برايش وايت برد خريده‌ايم. با ماژيك يك شكل‌هاي عجيب و غريبي مي‌كشد.

بعد مي‌گويد: «بابا! اگه بگي اين چيه، يه جايزه بهت مي‌دم»

من: «ماهه!»

پسرم: «نه!»

من: «موزه!»

پسرم: «آفرين!!!!! الان برم برات يه جايزه بيارم»

رفته از داخل كيفش يكي از اين برچسب‌هايي كه در مهدكودك به او جايزه داده‌اند را آورده است

و مي‌گويد: «بيا اينم جايزه‌ات!»

برچسب را مي‌گيرم، مي‌بوسمش، بغلش مي‌كنم و مي‌گويم: «خيلي ممنون عزيزم، دستت درد نكنه»

برچسب را يك گوشه‌اي روي ميز مي‌گذارم و مي‌روم.

فرداي آن روز كه از سر كار بر مي‌گردم، در همان بدو ورود مي‌گويد: «بابا! جايزه‌ات رو يادت رفت ببري اداره!»

من [نمي‌شود ولي دلم مي‌خواهد همان جا گريه كنم، با بغض مي‌گويم:] «چشم عزيزم بده همين الان بذارمش توي كيفم، دستت درد نكنه»