پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: شهروند دردمند

همه‌ي دردسرها زير سر كسي است كه سرش درد مي‌كند. آري! من به شدت سرم درد مي‌كند براي خيلي كارهاي عجيب و غريب. سرم درد مي‌كند براي آب‌تني در آب‌هاي خطرناك و عميق. سرم درد مي‌كند براي شنا كردن خلاف جهت آب. و اين سردرد براي خيلي‌ها دردسرساز مي‌شود، خواب زمستاني خيلي‌ها را بر هم مي‌زند و داد و فرياد خيلي‌ها را بلند مي‌كند كه:

«چه مرگت هست؟ خوب مثل بقيه بگير بخواب!».

مي‌گويم :«سرم درد مي‌كند، خوابم نمي‌برد، دارم مي‌بينم كه همه با هم داريم مي‌ميريم، اين خواب، خوابِ آسودن نيست، بل خواب مردن است»

مي‌گويد: «خُب چه دردت هست؟ چه مرضي داري؟»

مي‌گويم: «اين درد و مرضي نيست كه درمان داشته باشد، اين عنوان و پيشه‌ي من است، من شهروند دردمند هستم»

*    *    *

زماني كه روز دفاعم قطعي شد، براي هماهنگي ورود خبرنگاران به يكي از مسئولان دانشكده مراجعه كردم. مسئول محترم در حالي كه ايستاده برگه‌ي مرا امضا مي‌كرد، برايش توضيح دادم كه به جهت جديد بودن موضوع پايان‌نامه‌ام، برخي خبرنگاران صدا و سيما قصد دارند از جلسه‌ي دفاع از پايان‌نامه‌ام خبر تهيه كنند.

آقاي دكتر از بالاي عينكش نگاهي كرد و به من گفت: «خودتون بريد ببينيد بايد چه فرايندي رو طي كنيد، فقط دردسر واسه ما درست نكنيد!»

مي‌خواستم بگويم مرد حسابي! آقاي دكتر! شما مثلاً اينجا متصدي ارتقاي آموزش و پژوهش اين دانشكده هستيد، اسم اين دانشكده به عنوان جايي كه يك خلاقيت علمي در آن رخ داده، قرار است از صدا و سيما پخش شود، اگر ذوق نمي‌كنيد لااقل توسري نزنيد!

يعني چه بسا براي مديران مرده شوي، همين بهتر كه كسي از محل كارشان مطلع نشود، عملكردشان زير ذره‌بين و دوربين هيچ رسانه‌اي قرار نگيرد، تا مبادا به خاطر پركاري ديگران، تشت كم‌كاري و بي‌عرضگي‌شان از بام فرو افتد.

براي مديران مرده شوي، هيچ چيزي بهتر از سر و كار داشتن با جمادات نيست. هيچ چيزي فرح‌بخش‌تر از تكرار مكررات و انجام همان كارهاي قبلي نيست. آخر مرده‌شويي به هيچ ابتكاري نياز ندارد، مرده‌ها هم هيچ توقع و اعتراضي ندارند. يك فرايند روتين و مشخص!

صبح به صبح، مديران مرده شوي پشت ميزشان حاضر مي‌شوند، با اين تفاوت كه اينجا مرده‌ها به جاي برانكارد، روي پاهاي خودشان مراجعه مي‌كنند. مرده‌هاي عزيز و محترم نيز، هيچ اعتراضي ندارند كه چرا بد شسته مي‌شوند؟ چرا هر بار از همين شوينده‌هاي تند و گزنده استفاده مي‌شود؟ مرده‌هاي نجيب و سر به راهي هستند و مهم‌ترين دليل بقاي مديران مرده شوي، خيل عظيم همين مرده‌هاي خوب و بي‌سر و صداست.

همه چيز هم به خوبي و خوشي تمام مي‌شود، هنوز مرده را درست و حسابي در قبرش جاي نداده‌اند، كه بلندگو از همه‌ي عزيزاني كه از راه‌هاي دور و نزديك در اين مراسم مرده‌شويي شركت كرده‌اند، دعوت مي‌كند سوار اتوبوس‌ها شوند، سفره‌ي اطعامي پهن شده است كه ان‌شاءالله ثوابش به روح آن مرحوم خواهد رسيد. غسّال و گوركن و مدّاح و پيشنماز و گريه‌كن و مرده‌شوي و صاحب مجلس، همگي ميهمان خوان ميراث اين مردگان عزيزند.

ما به همان اندازه‌اي كه جامعه را بهبود مي‌دهيم، به زشتي‌ها و پلشتي‌ها و ظلم‌ها و بيدادها اعتراض مي‌كنيم و بودن‌مان مايه‌ي آسودن ديگران است، زنده‌ايم. جز اين هر چه باشد در خوابي مرگ‌آلود زيسته‌ايم و بس.

كاش در ظلمت شب

رهزنان قافله را

به خم درّه‌ي غفلت نبرند

كاش بيدار شوند

مردگان قبل از مرگ

عاقبت بايد رفت

مثل افتادن برگ

دير يا زود ولي

عاقبت بايد رفت

كاش بيدار شوند [+]

 در همين زمينه:

زندگي بدون رنگ عشق

              مرگ غنچه‌هاي باغ‌هاي اين حوالي است

زندگي بدون طعم عشق

               يك غذاي بي‌خورشت و سرد و خشك و خالي است

زندگي بدون آبرنگ عشق

               بوم خالي و سفيد و ساده‌ روي يك سه‌پايه‌ي خيالي است

زندگي بدون آب و رنگ عشق

               تنگ خالي بدون آب و بي‌حباب و ماهي است

زندگي بدون شاخ و برگ عشق

              تك درخت پير و لخت و خشك مانده در كوير واهي است

زندگي براي من بدون عشق

             يك نوار خالي پر از سكوت و ازدحام هيچ و پوچ صبحگاهي است

زندگي بدون ساز و برگ عشق

             يك نواي بوق‌گونه، يك بسامد بدون گام و يك طنين بي‌فراز و بي‌فرود و يك ترانه‌ي تباهي است

زندگي بدون درد عشق

             مرگ شهروند دردمند و مرگ بند بند اين تن نحيف و سست

                                                                                        در هجوم تندباد زرمداري است

عشق! آه!

        يك دقيقه بودنم بدون بودنت مباد!

در همين زمينه:

دوست بسيار عزيز و محترمي ضمن بذل محبت فراوان به مطالب اين وبلاگ، پرسيده‌اند كه چرا نام وبلاگ‌تان اين قدر غم‌انگيز است؟ چرا مي‌بايست عنوان وبلاگ مذهبي‌هايمان با غم و بدبختي عجين باشد؟ چرا در هر فيلمي كه بيچارگي يك نفر را مي‌خواهند نمايش دهند، چادر سرش مي‌كنند؟

در پاسخ به اين دوست گرامي لازم است عرض كنم نام وبلاگ متشكل از دو واژه‌ي شهروند و دردمند است. اين كه گفته‌ام شهروند دردمند و نگفته‌ام انسان دردمند يا مرد دردمند، به جهت بار حقوقي كلمه‌ي شهروند است. شهروند همان‌گونه كه در تعاريف علم حقوق آمده است، هم صاحب حق و هم داراي تكليف است. شهروند غير از رعيّت است كه فقط صاحب تكليف است. شهروند صغير و حقير نيست كه نيازمند قيّم باشد. شهروند خودش صاحب تشخيص است. شهروند مي‌گويد من يكي و حكومت هم يكي. رابطه‌ي شهروند و حاكميّت، رابطه‌ي مريد و مرادي نيست، بل‌كه همان رابطه‌ي متوازن و مبتني بر عدالت حق و تكليف است. شهروند يعني من جداي از حكومت نيستم و حكومت نيز جداي از من نيست و من به اندازه‌ي سهم خودم باري از امور كشورم را بر دوش مي‌كشم. رابطه‌ي شهروند و حكومت از نوع انفعال نيست كه هر كدام راه خودشان را بروند، بل‌كه رابطه‌ي همكاري و همراهي است و حكومت نيز برخاسته از بطن مردم است.

اما انتخاب واژه‌ي دردمند به جهت ويژگي‌هاي شخصي است و ربطي به مذهبي يا غيرمذهبي بودن من ندارد. بنده به تعبير مرحوم قيصر امين‌پور در جاودان شعر دردواره‌ها:

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد
رنگ و بوي غنچه‌ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي تو به توي آن
جدا كنم

دفتر مرا
دست درد مي‌زند ورق
شعر تازه‌ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم [+]

از آن هنگام كه خود را شناختم، قرين و غريق دردها بوده و هستم. آهنگ‌هاي مورد علاقه‌ام جملگي آرام و غمگين‌اند:

قطعه پيانوي بسيار زيباي خواب‌هاي طلايي اثر استاد جواد معروفي و تك نوازي قانون استاد سيمين آقارضي از بهترين و دل‌انگيزترين آهنگ‌هايي است كه گوش مي‌كنم. ساز قانون، گويي آواي ملكوت است كه زيبايي و قداست را يك جا جمع كرده است و نمي‌دانم گرايش شديد من به قانون و قانون‌گرايي، ارتباطي به علاقه‌ام به اين ساز آسماني كه مبدع و مبتكر آن را فارابي خوانده‌اند دارد يا خير. [+]

 از سوي ديگر، سجع و جناس موجود در كلمات شهروند دردمند زيبايي خاصي به آن بخشيده است. شهروند دردمند تركيب و تبلور عقل و عشق است. شهروند دردمند مي‌خواهد كه در مدار قانون ولي عاشقانه و دردمندانه زندگي كند. شهروند دردمند با عقلانيت ابزاري و خط‌كش‌هاي مدرنيته قابل اندازه‌گيري و فهم نيست. شهروند دردمند براي سنتي‌گراهاي دُگم، كه مردم را چونان برده و رعيّت مي‌پندارند و براي ايشان شأني بالاتر از يافتن خواست مولا و مقتداي خود نمي‌دانند قابل درك نيست. به ديگر سخن، شهروند دردمند را قشري‌گرايان سنّت‌پرست، تكفير مي‌كنند و روشنفكران پيش‌تاخته كه به تأثّر از فرويد، زندگي را مبتني بر اصل لذت مي‌دانند و چشم‌اندازشان «شاد بودن تنها انتقامي است كه مي‌توان از زندگي گرفت»، از درك مفهوم شهروند دردمند عاجزند. اولي براي انسان شأن شهروندي قائل نيست و دومي دردمندي را برنمي‌تابد و اين گونه است كه پارادوكس شهروند دردمند زندگي مرا تشكيل مي‌دهد و در جدال عقل و عشق اين دو يار و رقيب ديرينه، صفحات زندگي‌ام و مطالب اين وبلاگ رقم مي‌خورد.

يك سال پيش با رها كردن آخرين مسئوليت اجرايي و پست مديريتي‌ام، بغضي تركيد كه با نگارش اولين يادداشت تحت عنوان رهايي، راه گريه كردن و درد دل كردن در اين وبلاگ برايم گشوده شد. دردمندان و هم‌دردان از هر سو همراه با من، بر دردهاي بي‌درمان جامعه و نظام فاسد اداري ايران گريستند و با نظرات ارزشمندشان مرا ياري كردند.

ديگر من نبودم كه اين وبلاگ را جلو مي‌بردم. دردهايي بود كه چونان زخم‌هاي كهنه سر باز مي‌كرد و انبوه اشك بود كه دل سنگ را مي‌شكافت و آه بود كه از آب مي‌جهيد و بر صفحه‌ي وبلاگ مصوّر مي‌شد.

با وبلاگ‌نويسي از خاطرات و تجربيات و ديدگاه‌هاي خود عكس ‌گرفتم و آنها را در راستاي مديريت دانش، مستندسازي كردم. در همين مسير، دوستان بسيار خوبي يافتم كه وجه ارتباط‌مان ماديّات و نفسانيّات نبود. پيوند درد و عشق و عقل بود كه اين ريسمان را محكم مي‌كرد و نظرات صائب و خيرخواهانه‌ي شما خوبان گره‌هايي بود كه بر تار و پود قالي شهروند دردمند، نقش عشق و محبت مي‌زد.

دوستان خوبم! دوستتان دارم و ان‌شاء الله در كنارتان خواهم بود!

 

پنجره‌ي اتاق من

رو به غروب مي‌شود

قطب‌نمای قلب من

رو به جنوب مي‌شود

گم شده‌ام در اين اتاقِ چارگوشِ گيشه‌اي

دست مرا بگير آي!

قافيه‌ساز شعرهاي شيشه‌اي!

چشمه‌ي شعرهای من

بي‌ تو رسوب مي‌شود

گر برسی به شهروندِ دردمندِ بينوا

حال خراب من بسی

با تو چه خوب مي‌شود

قاب گرفته‌ام به زر

نام عزيز عشق را

بس كه زلال بوده‌اي، قابْ نوشتِ نام تو

آينه كوب مي‌شود