مسافر كوچولوي ما در راه بود و خريد سيسموني يكي از دغدغه‌هاي ذهني همسرم و من شده بود. بنا به سنت مرسوم مادر همسرم هزينه‌ي تأمين سيسموني بچه‌ را پرداخت كرده بود و انتخاب آن را به ما واگذار نموده بود. وقتي كار خريدهاي ضروري و اساسي به پايان رسيد، براي خريد اسباب‌بازي هر دو تفاهم داشتيم كه خيلي زياد نباشد و چند تا اسباب‌بازي محدود و نمادين براي پر كردن كمد بچه كفايت مي‌كند. بر اساس آخرين مطالعات روانشناسان، وجود انبوه لوازم بازي، بي آن كه كودك براي به دست آوردن آنها زحمتي كشيده باشد، حس خودخواهي و زياده‌طلبي كودك را تقويت مي‌كند و او را نسبت به نگهداري و قدرشناسي لوازمش بي‌تفاوت مي‌نمايد.

البته ما حريف ساير بستگان نشديم و پس از تولد فرزندم، تقريباً هر آنچه يك كودك تا ۴ سالگي به وسايل بازي نياز دارد براي او كادو آوردند. البته همين‌ها را نيز مديريت كرديم و بخش قابل توجهي از آنها را به انبار منتقل كرديم تا در زمان لازم مورد استفاده قرار گيرد. اما باز هم كه با خودم فكر مي‌كنم زمان كودكي ما اصلاً از اين خبرها نبود. نه كمد اختصاصي داشتيم، نه تخت خواب با هزار قر و اطوار و نه صدها نوع اسباب‌بازي برقي و سخنگو و چرغدار! از لقمه‌ي حاضر و آماده خبري نبود و از هلوي پوست‌كنده‌ي در گلو اثري نبود. به من ياد داده بودند براي به دست آوردن بايد زحمت كشيد. اسباب‌بازي مفتكي نمي‌خريدند. معدل 20 مي‌خواست و مي‌بايست مؤدب بود. براي بچه‌‌ي گردنكش و بي‌ادب نان هم حيف بود، چه برسد به اين كه نيامده اين همه تجملات و تشريفات برايش به پا كنند و او خودش را گم كند كه نكند واقعاً خبري است و علي‌آباد هم شهر است و احتمالاً من از دماغ فيل افتاده‌ام كه همه اين قدر قربان صدقه من مي‌روند.

يكي از دغدغه‌هاي هميشگي من اين بوده است كه بچه‌ي لوس و سربار خانواده و جامعه تربيت نكنم. زمان بچگي ما دوچرخه را مفت و مسلم نمي‌خريدند. از شش ماه قبل در برزخ خريدن يا نخريدن بوديم و با اين رؤيا درس مي‌خوانديم و وقتي به دوچرخه مي‌رسيديم قدرش را مي‌دانستيم. از پدر و مادر طلبكار نبوديم كه چرا مثلاً يكي بهتر نخريديد. تشكر مي‌كرديم و از دوچرخه مواظبت! تازه اين دوچرخه صرفاً وسيله‌ي بازي نبود، بلكه در اكثر مواقع وسيله‌ي حمل و نقل بار و خريد ميوه و نان و كمك‌كار خانواده بود. ديگر من كمتر در خيابان‌ها و كوچه‌ها بچه‌هاي دوچرخه‌سواري را مي‌بينم كه به دسته‌ي دوچرخه، نايلون ميوه يا سبد خوار و بار آويزان كرده باشند.

اما ما با دستان خودمان رسومي ساخته‌ايم كه فرايندهاي تكاملي كودك را دچار اختلال مي‌كند. از اين جهت است كه بنده اصطلاح بچه‌هاي ماكروفري* را به كار برده‌ام. يعني بچه‌هايي كه ظاهرشان بزرگ شده است ولي نپخته‌اند، فقط داغ شده‌اند، خام خامند! آنهايي كه اهل قرمه‌سبزي خوردن هستند احتمالاً تأييد مي‌كنند كه قرمه سبزي‌اي كه از صبح با حرارت ملايم در قابلمه پخته شده باشد، اصلاً و ابداً با قرمه‌سبزي ماكروفري كه ظاهراً ظرف نيم ساعت طبخ مي‌شود، قابل مقايسه نيست.

خيلي از پدر و مادرهاي فعلي مي‌گويند: «ما داريم كار مي‌كنيم و زحمت مي‌كشيم كه فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزيز! مادر گرامي! داري به فرزندت خيانت مي‌كني! بچه‌اي كه لاي زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گليم خودش را نمي‌تواند از آب بيرون بكشد و آخر سر، كارش به زرورق ختم مي‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملي كه در علوم مختلف استاد تمام است، از هيئت و نجوم و فقه و كلام و حديث گرفته تا علم جفر و اعداد و رياضيات و هندسه و طبّ، در كتاب الهي‌نامه‌ي خود مي‌گويد:

«الهي! شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم والا كجا حسن مي‌شدم!»

فرزند من بايد بياموزد كه براي كارهاي خوبي كه مي‌كند (نظير كمك كردن در چيدن سفره، كمك به پدر و مادر، جمع كردن وسايل اتاقش و جارو كردن خانه) و كارهايي بدي كه نمي‌كند، جايزه و اسباب‌بازي دريافت خواهد كرد. اين كودك فردا نيز در جامعه ياد خواهد گرفت كه بايد با تلاش و زحمت و از مسيرهاي درست به خواسته‌هايش برسد.

جمع‌بندي:

يكي از دلايل اصلي كه بسياري از فرزندان شخصيت‌هاي بزرگ، اعم از سياسي و علمي، خيلي لوس، پرادعا و بي‌خاصيت بار مي‌آيند، همين مطالبي است كه در بالا ذكر گرديد. به جهت دبيرستاني كه در آن درس خوانده‌ام، بعداً به تفصيل مطلبي در خصوص آقازادگي و آقازاده‌ها خواهم نگاشت. ان‌شاء الله.

 پي‌نوشت:

* اصل لغت مايكرو ويو (Microwave) است كه به مرور و براي راحتي ماكروفر گفته مي‌شود.