خوبیه مائده میگه من اصلا به ازدواج فکر نمیکنم خیلی زوده واسم هنوز ۲۰ سالم نشده، حاجی میگه واسه همین اومدم بهت بگم ببینم تصمیمت چیه مائده میگه نه نمیخوام ازدواج کنم شما که همیشه می گفتین تا وقتی که نخوام به هیچکس اجازه نمیدین بیاد، حاج محمود میگه نظرم عوض شده.

تو دادش وحید میشناسی؟ مائده میگه آره همکلاسیمه تو دانشگاه. حاجی میپرسه چقد میشناسیش؟ مائده میگه در حد همکلاسی میشناسمش برای چی؟ حاجی میگه خوب خداروشکر خیالم راحت شد امروز وحید اومد خواستگاری کرد تورو برای داداشش حالا خودم جوابشونو میدم دیگه و میره. مائده گوشی قبلیشو از مادرش میگیره و به پیمان زنگ میزنه و میگه یک رب دیگه سر میدان باش ببینمت بریم دانشگاه. مهتاب به دادگاه میره که میبینه مسعود اونجا منتظرشه. بهش میگه به خاطر طلاق زود خودتو رسوندی. مهتاب و مسعود به داخل دادگاه میرن، هیچ کدام از آنها از ته دلشون راضی نیستن، مهتاب برای ترسوندن تا به اینجا اومده و مسعود فکر میکنه مهتاب دیگه نمیخوادش به خاطر همین نمیخواد اذیتش کنه، هر دو امضاء میکنن. مسعود به جنگل میره و به خاطر حال روحی نامساعدش با همه دعوا میکنه. مهتاب به دفتر خانه ازدواجشان میرود تا وقت بگیرد برای طلاق و مدارک لازم را بپرسد. مائده سر قرار با پیمان میرود و سوار تاکسی میشوند و به سمت رشت راهی میشوند. بعد از مدتی حاج محمود پشت تاکسی میچسباند و بوق ممتد میزند. تاکسی بالاخره میزنه کنار و حاجی مائده را پیاده میکنه و میگه برو تو ماشین. حاجی بعد از پرداخت کرایه اش میره .

تو مسیر مائده میگه ما اتفاقی سوار یه تاکسی شدیم. حاجی میگه منو احمق فرض کردی؟ اگه قرار باشه بچه ها بتونن پدراشونو رنگ کنن که سنگ رو سنگ بند نمیشه. دیگه نمیخواد درس بخونی دیگه حق نداری پاتو از خونه بیرون بزاری، مائده میگه بابا من که کاری نکردم، من ۳ساله دارم این راهو میرم و میام ۳ترم دیگه مونده درسم. حاجی میگه اگه انقد درس واست مهمه درس بخون یه جا دیگه برو هرجا جزء این دانشگاه. مسعود وقتی به خانه برمیگرده میبینه مهتاب داره لباساشو جمع میکنه، ازش میپرسه چیکار میکنی؟ مهتاب میگه کاری که باید بکنم مگه تا امشب بهم وقت ندادی؟ مسعود میگه حالا من عصبی بودم یه چیزی گفتم این وقت شب کجا میخوای بری؟ مهتاب میگه به خودم ربط داره یه جایی میرم بالاخره. مسعود میگه من که معذرت خواهی کردم ازت بابت اون حرفم الانم من میرم تو بمون خونه بعد از اون محضرخانه کوفتی هم تا هروقت خواستی بمون بعد هرجا خواستی برو منم نمیام خونه. فقط نزار پدرم روی پیشانیم برچسب بی غیرتی بزنه، و از خانه بیرون میره و مهتاب کلافه میشه..

1400052912010755223442984 1 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
قسمت ۵ سریال افرا

خلاصه قسمت پنجم سریال افرا

پیمان به مائده زنگ میزنه اما میبینه گوشیش خاموشه و با عجله به دانشگاه میره. مائده دوستش او را تو سلف دانشگاه میبینه و بهش میگه امروز دوشنبه بودرچرا نیومدی سر کلاس؟ مائده میگه حوصله نداشتم، دوستش میپرسه چرا گوشیت خاموشه؟ نمیگی آدم نگران میشه؟ مائده معذرت خواهی میکنه و میگه گوشیمو دادم درست کنن، ازش میپرسه مائده خوبی؟ اتفاقی افتاده؟ که مائده طبیعی رفتار میکنه و میگه نه چیزی نشده. از مقامات تهران برای جلسه ضروری با محیط بانان گیلان میان. تو جلسه از آبرویی که رفته حرف میزنن و میگن این عکسایی که از جنگل شما داره میاد بیرون آبروی مارو برده، مسعود که خودشو کنترل کرده در آخر با عصبانیت میگه مثل اینکه شما بیشتر از اینکه نگران حیوانات این جنگل باشین نگران آبروتونین، مافوق مسعود سعی میکنه آرومش کنه و میگه بفهم داری به کی چیو میگی.

مسعود میگه مگه دارم چی میگم؟ ایشون هی میگه کم کاری کردین، من چندبار بهتون زنگ زدم بهتون نامه زدم که تجهیزات بفرستین؟ برین ببینین خارجیا واسه جنگلاشون چندتا دوربین گذاشتن که یه چیتا از بین نره بعد ما ازتون یه ماشین میخوایم که فقط راه بره توجه نمیکنین بعد میاین با این کت و شلوارهایی که پولش بیشتر از حقوق یه ماه نیروهای اینجاست حرف از آبروتون میزنین؟ و از اتاق بیرون میاد. پیمان به کتابخانه دانشگاه میره تا با مائده حرف بزنه. بهش میگه چرا گوشیت خاموشه؟ مائده میگه مسعود همون روز ازم گرفت پیمان میگه الان نه میتونم باهات حرف بزنم نه میتونم ببینمت الان باید چیکار کنیم؟ مائده میگه همه چیزو به مسخره بازی میگیری مثل اینکه نمیدونی چه اتفاقی افتاده خودتو تو آینه دیدی؟ پیمان میگه باید چندتا مشت میخوردم از داداشت که خوردم چیزی نشده که مائده میگه باید چند وقت همدیگرو نبینیم پیمان قبول نمیکنه و میگه من نمیتونم میرم با بابات خودم حرف میزنم مائده میگه نه نباید اینکارو بکنی ولی نظر پیمان عوض نمیشه. وحید با برادرش میرن ماشینشونو میفروشن برای خرید و فروش برنج.

وحید تو ماشین از حاج محمود دخترشو برای پیمان خواستگاری میکنه اما حاج محمود حرف را عوض میکنه و چیزی نمیگه. موقع خداحافظی وحید سوالشو دوباره میپرسه که حاج محمود بهش میگه اگه الان به اینجا رسیدی و همه میگن با حاج محمود فروزش نشست و برخواست داری، درسته که به خاطر همت خودت بوده اما یادت نره کی تو رو به اینجا رسوند و همیشه یادت بمونه که چی بودی که الان به این رسیدی این باعث میشه که لقمه اندازه دهنت برداری و میره خانه. وحید که خیلی ناراحت شده از این رفتار حاجی به پیمان زنگ میزنه و میگه اگه این دختره بهت سلامم کرد جواب سلامشو نمیدی پیمان میپرسه حرف زدی؟ که وحید میگه آره که ای کاش حرف نمیزدم. تو جنگل شکارچی میاد اما نمیتونن باز هم دستگیرش کنن. مسعود با مهتاب به جلسه مشاوره میرن اما مسعود حاضر به حرف زدن نمیشه و میگه اگه نمیخواد زندگی کنه با من، من زورش نمیکنم. مهتاب وقتی به خانه میره با دوستش تماس تصویری برقرار میکنه و میگه میخوام بیام تهران، دوستش سعی میکنه که منصرفش کنه و بچسبه به زندگیش ولی مهتاب میگه این دفعه میخوام تا تهش برم میخوام بشم مثل خودش دوستش میگه یعنی چی؟ مهتاب میگه یعنی واسه کسی تب کن که واست بمیره.

وحید تو اتاق حاج محمود هستش که یکدفعه پیمان میاد اونجا، وحید بهش میگه تو اینجا چیکار داری؟ پیمان به حاجی میگه من با شما کار دارم، وحید بهش میگه برو تو محوطه الان میام که حاجی میگه ولش کن تو برو به کارها برس تا نگفتم نیا تو. پیمان میگه اومدم دخترتونو ازتون خواستگاری کنم حاجی میگه ولی دخترم قصد ازدواج نداره پیمان میگه از خودشون بپرسین اگه گفت نه دیگه مزاحم نمیشم ولی اگه گفت آره شما مشکلی ندارین؟ حاجی بهش میگه من نگفتم مشکلی ندارم من میگم لقمه اندازه دهنت بردار، پیمان میگه ما همدیگرو دوست داریم حاجی میره سمتش و میگه تو چه غلطی کردی؟ چی گفتی؟ پیمان میگه من و مائده همدیگرو دوست داریم حاجی یه چک میزنه تو گوشش که وحید میره تو و پیمانو میندازه بیرون حاجی میگه بزرگتر بالاسرت نبوده که اینجوری شدی وحید بهش برمیخوره ولی چیزی نمیگه. وحید به اتاقش میره و وسایلشو جمع میکنه و با حاجی تسویه میکنه و میگه در ضمن پیمان بزرگتر داره و با پیمان به سمت خانه میروند….

1399091812192818121772614 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
قسمت ۴ سریال افرا

خلاصه قسمت چهارم سریال افرا

مسعود با عصبانیت به مائده میگه بیچاره مامان بابا فکر میکنن تو داری درس میخونی نمیدونن داری با آبروشون بازی میکنی، میدونی بابا بفهمه چیکار میکنه؟ زنده ات نمیزاره. همان موقع از آینه عقب میبینه که پیمان داره با موتور دنبالشون میاد، مسعود ماشینو نگه میداره و میگه تو از ماشین پیاده نمیشی. مسعود با پیمان درگیر میشه و کتکش میزنه. پیمان دست و صورتشو آب میزنه و میره مغازه که میبینه صاحب کارش مغازه را باز کرده و بهش میگه برو وسایلتو جمع کن اخراجی یکی از فامیلامونو گفتم از فردا میاد جای تو. پیمان هرچی اصرار میکنه و معذرت خواهی میکنه فایده نداره و صاحب کارش میگه میدونی چه ضرری بهم زدی؟ زودتر برو از اینجا. وحید پیش حاج محمود میره و بهش میگه میشه برادرم بیاد اینجا کار کنه؟ شاگرد اوله حسابداریم بلده بیاد اینجا به حسابا رسیدگی کنه دفتری راه بندازه، حاج محمود میگه فعلا که نه حسابی نداریم که حسابداری بخواد ایشالله بعدا. مسعود میره تا با علیرضا حرف بزنه و دلشو به دست بیاره که وسط راه جا گذاشتتش اما با تندخویی باهاش رفتار میکنه و علیرضا در جوابش میگه چرا فکر میکنی هرچی تو میگی فقط درسته؟ و میره.

مهتاب به خانه ملیکا دوستش که تو بیمارستان دیده بودتش میره اما شوهرش میگه اینجا نیست. مهتاب صداشو کمی بالا میبره و میگه همسایه هاتون میدونن چه بلایی سر زنت آوردی؟ شوهر دوستش بهش میگه برو واسه خودت دردسر درست نکن مهتاب میگه من واسه خودم دردسر درست نمیکنم اما میتونم با یه نامه به پزشکی قانونی واسه تو دردسر درست کنم که او با شنیدن این حرف میگه اینجا نیست خونه مادرشه و آدرسو میده و میگه دیگه اینجا نبینمت. مهتاب میره پیشه ملیکا و باهم از خاطرات دوران مدرسه میگن و مهتاب ازش میپرسه واسه نازاییت دکتر رفتی؟ ملیکا میگه آره چندتا شهرم رفتم ولی فایده نداشت، مهتاب ازش پرونده پزشکیشو میخواد میگه میخوام بفرستم تهران، ملیکا میگه دلت واسه من سوخته؟ مهتاب میگه واسه خودم میخوام. شب همگی خانه حاج محمود به خاطر تولد مائده جمع میشن. حاجی به مهتاب میگه سریعتر پرونده تو بفرست خودتونم سریع برین تهران تا یکسری آزمایشا انجام بدین باید زودتر دست به کار بشین. مسعود از راه میرسه و حاجی میره تا به مائده بگه بیاد پایین ، وقتی میره میبینه مائده خوابیده بیدارش میکنه و میگه بیا که مسعودم همین الان رسید.

مائده میاد پایین و برای مسعود آب میبره که مسعود حلقه تو دستش میبینه. بعد از چند دقیقه میره پیشش و میگه این حلقه چیه؟ مائده میگه حلقه نیست فقط یه انگشتره مسعود میگه جای انگشتر تو این انگشت نیست و بهش میگه خودم درستش میکنم و به سمت خانه وحید میره. به وحید میگه جلوی داداشتو بگیر که تو این شهر کوچیک دختر ترک موتورش نزاره بره اینور اونور، وحید باور نمیکنه و میگه پیمان یا سرکاره یا دانشگاه شاگرد اول دانشگاهشه حرف مردم و زود باور نکن مسعود میگه خودم دیدم، خواهرم ترک موتورش بود، چون برادرت بود به یه چک ولش کردم وگرنه سرشو میکردم زیرآب، وحید معذرت خواهی میکنه و میگه خودم باهاش حرف میزنم. وحید به خانه مادرش میره و منتظر میمونه تا پیمان بیاد، وقتی میاد وحید و مادرش میبینن زیر چشمش کبوده که پیمان میگه خوردم زمین چیزی نیست، وحید بهش میگه تا الان نزاشتم کسی دست روت بلند کنه اما امروز فقط مجبور شدم سرمو بندازم پایین و بهش میگه بره تو حیاط.

تو حیاط بهش میگه تو این شهر کوچیک دختر حاجیو میزاری ترک موتورت تو جنگل میری؟ پیمان میگه با همکلاسیا رفتیم دور هم باشیم وحید تو گوشش میزنه و میگه تو همه همکلاسیاتو میزاری ترک موتورت؟ پیمان میگه داریم آشنا میشیم، وحید بهش میگه لقمه اندازه دهنت بردار، یه انبار حاجی میارزه به تمام دارایی ما پیمان میگه به پولشون چیکار دارم؟ وحید میگه ولی اونا به پول تو و خانواده ات کار دارن. این دخترو فراموش کن و میره….

3 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۳

خلاصه قسمت سوم سریال افرا

آخر شب بعد از رفتن مسعود و مهتاب حاج محمود به یکی از آشناهایش زنگ میزند و آدرس و شماره تماس یه دکتر متخصص و کار بلد را میگیرد. پیمان که برادر وحید دستیار حاج محمود هست، تو تره بار، بارکشی میکنه و وحید اونجا پیمانو میبینه و باهاش دعوا میکنه که چرا اینجا کار میکنی اگه لنگ حقوق ۲روز حمالی تو اینجایی میگفتی بهت میدادم و با خودش میبرتش. فردای آن روز مهتاب از سر و صدای مسعود از خواب بیدار میشه و میبینه با خودش بچه روباه آورده، مسعود میگه دستش رفته تو تله بیا کمک کن باهم پانسمانش کنیم، اولش مهتاب میگه دیرم شده وقت ندارم اما بعدش بهش کمک میکنه و میگه شب برگشتم این اینجا نباشه. پیمان و کیمیا سر کلاس ریاضی هستن و استاد از پیمان میخواد بیاد انتگرال را حل کند پیمان بدون راه حل و فرمولی جواب را میگه و همه تشویقش میکنن. حاج عمو جلو در اتاق مهتاب تو بیمارستان منتظرش میشود تا بیاد. وقتی مهتاب میرسه باهاش حرف میزنه و میگه باید درمان را شروع کنی، مهتاب سعی میکنه مجاب کنه حاجی را که درمان فایده نداره ولی حاجی زیربار نمیره و میگه به یه دکتر کار بلد زنگ زدم فکر میکنی چی گفت؟ گفت این دردی نیست که درمان نداشته باشه یعنی اینکه پول خوب خرج کنی همه چیز درست میشه و بهش یه چک میده اما مهتاب برمیگردونه چکو و میگه مشکل مالی نداریم اگه داشتیم چشم ازتون قرض میگیریم، حاج محمود بهش میگه پس زودتر برو رشت پرونده پزشکیتو بگیر برین تهران دنبال درمان.

بعد از رفتن حاجی، مهتاب به دوستش زنگ میزنه و میگه الان باید چیکار کنم؟ از کجا پرونده پزشکی بیارم که نازا بودنو نشون بده؟ دوستش میگه این بازیه که خودت شروع کردی، بگو پروندمو گم کردن نیست مهتاب میگه عمو منو نمیشناسی؟ بلند میشه باهام میاد تهران تا دوباره از اول آزمایش هارو بگیریم اونوقت اونجا چیکار کنم؟ که دوستش میگه تو که بیمارستانی پرونده ای نمیتونی جور کنی؟ مهتاب فکر میکنه و میگه آفرین فکر خوبیه بهت زنگ میزنم بعدا. پیمان از صاحب کارش ۲ساعت مرخصی میخواد اما بهش نمیده به خاطر همین بعد از رفتنش یواشکی مغازه را میبنده و به کافه جنگلی سر قرار با کیمیا میره همانجا بهش انگشتر میده و از پشت بچه های دانشگاه غافلگیرش میکنن و آهنگ تولدت مبارک را میخونن و کیمیا را سورپرایز میکنن. مسعود با علیرضا همکارش به مرکز میرن و با عصبانیت میگه که تجهیزات کمه اما مافوقش میگه این از بی کفایتی و سهل انگاریته که نتونستی شکارچیو بگیری پس ننداز گردن تجهیزات، مسعود که خیلی عصبیه از اونجا با علیرضا بیرون میزنن و به سمت پستشان میروند.

کیمیا و پیمان با موتور در حال برگشت بودن که تو جاده موتور خراب میشه. بعد از کمی هول دادن، کیمیا میگه خسته شدم دیگه نمیتونم و یکجا وایمسیتن تا پیمان درست کنه موتورو. کیمیا میگه داره دیرم میشه بزار با ماشین من برم اما پیمان میگه الانا دیگه تموم میشه باهم میریم. مسعود و علیرضا از همان جاده میروند که مسعود یک لحظه کیمیارو میبینه ولی اولش فکر میکنه توهم زده، کیمیا هول میکنه و میگه ماشین جنگل بانی بود؟ اگه مسعود منو دیده باشه چی؟ پیمان میگه لفظشو نیا، استرس نگیر اگه بود برمیگشت نمیرفت که. مسعود جلوتر به علیرضا میگه وایسه تا به صورتش آب بزنه و بعد سریعا سوار ماشین میشه جوری که علیرضا جا می مونه و مسعود دور میزنه. وقتی پیششون میرسه به کیمیا میگه اینجا چه غلطی داری میکنی؟ سرش داد میزنه میگه برو تو ماشین، پیمان میگه آقا مسعود میشه باهم حرف بزنیم؟ مسعود با فریاد میگه تو چه خری هستی که اسم منو میدونی؟ و میره سمت ماشین که پیمان وقتی میره سمتش، مسعود تو گوشش میزنه و میوفته و مسعود کیمیارو برمیداره و میره…

resized 352159 939 - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۲

خلاصه قسمت دوم سریال افرا

مهتاب به حاج محمود زنگ میزنه تا ببینه از مسعود خبری داره یا نه ‌که بهش میگه نه خبری ندارم ازش فعلا ولی زنگ زدم بهش تا بیاد پیشم کارش‌ دارم، خبری شد بهت میگم. مسعود پیش پدرش میره، حاج محمود اول میگه چرا از اون جنگل بیرون نمیای بیای پیش خودم ریاست کنی؟ مسعود میگه اگه واسه این گفتین بیام باید بگم این کارو نمیکنم، حاجی بهش میگه من با آبرو و اعتبارم دارم کاسبی میکنم میدونی قبل از تو کی اینجا بود؟ مسعود میگه کی؟ حاجی بهش میگه حاج حبیب. اون کسی که دیروز گرفتیش داماد حاج حبیب بود وقتی گفت دلم میخواست زمین دهن باز میکرد میرفتم توش مسعود میگه اون کسی که باید خجالت میکشید حاج حبیب بوده که دامادش خلاف کرده نه شما. حاجی ازش میخواد یه کاری کنه دامادش بیاد بیرون آزاد بشه که مسعود میگه من اینکارو نمیکنم بهش بگین دیگه کاری از دست من ساخته نیست. حاجی بهش میگه امروز زمین خریدم، مسعود میگه به سلامتی، حاجی میپرسه حدس بزن به اسم کی؟ مسعود میگه نمیدونم، حاجی میگه مهتاب.

مسعود جا میخوره و میگه مبارکش باشه ولی از من میشنوین این کارو نکنین دست نگه دارین که حاجی میگه به اسم زدم دیگه تموم شده البته واسه جفتتونه ولی به اسم مهتاب، شب بهش میدم گفتم قبلش تو خبر داشته باشی ولی یجوری وانمود کن که چیزی نمیدونی مسعود میگه چشم و میره. مهتاب با دوستش تماس تصویری میگیره و میگه میخوام بیوفتم رو کارهای طلاق یا همه چیز تموم میشه یا درست میشه، دوستش سعی میکنه منصرفش کنه که مهتاب میگه اون خیلیم بدش نمیاد، وقتی اصلا واسش مهم نیستم توجهی نمیکنه باید چیکار کنم دیگه؟ بعد از کمی بحث کردن تماس را قطع میکنه. مهتاب از رئیس بیمارستان میخواد تا به کارهای انتقالیش به تهران زودتر رسیدگی کنه که رئیسش میگه هیچ مشکلی نیست ولی باید یخورده صبر کنی چون کمبود متخصص داریم. پیمان تو رشت دنبال داروهای مادرش هست به خاطر همین نمیرسه بره سر قرار با کیمیا و وقتی بهش زنگ میزنه میگه کجایی؟ کیمیا میگه اومدم خونه و بهش میگه که از دستش ناراحت شده و تماس را قطع میکنه.

مسعود به خانه میره و مهتاب میگه عمو زنگ زد گفت شام بریم اونجا که مسعود میگه زنگ بزن کنسل کن مهتاب میگه خودت این کارو بکن من نمیگم. بعد از چند دقیقه مهتاب میگه رفتم دادگستری وقت مشاوره دادن اجباریه گفتم ببینم کی وقت آزاد داری وقت بگیرم که مسعود میگه هروقت بگی من میام اگه میخوای جدا بشی آب هم دستم باشه میزارم زمین خودمو میرسونم همان موقع حاجبی به مهتاب زنگ میزنه و میگه بیا عمو دوباره زنگ زد بردار خودت بگو نمیایم که مسعود میگه حاضرشو میریم. میریم بعدشم همه چیزو بهشون میگی. مهتاب میگه چه لزومی داره بفهمن؟ به وقتش میگیم مسعود میگه چه فرقی داره بالاخره که باید بگیم همین امشب میگی و میرن. بعد از صرف شام حاج محمود همه را جمع میکنه و سند مهتاب را میدهد.

مهتاب ذوق میکنه و کلی تشکر میکنه حاجی میگه این کادو بچه تونه دیگه باید به فکر باشین، مسعود میگه ممنون بابا ولی مهتاب یه چیزیو میخواد بهتون بگه، مهتاب هرچی میگه نه حالا بعدا الان وقتش نیست مسعود میگه بگو، مهتاب که مجبوره به چیزی بگه به دروغ میگه ما بچه دار نمیشیم مشکل از منه، مسعود که منتظر بود ماجرای طلاقو بگه جا میخوره ولی میگه دیدی ترس نداشت عزیزم و میره. حاجی به دنبال مسعود میره و میگه باید درمانو شروع کنین که مسعود میگه مهتاب فکر نکنم راضی بشه میگه خودم دکترم میدونم. مسعود به مهتاب میگه حاضرشو بریم، تو راه بهش میگه چرا نگفتی بهشون؟ مهتاب میگه موقعش نبود بعدا به وقتش و سر این موضوع باهم بحث میکنن وقتی جلو در خانه میرسن، مسعود میگه میرم جنگل مهتاب میپرسه کی برمیگردی مسعود میگه نمیدونم و موقع رفتنش مهتاب سندو بهش میده و میگه بده به عمو  مسعود سند را برمیگرداند و روی داشبورد میزاره و میره..

افرا - خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال افرا از شبکه 1 سیما
سریال افرا قسمت ۱

خلاصه قسمت اول سریال افرا

حاج محمود فردی هست که از وقتی با پروین ازدواج کرده به شمال رفته و خودشو شمالی میدونه و میگه تا زمانیکه که آدم زن نگیره نمیدونه کجاییه. حاج محمود از یه قطعه زمین شروع کرد و با تلاشش رسید به یک کارخانه که حاصل این زندگیش ۲ فرزند به نام های مسعود و کیمیاست. مسعود به خاطر عشق زیادش به جنگل و حیوانات یک محیط بان متعهد شده و کیمیا درحال درس خواندن است که دانشگاش تو شهر رشت هست و با پسری به اسم پیمان دوسته که باهم به رشت میرن. مهتاب همسر مسعود است‌ و شغلش پزشک است. از زندگی مشترک مهتاب و مسعود ۵ سال میگذرد و مهتاب از زندگی راضی نیست چون عقیده اش این است که مسعود به جای او و زندگیشان بیشتر به جنگل و حیوانات اهمیت میدهد. مهتاب تو بیمارستان یکی از هم کلاسی های دوران دبیرستانش را میبیند که خودکشی کرده و اگه دیرتر میرسید مرده بود و وقتی از شوهرش قضیه را میپرسه میگه فهمیده بچه دار نمیشه ولی مهتاب دلیلشو شوهرش میداند. حاج محمود قصد خرید یک تکه زمین را دارد.

وقتی با دستیارش وحید به دیدن زمین میرن میپسنده ولی به خاطر قیمت بالاش میره. تو مسیر برگشت به وحید زنگ میزنن و میگن قیمت را پایینتر میاره و آنها به سمت بنگاه برمیگردن. آنجا ازش میپرسن به اسم کی بزنم؟ وحید میگه به اسم حاج محمود فروزش ولی حاج محمود میگه نه ۱۰۰۰متر به اسم مهتاب فروزش ۱۰۰۰متر به اسم وحید قلی پور، وحید میگه چرا به اسم من؟ حاج محمود میگه به تو هم باید جواب پس بدم؟ وقتی از بنگاه میان بیرون سند وحید را بهش میده و میگه بیا مبارکت باشه توش برنج بکار خورد خورد از برداشتت بهم بده وحید خوشحال میشه که حاجی بهش میگه دیدم به زودی پدر میشی گفتم جلوتر کادوشو بدم، وحید دستشو میبوسه و تشکر میکنه. مسعود تو جنگل صدای تیراندازی میشنود و با همکارش به سمت شکارچی میرود.

یکیشونو مسعود دستگیر میکنه ولی اون یکی را هرچی به همکارش میگه بزنش نمیزنه و فرار میکنه. باهم به سمت کلانتری شهر میرون، و تو مسیر بهش میگه تو چجور محیط بانی هستی آخه؟ همکارش بهش میگه من نمیتونستم واسه ۴تا پرنده آه و نفرین یه خانواده دنبالم باشه مسعود بهش میگه تو اصلا میدونی کارت چیه؟ تو نمیدونی بعد از ۳بار ایست ۲بار تیرهوایی میتونی به پاش شلیک کنی؟ هرچی مسعود میگه همکارش زیربار نمیره و باهم به کلانتری میرن. مهتاب شیفتش تمام می شود و وقتی میخواد از بیمارستان بیرون بزنه بهش میگن که یخورده بیشتر شیفت بمونه اما مهتاب قبول نمیکنه و میره. قبل از رفتن به خانه خرید میکنه و شامی مفصل تدارک میبینه، میز را آرایش میکنه و بعد از روشن کردن شمع به مسعود زنگ میزنه تا ببینه کجاست اما مسعود جواب نمیده.

آخرشب بالاخره مسعود میاد و سر میز شام مینشینند، مسعود وقتی چشمش به غذا میوفته میگه این خوتکاست؟؟ مهتاب میگه چرا؟ مسعود میپرسه مرده بود یا زنده بود کشتنش که خریدی؟ و باهم سر این موضوع دعوا میکنن، مهتاب میگه از صبح کلی پیام دادم که امشبو که سالگرد ازدواجمونه زود بیای حالا الانم که اومدی دعوا میکنی؟ اصلا چیز دیگه ای میبینی جزء اون جنگل و جک و جونورا؟ مسعود میگه این مسخره بازیا چیه دیگه صبح دادخواست طلاق میدی شب میای جشن سالگرد ازدواج میگیری؟ بعد از ۵ سال باید به بچه هات برسی نه طلاق، مهتاب میگه پس بگو دردت چیه من که گفتم بچه دار نمیشم. مسعود ازش میخواد واسه درمان بره که مهتاب میگه من خودم دکترم حتما یه چیزی میدونم که میگم. مسعود میگه من کسیو به زور نمیگم باهام زندگی کنه و میره تو اتاق. فردای آن روز تو جنگل کیمیا پیش مسعود میره تا موضوعیو بهش بگه که به مسعود خبر میدن پای یه خرس تو تله گیر کرده و به کیمیا میگه باید برم و سریعا خودشو آنجا میرسونه…

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۸ میانگین: ۲.۱]

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا
بستن