پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: دنيا

روايت جعلي نخست

امروز صبح از يكي از دوستان دانشگاهي ايميلي دريافت كردم با محتواي زير:

از حضرت امیـــــــر پرسیدند: نظرشما در مورد دنیـــــا چیست؟
حضرت فرمود: من بیزار از «دنیــا» و عاشق «زندگـــــی» هستم!
گفتند: مگر بین زندگـــــی و دنیـــا فرقی هم هست؟؟؟
فرمود: «دنیـــا» خــــــور، خــــــواب، خشـــم و شهــــوت است!
ولی
«زندگـــی» نگریستن به چشمان کودک یتیمی است که از پس پرده شــــــوق به انسان می نگرد …

محتواي اين روايت برايم مشكوك بود و بيان چنين تعابير رومانتيك و فانتزي را از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) بعيد مي‌دانستم، لذا به همان دوست گرامي ايميل زدم كه آيا سند اين روايت را مي‌شناسد كه پاسخي دريافت نكردم و ايشان نيز مثل بسياري از افراد ديگر، ايميل دريافت شده را به صرف پسنديدن فوروارد كرده بودند. هر چه در اينترنت و منابع روايي به جستجو پرداختم، نه تنها سندي در تأييد اين روايت نيافتم، بل‌كه روايات محكمي در نهج‌البلاغه وجود دارد كه كاملاً عكس اين داستان را حكايت مي‌كند.

در خطبه پنجم نهج البلاغه آمده است:

فَإِنْ اءَقُلْ يَقُولُوا: حَرَصَ عَلَي الْمُلْكِ وَ إِنْ اءَسْكُتْ يَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي ! وَ اللَّهِ لاَبْنُ اءَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ اءُمِّهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَي مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَضْطَرَبْتُمُ اضْطِرَابَ الْاءَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَةِ

اگر سخن گويم (و حقم را مطالبه كنم) گويند: بر رياست و حكومت ‏حريص است و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم) خواهند گفت از مرگ مي‏ترسد! (اما) هيهات پس از آن همه جنگها و حوادث (اين گفته بس ناروا است). به خدا سوگند! علاقه فرزند ابو طالب، به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است. اما من از علوم و حوادثي آگاهم كه اگر بگويم همانند طنابها در چاههاي عميق به ‏لرزه در آييد.

وقتي آن حضرت از مرگ سخن مي‌گويد، مرگ به معناي نيستي و نابودي نيست، بل‌كه مرگ در كلام ايشان تجلي وصال با معبود و معشوق است. در خطبه‌ي همّام حضرت علي (عليه السلام) در توصيف سيماي متقين مي‌فرمايند:

وَ لَوْلاَ الاَجَلُ الَّذي كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ اَرْواحُهُمْ في اَجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْن، شَوْقاً اِلَي الثَّوابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ

و اگر خداوند براي اقامتشان در دنيا زمان معيني را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم ازعذاب به انـدازه چشـم به هم زدني روحشـان در بدنشان قـرار نمي گرفت.

جاي ديگر در خطبه 132 مي‌فرمايند:

به خدا سوگند اين را كه مي‏گويم يك حقيقت جدي است نه شوخي، واقعيت است نه‏ دروغ، «مرگ» را مي‏گويم كه بانگ خود را به گوش (همه زندگان) رسانده و به سرعت همه را مي‌ميراند، انبوه زندگان هرگز تو را فريب ندهند … دنيا براي سكونت هميشگي شما خلق نگرديده بلكه آن را گذرگاه شما ساخته‏اند تا اعمال صالح را به عنوان زاد و توشه در مسير سراي ديگر از آن فراهم‏ سازيد. پس با عجله آماده كوچ كردن باشيد و مركبها را براي حركت مهيا كنيد.

