پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: استاد

لينك مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 1392/06/28

پاسخ به اين پرسش كه چرا دانشگاه علامه طباطبايي، به‌رغم چنين قدمتي و با وجود داشتن استادان شاخص، رتبه‌اي بسيار پايين‌تر از استحقاق خود كسب كرده است، از نظر نگارنده به دو بخش علل ساختاري و سياسي تقسيم مي‌شود:

 علل ساختاري
اول: پراكندگي جغرافيايي دانشكده‌ها
دانشگاه علامه طباطبايي مطابق آنچه در صفحه معرفي وب سايت آن گفته شده است، با مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در سال 1363 و از ادغام 27 مدرسه عالي تشكيل شد. يعني تفرق دانشكده‌ها در ذات اين دانشگاه وجود داشته و دانشگاه علامه هرگز يك كل يكپارچه نبوده است. همين تفرق و پراكندگي جغرافيايي باعث از بين رفتن تعامل بين استادان و دانشجويان دانشكده‌هاي مختلف شده است. به واقع در تمام 29 سال گذشته، دانشگاه علامه طباطبايي بيشتر شبيه به مجمع المدارس بود تا دانشگاه به معناي University. در ساير دانشگاه‌ها وجود فضاهاي عمومي نظير سالن اجتماعات مركزي، مسجد، سالن ورزش، كتابخانه مركزي و ساير اماكن عمومي موجب كنش متقابل دانشجويان و استادان رشته‌هاي مختلف خواهد شد و اتصال دانشكده‌هاي گوناگون را به مثابه اندام‌هاي دانشگاه برقرار خواهد كرد. اين تعامل قطعا موجب تضارب آرا و انعكاس نقاط ضعف، قوت و ارتقاي سطح علمي، موضوعات و دغدغه‌هاي صنفي و خدمات ارائه شده در دانشگاه خواهد شد. 
 دوم: فقدان نظم ارگانيك
اين نقيصه زماني تشديد مي‌شود كه دانشگاه علامه طباطبايي در ذات خود، فقط شامل رشته‌هاي علوم انساني است و از حضور استادان و دانشجويان ساير رشته‌ها نظير فني-مهندسي، پزشكي و هنر بي‌بهره است. از آنجا كه در ايران به جهت غلبه گفتمان فن‌سالاري، هنوز برترين‌هاي كنكور سراسري به سمت رشته‌هاي مهندسي و پزشكي سوق داده مي‌شوند و اهميت علوم انساني آن چنان كه بايد درك نشده است، فقدان رشته‌هاي ياد شده موجب تشديد بر هم خوردگي نظم ارگانيك اندام‌هاي يك دانشگاه جامع خواهد شد و نتيجه اين مي‌شود كه دانشگاه در بسياري از حوزه‌ها دچار عقب‌ماندگي مي‌شود.
سوم: عقب‌افتادگي از فناوري‌هاي نوين
دانشكده‌هاي دانشگاه علامه، هنوز از وجود يك نرم‌افزار اتوماسيون اداري به منظور ارسال و دريافت سيستماتيك مكاتبات محروم هستند. به جز نرم‌افزار آموزش دانشگاه كه فرآيند ثبت‌نام، انتخاب واحد و اعلام نتايج را مديريت مي‌كند، هيچ نرم‌افزار ديگري در اختيار دانشجويان يا كاركنان دانشگاه نيست. دقيقا خاطرم هست كه سال 1390 زماني كه مركز فناوري اطلاعات دانشگاه اقدام به راه‌اندازي ميل سرور كرده بود، ارائه اين خدمات اوليه به دانشجويان تحصيلات تكميلي، چنان براي مسوولان دانشگاه بديع و جالب بود كه براي تمامي دانشجويان ارشد و دكترا، نام كاربري و كلمه عبور در قالب نامه‌اي به امضاي دكتر شريعتي، رييس وقت دانشگاه صادر شده بود. يعني عالي‌ترين مقام دانشگاه براي حدود 5000 دانشجوي تحصيلات تكميلي نامه اعلام مشخصات ايميل را يكي يكي امضا كرده بود. اينها فقط يك نمونه از عقب‌ماندگي دانشگاه در حوزه فناوري است. حال آنكه در دانشگاه‌هاي ديگر به جهت حضور استادان فني و حركت روي لبه تكنولوژي، سطح دانشگاه بالا نگه داشته شده است.
 علل سياسي
اول: محدود شدن استادان مولد انديشه
زماني كه صدرالدين شريعتي به رياست دانشگاه علامه رسيد، چند ماموريت نانوشته در دستور كار داشت. از آنجا كه اين دانشگاه يكي از كانون‌هاي اصلي روشنفكري و اصلاحات در ايران بوده و هست، ايجاد محدوديت‌هاي مختلف براي موتور توليد فكر جريان اصلاحات كه ديدگاه‌هاي ايشان با گفتمان دوران احمدي‌نژاد، تفاوت داشت، يكي از ماموريت‌هاي اصلي دكتر شريعتي بود. در همين راستا بسياري از استادان شاخص كه پيش از اين يا در دولت اصلاحات مسووليت‌هاي اجرايي داشتند، نظير آقايان ستاري‌فر و برادران شركاء، يا از مبتكران توليد انديشه نوين سياسي بودند، مانند غلامرضا كاشي و مردي‌ها، يا از وزنه‌هاي علمي بودند كه روش مديريت اين دوره را برنمي‌تافند، نظير ميرجلال‌الدين كزازي و سيروس شميسا، يا از استادان مستقل بودند كه مباحث كلاس‌شان به طور غيرمستقيم نقد دولت احمدي‌نژاد بود، مثل دكتر نعمت‌الله فاضلي و پرويز پيران، به انحای مختلف بازنشسته، يا اخراج شدند. به واقع ناخشنودي دولت احمدي‌نژاد و مديريت دانشگاه از استادان دانشگاه علامه طباطبايي از آن رو بود كه از صبح تا شام در كلاس‌هاي درس اساتيدي كه حرف جدي براي گفتن داشتند، تمام مباني نظري و عملي دولت احمدي‌نژاد به چالش كشيده مي‌شد. دانشگاه علامه محل تقابل علوم انساني عقلگرا با عملكرد دولتي بود كه مطابق هيچ يك از اصول علمي عمل نمي‌كرد. يعني دانشجويان با خودشان مي‌گفتند كه اگر مديريت، اقتصاد يا سياست اين چيزي است كه اينجا تدريس مي‌شود، پس آنچه در عرصه عمل با آن روبه‌رو هستيم چيست؟ به عبارت ديگر، چالش مديريت دانشگاه با استادان علامه، تقابل نگاه غير علمي با خردگرايي و اعمال تحكم يك مدير انتصابي بر استاداني بود كه مشروعيت خود را به واسطه سال‌ها تدريس و پژوهش كسب كرده بودند، نه از قِبَل حكم وزير علوم.
 دوم: زمستان فعاليت‌هاي دانشجويي
در حوزه فعاليت‌هاي دانشجويي، طيف علامه دفتر تحكيم وحدت، خط مقدم تحركات دانشجويان اصلاح‌طلب بود كه پس از جدايي از طيف شيراز، يكي از فعال‌ترين تشكل‌هاي دانشجويي اصلاح‌طلب به شمار مي‌رفت. پس از روي كار آمدن دكتر شريعتي، انجمن اسلامي طيف علامه عملا تعطيل شد و انجمن اسلامي مستقلي هماهنگ با گفتمان دولت جايگزين آن شد. بسياري از فعالان دانشجويي اخراج يا محروم از تحصيل شدند و دانشگاه شاهد زمستان سرد فعاليت‌هاي دانشجويي و يخبندان تشكل‌هاي علمي، سياسي و صنفي در اين حوزه بود. اعمال محدوديت بر مطبوعات دانشجويي تا آنجا پيش رفت كه «نظارت قبل از انتشار» براي نشريات دانشجويي اعمال شد. اولين ترمي كه من وارد دانشگاه شدم (پاييز 89) با همت و همكاري ساير دوستان هم‌رشته‌اي، براي راه‌اندازي نشريه انجمن علمي مديريت دولتي اقدام كرديم. نام نشريه ما «كمن» مخفف كنكاش مديران نوانديش بود كه به دليل موانع مختلف و به‌رغم آن كه مطالب اولين شماره آن آماده شده بود، هرگز توفيق انتشار نيافت. علاوه بر اين مورد، من حتي يك نشريه دانشجويي فعال در دانشكده مديريت و حسابداري دانشگاه علامه نديدم.
سوم: تفكيك جنسيتي دانشجويان
حركت سومي كه در اين دوره در دستور كار داشت، تفكيك جنسيتي دانشجويان به‌‌رغم تصريح ظاهري احمدي‌نژاد در ممانعت از اين كار بود. در يك اقدام برنامه‌ريزي شده، ترم پاييز سال 1390 در حالي آغاز شد كه 95 درصد كلاس‌هاي درس در دو مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد تفكيك شده بود. طبيعي بود كه در شروع كار امكان ادغام بسياري از كلاس‌ها وجود نداشت و دانشگاه مجبور شد بسياري از اتاق‌ها را تبديل به كلاس كند و براي تامين استاد از استادان بيرون و حق‌التدريس استفاده كند. اما رياست دانشگاه در اين راه بسيار مصمم بود و همه اين هزينه‌ها را پرداخت تا براي سال 1391 دانشجويان به صورت كاملا تفكيك شده و در دو گروه پسران و دختران جذب شوند تا مشكل عدم توازن تعداد دختران و پسران مرتفع شود. تفكيك جنسيتي دانشجويان به دو مشكل ياد شده در بخش معضلات ساختاري دامن زد تا نه تنها ارتباط عناصر مختلف دانشگاه به صورت جغرافيايي و رشته‌اي متفرق و جدا از هم باشد، بلكه دو جنس مخالف نيز در كلاس‌هاي درس از شنيدن ديدگاه‌ها و نظرات يكديگر در خصوص مسائل مختلف علوم انساني و اجتماعي، محروم باشند تا بي‌نظمي و آنتروپي سيستم به اوج خود برسد. در رشته‌هاي علوم انساني كه محور گفت‌وگو حول موضوع «انسان» است، بيان ديدگاه‌هاي مختلف از سوي پسران و دختران به رسيدن دانشجويان به يك نگاه كل‌نگر و جامع كمك خواهد كرد. چه بسا در بسياري از كلاس‌هاي درس موضوعاتي از قبيل تفوق مردسالاري در جامعه ايراني و زمينه‌هاي بروز و ظهور زنان در مشاغل مختلف سخن به ميان مي‌آمد كه هر يك از دانشجويان دختر و پسر در تاييد يا رد ديدگاه ديگري سخن مي‌گفتند و به غناي مباحث مطروحه در كلاس‌هاي درس كمك مي‌كردند. ولی با تفكيك جنسيتي دانشگاه، گسست بيشتري بين جامعه دانشجويي دانشگاه علامه طباطبايي ايجاد شد.
 
لينك مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 1392/06/28:
در همين زمينه:

فارغ‌التحصيلان رشته‌هاي فني را «مهندس»، دانش‌آموختگان پزشكي را «دكتر»، طلّاب حوزه‌هاي علميه را «حجت الاسلام و المسلمين»، «آيت الله» و «آيت الله العظمي» و كساني را كه رشته‌ي هنر خوانده‌اند، «استاد» خطاب مي‌كنيم و براي دارندگان مدارك علوم انساني و علوم تجربي غيرپزشكي، تا قبل از گرفتن مدرك دكترا، هيچ عنواني نداريم.

ما در جامعه‌ي ايراني براي رتبه‌ي يك كنكور علوم انساني، تا قبل از آن كه دانشجوي مقطع دكتري شود هيچ عنواني براي خطاب كردن نداريم، حال آن كه فارغ‌التحصيل رشته مهندسي دانشگاه پيام نور يك شهرستان دورافتاده، در دلش انتظار دارد كه همه او را «مهندس» صدا كنند و خودش هم باورش شده است كه واقعاً با 8 جلسه كلاس اختياري در طول ترم و امتحانات تستي كه نمونه‌ي سوال و جوابش در بازار يافت مي‌شود، «مهندس» شده است.

همان ذهنيتي كه اكثر نيروهاي مستعد تحصيلي را به سمت رشته‌هاي فني و پزشكي سوق مي‌دهد، فراموش كرده يا اصلاً به چشمش نيامده است كه براي كارشناسي ارشد جامعه‌شناسي يا فلسفه نيز مي‌بايست عنواني ايجاد كرد.

مسئولان وزارت علوم اگر از سيل متقاضيان براي ورود به مقطع دكتري واهمه دارند، يا از انبوه مراجعان به خارج از كشور براي اخذ مدرك دكتري نگران هستند، يكي از علت‌هاي اساسي را در اين جستجو كنند كه ما براي يك كارشناس يا كارشناسي ارشد زيست‌شناسي يا تاريخ هيچ لقب و عنواني براي نشان دادن درجه و مرتبه‌ي علمي ايشان نداريم.

به نظرم سه راه حل در پيش رو است:

1. يا بايد مثل كشورهايي نظير بريتانيا و ايالات متحده همه‌ي القاب و عناوين را حذف كنيم، آن چنان كه هم‌اينك هيچ كس در بريتانيا نمي‌گويد «دكتر گيدنز» چون به واقع اين آنتوني گيدنز است كه به مدرك دكترا اعتبار مي‌دهد نه بر عكس. مردي كه كتاب‌هاي جامعه‌شناسي او فقط در بريتانيا بيش از يك ميليون نسخه تيراژ داشته است و هزاران نفر به عنوان مستمع آزاد در درس‌هاي دكتري وي شركت مي‌كنند، چه نيازي به عنوان «دكتر» دارد.

2. يا بايد مثل كشورهايي نظير هند، آن قدر مدرك دكتري صادر كنيم كه اعتبار مدرك دانشگاهي از بين برود و دوباره شايسته‌سالاري و توانمندي فردي ملاك گزينش افراد و اعتبار اجتماعي ايشان باشد.

3. يا بايد براي توجه بيشتر به رشته‌هاي علوم انساني و ساير رشته‌هايي كه مدرك كارشناسي و كارشناسي ارشد آنها فاقد عنوان علمي هستند، عنوان ايجاد كنيم.

به نظرم جامعه‌ي فن‌زده و تكنوكرات ما تا رسيدن به جامعه‌اي كه انسان‌ها بر عنوان‌ها غلبه يابند و اسم‌ها بر مسماها پيروز شوند، راه دور و درازي در پيش رو دارد. حداقل به عنوان يك راه‌حل كوتاه مدت روش سوم از كارايي و عدالت بيشتري برخوردار است.

امروزه در ايالات متحده انسان‌هاي با هوش متوسط، رشته‌هاي فني مي‌خوانند و نخبه‌ها براي به دست گرفتن جوامع بشري و هدايت و كنترل انسان‌ها، علوم انساني. مدرنيته‌ي ايراني كه با 200 سال تأخير، پا جا پاي حركت غرب مي‌گذارد، دير يا زود بدين سمت و سو خواهد رفت. از هم‌اكنون خودمان مي‌بايست پيش‌دستي كنيم.

وقتي از كودكي سؤال مي‌كنيم كه در آينده مي‌خواهي چه كاره شوي؟ پاسخ‌هاي متداول معمولاً دكتر، مهندس، خلبان، پليس و امثال اينهاست. مي‌دانيد چرا هيچ كودكي نمي‌گويد جامعه‌شناس، فيلسوف، روانشناس، حقوقدان و … چون اين مشاغل هيچ عنوان شناخته شده و اسم و رسم‌دار دهن‌پركني ندارند.

امروز ما، آينده‌ي تصوير شده‌ي كودكان ديروز است و فرداي ما، خواسته‌ها و تخيلات كودكان امروز.

در همين زمينه:

تقديم به استاد فرزانه‌ام جناب آقاي دكتر نعمت الله فاضلي

كلاس درست مشق عشق بود و ابداً اين يك سال گذشته را نفهميدم چگونه گذشت. وقتي مي‌گفتي «با نام و ياد خداي مهربان» از زمين كنده مي‌شدم. صدايت چونان ترنّم آواي كبوتران، درس پرواز مي‌آموخت و به بالهاي ضعيف نوباوگان دبستان عشق، شوق پريدن مي‌داد.

هرگز با خودت جزوه‌اي به همراه نداشتي، چون كه علم و دانشت عين وجودت بود و وجودت عين علم. هيچ پرسشي را بي‌پاسخ نگذاشتي مگر اين كه با پوزشي تا هفته‌ي بعد مهلت بخواهي و با دستي پر از جواب يا منبع پاسخ به استقبال پرسش‌كنندگان بيايي.

بر روي اعتراض من به سبك تدريست تأمل كردي و به خاطر حرف من روش معمول و متداولت را تغيير دادي تا اين هم درس ديگري باشد براي من كه بزرگي همزاد تواضع و فروتني است.

بعد از اتمام كلاس به جاي اتاق اساتيد، ترجيح مي‌دادي چاي و قهوه‌ات را در بوفه‌ي دانشكده و با دانشجويان صرف كني، تا كلاس نگذاشتنت نيز كلاس درسي ديگر باشد براي ما.

ساعت كلاس يك ساعت و نيم بود ولي هيچگاه كمتر از دو ساعت تدريس نكردي تا پيمانه‌ي تدريس را پر كرده باشي و هر جلسه از تك تك دانشجويان براي كيفيت كلاس و مباحث مطروحه نظرسنجي كردي، گويي يك مربي نابلد مي‌خواهد از كيفيت كارش اطمينان حاصل كند، اما داشتن دو دهه سابقه‌ي استادي مانع از دريافت و شنيدن نظرات دانشجويان در خصوص كمّ و كيف تدريست نشد.

هر جلسه در آغاز كلاس يك كتاب جديد معرفي مي‌كردي و خودت براي به شوق آوردن دانشجويان بخش‌هايي از كتاب را قرائت مي‌كردي.

سينه‌ات مخزن‌الاسرار دردها و ناگفته‌هاي علوم اجتماعي ايران بود و آن چه را در شبكه چهار سيما و روزنامه‌ي شرق و مهرنامه و ساير مطبوعات مجال گفتن نمي‌يافتي در كلاس درس يا جمع‌هاي خصوصي بيان مي‌كردي تا رسالت اجتماعي‌ات را به درستي ادا كرده باشي.

مباني جامعه‌شناسي را با نمره 20 و با استادي ديگر گذرانيده بودم، اما با وجود اين، همين درس را يك بار ديگر به عنوان مستمع آزاد در كلاست حضور يافتم، تا اثبات كنم درس عشقت را خوب از بر كرده‌ام و راز اين حضور عاشقانه را آنهايي كه براي پاس كردن دروس و گرفتن مدرك به دانشگاه آمده‌ بودند، نفهميدند.

عالم بودي، عاشق بودي، خلاق بودي، مبدع بودي، حرف جديد داشتي، ده برابر همه‌ي استادتمام‌هاي دانشكده كتاب و مقاله و سخنراني داشتي با اين همه در رتبه‌ي استادياري نگهت داشته بودند، تا عقده‌هاي فروخورده‌شان را التيام ببخشند و با كتاب‌سازي و مقاله‌هاي توخالي و پوشالي، مدارج ظاهري‌شان را به رخت بكشند و تو با اين همه نامهرباني، چونان باران بهاري بر باغ و شوره‌زار مي‌باريدي تا آنجا كه گل مي‌رويد لاله برويد و در شوره‌زار خس و خاشاك!

تا باد چنين بادا!

روزت گرامي!

ياد و نام و خاطره‌ات جاويدان!

يكي از شب‌هايي كه در جلسات هفتگي ايشان شركت كرده بودم، حاج‌آقا مرتضي بحثي داشتند در خصوص لزوم استقلال نظر و داشتن روحيه‌ي انتقادي.

«من نمي‌خواهم كه شما تا آخر عمرتان، بياييد در اينجا بنشيند و حرف‌هاي مرا گوش كنيد، من مي‌خواهم به شما اصول و اسلوب را ياد بدهم و 2 سال ديگر شما بيايي بگويي، حاج‌آقا! بر اساس حرف‌هاي خودتان اينجاي صحبت‌هاي شما اشكال دارد! من مي‌خواهم شما گليم خودتان را از آب بكشيد. شما اگر يك سال در جلسات اينجا مرتب شركت كنيد، هر جاي ديگري برويد مي‌توانيد سخنان ديگران را نقد كنيد.»

يكي از آفت‌هايي كه در ارتباطات مريد و مرادي و استاد و شاگردي بسيار شايع است و بنده خود نيز مدتي به آن مبتلا بوده‌ام، ذوب شدن در استاد يا مراد يا راهبر است. يعني شاگرد، سالك، مريد يا هر عنوان ديگري در ابتداي امر چنان از مباحث جلسات شگفت‌زده مي‌شود كه براي عطسه‌هاي استادش نيز شأن نزول پيدا مي‌كند! فضاي حاكم بر اين گونه جلسات معمولاً به گونه‌اي است كه راه را بر ايراد اشكال و انتقاد مي‌بندد و تعبّد و تبعيت محض را جايگزين تعقّل و تفكر انتقادي مي‌كند.

حاج آقا مرتضي تهراني براي شخص بنده به حكم حديث شريفي كه مي‌گويد: «الآباء ثلاثة، أبّ يولّدك و أبّ يزوّجك و أبّ يعلّمك؛ پدر بر سه نوع است، پدري كه تو را به دنيا مي‌آورد، پدري كه تو را تزويج مي‌كند (پدر همسر) و پدري كه تو را تعليم مي‌دهد (معلّم)» براي بنده در حكم پدرم هستند و توجه خاص ايشان و وقتي كه براي اين حقير گذاشته‌اند، با هيچ لطف و عنايتي برابري نمي‌كند و شب آشنايي با اين بزرگوار قطعاً نقطه‌ي عطفي در زندگي من بوده است، اما به تبعيّت از دستور استاد و با عرض پوزش از ساحت ايشان و براي اثبات استقلال فكري خودم چند سطري را در نقد گفته‌هاي ايشان خواهم نگاشت.

ابتدا نگاهي داشته باشيد به مطالبي كه پيش‌تر، از ايشان نقل كرده‌ام:

و اما نقد:

حاج‌آقا مرتضي تهراني علي‌رغم اين كه ساليان متمادي از جلسات درس حضرت امام خميني (ره) مستفيض شده‌اند و قطعاً يكي از شاگردان برجسته و ممتاز ايشان بوده و هستند، اما از مخالفين جدّي بحث وحدت شيعه و سنّي به سبك فعلي هستند و وحدت را امري ذاتي نمي‌دانند بلكه با تأكيد بر حقانيّت شيعه و بيان برخي مطالب در خصوص اهل سنّت كه بنده به آنها معتقد نيستم، وحدت را امري تقيّه‌اي مي‌شمارند. يكي از جملات ايشان در خصوص وحدت اين بوده است: «چرا هميشه ما [شيعيان] به دنبال وحدت باشيم، چرا آنها [اهل سنت] براي وحدت تلاش نمي‌كنند».

ايشان در جلسات متعدد از سكوت و سرپوش گذاشتن بر جزئيات واقعه‌ي شهادت حضرت زهرا -سلام الله عليها- انتقاد كرده‌اند و خودشان بارها و بارها اين رويداد را با ذكر نقش خلفاي اول و دوم بازخواني كرده‌اند.

در خصوص بحث وحدت مسلمين ديدگاه‌هاي بنده به حضرت امام و آيت‌الله خامنه‌اي كه لعن خلفا را حرام مي‌دانند و هر گونه ايجاد اختلاف بين شيعيان و اهل تسنّن را تقبيح مي‌كنند نزديك‌تر است.

همه‌ي اساتيدي كه تا كنون در مقطع ليسانس و فوق‌ليسانس با آنها درس داشته‌ام از سه گروه خارج نبوده‌اند:

استاد عاشق:

استاد عاشق، استادي است كه عشق به تدريس و معلمي، عشق به دانش و دانشجو و عشق به آموختن و آموزاندن در وجودش موج مي‌زند. استاد عاشق، براي عشقش درس مي‌دهد، براي عشقش مطالعه مي‌كند، براي عشقش درشتي‌ها و بي‌ادبي‌هاي دانشجويان را تحمل مي‌كند، تا بپروراند و مي‌سوزد تا بسازد و مي‌ميرد تا بروياند. قبل از اين كه چيزي را تدريس كند، خودش فهميده است و در درياي رشته‌ي تخصصي‌اش، چونان غواصي غور كرده است و كلامش به سان درّ و گوهري است كه از بحر مكاشفت صيد نموده است. علم را سوار بر مركب عشق به دانشجويان ارائه مي‌كند. من تقريباً هر آنچه در دانشگاه و غير دانشگاه آموخته‌ام، از اساتيد عاشقم آموخته‌ام.

استاد كاسب:

استاد كاسب، استادي است كه استادي برايش حرفه‌اي است مثل تعويض روغني، مثل نجاري، مثل بزّازي و لوله‌فروشي و بقّالي. درس مي‌د‌هد تا پول بگيرد و طبيعتاً در واگذاري آموخته‌هايش اهل حساب و كتاب است. اگر به حرفه‌اش هم علاقه داشته باشد از جنس عشق نيست، از نوع دلبستگي تاجر است به تجارت‌خانه و حجره‌اش. با همه اهل معامله است. راهنمايي پايان‌نامه را وقتي قبول مي‌كند كه بداند از دل اين پايان‌نامه يكي دو تا مقاله به نامش در مي‌آيد. كتاب مي‌نويسد كه حق‌التأليف بگيرد. سخنراني مي‌كند كه معروف شود. مقاله مي‌نويسد كه ارتقاي درجه استادي بگيرد و نه براي توسعه و پيشرفت دانش. فلذا مرعوب قدرت است و ثروت. آخر كار نيز غشّ در معامله مي‌كند و داخل علمي كه مي‌فروشد هم آب مي‌‌كند و سكّه‌اش در بازار دانشمندان قلب و بدلي است. درس و دانشجو و دانشگاه برايش در حكم كالا و مشتري و بازار است. او به واقع كاسبي است كه در كسوت استادي درآمده است.

استاد بوق:

استاد بوق، استادي است كه كلاً از مرحله پرت است. شايد نفر اول كنكور يا شاگرد اول كلاس هم باشد و در پاسخ دادن به سؤالات امتحاني و تست و كنكور مهارت خيره‌كننده‌اي داشته باشد ولي اصولاً ساختار ذهني‌اش از جنس محفوظات است و نه مفهومات. لذا بيشتر شبيه دستگاه Voice Recorder عمل مي‌كند كه مطالب را حفظ كرده و تحويل مي‌دهد، فهمي در كار نيست. خودش تحليلي از دانسته‌هايش ندارد. خورجيني از مباحث است و كشكولي از معالم كه هيچ درك كلي از دانسته‌هايش ندارد. اين گونه اساتيد اگر جزوه يا پاورپوينت با خودشان نبرند، كلاً تعطيل مي‌شوند. معمولاً اين گونه اساتيد از دنياي تئوري نمي‌توانند پا را فراتر نهند و علاوه بر اين كه به درد تدريس نمي‌خورند، به هيچ درد ديگري هم نمي‌خورند. احتمالاً بايد كارمندي ساده مي‌شدند يا كارگري كه بتواند كارهاي عادي و تكراري را انجام دهد، اما به دليل بروكراسي حاكم بر دانشگاه‌هاي ما و نظام كمّي ارزشيابي و ارتقا، سر از جايگاه استادي درآورده‌اند. استعاره‌ي بوق به تعبير سعدي از آن جهت است كه بلندآواز ميان‌تهي‌اند.

در همين زمينه: