پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: موسيقي

موسيقى به شرط چاقو

براي من بارها پيش آمده است كه به اعتبار يك خواننده مشهور و محبوب، لوح فشرده‌ي آخرين اجراي او را بعضاً با قيمتي گزاف خريداري كرده‌ام و حتي يكي از ترانه‌هاي آن مورد پسند من واقع نشده است. يا مثلاً از مجموع ده ترانه عرضه شده، نهايتاً يكي يا دو تاي آن به ذائقه‌ي موسيقايي من خوش آمده است.

beep-tones-logo

سايت بييپ تونز (beeptunes.com) اين نگراني را برطرف كرده است. در اين سايت مي‌توانيد 50 ثانيه از هر ترانه‌ را گوش كنيد و اگر خوشتان آمد، آن را خريداري كنيد. ضمناً امكان خريد تك ترانه، يا ترانه‌هاي يك آلبوم به صورت جداگانه نيز موجود است. به جهت آن كه موسيقي را به صورت آن‌لاين خريداري مي‌كنيد و هزينه‌ي لوح فشرده، نگارش بر آن و چاپ و بسته‌بندي حذف شده است، قيمت برخي آلبوم‌ها بعضاً تا 75 درصد زير قيمت بازار عرضه شده است. همچنين براي كساني كه موسيقى را در گوشي موبايل يا با انتقال بر روي فلش مموري گوش مي‌كنند، زحمت تبديل لوح فشرده‌ي صوتي به فايل mp3 وجود ندارد و كاربران مي‌توانند فايل‌هاي خود را با دو كيفيت 128 يا 320 كيلوبيت در ثانيه دريافت كنند.

از كره شمالي هم عقب مانديم

نگاهي به ليست كشورهاي عضو كنوانسيون برن براي حمايت از آثار ادبي و هنري جداً مايه‌ي شرمندگي و خجالت است. وقتي كشورهايي نظير كره شمالي، گينه بيسائو و بنگلادش به اين كنوانسيون پيوسته‌اند و خود را ملزم به رعايت حقوق معنوي مؤلفان و توليد كنندگان آثار ادبي و هنري مي‌دانند و ايران در كنار چين، عراق، كويت، افغانستان و 21 كشور ديگر همچنان از احترام به حقوق مولدان فرهنگ ممانعت مي‌كند، چگونه مي‌توانيم ايران را مهد فرهنگ و تمدن بدانيم و از ادامه‌ي روند كنوني در نپذيرفتن قانون حق نشر، شرمسار و سرافكنده نباشيم؟

عدم احترام به قانون حق نشر، علاوه بر تبعات خارجي به يك فرهنگ نادرست تبديل شده كه دامن توليدكنندگان داخلي آثار فرهنگي و هنري را نيز گرفته است و نتيجه آن مي‌شود كه نشر بدون اجازه‌ي آثار هنري به يك غلط مصطلح تبديل شده و كمر تهيه كننده و اهالي هنر را مي‌شكند. شواهد نشان مي‌دهد كه تكثير بدون مجوز آلبوم‌هاي موسيقي هنرمندان داخلي، به گسترده‌ترين نوع عدم رعايت حقوق مؤلفان تبديل شده است. فرمت فشرده‌ي mp3 امكان تجميع صدها فايل صوتي را بر روي يك لوح فشرده فراهم آورده است و بعضاً مشاهده مي‌شود كه دستفروش‌هاي كنار خيابان يا دوره‌گردهايي كه در ترافيك و ازدحام اتوبان‌ها به خرده فروشي مي‌پردازند، تمامي آلبوم‌هاي يك خواننده سرشناس را به بهايي ناچيز مي‌فروشند.

حلاليت در سه سوت

سايت بييپ تونز به شما اين امكان را مي‌دهد كه اگر در گذشته، نسبت به خريد فلّه‌اي و غيرمجاز موسيقي يا دانلود آنها بدون پرداخت وجه اقدام كرده‌ايد، مبلغ آن را به بهايي بسيار كمتر از قيمت پشت جلد بپردازيد و مديون اهالي موسيقي نباشيد. من خودم پيش از دعوت شما به چنين امر خيري، نسبت به پرداخت حقوق مادي تك ترانه‌هايي كه بعضاً دوستان از طريق ايميل برايم فرستاده بودند يا به حسب نياز و در دسترس نبودن لوح فشرده آن، از اينترنت دريافت كرده بودم، اقدام كردم. ضمن اين كه در خلال پرداخت بهاي ترانه‌هايي كه قبلاً دانلود كرده بودم، چندين ترانه و آواز زيبا و ناشنيده جديد نيز با قيمتي مناسب و به صورت انتخابي دريافت كردم.

درآمد

هفته گذشته تماسي داشتم با استاد يوسف مهرداد، به ياد كلاس‌هاي درسش و روزگار خوبي كه با هم بوديم. به ياد آن ليوان بزرگ چاي كه سر كلاس درس همراه خود مي‌آورد و اندك اندك مي‌نوشيد. آن روزها مدام به استاد مهرداد مي‌گفتم «چرا اين مجموعه ارزشمند تجربيات و دانسته‌هايت را به صورت يك كتاب منتشر نمي‌كني؟». گذشت و گذشت تا اوايل سال 1390 اين آرزوي من با انتشار كتاب «روش كاربردي تحليل نيازمندي‌هاي نرم‌افزار» محقق شد و حالا نوبت مهندس مهرداد بود كه همين سؤال را از من بپرسد: «من منتظر هستم از شما اثري فراتر از مطالب وبلاگي و مقالات روزنامه‌ها ببينم، برنامه‌اي براي انتشار يك اثر مكتوب نداري؟» چه بگويم جز عذر و بهانه! گفتم: «كار پايان نامه‌ام هنوز به سرانجام نرسيده است، دفاع بكنم به روي چشم! دو سه موضوع براي نگارش اثري در حدّ و اندازه‌ي كتاب مدّ نظر دارم با يكي دو ناشر هم صحبت كرده‌ام، در هر صورت ممنون از اين كه پيگير هستيد».

حزين

شنبه هفته گذشته به ديدار دكتر عبدالعظيم كريمي رفته بودم. مردي كه تا كنون بيش از چهل كتاب و صدها مقاله ارائه كرده‌ است. از اوضاع درس و دانشگاه پرسيدم، گفت: «سه چهار سال است كه آمار و روش تحقيق درس مي‌دهم و خيلي خيلي راحتم» از شنيدن اين خبر شوكه شدم و با خود انديشيدم، چه شده است كه استاد دانشگاهي كه كتاب «اثرات پنهان تربيت آسيب‌زا»ي او به چاپ چهاردهم رسيده و از اساتيد شاخص روانشناسي است، به تدريس آمار روي آورده است؟ علت را جويا شدم، گفت: «مباحث روانشناسي و تربيتي با تار و پود من گره خورده‌اند، اين‌ها را براي هر كسي نمي‌توان عرضه كرد، شنونده بايد تشنه باشد تا شهد شيرين علم به كامش بنشيند و الا آب در هاون كوبيدن است و درس دادني كه براي نمره باشد با روحيات من سازگار نيست. اما تدريس آمار اين گونه نيست، يك سري فنّ و فرمول است كه با جان من درگير نيست و براي نمره هم مي‌شود درس داد!» بيشتر جويا شدم كه از كجا اين گونه شد. گفت: «روزي در كلاس درس با تمام احساس، داشتم مباحث روانشناسي را توضيح مي‌دادم و اصطلاحاً حس گرفته بودم، به ناگاه يكي از دانشجويان پرسيد: «كُد كرج عوض شده؟!» رشته كلامم پاره شد و احساسات عالمانه‌ام پرپر! ظاهراً اين دانشجو وسط عرايض بنده مشغول شماره‌گيري بوده و چون ارتباط برقرار نمي‌شده است، بي‌محابا نگراني‌اش را از عوض شدن كد كرج در ميان مي‌گذارد و چه كسي بهتر از استاد، براي پرسش از كد كرج آن هم وسط درس! ريختن گوهر علم به پاي كساني كه براي نمره به دانشگاه آمده‌اند و وسط درس استاد شماره مي‌گيرند، جفاي به علم است.

در توصيف اوضاع وخيم دانشگاه‌هاي كشور همين بس كه دانشمندي همچون عبدالعظيم كريمي، آمار و روش تحقيق درس مي‌دهد و دانشجويان بي‌انگيزه‌ي روانشناسي اين قدر به خود زحمت نمي‌دهند كه كتاب‌هاي زمينه‌اي رشته‌ي خود را بخوانند و با آثار وي آشنا شوند، مگر اين استاد آمار را بازشناسند و قدر او را دريابند.

نفير

دوشنبه گذشته در فرهنگسراي هنر، نشستي با عنوان «بررسي تصوير و تصويرپردازي ديجيتال» برگزار شد. در آستانه ورود به سالن جلسه، يكي از دوستان بسيار قديمي خويش را ديدم كه سال‌ها از او بي‌خبر بودم و لختي با هم به گفتگو نشستيم. محمد صحرانورد، استاد قلم‌زني كه هم‌اينك به تدريس اين هنر فراموش شده در دانشگاه سوره اشتغال دارد و با فرهنگستان هنر همكاري.

محمد موبايل ندارد، تلويزيون تماشا نمي‌كند و در عوض آرامشي به غايت شگرف، در كلام و نگاهش جاري است. سخنانش مرا به ياد گفته‌هاي محمدرضا اصلاني مستندساز و كارگردان سينما مي‌اندازد، آن جا كه شاگردانش را از تماشاي فوتبال منع كرده بود. محمد نيز از وضعيت دانشگاه‌ها گلايه‌مند بود. اين كه حتي در دانشگاه هنر، دانشجو به دنبال نمره است و اين بزرگترين سوهان روح هنرمند است كه ارزش كار تدريسش به نمره سنجيده شود.

محمد صحرانورد از بي رونقي برنامه‌هاي فرهنگستان هنر پس از رفتن «مير» و آمدن «علي معلم دامغاني» مي‌گفت. سعدي هشت سده پيش گفته بود: «هنرمند هر جا رود قدر بيند و بر صدر نشيند» و امروز بايد گفت: «هنرمند در غربت و مهجوري رنج بيند و از بيداد زمانه، زجر كشد و از جام بلا، زهر نوشد».

عشّاق

صبح پنجشنبه با بچه‌هاي تحريريه‌ي دنياي اقتصاد قرار بود در پارك چيتگر صبحانه بخوريم، دوچرخه سواري كنيم و از اين حرف‌ها. اما برف سنگيني كه شامگاهان باريده بود و صبحگاهان نيز ادامه داشت، فقط مجالي بود براي اندكي برف بازي، يك صبحانه نصفه و نيمه در ماشين و البته يك صبحانه مفصل در منزل بهاره آروين و همسر خونگرم و بامحبتش. زوج مهرباني كه از لشكر مهمانان ناخوانده، با رويي گشاده پذيرايي كردند و اوقات خوشي را براي‌مان به تصوير كشيدند.

سال 91 براي من فرصتي بود كه فراتر از دنياي وبلاگ‌نويسي، روزنامه‌نگاري را در يك جمع حرفه‌اي تجربه كنم. حشر و نشر نزديك‌تري با اصحاب رسانه داشته باشم و نوشته‌هايم از فضاي مجازي به دنياي مكتوب و حقيقي نيز راه يابد. همان گونه كه ورودم به دنياي وبلاگ‌نويسي با برنامه‌ريزي قبلي نبود، ورودم به عرصه‌ي روزنامه‌نگاري نيز با اراده و انتخاب من نبود.

افراد زيادي را مي‌شناسم كه سال‌هاست وبلاگ‌نويسي مي‌كنند اما محصولي بهتر از يادداشت‌هاي روزانه وبلاگي عرضه نكردند. روزنامه‌نگاراني را مي‌شناسم كه دست‌نوشته‌هايشان از محدوده‌ي روزنامه‌ها فراتر نرفت. در عين حال افرادي بودند و هستند كه نويسنده شدند، كتاب‌هاي ارزشمندي را به بازار نشر تقديم كردند و انديشه‌هاي نويني را بنا نهادند. انديشمندان بزرگي بودند كه سيلاب تاريخ آنها را با خود نبُرد، بل‌كه آنها چونان صخره‌هايي استوار، مسيل تاريخ را دگرگون ساختند و مسير آن را با نظريات و عزم و همت خويش تغيير دادند.

فرود

حكايت اين روزهاي من، گذر شتابان زندگي و تفكيك اهمّ و مهم برنامه‌هاست. برخي برنامه‌ها زمانمندند و در وقت خودش بايد بدان پرداخت و الا خيلي زود دير مي‌شود. دغدغه‌ي ذهني و عيني من در اين ايام، پايان‌نامه‌اي است كه به سرانجام رساندن آن نيازمند وقت متمركز و ذهن آزادي است كه دغدغه‌اي جز پايان‌نامه نداشته باشد. سه چهار ماه بايد به همه كارهاي متفرقه و برنامه‌هاي جانبي «نه!» بگويم تا «آهنگ» كارشناسي ارشد مديريت شهري، فرودي مناسب در «گوشه» پايان‌نامه داشته باشد. پاياني دلنشين با پايان‌نامه‌اي كه بر دل خودم نشسته باشد.

غربي‌ها اصطلاحي دارند به نام “Sleep on a problem” كه وقتي مي‌خواهند در مسأله‌اي غرق شوند و حلش كنند، با تمام وجود روي مسأله‌شان مي‌خوابند تا فكر و ذكر و خواب و بيداري‌شان همان مسأله شود. آن قدر بايد به پايان‌نامه‌ام فكر كنم كه شب‌ها نيز خواب «هم‌پيمايي» ببينم.

راست پنجگاه

آخرين و هفتمين دستگاه موسيقي سنتي ايراني، «راست پنجگاه» نام دارد. دستگاهي كه نواختن و خواندن در آن كار هر نوازنده و خواننده‌اي نيست. در صد سال گذشته تعداد خوانندگاني كه توانسته‌اند در اين دستگاه اثري اجرا كنند، شايد از عدد 20 فراتر نرفته باشد.

نويسنده خوش ذوق وبلاگ «آرشيو موسيقي ملي ايران»، دوست جديدي است كه در فضاي مجازي يافته‌ام. محمدعلي صبورانه و عاشقانه رديف‌ها و گوشه‌هاي موسيقي و آوازهاي اصيل ايراني را به من مي‌آموزد. شيرين‌ترين قسمتش برايم، فلسفه دستگاه‌هاي آواز است. وقتي بداني «بيات اصفهان» بيانگر حالات عاشقي است كه رو در روي معشوق نشسته و با او نجوا مي‌كند، «همايون» ادامه‏ی روز، تداوم زندگی و اتحاد عشق و عاشق و معشوق و بيانگر مقام توحید است، «ماهور» سرشار از نشاط و حيات و زندگي است، آن گاه آواز و موسيقي را ديگر گونه فهم خواهي كرد.

خواندن آواز در دستگاه «شور» يا «بيات اصفهان» از عهده‌ي خيلي‌ها برمي‌آيد، حتي خواننده‌ي نابلدي همچون من. نوت‌ها و تحريرهايش خيلي پيچيده نيست. اما نواختن و خواندن در دستگاه «راست پنجگاه» كار هر كسي نيست. «راست پنجگاه» نمايش اوج هنر استادي يك نوازنده و خواننده است.

اين روزها اگر كمتر مي‌نويسم، در تلاش هستم كه عبور كنم از روزمرگي‌ها و تكرارها. بكوشم تا طرحي نو در اندازم و آوازي بديع بسرايم در قامت «راست پنجگاه».

پايان

امروز آخرين روز سي و شش سالگي من بود و فردا ساعت 5 صبح، آغاز سي و هفتمين بهار زندگي‌ام خواهد بود.

در همين زمينه:

موبايل فائزه [ساعت 6:30 صبح]: «لا سي دو، مي فا، مي فا، مي فا، مي فا مي، ر مي، ر مي، ر مي، ر مي ر، دو ر، دو ر، دو سي، لا سل لا، سي …»

مادر فائزه [در حال نماز]: الله اكبر!

موبايل: «يه دلم مي‌گه برم، برم، يه دلم مي‌گه نرم، نرم، طاقت نداره دلم بي‌تو چه كنم …»

مادر [همچنان در حال نماز]: الله اكبر!

موبايل: «پیش عشق اي زيبا! خيلي كوچيكه دنيا، با ياد توام هر جا، هر جا، تركت نكنم …»

مادر [همچنان در حال نماز و حرص خوردن]: الله اكبر!

موبايل: «سلطان قلبم تو هستي! تو هستي! ….»

مادر [با عصبانيت در حالي كه نماز را به سرعت خاتمه داده است] : فائزه! فائزه!

موبايل: «دروازه‌هاي دلم را شكستي! ….»

مادر [در حال انفجار]: فا ئز ه!

فائزه [در حالي كه در فضاي تاريك و روشن اتاق از زير پتو به دنبال دكمه‌ي قرمز رنگ موبايل مي‌گردد]: بله! بله! بله!

مادر: بله و بلا! اين چه آهنگيه صبح اول صبح گذاشتي، خجالت نمي‌كشي؟! اصلاً نفهميدم چه نمازي خوندم؟!

موبايل: «پيمان ياري به قلب [قطع آهنگ]»

فائزه: اينو خير سرم گذاشتم كه براي نماز صبح بيدار شم!

مادر: به به! با تار و تنبك مطرب مي‌خواي براي نماز صبح بيدار شي! ماشاالله!

فائزه: اولاً تار و تنبك مطرب نيست و اين بخشي از ميراث فرهنگيه ما ايرانياست. ثانياً هم چه اشكالي داره مگه؟

مادر: تو با آهنگ حرام مي‌خواي براي نماز صبح بلند بشي! بزنه كمرت اون نماز صبح!

فائزه: مادر من! اين هيچم حرام نيست، مايكل جكسون كه نذاشتم كه! آهنگه به اين آرومي كجاش حرامه؟! بعدشم كاملاً متناسب با سنت و هويت ايرانيه ماست.

مادر: ببين دختر! من نفرستادمت دانشگاه، بري اين مزخرفاتو تحويل من بدي‌ها! اين آهنگو عوضش مي‌كني! ديگم نشنوم از اين قرتي‌بازي‌ها از خودت دربياري‌ها! حالا پاشو برو نمازتو بخون داره قضا ميشه!

فائزه [با اوقات تلخي]: شمام كه اصلاً متوجه منظور من نميشي چي مي‌گم، ولي چشم! چشم! چشم!

فائزه با كسالت و بي‌حوصلگي از جايش برخاست، انگار به تمام اعضاء و جوارحش وزنه‌ي آهني بسته‌اند، دلش نمي‌خواست از رختخواب جدا شود، ولي چاره‌اي نيست، بايد نماز را بخواند، صبحانه بخورد و راهي دانشگاه شود. تا وقتي آب به صورتش نزده، هنوز گيج خواب است. نماز را در حالت نيمه بيدار و نيمه خواب مي‌خواند و با سلام آخر نماز تقريباً سيستمش به طور كامل بالا مي‌آيد. صبحانه را با نشاط مي‌خورد و مهياي رفتن به دانشگاه مي‌شود.

فائزه: مامان! مامان!

مادر: بله! دوباره چي گم كردي؟

فائزه: مامان! چادر منو نديدي؟ همين جا گذاشته بودم!

مادر: فائزه جان! مادر! خيلي كثيف شده بود، شستمش، اتوشم كردم،گذاشتم توي اتاق خوابت!

فائزه: آهان دستت درد نكنه!

مادر: ببين دخترم! اين چادرتو يه خورده جمع و جورتر سرت كن، كه اين قدر به اين ور و اون ور نماله كثيف شه! اين طوري كه تو چادر سرت مي‌كني، بيشتر شبيه شنله تا چادر!

فائزه [با يك گارد دفاعي]: چادر سر كردن من چشه؟! دلم مي‌خواد ببينم شمام با يه تخته شاسي و خط‌كش تي بهتر از اين مي‌تونين چادر سر كنين؟!

مادر [در حال عقب‌نشيني]: نه من كه چيزي نگفتم! فقط قربونت برم! جووني! خوش بر و رويي! يه خورده به خاطر من خودتو بيشتر جمع و جور كن! باشه مادر؟!

فائزه [بي‌توجه به حرف مادر]: مامان! ما امروز با بچه‌ها قراره بريم از چند تا ساختمون قديمي بازديد كنيم، من يه خورده ديرتر ميام، كاري نداري؟

مادر [با لب و لوچه‌ي آويزان]: نه دخترم! مواظب خودت باش! خدا پشت و پناهت!

[صداي بسته شدن در، قدري محكم‌تر از حد معمول!]

-پايان قسمت اول-