پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: خاطرات

شناسنامه‌ام را بزرگتر گرفته بودند كه زودتر به مدرسه بروم. لابد از همان بدو تولد مي‌دانستند كه چه قدر من، عاشق علم و تحصيل هستم و صلاح نيست شش ماه آزگار پشت درب‌هاي مدرسه بمانم. پنج سال و نيم داشتم كه وارد كلاس اول ابتدايي شدم، دبستان احسان، سه راه پياله. سه راهي پياله هنوز هم با همان شكل و شمايل موجود است. رستوران و كافي‌شاپ پياله اكنون نيز پذيراي ميهمانان و مشتريان است، لكن از پياله و مسكرات خبري نيست. پياله‌ها را در گچبري و تزئينات سقف و ديوار به كار بسته‌اند و اصطلاحاً غلاف كرده‌اند. رستوران پياله با حفظ كاربري، نماد فرهنگي رژيم گذشته را نيز با خود دارد. از مي و پياله، عنواني بر در مانده است و پياله‌هايي بر ديوار.

اولين روز مدرسه زودتر از هميشه تعطيل‌مان كردند. يك بار پيمودن مسير خانه تا مدرسه كافي بود تا راه برگشت را ياد بگيرم. در حالي كه مادر و خواهر بزرگترم به استقبال من رفته بودند، بيش از يك كيلومتر راه را پياده برگشتم. پدرم در كارگاه خياطي مشغول كار بود و چون دستم به زنگ در نمي‌رسيد، فرياد كشيدم كه «من اومدم، درو باز كنيد!»

پدرم با خوشحالي آمد در را باز كرد. آن روزها هنوز جواز كسب نگرفته بود و درب كارگاه با گچ و آجر تيغه شده بود. پدرم گفت: «محمد! زود اومدي، خواهر و مادرت اومدن دنبالت، الان نگرانت ميشن» از همان كودكي از انتظار بيزار بودم و ضمناً خبر نداشتم كه كسي قرار است بيايد سراغم. مدرسه كه تعطيل شده بود، از همان مسيري كه در ذهنم بود برگشته بودم خانه. دو خيابان پهن و پرتردد در مسير قرار داشت كه الان به پسر خودم اجازه نمي‌دهم چنين مسيري را تنها برود، ولي من رفته بودم. حتي شك هم نكردم كه بايد بروم، وقتي مدرسه تعطيل شده و همه رفته‌اند، با زمين و حياط خالي بمانم كه چه بشود؟ بيچاره مادرم خيلي نگران شده بود، هول كرده بود، خودش مي‌گفت مسير خانه تا مدرسه را نفهميده چگونه طي كرده، اندكي دعوا كرد ولي بيشتر تحسين، كه آفرين! اين مسير طولاني را تنهايي آمدي!؟

خانم محمدي نه خيلي خوش اخلاق بود نه خيلي بداخلاق. تصوير چنداني از معلم كلاس اولم در ذهنم نيست. مقنعه چانه‌دار مي‌پوشيد و بيشتر به رنگ طوسي، از خانم معلم به شدت حساب مي‌برديم و جيك‌مان در نمي‌آمد.

اواسط پاييز بود كه مادرم براي زايمان راهي بيمارستان شده بود و كسي نبود كه ناهار مرا حاضر كند و به مدرسه روانه. آن وقت‌ها شيفت برخي مدارس يك هفته در ميان صبح و عصر بود. من بايد ساعت 12 ظهر در مدرسه مي‌بودم كه تازه خواهرم از مدرسه رسيده بود. تا مرا حاضر كرد و به مدرسه رساند ساعت از 12:30 گذشته بود. باباي مدرسه دم در نشسته بود و جلوي راه را بسته بود، خواهرم توضيح داد كه مادرمان براي زايمان به بيمارستان رفته و الخ. راه را باز كرد و گفت اشكالي ندارد. داخل حياط مدرسه كسي نبود، مضطرب و محتاط پله‌هاي مدرسه را يكي يكي طي مي‌كردم كه در بالاي پله‌ها نگاه خانم برنجيان معاون مدرسه مرا ميخكوب كرد. به من گفت: «دير اومدي بچه؟» و با دست راست يك كشيده‌ي محكم در گوش چپ من خواباند. سرم سوت مي‌كشيد، زبانم بند آمده بود، اجازه نداد كه توضيح دهم علت تأخير چه بوده است. به سرعت بايد مي‌رفتم سر كلاس، حتي فرصت نشد يك مقدار گريه كنم. گريه‌هايم را قورت دادم و ترسان و لرزان در كلاس را باز كردم، چند تا حرف درشت هم از خانم محمدي شنيدم و بدون سر و صدا تا پايان زنگ آخر از جايم تكان نخوردم.

يك كشيده، براي خواهر يا برادر نيامده، عجب دنيايي است. عصر كه برگشتم خانه هنوز از مادرم خبري نداشتيم. فردا صبح پيكان قرمز رنگ دايي محمود جلوي درب خانه ايستاد و مادرم پياده شد، اما از بچه خبري نبود. گفتند بچه سقط شده،نمانده. در همان عالم بچگي با خودم گفتم همان بهتر كه مُرد، هنوز نيامده يك سيلي آب‌دار به خاطرش خورده‌ام، اگر مانده بود لابد هر روز به خاطرش فلك مي‌شدم.

در همين زمينه:

احتمالاً بعدها در بيان تاريخچه فناوري اطلاعات و به خصوص اينترنت و وب، جايي هم براي ابداع گوگل ريدر (گودر) باز خواهند كرد و از تأثيرات آن بر دنياي مجازي سخن خواهند راند.

سر رشته‌ي مطالب وبلاگم را كه در گودر دنبال مي‌كردم، به نام يك فالوئر (Follower) برخورد كردم كه مُهر محبت و دوست داشتنش را بر بالاي اكثر يادداشت‌هاي من كوبيده است. لاجرم برايش ايميلي فرستادم و از اين همه مهرباني و پيگيري و علاقمندي تشكر كردم و به خاطر اين همه تفاهم نظر اظهار علاقه به ملاقات حضوري نمودم.

پنجشنبه و جمعه‌ي هفته‌ي گذشته در هتل بين‌المللي قم مجري يك دوره‌ي آموزشي بودم كه در حاشيه‌ي اين دوره فرصتي دست داد تا اين فالوئر را كه علاوه بر مطالعه‌ي مطالب وبلاگ، اظهار علاقمندي‌اش را با فشردن دكمه Like اعلام كرده است به صرف يك فنجان چاي در لابي هتل قم دعوت كنم.

ديدارهاي از اين جنس را خيلي دوست دارم، وقتي كه دو نفر ماه‌ها با يكديگر  در فضاي مجازي تبادل نظر و اعتقادات داشته‌اند و اينك مي‌خواهند رو در رو، علاوه بر كاركترهاي حامل عقايد و انديشه‌ها، جسم يكديگر را ببينند و صداي هم را بشنوند و دست يكديگر را بگيرند. گويي من و مرتضي يكديگر را در عالم ذر ديده بوديم و الان بر روي خاك هبوط كرده‌ايم.

مباحث مختلفي بين‌مان در گرفت. از نحوه‌ي آشنايي با وبلاگ شهروند دردمند تا گفتگو بر روي آن معدود يادداشت‌ها و ديدگاه‌هايي كه او نپسنديده بود و برايش سؤال ايجاد كرده بود. از جمله مطالبي كه روي آن بحث شد، ويژگي‌ها و نقاط مثبت و منفي گوگل ريدر بود.

نقاط ضعف گودر

شايد يكي از جدي‌ترين نقطه‌ ضعف‌هاي گوگل ريدر همين باشد كه در انتقال بازخورد منفي ناموفق بوده است. يعني وقتي مشتري‌هاي ثابت يك وبلاگ بر روي يكي از مطالب Like نمي‌زنند، نويسنده متوجه نمي‌شود كه آيا حوزه‌ي بحث را نپسنديده‌اند يا مطلب خيلي قوي نبوده يا اين كه بر روي اصل مطلب با نويسنده اختلاف نظر دارند؟ اشكال ديگر گودر اين است كه اگر كسي مطلب را با نوت همخوان كند، نظراتي كه بر روي آن نوشته مي‌شود براي نويسنده اصلي قابل مشاهده نيست. يا در برخي موارد كه همخوان‌ كننده در ليست فالوئرهاي او نباشد باز هم اين اتفاق خواهد افتاد.

نظر او را در خصوص شعرهايم پرسيدم كه به نسبت ساير مطالب در گودر استقبال كمتري از آنها شده است و وي نيز نظر مرا تأييد كرد كه خوانندگان گودري به دليل كثرت مطالب همخوان شده، فرصت مطالعه‌ي عميق را ندارند و خيلي به يادداشت‌هاي بلند اقبال نشان نمي‌دهند. ضمناً همين كه پرلايك‌ترين مطالب وبلاگ من آنهايي هستند كه رنگ و بوي سياسي دارند نيز خبر از جو سياست‌زده‌ي گودر دارد.

علاوه بر مرتضي دوست دارم همه‌ي خوانندگان و تعقيب‌كنندگان مطالب وبلاگم را به يك ميهماني دعوت كنم و از نزديك با آنها در خصوص پربارتر شدن مطالب وبلاگ شهروند دردمند به گفتگو بنشينم. اگر چه اين موضوع بيشتر به يك رؤيا شباهت دارد و جمع كردن اين همه آدم از اقصي نقاط عالم در يك مكان و يك زمان تقريباً ناممكن است ولي در ميان گذاشتن اين ميل دروني‌ام با عزيزاني كه به مطالب اين وبلاگ محبت دارند، كمترين كاري است كه مي‌توانم انجام دهم.

دوستان خوبم! روح‌الله از كانادا، حسين از آمريكا، دوستان خوبي از سيدني، لهستان، آلمان، اتريش، بريتانيا و در داخل كشور حامد از مشهد، مجتبي و حميد از اصفهان، كاوه از اهواز، سينا از شهريار و دوستان خوبي كه از تبريز، شهركرد، شهريار، حميد از دانشگاه علم و صنعت، محمدرضا و عليرضا از اميركبير، دوست خوبي از دانشگاه علوم حديث، همراهان عزيزي كه از سایپا ديزل، سازمان آب منطقه‌اي تهران و برخي ديگر كه آنها را به نام ISPشان مي‌شناسم و از سرويس‌دهنده‌هاي رسپينا، پارس‌آن‌لاين، آسياتك، ايرانسل، اميدان، سپنتا، داتك، مبين‌نت، اوراكل، كيش‌وير، خليج‌فارس آن‌لاين، شاتل و ساير سرويس دهندگان هر روز و بعضاً روزي چند بار به وبلاگ من سر مي‌زنند و مرا شرمنده مي‌كنند، من از همه‌ي شما سپاسگزارم. گاهي اوقات كه برخي از شما به شهروند دردمند سرنمي‌زنيد، نگران‌تان مي‌شوم ولي وسيله‌ي ارتباطي براي احوال‌پرسي از شما ندارم و فقط برايتان دعا مي‌كنم.

روزهايي كه شما خوبان مي‌آييد و من مطلب جديدي در وبلاگم ارائه نكرده‌ام، شرمنده روي شما مي‌شوم و احساس ميزباني را دارم كه براي نفراتي كه در آخر صف با اشتياق براي گرفتن نذري ايستاده‌اند، غذايي نمانده است و ديگ خالي را بايد با عرق شرمساري به ايشان عرضه نمايم. البته بنده كه ديگم از اول خالي بود و الان نيز خالي است. آن چه خوب است و شما مي‌خوانيد و لذت مي‌بريد عنايت حق تعالي است و آن ناپختگي‌ها و سوختگي‌ها و كپك‌زدگي‌ها و دلزدگي‌هايش از آن من.

اين سبك دفتر اشعار كه در پيش شماست      برگ سبزي ز عنايات و مددهاي خداست

شاعري كار چو من تن به هـوي داده نبود     او نظـر كرد و سخن را بـه زبـانم آراست

آيا تا به حال فكر كرده‌ايد كه انسان چگونه مي‌تواند از افكار، تصورات و باورهاي ذهني‌اش عكس بگيرد. اجازه بدهيد با يك مقدمه شروع كنم.

اغلب انسان‌ها براي خودشان آلبوم عكس دارند و البته بعضي‌ها چندين آلبوم عكس. آلبوم عكس را كه باز مي‌كني سير رشد و تغيير و تحولات يك فرد را از دوران نوزادي تا بزرگسالي وي مي‌توان مشاهده كرد. به عنوان مثال يك پسر در دوران بلوغش سبيل داشته و بعدتر ريش هم به آن اضافه شده است. چند صفحه بعد مي‌بيني كه همه را تراشيده است. در يك مقطع زماني لباس‌هاي خيلي گشاد مي‌پوشيده و در مقطعي ديگر لباس‌هاي تنگ. يك وقتي خيلي چاق بوده و بعد لاغر شده است و از اين دست تغييرات.

اما اين فقط تصويري از ظاهر ماست كه شايد سهم اندكي از تصورات و افكار ما را در مقاطع زماني مختلف منعكس نمايد. (مثلاً يك زماني اكثر بچه مذهبي‌ها پيراهن‌شان روي شلوارشان بود و الان غلاف كرده‌اند توي شلوار)

پس چگونه مثل يك آلبوم كه از جسم و سر و شكل و لباس و فرم ريش و … عكس تهيه مي‌كنيم از تفكرات و انديشه‌هاي خود عكس بگيريم؟

راه حل آن به نظرم نوشتن و ثبت و ضبط آنهاست.

اين راه حل به دو صورت وبلاگ‌نويسي يا دفترچه خاطرات مي‌تواند محقق گردد.

ويژگي اصلي وبلاگ‌نويسي اين است كه علاوه بر ثبت شدن، امكان انتشار افكار و در نتيجه دريافت بازخورد و نظرات ديگران را دارد و در اين رهگذر اي بسا كه صاحب فكر نسبت به بازبيني در انديشه‌هاي خود اقدام نمايد.

ويژگي اصلي دفترچه خاطرات هم حفظ حريم خصوصي انديشه‌هاست كه دست نويسنده را باز مي‌گذارد و محدوديت‌هاي وبلاگ را ندارد. گذشته از محدوديت‌هايي كه در ايران وجود دارد، برخي معذورات اخلاقي و حفظ آبروي افراد اجازه‌ي انتشار هر چيزي را تحت عنوان خاطره در يك محيط عمومي مثل وبلاگ نمي‌دهد. براي چنين مواردي داشتن دفترچه خاطرات بهتر از وبلاگ نويسي است.

اكثر شخصيت‌هاي بزرگ، خاطراتشان را مي‌نويسند و بعداً منتشر مي‌كنند. در بين شخصيت‌هاي سياسي ايران، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني از جمله افرادي است كه همه روزه خود را ملزم به نگارش خاطراتش نموده است و اين خاطره نويسي را حتي در سخت‌ترين شرايط -مثل سال ۱۳۶۰- كه منتهي به نگارش كتاب «عبور از بحران» گرديده، رها نكرده است.

البته بايد توجه داشت كه خاطره زماني ارزشمند است كه با تحليل نويسنده از وقايع و نگاه خاص وي به رويدادها همراه باشد و الا صرف گزارش‌نويسي ارزش چنداني ندارد.

و بعد از گذشت سال‌ها مي‌توانيد همزمان با تورّق آلبوم تصاوير جسمتان، آلبوم روح و انديشه‌هايتان را نيز ورق بزنيد و نقطه‌اي كه مي‌خواستيد به آن برسيد را با آن چه هستيد مقايسه كنيد.

بحث بنده اصلاً در خصوص به جا بودن يا نابجا بودن مراسمي به نام چهارشنبه سوري نيست كه در اين خصوص بسيار گفته‌اند و شنيده‌ايم. بحث من يك گزارش تاريخي است از 25 سال پيش به اين طرف كه يك برنامه‌ي آرام و بي‌سر و صدا چگونه به يك جنگ تمام عيار تبديل شد.

شايد سال 63 يا 64 بود كه اولين بار من با چهارشنبه سوري آشنا شدم. پسري در  همسايگي ما بود به اسم «باتا» كه استاد اين جور جنگولك بازي‌ها بود. يك بار با هم رفتيم دارت خريديم و دارت را از وسط نصف كرديم. ميخ دارت را با كبريت حرارت داديم و در بدنه‌ي آن فرو كرديم. چيزي كه باقي مانده بود يك دارت وارونه بود كه يك سر آن شبيه به پر و سر ديگر آن يك محفظه‌ي خالي داشت و آن محفظه را هم با يك پيچ خودكار پوشانديم و براي اينكه پيچ در نرود، يك كش هم به سر پيچ و ايضاً به بدنه‌ي دارت بستيم. با ريختن قدري گوگرد سر كبريت در محفظه يك دارت آماده‌ي انفجار آماده مي‌شد. اين دارت را به هوا پرت مي‌كرديم و در حين برخورد با زمين صداي بسيار خفيفي در حد تركيدن يك بادكنك كوچك از آن ساطع مي‌شد.

البته در خود شب چهارشنبه سوري كوزه جني و فشفشه و از اين بساط‌ها هم بود. اما سر و ته ماجرا در دو سه روز منتهي به چهارشنبه‌ي آخر سال خلاصه مي‌شد.

كم كم از سال 70 به بعد چيزي در دست بچه‌هاي محل باب شد كه به آن نارنجك مي‌گفتند. توي بچه‌هاي كوچه‌ي ما كسي بلد نبود نارنجك درست كند. يكي از بچه‌هاي كوچه بالايي به اسم شهرام بود كه -شر هم بود- و بلد بود نارنجك دستي بسازد. اولين باري كه من انفجار يك نارنجك دستي را ديدم واقعاً حيرت كردم كه چه موادي در آن به كار رفته است.

پسر همسايه بالايي ما شغلشان تزئيناتي ساختمان و نقاشي بود. او گفت مبتكر اين نارنجك دستي‌ها يك نقاش بوده است. مواد اوليه‌ي آن هم اكليل و سرنج است. از اكليل كه ماده‌اي برّاق است در كنيتكس و رولكس ساختمان استفاده مي‌كنند و از سرنج كه پودري نارنجي رنگ است در خط كشي سقف براي نصب گچ‌بري‌هاي پيش ساخته. خلاصه اين كه اين مبتكر دردسر ساز آيا اتفاقي به چنين اختراعي دست‌يافته يا از روي سعي و خطا به آن رسيده، بر من پوشيده است، اما مي‌دانم كه بنيانگذار روش غلط و انحرافي بزرگ در مراسمي شده كه گذشته از درست يا غلط بودن آن، تبديل به روز ترس و وحشت شده است.

واقعاً مايه بدبختي و تأسف است كه در شب چهارشنبه سوري مدارس، ادارات و حتي مغازه‌ها از ترس آسيب جاني و مالي زودتر تعطيل مي‌كنند. كوچه‌ها از خودرو خالي مي‌شود و كساني هم كه پاركينگ ندارند براي اين شب مهيب پاركينگي مي‌جويند مبادا دارايي‌شان از قوم تاتار و مغول كه از قضا اين بار كيش‌شان آتش پرستي و آتش سوزي است گزند ببيند.

چهارشنبه سوزي امسال كه از محل كار بر مي‌گشتم صداهايي مي‌شنيدم كه خاطرات موشكباران تهران را برايم زنده كرد. واقعاً چه لذتي در پشت اين نارنجك‌ها و ترقه‌هاي بمب گونه است؟! آن آتش‌بازي كودكانه و بي‌سر و صداي دهه‌ي 60 ما كجا و اين جنگ تمام عياري كه به اسم جشن چهارشنبه سوري برگزار مي‌شود كجا؟

گاهي اوقات يك ديوانه سنگي به چاه مي‌اندازد كه صد نفر عاقل نمي‌تواند آن را در بياورد.

چهارشنبه سوري ما ايرانيان الان به اين وضعيت در آمده است.