پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: عاشق

دل مي‌كني از شهر و ديارت، از خانه و خانواده‌ات و رخت مي‌بندي به سوي كيلومترها آن سوتر. پس از سال‌ها دوري از مسئوليت‌هاي اجرايي، دوباره آستين‌ها را بالا مي‌زني، از نو شروع مي‌كني، با همان روحيه و انگيزه، با همان خوش‌بيني‌ها. انگار من آدم بشو نيستم.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني و حتي پنجشنبه و جمعه‌ها و روزهاي تعطيل هم كار مي‌كني و آن قدر كار مي‌كني كه گذر زمان را احساس نمي‌كني. آن چه برايت مهم و بزرگ مي‌نمايد اين است كه كارت را به بهترين نحو انجام داده باشي و پرچمي را كه برافراشته‌اي بر زمين نيفتد و كارت لنگ نزند و حتي المقدور كسي ناراضي از در بيرون نرود. اما عنان و اختيار ديگران دست من نيست. بعضي‌ها آن قدر در كار اجرايي و سيستم‌هاي اداري و دولتي مانده‌اند كه زنگ زده‌اند. براي‌شان فرقي نمي‌كند كه تو براي دلت كار مي‌كني يا براي پول. آمده‌اي كه سنگي بر سنگ اين بناي نيمه تمام بگذاري و آن را بالا ببري يا همه را ويران كني، آن چه براي‌شان مهم است منافع شخصي و گروهي است.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني تا دوباره سرت را به طاق بكوبند و چشم‌شان را بر همه‌ي كاشته‌ها و داشته‌ها و برداشته‌ها ببندند و تو را به خاطر گناهان ناكرده مؤاخذه كنند و ارث پدري‌شان را از تو طلب كنند. بيچاره! گرگ دهن‌آلوده‌ي يوسف ندريده.

دوباره همه‌ي اتفاقات و خاطرات چهار سال قبل برايم زنده مي‌شود. گويي آدم‌هاي زنگ زده‌ي تهي از عشق و احساس همه جا رخنه كرده‌اند. بارم را مي‌بندم و به شهر و خانه و خانواده‌ام بازمي‌گردم با دلي شكسته و خستگي‌ بر تن مانده و جاني فروكاهيده و دردهايي كه بر دل انباشته شده‌اند.

و اينك بازگشته‌ام با كوله‌باري پر از تجربه و درد، بيشتر از گذشته. بازگشته‌ام با وبلاگي كه نزديك به پنجاه روز است به روز نشده است. شرمنده‌ي روي خوانندگان وفاداري بوده و هستم كه در تمام اين مدت از اين درگاه مجازي روي نتافتند و جوياي حال اين شهروند دردمند بودند.

به عامل درون‌زاي توسعه نيافتگي جامعه‌ي ايراني، اين ميراث 2500 سال استبدادزدگي مي‌انديشم كه «من‌»‌هايي تربيت كرده است به بزرگي كوه دماوند و الوند. «من»هايي كه كشنده‌هاي ماك و اسكانيا و ولوو قادر به جابجايي آنها نيست. «من»هايي كه سنگ‌شكن‌ها و ادوات راه‌سازي و حفر تونل قادر به خرد كردن آنها نيست.

بازگشته‌ام اما از پاي ننشسته‌ام. اثبات خواهم كرد كه حرارت عشق، اين كوه‌هاي يخي را آب خواهد كرد. دست در دست همه‌ي آناني كه دل در گروي آباداني اين سرزمين دارند و براي رسيدن به «ما» از «من‌»هاي‌شان گذشته‌اند، دوباره آغاز خواهم كرد.

دوباره با نام و ياد او كه بهترين است آغاز خواهم كرد، آغاز خواهيم كرد.

در همين زمينه:

هنر ناز كشيدن

در جامعه مصرفي كه هر چيزي را به بهانه‌ي يك ايراد كوچك دور مي‌اندازند و به سراغ كالاي نو مي‌روند، «هنر ناز كشيدن» و نگه داشتن دوستان قديمي نيز رو به فراموشي مي‌رود. ناز كشيدن از آن جهت هنر است كه به معناي به دست آوردن دل دوستان و عزيزاني است كه براي‌مان ارزشمند هستند. ناز كشيدن، هنر دلجويي و به دست آوردن دل يك انسان است.

لازمه‌ي «ناز كشيدن» خاكساري و فروتني است. افراد قدّ و مغرور از چنين هنري عاري هستند. ناز كشيدن تلاش و تكاپويي براي رسيدن به محبوب يا دست‌يابي به صلح و ترميم رابطه‌اي است كه به تيرگي گراييده است. ناز كشيدن يعني دوست روزهاي سختي بودن، ناز كشيدن يعني بهاي دوستي را پرداختن و ناز كشيدن به معناي فراموش نكردن روزهاي خوشي است.

پر واضح است كه ناز كسي كشيدن دارد كه وجودش براي‌مان نازنين است و ادامه‌ي دوستي و رابطه‌ي با او براي‌مان ارزشمند و وزين است و رنجيدن خاطرش براي‌مان سنگين.

در يك كلام، «ناز كشيدن» به معناي تقلايي براي نگاه داشتن سر رشته است.

گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند     نگاه دار سر رشته تا نگه دارد (حافظ)

هنر قهر كردن

شايد در اولين نگاه «قهر كردن» عملي كاملاً مذموم به نظر بيايد و كاربرد واژه‌ي «هنر» براي آن بي‌معناست. اما قهر كردن نيز در برخي مواقع عين لطف و دوستي و تدبيري براي برقراري تعادل و محكي براي سنجش عيار دوستي‌هاست. خداي متعال بارها و بارها در قرآن كريم از قهر و غضبش سخن به ميان آورده است. نيك مي‌دانيم كه از منبع خير چيزي جز خير و رحمت ساطع نمي‌شود و قهر او نيز عين لطف و محبت اوست. ائمه‌ي معصومين (عليهم السلام) و پيشوايان ديني نيز در بسياري از مواقع براي تربيت انسان‌ها و اصحاب خود، روي از ايشان برتافته‌اند و در را بر آنها نگشوده‌اند تا خاندان رحمة للعالمين نيز به پيروان خود بياموزند، «قهر كردن» هنري براي تربيت انسان‌هاست. به عنوان نمونه نگاه كنيد به داستان امام موسي كاظم (عليه السلام) كه علي بن يقطين از ياران مخصوص خود را به جهت ظلمي كه به ابراهيم شتربان كرده بود به حضور نپذيرفت [+].

قهر كردن به معناي محروم كردن طرف مقابل از وجود خود است. اگر خوب بوده‌ايم، دلش براي ما و خوبي‌هاي‌مان تنگ مي‌شود و برمي‌گردد و اگر بد بوده‌ايم او را از رنج و مرارت بيشتر رهانيده‌ايم. قهر كردن به معناي شل كردن و رها كردن ريسمان دوستي است، تا ببينيم آيا فقط ما هستيم كه اين ريسمان را مي‌كشيم يا طرف مقابل نيز خواهان استمرار اين دوستي هست.

اين كه بدانيم كجا قهر كنيم، چه قدر قهر كنيم، با چه كيفيتي قهر كنيم، تا چه زماني قهر كنيم و با چه بهايي آشتي كنيم و حواس‌مان باشد كه با چه هدفي قهر كرده‌ايم و براي چه مي‌خواهيم آشتي كنيم، همه و همه در قالب «هنر قهر كردن» مي‌گنجد.

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ   بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد (مولانا)

جمع بندي

قهر كردن (ناز كردن) و ناز كشيدن دو روي سكه‌ي عشق است. آنهايي كه از چنين فنوني در زندگي بي‌بهره‌اند يا هرگز تن‌شان به درياي عشق تر نشده است يا بيش از نيم بند انگشت آن را نپيموده‌اند. عشق همواره دوست داشتن يا همواره دوست داشته شدن نيست. عشق فراز و فرود است، آب و آتش است، ناز و نياز است، كشيدن و كشاندن است، چشيدن و چشاندن است. فقط مهم اين است كه بداني كدام را كجا به كار ببندي تا در عين عزّت و احترام، محبوب و معشوق را نيز عزيز و محترم به همراه داشته باشي.

عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فنّ شريف     چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود (حافظ)

عشق و دوستي يك رابطه‌ي دو طرفه است، هم دوست داشتن است و هم دوست داشته شدن است. ناز كشيدن و قهر كردن دو ترفند براي اطمينان از دوست داشتن و دوست داشته شدن است كه از قديم گفته‌اند: «عشقِ يك‌سره، مايه‌ي دردسر است» خواه يك‌سر، دوست داشتن باشد يا يك‌سر، دوست داشته شدن. تمام لذت عشق و عاشقي در تب و تاب ناز كردن و ناز كشيدن است.

زندگي بدون درد عشق

    مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند اين تن نحيف و سست

                                                در هجوم تندباد زرمداري است

عشق! آه!

يك دقيقه بودنم بدون بودنت مباد! [+]

در همين زمينه:

تو را از غیر می‌جویم

تو اینجایی همین پهلو، کنار من

تو را نشناختم من ای غریب شهر ما

در اینجا کم کسی با چون تویی محجوب، دارد حس مأنوسی

ظواهر غرق کرده این خلایق را

یکی از این همه آدم نمی‌پرسد

که آیا خلقت آدم، بدین جا منتهی گردد

که از صبحِ طلوعِ فجر تا مغرب

به دنبال سبک نانی که خالق ضامنش گشته؟!!

در اینجا کم کسی می‌خواندَت از روی بی‌دردی

تو را کمتر صدا کردم

تو را کم یاد کردم ای همیشه یاد من

تو ای عاشق‌ترین عاشق

صدایم کن

بگیر این دست زخمی را

تو احیا کن دل زنگار دار این کبوتر را

که پرهایم همه در تندباد سخت شهوت‌ها شکسته‌اند

به یاد لحظه‌ی «پرواز» هستم من

ولی بالی نمانده است

که پروازش دهم این جسم خاکی را به سوی عرش

تو یاری کن

تو کاری کن که این بی‌توشه عاشق در نماند

تو بگشای از پرم این بند غفلت را

که پروازم قریب است