يا در خطبه 111 در مذمت دنيا و سختي‌هاي زندگي در دنيا اين گونه مي‌فرمايند:

اما بعد، شما را از دنيا بر حذر مي‏دارم زيرا دنيا ظاهرش شيرين و باطراوت است، درلابلاي شهوات قرار گرفته و به خاطر نقد بودنش جلب توجه مي‌كند، با اين كه مواهب آن كم و ناچيز است دلها را به خود مي‏كشاند، … شادماني و نعمت آن پايدار نيست، از دردها و مشكلات آن ايمن نتوان ‏بود، سخت مغرور كننده و زيانبار است، متغير است و زوال پذير، فنا پذير و نابود شدني است، پيوسته كسان را مي‏خورد و هلاك مي‏كند، آن گاه كه به حد اعلا برسد و به آرزوي دنياپرستان ‏جامه عمل بپوشاند و از آن راضي گردند بيش از آنچه در قرآن ذكر شده نخواهد بود كه:

«زندگي همچون آبي مي‌ماند كه از آسمان فرود مي‏آيد و به وسيله آن گياهان فراوان‏ و سر بهم داده و در هم پيچيده به وجود مي‏آيد چيزي نمي‏گذرد كه خشك مي‏شوند و بادها آنها را پراكنده مي‏سازند و خداوند بر همه چيز قادر است‏»(كهف آيه 45.)

هيچكس از دنيا شادماني نديده جز اينكه پشت‏ سرش با اشك و آه روبرو شده است، هنوز با خوشي‌هايش روبرو نگشته كه به ناراحتي‌هاي پشت كردن آن، مبتلا مي‏شود …

پس با توجه به آن چه در بالا ذكر شد، هرگز حضرت علي (عليه السلام) عاشق زندگي دنيوي نيست و چنين تعريفي از زندگي «نگریستن به چشمان کودک یتیمی است که از پس پرده شــــــوق به انسان می نگرد» با ادبيات و معارف آن بزرگوار سازگاري ندارد.

به نظر مي‌رسد مشابه اقدامات مجعولانه‌اي كه شعر فريدون حلمي را به نام مولانا منتشر مي‌كند، در صدد است پيشوايان آسماني را عرفي و زميني كند و جلوه‌اي مطابق ذوق و سليقه‌ي دنيادوستان ارائه نمايد.

روايت جعلي دوم

همين امشب در صفحه‌ي يكي از دوستان روايت زير را به نقل از حضرت علي (عليه‌السلام) ديدم.

روايت جعلي اي مالك اگر شب هنگام كسي را مشغول گناه ديدي

اي مالك! اگر شب هنگام كسي را مشغول گناه ديدي، فردا به آن چشم نگاهش مكن. شايد سحر توبه كرده باشد و تو نداني

با توجه به اين كه قبلاً عهدنامه‌ي مالك اشتر را مطالعه كرده بودم، چنين فرازي برايم عجيب بود. از روي نهج‌البلاغه‌ي مرحوم دشتي، يك بار ديگر عهدنامه مالك اشتر (نامه 53) را مرور كردم و چنين چيزي در آن نيافتم. از طريق جستجو در اينترنت و نرم‌افزارهاي مختلف نيز به هيچ عنوان حتي مشابه اين تعبير يافت نشد.

جالب اين كه سايت‌هاي متعدد و معتبر خبري همين روايت مجعول را نقل كرده‌اند. از جمله آنها مي‌توان خبرآن‌لاين و پارسينه را نام برد. در وبلاگ‌ها و تالارهاي گفتگو نيز به وفور مي‌توان همين نقل قول را يافت.

اگر حتي به لحاظ فقهي بخواهيم روايت فوق را كالبد شكافي كنيم، از نظر محتوايي نيز اين روايت اشكال دارد. در تبيين عدالت امام جماعت گفته شده است اگر از فردي گناه كبيره‌اي ديديم، تا توبه‌ي وي براي‌مان محرز نشده است، اجازه‌ي اقتدا به وي را نخواهيم داشت. يعني نمي‌توانيم فرض كنيم يا حدس بزنيم كه توبه كرده است، بل كه بايد يقين كنيم كه توبه كرده است. در اينجا نيز گناهي كه به چشم ديده شده و براي انسان به مرتبه يقين رسيده است، با يك توبه و پشيماني يقيني پاك خواهد شد.

صد البته كه آموزه‌هاي ديني، انسان مسلمان را به پوشاندن عيب و گناه ديگران دعوت كرده است، اما پوشاندن عيب غير از خراب كردن شعور خود است. مؤمن دانا و تيزهوش هرگز فراموش نمي‌كند كه چه كسي كار نيك انجام داده و چه كسي كار شرّ. در همين عهدنامه مالك اشتر آمده است:

هرگز نبايد افراد نيكوكار و بدكار در نظرت مساوي باشند زيرا اين ‏كار سبب مي‏شود كه افراد نيكوكار در نيكي‌هايشان بي رغبت ‏شوند و بدكاران در عمل‏ بدشان تشويق گردند، هر كدام از اينها را مطابق كارش پاداش ده[+]

حال اين بخش از عهدنامه با آن قسمت مجعول در تضاد آشكار است، آن جا ظاهراً به مالك توصيه شده كه حتي اگر با چشمان خودت ديدي فردي گناه مي‌كند فردا به وي به چشم گناهكار نگاه نكن! اما در اينجا صريحاً مي‌گويد كه بدكار و نيكوكار نبايد در نظر تو مساوي باشند. پس با توجه به اين بخش صحيح و مستند فرمان مالك اشتر، مي‌توان به جعلي بودن روايت فوق پي برد.

به اين بخش از عهدنامه مالك اشتر دقت كنيد:

بايد آنها كه نسبت ‏به رعيت عيبجوترند از تو دورتر باشند، زيرا مردم عيوبي‏ دارند كه والي در ستر و پوشاندن آن عيوب از همه سزاوارتر است.در صدد مباش ‏كه عيب پنهاني آنها را بدست آوري، بلكه وظيفه تو آن است كه آنچه برايت‏ ظاهر گشته اصلاح كني و آنچه از تو مخفي است‏ خدا درباره آن حكم مي‏كند، بنابر اين تا آنجا كه توانايي داري عيوب مردم را پنهان ساز! تا خداوند عيوبي را كه دوست داري براي مردم فاش نشود، مستور دارد. (با برخورد خوب) عقده ‏آنها را كه كينه دارند بگشا و اسباب دشمني و عداوت را قطع كن! و از آنچه ‏برايت روشن نيست تغافل نما! بتصديق سخن چينان تعجيل مكن! زيرا آنان گر چه در لباس ناصحين‏ جلوه‏گر شوند خيانت مي‏كنند. [+]

دقت كنيد! بين تعبير فوق كه بايد آن چه از عيب مردم ديدي اصلاح كني، با آن تعبير جعلي كه حتي به چشم گناهكار به وي نگاه نكني تفاوت فراواني وجود دارد. در تعبير اول شناخت و شعور مخاطب به درستي پذيرفته شده است و از او مي‌خواهد كه براي اصلاح آن چه ديده است تلاش كند، در حالي كه در تعبير جعلي به وي مي‌گويد شعور و درك خودت را ناديده بگير و همه را نيك بنگر، حال آن كه عقلاً چنين چيزي ممكن نيست. مگر مي‌شود يك فرد شراب‌خوار دائم‌الخمر به گمان اين كه سحرگاه توبه كرده است، در نظر من مثل يك انسان سالم و پرهيزكار باشد؟ هرگز چنين نيست و چنين چيزي از ما خواسته نشده است.

 در همين زمينه:

سيزده سال پيش دانشجوي رشته‌ي مهندسي كامپيوتر بودم در حالي كه از مال دنيا هيچ نداشتم. حتي كامپيوتر هم نداشتم. قيمت يك كامپيوتر معمولي آن موقع ده برابر حقوق ماهيانه‌ي يك كارگر بود. برنامه‌هاي پاسكال را روي كاغذ مي‌نوشتم و در سايت دانشكده تايپ مي‌كردم.

روزگاري بود كه در زندگي من كامپيوتر نبود، اينترنت نبود، موبايل نبود، پيامك نبود، انواع و اقسام نرم‌افزارهاي سرگرمي و بازي‌هاي رايانه‌اي نبود، ايميل هم نداشتم، ولي تا دلتان بخواهد در زندگي من حضور خدا پررنگ بود. نمازهاي باحال و باصفا بود، قرائت روزانه‌ي قرآن بود، اذان و اقامه و تعقيبات نماز بود، حضور مرتب در نماز جماعت بود.

براي بيدار شدن نماز صبح ساعتي نداشتم كه كوك كنم. آيه‌ي آخر سوره‌ي كهف را مي‌خواندم و در دلم نيت مي‌كردم كه مثلاً ساعت 5:42 دقيقه بيدار شوم و دقيقاً رأس ساعتي كه گفته بودم بيدار مي‌شدم. باور كردن اين مسائل شايد براي برخي‌ها مشكل باشد ولي سال‌هاي سال بنده و برخي ديگر از هم‌اتاقي‌هايم با خواندن همين آيه براي نماز صبح و در ساعت دلخواه بيدار مي‌شديم.* اما الان صبح‌ها موبايلم خودش را خفه مي‌كند و باز هم من بيدار نمي‌شوم.

من يك انسان مسلمان صاحب اراده و اختيار هستم و نمي‌خواهم مغلوب و مقهور تكنولوژي باشم. اين روزها اگر وبلاگ‌نويسي نمي‌كنم براي اين است كه مي‌خواهم تكليفم را با خودم و خداي خودم و انواع فناوري‌هايي كه جاي خدا را در زندگي من پر كرده است روشن كنم. مي‌خواهم برگردم به همان صفا و سادگي روزهاي بي‌تكنولوژي كه اگر هيچ چيز نبود، خدا بود. مي‌خواهم يك بار ديگر زندگي‌ام را بازتعريف كنم و صحنه را جوري بچينم كه من باشم و خدا. هر فناوري‌اي كه بخواهد حضور خدا را در زندگي‌ام كمرنگ كند، بازي را به نفع خدا به هم مي‌ريزم. ري‌ست نرم‌افزاري كار ساز نباشد ري‌ست سخت‌افزاري مي‌كنم. وبلاگ و موبايل و اينترنت و كامپيوتر بايد در دست من باشد نه من در دست اينها.

من از امشب ديگر موبايلم را كوك نخواهم كرد، مي‌خواهم دوباره با آيه‌ي آخر سوره‌ي كهف بيدار شوم:

قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یُوحى‏ إِلَیَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (كهف/110)

بگو: همانا من بشرى همچون شمایم (جز اینكه) به من وحى مى‏شود كه خداى شما خداى یگانه است. پس هر كه به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید و ایمان دارد، كارى شایسته انجام دهد. و هیچ كس را در عبادت پروردگارش شریك نسازد.

فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (سوره قمر، آيه 10)

پس پروردگارش را خواند كه: «من مغلوب شده‌ام، به داد من برس!»

پي‌نوشت:

 البته ناگفته نماند كه بعضي صبح‌ها هم خواب مي‌ماندم و اين هم بي‌علت نبود و باعث مي‌شد خودم را بازخواست كنم كه چه كرده‌ام تا علي‌رغم قرائت آيه‌ي مذكور، توفيق انجام فريضه‌ي نماز صبح از من سلب شده است.

در همين زمينه:

من مدتي است كه منتظر عذاب هستم. البته از آن عذاب‌هايي كه نمود بيروني دارد و همه با خبر مي‌شوند والا عذاب دوري از خدا را كه خيلي وقت است مي‌كشم و مي‌چشم.

سال‌هاي سال در شب‌هاي قدر از خداي متعال درخواست يك مربّي معنوي و استاد اخلاق عالم و عامل و به روز را داشتم، اما خدا نمي‌داد. اين موضوع البته مربوط به بعد از آشنايي بنده با حاج‌آقا مرتضي تهراني است. اين قدر پرتوقع و خوش‌اشتها بودم و هستم كه مي‌گفتم خوب ايشان كه هستند ولي با عرض معذرت يكي به روزتر و ترجيحاً دانشگاهي و امروزي‌تر معرفي كن خداي خوبم! و خدا هم دعاي مرا استجابت نمي‌كرد و اين داستان طلب مربّي و مرشد همچنان ادامه داشت تا اين كه سه سال قبل آرزوي من مستجاب شد. يك روحاني دانشگاه ديده‌ي خوشفكر و عامل به اخلاق در يك جمع بسيار باصفا و دوست‌داشتني نصيب بنده شد، اما دريغ از عمل به اين حرف‌هاي قشنگ!

كار به جايي رسيده است كه استاد اخلاق مي‌دود دنبال بنده كه فلاني نقاشي خودت را بكش و بياور بنشينيم با هم صحبت كنيم ببينيم كجاها ايراد داري و دو تايي با هم يك خاكي توي سرمان بكنيم! اما بنده هم هر سري مي‌پيچانم ايشان را و البته خودم را در اصل.

لذا مثل قوم بني‌اسرائيل كه از خدا طلب پيامبر و راهنما كردند و بعداً به وي كافر شدند، من هم منتظر عذابم! اگر چه از رحمت او نااميد نيستم، ولي حجت بر من تمام شده است. بهانه‌اي ندارم ديگر.

در آخرين جلسه‌اي كه محضر ايشان بودم، فرمودند: «دنياي هر كسي با آن فرد ديگر متفاوت است. دنيا آن چيزي است كه خدا را از شما مي‌گيرد و مانع توجه شما به حق تعالي مي‌شود. ممكن است ماشين من دنياي من باشد، شغلم، همسرم، خانه‌ام و … البته بالعكس ممكن است يك نفر همه‌ي اينها را داشته باشد و توجهش جز به حضرت حق نباشد و تلاشش براي كسب درآمد و جلب رضايت همسر و آباد كردن دنيا همه و همه در راه رضاي او باشد.»

اين وبلاگ با همه‌ي مطالب زشت و زيبايش و با همه‌ي مخاطبان ارجمند و باصفايش، الان دنياي من است. شايد براي هميشه كنارش بگذارم تا اگر روزگاري دوباره برگشتم، دستم در دستان او باشد و ادعا كنم كلمه به كلمه‌اي را كه مي‌نويسم براي او نوشته‌ام.

وبلاگ من! دنياي من! فعلاً خدانگهدار!

اگر چه نوشتن را در خفا ترك نخواهم كرد.

اما …

مي‌روم كز خويشتن بيرون شوم      در پي ليلا رخي مجنون شوم [+]

برايم دعا كنيد!

شعری که خدمتتان تقدیم می‌کنم، به سالها قبل مربوط می‌شود. زمانی که اندک معنویتی وجود داشت و این قدر آلوده نشده بودم. دنیا آن روزها برای من شبیه به دختر زیبایی بود (بر خلاف بزرگان و عرفای ما که دنیا را مثل پیرزنی می‌بینند). دنیا برای من آن وقت‌ها خیلی جذاب بود و الان خیلی خیلی جذاب‌تر شده است اما آن موقع سعی می‌کردم از او پرهیز کنم ولی الان تا بالای کله‌ام در این منجلاب لذیذ فرو رفته‌ام. شعر را بخوانید بعداً چند مطلب دیگر را عرض می‌کنم

فکرهایی مغشوش

صفحه‌ی ذهن مرا

با مداد تشویش

پرِ از خط می‌کرد

چه کنم آخر من

بروم یا نروم

که در این بینابین

دختر زیرک دنیا

سر راهم سد شد

نفسم سخت گرفت

مسگر کوره‌ی قلبم به تلاشش افزود

مار شهوت سرِانگشت دلم را بگزید

زهر در عمق وجودم پیچید

مرغ هوش از قفس عقل پرید

بی صدا پشت  به نور

روی شنهای هوس پرت شدم

دخترک چند قدم پیش نهاد

دستش آورد جلو

تا بگیرد دستم

خواستم پیش برم

دست خود را که دگر

روی دستم کوبید

پدر پیر خرد

گفت:‌ برخیز هنوز

دامن قدسی روحت به لجنزار زمین

در نیامیخته است

دخترک در جلوی چشمانم

چون سرابی گم شد

با ستون دستم

سفره‌ی پهن تنم را ز زمین برچیدم

نوری از بین دو ابر

به درونم تابید

پهنه‌ی دشت دلم روشن شد

عطر یاس توحید

همه‌ جا می‌پیچید

 

اما افسوس که سراینده‌ی این شعر دیگر صبح و شام در دام این دختر زیرک دنیا گرفتار شده است

من دیگر می‌دانم که این دختر، دختر نیست و به هیچ کس وفا نکرده است، اما دست از او نمی‌کشم

من روزی چند بار وبلاگ خودم و دوستانم را چک می‌کنم اما افسوس که چه بسیار روزها می‌آیند و می‌روند اما به وبلاگ خدا (قرآن) سر نمی‌زنم.

این دو بیت زیبا از خواجه نصیرالدین طوسی را بسیار زیاد دوست دارم که زبان حال من است:

افسوس که آنچه برده‌ام باختنی است           بشناخته‌ها  تمام  نشناختنی است

برداشته‌ام    هر  آنچه   باید  بگذاشت           بگذاشته‌ام هر آنچه برداشتنی است