دقيقاً هزار روز ديگر، به شرط اين كه زنده باشم، چهل ساله خواهم شد.

هزار روز ديگر، فوّاره‌ي عمرم رو به پايين افول خواهد كرد.

هزار روز ديگر، رسماً ايام جواني را وداع خواهم گفت.

هزار روز ديگر، در سراشيبي ميانسالي قرار خواهم گرفت، كما اين كه اندك اندك، برخي ناتواني‌هاي جسمي را به نسبت گذشته احساس مي‌كنم.

هزار روز ديگر، زمان براي من باقي است تا در تغيير يا تثبيت شخصيت دلخواهم بكوشم.

كاش مي‌شد در آستانه چهل سالگي، به سان ناصر خسروي قبادياني توبه كنم، بار سفر ببندم و راهي سرنوشت شوم.

يا مثل سعدي، در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت‌های پریشان بشویم.

گذر عمر برايم چنان سريع و برداشتم از جويبار لحظه‌ها چنان اندك است كه حقيقتاً احساس خسران مي‌كنم.

اگر عمر را به چهار دوره‌ي بيست ساله تقسيم كنيم، چه زود بهار و تابستانش گذشت و چه زود زمان برداشت محصول رسيد. به كاشته‌ها و داشته‌ها كه مي‌نگرم، محصول قابل و ثمره‌ي درخور توجهي نمي‌بينم كه بتوان پاييز و زمستان را با آن‌ها سر كرد.

فقط هزار روز زمان دارم تا پايان تابستان عمر، هزار روز تا اربعين زندگي. اميد كه در چهل سالگي به پختگي برسم و از كالي و سختي و تعصب عبور كنم و برسم، كه رسيده شدن در چهل سالگي، به چهل رسيدن نيست، بل چگونه به چهل رسيدن است. در زير آفتاب و پا در جويبار يا بر ساحل سلامت و خفته در سايه‌سار.

این جهان همچون درخت است  ای کرام         ما بر او چون  میوه های نیم خام

سخت   گیرد   خام   ها   مر   شاخ  را         زانکه  در خامی،  نشاید  کاخ  را

چون  بپُخت  و گشت  شیرین  لب گزان         سست گیرد شاخ ها را بعد  از آن

چون  از  آن اقبال،  شیرین  شد  دهان          سرد  شد  بر  آدمی  مُلک  جهان

سختگیری   و  تعصب    خامی    است         تا جَنینی، کار، خون آشامی  است

همين قدر مي‌دانم كه به يك وقفه نيازمندم. به يك كات، به يك بريدن و جدا شدن از اكنون خويش. تا خويشتن را بازيابم كه من كيستم و آيا مقصد همين است كه من مي‌روم و راه رسيدن به مقصد نيز همين است و اگر نيست چه بايد كرد؟ بنشينم روبروي آينه، به خودم بگويم محمد! داستان دارد به نيمه مي‌رسد، شخصيت محمد را خوب پرورش داده‌اي؟ اين همان قهرمان رؤياهاي كودكي توست؟ از اينجا به بعد ديگر نمي‌شود خيلي در داستان دست برد. چون از اين قصه‌هاي آبكي مي‌شود كه داستانش انسجام و استخوان‌بندي لازم را ندارد، شخصيت قهرمان داستان آن قدر خاكستري و رفتارش آن قدر سينوسي است كه خوانندگان و بينندگان را گيج كرده است.

محمد! خوب نگاه كن! هزار روز وقت داريم فقط! به نقطه‌ي اوج داستان زندگي نزديك مي‌شويم.

اميدوارم گره داستان را آن قدر خوب بنويسم كه نخست خودم از خواندن آن لذت ببرم و هر بار كه گذشته را مرور مي‌كنم، طعم شيريني تصميم‌ها و انتخاب‌هايم را دوباره احساس كنم و هم موجب سربلندي عزيزاني باشم كه برايم زحمت كشيدند و چشم اميد به من دوختند. خدايا كمكم كن!

در همين زمينه: