پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: مداحي

بداخلاقي از سوي هر فرد و طيف و جناحي كه باشد مذموم و محكوم است، چپ و راست و اصلاح‌طلب و اصولگرا و اعتدال‌گرا هم ندارد.آرزوي مرگ براي آيت الله هاشمي و بيان چند كلمه‌ي زشت براي ايشان كه از سوي يك مداح معروف در دعاي عرفه امسال (92) مطرح شد و البته رويه‌ي هميشگي اين فرد است، همان قدر زشت و زننده است كه انبوه لطيفه‌ها براي عمر طولاني آيت الله جنتي و آرزوي مرگ و بي‌حرمتي به دبير شوراي نگهبان. بي‌احترامي و ترور و آرزوي مرگ، نه منطق اسلام است نه منطق انسانيت است و نه منطق گفت‌وگو.

جناب آقاي حاج منصور ارضي!

ثمره‌ي بيش از دو دهه ناسزاگويي شما به آيت الله هاشمي رفسنجاني و اصلاح‌طلبان و محمدباقر قاليباف و عماد افروغ و ديگران، جز پراكندن جمعي از مؤمنان و علاقمندان به معارف اهل بيت (عليهم السلام) از جلسات وعظ و دعا و روضه چه بوده است؟ آيا نتيجه‌ي اين آرزوي مرگ خواستن‌ها و لعن و نفرين‌ها، به محبوب‌تر شدن چهره‌ها و شخصيت‌هايي كه نامبرده‌ايد، نينجاميده است؟ اين همه فحش و لعن و نفرين به مؤمنين را از كجاي آموزه‌هاي دين مبين اسلام استخراج كرده‌ايد؟ آيا شما كه پيرغلام و مداح اهل بيت هستيد، حتي براي يك بار اين جملات نوراني اهل بيت را در مذمت ناسزاگويي و لعن مؤمنين خوانده‌ايد:

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلّم:

خداوند بهشت را بر هر فحّاش بد زبان بى‌شرمى كه باكى ندارد چه گويد و چه شنود، حرام كرده است. [1]

امام على عليه ‏السلام:

انسان بزرگوار، هرگز دشنام ندهد. [2]

امام باقر عليه‏ السلام:

حربه فرومايگان، زشتگويى است [3]

امام صادق عليه ‏السلام:

دشـنـامـگويى و بـد زبانى و دريـدگـى از (نشانه هاى) نفاق است. [4]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

ناسزاگوى به مؤمن همچون كسى است كه در آستانه هلاكت باشد [5]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

ناسزاگفتن به مؤمن فسق است و جنگيدن با او كفر و خوردن گوشت او (غيبت كردن از وى) معصيت خداست . [6]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

به بادها ناسزا مگوييد كه‏ آنها (از جانب خداوند) مأمورند و كوهها و لحظه‏ها و روزها و شبها را ناسزا نگوييد كه گنهكار مى‏شويد و به خودتان بر مى‏گردد. [7]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

به مردم ناسزا مگوييد كه با اين كار در ميان آنها دشمن پيدا مى‏كنيد. [8]

امام على عليه السلام:

[خطاب به قنبر كه مى خواست به كسى كه بدو ناسزا گفته بود، ناسزا گويد]: آرام باش قنبر! دشنامگوى خود را خوار و سرشكسته بگذار تا خداى رحمان را خشنود و شيطان را ناخشنود كرده و دشمنت را كيفر داده باشى. قسم به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را بيافريد، مؤمن پروردگار خود را با چيزى همانند بردبارى و گذشت خشنود نكرد و شيطان را با حربه اى چون خاموشى به خشم نياورد و احمق را چيزى مانند سكوت در مقابل او كيفر نداد. [9]

پيامبر خدا صلی الله عليه و آله و سلّم:

بدترين بندگان خدا كسى است كه از ترس فحش او، هم‏نشينى با او را خوش ندارند. [10]

امام باقر عليه‏السلام:

بهترين چيزى را كه دوست داريد به شما گفته شود ، به‏مردم بگوييد ؛ زيرا خداوند از شخص لعنتگرِ دشنام دهِ بدگوى از مؤمنان و ناسزاگوىِ بد دهن و گداىِ سمج نفرت دارد. [11]

امام صادق عليه‏السلام:

هر كس كه مردم از زبانش بترسند ، او در آتش است [12]

دوستان اصلاح‌طلب و روشنفكر!

اين حجم بالاي لطيفه‌هايي كه عليه آيت الله جنتي ساخته و نقل مي‌شود و به نُقل مجالس روشنفكري و اصلاح‌طلبي تبديل شده است، مطابق كدام يك از قواعد انساني و دموكراسي است؟ مطابق كدام يك از مواد اعلاميه جهاني حقوق بشر، آرزوي مرگ براي فردي كه شما به عملكرد وي انتقاد داريد، مجاز شناخته شده است؟ بنا بر كدام يك از تعاريف جامعه‌ي مدني و گفتمان كنش ارتباطي هابرماس، اجازه داريم كمپين يادآوري احمد جنتي به عزرائيل، راه بيندازيم؟ آيا غير از اين است كه يكي از بديهي‌ترين درس‌هاي دموكراسي، تحمل مخالف و پذيرش حق حيات همه‌ي افراد با هر نوع نگاه و سليقه‌اي است؟

انسان صاحب منطق و تفكر، بحث مي‌كند، نقد مي‌كند، اعتراض مي‌كند، براي احقاق حقوقش فرياد مي‌كشد، عليه ظلم و ستم و بيداد، قيام مي‌كند، اما توهين نمي‌كند، مسخره نمي‌كند، براي كسي آرزوي مرگ نمي‌كند. راه دموكراسي از توهين و ترور عبور نمي‌كند. اسلام نيز هر گونه هتاكي و تمسخر و آرزوي مرگ براي مسلمانان و كافراني را كه با اسلام و كشورهاي اسلامي سر جنگ ندارند، حرام شمرده است.

منابع:

[1] كافي، ج 2، ص 323، ح 3 – منتخب ميزان الحكمة، ص 440

[2] غرر الحكم : 9478 منتخب ميزان الحكمة : 442

[3] بحار الأنوار : 78 / 185 / 14 منتخب ميزان الحكمة : 442

[4] بحار الأنوار، ج 79، ص 113، ح 14 – منتخب ميزان الحكمة، ص 442

[5] كنز العمّال : 8093 منتخب ميزان الحكمة : 264

[6] بحار الأنوار : 75 / 148 / 6 منتخب ميزان الحكمة : 264

[7] علل الشرائع : 577 / 1 منتخب ميزان الحكمة : 264

[8] الكافي : 2 / 360 / 3 منتخب ميزان الحكمة : 264

[9] أمالي المفيد، ص 118، ح 2 – منتخب ميزان الحكمة، ص 264

[10] الكافي: ج 2، ص 325، ح 8 (ميزان الحكمة: ج 2، ص 1422)

[11] بحار الأنوار : 78 / 181 / 67 منتخب ميزان الحكمة : 442

[12] الكافي : 2 / 327 / 3 منتخب ميزان الحكمة : 442

در همين زمينه:

بعد التحرير:

يك نفر در پيامي خصوصي به خاطر معرفي «كمپين معرفي احمد جنتي به عزرائيل» و مطالب جالب(؟!) اين صفحه از بنده تشكر كرده است!

يك فرد مثلاً مذهبي (؟!) هم بعد از گفتن چند فحش آبدار، خاطر نشان كرده است كه مگر تا به حال زيارت عاشورا نخوانده‌اي؟

يعني يك همچين هموطنان جالبي داريم ما!

تملّق‌گويي و چاپلوسي از دو بخش تشكيل شده است: 1-تملّق‌گوينده 2-تملّق‌پذير يا به عبارت ديگر مدّاح و ممدوح

اگر هر كدام از اين اركان وجود نداشته باشد چاپلوسي و تملّق شكل نخواهد گرفت. به ديگر سخن چاپلوسي همچون بذري است كه در زمين چاپلوسي‌شونده كاشته مي‌شود. اگر زمين استعداد پرورش چاپلوسي را نداشته باشد اين بذر به ثمر نمي‌نشيند. البته چاپلوس‌ها نيمچه استعدادكي هم در تشخيص زمين مستعد دارند و اين بذر را هر جايي نمي‌كارند. گاهي اوقات نيز البته تيرشان به سنگ مي‌خورد و در برخورد با يك انسان خود ساخته در مي‌يابند كه مكرشان كارگر نمي‌افتد.

اما ببينيم چه سودي از اين تملّق‌گويي نصيب ممدوح و مادح مي‌شود. مادح (تملّق‌گو) يا با ممدوح (تملّق شونده) نسبتي دارد، مثلاً معاون يا كارمند اوست، در اين حالت قصد او اين است كه موقعيت بهتري بيابد يا از امكانات بيشتري بهره‌مند گردد و اگر با او نسبتي ندارد، قصدش مي‌تواند اين باشد كه جايگاهي نزد او بيابد يا از صله و سودي بهره‌مند شود، نظير آن چه بسياري از شعراي پيشين مي‌كردند. اما ممدوح از اين تملّق شنيدن‌ها، به عنوان سرپوشي براي خطاهايش استفاده مي‌كند. به خودش مي‌گويد: «ببين همه از من تعريف مي‌كنند! ببين من چقدر توانمندم!»

در بين مسئول دفتر‌ها تملّق‌گويي از رئيس‌شان خيلي شايع است. علت اين امر خيلي ساده است، او مي‌خواهد با بالابردن جايگاه رئيسش خودش را نيز ارتقا بدهد. وقتي براي رئيس خود كلاس مي‌گذارد و به هر كسي اجازه ملاقات نمي‌دهد، رئيس دست‌نيافتني‌تر و به تعبير عوام مهم‌تر مي‌شود و به همان نسبت مسئول دفترش هم مهم مي‌شود. چون اين مسئول دفتر است كه بايد اجازه‌ي ملاقات را صادر كند و امور رئيس را ضبط و ربط كند.

به واقع ريشه‌ي شكل‌گيري تملّق‌گويي در ضعف شخصيت تملّق‌شونده است. اگر كسي براي تصدّي يك جايگاه از قبيل رياست سازمان، استاد دانشگاه، هنرمند نمونه و … تلاش لازم را نكرده باشد و از ظرفيت لازم برخوردار نباشد، به شدت در معرض تملّق‌پذيري است تا بدين وسيله خلأهاي علمي و نقصان توانمندي‌هايش را پر كند.

اما بحث تقدّس‌سازي قدري پيچيده‌تر است. زماني كه فردي به فرد يا موضوع ديگري قداست مي‌دهد در حالي كه آن موضوع بالذات فاقد قداست است، قصد اصلي بر اين است كه حصاري به دور فرد تقديس ‌شده بكشند تا كليّت او از گزند انتقادات در امان بماند و از سايه‌ي قدسي او بر سر اطرافيان نيز ببارد و به گونه‌اي آنها هم مشمول درجه‌اي از قداست شوند.

فرد تقديس شده شايد واقعاً داراي برخي كرامات و معنويات هم باشد، اما قطعاً از ضعف شخصيت نيز رنج مي‌برد و مشابه بحث تملّق سعي دارد با تقديس شدن جايگاه خود را آسماني و منسوب به امور الهي قلمداد كند و ديگران را فاقد وجاهت براي دست درازي و انتقاد به اين مقام رفيع تلقي كند.

زماني كه شعر مثنوي عمرنامه را منتشر كردم يكي از عزيزان بازديدكننده كه به بنده بيش از حد لطف داشتند از واژه‌ي «استاد» براي مخاطب ساختن من استفاده كرده بود كه ضمن تشكر از اين دوست بزرگوار خاطر نشان مي‌كنم، واژه‌ي «استاد» به كسي اطلاق مي‌شود كه در يك رشته‌ي علمي، هنري يا فنّي، متخصص، متبحّر و صاحب سبك شده است و ضمناً عمرش را در اين راه صرف كرده است. اگر چه امروزه به هر دكترا گرفته و هر آچار بدست و قلم بدستي هم استاد مي‌گويند ولي سعي كنيم واژه‌ها را به جا بكار ببريم تا انسان‌ها سير طبيعي را براي كسب موقعيت‌هاي اجتماعي طي كنند و غوره نشده مويز نشوند.

بحث خود را با اين شعر زيبا كه بارها و بارها از دوران كودكي تا كنون از زبان پدرم شنيده‌ام ختم مي‌كنم:

هيچ كس در نزد خود چيزي نشد              هيـچ آهـن خنـجر تيـزي نشد

هيـچ حـلوا پز نـشد اسـتاد كــــار              تـا كه شاگرد شكرريزي نشـد

در همين زمينه: