پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: دنياي كودكان

برايش وايت برد خريده‌ايم. با ماژيك يك شكل‌هاي عجيب و غريبي مي‌كشد.

بعد مي‌گويد: «بابا! اگه بگي اين چيه، يه جايزه بهت مي‌دم»

من: «ماهه!»

پسرم: «نه!»

من: «موزه!»

پسرم: «آفرين!!!!! الان برم برات يه جايزه بيارم»

رفته از داخل كيفش يكي از اين برچسب‌هايي كه در مهدكودك به او جايزه داده‌اند را آورده است

و مي‌گويد: «بيا اينم جايزه‌ات!»

برچسب را مي‌گيرم، مي‌بوسمش، بغلش مي‌كنم و مي‌گويم: «خيلي ممنون عزيزم، دستت درد نكنه»

برچسب را يك گوشه‌اي روي ميز مي‌گذارم و مي‌روم.

فرداي آن روز كه از سر كار بر مي‌گردم، در همان بدو ورود مي‌گويد: «بابا! جايزه‌ات رو يادت رفت ببري اداره!»

من [نمي‌شود ولي دلم مي‌خواهد همان جا گريه كنم، با بغض مي‌گويم:] «چشم عزيزم بده همين الان بذارمش توي كيفم، دستت درد نكنه»

سؤال اول:

تلويزيون روشن است و دارد نواي زير را پخش مي‌كند:

«ياد امام و شهدا، دل و مي‌بره كرب‌بلا …»

پسرم رو به مادرش: «مامان! دل چه جوري مي‌ره كربلا؟»

مادر:

سؤال دوم:

پسرم: «مامان! خدا كجاست؟»

مادر: «ببين پسرم خدا …»

پسرم: «آهان فهميدم خدا توي آسمون‌هاست»

مادر: «نه پسرم خدا همه جا هست»

پسرم: «پس چرا ما نمي‌بينيمش؟»

مادر:

سؤال سوم:

پسرم: «مامان! خدا چه جوري حرف مي‌زنه؟»

مادر رو به مربي مهد كودك: «لطفاً به پسرم بگيد خدا چه جوري حرف مي‌زنه!»

مربي مهد: «ببين عزيزم وقتي ما قرآن مي‌خونيم، خدا داره با ما حرف مي‌زنه»

پسرم: «آهان فهميدم»

پسرم در حال خواندن سوره‌ي قدر: «انّا انزلناه في ليلة القدر، و ما ادرئك … » «مامان! مامان!»

مادر: «بله پسرم!»

پسرم: «من دارم قرآن مي‌خونم، اين خدا نيست كه حرف مي‌زنه، اين صداي خودمه!!»

مادر:

خداوند يك پسر ۴ ساله به بنده عطا كرده است كه اصلاً نماز خواندن براي او موضوعيت ندارد، اين يادداشت در پي بررسي دو رويكرد تربيت ديني است. برداشت‌هاي ذيل كاملاً واقعي است كه در شب‌هاي مختلف و به كرّات اتفاق افتاده است:

برداشت اول:

ساعت ۱۰ شب خسته و كوفته به منزل مي‌آيم، شام نخورده‌ام و نماز هم نخوانده‌ام. همسر و فرزندم به استقبالم مي‌آيند. در همان بدو ورود

پسرم مي‌گويد: «بابا! مياي با من بازي كني؟»

من: «پسرم! ببين بابا خسته است، الان حال ندارم، بذار نمازمو بخونم بعد با هم بازي مي‌كنيم، باشه؟»

پسرم: «نه بابا! همين الان بيا بازي»

و من بي‌توجه به اصرارهاي او ابتدا نمازم را مي‌خوانم و در حالي كه براي نماز آماده مي‌شوم مي‌گويم: «مي‌خواي تو هم بيا نمازت رو بخون بعد با هم بازي مي‌كنيم؟» و او با بي‌توجهي مي‌رود پي كار خودش.

برداشت دوم:

ساعت ۱۰ شب خسته و كوفته به منزل مي‌آيم، شام نخورده‌ام و نماز هم نخوانده‌ام. همسر و فرزندم به استقبالم مي‌آيند. در همان بدو ورود

پسرم مي‌گويد: «بابا! مياي با من بازي كني؟»

من:«بله عزيزم! فقط ساعت رو نگاه كن من تا وقتي عقربه بزرگه بياد اين پايين باهات بازي مي‌كنم، باشه؟

پسرم: «باشه بابايي»

و پس از پايان بازي زماني كه عقربه‌ي ساعت به 10:30 مي‌رسد، خاتمه‌ي بازي را به او يادآور مي‌شوم و او به راحتي مي‌پذيرد و من در حالي كه براي وضو گرفتن آماده مي‌شوم، پسرم خودش مي‌گويد: «بابا من هم مي‌خوام نماز بخونم»

بي آن كه من حرفي به او بزنم خودش مي‌رود با آن دست و پاهاي كوچكش وضو مي‌گيرد و كنار من به نماز مي‌ايستد. اگر من به كيش فرزندم درآيم و با او همگام شوم، آن فطرت سالم خودش جذب اين هم‌كيش جديد خواهد شد و او هم به مسلك من درخواهد آمد.

نتيجه گيري:

اگر ما با فرزندان‌مان هم كلام شويم و حرف‌شان را بفهميم و براي‌شان وقت بگذاريم، آنها هم به حرف‌هاي ما گوش خواهند داد. اما اگر اين ارتباط يك طرفه باشد و فقط من انتظار داشته باشم كه حرف بزنم و طرف مقابلم گوش كند، اين فرمول براي يك بچه 4 ساله هم جواب نخواهد داد.

اي مسئولين فرهنگي كشور! اي متوليان گشت ارشاد! اي نمايندگان محترم مجلس!

چند بار پاي صحبت و درد دل جوان‌ها نشستيد؟ چقدر براي‌شان خالصانه وقت گذاشتيد؟ چرا از فرمول‌هايي كه براي يك بچه 4 ساله جواب نمي‌دهد مي‌خواهيد براي جوانان تحصيل كرده‌ي اين مملكت استفاده كنيد؟ چقدر به وعده‌هايتان عمل كرديد تا فرزندان اين مملكت به قول‌هاي شما اعتماد پيدا كرده باشند تا وقتي آنها را امر به حجاب و نماز مي‌كنيد واقعاً احساس كنند كه شما خير آنها را مي‌خواهيد نه مصالح سياسي و جناحي خودتان را؟

از امروز قصد دارم در لابلاي مطالب وبلاگم، نكاتي از دنياي شاد كودكان بنويسم.

اوايلي كه براي پسرم قصه‌ي شنگول و منگول را تعريف مي‌كردم، هر وقت به اين بخش از داستان مي‌رسيدم: «بزبز قندي با حبه‌ي انگور رفتن تو جنگل و ديدن آقا گرگه زير درخت خوابش برده، بزبز قندي با قيچي دل گرگه رو پاره كرد و شنگول و منگول رو در آورد …» پسرم با حيرت سؤال مي‌كرد: «آقا گرگه بيدار نشد؟!!» و من هم براي خراب نشدن قصه مي‌گفتم: «نه!»

اين اتفاق تا دو سه ماه تكرار مي‌شد و با هر بار رسيدن به اينجاي داستان سؤال و جواب فوق تكرار مي‌شد. ولي بعد از آن نمي‌دانم كه پسرم از پرسيدن سؤال خسته شده بود يا واقعاً باور كرده كه اگر كسي خواب باشد مي‌شود شكمش را پاره كرد بدون اين كه او از خواب بيدار شود! فلذا ديگر برايش عادي شده و سؤال نمي‌پرسد.

بعداً با خودم فكر كردم كه چگونه با تكرار و اصرار مي‌شود يك دروغ به اين گندگي را به خورد انسان داد.

بعدالتحرير: ظاهراً دوستان جزئيات قصه‌ي شنگول و منگول را فراموش كرده‌اند. اين قصه كاملاً تخيلي و متعاقباً سرشار از دروغ است، حداقل من گرگي را نمي‌شناسم كه براي ورود در بزند. اما من براي تعريف قصه يا ناچار بودم يك دروغ به بقيه دروغ‌هاي قصه اضافه كنم يا از گفتن كل آن صرف نظر نمايم، چون آخر قصه اين گونه تمام مي‌شود كه بعد از درآوردن شنگول و منگول از شكم گرگ، بزبز قندي به كمك بچه‌ها شكم او را پر از سنگ مي‌كنند و مجدداً شكم گرگ را مي‌دوزند و نهايتاً وقتي گرگ از خواب بيدار مي‌شود احساس سنگيني شكم و تشنگي مي‌كند و پس از رفتن كنار رودخانه براي خوردن آب، در رودخانه افتاده و غرق مي‌شود. حالا به نظر شما اگر من پاسخ مثبت مي‌دادم داستان خراب نمي‌شد؟