پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: مدرنيته

عرفات را پشت سر گذاشتیم. عرفه خوبی بود. دوستان، رفقا، به قول صالح علا خوانندگان جان جای همه تان در سرزمین عرفات خالی بود. برای همه شما دعا کردم، حتی آنهایی که فقط یک بار به شهروند دردمند سر زده اند.

این یادداشت را از مشعر الحرام ارسال می کنم. مشعر یا مزدلفه منطقه ای است که بین عرفات و منا واقع شده است. پس از پایان منطقه مشعر تنگه ای به نام وادی محَسَّر وجود دارد که محل شکست خوردن سپاه ابرهه از پرندگان ابابیل است. پرندگان ابابیل مجهز به سنگ های سجیل بودند که از بالا بر روی فیل ها و سپاهایان ابرهه می انداختند و آنها را از پای در می آوردند.

اینجایی که الان نشسته ام یک منطقه کاملا بین المللی است. از همه رنگ ها و نژادها حضور دارند. چند زن سیاه پوست روبروی من مرغ سوخاری درست می کنند و بوی تند آن مشامم را اذیت می کند. البته پپسی و میراندا هم می فروسند. سمت راستم چند عرب سفید پوست که به نظر قطری می آیند چادر زده اند. هر کسی یک تکه زیرانداز پهن کرده و خوابیده است.

یک عده نماز می خوانند، برخی مناجات می کنند، جمع کثیری خوابند. برخی غذا می فروشند و برخی دیگر غذا می خورند و در این سرزمین مقدس فقط یک نفر را می بینم که دارد وبلاگ نویسی می کند!

دستشویی ها به نسبت سالهای گذشته تمیزترند و خلوت تر. ترافیک و ازدحام اتوبوس ها فضا را دودآلود کرده است. پروژکتورهای پرنور و قدرتمند مشعر را مثل روز روشن کرده است. هر از گاهی صدای بالگردهای گشتی سعودی ازدحام صداهای مختلف را به هم می ریزد.

فردا صبح پس از طلوع آفتاب می بایست مشعر را به سمت منا ترک کنیم و جمره بزرگ را سنگ بزنیم.

مشعر اما خیلی فرق کرده است. طریق مشاة یا همان مسیر پیاده رو از عرفات به سمت مشعر را خیلی تنگ و باریک کرده اند و در عوض مسیر اتوبوس رو را خیلی توسعه داده اند. اینجا هم مدرنیته در حال گسترش و تصاحب بخش سنتی است. سنت پیاده روی از عرفات به سمت مشعر یکی از بهترین سنت های پسندیده حج است. حمل و نقل ترددی با اتوبوس و قطار می رود که اندک اندک جای پیاده روی های طاقت فرسای حج را بگیرد.

وارد مشعر که شدیم یک لحظه شوکه شدم. تمام سرزمین مشعر را با فنس به قطعه های کوچکی تقسیم کرده اند که زائران هر کشور را داخل این فنس های قطعه بندی شده جای می دهند. دور از جان همه حاجیان یک لحظه به من احساس قفس های باغ وحش دست داد.

این مشعر حال و هوای آن مشعر همیشگی را ندارد. آن سرزمین مشعر قبلی اگر چه با عبور جاده آسفالته خیلی هم بکر نبود، اما این تقسیم بندی های فنس کشی شده کاملا فضا را مصنوعی و غیرطبیعی کرده است. رفاه طلبی و مدرنیته در همه جا حریم سنت ها را در می نوردد و مراسم حج نیز از این روند جهانی مصون نمانده است.

معلوم نیست اگر دکتر شریعتی یا جلال آل احمد هم با حمل و نقل ترددی از عرفات به مشعر فنس کشی شده می آمدند آیا باز همان شور و حال در آثارشان منعکس می شد؟ فرق است بین احساس کسی که 12 کیلومتر را با دو حوله احرام پیاده و در سه ساعت می پیماید و کسی که با اتوبوس کولردار 15 دقیقه ای این مسافت را طی می کند. هرگز احساس این دو فرد در خصوص مناسک حج یکسان نخواهد بود.

امسال نیت کرده بودم از عرفات تا مشعر را پیاده بپیمایم، هیچ همراه و همسفری نیافتم که پیاده عازم باشد، دوستان و مدیر گروه نیز سفر انفرادی را توصیه نکردند. حیف شد!

عصر زندگي سازماني

در قرن بيست و يكم انسان امروزي در سازماني به نام بيمارستان متولد مي‌شود، در سازماني به نام خانواده رشد مي‌كند، اندكي بعد به سازماني به نام مهدكودك، دبستان، دبيرستان و دانشگاه پاي مي‌گذارد و سپس در سازماني مشغول به كار خواهد شد و در تمام عمر با سازمان‌هاي مختلف سر و كار خواهد داشت و نهايتاً در سازمان بهشت زهرا (آرامستان) به خاك سپرده خواهد شد.

پايان دوران كهن

دوره زندگي سنتي به پايان رسيده و بازگشت به دوران كهن ناممكن است. دوره‌اي كه بچه را قابله به دنيا مي‌آورد و تاريخ تولد او را بر روي جلد قرآن مي‌نوشتند و نيمي از كودكان بر اثر فلج اطفال و كزاز و عدم بهداشت مي‌مردند به سر رسيده است. دوره تحصيل در مكتب‌خانه و نوشتن مهريه و تاريخ ازدواج بر روی قباله به پايان رسيده است. خانواده هم اينك براي خودش يك سازمان و نهاد حقوقي و قانوني است كه تأسيس و انحلال آن نيازمند ثبت قانوني است. حق و تكليف هر يك از اعضاي خانواده را به جاي كدخداي ده و روحاني محل، قانون مشخص مي‌كند. دوره حكيم‌باشي‌هايي كه با داروي علفي بيماران را مداوا مي‌كردند سپري شده است. انسان امروزي تعداد مجهولاتش و اصلاً كل معادله‌ و دستگاه مختصاتش با انسان صد سال پيش از زمين تا آسمان فرق كرده است.

سازمان‌ها تمام شئونات و عرصه‌هاي زندگي آدمي را تسخير كرده‌اند. در هر سازماني رئيسي وجود دارد و براي هر رئيسي قدرتي است و در كنار هر قدرتي، رانت و مفسده‌اي نهفته است. اما آيا مفهوم سازمان و كاركرد آن به همين جا ختم مي‌شود؟ آيا از نظم و انضباطي كه سازمان‌ها به زندگي بشر داده‌اند سخن گفته‌ايم؟ آيا كاهش چشمگير مرگ و مير نوزادان و مادران در هنگام تولد، محصول همين نظم سازماني و مراقبت‌هاي پزشكي نيست؟ آيا به همان ميزان كه از معايب مدرنيته مي‌گوييم از رفاهي كه براي زندگي بشر به ارمغان آورده است، صحبت مي‌كنيم؟

عقيم ماندن جنبش ضد وال استريت

جنبش ضد وال استريت با همه‌ي هياهويي كه به پا كرد، با همه‌ي تبليغات و شوهاي خياباني و بيتوته كردن در چادر و پلاكارد به دست گرفتن و نمايش برتري 99% بر 1% تنها به يك دليل عقيم ماند و خاموش شد، چون هيچ راه‌حل جايگزيني براي نظام فعلي نداشت. كارل ماركس اگر توانست در پايان قرن 19 انقلاب عظيمي در جهان ايجاد كند، به سبب نبوغ و دانش و مطالعات گسترده‌اي بود كه بر روي نظام‌هاي سرمايه‌داري انجام داده بود و به يك مدل جديد از توزيع ثروت و قدرت رسيده بود.

تقاضاي بنده از همه‌ي دوستان، به ويژه رضا رادمنش نويسنده وبلاگ «به همين سادگي» اين است كه ابتدا براي رهايي از ابزارهاي نظام سلطه، راه حل‌هايتان را بياوريد، در بر شمردن معايب قدرت پنهان و بوروكراسي حاكم بر دستگاه‌ها و سازمان‌ها، من خود يد طولايي دارم. مادامي كه براي اين نظام كنوني بديلي پيدا نشده است، اگر چه با نگاهي انتقادي به آن مي‌نگرم اما از پذيرش قواعد آن ناگزيرم.

من مجبور هستم كه براي گرفتن مرخصي استعلاجي، علي‌رغم برتري دانش خودم بر پزشك معالج، به او مراجعه كنم تا گواهي استراحت بگيرم. من ناگزير هستم كه براي اجاره يك واحد مسكوني، عقد شرعي خودم و همسرم را در يك دفترخانه رسمي ثبت كنم. من مجبورم براي دفن مردگانم، مهر يك پزشك را در پايين گواهي فوت داشته باشم، با اين كه مطمئن هستم او مرده است!

رضا! باور كن همه قواعد بازي و زمين بازي عوض شده است. اين بازي جديد، قواعد خودش، داور خودش و بازيكنان جديد خودش را مي‌طلبد. انسان‌ها مثل صد سال گذشته تحرك بدني ندارند، پس به جراح قلب نياز دارند و اين از عهده حكيم‌باشي‌ها بر نمي‌آيد. هيچ نظام سلطه و دست پنهاني نمي‌گويد كه ورزش نكنيد، خودشان نمي‌خواهند يا نمي‌رسند كه ورزش كنند. امروزه اداره‌ي كشور بدون فناوري اطلاعات ناممكن است و تجمّع اين اطلاعات در دست يك فرد يا يك سازمان ايجاد رانت اطلاعاتي مي‌كند، اما گريزي از آن نيست.

رضا! من سالهاست كه به عنوان يك كارمند در قفس آهنين ماكس وبر (بوروكراسي) زندگي مي‌كنم، براي من كليد بياور، من خود ناله‌ها و ترانه‌هاي رهايي را آموخته‌ام.

در همين زمينه:

با خدا بودن و در بين مردم زيستن و مدرن يا امروزي زندگي كردن براي «من» سه ضرورتي است كه در يك نمودار سلسله مراتبي قابل بحث و بررسي مي‌باشد. در ترسيم زندگي يك انسان مسلمان و دو بعدي، اصل اساسي بر با خدا بودن و مؤمنانه زيستن است كه دنيا را گذرگاه و آخرت را مقصد نهايي مي‌بيند. در اين رهگذر ضرورت با خدا بودن تا آن حد بالاست كه دو ضرورت ديگر يعني در بينمردم زندگي كردن و مدرن بودن را مي‌توان در هنگام اضطرار فداي اصل اول كرد.

من

با خدا

در جامعه

مدرن يا امروزي

اما چرا در بين مردم زيستن و مدرن بودن يك ضرورت است؟ اسلام دين رهبانيّت و انزوا طلبي نيست. قرآن كريم و تعاليم ديني اسلام از اجتماع مسلمين با عناويني همچون مدينه و امت ياد مي‌كند و حركت‌هاي جمعي نظير نمازجماعت و نماز جمعه را بر فعاليت‌هاي انفرادي ارجحيت مي‌دهد. دست خدا را با جماعت مي‌داند و براي قيام در راه خدا حركت دو نفري را بر حركت انفرادي مقدم مي‌دارد: «قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْني وَ فُرادي … (سبأ، آيه 46)».

اما مدرن يا امروزي زندگي كردن از آن جهت ضرورت است كه با خدا بودن مي‌بايست با زبان روز ترجمه شود و با فناوري جديد همراه باشد تا ابتر نماند و به عنوان يك پديده‌ي كهنه و قديمي كنار گذاشته نشود. اگر من نوعي مدرن زندگي نكنم نمي‌توانم براي فرزندم الگو و الهام‌بخش باشم. بايد از ابزارهايي كه براي سهولت در زندگي بشر خلق شده‌اند با نگاهي توحيدي استفاده كرد و حتي در بسطو گسترش آن با نيت خدمت به خلق كوشيد.

در خلوت و انزوا باخدا بودن بسيار آسان‌تر از در جمع مؤمنانه زيستن است. به محض اين كه فرد از غار تنهايي خود خارج مي‌شود و پاي به عرصه‌ي جامعه مي‌گذارد، انواع متغيرهاي مداخله‌گر و پارامترهاي مزاحم معادلات دين‌دارانه‌ي او را به هم مي‌ريزند. بسياري از گناهان نظير دروغ و غيبت و تهمت و نگاه به نامحرم گناهان اجتماعي هستند كه در كنج عزلت موضوعيت ندارند. از سوي ديگر بسياري از ابعاد وجودي انسان نيز صرفاً در زندگي اجتماعي به كمال خواهند رسيد و اين هر دو بهترين دلايل بر ضرورت اجتماعي زيستن و در بين مردم زندگيكردن است.

اما هر كجا اصل با خدا بودن به مخاطره بيفتد، در تعاليم اسلامي مهاجرت به عنوان يك راهكار اصلي براي حفظ رابطه‌ي با خدا مطرح شده است. يعني هر كجا زندگي در جمع به اصالت ارتباط با خداي متعال آسيب وارد كند، هجرت به عنوان يك ضرورت تلقي مي‌شود. خواه اين مهاجرت نظير آن چه اصحاب كهف انجام دادند به مقصد يك غار باشد يا نظير آن چه مسلمانان صدر اسلام رفتار كردند به مقصد حبشه يا مدينه و خواه نظير آن چه حضرت يوسف –عليه‌السلام- انجام داد، ترجيح زندان تنهايي كه خدا در آن است بر كاخ با زليخاي بي‌خدايي. يا حتي در نمونه‌هاي دم دستي‌تر، ترك مجلس گناه و معصيت به عنوان يك امر واجب ذكر شده است. آن گونه كه براي بنده نقل شده است، ساكنان برخي برج‌هاي اسم و رسم‌دار تهران به صورت كاملاً غربي زندگي مي‌كنند و خانم‌ها داخل محدوده‌ي برج بدون حجاب تردد مي‌كنند، يا همراه با آقايان استخر مختلط مي‌روند. حال اگر چنين وضعيتي به رابطه‌ي فرد با خدا لطمه مي‌زند، ترك آن برج مسكوني براي فرد يك امر واجب است.

حال فرض كنيد به دو ضرورت اول و دوم يعني باخدا بودن و با خلق زيستن عمل كرده‌ايم، آيا مي‌شود در حال حاضر مثل مردمان صد سال پيش زندگي كرد و با الاغ و درشكه سفر كرد و از چاه آب كشيد و در نهر استحمام كرد و محاسبات را با چرتكه انجام داد و بدون كامپيوتر و موبايل و اينترنت و خودرو زندگي كرد. پاسخ اين است كه بله محال نيست و مي‌شود با دشواري‌هاي خاصي همچنان مثل صد سال قبل يا پنجاه سال قبل زندگي كرد، اما اين قبيل افراد به سرعت در جامعه طرد و حذف مي‌شوند و به موزه‌هاي مردم‌شناسي مي‌پيوندند و كاربردشان بيشتر براي تقويت احساسات نوستالژيك يا فيلم‌هاي تاريخي و عكس‌هاي يادگاري است تا اين كه انسان‌هايي تأثيرگذار و الهام‌بخش باشند.

پس اينجا ضرورت سومي مطرح مي‌شود تحت عنوان استفاده از فناوري‌هاي روز يا مدرن زندگي كردن. اما همين مدرن زندگي كردن نيز اصالت ندارد و هر كجا دو ضرورت قبلي به مخاطره بيفتد به ترتيب اولويت مي‌بايست محدود يا ترك شود. اگر استفاده مفرط از هر فناوري اعم از تلفن ثابت، موبايل، اينترنت يا … به رابطه‌ي با خدا لطمه وارد مي‌كند، يقيناً مي‌بايست محدود و تعديل شود. اگر همين فناوري‌ها ارتباطات اجتماعي انسان را از حالت طبيعي خارج كند و فرد را از جامعه منزوي كند نيز همين حالت را دارد. به عنوان نمونه در مطالعاتي كه بر روي افراد دوركار در ايالت كاليفورنياي آمريكا انجام شده است، اين افراد كه ديگر همكاران قبلي خود را نمي‌بينند و با آنها از طريق كامپيوتر درارتباط هستند دچار نوعي افسردگي شده‌اند. (The Digital City, Michel S. Laguerre, 2005)

يا مثلاً اگر افراط در استفاده از اتومبيل موجب افزايش وزن و بي‌تحركي عضلات شود، اينجا سلامت «من» به خطر مي‌افتد و به كارگيري فناوري مي‌بايست تعديل شود. يعني با ادامه‌ي اين شيوه ديگري «من‌»ي باقي نمي‌ماند كه بخواهد با خدا و در بين مردم و مدرنزندگي كند. پس در كنار سه ضرورت فوق توجه به اين «من» نيز اهميت مي‌يابد. لذا بايد در نظر داشت كه فناوري براي رفاه «من» خلق شده است، نه «من» براي فناوري. «من» بايد سوار اتومبيل شوم نه اتومبيل سوار «من». موبايل بايد در دست «من» باشد نه «من» دردست موبايل و اينترنت و هزاران فناوري ديگر. (در فلسفه‌ي اسلامي از اين «من» با عنوان مركب [روح] ياد شده است)

جمع‌بندي

لذا به نظر نگارنده، توجه به اصالت هر كدام از ضرورت‌هاي فوق و رعايت سلسله مراتب اين ضرورت‌هاي سه گانه راهنماي عمل در تنظيم كميّت و كيفيت برقراري ارتباط با خدا، خلق و فناوري است.

تفاوت مكاتب ماترياليستي و اومانيستي و اصالت نفع با مكاتب توحيدي و الهي در اين است كه «من» را به جاي خدا نشانده‌اند. مفاهيمي همچون شهادت و ايثار و از خود گذشتگي در مكاتب مادي‌گرايانه رنگ مي‌بازد. دنيا و لذت بردن از زندگي دنيا و شاد زيستن به عنوان هدف غايي بشر از سوي اين مكاتب ياد مي‌شود. مدل فوق حتي با جايگزيني «من» به جاي خدا باز هم جواب مي‌دهد و مي‌توان براي تنظيم اولويت «من»، زندگي اجتماعي و فناوري آن را به كار برد.

ادامه دارد …

دوست بسيار عزيز و محترمي ضمن بذل محبت فراوان به مطالب اين وبلاگ، پرسيده‌اند كه چرا نام وبلاگ‌تان اين قدر غم‌انگيز است؟ چرا مي‌بايست عنوان وبلاگ مذهبي‌هايمان با غم و بدبختي عجين باشد؟ چرا در هر فيلمي كه بيچارگي يك نفر را مي‌خواهند نمايش دهند، چادر سرش مي‌كنند؟

در پاسخ به اين دوست گرامي لازم است عرض كنم نام وبلاگ متشكل از دو واژه‌ي شهروند و دردمند است. اين كه گفته‌ام شهروند دردمند و نگفته‌ام انسان دردمند يا مرد دردمند، به جهت بار حقوقي كلمه‌ي شهروند است. شهروند همان‌گونه كه در تعاريف علم حقوق آمده است، هم صاحب حق و هم داراي تكليف است. شهروند غير از رعيّت است كه فقط صاحب تكليف است. شهروند صغير و حقير نيست كه نيازمند قيّم باشد. شهروند خودش صاحب تشخيص است. شهروند مي‌گويد من يكي و حكومت هم يكي. رابطه‌ي شهروند و حاكميّت، رابطه‌ي مريد و مرادي نيست، بل‌كه همان رابطه‌ي متوازن و مبتني بر عدالت حق و تكليف است. شهروند يعني من جداي از حكومت نيستم و حكومت نيز جداي از من نيست و من به اندازه‌ي سهم خودم باري از امور كشورم را بر دوش مي‌كشم. رابطه‌ي شهروند و حكومت از نوع انفعال نيست كه هر كدام راه خودشان را بروند، بل‌كه رابطه‌ي همكاري و همراهي است و حكومت نيز برخاسته از بطن مردم است.

اما انتخاب واژه‌ي دردمند به جهت ويژگي‌هاي شخصي است و ربطي به مذهبي يا غيرمذهبي بودن من ندارد. بنده به تعبير مرحوم قيصر امين‌پور در جاودان شعر دردواره‌ها:

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد
رنگ و بوي غنچه‌ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي تو به توي آن
جدا كنم

دفتر مرا
دست درد مي‌زند ورق
شعر تازه‌ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم [+]

از آن هنگام كه خود را شناختم، قرين و غريق دردها بوده و هستم. آهنگ‌هاي مورد علاقه‌ام جملگي آرام و غمگين‌اند:

قطعه پيانوي بسيار زيباي خواب‌هاي طلايي اثر استاد جواد معروفي و تك نوازي قانون استاد سيمين آقارضي از بهترين و دل‌انگيزترين آهنگ‌هايي است كه گوش مي‌كنم. ساز قانون، گويي آواي ملكوت است كه زيبايي و قداست را يك جا جمع كرده است و نمي‌دانم گرايش شديد من به قانون و قانون‌گرايي، ارتباطي به علاقه‌ام به اين ساز آسماني كه مبدع و مبتكر آن را فارابي خوانده‌اند دارد يا خير. [+]

 از سوي ديگر، سجع و جناس موجود در كلمات شهروند دردمند زيبايي خاصي به آن بخشيده است. شهروند دردمند تركيب و تبلور عقل و عشق است. شهروند دردمند مي‌خواهد كه در مدار قانون ولي عاشقانه و دردمندانه زندگي كند. شهروند دردمند با عقلانيت ابزاري و خط‌كش‌هاي مدرنيته قابل اندازه‌گيري و فهم نيست. شهروند دردمند براي سنتي‌گراهاي دُگم، كه مردم را چونان برده و رعيّت مي‌پندارند و براي ايشان شأني بالاتر از يافتن خواست مولا و مقتداي خود نمي‌دانند قابل درك نيست. به ديگر سخن، شهروند دردمند را قشري‌گرايان سنّت‌پرست، تكفير مي‌كنند و روشنفكران پيش‌تاخته كه به تأثّر از فرويد، زندگي را مبتني بر اصل لذت مي‌دانند و چشم‌اندازشان «شاد بودن تنها انتقامي است كه مي‌توان از زندگي گرفت»، از درك مفهوم شهروند دردمند عاجزند. اولي براي انسان شأن شهروندي قائل نيست و دومي دردمندي را برنمي‌تابد و اين گونه است كه پارادوكس شهروند دردمند زندگي مرا تشكيل مي‌دهد و در جدال عقل و عشق اين دو يار و رقيب ديرينه، صفحات زندگي‌ام و مطالب اين وبلاگ رقم مي‌خورد.

اميرحسين عزيزم؛ سلام

وبلاگ‌نويسي و زيستن در فضاي مجازي اين امكان را به وجود مي‌آورد كه آدمي، با افراد مختلف از اقوام و افكار و صنوف گوناگون گرفته تا نسل‌هاي متفاوت آشنا شود و خداي متعال را شاكرم كه با نوجواني شايسته همچون تو در اين بستر مجازي و مأواي سايبرنتيك آشنا شدم.

مطالب وبلاگت چنان پرمغز و پرمحتواست كه اگر بيننده‌ي وبلاگ به پروفايل مدير وبلاگ مراجعه نكند، اين نوشته‌ها را حداقل در قامت يك دانشجوي كارشناسي‌ارشد ادبيات يا فلسفه خواهد يافت.

اگر چه سال تولد تو مصادف با شروع خدمت سربازي من است و من و تو نزديك به دو نسل با هم اختلاف سن داريم، اما ديدگاه‌هاي‌مان بسيار مشترك است و اين نامه‌ را از اين جهت مي‌نويسم كه تو از تجربه‌ي پيشینيان بهره‌مند شوي و به كوره‌راه‌ها و چاله‌هايي كه من گرفتار شدم، دچار نشوي.

تو نيز همچون من، بنا به جبر زمانه و خواست والدين و علي‌رغم تمايل به ادبيات و تاريخ و فلسفه، به رشته‌ي رياضي‌‌فيزيك سوق داده شدي و بنا به گفته‌ي خودت امروز تمايلي به مطالعه‌ي فيزيك و رياضيات و امثال ذلك نداري. اما يك چيز را لازم است كه خوب بداني و آن هم شرايط جامعه‌اي است كه من و تو در آن زندگي مي‌كنيم.

اميرحسين عزيز!

اينجا ايران است، يك كشور در حال توسعه و جهان سومي! پاريس و ونيز و فلورانس نيست كه براي ادبيات و هنر به من و شما پول بدهند. اينجا يك كشور فن‌ّزده‌ي بروكرات و تكنوكرات است كه يا براي فنّ و مهارتي كه بلدي برايت اسكناس مي‌شمارند يا براي زبان چرب و متملّق. در اينجا و در رقابت عالم هنر و ادبيات كسي روي اسب‌هاي جوان و كم‌تجربه (مثل من و تو) سرمايه‌گذاري و شرط‌بندي نمي‌كند، اگر مي‌خواهي به جايي برسي بايد ستاره شوي و ستاره باشي. اگر در ادبيات و هنر مي‌خواهي كسي شوي نبايد غم نان داشته باشي چون از آغاز راه تا نيمه‌هاي رسيدن به پايان آن بايد از جيب خودت بخوري!

برادر بزرگترت اگر امروز، فرصت و فراغتي براي نوشتن يافته است، يك مدرك مهندسي كامپيوتر را زير بغل دارد و براي پول درآوردن هزار و يك فنّ و مهارت آموخته است. پيش‌تر عرض كردم كه دوران بلوغ شرايط بسيار حساسي است، اميدوارم بتواني شرايط جامعه و كشورت را به درستي درك كني و بين علايق و مصالحت يكي را مهار و ديگري را انتخاب كني و در اوقات فراغت و به عنوان تفنّن به هنر و ادبيات بپردازي.

ديشب براي اطمينان خاطر خودم و خودت از همسرم سؤال كردم كه اگر من به جاي مدرك مهندسي كامپيوتر، ليسانس فلسفه يا ادبيات داشتم، باز هم حاضر مي‌شدي با من ازدواج كني؟

پاسخ صريح و صادقانه‌ي همسرم اين بود كه در اين وضعيت بحران اقتصادي و بيكاري، براي فارغ‌التحصيل رشته ادبيات و فلسفه كاري وجود ندارد، مگر اين كه پسر به پشتوانه‌ي پدرش وارد شغل آزاد شود يا خودش علي حدّه، حرفه و مهارتي بلد باشد و من به شخصه حاضر به پذيرش چنين ريسكي نيستم.

در پایان، روزگاري را آرزو مي‌كنم كه هنر و ادبيات و فلسفه و تاريخ به جايگاه واقعي خود برگردد و دوران تكنوكراسي و ديوان‌سالاري و فن‌زدگي به پايان برسد و عقلانیت ابزاری جای خود را به عقلانیت ارتباطی بدهد و مردم ايران به لحاظ شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني در چنان جايگاهي قرار گيرند كه خريد كتاب و آثار هنري و فرهنگی بخش مهم و قابل توجهي از سبد كالاي خانوار را در بر بگیرد. آن گاه من و تو به فرزندان‌مان توصيه كنيم كه آزادانه و بدون دغدغه‌ي نان، رشته‌ي مورد علاقه‌شان را انتخاب كنند.

در آن روزگار خواهد بود كه قبولي در رشته‌ي برق دانشگاه شريف افتخار چنداني محسوب نخواهد شد و مفاهيم و معناها و كمالات انساني و تجلّي خواست و اراده‌ي انسان و تراوشات ذهني او كه از روح عميق آدمي سرچشمه گرفته است، دوران كارگري مدرن و ابزارسالاري و فنّ‌سالاري را در خواهد نورديد و يك بار ديگر انسان در پرتو عقل و وحي شكوه ذات باري را به نمايش خواهد گذاشت. به اميد آن روز!

با تقديم احترام و ارادت و با آرزوي توفيق روزافزون

برادرت؛ محمد

در همين زمينه: