پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: كودك

ساعت پنج صبح بامداد بيست و سومين روز اسفند ماه، در حالي كه آواي اذان از بلنداي يكي از مساجد اطراف به گوش مي‌رسيد، نوزادي ناخواسته در بيمارستان جواهريان تهران ديده به جهان گشود، تا پس از نه ماه كشمكش در جدال بودن و نبودن، با تولد خويش، هستي خود را تثبيت كند. مادرش مي‌گويد: «خيلي قرص خوردم و تلاش كردم تا اين بچه بيفتد، چه قدر گوني برنج از اين طبقه به آن طبقه جابجا كردم كه بيفتد اما نشد كه نشد. راستش اصلاً آمادگي اين بارداري را نداشتم. دختر دومم فقط نه ماه داشت كه اين سومي را باردار شدم، خودتان كه مي‌دانيد بارداري، شير مادر را قطع مي‌كند و مجبور شدم به او شير خشك بدهم. اين سومي‌ هنوز نيامده، سهم بقيه را خورده است. اما خدا را شكر زايمان راحتي بود و الحمدلله كه اين يكي پسر است!»

با اين كه ناخوانده بود، اما شيرين و بانمك مي‌نمود. پدرش به همه‌ي پزشكان و پرستاران و حتي مراجعين و هر كسي كه از بخش زايمان عبور مي‌كرد، از فرط ذوق‌زدگي اسكناس بيست توماني هديه مي‌داد، بس كه پسردوست بود. علي رغم اين كه دلش مي‌خواست فرزند اولش پسر باشد، وجود همين يك پسر را نيز اگر چه با تأخير، غنيمت شمرده بود.

و اين گونه بود كه من متولد شدم و زندگي پرفراز و نشيبم، پيش از آغاز در نزاع بودن و نبودن شكل گرفت تا جدال با خواست ديگران و تغيير سرنوشت، موسيقي متن درام زندگي‌ من باشد.

در حالي به استقبال سي و ششمين بهار عمر مي‌روم كه عقربه‌ي خاكستري رنگ زندگي من، در مداري بين سپيدي و سياهي، بين خدا و شيطان، بين سنّت و مدرنيته، بين خوشبختي و بدبختي، بين خودخواهي و دگرخواهي و خداخواهي، بين آب و آتش و زمهرير، بين بهشت و جهنّم و اعراف، بين شهرت و عزلت، بين عزّت باخدا بودن و لذّت بي‌خدا پرسه زدن و بين هزاران تناقض ديگر در نوسان است و نمي‌دانم سكّه‌ي چرخان عمرم كه عن‌قريب است به بالاي فوّاره‌ي چهل سالگي برسد و از آن جا فرود آيد، در اين دگرگوني‌هاي روزگار با كدامين روي، چهره بر خاك خواهد گذاشت؟ شير يا روباه؟!

فاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقرّبِينَ فَرَوحٌ وَ رَيحانٌ و جَنَّةُ نَعِيمٌ و أمّا اِن كانَ مِنَ المُكذّبينَ الضّالِّينَ فَنُزُلٌ مِن حَمِيمٍ و تَصلِيَةُ جَحِيمٍ (سوره واقعه، آيات 88، 89، 92، ۹۴)

و اگر انسان از مقرّبان باشد، در نهايت آرامش و شادمانى در بهشت پر نعمت جاي خواهد گرفت و اما اگر از تكذيب كنندگان گمراه باشد، با آب دوزخ جوشان از او پذيرايى مى‏شود، سپس سرنوشت او، ورود در آتش جهنم است.

در همين زمينه:

مسافر كوچولوي ما در راه بود و خريد سيسموني يكي از دغدغه‌هاي ذهني همسرم و من شده بود. بنا به سنت مرسوم مادر همسرم هزينه‌ي تأمين سيسموني بچه‌ را پرداخت كرده بود و انتخاب آن را به ما واگذار نموده بود. وقتي كار خريدهاي ضروري و اساسي به پايان رسيد، براي خريد اسباب‌بازي هر دو تفاهم داشتيم كه خيلي زياد نباشد و چند تا اسباب‌بازي محدود و نمادين براي پر كردن كمد بچه كفايت مي‌كند. بر اساس آخرين مطالعات روانشناسان، وجود انبوه لوازم بازي، بي آن كه كودك براي به دست آوردن آنها زحمتي كشيده باشد، حس خودخواهي و زياده‌طلبي كودك را تقويت مي‌كند و او را نسبت به نگهداري و قدرشناسي لوازمش بي‌تفاوت مي‌نمايد.

البته ما حريف ساير بستگان نشديم و پس از تولد فرزندم، تقريباً هر آنچه يك كودك تا ۴ سالگي به وسايل بازي نياز دارد براي او كادو آوردند. البته همين‌ها را نيز مديريت كرديم و بخش قابل توجهي از آنها را به انبار منتقل كرديم تا در زمان لازم مورد استفاده قرار گيرد. اما باز هم كه با خودم فكر مي‌كنم زمان كودكي ما اصلاً از اين خبرها نبود. نه كمد اختصاصي داشتيم، نه تخت خواب با هزار قر و اطوار و نه صدها نوع اسباب‌بازي برقي و سخنگو و چرغدار! از لقمه‌ي حاضر و آماده خبري نبود و از هلوي پوست‌كنده‌ي در گلو اثري نبود. به من ياد داده بودند براي به دست آوردن بايد زحمت كشيد. اسباب‌بازي مفتكي نمي‌خريدند. معدل 20 مي‌خواست و مي‌بايست مؤدب بود. براي بچه‌‌ي گردنكش و بي‌ادب نان هم حيف بود، چه برسد به اين كه نيامده اين همه تجملات و تشريفات برايش به پا كنند و او خودش را گم كند كه نكند واقعاً خبري است و علي‌آباد هم شهر است و احتمالاً من از دماغ فيل افتاده‌ام كه همه اين قدر قربان صدقه من مي‌روند.

يكي از دغدغه‌هاي هميشگي من اين بوده است كه بچه‌ي لوس و سربار خانواده و جامعه تربيت نكنم. زمان بچگي ما دوچرخه را مفت و مسلم نمي‌خريدند. از شش ماه قبل در برزخ خريدن يا نخريدن بوديم و با اين رؤيا درس مي‌خوانديم و وقتي به دوچرخه مي‌رسيديم قدرش را مي‌دانستيم. از پدر و مادر طلبكار نبوديم كه چرا مثلاً يكي بهتر نخريديد. تشكر مي‌كرديم و از دوچرخه مواظبت! تازه اين دوچرخه صرفاً وسيله‌ي بازي نبود، بلكه در اكثر مواقع وسيله‌ي حمل و نقل بار و خريد ميوه و نان و كمك‌كار خانواده بود. ديگر من كمتر در خيابان‌ها و كوچه‌ها بچه‌هاي دوچرخه‌سواري را مي‌بينم كه به دسته‌ي دوچرخه، نايلون ميوه يا سبد خوار و بار آويزان كرده باشند.

اما ما با دستان خودمان رسومي ساخته‌ايم كه فرايندهاي تكاملي كودك را دچار اختلال مي‌كند. از اين جهت است كه بنده اصطلاح بچه‌هاي ماكروفري* را به كار برده‌ام. يعني بچه‌هايي كه ظاهرشان بزرگ شده است ولي نپخته‌اند، فقط داغ شده‌اند، خام خامند! آنهايي كه اهل قرمه‌سبزي خوردن هستند احتمالاً تأييد مي‌كنند كه قرمه سبزي‌اي كه از صبح با حرارت ملايم در قابلمه پخته شده باشد، اصلاً و ابداً با قرمه‌سبزي ماكروفري كه ظاهراً ظرف نيم ساعت طبخ مي‌شود، قابل مقايسه نيست.

خيلي از پدر و مادرهاي فعلي مي‌گويند: «ما داريم كار مي‌كنيم و زحمت مي‌كشيم كه فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزيز! مادر گرامي! داري به فرزندت خيانت مي‌كني! بچه‌اي كه لاي زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گليم خودش را نمي‌تواند از آب بيرون بكشد و آخر سر، كارش به زرورق ختم مي‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملي كه در علوم مختلف استاد تمام است، از هيئت و نجوم و فقه و كلام و حديث گرفته تا علم جفر و اعداد و رياضيات و هندسه و طبّ، در كتاب الهي‌نامه‌ي خود مي‌گويد:

«الهي! شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم والا كجا حسن مي‌شدم!»

فرزند من بايد بياموزد كه براي كارهاي خوبي كه مي‌كند (نظير كمك كردن در چيدن سفره، كمك به پدر و مادر، جمع كردن وسايل اتاقش و جارو كردن خانه) و كارهايي بدي كه نمي‌كند، جايزه و اسباب‌بازي دريافت خواهد كرد. اين كودك فردا نيز در جامعه ياد خواهد گرفت كه بايد با تلاش و زحمت و از مسيرهاي درست به خواسته‌هايش برسد.

جمع‌بندي:

يكي از دلايل اصلي كه بسياري از فرزندان شخصيت‌هاي بزرگ، اعم از سياسي و علمي، خيلي لوس، پرادعا و بي‌خاصيت بار مي‌آيند، همين مطالبي است كه در بالا ذكر گرديد. به جهت دبيرستاني كه در آن درس خوانده‌ام، بعداً به تفصيل مطلبي در خصوص آقازادگي و آقازاده‌ها خواهم نگاشت. ان‌شاء الله.

 پي‌نوشت:

* اصل لغت مايكرو ويو (Microwave) است كه به مرور و براي راحتي ماكروفر گفته مي‌شود.

مقدمه

در مقطع راهنمايي زماني كه مفهوم جذر و عملگر راديكال را به ما ياد مي‌دادند، در داخل يك مستطيل قرمز رنگ با عنوان «بيشتر بدانيم» نوشته شده بود: اعداد منفي جذر ندارند. در ادامه توضيح داده بود كه هر عدد منفي اگر يك بار در خودش ضرب شود، منفي در منفي، مثبت مي‌شود فلذا امكان ندارد مجذور يك عدد چه منفي چه مثبت، عددي منفي باشد. استدلالي است كاملاً گويا و قابل قبول. اما وقتي اين دانش‌آموز 13 ساله بزرگتر شد و به دانشگاه پاي نهاد، در درس رياضي مهندسي به او مي‌گويند اعداد منفي هم جذر دارند! اما آن موقع تو آن قدر كوچك بودي كه ذهنت كشش اين را نداشت كه برايت توضيح دهيم چگونه مي‌شود از اعداد منفي جذر بگيريم.

بله اعداد منفي نيز جذر دارند. كافي است راديكال منفي يك را معادل z بگيريم و با اين پيش فرض به حل مسائل با ريشه‌هاي غيرحقيقي بپردازيم. به اين مبحث مي‌گويند اعداد مختلط.

كودكان مفهوم صبر را نمي‌فهمند

كساني كه تجربه‌ي سر و كله زدن با كودكان را داشته‌اند، به يقين دريافته‌اند كه يكي از اساسي‌ترين و پركاربردترين مفاهيمي كه كودك از درك آن عاجز است، معني صبر و صبر كردن است. بارها براي من اتفاق افتاده است كه در اتومبيل يا اتوبوس پسرم سؤال مي‌كند كه «بابا! كي مي‌رسيم؟» و من مثلاً مي‌گويم: «يك ساعت ديگر» و هنوز يك دقيقه نگذشته مجدداً سؤالش را تكرار مي‌كند.

پسرم زماني كه يك شيء مورد علاقه‌اش را مي‌خواهد، اصلاً نمي‌تواند صبر كند. او بي‌واسطه همين الان آن را طلب مي‌كند و اصلاً نمي‌تواند بفهمد كه منتظر بماند كه چه بشود؟ اصولاً چرا وقتي مي‌شود با گريه و زاري به خواسته‌اش برسد، صبر كند؟ او حتي اگر ببيند پدر و مادر تحت تأثير گريه‌هاي او قرار نگرفته‌اند، خودش را با داغداري در نرسيدن به مطلوبش تسلّي مي‌دهد و مدام زير لب خواسته‌اش را با صداي بريده تكرار مي‌كند. مثلاً مي‌گويد: «ب ا ب ا! ب ر ي م پ ا ر ك» و همين ذكر را مدام تكرار مي‌كند.

در كتب روانشناسي كودك به اين مطلب اشاره شده است كه ذهن كودك 3 ساله توانايي درك مفهوم صبر را ندارد. اگر كودكي در اين سن صبور است، رفتار او از سنش بزرگتر و پخته‌تر است.

كودكان بزرگسال

حال اگر فرد بزرگسالي هست كه اصلاً صبر ندارد، اين رفتار او كودكانه است. يعني ذهن او مانند يك كودك سه ساله هنوز رشد پيدا نكرده است تا بتواند مفهوم و فضيلت صبر را درك كند. همانند آن دانش‌آموزي كه ذهنش توان درك جذر اعداد منفي را ندارد.

گاهي اوقات كه در پشت چراغ قرمز يا حركت پشت خودروهاي كندرو و بي‌خيال، حرص مي‌خورم، به خودم مي‌گويم: «محمد! تو هنوز بچه‌اي».

بدون استثناء عرض مي‌كنم، هر كدام از ما كه در رفتارهايمان شتابزدگي و عجله‌ي بيش از حد داريم و مثلاً نمي‌توانيم يك دقيقه صبر كنيم تا مسافران خودروي جلويي پياده شوند و دائماً با بوق و نور بالا علامت مي‌دهيم كه: «بجنب الدنگ دست و پا چلفتي!» همه‌ي اينها يعني ما هنوز بچه‌ايم.

برخي اوقات در خودروي دوستان و همكاراني سوار شده‌ام كه اتفاقاً در پشت يك خودروي تعليم رانندگي قرار گرفته‌ايم و دوستم بي‌ آن كه به اتومبيل جلويي بچسبد يا بوق و چراغ بزند، چند صد متر در پشت سر او حركت كرده است تا تمركز اين نوآموز رانندگي به هم نخورد و من در تمام اين مدت در دلم رفتار بزرگوارانه دوستم را تحسين كرده‌ام.

به اميد روزي كه همگي بزرگ شويم. يعني روحمان بزرگ شود و در خيابان‌ها و معابر فضيلت صبر را به نمايش بگذاريم.

يك خاطره

مطلب خود را با ذكر يك خاطره به پايان مي‌رسانم. سال‌ها پيش به كمك يك خانم روانشناس در سازمان محل اشتغالم، مشغول طراحي آزمون‌هاي روانشناسي تحت وب بوديم. زماني كه براي مطالعه‌ي نمونه‌هاي خارجي، سايت‌هاي مختلف را بررسي مي‌كرديم، به سايتي برخورد كرديم كه در مراحل اجراي آزمون از يك شيرين كاري جالب استفاده كرده بود. آن وقت‌ها سرعت اينترنت بسيار پايين بود و گاهي براي ارسال اطلاعات مجبور بوديم روي گزينه‌ي Submit چند بار كليك كنيم و اين مسأله به يك عادت تبديل شده بود. زماني كه در اين سايت پس از انجام تست‌ها مي‌خواستيم به مرحله‌ي بعد برويم، اگر روي دكمه‌ي Submit دو بار كليك مي‌كرديم عبارت زير كه يك ضرب‌المثل انگليسي است نقش مي‌بست:

Patience is a virtue

يعني: صبوري يك فضيلت است

در همين زمينه:

سؤال اول:

تلويزيون روشن است و دارد نواي زير را پخش مي‌كند:

«ياد امام و شهدا، دل و مي‌بره كرب‌بلا …»

پسرم رو به مادرش: «مامان! دل چه جوري مي‌ره كربلا؟»

مادر:

سؤال دوم:

پسرم: «مامان! خدا كجاست؟»

مادر: «ببين پسرم خدا …»

پسرم: «آهان فهميدم خدا توي آسمون‌هاست»

مادر: «نه پسرم خدا همه جا هست»

پسرم: «پس چرا ما نمي‌بينيمش؟»

مادر:

سؤال سوم:

پسرم: «مامان! خدا چه جوري حرف مي‌زنه؟»

مادر رو به مربي مهد كودك: «لطفاً به پسرم بگيد خدا چه جوري حرف مي‌زنه!»

مربي مهد: «ببين عزيزم وقتي ما قرآن مي‌خونيم، خدا داره با ما حرف مي‌زنه»

پسرم: «آهان فهميدم»

پسرم در حال خواندن سوره‌ي قدر: «انّا انزلناه في ليلة القدر، و ما ادرئك … » «مامان! مامان!»

مادر: «بله پسرم!»

پسرم: «من دارم قرآن مي‌خونم، اين خدا نيست كه حرف مي‌زنه، اين صداي خودمه!!»

مادر:

خداوند يك پسر ۴ ساله به بنده عطا كرده است كه اصلاً نماز خواندن براي او موضوعيت ندارد، اين يادداشت در پي بررسي دو رويكرد تربيت ديني است. برداشت‌هاي ذيل كاملاً واقعي است كه در شب‌هاي مختلف و به كرّات اتفاق افتاده است:

برداشت اول:

ساعت ۱۰ شب خسته و كوفته به منزل مي‌آيم، شام نخورده‌ام و نماز هم نخوانده‌ام. همسر و فرزندم به استقبالم مي‌آيند. در همان بدو ورود

پسرم مي‌گويد: «بابا! مياي با من بازي كني؟»

من: «پسرم! ببين بابا خسته است، الان حال ندارم، بذار نمازمو بخونم بعد با هم بازي مي‌كنيم، باشه؟»

پسرم: «نه بابا! همين الان بيا بازي»

و من بي‌توجه به اصرارهاي او ابتدا نمازم را مي‌خوانم و در حالي كه براي نماز آماده مي‌شوم مي‌گويم: «مي‌خواي تو هم بيا نمازت رو بخون بعد با هم بازي مي‌كنيم؟» و او با بي‌توجهي مي‌رود پي كار خودش.

برداشت دوم:

ساعت ۱۰ شب خسته و كوفته به منزل مي‌آيم، شام نخورده‌ام و نماز هم نخوانده‌ام. همسر و فرزندم به استقبالم مي‌آيند. در همان بدو ورود

پسرم مي‌گويد: «بابا! مياي با من بازي كني؟»

من:«بله عزيزم! فقط ساعت رو نگاه كن من تا وقتي عقربه بزرگه بياد اين پايين باهات بازي مي‌كنم، باشه؟

پسرم: «باشه بابايي»

و پس از پايان بازي زماني كه عقربه‌ي ساعت به 10:30 مي‌رسد، خاتمه‌ي بازي را به او يادآور مي‌شوم و او به راحتي مي‌پذيرد و من در حالي كه براي وضو گرفتن آماده مي‌شوم، پسرم خودش مي‌گويد: «بابا من هم مي‌خوام نماز بخونم»

بي آن كه من حرفي به او بزنم خودش مي‌رود با آن دست و پاهاي كوچكش وضو مي‌گيرد و كنار من به نماز مي‌ايستد. اگر من به كيش فرزندم درآيم و با او همگام شوم، آن فطرت سالم خودش جذب اين هم‌كيش جديد خواهد شد و او هم به مسلك من درخواهد آمد.

نتيجه گيري:

اگر ما با فرزندان‌مان هم كلام شويم و حرف‌شان را بفهميم و براي‌شان وقت بگذاريم، آنها هم به حرف‌هاي ما گوش خواهند داد. اما اگر اين ارتباط يك طرفه باشد و فقط من انتظار داشته باشم كه حرف بزنم و طرف مقابلم گوش كند، اين فرمول براي يك بچه 4 ساله هم جواب نخواهد داد.

اي مسئولين فرهنگي كشور! اي متوليان گشت ارشاد! اي نمايندگان محترم مجلس!

چند بار پاي صحبت و درد دل جوان‌ها نشستيد؟ چقدر براي‌شان خالصانه وقت گذاشتيد؟ چرا از فرمول‌هايي كه براي يك بچه 4 ساله جواب نمي‌دهد مي‌خواهيد براي جوانان تحصيل كرده‌ي اين مملكت استفاده كنيد؟ چقدر به وعده‌هايتان عمل كرديد تا فرزندان اين مملكت به قول‌هاي شما اعتماد پيدا كرده باشند تا وقتي آنها را امر به حجاب و نماز مي‌كنيد واقعاً احساس كنند كه شما خير آنها را مي‌خواهيد نه مصالح سياسي و جناحي خودتان را؟