متن و جملات

اشعار فایز دشتی | گلچین مجموعه اشعار سوزناک و زیبای فایز دشتی

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعدادی از اشعار فایز دشتی را برای شما عزیزان درج نماییم.

علاقه مندان به اشعار این شاعر ایرانی بسیار است و شاید شما جز علاقه مندان به اشعار وی باشید.

یا قصد این را دارید که از اشعار فایز دشتی در فضای مجازی به عنوان کپشن و استوری استفاده کنید.

لذا مجموعه کاملی را از شعر ها و دوبیتی های وی جمع آوری کرده ایم.

امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد… با ما همراه باشید….

اشعار فایز دشتی | گلچین مجموعه اشعار سوزناک و زیبای فایز دشتی

فایز دشتی - اشعار فایز دشتی | گلچین مجموعه اشعار سوزناک و زیبای فایز دشتی

آشنایی مختصر با فایز دشتی

محمدعلی دشتی متخلص به «فایز» و مشهور به فایز دشتی، شاعر دوبیتی‌سرای جنوب ایران به سال ۱۲۵۰ قمری (۱۲۱۳ خورشیدی) در کردوان عُلیا روستایی در منطقه دشتی قدیم متولد گردید که امروزه یکی از روستاهای بخش کاکی در شهرستان دشتی استان بوشهر است.

وی پس از هشتاد سال زندگی در سال ۱۳۳۰ قمری (۱۲۸۹ ش) در روستای گزدراز درگذشت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصیت وی به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.

خیال کشتن من داشت جانان

کدامین سنگدل کردش پشیمان

ندانست عید فایز آن زمانست

که گردد در منای دوست قربان

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

پری رویان به ما کردند نظاره
یکی چون ماه و باقی چون ستاره
کمان ابرو و مژگان تیز کردند
زدند بر جان فایز چون هزاره

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

غم و غصه تن و جانم گرفته
فراق یا دامانم گرفته
به کشتی اجل فایز سوار است
میان آب ، طوفانم گرفته

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دام از بس که دنبال تو گشته
دل خون گشته پامال تو گشته
مگر در وقت مردن خون فایز
ترشح کرده و خال تو گشته

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

به زیر زلف برق گوشواره
زده بر خرمن عمرم شراره
بیا فایز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

خوش لحان مرغکی وقت سحرگاه
مرا بیدار کرد از صوت دلخواه
زدی هی بال خواندی شعر فایز
که بر تو باد رحمت بارک الله

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نسیم ، امشب عجب دفع غمی تو
یقین دارم نه از این عالمی طتو
شمیم زلف یار فایزستی
و یا ز انفاس ابن مریمی تو؟

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دو گیسو را به دوش انداختی تو
ز ملک دل دو لشکر ساختی تو
به استمداد چشم و زلف و رخسار
به یکدم کار فایز ساختی تو

فایز دشتی

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دلا تا چند در آزارم از تو
گهی نالان ، گهی بیمارم از تو
تو فایز در جهان بدنام کردی
برو ای دل که من بیزارم از تو

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نگفتم جا مده بر چهره گیسو
مسوزان اندر آتش بچه هندو؟
بت فایز گمانم ، کافرستی
که با آتش پرستی کرده ای خو؟

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کى مى‏رود سر
خدایا کن سفر آسان به فایز
که بیند بار دیگر روى دلبر

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

به زیر زلف مشکین عارض یار
نمایان چون قمر اندر شب تار
چنان جلوه کند بر چشم فایز
که زاغى برگ گل دارد به منقار

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

قلم آور که بنویسم کتابى
به پیش دلبر عالى جنابى
تو فایز مى‏کشى فردا چه گویى
قیامت مى‏شود آخر حسابى

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

سحر از بس که نالیدم زهجران
بر احوالم ترحم کرد جانان
خرامان مو پریشان سویم آمد
به فایز بست از نو عهد و پیمان

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دلم تنگه چو میناى شکسته
که یارم با رفیق بد نشسته
همه گویند که فایز تار بردار
صدا کى مى‏دهد تار شکسته

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

جفا از تو بتا! خون خوردن از من
ز تو جور و تحمل کردن از من
تو را با گریه فایز چه مطلب؟
دل از من، دیده از من، دامن از من

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نسیم! آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوى یار از راه و بیراه
بجنبان حلقه زنجیر زلفش
ز حال زار فایز سازش آگاه

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نخستین‏ بار باید ترک جان کرد
سپس آهنگ روى گلرخان کرد
نباید در طریق عشق، فایز!
حذر از خنجر و تیر و سنان کرد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

خبر دارى به من هجران چه ها کرد؟
دلم را ریش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشیده فایز
ولى شوق تو رازش بر ملا کرد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

سر زلف تو آشوب جهان شد
اسیر زلف تو پیر و جوان شد
هنوزم اول دنیاست، فایز!
که بر پا فتنه آخر زمان شد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نمى‏بینم ز مردم آشنایى
نمى‏آید ز کس بوى وفایى
مده فایز! به وصل گلرخان دل
که آخر مى‏کشندت از جدایى

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دلا نتوان به زلفش آرمیدن
از این زنجیر بهتر پا کشیدن
تو اى فایز! مکن بازى به زلفش
که این مار آخرت خواهد گزیدن

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مرا در پیش راهی پر زبیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحیم است

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

اگر از روی تو مهجورم ای دوست

زدرد دوریت رنجورم ای دوست

جدا فایز زتو نز بی وفایست

خدا داند که مجبورم ای دوست

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

خبر از دل ندارم نیست یا هست

برید از ما و با دلدار پیوست

گله از دل مکن فایز که پیری

تو را از پا فکند رفت از دست

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

کنم مدح خم ابروت یا روت

نهم نام لبت یاقوت یا قوت

یقینم هست فایز زنده گردد

رسد بر تخته تابوت تا بوت

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دل من حالت پروانه دارد

به آتش سوختن پروا ندارد

دل فایز چو مرغ پر شکسته

به هر جا کو فتد پروا ندارد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

جوانی هست چون گنجی خداداد

خوشا آن کس که این گنجش خداداد

برو فایز که این گنج از تو بگذشت

مزن دیگر تو از دست خدا داد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

اگر صد تیر ناز از دلبر آید

مکن باور که آه از دل براید

پس از صد سال بعد از فوت فایز

هنوز آواز دلبر دلبر آید

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

به گلشن تا زگل نام و نشانست

حدیث بلبل و گل در میانست

جهان تا هست ذکر شعر فایز

میان دوستان این داستانست

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

زما آن چشم و ابرو میبرد دل
لب و دندان و گیسو می برد دل
بت فایز ز وضع طرز و رفتار
نه من دل داده ام او میبرد دل

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بیفشان گیسوان را
بت فایز اشارت کن به ابرو
بکش تیغ و بکش پیر و جوان را

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

به سیر باغ رفتم باختم من

نظر بر نو گلی انداختم من

الهی دیده ی فایز شود کور

که دلبر آمد و نشناختم من

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

خداوندا دلم از دین بری شد
اسیر دام زلف آن پری شد
پری دید و پریشان گشت فایز
پری رو هر که دید از دین بری شد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

به بالا بنگری مهتاب بینی
گل خوشبو کنار آب بینی
برو فایز سزای تو همین بود
پری مثل مرا در خواب بینی

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مریضی کز جدایی گشته بیمار
علاجش چیست عناب لب یار
همین باشد علاج درد فایـــــــز
مکش زحمت طبیبم را میازار

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مه بالا نشین پایین نظر کن
به مسکینان کلامی مختصر کن
بتا فلیز غریب این دیار است
محبت با غریبان بیشتر کن

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دلم ای کاش بیرون میشد از تن
دریغا دست بر می داشت از من
کسان دارند فایز دشمن از دور
من مسکین بود در خانه دشمن

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر از تو

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نسیم امشب عجب دفع غمی تو
یقین دارم نه از این عالمی تو
شمیم زلف یار فایز ستی
و یا زانفاس ابن مریمی تو

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

ز دستم رفتی ای حور بهشتی
مرا در دوزخ هجران بهشتی
نگفتی فایزی هم داشتم من
بریدی بی سبب تخمی که کشتی

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟
مسلمانی به دین گبر تا کی؟
اگر دانی که فایز کشتنی هست
بکش ای بی مروت صبر تا کی؟

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

سراغ جان جانان از که پرسم؟
نشان ماه کنعان از که پرسم؟
چو اسکندر به ظلمت رفت فایز
گذار آب حیوان از که پرسم؟

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مرو ای جان شیرین از بر من
توقف کن که آید دلبر من
بده فایز به تلخی جان شیرین
که جانانت بگیرد سر به دامن

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نه هر چشمی ز جسمی میبرد جان
نه هر زلفی دلی سازد پریشان
نه هر دلبر ز فایز میبرد دل
رموز دلبری سری است پنهان

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار
شود آن نازنین از خواب بیدار
ز بال خود حجابی کن به رویش
که تا شبنم نیفتد بر رخ یار

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

یارم به یک لا پیرهن
خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن
، مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن
، اندر حریم یار من

ترسم صدای پرپرت
، از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل
بهر نگارم دوختم

بس که لطیف است آن بدن
ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه
پا درحریم یار من

ترسم صدای پای تو
از خواب بیدارش کند

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

عجب دارم از آن زلف چلیپا

که دارد صد هزاران دل درآن جا

بت فایز مزن شانه برآن زلف

مکن ویرانه خود آن آشـیان‌ها

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مزن شانه به زلف پرشــکن را

مپوش از سنبل تر یاســمن را

دل فایز وطن دارد درآن زلف

مکن دور از وطن اهل وطن را

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مرا تن زورق است وناخــــــدا دل

در این کشور بوَد فــــــرمــانروا دل

برد فایـــــــز به منزل یا کنـــد غرق

نمی‌دانــــم برد ما را کجـــــــا دل

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

پس از مرگم نخواهم‌های هایـــــی

نه فـــــریادوفغـــــــان ونــه نوایــــــی

بگویی گشــــــته فایز کشـــتهٔ دل

ندارد کشـــــتهٔ دل خونبهـــــــــایی

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

بگو با دلبــــــــــر ترسایــــــی امشــــب

چه می‌شد گر که بی ترس آیی امشب

لبان خشــــــک فایــــــــــز را زرحمـــت

به آن لعل لب تر… سایـــــــی امشب

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

سحر شبنم چو بر گیسوش افتـــــــــاد

در عالم شورشـــی از بوش افتــــــــاد

خوش آن ساعت که فایز همچو گیسوش

پریشـــــــان‌وار بر پهلوش افتــــــــــاد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دل آرامی که پــا بر دل گذارد

ستم باشد که پا بر گِل گذارد

تمنـــــــایی که دارد یار فـــــایز

قدم برچشم ما مشکل گذارد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

دلم را جز تو کس دلبر نباشد

به جز شور تو ام در سر نباشد

دل فایز تو عمدا می‌کنی تنگ

که تا جـای کس دیــــگر نباشد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

بهار آمد گلستان شد مطــــرا

شدند از نو عنادل مست وشیــدا

جوانی کاش فایــز بد چوگلشن

که هرساله شدی سرسبز و خضـرا

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

بتا آهسته تر بردار پــــا را

از این دام بلا بردار مـــا را

سراغ نیمه جان داری ز فایز

بیا بستان سرمنت خدا را

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

گذشت  ایام  گل  ای  بلبل  زار

بکن چون من زهجران گله بسیار

گل  تو  سر زند  هر  ساله  از نو

گل   فایز   نمی  روید  دگر   بار

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

شب آمد تا شب وصلم دهد یاد

دهد خاک  وجودم  جمله بر  باد

یقین می سوخت فایز ز آتش دل

نمی کردش  گر آب  دیده  امداد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

نه یادم می کنی نه می روی یاد

به  نیکی باد   یادت    ای پریزاد

عجب  نبود  کنی   فایز فراموش

فراموشی  است  رسم  آدمیزاد

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مرا شب سیل آه از دل برآید
که یادم از دو زلف دلبر آید
نشیند چشم در ره ، فایز هر شب
که شاید یارم از سویی در آید

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

به زیر زلف مشکین عارض یار
نمایان چون قمر اندر شب تار
چنان جلوه کند بر چشم ، فایز
که زاغی برگ گل دارد به منقار

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مگر یار آمده بر پشت بامم
که بوی جنت آید بر مشامم؟
فرودآ گر چه فایز نیست قابل
بیا بنشین نگه دار احترامم

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

صنم تا کی دل ما را کنی آب
دل نازک ندارد اینقدر تاب
اگر تو راست می گویی به فایز
به بیداری بیا پیشم نه در خواب

⇔⇔⇔❍❍❍❍❍❍⇔⇔⇔

مرا در پیش راهی پر ز بیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم یا رب رحیم است


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن