پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: مدينه

به سمت فرودگاه امام خميني حركت مي‌كرديم كه در ميانه‌ي راه خوابم برد. احتمالاً عوارضي تهران-قم را رد كرده بوديم كه بوي تعفن شديدي كه از خارج وارد ماشين شده بود بيدارم كرد. ساعت اندكي از 5 بامداد گذشته بود و در آن تاريكي چيزي پيدا نبود. دقايقي بعد به فرودگاه رسيديم و براي رسيدن به سالن حجاج، تا انتهاي فرودگاه رفتيم و از آنجا دور زديم. شايد ده دقيقه‌اي در خود فرودگاه امام رفتيم تا به درب اصلي سالن حجاج برسيم. جلوي در دو سرباز ايستاده بودند و يك درجه‌دار نيروي انتظامي كارت‌هايمان را كنترل كرد، چون گذرنامه‌اي دست ما نبود. گذرنامه‌ها را امسال زودتر براي ثبت مهر خروج، به فرودگاه برده بودند تا حجاج معطل نشوند.

امسال اولين سالي است كه پرواز حجاج از فرودگاه امام خميني انجام مي‌شود. ظاهراً سقوط هواپيماي ايران 140 و مشكلات ترافيكي و زيست محيطي كه براي ساكنان اطراف فرودگاه مهرآباد پيش آمده، مسئولان را در انتقال پرواز حجاج به اين فرودگاه مصمم كرده است.

سالن حجاج به صورت موقت براي اين امر اختصاص يافته بود و به هيچ وجه براي بدرقه و استقبال حجاج مناسب نبود. براي رفتن به طبقه‌ي پايين كه نمازخانه در آن جا قرار داشت، از يك بالابر مخصوص حمل كالا استفاده كرده بودند كه معمولاً در مغازه‌ها براي رسيدن به طبقه‌ي بالكن استفاده مي‌شود. با اين تفاوت كه اين بالابر اتاق داشت و از ايمني بيشتري برخوردار بود. فقط سه دستشويي در داخل سالن تعبيه شده بود و بقيه افراد بايد از يك كانكس سيّار كه در بيرون سالن مستقر شده بود، جهت سرويس بهداشتي استفاده مي‌كردند. ظرفيت سالن هيچ تناسبي با حجم زائران نداشت. اگر چه براي پرواز ما كفايت مي‌كرد اما براي پروازهايي كه با تأخير مواجه مي‌شود و موجب ترافيك زائران خواهد شد، مناسب نبود. ورودي سالن بلافاصله به دو پله برقي بالارونده و پايين رونده ختم مي‌شد كه موجب ازدحام در مدخل ورودي خواهد شد.

گذرنامه‌ام را كه دريافت كردم، مهر خروج در آن ثبت شده بود. نماز صبح را اول وقت خوانديم و روي صندلي‌هاي استيل سالن انتظار به حالت لميده منتظر باز شدن كانتر پرواز بوديم. يك ساعت و نيم گذشت تا گيت باز شود. بعد از گيت يك راهروي طولاني و بلند را مي‌بايست طي كنيم كه در واقع پلي بر روي اتوبان اصلي داخل فرودگاه بود. انتهاي پل دقيقاً روبروي سالن اصلي پروازهاي خارجي واقع مي‌شد و از آن جا با اتوبوس به سمت هواپيماي ايرباس 300 شركت ماهان حركت كرديم. قبل از عزيمت به سمت هواپيما به ما اطلاع دادند كه با اين پرواز قرار است جانبازان سرافراز به همراه خانواده‌هاي‌شان به حج مشرّف شوند و چون حمل ويلچر از طريق بالابر انجام مي‌شود، پرواز با اندكي تأخير صورت مي‌پذيرد.

شماره صندلي من 37A بود. خيلي خوشحال شدم كه كنار پنجره هستم. هنوز مثل دوران كودكي، اشتياق نشستن كنار پنجره و خيره شدن به مناظر بيرون در من هست. به صندلي ياد شده كه رسيدم خانمي در جاي من نشسته بود و گفت بر اساس شماره نيست، گفته‌اند هر كس هر جا خواست بنشيند. چهره‌ي گرفته‌ي مرا كه ديد گفت اگر مي‌خواهيد من از اينجا بلند شوم، گفتم نه خيلي ممنون. جلوتر رفتم و در يك رديف چهارتايي سر نبش نشستم. ساعت نزديك 9 بود و تمام شب گذشته را بيدار بودم. ازدحام مسافران، رفت و آمدهاي خدمه هواپيما، صداي بلند فيلم آموزشي شركت ماهان و صندلي‌هاي به هم فشرده هواپيما اجازه‌ي خوابيدن نمي‌داد. بعد از بلند شدن هواپيما و خوردن صبحانه، تازه خوابم برده بود كه بلندگوي هواپيما اعلام كرد: لطفاً كمربندها را ببنديد! تا دقايقي ديگر در فرودگاه مدينه به زمين خواهيم نشست.

نمايي از داخل سالن انتظار فرودگاه مدينه - وفاداري به معماري بومي

نمايي از داخل سالن انتظار فرودگاه مدينه – وفاداري به معماري بومي؛ سقف سالن انتظار كاملاً شبيه به خيمه‌هاي اعراب باديه‌نشين طراحي شده است

دوربيني در بالاي اتاق خلبان و به سمت جلو نصب شده بود و تصاوير بسيار زيبايي از محيط پيرامون شهر مدينه و نحوه‌ي نشستن هواپيما بر زمين را به داخل منعكس مي‌كرد. تمامي مسافران در سكوت كامل چشم به مانيتورها دوخته بودند و وقتي هواپيما به سلامت به زمين نشست، بلند صلوات فرستادند. سرمهماندار هواپيما دماي هوا را 38 درجه اعلام كرد، بعد از سه ساعت پرواز ساعت به وقت محلي 10:40 دقيقه بود، يعني يك ساعت و نيم عقب‌تر از تهران. نيم ساعت به خاطر اختلاف جغرافيايي و يك ساعت براي استفاده از روشنايي روز در ايران. اينجا در عربستان ساعت‌ها را عقب و جلو نمي‌كنند.

درهاي هواپيما كه باز شد، جمعيت آرام آرام به سمت درهاي خروجي حركت مي‌كرد. پايم را كه روي پله‌ي خروجي گذاشتم هُرم گرماي عربستان به صورتم خورد و آفتاب تيز و مستقيم سرزمين حجاز خوشامدگويي مي‌كرد. از پاي هواپيما با اتوبوس به سمت سالن ورودي حجاج حركت كرديم. در صف گذرنامه اولين نفر بودم. قبل از ورود به گيت يك كارمند هندي‌تبار فرودگاه با روپوش سفيدرنگ جلو آمد و گفت: “?health card” كارت زرد رنگ سلامت را كه پس از تزريق واكسن مننژيت به من داده بودند، نشان دادم و عبور كردم. افسر گذرنامه جوان سيه‌چرده‌اي بود كه خيلي حال و حوصله نداشت. دو سه بار دوربين ثبت چهره را جابجا كرد تا بتواند عكس مرا بگيرد. سپس نوبت به انگشت‌نگاري رسيد، دست چپ و راست را به صورت جداگانه روي يك اسكنر مربع شكل گذاشتم و وي دستم را روي صفحه‌ي شيشه‌اي فشار مي‌داد تا آثار انگشت‌ها به طور كامل بيفتد. مراحل ثبت مهر ورود و جداكردن استيكر و ثبت باركد در سيستم چند دقيقه‌اي به طول انجاميد و پس از دريافت گذرنامه وارد سالن كنترل بار شدم. از اين مرحله نيز به سرعت عبور كردم. در سالن خروجي به جهت آن كه پرواز ما حامل جانبازان جنگ تحميلي بود، هيئتي از سوي سازمان حج و زيارت جهت خوشامدگويي با گل و شيريني به استقبال آمده بودند. من نيز به بركت جانبازان گلويي تازه كردم و لختي بر صندلي‌هاي انتظار فرودگاه تكيه دادم تا ساير همراهان برسند.

Masjed-Alnabi

مسجد النبي

يك ساعت و نيم طول كشيد، تا چمدان‌ها و بار زائران را بر بالاي اتوبوس‌ها جاسازي كنند. نزديك اذان ظهر بود كه به هتل رسيديم. نماز را در هتل خواندم، ناهار خوردم و از خستگي روي تخت بي‌هوش شدم. وقتي از خواب بلند شدم اذان عشاء را هم گفته بودند. رفتن به حرم را به آخر شب موكول كرديم. گلدسته‌هاي مسجدالنبي از دور خودنمايي مي‌كرد و رنگ سبز قبة الخضراي مسجدالرسول مايه‌ي آرامش بينندگان بود. آرام آرام با گام‌هايي كوتاه و شمرده از خيابان علي‌ابن ابي‌طالب (سلام الله عليه) به سمت مسجدالنبي به راه افتاديم. به دور از چشم مأموران سعودي بر درهاي فولادي حياط مسجد بوسه زدم، سلام دادم و به سمت مسجد حركت كرديم. مسجد خلوت و آرام بود. هواي خنك، تهويه مطبوع و معماري زيباي مسجد آرامش خاصي به انسان مي‌دهد. پس از دو ركعت نماز تحيت مسجد، دو ركعت، دو ركعت براي پدر و مادر، دوستان و بستگان و گذشتگان و آنهايي كه لحظه‌ي خداحافظي التماس دعا گفته بودند، دو ركعت براي معلمان و اساتيدم و دو ركعت براي آنهايي كه حقي بر گردن من دارند نماز خواندم. در انتها از راهروي منتهي به قبر مطهر پيامبر (صلوات الله عليه و آله) عبور كرديم، سلامي داديم و از باب جبرئيل خارج شديم.

در مدينه دو طايفه عرب نسبتاً قابل ملاحظه به نام اوس و خزرج زندگي مي‌كردند. بر حسب آن چه در تواريخ عرب قبل از اسلام هست، اوس و خزرج دو برادري بودند كه پس از رويداد حوادث طبيعي خانمان بر باد ده (احتمالاً گفته مي‌شود سيل ارم در يمن اينها از جنوب عربستان) مهاجرت كردند به سمت شمال. آنها از يثرب (كه مدينه فعلي باشد) عبور مي‌كردند، ديدند بد جايي نيست براي ماندن. ماندند. در فاصله‌اي از آنها هم يك عده يهودي در اثر فشارهاي حكومت روم، از شمال كه منطقه‌ي آبادتري بود متواري شده بودند. اوس و خزرج با بچه‌هايشان آنجا ماندند و آرام آرام تبديل شدند به دو خانواده‌ي بزرگ. خزرج خيلي بزرگتر بود و اوس هم نسبتاً بزرگ بود. آنها با هم، دوست بودند و خوب بودند و زندگي داشتند.

اين يهودي‌هاي همسايه ديدند اينها آمدند اينجا را گرفتند و كم‌كم عده‌شان زياد مي‌شود و زورمند و قدرتمند مي‌شوند؛ اگر همين طور به حال خودشان بگذاريم چهار صباحي نمي‌گذرد كه اينها به صورت يك قدرت بزرگ محلي درمي‌آيند و ممكن است موجوديت ما به خطر بيفتد. به خصوص كه اينها پشت‌شان به اعراب ديگر گرم است، اما ما از مركز يهوديت بريده هستيم. چه كنيم؟ شروع به ايجاد رقابت و فتنه‌انگيزي در ميان اين دو گروه كردند.

اين به قرنها قبل از اسلام مربوط است، بر حسب آن چه در اسناد تاريخي ما هست، يهوديان آنها را عليه يكديگر، تحريك مي‌كردند به طوري كه آرام آرام پسرعموكشي و برادركشي در ميان اوس و خزرج به اوج رسيد. عرب بياباني منطقه‌ي خشك و گرم، داراي احساسات تند قابل برافروختن و اشتعال، كافي بود كه تحريكي بشود، توهيني بشنود، از طرف اينها يك شعر افتخارآميزي در برابر آنها خوانده بشود و يك گوشه به آنها زده بشود تا آتش اختلاف روشن بشود. به طوري كه جنگ‌هاي پي در پي، نزديك به ظهور اسلام، در ميان اينها ده‌ها سال بود روي داده بود و هر دو طايفه را تحليل مي‌برد.

هر جنگي كه روي مي‌داد همسايه‌هاي يهودي چند استفاده مي‌كردند: اولاً اين اوس و خزرج احتياج به اسلحه داشتند و يك گروه از اين يهودي‌ها در صنايع فلزي كار مي‌كردند. بنابراين اسلحه‌هاي‌شان را مي‌ساختند، آماده مي‌كردند تا به اينها بفروشند. ثانياً اينها در اثر جنگ بدهكار مي‌شدند و به كار و زندگي و زراعت و دامداري مختصري كه داشتند نمي‌رسيدند. احتياج به پول قرض كردن پيدا مي‌كردند. مي‌رفتند سراغ همسايه‌ي يهودي پولداري كه پول‌هايش را خوابانده بود براي رباخواري و از او با بهره‌هاي خانمانسوز پول مي‌گرفتند. ثالثاً جوانان جنگ‌آور و رشيد اينها، جوانان كارآ، در ميدان نبرد به خاك و خون مي‌غلتيدند و يك مقدار بار از خودشان به جاي مي‌گذاشتند: زن و بچه‌ي بي‌سرپرستي كه اداره‌ي آنها به صورت يك مسئله براي اوس و خزرج در مي‌آمد. اين وضع سالها ادامه داشت، به طوري كه كينه‌هاي بين اوس و خزرج جزو كينه‌هاي نمونه در ادبيات عرب قبل از اسلام شد. چند نوع كينه و انتقام‌جويي ديرينه‌ي در اشعار جاهليت هست كه يكي از آنها همين است.

اسلام آمد، پيامبر اسلام آمد، «رحمت للعالمين» آمد، «هديً للعالمين» هم آمد. پيغمبر و قرآن آمد و اين كينه‌ها را ذوب كرد و اوس و خزرج به صورت يك مجموعه‌ي متحد مسلمان با نام پرافتخار انصارالرسول و انصارالاسلام و انصارالايمان، (ياران حق و ياران كتاب حق و دين حق و پيامبر حق) شدند، يكدست و متحد. شايد هنوز دو سال از هجرت نگذشته بود كه اين آيات نازل شد

وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنتُمْ عَلَي شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آن گاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاي شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اين گونه، خداوند نشانه‌‏هاي خود را براي شما روشن مي‏كند، باشد كه شما راه يابيد)

اين صف آيات اصولاً بيشتر مربوط است به سال‌هاي بين يك تا سه هجرت … هنوز زمان زيادي بر اين سازندگي روحي تازه نگذشته، هنوز گروه‌هايي از يهود در اطراف مدينه زندگي مي‌كنند كه از اين وحدت و از اين شوكت تازه، آن هم شوكتي با روح و پيوستگي به حبل من الله، يك رشته‌ي الهي و پيوند الهي، دلها را به هم پيوسته ناراضي باشند. يكي از اينها يك روز كه چند نفر از اوسي‌هاي مسلمان و خزرجي‌هاي مسلمان نشسته بودند دور هم، آمد آنجا و شروع كرد به تاريخ‌گويي. ورق كهنه‌هاي پوسيده‌ي تاريخ تاريك را دو مرتبه شروع كرد باز كردن. ناسيوناليسم مردود مطرود نفاق‌افكن جدايي‌افكن را با شعارهاي چند هزار ساله زنده كردن. به اين اوسي‌ها يك چيزي گفت و به آن خزرجي‌ها يك چيزي گفت. گفت بله، شما شكست افتضاح‌آميز آن روز كذايي را به ياد داريد … معمولاً عربها اين حوادث را با «يوم» ياد مي‌كردند. گفت اي اوسي‌ها! شكست افتضاح‌آميز روز فلاني را كه از دست خزرجي‌ها خورديد به ياد داريد؟ شروع كرد اين خاطره‌ها را زنده كردن و آرام آرام اينها را برافروخته كردن. در همان يك جلسه اين جاسوس توانست اين دو گروه تازه مسلمان به برادري رسيده را چنان عليه يكديگري خشمگين كند كه همانجا گفتند قرار ما با شما پس‌فردا فلان‌جا.

خبر رسيد به پيامبر (ص). در چنين لحظات حساس وحي الهي مي‌آمد و آن چه را پيامبر بايد بگويد به صورتي جامع‌تر و جالب‌تر بر دل و زبان او مي‌نهاد. اين آيات بر آنها خوانده شد: «آي مسلمان‌ها! اگر گوش بدهيد به حرف گروهي از اين اهل كتاب، ايناني كه قبلاً كتاب آسماني به ايشان داده شده، شما را بعد از مؤمن و مسلم شدن به راه كفر برمي‌گردانند. شما چرا به راه كفر خواهيد آمد با اين كه آيات خدا بر شما خوانده مي‌شود و رسول خدا در ميان شما هست؟ و هر كس به خدا پناه برد و به رشته‌ي او دست زند به راه راست هدايت شده. اي مسلمان‌ها ياد خدا باشيد، پرواي خدا داشته باشيد؛ تقواي از خدا، خداترسي. اين روح را در خودتان زنده نگه داريد. ببينيد چه آسان دشمن مي‌آيد و گوهر گرانبهاي اسلام را از چنگ‌تان مي‌ربايد! بايد اين گوهر گرانبها را تا آخرين لحظه‌ي زندگي داشته باشيد و نميريد مگر مسلمان. «واعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرقوا» چه شد؟ يادتان رفت ارزش عالي اين نعمت خدا را؟ «واذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالّف بين قلوبكم». شما همه دشمن بوديد، اما خدا در پرتو ايمان و اسلام و نعمت بزرگش، دلهاي شما را با هم مهربان كرده بود. يادتان رفته بود آن كينه‌هاي ديرينه چه شد؟ يادتان رفت «كنتم علي شفا حفرة من النار»؟ يادتان رفت كه بر لب گودال آتش قرار داشتيد، كه بايد در مي‌افتاديد، فرو مي‌افتاديد در آن گودي آتش سوزنده، و خدا شما را نجات داد؟ خدا آيات خود را اين طور روشن و واضح براي شما بيان مي‌كند به اين اميد كه شما به راه بياييد.

نقل از كتاب «نقش آزادي در تربيت كودكان»، مجموعه سخنراني‌هاي شهيد آيت الله دكتر بهشتي، صفحات 124 تا 127

به دنبال مزار بي‌نشانت باز مي‌گردم

همه پس‌كوچه‌هاي شهر را گشتم

                                         نشاني نيست

مدينه ديگر آن شهر قديمي نيست …

متن كامل را اينجا بخوانيد

به دنبال مزار بي‌نشانت باز مي‌گردم

          همه پس كوچه‌هاي شهر را گشتم

                                            نشاني نيست

مدينه، ديگر آن شهر قديمي نيست

                  هتل‌ها با نماهاي گرانيتي

                    بناهاي مجلّل، برج‌هاي انگليسي‌منظر و كف‌پوش‌هاي سنگ

مدينه ديگر آن شهر صميمي نيست

         در و ديوار اين شهر سراسر سنگ

                        غريبي را سرت فرياد مي‌بارد

نه از زهرا نشاني هست

                نه از كوي بني‌هاشم

ولي بوي تو را احساس مي‌كردم

نفس در سينه‌ام احساس تنگي داشت

صداي «الاجل، عجّل وفاتي» باز در گوشم طنين افكند

تو را ديدم كه مي‌بردند

شبانگه بود

          براي رفتنت اي نوگل احمد چه بي‌گه بود

ولي رفتي؟ علي را كاش مي‌بردي!

در اين شهر سراسر مردمانش سنگ

               علي ديگر دلش خوش بود زهرا هست

تو هم رفتي؟

علي جان! ديگر از امشب انيست نيست

علي جان! صبر كن ديگر!

             رفيق رمزها و رازهايت نيست

                 شريك زخم‌هايت رفت و راحت شد

علي جان! ديگر از امشب

                          تو هستي و مدينه؛ شهر نامردان

علي جان! ديگر از امشب

                          تو هستي و سرچاه و هجوم اشك‌ها و نعره‌هاي گاه و بي‌گاهت

علي جان! جان من آرام‌تر

                 يتيمانت نخوابيدند

                                مبادا اشك‌ها و ناله‌هايت را …

شبانگه بود

      براي رفتنت زهرا چه بي‌گه بود

و من رفتم از اين شهر سراسر سنگ

ولي اما

      به دنبال مزار بي‌نشانت باز مي‌گردم

پي نوشت:مصرع اول اين شعر (به دنبال مزار بي‌نشانت باز مي‌گردم) را 12 سال پيش سروده بودم كه امروز توفيقي دست داد تا ادامه‌ي شعر را تكميل كنم. الحمدلله