پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: ضرب الاجل

دقيقاً هزار روز ديگر، به شرط اين كه زنده باشم، چهل ساله خواهم شد.

هزار روز ديگر، فوّاره‌ي عمرم رو به پايين افول خواهد كرد.

هزار روز ديگر، رسماً ايام جواني را وداع خواهم گفت.

هزار روز ديگر، در سراشيبي ميانسالي قرار خواهم گرفت، كما اين كه اندك اندك، برخي ناتواني‌هاي جسمي را به نسبت گذشته احساس مي‌كنم.

هزار روز ديگر، زمان براي من باقي است تا در تغيير يا تثبيت شخصيت دلخواهم بكوشم.

كاش مي‌شد در آستانه چهل سالگي، به سان ناصر خسروي قبادياني توبه كنم، بار سفر ببندم و راهي سرنوشت شوم.

يا مثل سعدي، در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت‌های پریشان بشویم.

گذر عمر برايم چنان سريع و برداشتم از جويبار لحظه‌ها چنان اندك است كه حقيقتاً احساس خسران مي‌كنم.

اگر عمر را به چهار دوره‌ي بيست ساله تقسيم كنيم، چه زود بهار و تابستانش گذشت و چه زود زمان برداشت محصول رسيد. به كاشته‌ها و داشته‌ها كه مي‌نگرم، محصول قابل و ثمره‌ي درخور توجهي نمي‌بينم كه بتوان پاييز و زمستان را با آن‌ها سر كرد.

فقط هزار روز زمان دارم تا پايان تابستان عمر، هزار روز تا اربعين زندگي. اميد كه در چهل سالگي به پختگي برسم و از كالي و سختي و تعصب عبور كنم و برسم، كه رسيده شدن در چهل سالگي، به چهل رسيدن نيست، بل چگونه به چهل رسيدن است. در زير آفتاب و پا در جويبار يا بر ساحل سلامت و خفته در سايه‌سار.

این جهان همچون درخت است  ای کرام         ما بر او چون  میوه های نیم خام

سخت   گیرد   خام   ها   مر   شاخ  را         زانکه  در خامی،  نشاید  کاخ  را

چون  بپُخت  و گشت  شیرین  لب گزان         سست گیرد شاخ ها را بعد  از آن

چون  از  آن اقبال،  شیرین  شد  دهان          سرد  شد  بر  آدمی  مُلک  جهان

سختگیری   و  تعصب    خامی    است         تا جَنینی، کار، خون آشامی  است

همين قدر مي‌دانم كه به يك وقفه نيازمندم. به يك كات، به يك بريدن و جدا شدن از اكنون خويش. تا خويشتن را بازيابم كه من كيستم و آيا مقصد همين است كه من مي‌روم و راه رسيدن به مقصد نيز همين است و اگر نيست چه بايد كرد؟ بنشينم روبروي آينه، به خودم بگويم محمد! داستان دارد به نيمه مي‌رسد، شخصيت محمد را خوب پرورش داده‌اي؟ اين همان قهرمان رؤياهاي كودكي توست؟ از اينجا به بعد ديگر نمي‌شود خيلي در داستان دست برد. چون از اين قصه‌هاي آبكي مي‌شود كه داستانش انسجام و استخوان‌بندي لازم را ندارد، شخصيت قهرمان داستان آن قدر خاكستري و رفتارش آن قدر سينوسي است كه خوانندگان و بينندگان را گيج كرده است.

محمد! خوب نگاه كن! هزار روز وقت داريم فقط! به نقطه‌ي اوج داستان زندگي نزديك مي‌شويم.

اميدوارم گره داستان را آن قدر خوب بنويسم كه نخست خودم از خواندن آن لذت ببرم و هر بار كه گذشته را مرور مي‌كنم، طعم شيريني تصميم‌ها و انتخاب‌هايم را دوباره احساس كنم و هم موجب سربلندي عزيزاني باشم كه برايم زحمت كشيدند و چشم اميد به من دوختند. خدايا كمكم كن!

در همين زمينه:

ضرب الاجل يا deadline به معناي آخرين مهلت براي انجام كاري است كه فرد براي تحويل آن تعهد ساختاري يا اخلاقي دارد و در صورت انجام نشدن آن، متضرر خواهد شد. زندگي دانشجويي حتي پيش از ورود به دانشگاه داراي ضرب‌الاجل است. كنكور نخستين ضرب‌الاجل يك متقاضي ورود به محيط دانشگاهي است و يك دانشجوي بالقوه براي به فعليت رساندن دانشجويي خود بايد با ساير مدعيان به رقابت بپردازد و در روز و ساعت مقرر، توانمندي‌هاي خود را به منصه‌ي ظهور برساند.

پس از قبولي در كنكور و ورود به دانشگاه، موعدها و ضرب الاجلهاي ديگري براي دانشجو تعيين مي‌شوند. از امتحانات كلاسي و ميان‌ترم گرفته تا تحويل پروژه و ارائه تحقيق و نهايتاً امتحانات پايان ترم كه هر كدام سررسيد مشخصي دارند و عدم انجام تعهدات در موعد خود، دانشجو را با جرايم و خساراتي روبرو خواهد ساخت.

بعد از فراغت از تحصيل، به جز افرادي كه شغل‌شان ماهيت پروژه‌اي دارد، فارغ‌التحصيلان عموماً دچار روزمرگي و زندگي بدون ددلاين مي‌شوند. فقدان ضرب الاجل در زندگي، شايد براي عده‌اي مايه‌ي آرامش و آسايش و فراغت بال و خاطر باشد، اما براي افرادي همچون من كه حيات و پويايي خود را در تلاش و زندگي علمي مي‌دانند يك مرگ حتمي و قطعي است.

وقتي دانشجو هستي، براي دير رفتن به منزل و بيدار ماندن تا پاسي از شب و عدم حضور در برخي ميهماني‌ها و برنامه‌ها، دليل محكمه‌پسندي داري. اما پس از فارغ التحصيل شدن، ديگر تحقيق و پروژه و پايان‌نامه‌اي وجود ندارد كه بخواهي به بهانه‌ي آن مدت زمان بيشتري را پاي رايانه بماني. شش ماهي كه گذشت دوران پس از فارغ‌التحصيلي من بود كه شهروند دردمند كمترين تعداد يادداشت‌ را به نسبت مدت‌هاي مشابه قبلي بر خروجي وبگاه خود ارائه كرد.

انبوه كارهاي ناتمام و مطالبات به حقّ اطرافيانم مرا براي مدتي از فضاي وبلاگ‌نويسي به دور نگاه داشت، تا از دور دستي بر آتش داشته باشم. در ابتداي سال جديد، فرصتي دست داد تا با دستان خودم براي زندگي رها و بي‌قيد و بند فارغ التحصيلي، قيود و خط پايان‌هاي خودساخته درست كنم. بر جويبار فرصت‌هاي زندگي، سدّي بنا كنم تا از آب پشت سدّ، برقي براي برافروختن چراغ دانش و آبي براي سيراب كردن مزارع دوردست فراهم آورم. بر اين دشت پهناور بي‌حصار، چشم‌اندازي ترسيم كنم و پيش از فرا رسيدن مرگم، به مرگ روزمرگي نميرم.

لذا ترسيم چشم‌انداز براي زندگي و تنظيم بيانيه مأموريت و تدوين راهبردهاي رسيدن به آن‌ها، انسان را از بيهودگي و باري به هر جهتي و بي‌برنامگي خارج مي‌كند.

زمان تا وقتي كه رهاست، زمين موات است. زمين براي به كارگيري نيازمند فرايند آماده‌سازي و قطعه‌بندي است و زمان نيز از چنين فرايندي مستثنا نيست. آن چه لحظه لحظه‌هاي فرّار زندگي را به بند مي‌كشد و در راستاي رسيدن به نتيجه‌اي زنجير مي‌كند، داشتن هدف و برنامه است.

مرگ، آخرين ددلاين زندگي است و كسي كه ضرب‌الاجل‌هاي متعددي را با هدف و برنامه‌ريزي مشخص و به منظور رسيدن به حداكثر اثربخشي و كارايي طي كرده باشد چه اجل شيرين و فرجام خوشي خواهد داشت.

در همين زمينه: