پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: عقب ماندگي

يك ماه از آغاز تجاوز رژيم صهيونيستي به باريكه غزه مي‌گذرد. زنان و كودكان بي‌گناه بي‌دفاع بزرگترين قربانيان اين جنايت جنگي بودند. يك ماه خون دل خورديم و مات و مبهوت اين فاجعه‌ي هولناك نسل‌كشي بوده و هستيم.

چه بسيار فرياد كشيديم و محكوم كرديم و تجمع كرديم و تظاهرات راه انداختيم اما، فريادهاي‌مان آبي را براي مردم غزه گرم نكرد. محكوميت‌هايمان جلوي هيچ بمب و موشكي را نگرفت و تظاهرات‌هايمان مانع از كشتار مردم بي‌دفاع غزه نشد. وقتي قساوت از حد گذشته باشد، وقتي مهم‌ترين رسانه‌هاي جهان، اخبار را وارونه جلوه دهند و بر قامت ظالم لباس مظلوم و مدافع بپوشانند، به راستي كه اثرگذاري‌مان در پهنه‌ي گيتي، چه قدر به هيچ نزديك شده است.

وقتي سردار قاسم سليماني، فرمانده سپاه قدس و از تأثيرگذارترين چهره‌هاي خاورميانه، مي‌گويد: «به وقتش جام خشم خود را بر سر صهيونيست‌ها خالي مي‌كنيم» [1] و جهان صدپاره‌ي اسلام درگير و دار جنگ‌هاي داخلي و فرقه‌اي است، جز نگريستن و گريستن و زير آب فرياد كشيدن چه كاري از ما ساخته است؟

وقتي ميليون‌ها انسان در سراسر جهان، رؤياي دريافت گرين كارت ايالات متحده را در سر مي‌پرورانند و مردم آمريكا خود را وارثان بهترين فرهنگ‌ها و برگزيده‌ترين انسان‌ها مي‌دانند، چه اعجاب‌انگيز است كه سناتورهاي آمريكايي و نامزدان انتخابات رياست جمهوري اين سرزمين، براي جلب نظر سران رژيم صهيونيستي با يكديگر به رقابت مي‌پردازند. همه براي آمريكا غش مي‌كنند و آمريكا براي اسرائيل. چه مهره‌ي ماري در دست اسرائيل است كه بزرگترين قدرت‌هاي جهان براي حمايت از اسرائيل از يكديگر پيشي مي‌گيرند و بر همه‌ي راهپيمايي‌هاي ضد جنگ، چشم مي‌پوشند و بدنامي پشتيباني از ظلم صريح و آشكار اسرائيل عليه مردم بي‌دفاع فلسطين را به جان مي‌خرند؟

چه نمايشي تراژيك‌تر از نبرد غزه، مي‌تواند ضعف يك و نيم ميليارد مسلمان را در مقابل چهارده ميليون يهودي به تصوير بكشد؟ همه‌ي راه‌ها را بسته‌اند و از زمين و هوا و دريا حمله برده‌اند و از يك كشور اسلامي دور يا نزديك يك تير هم به سرزمين‌هاي اشغالي شليك نمي‌شود

بازيگران شطرنج خاورميانه چه استادانه مهره‌هاي خودي را عليه يكديگر به صف كرده‌اند و چه زبردستانه مهره‌هاي تأثيرگذار را مات كرده‌اند،  تا مهره‌هاي خودشان در سلامت كامل نظاره‌گر نبرد فرقه‌اي و قومي باشند و در امنيت كامل به قلع و قمع ساير سربازان و پياده نظام جهان اسلام مشغول باشند. النصرة و جندالله و داعش كه يهودي نيستند. خريدني‌هايشان را خريده‌اند، ترسوهايشان را ترسانيده‌اند، براي احمق‌هايشان امنيت اسرائيل را با امنيت منطقه گره زده‌اند و معدود كشورهاي غيور را منزوي يا مستأصل كرده‌اند.

چهارده ميليون يهودي نه با يد بيضا و عصاي موسي، بل با اتكاي به تفكر استراتژيك و برنامه‌ريزي‌هاي طولاني مدت، اثرگذارترين شخصيت‌ها و بنگاه‌هاي اقتصادي و رسانه‌اي جهان را تسخير كرده‌اند و در فراسوي اين خون و خونريزي‌ها، امروز شاهد نبرد انسجام، برنامه‌ريزي و برتري فكري يهوديان عليه تفرّق، بي‌برنامگي و بي‌فكري جهان اسلام هستيم.

دانش، مذهب و قدرت در اسرائيل چنان به هم گره خورده‌اند كه نخستين رئيس جمهور اسرائيل كسي نيست جز حييم وايزمن، شيميدان و كاشف ماده استون. حييم وايزمن از عناصر كليدي در صدور بيانيه بالفور و رئيس سازمان جهاني صهيونيسم بود كه نقش اساسي را در تشويق مهاجرت يهوديان به سرزمين‌هاي اشغالي به عهده داشت. رژيم اشغالگر قدس با دارا بودن آمار 97 درصد باسواد، بالاترين ميزان تحصيلات را در كشورهاي منطقه داراست و در مقایسه با تمامی کشورهای جهان، به نسبت جمعیت، اسرائیل دومین کشور از نظر میزان چاپ کتاب و سرانه کتاب‌خوانی است.

بيست سال پيش را به خاطر مي‌آورم، زماني كه تنها وسيله‌ي ارتباطي من با جهان پيرامونم، يك راديوي قديمي سه موج بود و عصرها ساعت 5 برنامه فارسي صداي اسرائيل را به مدت يك ساعت و سي دقيقه گوش مي‌كردم كه 20 دقيقه‌ي آغازين برنامه به خواندن تورات به زبان عبري اختصاص داشت. بعيد است اگر برنامه‌سازان جمهوري اسلامي بخواهند براي فارسي زبانان خارج از كشور برنامه‌ي راديويي بسازند يك چهارم زمان برنامه را به تلاوت قرآن تخصيص دهند. چرا كه جايگاه اين دو كتاب آسماني در بين پيروان آنها يكسان نيست. براي برخي مسلمانان انكار شريعت و تمسخر آيات قرآن و آموزه‌هاي اسلام، پرستيژ روشنفكري به همراه مي‌آورد و براي اكثر يهوديان پايبندي به آموزه‌هاي ديني، حلقه‌ي اتصال و عامل هويت‌بخش تلقي مي‌شود.

گرايش عمومي در بين نخبگان علمي و شخصيت‌هاي تأثيرگذار مسلمانان چنين است كه يا در بهترين حالت به يك مسلمان سكولار تبديل مي‌شوند كه پاي دين را از حوزه اجتماعي و مسائل سياسي جدا مي‌كنند و يا به نفي دين به عنوان عامل عقب افتادگي مسلمانان مي‌پردازند. لذا در جهان اسلام با هزاران نخبه علمي و اقتصادي و شخصيت‌هاي بانفوذ فرهنگي و هنري در عرصه‌ي بين‌المللي روبرو هستيم كه از اسلام شايد جز نام يا نام‌خانوادگي‌شان چيز ديگري باقي نمانده باشد. حال آن كه در طرف مقابل به ندرت مي‌توان دانشمند يا مالك يك بنگاه اقتصادي بزرگ يا صاحب رسانه‌هاي تأثيرگذار را يافت كه به پنهان‌كاري يا نفي مذهب يهودي خود بپردازد و براي اعتلاي يهود و اسرائيل كمك مالي نكند.

يهوديان با اتكاء به فرهنگ، آيين و آداب و رسوم خود با بهره‌مندي از يك شبكه اجتماعي وسيع و قدرتمند، اثرگذارترين اقليت مذهبي جهان را تشكيل داده‌اند و به خوبي دريافته‌اند كه چگونه با تصرّف كليدي‌ترين مشاغل، از بالاترين نفوذ سياسي، اقتصادي و علمي برخوردار شوند. اين همان نكته‌اي است كه سياهي لشكر يك و نيم ميلياردي مسلمانان از درك و فهم آن عاجز بوده‌اند. شوربختانه مسلمانان وقتي به سلاح دانش روز مجهز شده‌اند و در معادلات علمي و اقتصادي به يك عنصر كليدي تبديل شده‌اند، آن چنان كه بايد و شايد از هويت اسلامي خود دفاع نكرده‌اند و آن جا كه به اسلام برچسب خشونت زده مي‌شد از آن غبارروبي نكردند و مصلحت را در آن ديدند كه دامن خود را برچينند تا مبادا به خشونت و خرافه متهم نشوند.

نبرد غزه، علاوه بر صحنه‌ي رويارويي حماس و اسرائيل، نمادي از توان مسلمانان و يهوديان است. افزون بر ماتم كودكان و زنان كشته شده در غزه، مضاف بر جنايات غيرقابل توصيف رژيم صهيونيستي، علاوه بر پستي دنيا و فريفتگانش كه بر اين فجايع سكوت كردند، بر افتراق، بي‌برنامگي و بي‌فكري مسلمانان گريه كنيم و به اين فغان و شيون‌ها و محكوم كردن‌ها اكتفا نكنيم و براي آن كه كودكان ما و نسل‌هاي پس از ما تاوان بي‌فكري و بي‌برنامگي امروز ما را نپردازند، همين امروز آستين بالا بزنيم و به قدر وسع خويش فكر و تلاش كنيم.

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی      که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

نگــــر به دفتر کــردار مردمان بزرگ    که عـــزّ و جـاه، نصیب رجال فعال است (شعر از علي اكبر گلشن آزادي)

لينك مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 1392/06/28

پاسخ به اين پرسش كه چرا دانشگاه علامه طباطبايي، به‌رغم چنين قدمتي و با وجود داشتن استادان شاخص، رتبه‌اي بسيار پايين‌تر از استحقاق خود كسب كرده است، از نظر نگارنده به دو بخش علل ساختاري و سياسي تقسيم مي‌شود:

 علل ساختاري
اول: پراكندگي جغرافيايي دانشكده‌ها
دانشگاه علامه طباطبايي مطابق آنچه در صفحه معرفي وب سايت آن گفته شده است، با مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در سال 1363 و از ادغام 27 مدرسه عالي تشكيل شد. يعني تفرق دانشكده‌ها در ذات اين دانشگاه وجود داشته و دانشگاه علامه هرگز يك كل يكپارچه نبوده است. همين تفرق و پراكندگي جغرافيايي باعث از بين رفتن تعامل بين استادان و دانشجويان دانشكده‌هاي مختلف شده است. به واقع در تمام 29 سال گذشته، دانشگاه علامه طباطبايي بيشتر شبيه به مجمع المدارس بود تا دانشگاه به معناي University. در ساير دانشگاه‌ها وجود فضاهاي عمومي نظير سالن اجتماعات مركزي، مسجد، سالن ورزش، كتابخانه مركزي و ساير اماكن عمومي موجب كنش متقابل دانشجويان و استادان رشته‌هاي مختلف خواهد شد و اتصال دانشكده‌هاي گوناگون را به مثابه اندام‌هاي دانشگاه برقرار خواهد كرد. اين تعامل قطعا موجب تضارب آرا و انعكاس نقاط ضعف، قوت و ارتقاي سطح علمي، موضوعات و دغدغه‌هاي صنفي و خدمات ارائه شده در دانشگاه خواهد شد. 
 دوم: فقدان نظم ارگانيك
اين نقيصه زماني تشديد مي‌شود كه دانشگاه علامه طباطبايي در ذات خود، فقط شامل رشته‌هاي علوم انساني است و از حضور استادان و دانشجويان ساير رشته‌ها نظير فني-مهندسي، پزشكي و هنر بي‌بهره است. از آنجا كه در ايران به جهت غلبه گفتمان فن‌سالاري، هنوز برترين‌هاي كنكور سراسري به سمت رشته‌هاي مهندسي و پزشكي سوق داده مي‌شوند و اهميت علوم انساني آن چنان كه بايد درك نشده است، فقدان رشته‌هاي ياد شده موجب تشديد بر هم خوردگي نظم ارگانيك اندام‌هاي يك دانشگاه جامع خواهد شد و نتيجه اين مي‌شود كه دانشگاه در بسياري از حوزه‌ها دچار عقب‌ماندگي مي‌شود.
سوم: عقب‌افتادگي از فناوري‌هاي نوين
دانشكده‌هاي دانشگاه علامه، هنوز از وجود يك نرم‌افزار اتوماسيون اداري به منظور ارسال و دريافت سيستماتيك مكاتبات محروم هستند. به جز نرم‌افزار آموزش دانشگاه كه فرآيند ثبت‌نام، انتخاب واحد و اعلام نتايج را مديريت مي‌كند، هيچ نرم‌افزار ديگري در اختيار دانشجويان يا كاركنان دانشگاه نيست. دقيقا خاطرم هست كه سال 1390 زماني كه مركز فناوري اطلاعات دانشگاه اقدام به راه‌اندازي ميل سرور كرده بود، ارائه اين خدمات اوليه به دانشجويان تحصيلات تكميلي، چنان براي مسوولان دانشگاه بديع و جالب بود كه براي تمامي دانشجويان ارشد و دكترا، نام كاربري و كلمه عبور در قالب نامه‌اي به امضاي دكتر شريعتي، رييس وقت دانشگاه صادر شده بود. يعني عالي‌ترين مقام دانشگاه براي حدود 5000 دانشجوي تحصيلات تكميلي نامه اعلام مشخصات ايميل را يكي يكي امضا كرده بود. اينها فقط يك نمونه از عقب‌ماندگي دانشگاه در حوزه فناوري است. حال آنكه در دانشگاه‌هاي ديگر به جهت حضور استادان فني و حركت روي لبه تكنولوژي، سطح دانشگاه بالا نگه داشته شده است.
 علل سياسي
اول: محدود شدن استادان مولد انديشه
زماني كه صدرالدين شريعتي به رياست دانشگاه علامه رسيد، چند ماموريت نانوشته در دستور كار داشت. از آنجا كه اين دانشگاه يكي از كانون‌هاي اصلي روشنفكري و اصلاحات در ايران بوده و هست، ايجاد محدوديت‌هاي مختلف براي موتور توليد فكر جريان اصلاحات كه ديدگاه‌هاي ايشان با گفتمان دوران احمدي‌نژاد، تفاوت داشت، يكي از ماموريت‌هاي اصلي دكتر شريعتي بود. در همين راستا بسياري از استادان شاخص كه پيش از اين يا در دولت اصلاحات مسووليت‌هاي اجرايي داشتند، نظير آقايان ستاري‌فر و برادران شركاء، يا از مبتكران توليد انديشه نوين سياسي بودند، مانند غلامرضا كاشي و مردي‌ها، يا از وزنه‌هاي علمي بودند كه روش مديريت اين دوره را برنمي‌تافند، نظير ميرجلال‌الدين كزازي و سيروس شميسا، يا از استادان مستقل بودند كه مباحث كلاس‌شان به طور غيرمستقيم نقد دولت احمدي‌نژاد بود، مثل دكتر نعمت‌الله فاضلي و پرويز پيران، به انحای مختلف بازنشسته، يا اخراج شدند. به واقع ناخشنودي دولت احمدي‌نژاد و مديريت دانشگاه از استادان دانشگاه علامه طباطبايي از آن رو بود كه از صبح تا شام در كلاس‌هاي درس اساتيدي كه حرف جدي براي گفتن داشتند، تمام مباني نظري و عملي دولت احمدي‌نژاد به چالش كشيده مي‌شد. دانشگاه علامه محل تقابل علوم انساني عقلگرا با عملكرد دولتي بود كه مطابق هيچ يك از اصول علمي عمل نمي‌كرد. يعني دانشجويان با خودشان مي‌گفتند كه اگر مديريت، اقتصاد يا سياست اين چيزي است كه اينجا تدريس مي‌شود، پس آنچه در عرصه عمل با آن روبه‌رو هستيم چيست؟ به عبارت ديگر، چالش مديريت دانشگاه با استادان علامه، تقابل نگاه غير علمي با خردگرايي و اعمال تحكم يك مدير انتصابي بر استاداني بود كه مشروعيت خود را به واسطه سال‌ها تدريس و پژوهش كسب كرده بودند، نه از قِبَل حكم وزير علوم.
 دوم: زمستان فعاليت‌هاي دانشجويي
در حوزه فعاليت‌هاي دانشجويي، طيف علامه دفتر تحكيم وحدت، خط مقدم تحركات دانشجويان اصلاح‌طلب بود كه پس از جدايي از طيف شيراز، يكي از فعال‌ترين تشكل‌هاي دانشجويي اصلاح‌طلب به شمار مي‌رفت. پس از روي كار آمدن دكتر شريعتي، انجمن اسلامي طيف علامه عملا تعطيل شد و انجمن اسلامي مستقلي هماهنگ با گفتمان دولت جايگزين آن شد. بسياري از فعالان دانشجويي اخراج يا محروم از تحصيل شدند و دانشگاه شاهد زمستان سرد فعاليت‌هاي دانشجويي و يخبندان تشكل‌هاي علمي، سياسي و صنفي در اين حوزه بود. اعمال محدوديت بر مطبوعات دانشجويي تا آنجا پيش رفت كه «نظارت قبل از انتشار» براي نشريات دانشجويي اعمال شد. اولين ترمي كه من وارد دانشگاه شدم (پاييز 89) با همت و همكاري ساير دوستان هم‌رشته‌اي، براي راه‌اندازي نشريه انجمن علمي مديريت دولتي اقدام كرديم. نام نشريه ما «كمن» مخفف كنكاش مديران نوانديش بود كه به دليل موانع مختلف و به‌رغم آن كه مطالب اولين شماره آن آماده شده بود، هرگز توفيق انتشار نيافت. علاوه بر اين مورد، من حتي يك نشريه دانشجويي فعال در دانشكده مديريت و حسابداري دانشگاه علامه نديدم.
سوم: تفكيك جنسيتي دانشجويان
حركت سومي كه در اين دوره در دستور كار داشت، تفكيك جنسيتي دانشجويان به‌‌رغم تصريح ظاهري احمدي‌نژاد در ممانعت از اين كار بود. در يك اقدام برنامه‌ريزي شده، ترم پاييز سال 1390 در حالي آغاز شد كه 95 درصد كلاس‌هاي درس در دو مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد تفكيك شده بود. طبيعي بود كه در شروع كار امكان ادغام بسياري از كلاس‌ها وجود نداشت و دانشگاه مجبور شد بسياري از اتاق‌ها را تبديل به كلاس كند و براي تامين استاد از استادان بيرون و حق‌التدريس استفاده كند. اما رياست دانشگاه در اين راه بسيار مصمم بود و همه اين هزينه‌ها را پرداخت تا براي سال 1391 دانشجويان به صورت كاملا تفكيك شده و در دو گروه پسران و دختران جذب شوند تا مشكل عدم توازن تعداد دختران و پسران مرتفع شود. تفكيك جنسيتي دانشجويان به دو مشكل ياد شده در بخش معضلات ساختاري دامن زد تا نه تنها ارتباط عناصر مختلف دانشگاه به صورت جغرافيايي و رشته‌اي متفرق و جدا از هم باشد، بلكه دو جنس مخالف نيز در كلاس‌هاي درس از شنيدن ديدگاه‌ها و نظرات يكديگر در خصوص مسائل مختلف علوم انساني و اجتماعي، محروم باشند تا بي‌نظمي و آنتروپي سيستم به اوج خود برسد. در رشته‌هاي علوم انساني كه محور گفت‌وگو حول موضوع «انسان» است، بيان ديدگاه‌هاي مختلف از سوي پسران و دختران به رسيدن دانشجويان به يك نگاه كل‌نگر و جامع كمك خواهد كرد. چه بسا در بسياري از كلاس‌هاي درس موضوعاتي از قبيل تفوق مردسالاري در جامعه ايراني و زمينه‌هاي بروز و ظهور زنان در مشاغل مختلف سخن به ميان مي‌آمد كه هر يك از دانشجويان دختر و پسر در تاييد يا رد ديدگاه ديگري سخن مي‌گفتند و به غناي مباحث مطروحه در كلاس‌هاي درس كمك مي‌كردند. ولی با تفكيك جنسيتي دانشگاه، گسست بيشتري بين جامعه دانشجويي دانشگاه علامه طباطبايي ايجاد شد.
 
لينك مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 1392/06/28:
در همين زمينه:

سيدصدرالدين شريعتي، رئيس دانشگاه علامه طباطبايي، كمر به حذف و اخراج بسياري از اساتيد نخبه و سرشناس اين دانشگاه بسته بود و حتي وساطت چهره‌هاي سرشناس و برخي نمايندگان مجلس نيز براي ممانعت وي از اين اقدام نادرست اكتفا نكرد تا عاقبت شمار زيادي از اساتيد شاخص و مطرح اين دانشگاه در دوره‌ي زعامت ايشان، بازنشسته، اخراج يا تبعيد شدند.

دكتر نعمت‌الله فاضلي نيز به عنوان يك استاد مستقل، در تندباد حوداث و قلع و قمع كردن فضاي علمي و استيلاي فرهنگ پادگاني بر دانشگاه‌ها، از بارش تيرهاي بلا بي‌نصيب نماند و پس از تحمل همه‌ي بي‌مهري‌ها و ممنوعيت از رفتن به كلاس درس و اعمال محدوديت‌هاي مختلف، نهايتاً در فروردين ماه سال جاري به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي منتقل شدند.

در يكي از روزهاي گرم ارديبهشت ماه با دكتر فاضلي تماس گرفتم و نشاني پژوهشگاه را سؤال كردم و به ديدنش شتافتم. سر راه گلدان گل سفيد رنگي گرفتم كه گلش دائمي بود.گلي ماندگار براي استادي ماندگار. پژوهشگاه برِ اتوبان كردستان و حوالي چهارراه ASP واقع شده است. رأس ساعت مقرر در اتاق كار ايشان حاضر شدم. بر خلاف دفتر قبلي‌شان در دانشگاه علامه دو همكار ديگر نيز در اتاق‌شان حضور داشتند و به اصطلاح اتاق‌شان اشتراكي بود. نماي خيلي خوبي به يك فضاي سبز و پر از گل داشت و لبه‌ي پنجره نيز پر از انواع گياهان آپارتماني بود. مرا به دو همكار جديدشان معرفي كردند و آن دو بزرگوار را به من.

دقيقاً روبروي ميز دكتر فاضلي، ميز دكتر بيوك محمدي استاد نام آشناي علوم اجتماعي قرار داشت كه كتاب زن ذليل ايشان و دو كتاب ديگري كه در خصوص تحليل كيفي و روش تحقيق نظريه مبنايي تأليف كرده‌اند بسيار معروف است. دكتر بيوك محمدي سال‌ها در آمريكا اقامت داشته‌اند و علاوه بر اين كه تمامي مدارك تحصيلي خودشان را از دانشگاه كنتاكي آمريكا اخذ كرده‌اند، پنج سال نيز در كسوت استادي در همين دانشگاه فعاليت داشته‌اند. لذا انگليسي حرف زدن برايش ساده‌تر از فارسي است و بعضاً با دكتر فاضلي انگليسي گفت‌وگو مي‌كردند.

در خلال صحبت با دكتر فاضلي، متوجه شدم كه دكتر محمدي، اين پيرمرد 67 ساله مشغول درست كردن چاي با دستگاه چاي‌ساز برقي است. بهت و شرمندگي من، آن جايي به نهايت خودش رسيد كه ديدم دو فنجان چاي براي من و دكتر فاضلي درست كرده‌اند. همان جا به دكتر فاضلي گفتم اين اخلاق، اخلاق يك استاد ايراني نيست و محصول همان سال‌هايي است كه در آمريكا بوده‌اند.

من اين اقدام انساني دكتر بيوك محمدي را از چند جهت تحليل و بررسي مي‌كنم.

نخست همان جنبه‌ي انسان‌دوستي و محبت به هم‌نوع و مهمان‌نوازي است كه در فرهنگ خود ما هم هست اما نه در اين حد كه يك پيرمرد براي دو فرد ميانسال و جوان‌تر از خودش چاي بريزد و بياورد. آن هم در شرايطي كه محبت‌كننده در مقام علمي بالاتري قرار دارد.

دوم، فرهنگ غالب كار و استقلال عمل و خودجوش بودن و روي پاي خود ايستادن در جامعه‌ي آمريكايي است. از چند تن از دوستان سفر كرده به آن سرزمين شنيده‌ام كه در شركت‌ها و ادارات‌شان آبدارچي به اين معنايي كه در ايران موجود است، اصلاً وجود ندارد.تقريباً همه چيز حالت سلف‌سرويس دارد.

سوم اين كه اين استاد دانشگاه نه تنها چاي ريختن را براي خودش كسر شأن نمي‌داند بل‌كه اين عمل را به عنوان يك اقدام متعالي و اخلاقي انجام مي‌دهد. يعني من به عنوان استاد دانشگاه علاوه بر تدريس و پژوهش و نوشتن كتاب و مقاله، «انسان» هم بايد باشم.

اينجاست كه بنده دو واژه‌ي «انسان‌يار» و «انسان تمام» را در كنار القاب و عناوين«استاديار» و «دانشيار» و «استاد تمام» به جامعه‌ي دانشگاهي ايران توصيه و پيشنهاد مي‌كنم. «استاديار» و «دانشيار» بودن، بدون «انسان‌يار» بودن به تعبير سعدي همان عالم بي‌عمل است و زنبور بي‌عسل و درخت بي‌ثمر. علم كاسب‌كارانه به تعبير پيامبر اكرم نه آن علمي است كه «العلم نورٌ؛ يقذفه الله في قلب من يشاء» (علم نوري است كه خدا در دل هر كس بخواهد برمي‌افروزد)، بل كالايي است براي تجارت پيشگي و كسب عناوين علمي و دانشگاهي.

به نظر شما استادي كه براي يك دانشجو چاي مي‌ريزد، طمعي در مقاله و دسترنج علمي او دارد؟ هرگز!

حالا رفتار دكتر بيوك محمدي را مقايسه كنيد با برخورد يكي ديگر از اساتيد دانشكده خودمان، آن جايي كه دو سال قبل براي اهداي يك شاخه گل به اتاق اساتيد رفته بودم و در غياب وي از همكار روبرويي‌اش پرسيدم كه آقاي دكتر فلاني امروز نيامدند؟ و در پاسخ شنيدم كه «من منشي ايشان نيستم». تفصيل داستان را در مطلب «از استاد بي‌ادب دانشگاه ما، تا رئيس متواضع بوستون كالج» آورده‌ام. آن دوست و استاد عزيزي كه به بوستون كالج رفته بود نقل مي‌كرد كه هيئت علمي كنفرانس در وسط سالن ايستاده بودند و ميكروفون توزيع مي‌كردند.

لطفاً اين دو داستان چند خطي در خصوص سيره‌ي پيامبر اسلام را بخوانيد:

« در سفری که رسول خدا (ص) با اصحاب داشتند، هنگام تهیه غذا هریک از آنان کاری را قبول کردند،پیامبر (ص) هم هیزم جمع کردن را بر عهده گرفت و هر چه اصحاب خواستند از کار پیامبر(ص) جلوگیری نمایند نپذیرفت.

در مورد دیگری که پیامبر (ص) از شتر پیاده شدند و برای بستن آن به گوشه ای می رفتند اصحاب آمدند تا شتر از پیامبر بگیرند و افسار آن را ببندند اما پیامبر نپذیرفت و فرمود:

«سعی کنید کار خود را به دیگران واگذار نکنید». ( منبع : سیره پیامبر اکرم(ص) با نگاهی به قرآن کریم،محسن قرائتی؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،ص41 .)»

اين مسائل آن قدر براي ما دور از ذهن شده‌اند كه هر وقت ميدان عمل پيش بيايد براي راحتي خودمان مي‌گوييم، او پيامبر خدا بود كه از اين كارها مي‌كرد، ما كه پيامبر نيستيم. بنده عرض مي‌كنم يك عده‌اي آن طرف دنيا زندگي مي‌كنند و ادعاي پيامبري ندارند و به اين سيره‌ي پيامبر كه «سعي كنيد كار خود را به ديگران واگذار نكنيد»دارند همين الان عمل مي‌كنند. ما كه خودمان را پيروان پيامبر اسلام مي‌دانيم، آن حضرت فرموده‌اند: «ملعونٌ مَن ألقی كَلَّه عَلَی الناس» يعني كسی كه بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیفكند (و بخواهد از دسترنج مردم زندگی خود را بگذراند) از رحمت خدا به دور است. ما تا زماني كه فرهنگ كار و نان از عمل خويش خوردن را در جامعه‌ي خودمان نهادينه نكنيم و بخواهيم«سواري مجاني» بگيريم، از رحمت خدا به دور هستيم. لطفاً ائمه‌ي جمعه و جماعات در خصوص علل خشك‌سالي و زلزله در كنار دلايل خودشان (بي‌حجابي زنان) به عارضه‌ي سربار ديگران بودن و گسترش فرهنگ پخته‌خوري و تنبلي هم اشاره‌اي بفرمايند. ما تا زماني كه كار و تلاش نكنيم و براي ارتقا و پيشرفت چشم‌مان به دولت و بيت‌المال و پول نفت و حمايت اين و آن باشد، لعنت شده‌ايم و از رحمت خدا به دور. به همه‌ي عوامل عقب‌افتادگي ايرانيان لعنت‌شدگي را هم اضافه كنيد.

بعدالتحرير:

جناب آقاي دكتر بيوك محمدي، ضمن ارسال پيام تشكرآميز، تأييد كردند كه اين روحيه را از استادان آمريكايي آموخته‌اند.

در همين زمينه:

چند وقت پيش ايميلي دريافت كردم با مضمون زير كه ظاهراً در يكي از نشريات دانشجويي دانشگاه شريف به چاپ رسيده‌ است. احتمالاً شما هم خوانده باشيد. شايد خيلي‌ها پس از خواندن اين متن كلي به‌به و چه‌چه كنند و احسنت! احسنت! بگويند، ولي بنده بيش از هر چيز تعجب كردم. متن را بخوانيد:

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.

آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.

آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.

همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.

همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.

آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.

آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند

«نقطه سر خط، نشریه دانشجویان دانشگاه شریف»

دقت كنيد! از اين گل و بلبل‌تر كجا پيدا مي‌كنيد؟ پيام متن فوق خيلي رك و راست اين است كه شما به عنوان يك تحصيل‌كرده و نخبه چه در ايران بمانيد يا مهاجرت كنيد آدم خيلي خوبي هستيد و مشكلات كشور از يك جاي ديگري ناشي مي‌شود كه من و شما كاره‌اي نيستيم كه بخواهيم حل كنيم، البته در آخر مي‌گويد: «آن‌هايي كه مي‌مانند، مي‌مانند تا شايد روزي وطن را جايي براي ماندن كنند»

بي‌اختيار ياد حكايت آن قاضي بي‌عرضه‌اي افتادم كه وقتي شاكي شكواييه‌ي خود را قرائت كرد، به او گفت: «تو راست مي‌گويي!»، متهم نيز كه در مقام دفاع از خودش برآمد، پيش خودش گفته‌هاي او را تصديق كرد و گفت: «تو هم راست مي‌گويي!»، زنش كه در اندروني نشسته بود، از پشت پرده صدا زد: «خاك بر سرت با اين قضاوت كردنت!» با خودش انديشيد كه هر دو طرف دعوا كه نمي‌شود همزمان راست بگويند و رو به زنش گفت: «خوب تو هم راست مي‌گويي!»

بعضي اوقات مي‌خواهيم يك جوري حرف بزنيم كه دل همه را به دست بياوريم. همه راضي باشند، همه خوشحال باشند، همه نه فقط خوب، بل‌كه خوب‌تر باشند. اصلاً ريشه‌ي تمام مشكلات اين مملكت زير سر اين انگليسي‌هاي خبيث است، نخبگان بي‌تقصيرند!

بنده نافي حق اختيار در انتخاب محل سكونت و شغل مورد علاقه‌ي كسي نيستم و اين از حقوق اوليه‌ي هر انساني است كه متناسب با سليقه‌ي خود، زمينه‌ي پيشرفت خود را فراهم نمايد. اما بحث بر سر اين است كه آيا ارزش نخبه‌اي كه با وجود مهيا بودن تمام شرايط براي مهاجرت و بهره‌مندي از حقوق بالا و امكان زيستن در يك كشور توسعه‌يافته، رنج ماندن و آباد كردن را به جان خريده است، با كسي كه به هر دليلي مهاجرت كرده، برابر است؟

تعدادي از بهترين دوستان من كه همواره نسبت به شخصيت و منش آنها اداي احترام كرده‌ام در خارج از كشور زندگي مي‌كنند و از صميم قلب به تصميم‌شان احترام مي‌گذارم و همواره براي‌شان دعا خواهم كرد. اما وراي مباحث احساسي، آيا واقعاً انتخاب بين رفتن و ماندن يك نخبه براي خودش و مردمان كشورش علي‌السويه است؟! هرگز چنين نيست!

آيا اساتيد برجسته‌اي كه با وجود امكان اقامت در خارج از كشور براي اداي دين يا تعلق خاطر به ايران بازگشته‌اند، دقيقاً مثل همان‌هايي هستند كه بازنگشته‌اند يا رفته‌اند و اگر همين‌ها هم نمانده بودند باز هم وضعيت دانشگاه‌هاي ما هميني بود كه مي‌بينيم يا بدتر بود؟

آيا پيام متن فوق چيزي غير از ماله كشيدن بر روي انتخاب رفتن و ماندن يك نخبه و خوب جلوه دادن هر دو تصميم وي و انداختن بار مشكلات و مصائب كشور بر روي يك عامل مجهول و بيروني است؟

آيا اگر همين الان اين شش ميليون ايراني مقيم خارج كه خيلي‌هايشان از نخبگان علمي، مهندسي، پزشكي، فرهنگي، هنري و اقتصادي هستند، در ايران زندگي مي‌كردند، باز هم وضعيت‌مان هميني بود كه هست؟ يا حداقلش اين بود كه مردم از وجود آنها بهره‌مند بودند. بنده منكر وخامت اوضاع داخل نيستم، اما با اداي احترام مجدد به تصميم همه‌ي آنهايي كه رفته‌اند، عرض مي‌كنم تفاوت‌ها را فراموش نكنيم! كليد حل مشكلات جامعه در دست نخبگان است، كسي از شاگرد بقال و نانوا و كشاورز و خياط، انتظار اصلاح مشكلات كشور را ندارد.

نخبه‌ي عزيز! براي ادامه‌ي زندگي به يك كشور توسعه يافته مي‌روي؟ دست خدا به همراهت! من كه نخبه نيستم ولي برايت دعا مي‌كنم. فقط يادت باشد يك چمدان بار مسئوليت بر زمين مانده اينجا داري كه نخبگان داخلي علاوه بر بار خودشان دارند آن را به دوش مي‌كشند، تو هم براي اينها دعا كن!

بلي! بار مسئوليت و اداي دين به مردمان سرزميني كه در آن درس خواندي و بزرگ شدي. آخر از هر صد نفر يكي مثل تو مي‌شد، شما هم تشريف مي‌بريد؟ خدانگهدار!

در همين زمينه:

نوروز امسال ميهمان پايتخت انرژي ايران، استان بوشهر بوديم و سفرمان را از جزيره‌ي خارك آغاز كرديم. سفر به جزيره‌ي مرجاني خارگ از آن جهت هيجان‌انگيز است كه ورود به اين جزيره صرفاً با اخذ مجوز امكان‌پذير است. جزيره‌ي خارگ از ابعاد مختلف تاريخي، طبيعي و اقتصادي حائز اهميت است. سنگ نبشته خارك متعلق به دوران هخامنشيان است و گور معبد پالميريان مربوط به دوران پارتيان در قبل از ميلاد مسيح است. به جهت جاذبه‌هاي طبيعي نيز چيزي كم از جزيره‌ي كيش ندارد. از ساحل مرجاني گرفته تا آهوان وحشي كه در جزيره رهايند و درخت زيباي ليل كه براي من يادآور خانه‌ي خانواده‌ي دكتر ارنست در بالاي اين درخت عجيب و غريب است.

ساحل مرجاني جزيره خارك

مگر معني استعمار چيزي غير از بردن منابع و سروري كردن بر مردمان محروم سرزمين‌هاي ثروتمند و زير سؤال بردن استقلال و ايجاد نابرابري است. پس به خارك برويد تا با همه‌ي وجود ببينيد كه چگونه مديران و كاركنان شركت نفت در اين جزيره، بر بوميان و مردمان محلي حكمروايي مي‌كنند. تمامي پروازهاي خارك و كشتي‌هايي كه از بوشهر به خارك مي‌آيند و مي‌روند در چارتر شركت نفت است. در خارك، كارمند شركت نفت شهروند درجه يك و مردمان بومي كه كارت سكونت دارند، شهروند درجه دو و كارگران شركت‌هاي پيمانكاري طبقه‌ي فرودست و در زمره‌ي بردگانند.

بسياري از اصول قانون اساسي اينجا رسماً ملغي و پايمال شده است. از كرامت لگدمال شده‌ي انسان براي يافتن كار و بليت هواپيما و كشتي و بديهيات زندگي (نظير آب و برق و گاز و فاضلاب) گرفته تا نابرابري اقوام و نداشتن حق سكونت در سرزمين آباء و اجدادي. در خارك هيچ خانه‌اي سند ندارد تا هر زمان كه خواستند جزيره را از ساكنان بومي تخليه كنند. جلال آل احمد اگر پنجاه و چهار سال پيش خارك را درّ يتيم خليج فارس ناميد، امروز نيست كه ببيند جمهوري اسلامي نه تنها براي اين دردانه‌ي يتيم پدري نكرد بلكه او را به بيگاري گرفته‌ است. تصوّر اين مطلب كه ساكنان بزرگترين پايانه‌ي نفتي خليج فارس در 48 ساعت فقط 2 ساعت آب تصفيه شده دارند، چنان ثقيل است كه هر انسان آزاده‌اي را از اين همه ناعدالتي به درد مي‌آورد، اما وجود چنين واقعيتي در كنار خانه‌هاي ويلايي كاركنان شركت نفت با داشتن بهترين امكانات رفاهي، نه تنها مديران نفتي و مسئولان محلّي را به درد نمي‌آورد، بل‌كه براي قطع نشدن همين دو ساعت آب، ايشان را به مجيزه‌گويي و سرپوش گذاشتن مشكلات و تداوم ممنوعيت ورود بازديدكنندگان تشويق مي‌كند. به جاي مستعمره هم اسمش را مي‌گذارند استراتژيك، تا تحت عنوان موقعيت استراتژيك و ملاحظات امنيتي جزيره‌ي خارگ هر ظلمي را كه خواستند روا بدارند.

اگر در مشهد مقدس، آستان قدس رضوي حاكم علي الاطلاق آن سرزمين است، اينجا غول‌هاي نفتي خدايي مي‌كنند. از شركت آمريكايي‌تبار نفت فلات قاره گرفته تا شركت انگليسي‌تبار پايانه‌هاي نفتي ايران. مگر انقلاب ما انقلاب پابرهنگان نبود؟ چرا مردمان ثروتمندترين نقاط ايران مي‌بايست اين قدر محرومانه زندگي ‌كنند، حال آن كه حق مطلب اين بود كه در يك كشور تك محصولي با اقتصاد نفتي، ساكنان كوي نفت بر اريكه‌ي عزت تكيه زنند و به بركت اين نعمت خدادادي از همه جاي ايران آبادتر باشند. اما در كمال شرمندگي آن كاري كه آمريكا و انگلستان با مردمان محروم كشورهاي ثروتمند در مستعمرات خود كرده‌اند، پايتخت‌نشينان و سياست‌مداران ايراني با مردمان نجيب و محروم جنوب كشور انجام داده‌اند. آيا اين رسم نمك‌شناسي و نفت‌شناسي است كه نفت و گاز و نمك را بخوريم و نمكدان و نفتدان و نفت‌نشينان را با انواع گازهاي آلاينده و گرد و غبارهاي بي‌تدبيري و آب شرب شور به حال خودشان واگذاريم.

خارك علاوه بر اينها تاريخ زنده و گوياي نفت است. در جزيره كه سياحت مي‌كني انواع كارگاه‌هاي نيمه‌تمام و مخازن رها شده‌ي نفتي و پروژه‌هاي نصفه كاره حكايت از آزمون و خطاها و تغيير دولت‌ها و قطع همكاري‌ها و حبّ و بغض‌هاي حاكم در واگذاري طرح‌ها و انتخاب پيمانكاران است. خارگ ماكت اقتصاد و نظام نفتي ماست. آنجاست كه همه‌ي تبعيض‌ها لخت و بي‌پرده نمايان مي‌شود و ولي‌نعمتان نفتي با فروش ميراث چند هزار ساله‌ي اين سرزمين بر سايرين آقايي مي‌كنند. يك مدير نفتي به رسم واليان قديم سخاوتمند است، دستور مي‌دهد براي فرهنگيان خانه بسازند، آن ديگري غضبناك است، دستور مي‌دهد خانه‌ها را پس بگيرند. انگار نه انگار كه اين جزيره هم بخشي از يك نظام جمهوري است كه انسان‌ها را حقوقي است و مملكت را قانوني.

در پايان اشكال بزرگ استراتژيكي كه به ذهن ناقص من رسيد اين بود كه چرا بايد 95 درصد از صادرات نفت ايران از يك جزيره و دو اسكله‌ي نفتي انجام شود؟ اين همه مي‌گويند تمام تخم‌مرغ‌هايتان را در يك سبد نچينيد! خوب اين دولت و اقتصاد نفتي در صورت اشغال يا انهدام زيرساخت‌هاي جزيره خارك مي‌خواهد چه خاكي توي سرش بريزد؟!

بعدالتحرير:

+اين يادداشت تأثيرگذار را از وبلاگ جزيره خارگ به قلم جناب آقاي رضوي از ساكنان جزيره خارك بخوانيد تا بدانيد كه هر چه از محروميت اين مردمان نوشته‌ام يك از هزار بوده است.

در همين زمينه: