پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: دروغ

جوجه كباب مي‌خوريم يا فريب؟

اولين تصوير و خاطره‌ي من از «جوجه كباب» به يك مراسم عروسي در دوران كودكي برمي‌گردد. جايي كه نهايت قد من اندكي بالاتر از ميز بزرگ و باشكوه شام عروسي بود و ميهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول كشيدن غذا از ميز سلف‌سرويس تالار بودند كه ناگهان يك نفر ندا در داد كه «جوجه كباب آمد! » همه‌ي نگاه‌ها به سمت پيشخدمت تالار چرخيد كه ظرف استيل جوجه‌كباب را روي هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌اي كه كسي ناخنك نزند و سعي مي‌كرد بدون اين كه تنه‌اش به ديگران بخورد از لابلاي جمعيت خودش را به ميز غذاخوري برساند. در يك حركت عجيب همه‌ي حاضران به سمت اين ظرف هجوم آوردند. گويي مائده‌اي است آسماني كه خوردنش موجب رستگاري مي‌شود و يا شايد آب حيات است كه به كام ريختنش، مستوجب حيات ابدي خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تكه‌اي از اين اكسير خوشبختي نيز نصيب من شد. حقيقتاً گوشت جوجه‌اي بود كه به خوبي كباب شده و طعم تردي و تازگي آن هنوز زير دندان من است.

يكي دو بار ديگر نيز در عروسي‌هاي بعدي، جوجه كبابي با اين كيفيت نصيب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خيلي چيزهاي تقلبي ديگر، جوجه كباب تقلبي هم به بازار آمد و ديگر از آن جوجه‌هاي 600 گرمي خبري نبود، بل تكه‌هاي به سيخ كشيده شده‌ي سينه‌ي مرغ بود به نام جوجه كباب. وقتي همه بخواهند جوجه كباب بخورند، امكان توليد و توزيع جوجه‌ي 600 گرمي در مقياس وسيع نه امكان‌پذير است و نه به صرفه و نه در صورت امكان توليد و توزيع، همه‌ي افراد و طبقات مي‌توانند هزينه‌ي آن را بپردازند. پس راه حل ميانه، در تغيير ماهيت مفهوم «جوجه كباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ي ساليان گذشته يك نفر از خودش نپرسيده است كه اين جوجه نيست، بل مرغ مادر است؟ بعدها براي اين مفهوم جعلي تقسيم‌بندي هم درست كردند: «جوجه كباب بي‌استخوان»، «جوجه كباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ي جوجه كباب اصيل به همان استخوان‌هاي ترد و نازكي بود كه با گوشت لطيف جوجه در آميخته بود. جوجه كباب بي‌استخوان كه اصلاً جوجه كباب نيست. به واقع هجوم توده‌هاي جامعه براي خوردن جوجه كباب، منجر به قلب ماهيت جوجه كباب شد و در اين فرايند مردم فقط تصور مي‌كنند، جوجه كباب خورده‌اند، حال آن كه چيزي بيش از قطعه‌هاي مرغ كباب شده نصيب‌شان نشده است.

توده‌اي شدن آموزش عالي (Massification of Higher Education)

روزي روزگاري در همين سرزمين، دارنده‌ي مدرك ليسانس يا فوق ليسانس، به واقع انسان فرهيخته‌اي بود كه از دانش بهره‌اي وافر داشت و نماد يك فرد دانشگاهي پخته و استاد ديده بود كه فقط از نوع بيان و طرز حرف زدنش مي‌شد به شأن علمي و مدرك دانشگاهي‌اش پي برد. اما پدر بوروكراسي و مدرك‌گرايي بسوزد كه همه را به داشتن مدرك سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ي دانش آغازيدن گرفت. توسعه‌ي كمّي آموزش عالي در كوتاه مدت، نتيجه‌اي جز تباه شدن و تغيير ماهيت آن و آب بستن به مدارك دانشگاهي در پي نداشته و نخواهد داشت.

يكي از دوستان مرتبط با صنعت تعريف مي‌كرد كه در استخدام‌هاي اخير، علاوه بر رشته‌ي تحصيلي و  مدرك دانشگاهي، سال ورود به دانشگاه نيز اهميت يافته است. يعني فوق ليسانس ده سال پيش دانشگاه شريف با فوق ليسانسي كه امروز از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل مي‌شود برابر نيست و اعتبار مدرك آن ده سال پيشي بيشتر از اين امروزي است و اين حرف  كاملاً مبناي علمي دارد. آيا كسي كه در كلاس پنج نفره، كارشناسي ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو يا سه پايان‌نامه را همزمان رهبري مي‌كرده‌اند، موفق‌تر از كسي نيست كه در كلاس 15 نفره كارشناسي ارشد مي‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان 10 پايان‌نامه را هدايت مي‌كنند؟ آيا اساتيد دانشگاه‌ها به همان ميزان گذشته وقت و حوصله براي پاسخگويي به سؤالات دانشجويان دارند؟ آيا با گسترش كمّي دانشگاه‌ها، كيفيت آن‌ها هم حفظ شد؟ يا به تعبير عاميانه براي آن كه آبگوشت آموزش عالي به همه برسد، و همه‌ي افراد بتوانند يك مدرك ليسانس يا فوق ليسانس داشته باشند، آب توي آن بستيم؟

اما نتيجه‌ي گسترش كمّي آموزش عالي و آب بستن به مدارك دانشگاهي، قلب ماهيّت علم و تقليل آن به يك تكّه كاغذ است كه دارنده‌ي آن لزوماً بهره‌اي از علم و دانش و شأن و شخصيت دانشگاهي بهره‌مند نيست. چه بسا فارغ التحصيلان مدارج تحصيلات تكميلي كه از نگارش يك نامه‌ي ساده عاجزند يا از بديهيات رشته‌ي خود بي‌خبرند، يا سبك حرف زدن‌شان تفاوت چنداني با كاسب و كارگر و مردم عوام ندارد. زيرا به جاي آن كه عموم مردم دانشگاهي شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهي سرشار

حكايت است كه شيرفروشي صبح به صبح ظرفهاي شير را پشت در خانه‌ها مي‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در مي‌آورد و مي‌رفت و آخر ماه پول همه‌ي شيرها را يك جا حساب مي‌كرد. زندگي شيرفروش با يك روند خطي ساده مي‌گذشت و كم و كسري نداشت و درآمد هنگفتي نيز كسب نمي‌كرد. لكن روزي بخور و نميري بود كه اگر قناعت مي‌كرد، به خوبي و خوشي مي‌گذشت. اما مرد شيرفروش طمع كرد و رفته رفته در شيرها آب ‌ريخت. مردم اهالي متوجه شده بودند كه اين شيرها، شيرهاي هميشگي نيست، لكن به روي مرد شيرفروش نمي‌آوردند. يك روز كه شيرفروش ظرف شير را پشت در يكي از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز كرد و نگاهي به داخل ظرف انداخت و در كمال تعجب ديد كه فقط آب خالي است. به شيرفروش اعتراض كرد كه اين چه مسخره بازي است و شيرفروش با خونسردي كامل به ظرف آب نظر كرد و گفت: «ببخشيد امروز فراموش كردم كه شير هم داخل آن‌ها بريزم، فردا دو برابر معمول شير مي‌ريزم و جبران مي‌كنم».

چرا توده‌اي شدن پديده‌ها مشكل زاست؟

شايد اين سؤال پيش بيايد كه اگر همه‌ي مردم جوجه كباب واقعي، عسل طبيعي اصل و امثال اين‌ها را بخورند، اشكالي دارد؟ اگر همه‌ي مردم فوق ليسانس و دكترا بگيرند اشكالي پيش مي‌آيد؟

پاسخ اين سؤال‌ها به دو بخش تقسيم مي‌شود:

1. اگر جامعه توان و ظرفيت توليد باكيفيت جوجه كباب واقعي و عسل طبيعي اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب انديشه و فضاي آكادميك و كتابخانه و آزمايشگاه و سرانه‌هاي آموزشي لازم براي توليد دانش‌آموختگان فوق ليسانس و دكتري تراز اول را براي عموم مردم دارد، فبها المراد! هنيئاً لكم! نوش جان و گواراي وجود! چه چيزي از اين بهتر. اما در دو راهي حفظ كيفيت و هويت مفاهيم و پديده‌ها با توده‌اي كردن و تهي كردن آن‌ها و قلب ماهيت حقايق، بايد ببينيم كدام تصميم به صلاح و درست است؟ آيا با آب بستن به آبگوشت و تغيير ماهيت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشريّت خدمت كرده‌ايم يا خيانت؟ آيا با تغيير مفهوم جوجه كباب و اين كه ساليان سال، يك دروغ بزرگ را به جاي جوجه كباب به خورد مردم بدهيم، رفاه را افزايش داده‌ايم؟

2. با فرض اين كه جامعه ظرفيت توليد موارد ياد شده را دارد، آيا توان پرداخت هزينه‌ي آن را نيز دارد؟ آيا براي اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي، شغل مناسب و متناسب نيز پيش‌بيني شده است؟ آيا فكري براي چرخش فرهنگي از خوردن رشته پلو به جوجه كباب 600 گرمي شده است؟ اگر شده است كه اين همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه كباب تقلبي و داشتن به اصطلاح مدرك دانشگاهي براي افراد ايجاد توهم رفاه و علم مي‌كند و اين توهم مانع از رسيدن به رفاه و علم واقعي مي‌شود.

عدالت آباد كردن است، آب بستن نيست

عدالت به معناي خرد كردن و شكستن مفاهيم و پديده‌ها و تقسيم آن بين توده‌ها نيست، بل‌كه به معناي توسعه‌ي هر دو سوي عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسيدن و گسترش خواسته‌ها و رسيده‌هاست. در غير اين صورت تقلبي‌ها و نارسيده‌ها را به بهانه‌ي عدالت و به نام تعالي و پيشرفت به كام خام‌خوارها و حاضرخورها ريخته‌ايم و بس. جامعه‌اي خواهيم داشت تهي شده از مفاهيم و معناها كه به جاي بزرگ شدن، ورم كرده است و به جاي توسعه يافتن، باد شده است. صدايي كه از آن به گوش مي‌رسد، برايند واقعي جامعه نيست، بل آواي دروغين يك طبل تو خالي است. آمار بالاي توليد مقالات علمي و فارغ‌التحصيلان دانشگاهي شما را نفريبد، در سراب هم آب بسته‌اند كه اين چنين واقعي مي‌نمايد، تشنگان دانش و چشمه‌هاي جوشان علم، خيلي خيلي كمتر از اين چيزي است كه با چشم سر ديده مي‌شود. اندكي مي‌بايست به انتظار نشست تا غبار طغيان توده‌ها براي رسيدن به علم و منزلت بر جاي نشيند و كف اين سيلاب گمراه كننده، فروكش كند، آن گاه حقيقت ماجرا عيان خواهد شد، كه خداي متعال نيز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْکُثُ فِي الْأَرْضِ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آيه 17)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فرياد نكشم؟

چگونه اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي دروغين، دانشمندان دروغين، جوجه‌كباب‌هاي دروغين، عسل‌هاي زنبور نديده، عالمان بدون عمل، مقالات تهي از علم و اين حجم بالاي دروغ را در جامعه و رسانه‌ها ببينم و دم فروبندم؟ ما آن قدر با دروغ زيسته‌ايم كه ديگر با آن آميخته‌ايم و دروغين بودن خودمان را نمي‌بينيم.

اگر به جاي جستجوي آب، در جستجوي تشنگي بوديم

اگر به جاي يافتن علم، در تكاپوي طرح سؤال بوديم

اگر به جاي جوجه كباب، به فكر معيشت پايدار بوديم

امروز نسخه‌ي واقعي همه‌ي اين‌ها را در اختيار داشتيم، نه نمونه‌هاي بدلي و كمرنگ شده و تقلبي. در يك فرايند طبيعي و در جدال با ناداني به دانش رسيده بوديم، نه از ميان‌بُرها و كوره‌راه‌ها. براي رسيدن به قله، ماكت آن را در كوهپايه بازتوليد نكرده بوديم، بل‌كه مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسيده بوديم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح كرديم و به جواب‌هاي وارونه رسيديم. خوشبختي را در خوردن جوجه‌كباب و كسب مدرك دانشگاهي تعريف كرديم و چون دست نيافتني بود، مفاهيمش را عوض كرديم.

جلوي ضرر را از هر كجا بگيريم، منفعت است. به دروغ تصور كرديم كه از اين راه به مقصد خواهيم رسيد، اين راه تركستان است كه به هيچستان ختم مي‌شود، براي رسيدن به خوشبختي و سعادت بايد برگرديم به راه راست.

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

در همين زمينه:

 پوزش:

اخيراً برخي از خوانندگان و مخاطبان وبلاگ از اين كه نظرات‌شان نمايش داده نمي‌شود، گلايه كرده‌اند. من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم كه نظري در نوبت انتشار منتظر نماند. اگر نظر شما منتشر نشده است، اشكال از سمت بلاگفاست، ضمن عرض پوزش لطفاً مجدداً ارسال فرماييد. ان شاء الله در اولين فرصت به يك سايت يا وبلاگ پايدار مهاجرت خواهم كرد.

مشغول پياده‌سازي و تحليل مصاحبه‌هايي كه تا اينجاي پژوهش انجام داده‌ام هستم. در روش تحقيق كيفي، بر خلاف روش كمّي تحليل داده‌ها همزمان با جمع‌آوري انجام مي‌گردد. نكات بسيار ظريف و زيبايي از دل اين مصاحبه‌ها قابل استخراج است كه حيفم آمد اينجا مطرح نكنم. چون در روش تحقيق من كه روش تركيبي است، صدها صفحه مصاحبه‌ي پياده شده، نهايتاً به دو سه نظريه تبديل مي‌شود كه از طريق روش كمّي و پيمايشي مورد آزمون قرار خواهد گرفت و اين ديالوگ‌هاي بسيار خواندني فراموش خواهد شد. لذا از اين پس گزيده‌هايي از مصاحبه‌ها را اينجا خواهم آورد. اين مصاحبه‌ها پرده‌هايي از نمايش زندگي ايراني و فرهنگ ايراني است.

موضوع پايان‌نامه من هم‌پيمايي است. براي آشنايي بيشتر مي‌توانيد، +اين، +اين و +اين يادداشت را مطالعه كنيد.

گزيده‌هايي از مصاحبه با آقاي «م» 35 ساله داراي دو فرزند و كارمند

م: يه سري چيزهاي اخلاقي هست كه تو ايراني‌ها هست، باعث ميشه كه اين طرح‌ها خيلي بد اجرا بشه. مثلاً آمريكا اين جوري نيستش. اينجا مهمون مياد شما دعوت ميكني، سعي مي‌كني به نحو احسن ازش پذيرايي كني. ولي مثلاً توي آمريكا طرف شما رو دعوت مي‌كنه به يه قهوه و فقط همون يه قهوه رو ميده و شما هم هيچ انتظار ديگه‌اي نداري. اما من شما رو دعوت مي‌كنم كه امشب بياي خونه ما. مياي خونه ما به چايي قانع نميشي، ميري پشت سرم حرف ميزني كه يارو اصلا يه ميوه نياورد. ديگه ميوه چه ارزشي داشت كه نياوردي. اين سيستم اخلاقي باعث ميشه، يه سري كارهاي مكانيزه‌اي كه ايجاد ميشه كه راحتي رو براي انسان بياره، از بين بره. اين بنده خدا كه ما باهاش هم‌پيمايي انجام ميداديم يه فاميلي داشت، طرف آدم سوءاستفاده كني بود اون موقع‌هايي كه ماشين نداشت، فوراً رادار مي‌گرفت كه با ما بياد، در كمال رودربايستي مي‌برديمش.

من: اونوقت خودش ماشين نمي‌آورد؟

م: نه ديگه.

من: بعد چه جوري تونستيد بهش بگيد؟

م: هيچي. كم كم هي متوسل مي‌شديم به دروغ. مثلاً مي‌گفتيم نه ما نميريم. من امروز با فلاني ميرم كه اون نياد. مشكل ما اينه كه رك نمي‌تونيم صحبت كنيم. متوسل ميشيم به دروغ. من الان دير ميام سركار نمي‌تونم بگم خواب موندم، بايد بگم بچه‌ام مريض بود. چون اگه بگم خواب موندم، يه دفعه با يه ديوار مواجه ميشم، اه! مگه خونه خاله‌اته كه بگيري بخوابي؟ يعني خواب موندن درك نميشه، ولي اگه بگم بچه‌ام مريضه، ميگه اگه ميخواي يه ساعت ديگه هم بموني بمون، اگه بچه‌ات حالش خرابه. [دروغ بگم] يه ساعت هم تازه ارفاقي ميگيرم.

من: به نظر شما اين جور تعارفات رو چه جوري ميشه حل كرد توي روابط اين جوري؟

م: نمي‌دونم

من: منظورم اينه كه اين تعارفات جوري نباشه كه آخرش به جدايي بيانجامه. چون اينها جمع ميشه بعد يك جدايي يك طرفه‌ي تلخ صورت ميگيره. چون من تا يه جايي مي‌تونم تحمل كنم، بعدش مي‌بينم كه قابل تحمل نيست، با يك دلخوري و كينه‌اي كه مي‌مونه نسبت به اون فرد، با يك اوقات تلخي. در حالي كه مثلاً اگه شما بهش بگيد، به هر حال شما كه داريد اين مسير رو با ما ميايد، به هر حال ماشينم داره مستهلك ميشه، من پول بنزين ميدم، اگه شما محبت كنيد يه بخشي از اين پول رو بديد. به نظر شما اين مقدور نيست؟

م: ببين اين موقعي ممكنه كه ما حرفهامون رو بتونيم بزنيم كه اصلاً از هم شناخت نداريم، يعني دو نفر خيلي عادي، غريبه، خيلي راحت [باشن با هم]. ولي وقتي رفيق ميشيم يا صميمي ميشيم، همون رودربايستي شروع ميشه، چون نمي‌تونيم حرف‌مون رو رك بزنيم. يعني شما قرار نيستش كه سه بار با من بياي، ولي خودت يه بار ماشين بياري. رك بايد بگي، ولي ما اين جوري نمي‌تونيم صحبت كنيم. سيستم ما منطقي نيستش، خيلي كاملاً احساسي هستيم ما. بعد مجبور ميشيم به خاطر احساساتي بودن‌مون دروغ بگيم.

 در همين زمينه:

«دانشگاه‌هاي ما و دانشجويان ما خلاقيت خود را از دست داده‌اند و اين مسأله هزار دليل دارد كه يكي از مهم‌ترين دلايل آن كه پنهان است از قضا روش است و اين به خاطر فرماليسمي است كه در روش است و به سراغ نظريات جوهري و محتوايي نمي‌روند.

استاد بزرگي كتابي نوشته است كه «فقر باعث گدايي مي‌شود» آيا اين خنده‌دار نيست؟

الان روش به ايدئولوژي تبديل شده است، ما روش تحقيق را به سرپوشي براي ضعف‌هاي علمي خود تبديل كرده‌ايم. در جامعه دانشگاهي ما سوء تفاهمي به وجود آمده است كه اگر روش تحقيق بدانيد، پژوهشگر مي‌شويد، سؤالي كه من دارم اين است كه چرا اساتيد روش تحقيق ما كه كتاب هم دارند و راهنماي روش تحقيق هم دارند، چرا اينها پژوهشگر نشدند؟

كدام يك از استادان روش تحقيق ما پژوهشگران بزرگ مملكت ما شدند؟ بفرماييد! من خودم 25، 30 سال است كه در اين دانشگاه هستم، يك استاد روش تحقيق بيايد ادعا كند كه من به واسطه اين كه استاد روش تحقيق هستم، نظريه‌اي ارائه كرده‌ام كه به توسعه‌ي مرزهاي دانش كمك كرده باشد. هيچ يك از استادان روش تحقيق ما تا اين لحظه نتوانسته‌اند هيچ ايده‌ي مشخص و پذيرفته شده علمي را در آكادمياي ما ارائه كنند. همه استادان روش كه براي من عزيز هم هستند، بيشترين درآمد، بيشترين قدرت و بيشترين اتوريته را دارند و در همه مجامع علمي، بالاترين نفوذ را دارند.

يك تحقيقي را سال گذشته ارائه كردند كه از كساني كه از رشته‌هاي فني مهندسي و پزشكي به علوم انساني مي‌آيند، سؤال شده بود كه چه چيزي باعث جذب شما به علوم انساني شده است؟ يكي از سؤالات اين بود كه به خاطر روش تحقيق و استادان روش تحقيق. پاسخ صفر درصد! يعني هيچ استاد روش تحقيق در آكادمياي ايران نتوانسته يك مطلوبيت، يك محبوبيت يا يك جايگاه مشخص براي علوم انساني و اجتماعي ايران توليد بكند.

دكتر نعمت الله فاضلي

اين يك اتهام عليه استادان روش است كه بايد از خودشان دفاع كنند، كه در اين چهل پنجاه سال گذشته، تمام كميته‌هاي علمي و بيشترين اعتبار را در اختيار داشته‌اند، نخست اين كه با داشتن بالاترين قدرت و جايگاه، به لحاظ نظري و مفهومي كدام كمك را به علم كرده‌اند، دوم اين كه براي اصلاح نظام اجتماعي ايران كدام تحقيق را انجام داده‌اند كه به لحاظ علمي معتبر است؟ اتفاقاً من برعكسش را مي‌گويم. يكي از عواملي كه مانع بروز خلاقيت دانشجويان مي‌شوند همين كارشناسان آمار هستند كه اسم خودشان را استاد روش تحقيق گذاشته‌اند. و هيچ كس حق ندارد در دانشگاه حرف بزند در نهايت، مگر اين كه اين كارشناسان آمار بيايند و بگويند اين پروپوزال، اين طرح به لحاظ علمي معتبر است.

من مي‌گويم از زاويه ديگر نگاه كنيم. يك كسي بيايد به من بگويد كه در تاريخ علم (من به فلسفه علم «جان ديويي» استناد كردم) كدام نظريه علمي، كدام استاد بزرگ انديشه از طريق روش تحقيق، علمي را توليد كرده است، يعني رفته كلاس روش تحقيق ديده، مباني روش خوانده و بعد آمده علمي را توليد كرده است.

هرگز پير بورديو و ماكس وبر و دوركيم درس روش تحقيق نگذارنده بودند. كتاب‌هاي روش تحقيق از 1950 به بعد آمدند. تمام انديشه‌هاي بزرگ قبل از 1950 نوشته شده‌اند. من نمي‌خواهم روش تحقيق را نفي كنم. بل‌كه مي‌خواهم كژكاردي‌هاي آن را در بافت جامعه‌ي ايران بيان كنم، آن‌جايي كه دانشجو مي‌خواهد حرف بزند، به او مي‌گوييم «رفرنست رو بده» من مي‌خواهم اين رفتار احمقانه رفرنس دادن رو بذاريم كنار، كه به اسم اين كه حرف بايد منبع داشته باشد، به دانشجو و محقق اجازه ندهيم بينديشد.

اين كه استادي خودش بلد نيست حرف بزند و دائماً كپي پيست مي‌كند آراء ايكس و ايگرگ را، اين به معناي ارجاع و  رفرنس دادن نيست، اين به معناي اين است كه استاد محترم توانايي انديشيدن ندارد، عشق ندارد، خلاقيت ندارد و فقط دارد كپي پيست مي‌كند آراء ايكس و ايگرگ را و اسم اين را گذاشته است «علم». يك مشت دانشمندان دروغين. دانشمندان دروغيني كه نمي‌انديشند، نه عشق دارند، نه خلاقيت دارند و به جز كاسبي و به جز پول، هيچ مبناي ديگري براي توليد فكرشان وجود ندارد و همه‌ي اين كاسب‌كاري و تجارت را به كمك واژه «روش تحقيق» دارند توجيه مي‌كنند. من مخالف رفرنس دادن نيستم.

استاد محترمي كه عمري استادي كرده و هيچ حرف حسابي ندارد و صدها و هزاران و ده‌ها هزار از اين گونه اساتيد داريم كه هيچ حرفي در آكادميا ندارند ولي اين درجات سرلشكري و سرداري و اميري دانشياري و استادي را به خودشان آويزان كرده‌اند و هيچ كس هم نمي‌تواند بگويد: سردار! سرلشكر! سپهبد! تو به اعتبار چه چيزي، اين درجات و قپه‌ها را به خودت آويزان كرده‌اي بدون اين كه هيچ ايده‌ي مشخصي توليد كرده باشي و اين درجات نظامي كه نتيجه احكام كارگزيني است كه نصيب ماها مي‌شود و از قضا آن كسي كه مي‌انديشد و آن كسي كه مي‌آفريند، محروم از اين درجات و قپه‌هاست و آن كسي كه اتفاقاً نمي‌انديشد و كارشناس آمار است سر به سلامت مي‌برد و هيچ مشكلي پيدا نمي‌كند.

مشكل آن كسي پيدا مي‌كند كه نظريه محتوايي ارائه مي‌كند نه نظريه صوري. آن كسي كه درباره جامعه ايران حرف مي‌زند را سركوب مي‌كنيم و براي اين سركوب كردن هم چند تا ابزار داريم، فقط ايدئولوژي سياسي نيست، ايدئولوژي متد و ايدئولوژي روش هم هست. و آنهايي كه دارند كاسب‌كارانه در اين دانشگاه‌ها نان مي‌خورند و روش تحقيق را به عنوان يك سفره بزرگ براي خودشان پهن كرده‌اند، آنها كمتر از كساني كه دارند از ايدئولوژي سياسي براي سركوب دانشگاه استفاده مي‌كنند، آنها كمتر مقصر نيستند.

دانشجويان جوان به كمك چه چيزي دارند در اين سيستم استثمار مي‌شوند؟

من معتقدم بيايند اين قانوني كه استاد راهنما بايد مقاله به اسم او و دانشجو باشد، اين قانون را بر دارند، آن وقت خواهيد ديد كه 80 درصد از اساتيد ما امكان ارتقاء پيدا نمي‌كنند، چون خودشان مقاله نمي‌نويسند. من با سرلشكرها و سردارهاي دانشگاهي مواجه شده‌ام كه سالي 20 تا مقاله دارند مي‌نويسند در حالي كه خودش يك ساعت در 12 ماه سال نه خوانده نه نوشته نه هيچي. چگونه نوشته؟ نقشش اين است كه من راهنماي روشم، راهنماي روش ديگر چيست؟ هيچي! آمده پيش من. من گفته‌ام درست است يا غلط و بعد مقاله اسم اولش به نام استاد است. اين چه قانوني است كه به طور ساختاري داريم دزدي علمي را رواج مي‌دهيم؟ دزدي دانشگاهي را رواج مي‌دهيم و حق و ناحق مي‌كنيم؟ بله! اگر واقعاً استاد راهنما سهم علمي و معنوي داشته باشد درست است، اما چند درصد اين جوري هستند؟ و از قضا آنهايي كه سهم دارند خيلي ادعا ندارند. آن استادي كه مي‌انديشد و خلاق است داعيه سهيم شدن در مال فكري مردم را ندارد، اما آن اساتيدي كه اين درجات دانشگاهي دانشياري و استادي را بر دوش خودشان نصب مي‌كنند و روش را به عنوان يك پليس به عنوان يك توجيه براي اين سفره گسترده روش تحقيق دانشگاهي خودشان به كار گرفته‌اند، روش تحقيق را به عنوان سپري به كار مي‌برند تا ناتوانايي‌هاي خودشان را به عنوان توانايي به جامعه علمي ايران تحميل كنند.»

 فايل كامل صوتي سخنراني دكتر نعمت الله فاضلي در خصوص نقد روش تحقيق را، از +اينجا دريافت كنيد.

اين فقط ۱۰ دقيقه‌ي پاياني جلسه دو ساعت و چهل دقيقه‌اي نقد گفتمان روش تحقيق است، جداً توصيه مي‌كنم كه فايل صوتي را به طور كامل و از ابتدا گوش كنيد!

ادامه اين بحث را مي‌توانيد در روز يكشنبه مورخ ۸/۱۱/۱۳۹۱ از ساعت ۱۷ تا ۱۹ در انجمن جامعه شناسي ايران در نشستي با عنوان منش تحقيق با سخنراني دكتر نعمت الله فاضلي و حضور دكتر مقصود فراستخواه و دكتر سيدمحمدامين قانعي‌راد، رئيس انجمن جامعه‌شناسي ايران، استماع فرماييد.

نشانی: تهران، بزرگراه جلال آل احمد، زیر پل گیشا، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه اول، دفتر انجمن جامعه‏شناسی ایران

در همين زمينه:

محوري‌ترين موضوعي كه در صحبت‌هاي حاج‌آقا مرتضي به چشم مي‌خورد، بحث توحيد است.

استاد معارفي داشتيم كه غيرمعمم بود و حرف‌هاي عجيب و مسأله‌داري سر كلاس درس طرح مي‌كرد. روزي داستاني از يكي از دوستانش تعريف كرد كه به بحث طولاني من با وي انجاميد. اين استاد معارف تعريف كرد:

دوستي دارم كه فردي مؤمن و مذهبي است و به بيماري ديابت نوع اول مبتلاست. بيماران ديابت نوع اول، روزي سه بار مي‌بايست انسولين تزريق كنند و اين بيماري تا پايان عمر همراه آنهاست و ضمناً احتمال اين كه فرزندان نيز اين بيماري را به ارث ببرند زياد است. خلاصه اين كه اين دوست مؤمن قصد ازدواج مي‌كند و به جهت صداقت، در همان اولين جلسه‌ي خواستگاري موضوع بيماري ديابت را به دختر مي‌گويد و بعداً جواب رد مي‌شنود. جاي ديگري خواستگاري مي‌روند و بيان صادقانه‌ي بيماري همان و جواب رد شنيدن همان و جالب اين كه هيچ كس نمي‌گويد به خاطر بيماري است و براي پاسخ منفي بهانه‌هاي ديگري مي‌تراشند، مثل اين كه استخاره كرديم بد آمد يا به هم نمي‌خورند و امثال اينها.

مادر پسر كه از مقدس‌بازي‌هاي پسرش به تنگ آمده بود، به پسرش مي‌گويد تو مگر نمي‌خواهي زن بگيري، كل ماجرا را به من بسپار و در جلسات خواستگاري بدون هماهنگي من هيچ چيز نگو. پسر همراه مادرش به خواستگاري مي‌روند و هيچ حرفي از بيماري ديابت نمي‌زنند و همين مورد منجر به ازدواج مي‌شود. بعد از آن كه سر خانه و زندگي‌شان مي‌روند، عروس خانم روزي مي‌بيند كه آقاي داماد گوشه‌اي نشسته است و به ران مبارك آمپول تزريق مي‌كند. سؤال مي‌كند كه اين آمپول‌ها چيست؟ پاسخ مي‌شنود كه چيز مهمي نيست، ديابت است. اين همه آدم در دنيا ديابت دارند، يكي هم من. و الان هم اين دو نفر دارند زندگي مي‌كنند و لابد فرزند هم دارند و الي آخر.

نتيجه‌گيري استاد اما بسيار نامعقول و براي من غيرقابل تحمل بود. استاد معارف گفت: در جامعه‌اي كه ارزش صداقت را ندانند و ظرفيت صادقانه حرف زدن را نداشته باشند، بايد دروغ گفت!!

بعد از اتمام كلاس حدود نيم ساعت با هم بحث كرديم و هر چه من استدلال مي‌كردم كه همه‌ي انبياء و امامان آمده‌اند كه انسان دروغ نگويد و مزيّن به اخلاق انساني و اسلامي باشد به خوردش نمي‌رفت و دلايلي مي‌گفت كه از نظر من قابل قبول نبود و رگه‌هايي از نظريات روشنفكري اصالت نفع در انديشه‌هايش بود. حاج‌آقا مرتضي تهراني را مي‌شناخت، پرسيدم آيا ايشان را به عنوان داور و حكم قبول داريد؟ گفت: بله. آن چه ايشان بگويد را مي‌پذيرم.

يكي از شب جمعه‌ها بعد از پايان جلسه، خدمت حاج‌آقا مرتضي رسيدم و داستان را تعريف كردم. حاج‌آقا مرتضي از شنيدن داستان و نتيجه‌گيري استاد برآشفته شد و از اين كه چنين افرادي در كسوت استاد معارف انجام وظيفه مي‌كنند اظهار تأسف كرد و گفت:

اين استاد به خدا سوء ظن دارد. مباني توحيدي اين استاد اشكال دارد. مگر زمان جنگ اين همه دختر خوشگل نداشتيم كه بدون اين كه مشكلي براي ازدواج داشته باشند، خودشان اعلام آمادگي مي‌كردند كه زن جانبازان قطع عضو شوند، آيا وضعيت آن آقا بدتر از جانبازان قطع عضو و نابينا بود؟ آيا همين استاد خودش مي‌پذيرد كه فرد ديگري با خواهر خودش چنين كاري بكند؟ روزيِ انسان در همه‌ي زمينه‌ها مقرر شده است، ما اگر تلاش موظف خودمان را بكنيم به آن چيزي كه خدا براي ما از زن و خانه و ماشين و ساير نعمات و موهبات مقرر كرده است، مي‌رسيم، فقط نبايد به خدا سوء ظن داشته باشيم.

بين كلاس‌هاي درس با ايام امتحانات فاصله افتاده بود و استاد معارف را ديگر نديدم. پاسخ حاج‌آقا مرتضي را در انتهاي برگه‌ي امتحاني برايش نوشتم. بعد از آن كه نتيجه‌ي امتحانات اعلام شد، متوجه نشدم كه نمره 20 را به من داده است يا حاج‌آقا مرتضي.

در همين زمينه:

مقدمه

دكتر ابوالحسن نجفي مؤلف كتاب «غلط ننويسيم» ذيل واژه‌ي بزدل نوشته است: بكارگيري اين لغت به معناي ترسو نادرست است زيرا بزها اصولاً حيوانات نترس و بي‌باكي هستند و بسيار چالاك و چابك از كوه و بلندي بالا مي‌روند و اصطلاح تيز و بز نيز ناظر بر اين ويژگي است. دكتر نجفي از اين كه چگونه چنين اصطلاحي در زبان فارسي براي افراد ترسو و بي‌دل و جرأت به كار رفته اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند و همچون صدها واژه و اصطلاح نابجاي ديگر، استعمال اين كلمه را نيز ناروا مي‌داند.

سگ‌ها حيوانات وفادار

هر كس اندك آشنايي و تماسي با دنياي سگ‌ها داشته است -به ويژه سگ‌هاي تعليم ديده- وفاداري و نمك‌شناسي اين حيوان را تصديق مي‌كند. در يكي از سفرهايي كه به شمال كشور داشتيم با يكي از كافه‌داران بين راهي كه دو سگ تعليم ديده داشت وارد مباحثات سگي! شديم. خيلي برايم جالب بود كه صاحب آن كافه‌ي بي در و پيكر هر شب، آخر شب سگش را صدا مي‌كند و به او مي‌گويد تا صبح جلوي كافه بنشين و اينجا كشيك بده و از اينجا تكان نخور! سگ بيچاره هم تا صبح همين كار را مي‌كند بي آن كه قلاده‌اي داشته باشد و يا به لحاظ جسمي جهت فرار، نقصي در بدن خود داشته باشد.

اثر تعليم و تربيت

تعليم و تربيت آن چنان اثري حتي بر يك حيوان دارد كه به لحاظ فقهي بزاق دهان سگ آموزش ديده، نجس نيست. يعني اگر سگ تعليم ديده، با دندانش شكاري را بياورد، بزاق دهان سگ و اثر گاز او بر بدن شكار باعث نجاست آن نمي‌شود. از آن جا كه خريد و فروش اعيان نجاست حرام است و سگ نيز از اين قاعده مستثني نيست، بر خلاف سگ‌هاي تزئيني و ولگرد، خريد و فروش سگ تعليم ديده از نظر شرعي بلا اشكال است. نكته مهم‌تر ضريب بالاي تربيت‌پذيري سگ است كه بسيار سريع آموزش‌هاي لازم را حتي از يك روستايي بي‌سواد مي‌پذيرد و به صاحبش وفادار مي‌ماند.

سگ‌ها دروغ نمي‌گويند

اما جان كلام اين نوشته اين است كه اصطلاحي به صورت گرته‌برداري از يك ضرب المثل انگليسي وارد زبان فارسي شده است كه «فلاني مثل سگ دروغ مي‌گويد» ترجمه‌ي “You lie like a dog”. به نظرم اين ضرب المثل خلاف انصاف و واقعيت و جفا در حق اين حيوان وفادار است. هيچ سگي را تا به حال نديده‌ام كه بي‌جهت واق واق كند. اما انسان‌هاي فراواني را ديده‌ام كه در كمال رذالت و پررويي، چشم در چشم شما مي‌دوزند و نه مثل سگ، بلكه مثل ذات خبيث خودشان دروغ مي‌گويند.

آيا تشبيه چنين موجوداتي به سگ بي‌انصافي نيست؟ من از امروز اين ضرب المثل را به پاس سال‌ها خدمات خالصانه و صادقانه‌ي سگ‌ها به انسان‌ها، از فرهنگ واژگان خودم حذف مي‌كنم.

بعيد نيست در دنياي سگ‌ها اگر روزي سگي دروغ بگويد او را تقبيح كنند و بگويند: «تو مثل يك انسان دروغ مي‌گويي» “You lie like a man”.