پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: پدر

Baby-2

اعتراف مي‌كنم داشتن فرزند دوم، در پي گلايه‌هاي مكرر پسرم از درد بي‌برادري و بي‌خواهري بوده است كه البته به زبان كودكانه‌ي او نداشتن هم‌بازي بود. پيش‌تر در مقاله‌اي با عنوان «افزايش جمعيت يا افزايش كيفيت؛ كدام استراتژي؟» به نقد و بررسي آراي مخالفان و موافقان افزايش جمعيت پرداخته‌ام كه قصد بازگويي و تصديع ندارم و علاقمندان را به مطالعه‌ي مقاله‌ي فوق ارجاع مي‌دهم. كوتاه سخن آن كه اعتقاد دارم كيفيت نبايد فداي كميّت شود و «يكي مرد جنگي به از صد هزار». ليك وقتي مردان جنگي خودشان ياراي مبارزه‌ي انفرادي ندارند و طلب يار و ياور مي‌كنند، آن قدر سنگ‌دل نيستم كه فرزندم را بي‌يار و بي‌همراه، روانه‌ي عرصه‌ي كارزار كنم.

همسرم خيلي علاقه داشت كه فرزند دوم‌مان دختر باشد، لكن تقدير خداي متعال برخلاف اين خواسته بود و دومي نيز پسر شد. ناگفته نماند كه من هم براي جوري جنس و تجربه‌ي دختر داشتن بي‌تمايل به دختر بودن دومي نبودم، اما ته قلبمان «الخير في ما وقع» بود.

چند شبي است كه ترانه‌ي خانه‌ي ما، ونگ ونگ گريه‌هاي يك نوزاد است. آن قدر براي پا نهادن به دنيا عجله داشته كه بيست و چهار روز زودتر از زمان طبيعي به دنيا آمده است و از همين روي، يك نوزاد مينياتوري و بامزه است.

دوباره پسر دار شدن همراه با دوباره پدر شدن است. گرفتن نوزادي در آغوش، به انسان حسّ جواني مي‌دهد. دوباره پدر شدن، تفاوت‌هاي اساسي با نخستين بار پدر شدن دارد. وقتي پدر يك فرزند هستي، مي‌تواني بي‌پروا تمام عشق و محبتت را معطوف او كني، لكن پدر دو فرزند بودن به منزله‌ي تقسيم توجه‌ها و محبت‌ها و تدبير رابطه‌ي عاطفي ميان دو فرزند است كه يكي احساس نكند پدر، آن ديگري را بيشتر دوست دارد. به ويژه آن كه فرزندان به لحاظ فيزيولوژي و رفتاري با يكديگر برابر نيستند و تقسيم عادلانه‌ي محبت‌ها بين دو فرد ناهمگون جز به مدد تدبير و دانستن نكات باريكتر ز مو و درخواست ياري از خداي سبحان جهت موفقيت در اين امر خطير محقق نخواهد شد.

 در همين زمينه:

شناسنامه‌ام را بزرگتر گرفته بودند كه زودتر به مدرسه بروم. لابد از همان بدو تولد مي‌دانستند كه چه قدر من، عاشق علم و تحصيل هستم و صلاح نيست شش ماه آزگار پشت درب‌هاي مدرسه بمانم. پنج سال و نيم داشتم كه وارد كلاس اول ابتدايي شدم، دبستان احسان، سه راه پياله. سه راهي پياله هنوز هم با همان شكل و شمايل موجود است. رستوران و كافي‌شاپ پياله اكنون نيز پذيراي ميهمانان و مشتريان است، لكن از پياله و مسكرات خبري نيست. پياله‌ها را در گچبري و تزئينات سقف و ديوار به كار بسته‌اند و اصطلاحاً غلاف كرده‌اند. رستوران پياله با حفظ كاربري، نماد فرهنگي رژيم گذشته را نيز با خود دارد. از مي و پياله، عنواني بر در مانده است و پياله‌هايي بر ديوار.

اولين روز مدرسه زودتر از هميشه تعطيل‌مان كردند. يك بار پيمودن مسير خانه تا مدرسه كافي بود تا راه برگشت را ياد بگيرم. در حالي كه مادر و خواهر بزرگترم به استقبال من رفته بودند، بيش از يك كيلومتر راه را پياده برگشتم. پدرم در كارگاه خياطي مشغول كار بود و چون دستم به زنگ در نمي‌رسيد، فرياد كشيدم كه «من اومدم، درو باز كنيد!»

پدرم با خوشحالي آمد در را باز كرد. آن روزها هنوز جواز كسب نگرفته بود و درب كارگاه با گچ و آجر تيغه شده بود. پدرم گفت: «محمد! زود اومدي، خواهر و مادرت اومدن دنبالت، الان نگرانت ميشن» از همان كودكي از انتظار بيزار بودم و ضمناً خبر نداشتم كه كسي قرار است بيايد سراغم. مدرسه كه تعطيل شده بود، از همان مسيري كه در ذهنم بود برگشته بودم خانه. دو خيابان پهن و پرتردد در مسير قرار داشت كه الان به پسر خودم اجازه نمي‌دهم چنين مسيري را تنها برود، ولي من رفته بودم. حتي شك هم نكردم كه بايد بروم، وقتي مدرسه تعطيل شده و همه رفته‌اند، با زمين و حياط خالي بمانم كه چه بشود؟ بيچاره مادرم خيلي نگران شده بود، هول كرده بود، خودش مي‌گفت مسير خانه تا مدرسه را نفهميده چگونه طي كرده، اندكي دعوا كرد ولي بيشتر تحسين، كه آفرين! اين مسير طولاني را تنهايي آمدي!؟

خانم محمدي نه خيلي خوش اخلاق بود نه خيلي بداخلاق. تصوير چنداني از معلم كلاس اولم در ذهنم نيست. مقنعه چانه‌دار مي‌پوشيد و بيشتر به رنگ طوسي، از خانم معلم به شدت حساب مي‌برديم و جيك‌مان در نمي‌آمد.

اواسط پاييز بود كه مادرم براي زايمان راهي بيمارستان شده بود و كسي نبود كه ناهار مرا حاضر كند و به مدرسه روانه. آن وقت‌ها شيفت برخي مدارس يك هفته در ميان صبح و عصر بود. من بايد ساعت 12 ظهر در مدرسه مي‌بودم كه تازه خواهرم از مدرسه رسيده بود. تا مرا حاضر كرد و به مدرسه رساند ساعت از 12:30 گذشته بود. باباي مدرسه دم در نشسته بود و جلوي راه را بسته بود، خواهرم توضيح داد كه مادرمان براي زايمان به بيمارستان رفته و الخ. راه را باز كرد و گفت اشكالي ندارد. داخل حياط مدرسه كسي نبود، مضطرب و محتاط پله‌هاي مدرسه را يكي يكي طي مي‌كردم كه در بالاي پله‌ها نگاه خانم برنجيان معاون مدرسه مرا ميخكوب كرد. به من گفت: «دير اومدي بچه؟» و با دست راست يك كشيده‌ي محكم در گوش چپ من خواباند. سرم سوت مي‌كشيد، زبانم بند آمده بود، اجازه نداد كه توضيح دهم علت تأخير چه بوده است. به سرعت بايد مي‌رفتم سر كلاس، حتي فرصت نشد يك مقدار گريه كنم. گريه‌هايم را قورت دادم و ترسان و لرزان در كلاس را باز كردم، چند تا حرف درشت هم از خانم محمدي شنيدم و بدون سر و صدا تا پايان زنگ آخر از جايم تكان نخوردم.

يك كشيده، براي خواهر يا برادر نيامده، عجب دنيايي است. عصر كه برگشتم خانه هنوز از مادرم خبري نداشتيم. فردا صبح پيكان قرمز رنگ دايي محمود جلوي درب خانه ايستاد و مادرم پياده شد، اما از بچه خبري نبود. گفتند بچه سقط شده،نمانده. در همان عالم بچگي با خودم گفتم همان بهتر كه مُرد، هنوز نيامده يك سيلي آب‌دار به خاطرش خورده‌ام، اگر مانده بود لابد هر روز به خاطرش فلك مي‌شدم.

در همين زمينه:

خون هيچ وزير و وكيل و اميري در رگ‌هاي من نيست. پشت در پشت من كارگر و پيله‌ور و كشاورز و زحمتكش بوده‌اند و نان بازو مي‌خورده‌اند و ميهمان سفره‌ي هنرمندي و ذوق و استعداد خود بوده‌اند.

اگر بهره‌اي از شجاعت زبان و صراحت قلم و آزادانديشي داشته باشم، ميراث پدري است كه از كودكي استقلال و روي پاي خود ايستادن و نان از عمل خويش خوردن را به من آموخته است تا وامدار و ريزه‌خوار و مجيزه‌گوي بني‌بشري نباشم.

پدرم 18 ساله بود كه به تهران آمد و خياطي را نزد يكي از بستگان آغاز كرد. يك سال بعد كار خود را زير نظر يك خياط ايتاليايي مقيم تهران ادامه داد، تا آن چه زيرِ دست اين استاد خياطي مي‌آموزد، سرمايه‌ي يك عمر فعاليت حرفه‌اي در عرصه‌ي دوزندگي باشد. سه سال كسب تجربه زير نظر خياطي كه مردمان كشورش به خوش‌پوشي، شهره‌ي عالم هستند، يك استادكار جوان تربيت كرد كه ديگر قواره‌ي كار كردنش شاگردي نبود. از همان زمان تصميم گرفت كسب و كار جداگانه‌اي راه بيندازد، اما سرمايه‌ي محدودش براي كرايه‌ي يك مغازه كفايت نمي‌كرد و چاره‌اي نبود جز شراكت. پدرم هفت شريك مختلف را تجربه كرد تا يكي پس از ديگري حق او را بخورند و داغ شراكت را در جامعه‌ي استبدادزده، كوتاه مدت و بي‌ثبات ايراني چنان پشت دستش ضرب كنند كه بردن نام«شراكت» و «شريك» در حضور پدر، آهي را از نهاد او راهي آسمان خواهد كرد.

ساكنان و عابران خيابان عباس آباد تهران، احتمالاً تابلوي «خياطي شوبرت» را در تقاطع خيابان انديشه كه به نام آهنگساز برجسته‌ي اتريشي فرانتس شوبرت نامگذاري شده بود، هنوز به خاطر مي‌آورند. جايي كه پدرم اولين مغازه‌ي مستقل خود را تأسيس كرد تا فروشگاه شوبرت محل رفت و آمد هنرمندان، ورزشكاران و اقشار مختلف مردم براي سفارش كت و شلوارهاي ايتاليايي‌دوز باشد.

سال‌هاي 1350 تا 1355 شمسي بهترين‌ سال‌هاي كاري و دوران رشد و رونق اقتصادي پدرم بود.پدرم خانه و ماشين خريد و در اين سال‌ها دو فرزند ديگر به خانواده افزوده شد كه آخرين آنها من بودم. سال 55 تصميم شهردار وقت، مبني بر يك طرفه كردن خيابان عباس‌آباد(شهيد بهشتي فعلي) از شرق به غرب، پايان دوران رونق «خياطي شوبرت» بود. اغلب مشتري‌ها از خيابان پهلوي (وليعصر فعلي) مي‌آمدند كه با يك‌طرفه شدن خيابان عباس‌آباد به سمت پهلوي و فاصله‌ي زياد خيابان پهلوي تا انديشه، از تعداد مشتريان به طرز چشم‌گيري كاسته شد، به گونه‌اي كه حقوق كارگرهاي مغازه نيز به سختي تأمين مي‌شد.

اين براي من به عنوان دانشجوي مديريت شهري بزرگترين درس است كه چگونه كوچكترين تصميمات يك مدير شهري، بر زندگي و اقتصاد خانواده‌ها تأثيرگذار خواهد بود. اين نه آن درسي است كه در دانشگاه‌ها بياموزند، بل تجربه‌اي است كه زير گردش چرخ روزگار سنگيني و سختي آن را با تمام وجود چشيده‌ام و كشيده‌ام. پدرم بعد از آن سال‌ها به هر كار و حرفه‌ي ديگري كه دست زد، نشد و نگرفت. مغازه را فروخت. مدتي در خانه كار كرد و مدت زماني مجدداً كارگري كرد. قامتش خميد اما خم به ابرو نياورد. از دوست و فاميل و آشنا سفارش مي‌گرفت و در خانه لباس مي‌دوخت. علاوه بر كت و شلوار مردانه، زنانه‌دوزي ياد گرفت تا هيچ سفارشي را رد نكند. مادرم اندازه مي‌گرفت و پدرم مي‌دوخت. چشمش كم سو شد، اما سوزن را زمين نگذاشت. زنانه و مردانه و بچه‌گانه، هر چه مي‌دوخت مردانه مي‌دوخت. مي‌سوخت و مي‌دوخت و مي‌افروخت و خانه به بيگانه نفروخت و درد خود را پيش نامرد بازگو نكرد.

پدر! اي نماد شرف و مردانگي

لقمه لقمه غذايي كه بر دهان ما مي‌گذاشتي حاصل سوزن سوزن تلاش و زحمت تو بود. قامت مردم را با هنرمندي‌ات به جامه‌هاي فاخر و زيبنده آراستي و هنرت پوشاندن بود كه خدا نيز پوشاننده است و ادريس پيامبر نيز خياط بود، تا من نيز با افتخار بگويم كه يك خياط‌زاده‌ام.

پدر! بر دستانت بوسه مي‌زنم

همان دستاني كه با هنرمندي، ناراستي‌ها را آراست. همان دستاني كه از زشت‌ترين پارچه‌ها، زيباترين جامه‌ها را دوخت. همان دستاني كه كار كرد و پيش هيچ نامردي دراز نشد.همان دستاني كه كت و شلوار دامادي را بر تن من كرد تا شب عروسي‌ام كم از صبح پادشاهي نباشد.

پدر!بر دستانت بوسه مي‌زنم كه از كودكي مرا به كار واداشتي و به من گفتي: «كار جوهر مرد است» تا نگاهم به آسمان و رزاقيّت پروردگار باشد و نان را در بازوي خود بجويم و دست را بر زانوي خود بگذارم و «يا علي» بگويم و از من حركت باشد تا از خدا بركت.

پدر!

تا ابد وامدار محبت‌هاي تو خواهم بود، چون آن وقتي كه هم سن و سالان من آس و پاس كوچه‌ها را گز مي‌كردند و هوس خام مي‌پختند مرا با خودت به مسجد بردي و با قرآن و نماز مأنوس كردي و گلستان سعدي به من آموختي و شراب شعر پارسي را از ساغر حافظ به كامم ريختي و اين قيمتي درّ لفظ دري را به گردنم آويختي.

باباي خوبم!

نمي‌دانم براي من چه‌ها در سر داشتي و چه آرزوهايي در خيالت مي‌پروراندي و من تا چه حد توانسته‌ام بر رؤياهايت جامه‌ي عمل بپوشانم؟ اما بدان كه دنيا دنيا تشكر و سپاس براي قدرداني از تلاش‌ها و محبت‌هاي تو كم است و زبانم در توصيف ايثار و مردانگي‌ات الكن است. تو استاد پوشاندن قامت ناراست و نازيبا و استوار نمودن كژي‌ها و كاستي‌ها بودي و هستي. امروز قامت قلمم در وصف بلنداي عزم تو خم شد و گستره‌
ي واژگانم در بيان بزرگواري تو كم شد. اينك آغوش گرم توست كه يك بار ديگر اين طفل گريز پاي را پناه دهد. تا با تقديم بوسه بر دست‌هاي مردانه‌ات با صداي بلند بگويم:

پدر عزيز و بزرگوارم

خيلي خيلي دوستت دارم

روزت مبارك!

در همين زمينه:

ساعت پنج صبح بامداد بيست و سومين روز اسفند ماه، در حالي كه آواي اذان از بلنداي يكي از مساجد اطراف به گوش مي‌رسيد، نوزادي ناخواسته در بيمارستان جواهريان تهران ديده به جهان گشود، تا پس از نه ماه كشمكش در جدال بودن و نبودن، با تولد خويش، هستي خود را تثبيت كند. مادرش مي‌گويد: «خيلي قرص خوردم و تلاش كردم تا اين بچه بيفتد، چه قدر گوني برنج از اين طبقه به آن طبقه جابجا كردم كه بيفتد اما نشد كه نشد. راستش اصلاً آمادگي اين بارداري را نداشتم. دختر دومم فقط نه ماه داشت كه اين سومي را باردار شدم، خودتان كه مي‌دانيد بارداري، شير مادر را قطع مي‌كند و مجبور شدم به او شير خشك بدهم. اين سومي‌ هنوز نيامده، سهم بقيه را خورده است. اما خدا را شكر زايمان راحتي بود و الحمدلله كه اين يكي پسر است!»

با اين كه ناخوانده بود، اما شيرين و بانمك مي‌نمود. پدرش به همه‌ي پزشكان و پرستاران و حتي مراجعين و هر كسي كه از بخش زايمان عبور مي‌كرد، از فرط ذوق‌زدگي اسكناس بيست توماني هديه مي‌داد، بس كه پسردوست بود. علي رغم اين كه دلش مي‌خواست فرزند اولش پسر باشد، وجود همين يك پسر را نيز اگر چه با تأخير، غنيمت شمرده بود.

و اين گونه بود كه من متولد شدم و زندگي پرفراز و نشيبم، پيش از آغاز در نزاع بودن و نبودن شكل گرفت تا جدال با خواست ديگران و تغيير سرنوشت، موسيقي متن درام زندگي‌ من باشد.

در حالي به استقبال سي و ششمين بهار عمر مي‌روم كه عقربه‌ي خاكستري رنگ زندگي من، در مداري بين سپيدي و سياهي، بين خدا و شيطان، بين سنّت و مدرنيته، بين خوشبختي و بدبختي، بين خودخواهي و دگرخواهي و خداخواهي، بين آب و آتش و زمهرير، بين بهشت و جهنّم و اعراف، بين شهرت و عزلت، بين عزّت باخدا بودن و لذّت بي‌خدا پرسه زدن و بين هزاران تناقض ديگر در نوسان است و نمي‌دانم سكّه‌ي چرخان عمرم كه عن‌قريب است به بالاي فوّاره‌ي چهل سالگي برسد و از آن جا فرود آيد، در اين دگرگوني‌هاي روزگار با كدامين روي، چهره بر خاك خواهد گذاشت؟ شير يا روباه؟!

فاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقرّبِينَ فَرَوحٌ وَ رَيحانٌ و جَنَّةُ نَعِيمٌ و أمّا اِن كانَ مِنَ المُكذّبينَ الضّالِّينَ فَنُزُلٌ مِن حَمِيمٍ و تَصلِيَةُ جَحِيمٍ (سوره واقعه، آيات 88، 89، 92، ۹۴)

و اگر انسان از مقرّبان باشد، در نهايت آرامش و شادمانى در بهشت پر نعمت جاي خواهد گرفت و اما اگر از تكذيب كنندگان گمراه باشد، با آب دوزخ جوشان از او پذيرايى مى‏شود، سپس سرنوشت او، ورود در آتش جهنم است.

در همين زمينه:

هجده ساله بودم و جوان و خام و تند مزاج. روزي پدرم بر من مطلبي را متذكر شد و چيزي را بر من خرده گرفت كه خود عامل به آن نبود. من خامي كردم و بي‌آن كه به حرمت پدرم بينديشم، با رگبار استدلال چنان پدرم را محكوم كردم كه در جا كيش و مات شد و كلمه‌اي براي دفاع از خود نداشت الا اين كه گلايه كند و بگويد: «تو به من بي‌احترامي كردي! محمد! اين چه طرز حرف زدن با بزرگترت بود!»

دل پدرم را بدجور شكستم، با اين كه حق با من بود و او اشتباه كرده بود. من فقط اشتباهاتش را با استدلال منطقي و خيلي صريح به گونه‌اي كه ذره‌اي جاي انكار و طفره رفتن نداشته باشد در پيش رويش گذاشته بودم. او هر بار كه به من گلايه مي‌كرد فقط مي‌گفت: «اين بود جواب آن همه محبت و زحمت و شب‌نخوابي!» و ابداً نمي‌گفت كه مثلاً تو اشتباه گفته‌اي يا من درست گفته‌ام. به واقع انتظار چنين برخورد بي‌مهابا و رك و پوست‌كنده‌اي را از من نداشت و براي همين غافلگير شده بود. خدا بخير كرد و بالاخره يك جوري از دل پدرم درآوردم و ماست ماليديم و رفت …

بگذريم. سردار حسين علايي كه بنده ارادت خاص نسبت به ايشان داشته و دارم و در يكي از سفرهاي كاري افتخار همراهي اين مرد بزرگ را داشتم، در روز 19 دي ماه سال جاري، نامه‌اي را در روزنامه‌ي اطلاعات منتشر كرده است و با يادآوري حماسه 19 دي 7 سؤال دوپهلو از زبان شاه ملعون پرسيده است كه ظاهر سؤال، اگر چه از لسان رئيس رژيم گذشته پرسيده شده است ولي خواننده‌ي آگاه، مقصود حقيقي را به ظرافت درمي‌يابد كه با كيست. سؤالات حسين علايي و جواب‌هاي آبكي سايت رجانيوز را در +اينجا بخوانيد. اما سؤالات چه بود؟

1ـ اگر در واکنش به حضور مردم در مجالس ترحیم فرزند امام خمینی سعه صدر به خرج می دادم و با مقاله توهین آمیز که نویسنده آن داریوش همایون وزیر اطلاعاتم با اسم مستعار بود، مردم را تحریک نمی کردم، بهتر نبود؟

2ـ اگر پس از انتشار مقاله در روزنامه حکومتی، اجازه پاسخ به آن مقاله را در همان روزنامه می‌دادم، حکومتم دوام بیشتری نمی یافت؟

3ـ اگر به مردم معترض اجازه راهپیمایی مسالمت آمیز را می دادم و آنها را متهم به اردوکشی و زورآزمایی خیابانی نمی کردم، مسئله خاتمه نمی یافت؟

4ـ اگر به مأمورین دستور می دادم که به تظاهر کنندگان تیراندازی نکنند و هوشمندانه و با تدبیر آنها را آرام کنند، نتیجه بهتری نمی گرفتم؟

5ـ آیا به‌جای حصر کردن بعضی از بزرگان در خانه‌های‎شان و تبعید تعدادی دیگر به سایر شهرهای دور دست و زندانی کردن فعالین سیاسی، باب گفت‌وگو و مراوده با آنها را باز می کردم، کار به فرار من از کشور می انجامید؟

6- اگر به‌جای اتهام زدن به مردم که خارجی ها عامل تحریک شما هستند، به شعور جمعی آنها توهین نمی کردم، حالا خودم مجبور بودم به خارجی ها پناه ببرم؟

7ـ آیا اگر به‎جای متهم کردن مخالفین خودم به اقدام علیه امنیت کشور، وجود مخالف را می پذیرفتم و حتی آن را قانونی تلقی می کردم و برای آنها حق قائل بودم، نمی توانستم بیشتر بر مسند قدرت باقی بمانم؟

بنده در بين همه‌ي اعتراضاتي كه به حسين علايي به خاطر انتشار اين نامه صورت گرفت، حتي يك نفر را نديدم كه پاسخ منطقي و مستدل به سؤالات فوق داده باشد و همگي از آيت‌الله مصباح گرفته تا 12 سردار سپاه و مدير مسئول كيهان و وبلاگ آهستان به سردار علايي متذكر شده‌اند كه ببين ضد انقلاب را خوشحال كردي! ببين در كنار فرزند داريوش همايون قرار گرفته‌اي! ببين دل همه‌ي دلسوزان انقلاب را خون كردي! و يك نفر پيدا نشد كه بگويد حالا آيا حسين علايي گذشته از اقدامات فوق حرف حسابي زده است يا حرف بي‌حساب. اگر حرف حساب زده است و واقعاً شاه ملعون با انجام اين كارها مطرود و منفور شد، با خفه كردن زنگ خطر كه آتش خاموش نمي‌شود! برويد آتش‌نشان خبر كنيد! بيگانه غلط مي‌كند در مباحثات خانوادگي بين يك فرمانده سپاه و حاكميّت دخالت كند.

و اگر حرف ناحسابي گفته است، احضارش كنيد و از او توضيح بخواهيد تا قانون براي او تصميم بگيرد.

نمي‌دانم چرا با مشاهده‌ي اتفاقات اخير در خصوص جناب آقاي حسين علايي، ناخودآگاه ياد انتقاد از پدرم افتادم كه بنده‌ي خدا بدجوري كيش و مات شده بود و فقط مي‌گفت: «تو به من بي‌احترامي كردي! تو نمك به حرامي كردي!»

خدا از سر تقصيرات من و حسين علايي عزيز بگذرد كه با اين زبان سرخ‌مان فقط بلديم حال بزرگترها را بگيريم.