پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: فلسفه

دوست بسيار عزيز و محترمي ضمن بذل محبت فراوان به مطالب اين وبلاگ، پرسيده‌اند كه چرا نام وبلاگ‌تان اين قدر غم‌انگيز است؟ چرا مي‌بايست عنوان وبلاگ مذهبي‌هايمان با غم و بدبختي عجين باشد؟ چرا در هر فيلمي كه بيچارگي يك نفر را مي‌خواهند نمايش دهند، چادر سرش مي‌كنند؟

در پاسخ به اين دوست گرامي لازم است عرض كنم نام وبلاگ متشكل از دو واژه‌ي شهروند و دردمند است. اين كه گفته‌ام شهروند دردمند و نگفته‌ام انسان دردمند يا مرد دردمند، به جهت بار حقوقي كلمه‌ي شهروند است. شهروند همان‌گونه كه در تعاريف علم حقوق آمده است، هم صاحب حق و هم داراي تكليف است. شهروند غير از رعيّت است كه فقط صاحب تكليف است. شهروند صغير و حقير نيست كه نيازمند قيّم باشد. شهروند خودش صاحب تشخيص است. شهروند مي‌گويد من يكي و حكومت هم يكي. رابطه‌ي شهروند و حاكميّت، رابطه‌ي مريد و مرادي نيست، بل‌كه همان رابطه‌ي متوازن و مبتني بر عدالت حق و تكليف است. شهروند يعني من جداي از حكومت نيستم و حكومت نيز جداي از من نيست و من به اندازه‌ي سهم خودم باري از امور كشورم را بر دوش مي‌كشم. رابطه‌ي شهروند و حكومت از نوع انفعال نيست كه هر كدام راه خودشان را بروند، بل‌كه رابطه‌ي همكاري و همراهي است و حكومت نيز برخاسته از بطن مردم است.

اما انتخاب واژه‌ي دردمند به جهت ويژگي‌هاي شخصي است و ربطي به مذهبي يا غيرمذهبي بودن من ندارد. بنده به تعبير مرحوم قيصر امين‌پور در جاودان شعر دردواره‌ها:

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد
رنگ و بوي غنچه‌ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي تو به توي آن
جدا كنم

دفتر مرا
دست درد مي‌زند ورق
شعر تازه‌ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم [+]

از آن هنگام كه خود را شناختم، قرين و غريق دردها بوده و هستم. آهنگ‌هاي مورد علاقه‌ام جملگي آرام و غمگين‌اند:

قطعه پيانوي بسيار زيباي خواب‌هاي طلايي اثر استاد جواد معروفي و تك نوازي قانون استاد سيمين آقارضي از بهترين و دل‌انگيزترين آهنگ‌هايي است كه گوش مي‌كنم. ساز قانون، گويي آواي ملكوت است كه زيبايي و قداست را يك جا جمع كرده است و نمي‌دانم گرايش شديد من به قانون و قانون‌گرايي، ارتباطي به علاقه‌ام به اين ساز آسماني كه مبدع و مبتكر آن را فارابي خوانده‌اند دارد يا خير. [+]

 از سوي ديگر، سجع و جناس موجود در كلمات شهروند دردمند زيبايي خاصي به آن بخشيده است. شهروند دردمند تركيب و تبلور عقل و عشق است. شهروند دردمند مي‌خواهد كه در مدار قانون ولي عاشقانه و دردمندانه زندگي كند. شهروند دردمند با عقلانيت ابزاري و خط‌كش‌هاي مدرنيته قابل اندازه‌گيري و فهم نيست. شهروند دردمند براي سنتي‌گراهاي دُگم، كه مردم را چونان برده و رعيّت مي‌پندارند و براي ايشان شأني بالاتر از يافتن خواست مولا و مقتداي خود نمي‌دانند قابل درك نيست. به ديگر سخن، شهروند دردمند را قشري‌گرايان سنّت‌پرست، تكفير مي‌كنند و روشنفكران پيش‌تاخته كه به تأثّر از فرويد، زندگي را مبتني بر اصل لذت مي‌دانند و چشم‌اندازشان «شاد بودن تنها انتقامي است كه مي‌توان از زندگي گرفت»، از درك مفهوم شهروند دردمند عاجزند. اولي براي انسان شأن شهروندي قائل نيست و دومي دردمندي را برنمي‌تابد و اين گونه است كه پارادوكس شهروند دردمند زندگي مرا تشكيل مي‌دهد و در جدال عقل و عشق اين دو يار و رقيب ديرينه، صفحات زندگي‌ام و مطالب اين وبلاگ رقم مي‌خورد.

اميرحسين عزيزم؛ سلام

وبلاگ‌نويسي و زيستن در فضاي مجازي اين امكان را به وجود مي‌آورد كه آدمي، با افراد مختلف از اقوام و افكار و صنوف گوناگون گرفته تا نسل‌هاي متفاوت آشنا شود و خداي متعال را شاكرم كه با نوجواني شايسته همچون تو در اين بستر مجازي و مأواي سايبرنتيك آشنا شدم.

مطالب وبلاگت چنان پرمغز و پرمحتواست كه اگر بيننده‌ي وبلاگ به پروفايل مدير وبلاگ مراجعه نكند، اين نوشته‌ها را حداقل در قامت يك دانشجوي كارشناسي‌ارشد ادبيات يا فلسفه خواهد يافت.

اگر چه سال تولد تو مصادف با شروع خدمت سربازي من است و من و تو نزديك به دو نسل با هم اختلاف سن داريم، اما ديدگاه‌هاي‌مان بسيار مشترك است و اين نامه‌ را از اين جهت مي‌نويسم كه تو از تجربه‌ي پيشینيان بهره‌مند شوي و به كوره‌راه‌ها و چاله‌هايي كه من گرفتار شدم، دچار نشوي.

تو نيز همچون من، بنا به جبر زمانه و خواست والدين و علي‌رغم تمايل به ادبيات و تاريخ و فلسفه، به رشته‌ي رياضي‌‌فيزيك سوق داده شدي و بنا به گفته‌ي خودت امروز تمايلي به مطالعه‌ي فيزيك و رياضيات و امثال ذلك نداري. اما يك چيز را لازم است كه خوب بداني و آن هم شرايط جامعه‌اي است كه من و تو در آن زندگي مي‌كنيم.

اميرحسين عزيز!

اينجا ايران است، يك كشور در حال توسعه و جهان سومي! پاريس و ونيز و فلورانس نيست كه براي ادبيات و هنر به من و شما پول بدهند. اينجا يك كشور فن‌ّزده‌ي بروكرات و تكنوكرات است كه يا براي فنّ و مهارتي كه بلدي برايت اسكناس مي‌شمارند يا براي زبان چرب و متملّق. در اينجا و در رقابت عالم هنر و ادبيات كسي روي اسب‌هاي جوان و كم‌تجربه (مثل من و تو) سرمايه‌گذاري و شرط‌بندي نمي‌كند، اگر مي‌خواهي به جايي برسي بايد ستاره شوي و ستاره باشي. اگر در ادبيات و هنر مي‌خواهي كسي شوي نبايد غم نان داشته باشي چون از آغاز راه تا نيمه‌هاي رسيدن به پايان آن بايد از جيب خودت بخوري!

برادر بزرگترت اگر امروز، فرصت و فراغتي براي نوشتن يافته است، يك مدرك مهندسي كامپيوتر را زير بغل دارد و براي پول درآوردن هزار و يك فنّ و مهارت آموخته است. پيش‌تر عرض كردم كه دوران بلوغ شرايط بسيار حساسي است، اميدوارم بتواني شرايط جامعه و كشورت را به درستي درك كني و بين علايق و مصالحت يكي را مهار و ديگري را انتخاب كني و در اوقات فراغت و به عنوان تفنّن به هنر و ادبيات بپردازي.

ديشب براي اطمينان خاطر خودم و خودت از همسرم سؤال كردم كه اگر من به جاي مدرك مهندسي كامپيوتر، ليسانس فلسفه يا ادبيات داشتم، باز هم حاضر مي‌شدي با من ازدواج كني؟

پاسخ صريح و صادقانه‌ي همسرم اين بود كه در اين وضعيت بحران اقتصادي و بيكاري، براي فارغ‌التحصيل رشته ادبيات و فلسفه كاري وجود ندارد، مگر اين كه پسر به پشتوانه‌ي پدرش وارد شغل آزاد شود يا خودش علي حدّه، حرفه و مهارتي بلد باشد و من به شخصه حاضر به پذيرش چنين ريسكي نيستم.

در پایان، روزگاري را آرزو مي‌كنم كه هنر و ادبيات و فلسفه و تاريخ به جايگاه واقعي خود برگردد و دوران تكنوكراسي و ديوان‌سالاري و فن‌زدگي به پايان برسد و عقلانیت ابزاری جای خود را به عقلانیت ارتباطی بدهد و مردم ايران به لحاظ شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني در چنان جايگاهي قرار گيرند كه خريد كتاب و آثار هنري و فرهنگی بخش مهم و قابل توجهي از سبد كالاي خانوار را در بر بگیرد. آن گاه من و تو به فرزندان‌مان توصيه كنيم كه آزادانه و بدون دغدغه‌ي نان، رشته‌ي مورد علاقه‌شان را انتخاب كنند.

در آن روزگار خواهد بود كه قبولي در رشته‌ي برق دانشگاه شريف افتخار چنداني محسوب نخواهد شد و مفاهيم و معناها و كمالات انساني و تجلّي خواست و اراده‌ي انسان و تراوشات ذهني او كه از روح عميق آدمي سرچشمه گرفته است، دوران كارگري مدرن و ابزارسالاري و فنّ‌سالاري را در خواهد نورديد و يك بار ديگر انسان در پرتو عقل و وحي شكوه ذات باري را به نمايش خواهد گذاشت. به اميد آن روز!

با تقديم احترام و ارادت و با آرزوي توفيق روزافزون

برادرت؛ محمد

در همين زمينه:

استاد عزيزم جناب آقاي دكتر فاضلي از صاحب‌نظران حوزه‌ي انسان‌شناسي فرهنگي، با ده‌ها كتاب و مقاله، روزي در كلاس درس توصيه‌اي كردند:

«دانشجويان عزيز! براي رسيدن به فهم موضوعات و داشتن خلاقيت در هر رشته‌اي، اعم از مهندسي، پزشكي، علوم انساني، هنر و غيره بايد سه چيز را فرابگيريد: ادبيات، تاريخ و فلسفه.

شعر و ادبيات روح آدمي را صيقل مي‌دهد و انسان را با دنياي واژگان آشناتر مي‌سازد،

مطالعه‌ي تاريخ، از تكرار تجارب تلخ گذشتگان جلوگيري مي‌كند و از موفقيت‌هاي ايشان راهكار مي‌سازد،

و فلسفه، انسان را به عمق ماهيت اشياء، مفاهيم و پديده‌ها مي‌رساند.»

بنده به تجربه و به عينه اين پند استاد را دريافته‌ام و شاهد بوده‌ام مهندسان و مديراني كه به اين سه حوزه تسلط داشته‌اند، در كار خود موفق‌تر بوده‌اند و از مهارت ارتباطي-كلامي و خلاقيت بيشتر و قوه‌ي تخيل بالاتري براي بروز استعدادها و توانمندي‌هاي خود برخوردار بوده‌اند.

سؤال اول:

تلويزيون روشن است و دارد نواي زير را پخش مي‌كند:

«ياد امام و شهدا، دل و مي‌بره كرب‌بلا …»

پسرم رو به مادرش: «مامان! دل چه جوري مي‌ره كربلا؟»

مادر:

سؤال دوم:

پسرم: «مامان! خدا كجاست؟»

مادر: «ببين پسرم خدا …»

پسرم: «آهان فهميدم خدا توي آسمون‌هاست»

مادر: «نه پسرم خدا همه جا هست»

پسرم: «پس چرا ما نمي‌بينيمش؟»

مادر:

سؤال سوم:

پسرم: «مامان! خدا چه جوري حرف مي‌زنه؟»

مادر رو به مربي مهد كودك: «لطفاً به پسرم بگيد خدا چه جوري حرف مي‌زنه!»

مربي مهد: «ببين عزيزم وقتي ما قرآن مي‌خونيم، خدا داره با ما حرف مي‌زنه»

پسرم: «آهان فهميدم»

پسرم در حال خواندن سوره‌ي قدر: «انّا انزلناه في ليلة القدر، و ما ادرئك … » «مامان! مامان!»

مادر: «بله پسرم!»

پسرم: «من دارم قرآن مي‌خونم، اين خدا نيست كه حرف مي‌زنه، اين صداي خودمه!!»

مادر: