پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: عبدالعظيم كريمي

درآمد

هفته گذشته تماسي داشتم با استاد يوسف مهرداد، به ياد كلاس‌هاي درسش و روزگار خوبي كه با هم بوديم. به ياد آن ليوان بزرگ چاي كه سر كلاس درس همراه خود مي‌آورد و اندك اندك مي‌نوشيد. آن روزها مدام به استاد مهرداد مي‌گفتم «چرا اين مجموعه ارزشمند تجربيات و دانسته‌هايت را به صورت يك كتاب منتشر نمي‌كني؟». گذشت و گذشت تا اوايل سال 1390 اين آرزوي من با انتشار كتاب «روش كاربردي تحليل نيازمندي‌هاي نرم‌افزار» محقق شد و حالا نوبت مهندس مهرداد بود كه همين سؤال را از من بپرسد: «من منتظر هستم از شما اثري فراتر از مطالب وبلاگي و مقالات روزنامه‌ها ببينم، برنامه‌اي براي انتشار يك اثر مكتوب نداري؟» چه بگويم جز عذر و بهانه! گفتم: «كار پايان نامه‌ام هنوز به سرانجام نرسيده است، دفاع بكنم به روي چشم! دو سه موضوع براي نگارش اثري در حدّ و اندازه‌ي كتاب مدّ نظر دارم با يكي دو ناشر هم صحبت كرده‌ام، در هر صورت ممنون از اين كه پيگير هستيد».

حزين

شنبه هفته گذشته به ديدار دكتر عبدالعظيم كريمي رفته بودم. مردي كه تا كنون بيش از چهل كتاب و صدها مقاله ارائه كرده‌ است. از اوضاع درس و دانشگاه پرسيدم، گفت: «سه چهار سال است كه آمار و روش تحقيق درس مي‌دهم و خيلي خيلي راحتم» از شنيدن اين خبر شوكه شدم و با خود انديشيدم، چه شده است كه استاد دانشگاهي كه كتاب «اثرات پنهان تربيت آسيب‌زا»ي او به چاپ چهاردهم رسيده و از اساتيد شاخص روانشناسي است، به تدريس آمار روي آورده است؟ علت را جويا شدم، گفت: «مباحث روانشناسي و تربيتي با تار و پود من گره خورده‌اند، اين‌ها را براي هر كسي نمي‌توان عرضه كرد، شنونده بايد تشنه باشد تا شهد شيرين علم به كامش بنشيند و الا آب در هاون كوبيدن است و درس دادني كه براي نمره باشد با روحيات من سازگار نيست. اما تدريس آمار اين گونه نيست، يك سري فنّ و فرمول است كه با جان من درگير نيست و براي نمره هم مي‌شود درس داد!» بيشتر جويا شدم كه از كجا اين گونه شد. گفت: «روزي در كلاس درس با تمام احساس، داشتم مباحث روانشناسي را توضيح مي‌دادم و اصطلاحاً حس گرفته بودم، به ناگاه يكي از دانشجويان پرسيد: «كُد كرج عوض شده؟!» رشته كلامم پاره شد و احساسات عالمانه‌ام پرپر! ظاهراً اين دانشجو وسط عرايض بنده مشغول شماره‌گيري بوده و چون ارتباط برقرار نمي‌شده است، بي‌محابا نگراني‌اش را از عوض شدن كد كرج در ميان مي‌گذارد و چه كسي بهتر از استاد، براي پرسش از كد كرج آن هم وسط درس! ريختن گوهر علم به پاي كساني كه براي نمره به دانشگاه آمده‌اند و وسط درس استاد شماره مي‌گيرند، جفاي به علم است.

در توصيف اوضاع وخيم دانشگاه‌هاي كشور همين بس كه دانشمندي همچون عبدالعظيم كريمي، آمار و روش تحقيق درس مي‌دهد و دانشجويان بي‌انگيزه‌ي روانشناسي اين قدر به خود زحمت نمي‌دهند كه كتاب‌هاي زمينه‌اي رشته‌ي خود را بخوانند و با آثار وي آشنا شوند، مگر اين استاد آمار را بازشناسند و قدر او را دريابند.

نفير

دوشنبه گذشته در فرهنگسراي هنر، نشستي با عنوان «بررسي تصوير و تصويرپردازي ديجيتال» برگزار شد. در آستانه ورود به سالن جلسه، يكي از دوستان بسيار قديمي خويش را ديدم كه سال‌ها از او بي‌خبر بودم و لختي با هم به گفتگو نشستيم. محمد صحرانورد، استاد قلم‌زني كه هم‌اينك به تدريس اين هنر فراموش شده در دانشگاه سوره اشتغال دارد و با فرهنگستان هنر همكاري.

محمد موبايل ندارد، تلويزيون تماشا نمي‌كند و در عوض آرامشي به غايت شگرف، در كلام و نگاهش جاري است. سخنانش مرا به ياد گفته‌هاي محمدرضا اصلاني مستندساز و كارگردان سينما مي‌اندازد، آن جا كه شاگردانش را از تماشاي فوتبال منع كرده بود. محمد نيز از وضعيت دانشگاه‌ها گلايه‌مند بود. اين كه حتي در دانشگاه هنر، دانشجو به دنبال نمره است و اين بزرگترين سوهان روح هنرمند است كه ارزش كار تدريسش به نمره سنجيده شود.

محمد صحرانورد از بي رونقي برنامه‌هاي فرهنگستان هنر پس از رفتن «مير» و آمدن «علي معلم دامغاني» مي‌گفت. سعدي هشت سده پيش گفته بود: «هنرمند هر جا رود قدر بيند و بر صدر نشيند» و امروز بايد گفت: «هنرمند در غربت و مهجوري رنج بيند و از بيداد زمانه، زجر كشد و از جام بلا، زهر نوشد».

عشّاق

صبح پنجشنبه با بچه‌هاي تحريريه‌ي دنياي اقتصاد قرار بود در پارك چيتگر صبحانه بخوريم، دوچرخه سواري كنيم و از اين حرف‌ها. اما برف سنگيني كه شامگاهان باريده بود و صبحگاهان نيز ادامه داشت، فقط مجالي بود براي اندكي برف بازي، يك صبحانه نصفه و نيمه در ماشين و البته يك صبحانه مفصل در منزل بهاره آروين و همسر خونگرم و بامحبتش. زوج مهرباني كه از لشكر مهمانان ناخوانده، با رويي گشاده پذيرايي كردند و اوقات خوشي را براي‌مان به تصوير كشيدند.

سال 91 براي من فرصتي بود كه فراتر از دنياي وبلاگ‌نويسي، روزنامه‌نگاري را در يك جمع حرفه‌اي تجربه كنم. حشر و نشر نزديك‌تري با اصحاب رسانه داشته باشم و نوشته‌هايم از فضاي مجازي به دنياي مكتوب و حقيقي نيز راه يابد. همان گونه كه ورودم به دنياي وبلاگ‌نويسي با برنامه‌ريزي قبلي نبود، ورودم به عرصه‌ي روزنامه‌نگاري نيز با اراده و انتخاب من نبود.

افراد زيادي را مي‌شناسم كه سال‌هاست وبلاگ‌نويسي مي‌كنند اما محصولي بهتر از يادداشت‌هاي روزانه وبلاگي عرضه نكردند. روزنامه‌نگاراني را مي‌شناسم كه دست‌نوشته‌هايشان از محدوده‌ي روزنامه‌ها فراتر نرفت. در عين حال افرادي بودند و هستند كه نويسنده شدند، كتاب‌هاي ارزشمندي را به بازار نشر تقديم كردند و انديشه‌هاي نويني را بنا نهادند. انديشمندان بزرگي بودند كه سيلاب تاريخ آنها را با خود نبُرد، بل‌كه آنها چونان صخره‌هايي استوار، مسيل تاريخ را دگرگون ساختند و مسير آن را با نظريات و عزم و همت خويش تغيير دادند.

فرود

حكايت اين روزهاي من، گذر شتابان زندگي و تفكيك اهمّ و مهم برنامه‌هاست. برخي برنامه‌ها زمانمندند و در وقت خودش بايد بدان پرداخت و الا خيلي زود دير مي‌شود. دغدغه‌ي ذهني و عيني من در اين ايام، پايان‌نامه‌اي است كه به سرانجام رساندن آن نيازمند وقت متمركز و ذهن آزادي است كه دغدغه‌اي جز پايان‌نامه نداشته باشد. سه چهار ماه بايد به همه كارهاي متفرقه و برنامه‌هاي جانبي «نه!» بگويم تا «آهنگ» كارشناسي ارشد مديريت شهري، فرودي مناسب در «گوشه» پايان‌نامه داشته باشد. پاياني دلنشين با پايان‌نامه‌اي كه بر دل خودم نشسته باشد.

غربي‌ها اصطلاحي دارند به نام “Sleep on a problem” كه وقتي مي‌خواهند در مسأله‌اي غرق شوند و حلش كنند، با تمام وجود روي مسأله‌شان مي‌خوابند تا فكر و ذكر و خواب و بيداري‌شان همان مسأله شود. آن قدر بايد به پايان‌نامه‌ام فكر كنم كه شب‌ها نيز خواب «هم‌پيمايي» ببينم.

راست پنجگاه

آخرين و هفتمين دستگاه موسيقي سنتي ايراني، «راست پنجگاه» نام دارد. دستگاهي كه نواختن و خواندن در آن كار هر نوازنده و خواننده‌اي نيست. در صد سال گذشته تعداد خوانندگاني كه توانسته‌اند در اين دستگاه اثري اجرا كنند، شايد از عدد 20 فراتر نرفته باشد.

نويسنده خوش ذوق وبلاگ «آرشيو موسيقي ملي ايران»، دوست جديدي است كه در فضاي مجازي يافته‌ام. محمدعلي صبورانه و عاشقانه رديف‌ها و گوشه‌هاي موسيقي و آوازهاي اصيل ايراني را به من مي‌آموزد. شيرين‌ترين قسمتش برايم، فلسفه دستگاه‌هاي آواز است. وقتي بداني «بيات اصفهان» بيانگر حالات عاشقي است كه رو در روي معشوق نشسته و با او نجوا مي‌كند، «همايون» ادامه‏ی روز، تداوم زندگی و اتحاد عشق و عاشق و معشوق و بيانگر مقام توحید است، «ماهور» سرشار از نشاط و حيات و زندگي است، آن گاه آواز و موسيقي را ديگر گونه فهم خواهي كرد.

خواندن آواز در دستگاه «شور» يا «بيات اصفهان» از عهده‌ي خيلي‌ها برمي‌آيد، حتي خواننده‌ي نابلدي همچون من. نوت‌ها و تحريرهايش خيلي پيچيده نيست. اما نواختن و خواندن در دستگاه «راست پنجگاه» كار هر كسي نيست. «راست پنجگاه» نمايش اوج هنر استادي يك نوازنده و خواننده است.

اين روزها اگر كمتر مي‌نويسم، در تلاش هستم كه عبور كنم از روزمرگي‌ها و تكرارها. بكوشم تا طرحي نو در اندازم و آوازي بديع بسرايم در قامت «راست پنجگاه».

پايان

امروز آخرين روز سي و شش سالگي من بود و فردا ساعت 5 صبح، آغاز سي و هفتمين بهار زندگي‌ام خواهد بود.

در همين زمينه:

كتاب‌ فرهنگ‌نامه توصيفي “نيمه پنهان‌ آموزش‌ و پرورش‌ رسمي‌” اثر دوست فرهيخته و دانشمندم دكتر عبدالعظيم كريمي ناظر بر نگاهي‌ نقدگونه‌، آسيب‌شناسانه‌ و در عين‌حال‌ طنزآميز به‌ فراسوي‌ كاركرد آموزش‌ و پرورش‌ رسمي‌ و آگاهي‌ از واژگان‌، اصطلاحات‌ و مفاهيمي‌ است‌ كه‌ امروزه‌ در پهنه‌ و گستره‌ي‌ نظام‌هاي‌ رسمي‌ تعليم‌ و تربيت‌ بكار گرفته‌ مي‌شوند اما از نظر معنا دچار تغيير، تحريف‌، جابجايي‌ و بعضاً واژگوني‌ شده‌اند. ضرورت‌ بازخواني‌ معاني‌ و كاركرد پنهاني‌ اين‌ واژگان‌ در آموزش‌ و پرورش‌ تحميلي‌ و اجباري‌ زماني‌ بيشتر روشن‌ مي‌شود كه‌ به‌ آنچه‌ در مدارس‌ مي‌گذرد و محصولي‌ كه‌ از آن‌ خارج‌ مي‌شود نظري‌ موشكافانه‌ و در عين‌ حال‌ جامع‌ نگرانه‌ داشته‌ باشيم‌. آنگاه‌ با ديده‌اي‌ هراس‌انگيز شاهد آثار مسموم‌ برنامه‌ها و روش‌هايي‌ خواهيم‌ بود كه‌ عليرغم‌ انگيزه‌ و نيت‌ خير، نتايج‌ شرّي‌ را بدنبال‌ دارد. توجه شما را به بخش‌هايي از اين كتاب كه به چاپ پنجم رسيده است جلب مي‌نمايم:

نيمه پنهان آموزش و پرورش رسمي

«زماني كه ايوان ايليچ در اوايل دهه 1970 با طرح نهضت مدرسه‌زدايي بنيادهاي تعليم و تربيت رسمي و آموزش‌هاي تصنعي و طبقاتي را مورد حمله قرار داد موجي از ناآرامي و دل‌نگراني را در ميان جامعه‌ي تعليم و تربيت جهاني برانگيخت. قصد اصلي ايوان ايليچ به هيچ وجه مبارزه با پديده‌ي آموزش نبود بل‌كه توجه دادن انديشمندان و برنامه‌ريزان تعليم و تربيت رسمي به پيامدهاي پنهان و نتايج وارونه‌اي بود كه ناخواسته و نادانسته و به شكل مستقيم و غيرمستقيم دامن‌گير نسلي بود كه از چرخه‌ي كيمياگري آموزش و پرورش رسمي بيرون مي‌آمد و خود را از داشتن هر گونه انگيزه و اشتياف به يادگيري و پيشرفت واقعي ناتوان مي‌ديد. آنها «نوبي‌سواداني» بودند كه از چاله‌ي بي‌سوادي قديم (ناخواني و نانوشتاري صوري) به چاه بي‌سوادي جديد (نابينايي و ناشنيداري باطني) پرتاب مي‌شدند.»

به همين سبب اريك فروم روان تحليل‌گر معاصر در مقدمه‌اي بر كتاب «فقر آموزش در آمريكاي لاتين» مبارزه‌ي ايوان ايليچ را مورد ستايش قرار مي‌دهد و معتقد است: «آن چه در مدارس امروز در قالب آموزش، تحصيل و كسب مدرك مي‌گذرد، نتيجه‌اي جز محروم كردن دانش‌آموزان از آن‌چه به راستي و به درستي بايد بدانند نيست.»

پيشنهاد محوري ايليچ در نهضت مدرسه‌زدايي بر اين است كه انگيزش دروني بايد جايگزين انگيزش بيروني شود.

فصل اول كتاب به سيماي پنهان آموزش و پرورش به روايت انديشمندان بزرگ اختصاص دارد:

«اگر حرف زدن را نيز مانند ساير درس‌هاي مدرسه‌اي به كودك درس مي‌داديم، آنها هرگز زبان باز نمي‌كردند» ويليام هول

«من سعي مي‌كنم مدرسه رفتن مزاحم تحصيلاتم نشود» مارك تواين

«بسياري از آموزه‌ها مانند پنجره‌اي است كه از آن حقيقت را مي‌بينيم؛ اما خود، ما را از حقيقت جدا مي‌كند.» جبران خليل جبران

«هر گاه چيزي را به كودك آموزش مي‌دهيم، مانع شده‌ايم تا او شخصاً آن را كشف كند» پياژه

«فراموش نكن كه افراد خلّاق هميشه سعي دارند راه‌هاي عوضي را امتحان كنند. اگر [تو] هميشه راه درست را بروي، هرگز خلّاق نخواهي بود؛ زيرا راه صحيح، يعني راه كشف شده توسط ديگران» اوشو

«دانش، مانعي است در برابر آگاهي؛ دانش را به سويي افكن، آگاهي شكوفا خواهد شد» اوشو

«هر آموزش و پرورشي كه بدون ارتباط با نياز خودانگيخته‌ي دانش‌آموزان باشد، دير يا زود از قلمرو زندگي آنها خارج مي‌شود» پائولوفريره

«هيچ كس نمي‌تواند شما را چيزي بياموزد مگر آن‌چه را كه نيم‌خواب در فجر آگاهي شما آرميده است» جبران خليل جبران

«معلمي كه قواعد عمومي و اختصاصي تربيت و اصول روانشناسي را مي‌داند، اما از عشق به تعليم و تربيت آتشي به جان ندارد، در شغل خود هزاران بار بيشتر در خطر اشتباه است تا زماني كه از اين قواعد اين صول چيزي نمي‌دانست» كمنيوس

«پيشرفت واقعي زماني رخ مي‌دهد كه انسان از دايره‌ي منطق معقول خارج شود؛ چون انسان معقول خود را با وضع موجود تطبيق مي‌دهد، حال آن كه انسان غيرمعقول وضع موجود را بر نيازهاي خود منطبق مي‌سازد. بنابراين براي وقوع هر گونه تغيير جديدي بايد چشم اميدمان به انسان غيرمعقول [كسي كه آموزش‌هاي رسمي، منطقي، معقول و معمول را نديده باشد] باشد.» چارلز هندي

«به يك معني “پرسه زدن” بدون هدفي مشخص، مايه‌ي اصلي آفرينندگي و خلاقيت است و نيز ممكن است كه پرورش رويه‌ي شوخ و شاد نسبت به موضوع‌هاي مختلف، راز تربيت افرادي با كنجكاوي بيشتر باشد. در صورتي كه مدرسه با باريك‌بيني و وظيفه‌شناسي فوق‌العاده از روش “يافتن پاسخ درست” براي هر موضوع پيروي مي‌كند» كرانباخ

«انسان واقعي هميشه غيرقابل پيش بيني است. او آزاد است. او يك شخصيت ثابت و قالبي ندارد، زيرا هر لحظه چالشي نو مي‌يابد، هر لحظه به پهنه‌اي جديد قدم مي‌گذارد؛ اما آموزش و پرورش رسمي او را از اين فضيلت‌هاي بزرگ محروم مي‌سازد» اوشو

«در آموزش و پرورش رسمي تماماً تعقّل و تفكر منطقي حكومت مي‌كند، اما “هوش عاطفي” و “تفكر شهودي” ما را به بيرون از تنگناها هدايت مي‌كند» كوكاك

«آفرينش و خلاقيت نه توسط عقل بل‌كه از بازي غريزي‌اي كه ناظر بر شادابي و لذت دروني است انجام مي‌گيرد! در واقع ذهن خلّاق با موضوع مورد علاقه‌اش بازي مي‌كند» يونگ

«شاگردي كه بر استاد خويش نياشوبد، استاد خويش را درك نكرده است» نيچه

«به دانش آموزان نبايد توصيه كرد كه دست‌يابي به موفقيت‌هاي مرسوم را هدف زندگي خود قرار دهند؛ چون به طور معمول، مدرسه فرد موفق را كسي مي‌داند كه خيلي بيشتر از آن‌چه به هم‌نوعان خود مي‌دهد، از آنان بگيرد؛ در حالي كه ارزش هر كس را بايد بر اساس آن‌چه مي‌دهد تعيين كنيم، نه بر اساس آن‌چه مي‌گيرد و مدارس با ايجاد رقابت و آيين موفقيت‌گرايي چيزي جز روحيه‌ي جاه‌طلبي را پرورش نمي‌دهند» آلبرت اينشتين

در بخش دوم كتاب با عنوان «نيمه پنهان واژگان» نويسنده به تشريح برخي اصطلاحات مرسوم آموزش و پرورش مي‌پردازد. به عنوان نمونه به چند مورد اشاره خواهد شد:

درس اخلاق
عبارت است از آموزش رسمي اما نامرئي شيوه‌هاي رياكاري و تظاهر به آداب اخلاقي كه نتيجه آن ارزش‌زدايي از رفتارهاي بي‌ريا و خالص در دانش‌آموزان را در پي دارد. هدف از آموزش اخلاق، تبديل و دگرديسي انسان طبيعي و فطري به انسان‌هاي مصنوعي و ساختگي است!

كتاب درسي
مجموعه‌اي از معلومات مرده و اطلاعات سوخته براي جلوگيري از شعله‌ور شدن ذهن‌هاي زنده و افكار بالنده كه با خواندن آن انگيزه‌ي خواندن و اشتياق به دانستن از بيخ و بن ريشه‌كن مي‌شود!

مدرسه موفق
مدرسه‌اي است كه با همدستي و هم‌داستاني نافرجام معلمان، مربيان و والدين، دانش‌آموزاني را كه قبلاً در امتحان ورودي از هوش بالايي برخوردار بوده‌اند با دادن جزوه، تست، كلاس‌هاي تقويتي و روش‌هاي پليسي مجبور به خواندن فشرده‌ي دروس كرده تا با درصد بالاي قبولي از خانواده و مدرسه‌ي خود دفاع كنند!

كتاب «نيمه پنهان آموزش و پرورش رسمي» را مي‌توانيد از انتشارات عابد تهيه نماييد.