پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

برچسب: آموزش عالي

جوجه كباب مي‌خوريم يا فريب؟

اولين تصوير و خاطره‌ي من از «جوجه كباب» به يك مراسم عروسي در دوران كودكي برمي‌گردد. جايي كه نهايت قد من اندكي بالاتر از ميز بزرگ و باشكوه شام عروسي بود و ميهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول كشيدن غذا از ميز سلف‌سرويس تالار بودند كه ناگهان يك نفر ندا در داد كه «جوجه كباب آمد! » همه‌ي نگاه‌ها به سمت پيشخدمت تالار چرخيد كه ظرف استيل جوجه‌كباب را روي هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌اي كه كسي ناخنك نزند و سعي مي‌كرد بدون اين كه تنه‌اش به ديگران بخورد از لابلاي جمعيت خودش را به ميز غذاخوري برساند. در يك حركت عجيب همه‌ي حاضران به سمت اين ظرف هجوم آوردند. گويي مائده‌اي است آسماني كه خوردنش موجب رستگاري مي‌شود و يا شايد آب حيات است كه به كام ريختنش، مستوجب حيات ابدي خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تكه‌اي از اين اكسير خوشبختي نيز نصيب من شد. حقيقتاً گوشت جوجه‌اي بود كه به خوبي كباب شده و طعم تردي و تازگي آن هنوز زير دندان من است.

يكي دو بار ديگر نيز در عروسي‌هاي بعدي، جوجه كبابي با اين كيفيت نصيب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خيلي چيزهاي تقلبي ديگر، جوجه كباب تقلبي هم به بازار آمد و ديگر از آن جوجه‌هاي 600 گرمي خبري نبود، بل تكه‌هاي به سيخ كشيده شده‌ي سينه‌ي مرغ بود به نام جوجه كباب. وقتي همه بخواهند جوجه كباب بخورند، امكان توليد و توزيع جوجه‌ي 600 گرمي در مقياس وسيع نه امكان‌پذير است و نه به صرفه و نه در صورت امكان توليد و توزيع، همه‌ي افراد و طبقات مي‌توانند هزينه‌ي آن را بپردازند. پس راه حل ميانه، در تغيير ماهيت مفهوم «جوجه كباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ي ساليان گذشته يك نفر از خودش نپرسيده است كه اين جوجه نيست، بل مرغ مادر است؟ بعدها براي اين مفهوم جعلي تقسيم‌بندي هم درست كردند: «جوجه كباب بي‌استخوان»، «جوجه كباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ي جوجه كباب اصيل به همان استخوان‌هاي ترد و نازكي بود كه با گوشت لطيف جوجه در آميخته بود. جوجه كباب بي‌استخوان كه اصلاً جوجه كباب نيست. به واقع هجوم توده‌هاي جامعه براي خوردن جوجه كباب، منجر به قلب ماهيت جوجه كباب شد و در اين فرايند مردم فقط تصور مي‌كنند، جوجه كباب خورده‌اند، حال آن كه چيزي بيش از قطعه‌هاي مرغ كباب شده نصيب‌شان نشده است.

توده‌اي شدن آموزش عالي (Massification of Higher Education)

روزي روزگاري در همين سرزمين، دارنده‌ي مدرك ليسانس يا فوق ليسانس، به واقع انسان فرهيخته‌اي بود كه از دانش بهره‌اي وافر داشت و نماد يك فرد دانشگاهي پخته و استاد ديده بود كه فقط از نوع بيان و طرز حرف زدنش مي‌شد به شأن علمي و مدرك دانشگاهي‌اش پي برد. اما پدر بوروكراسي و مدرك‌گرايي بسوزد كه همه را به داشتن مدرك سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ي دانش آغازيدن گرفت. توسعه‌ي كمّي آموزش عالي در كوتاه مدت، نتيجه‌اي جز تباه شدن و تغيير ماهيت آن و آب بستن به مدارك دانشگاهي در پي نداشته و نخواهد داشت.

يكي از دوستان مرتبط با صنعت تعريف مي‌كرد كه در استخدام‌هاي اخير، علاوه بر رشته‌ي تحصيلي و  مدرك دانشگاهي، سال ورود به دانشگاه نيز اهميت يافته است. يعني فوق ليسانس ده سال پيش دانشگاه شريف با فوق ليسانسي كه امروز از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل مي‌شود برابر نيست و اعتبار مدرك آن ده سال پيشي بيشتر از اين امروزي است و اين حرف  كاملاً مبناي علمي دارد. آيا كسي كه در كلاس پنج نفره، كارشناسي ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو يا سه پايان‌نامه را همزمان رهبري مي‌كرده‌اند، موفق‌تر از كسي نيست كه در كلاس 15 نفره كارشناسي ارشد مي‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان 10 پايان‌نامه را هدايت مي‌كنند؟ آيا اساتيد دانشگاه‌ها به همان ميزان گذشته وقت و حوصله براي پاسخگويي به سؤالات دانشجويان دارند؟ آيا با گسترش كمّي دانشگاه‌ها، كيفيت آن‌ها هم حفظ شد؟ يا به تعبير عاميانه براي آن كه آبگوشت آموزش عالي به همه برسد، و همه‌ي افراد بتوانند يك مدرك ليسانس يا فوق ليسانس داشته باشند، آب توي آن بستيم؟

اما نتيجه‌ي گسترش كمّي آموزش عالي و آب بستن به مدارك دانشگاهي، قلب ماهيّت علم و تقليل آن به يك تكّه كاغذ است كه دارنده‌ي آن لزوماً بهره‌اي از علم و دانش و شأن و شخصيت دانشگاهي بهره‌مند نيست. چه بسا فارغ التحصيلان مدارج تحصيلات تكميلي كه از نگارش يك نامه‌ي ساده عاجزند يا از بديهيات رشته‌ي خود بي‌خبرند، يا سبك حرف زدن‌شان تفاوت چنداني با كاسب و كارگر و مردم عوام ندارد. زيرا به جاي آن كه عموم مردم دانشگاهي شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهي سرشار

حكايت است كه شيرفروشي صبح به صبح ظرفهاي شير را پشت در خانه‌ها مي‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در مي‌آورد و مي‌رفت و آخر ماه پول همه‌ي شيرها را يك جا حساب مي‌كرد. زندگي شيرفروش با يك روند خطي ساده مي‌گذشت و كم و كسري نداشت و درآمد هنگفتي نيز كسب نمي‌كرد. لكن روزي بخور و نميري بود كه اگر قناعت مي‌كرد، به خوبي و خوشي مي‌گذشت. اما مرد شيرفروش طمع كرد و رفته رفته در شيرها آب ‌ريخت. مردم اهالي متوجه شده بودند كه اين شيرها، شيرهاي هميشگي نيست، لكن به روي مرد شيرفروش نمي‌آوردند. يك روز كه شيرفروش ظرف شير را پشت در يكي از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز كرد و نگاهي به داخل ظرف انداخت و در كمال تعجب ديد كه فقط آب خالي است. به شيرفروش اعتراض كرد كه اين چه مسخره بازي است و شيرفروش با خونسردي كامل به ظرف آب نظر كرد و گفت: «ببخشيد امروز فراموش كردم كه شير هم داخل آن‌ها بريزم، فردا دو برابر معمول شير مي‌ريزم و جبران مي‌كنم».

چرا توده‌اي شدن پديده‌ها مشكل زاست؟

شايد اين سؤال پيش بيايد كه اگر همه‌ي مردم جوجه كباب واقعي، عسل طبيعي اصل و امثال اين‌ها را بخورند، اشكالي دارد؟ اگر همه‌ي مردم فوق ليسانس و دكترا بگيرند اشكالي پيش مي‌آيد؟

پاسخ اين سؤال‌ها به دو بخش تقسيم مي‌شود:

1. اگر جامعه توان و ظرفيت توليد باكيفيت جوجه كباب واقعي و عسل طبيعي اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب انديشه و فضاي آكادميك و كتابخانه و آزمايشگاه و سرانه‌هاي آموزشي لازم براي توليد دانش‌آموختگان فوق ليسانس و دكتري تراز اول را براي عموم مردم دارد، فبها المراد! هنيئاً لكم! نوش جان و گواراي وجود! چه چيزي از اين بهتر. اما در دو راهي حفظ كيفيت و هويت مفاهيم و پديده‌ها با توده‌اي كردن و تهي كردن آن‌ها و قلب ماهيت حقايق، بايد ببينيم كدام تصميم به صلاح و درست است؟ آيا با آب بستن به آبگوشت و تغيير ماهيت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشريّت خدمت كرده‌ايم يا خيانت؟ آيا با تغيير مفهوم جوجه كباب و اين كه ساليان سال، يك دروغ بزرگ را به جاي جوجه كباب به خورد مردم بدهيم، رفاه را افزايش داده‌ايم؟

2. با فرض اين كه جامعه ظرفيت توليد موارد ياد شده را دارد، آيا توان پرداخت هزينه‌ي آن را نيز دارد؟ آيا براي اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي، شغل مناسب و متناسب نيز پيش‌بيني شده است؟ آيا فكري براي چرخش فرهنگي از خوردن رشته پلو به جوجه كباب 600 گرمي شده است؟ اگر شده است كه اين همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه كباب تقلبي و داشتن به اصطلاح مدرك دانشگاهي براي افراد ايجاد توهم رفاه و علم مي‌كند و اين توهم مانع از رسيدن به رفاه و علم واقعي مي‌شود.

عدالت آباد كردن است، آب بستن نيست

عدالت به معناي خرد كردن و شكستن مفاهيم و پديده‌ها و تقسيم آن بين توده‌ها نيست، بل‌كه به معناي توسعه‌ي هر دو سوي عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسيدن و گسترش خواسته‌ها و رسيده‌هاست. در غير اين صورت تقلبي‌ها و نارسيده‌ها را به بهانه‌ي عدالت و به نام تعالي و پيشرفت به كام خام‌خوارها و حاضرخورها ريخته‌ايم و بس. جامعه‌اي خواهيم داشت تهي شده از مفاهيم و معناها كه به جاي بزرگ شدن، ورم كرده است و به جاي توسعه يافتن، باد شده است. صدايي كه از آن به گوش مي‌رسد، برايند واقعي جامعه نيست، بل آواي دروغين يك طبل تو خالي است. آمار بالاي توليد مقالات علمي و فارغ‌التحصيلان دانشگاهي شما را نفريبد، در سراب هم آب بسته‌اند كه اين چنين واقعي مي‌نمايد، تشنگان دانش و چشمه‌هاي جوشان علم، خيلي خيلي كمتر از اين چيزي است كه با چشم سر ديده مي‌شود. اندكي مي‌بايست به انتظار نشست تا غبار طغيان توده‌ها براي رسيدن به علم و منزلت بر جاي نشيند و كف اين سيلاب گمراه كننده، فروكش كند، آن گاه حقيقت ماجرا عيان خواهد شد، كه خداي متعال نيز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْکُثُ فِي الْأَرْضِ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آيه 17)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فرياد نكشم؟

چگونه اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي دروغين، دانشمندان دروغين، جوجه‌كباب‌هاي دروغين، عسل‌هاي زنبور نديده، عالمان بدون عمل، مقالات تهي از علم و اين حجم بالاي دروغ را در جامعه و رسانه‌ها ببينم و دم فروبندم؟ ما آن قدر با دروغ زيسته‌ايم كه ديگر با آن آميخته‌ايم و دروغين بودن خودمان را نمي‌بينيم.

اگر به جاي جستجوي آب، در جستجوي تشنگي بوديم

اگر به جاي يافتن علم، در تكاپوي طرح سؤال بوديم

اگر به جاي جوجه كباب، به فكر معيشت پايدار بوديم

امروز نسخه‌ي واقعي همه‌ي اين‌ها را در اختيار داشتيم، نه نمونه‌هاي بدلي و كمرنگ شده و تقلبي. در يك فرايند طبيعي و در جدال با ناداني به دانش رسيده بوديم، نه از ميان‌بُرها و كوره‌راه‌ها. براي رسيدن به قله، ماكت آن را در كوهپايه بازتوليد نكرده بوديم، بل‌كه مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسيده بوديم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح كرديم و به جواب‌هاي وارونه رسيديم. خوشبختي را در خوردن جوجه‌كباب و كسب مدرك دانشگاهي تعريف كرديم و چون دست نيافتني بود، مفاهيمش را عوض كرديم.

جلوي ضرر را از هر كجا بگيريم، منفعت است. به دروغ تصور كرديم كه از اين راه به مقصد خواهيم رسيد، اين راه تركستان است كه به هيچستان ختم مي‌شود، براي رسيدن به خوشبختي و سعادت بايد برگرديم به راه راست.

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

در همين زمينه:

 پوزش:

اخيراً برخي از خوانندگان و مخاطبان وبلاگ از اين كه نظرات‌شان نمايش داده نمي‌شود، گلايه كرده‌اند. من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم كه نظري در نوبت انتشار منتظر نماند. اگر نظر شما منتشر نشده است، اشكال از سمت بلاگفاست، ضمن عرض پوزش لطفاً مجدداً ارسال فرماييد. ان شاء الله در اولين فرصت به يك سايت يا وبلاگ پايدار مهاجرت خواهم كرد.

مقدمه

اين يادداشت در ادامه‌ي دو يادداشت «چراغ زرد يا چراغ نارنجي؛ يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان» و «يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان؛ بخش دوم: زبان فارسي» به بررسي علل ساختاري بي‌دقتي ايرانيان مي‌پردازد.

دكتر همايون كاتوزيان در نظريه «ايران، جامعه كوتاه مدت» يا «جامعه كلنگي» به بررسي فقدان قاعده‌ي مناسب براي تعيين جانشين پادشاهان در ايران پرداخته است. در غرب قاعده‌ي ارشديّت روشن مي‌ساخت كه پسر بزرگتر بعد از پدر عهده‌دار سلطنت خواهد بود. اما در ايران فرّه‌ايزدي جايگزين ارشديّت شده بود و هيچ نشانه و شاخص خاصي الا توانمندي پسر براي نشستن به جاي پدر جهت معلوم شدن وجود فره ايزدي در ميان نبود. هر كدام از پسران پادشاه كه موفق مي‌شدند بر مخالفان خود غلبه يابند و بر جاي پدر بنشينند، فره‌ ايزدي داشتند و در غير اين صورت خير. همين مسأله باعث مي‌شد كه نگراني‌ها براي وضعيت حكومت پس از مرگ پادشاه فعلي وجود داشته باشد و ساختارهاي اجتماعي از ثبات و قوام لازم برخوردار نباشد.

مطابق اين نظريه ضعف حاكميت قانون و استبدادي بودن جامعه اعم از دولت و مردم باعث شده است كه هيچ قاعده و رويه‌اي به صورت بلند مدت در جامعه دنبال نشود و همه چيز در مقاطع زماني كوتاه مدت ويران شود و از نو بنا گردد.

ويژگي اصلي جامعه‌ي كوتاه مدت، موقتي بودن امور و دم‌غنيمت‌شمردن و به فكر زمان حال بودن و براي آينده‌ي دراز مدت برنامه‌اي نداشتن است. وقتي بي‌ثباتي و تغيير مداوم ساختارها و قوانين در يك جامعه پذيرفته شود، شتاب و عجله يكي از پيامدهاي آن خواهد بود. سال گذشته در يادداشتي تحت عنوان «عجله و شتاب عامل 70 درصد تصادفات رانندگي در ايران» به ريشه‌يابي عجول بودن ايرانيان اشاراتي داشته‌ام.

عجله دشمن دقت و دقيق بودن است. دقت نيازمند تمركز و ثبات ساختارهاي فكري، رواني و اجتماعي است. جامعه‌اي كه به دليل تغييرات سريع و گسترده در همه‌ي بخش‌ها و ساختارها آينده‌ي روشن و باثباتي براي خودش متصور نباشد، با دقت و حوصله و به صورت ريشه‌اي به مسائل نخواهد پرداخت. پس عجله و شتاب يكي از اصلي‌ترين دلايل بي‌دقتي ايرانيان است.

در جامعه كوتاه مدت، به تعبير دكتر نعمت‌الله فاضلي به جاي هر چيز ماكت آن چيز را ساخته‌ايم. از علم و دانش و دانشجو و استاد و  دانشگاه، ماكت دانشگاه، ماكت دانشجو و ماكت استاد و ماكت متخصص را مي‌سازيم، چون آن چه مهم است خروجي محصولات و توليدات فوق‌الذكر نيست، بلكه نام، عنوان و نماد آنها براي عبور از جامعه كوتاه مدت كافي است. در جامعه كوتاه مدت، مدرك تحصيلي ارزشي بسيار بيشتر از علم و دانش پيدا خواهد كرد. مهم نيست كه دارنده‌ي مدرك دانشگاهي از سواد و تخصص لازم برخوردار باشد، مهم شأن و منزلت اجتماعي و مواهب مادّي است كه به واسطه‌ي داشتن اين مدرك نصيب دارنده‌ي آن خواهد شد.

ظاهرسازي و دروغگويي، سكه رايج جامعه كوتاه مدت

در جامعه‌ي كوتاه مدت ظاهرسازي و پرداختن به شكل و وضع ظاهري امور، اهميت بسيار زيادي پيدا مي‌كند. زيرا كسي فرصت و حوصله‌ي پرداختن به درون و ريشه را ندارد. شايد يكي از دلايلي كه ايران مقام اول مصرف لوازم آرايشي را در خاورميانه از آن خود كرده است و از نظر جراحي زيبايي بيني نيز دارنده مقام نخست در دنياست نيز همين باشد.

وقتي در جامعه‌ي كوتاه مدت توجه همگان به ظاهر است، دروغ ابزار بسيار خوبي براي مخفي كردن موقتي واقعيت و ظاهرسازي است. در جامعه‌ي كوتاه مدت، تحمل رنج و تلاش براي قبولي در آزمون دكتري بسيار سخت و نامعقول است. ضمن اين كه گذراندن واحدهاي درسي سنگين و تلاش براي تهيه رساله دكتري و دفاع از آن نيز بسيار زمان‌گير و مشقت‌بار است. پس چرا وقتي همه از من مدرك تحصيلي طلب مي‌كنند و كسي با سواد من كاري ندارد، من نوعي نيز به دنبال جعل يا خريد مدرك تحصيلي از دانشگاه آكسفورد يا هاوايي نباشم. اينجا كسي از من سؤالات پيچيده علمي نمي‌پرسد و به اين هم كاري ندارد كه چرا يك فارغ‌التحصيل دانشگاه آكسفورد انگليسي بلد نيست. همين كه بدانند شما دارنده عنوان «دكتري» هستيد، شما را «دكتر» خطاب مي‌كنند، نحوه‌ي قبولي، واحدهايي كه گذرانيده‌ايد و عنوان رساله و مدت تحصيل و دانشگاه شما چندان اهميتي ندارد. مهم همين عنوان و مدرك «دكتري» است. زيرا مدارك تحصيلي و كيفيت درس خواندن خودشان هم خيلي وضعيت بهتر از اين را نداشته است. پس بهتر است كه همه با هم سكوت كنند تا قضيه خيلي بيخ پيدا نكند.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، فعاليت صنعتي و ديربازده كه نيازمند سرمايه‌گذاري در زيرساخت‌ها و درگير شدن با ساختارهاي ناكارآمد دولتي و اجتماعي است، بي‌معني و حماقت تلقي مي‌شود و به جاي آن دلالي و واسطه‌گري كه به سرمايه‌ي كمتري نيازمند است و سود بيشتري دارد، ترويج پيدا مي‌كند. رشد قارچ‌گونه‌ي آژانس‌هاي مسكن و مشاورين املاك و بنگاه‌هاي معاملات خودرو به سه دليل گسترش چشمگيري داشته است: نخست عدم نياز به تخصص و مهارت خاص، دوم عدم نياز به سرمايه و سرمايه‌گذاري و سوم سود بالا و زحمت اندك.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، كسي زرنگ است كه در سريعترين زمان ممكن بتواند سرمايه و دارايي‌هاي خود را به پول نقد تبديل كند. جامعه داراي ثبات نيست و هر لحظه امكان دارد تصميم يك مقام دولتي يا يك بحران اقتصادي، هست و نيست يك فرد را به باد فنا دهد. پس سرمايه‌گذاري در صنعت كه مستلزم خريد تجهيزات و ساختمان‌هايي است كه از نقدپذيري لازم برخوردار نيست، در ذهن يك انسان كوتاه‌نگر فاقد توجيه عقلايي است.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، كسي كه سريعتر بار خود را ببندد و از اين آب گل‌آلود ماهي بيشتري بگيرد، برنده است. پس در شرايط بي‌ثبات و آب گل‌آلود نمي‌شود كار بادقت و باحوصله انجام داد و از افرادي كه از ابتداي زندگي تا پايان عمر براي تأمين نيازهاي اوليه‌ي زندگي، دست و پنجه نرم مي‌كنند نمي‌شود و نبايد توقع دقت داشت.

دقت نه تنها نيازمند آرامش، حوصله، ثبات و اميد به آينده است بلكه خود تولیدکننده اين موارد نيز مي‌باشد. يعني بين دقت از يك سو و آرامش، ثبات و اميد به آينده از سوي ديگر، يك ارتباط دوسويه وجود دارد. لذا از كسي كه دارد از يك گرگ گرسنه فرار مي‌كند نمي‌شود توقع داشت كه پايش را دقيقاً روي جاهاي مجاز بگذارد و چيزي يا كسي را له نكند و سر و وضع ظاهري‌اش كاملاً منظم باشد و اصول راه رفتن و حقوق ديگران را محترم شمارد. فعلاً مهم‌ترين چيز خلاصي از خطري است كه قصد جان او را كرده است.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، نفع شخصي بر منافع عمومي ارجحيت دارد و مي‌بايست در كمترين زمان ممكن به حداكثر نفع فردي و شخصي رسيد. در چنين الگو و ساختار فكري سرعت و شتابزدگي جاي دقت و تأمل را خواهد گرفت. براي قبولي در دانشگاه، براي انجام پايان‌نامه، براي چاپ مقاله ISI، براي استاد دانشگاه شدن، براي كتاب چاپ كردن و ده‌ها عنوان دهن پركن ديگر، نيازي نيست كه خيلي زحمت بكشيد و خودتان را به دردسر بيندازيد. همه‌ي اينها راه ميانبر دارد. در يك بازي برد برد شما مي‌توانيد با پرداخت مبلغي بين دو تا پنج ميليون تومان، تمام مراحل انجام پايان‌نامه را برون‌سپاري كنيد تا ضمن كمك به تقويت توليد ملي و اقتصاد داخلي، خودتان به امور مهم‌تري بپردازيد! البته راه‌حل‌هاي اقتصادي‌تر هم وجود دارد. مي‌توانيد از يك پايان‌نامه‌ي حاضر و آماده، موضوع انتخاب كنيد و پروپوزال تهيه كنيد و قدم به قدم همان اطلاعات پايان‌نامه را به خورد اساتيد محترم راهنما و مشاور بدهيد تا آب هم از آب تكان نخورد. همه‌ي اساتيد كه وقت خواندن يافته‌هاي عالمانه شما را ندارند. شما هم به آنها حق بدهيد كه به امور مهم‌تري بپردازند. استاد داور هم بيشتر حواسش به اين است كه منبع‌نويسي شما منطبق با استاندارد APA هست يا نه. چند تا اشكال الكي و آبكي از روش‌تحقيق شما مي‌گيرد و شما در بدترين حالت 19 مي‌گيريد و شما با درجه عالي فارغ التحصيل مي‌شويد و همه چيز ختم به خير مي‌شود!

زندگي در چادر يا آپارتمان؟

زندگي كوتاه مدت در يك چادر صحرايي، نيازمند محاسبه مقاومت مصالح و زاويه‌ي تيرك خيمه از طناب نگهدارنده‌ي چادر نيست. اصلاً همه‌ي چادر را هم باد و توفان با خودش ببرد، اتفاق خاصي نمي‌افتد، خدا بزرگ است يك چادر ديگر! برج 120 طبقه كه نمي‌خواهيم بسازيم كه در مقابل 8 ريشتر زلزله مقاوم باشد و صد سال عمر مفيد داشته باشد، امشب را بگذرانيم، تا فردا خدا بزرگ است. اصلاً از قديم گفته‌اند: «چو فردا شود فكر فردا كنيم»، «حالا تا فردا كي زنده؟ كي مرده؟»

گرانبهاترين و بزرگترين محصول در سبد كالاي خانوار يك ايراني، مسكن است. خيلي خيلي خيلي جالب است كه بر توليد بزرگترين و ارزشمندترين محصول سبد خانوار يك كشور، هيچ نهاد يا سازماني نظارت نمي‌كند. وجود علامت استاندارد براي يك آپارتمان «بي‌معني» است. خيلي خيلي خيلي جالب است كه يك گوشي موبايل 200 هزار توماني در ايران گارانتي دارد ولي يك آپارتمان 200 ميليون توماني، حتي اگر به صورت نوساز خريداري شود، هيچ گونه گارانتي يا بيمه‌اي ندارد. بارها و بارها از نزديك شاهد بوده‌ام كه لوله‌كشي آپارتمان‌هاي نوساز به دليل استفاده از اتصالات و لوله‌هاي ارزان قيمت و عدم عايق‌كاري مناسب، تركيده‌اند يا نشت كرده‌اند و موجب ضرر و زيان‌هاي چند ميليوني شده‌اند. عدم وجود قوانين مناسب كه از حقوق خريداران دفاع كند و نبود نهادهاي نظارتي كه سازندگان مسكن را ملزم به ارائه‌ي گارانتي و خدمات پس از فروش و بيمه نمايند، باعث شده است كه عنوان «بساز بفروش» به «بساز بنداز» تغيير نام دهد و نه تنها سازندگان دقت و حوصله‌ي لازم در ساخت مسكن را انجام نمي‌دهند، بلكه خريداران نيز از حقوق خود براي اطلاع از ميزان مقاومت، مصالح به كار رفته، مستندات فنّي و حقوقي آپارتمان و ساير مسائلي كه موجب انتخاب آگاهانه ايشان خواهد شد، بي‌اطلاع هستند و همين امر موجب بي‌دقتي مضاعف در هنگام خريد خواهد شد. لذا كافي است شما به عنوان يك توليد كننده مسكن، صرفاً به ظاهر آپارتمان بيشترين توجه را بكنيد تا بتوانيد آپارتمان خود را با بالاترين قيمت بفروشيد.

جمع‌بندي

جامعه‌ي كوتاه مدت، فرصت تأمل و تفكر و دقت به خرج دادن را از انسان مي‌گيرد. پرداختن به ظاهر امور در چنين جامعه‌اي به عنوان يك ارزش مطرح مي‌شود. چون همه چيز موقتي است كار ريشه‌اي و پايه‌اي انجام دادن فاقد وجاهت عقلاني است. هدف اصلي در جامعه‌ي كوتاه مدت، رسيدن به مقصد در كوتاه‌ترين زمان ممكن و با كمترين هزينه‌ي ممكن است كه در اينجا دقت فداي سرعت مي‌شود، كيفيت فداي كميت، باطن فداي ظاهر و ريشه فداي شاخ و برگ. آري! ايران جامعه‌اي كوتاه مدت است و بي‌دقتي از عوارض كوتاه‌مدتي و شتابزدگي است.

در همين زمينه:

اميرحسين عزيزم؛ سلام

وبلاگ‌نويسي و زيستن در فضاي مجازي اين امكان را به وجود مي‌آورد كه آدمي، با افراد مختلف از اقوام و افكار و صنوف گوناگون گرفته تا نسل‌هاي متفاوت آشنا شود و خداي متعال را شاكرم كه با نوجواني شايسته همچون تو در اين بستر مجازي و مأواي سايبرنتيك آشنا شدم.

مطالب وبلاگت چنان پرمغز و پرمحتواست كه اگر بيننده‌ي وبلاگ به پروفايل مدير وبلاگ مراجعه نكند، اين نوشته‌ها را حداقل در قامت يك دانشجوي كارشناسي‌ارشد ادبيات يا فلسفه خواهد يافت.

اگر چه سال تولد تو مصادف با شروع خدمت سربازي من است و من و تو نزديك به دو نسل با هم اختلاف سن داريم، اما ديدگاه‌هاي‌مان بسيار مشترك است و اين نامه‌ را از اين جهت مي‌نويسم كه تو از تجربه‌ي پيشینيان بهره‌مند شوي و به كوره‌راه‌ها و چاله‌هايي كه من گرفتار شدم، دچار نشوي.

تو نيز همچون من، بنا به جبر زمانه و خواست والدين و علي‌رغم تمايل به ادبيات و تاريخ و فلسفه، به رشته‌ي رياضي‌‌فيزيك سوق داده شدي و بنا به گفته‌ي خودت امروز تمايلي به مطالعه‌ي فيزيك و رياضيات و امثال ذلك نداري. اما يك چيز را لازم است كه خوب بداني و آن هم شرايط جامعه‌اي است كه من و تو در آن زندگي مي‌كنيم.

اميرحسين عزيز!

اينجا ايران است، يك كشور در حال توسعه و جهان سومي! پاريس و ونيز و فلورانس نيست كه براي ادبيات و هنر به من و شما پول بدهند. اينجا يك كشور فن‌ّزده‌ي بروكرات و تكنوكرات است كه يا براي فنّ و مهارتي كه بلدي برايت اسكناس مي‌شمارند يا براي زبان چرب و متملّق. در اينجا و در رقابت عالم هنر و ادبيات كسي روي اسب‌هاي جوان و كم‌تجربه (مثل من و تو) سرمايه‌گذاري و شرط‌بندي نمي‌كند، اگر مي‌خواهي به جايي برسي بايد ستاره شوي و ستاره باشي. اگر در ادبيات و هنر مي‌خواهي كسي شوي نبايد غم نان داشته باشي چون از آغاز راه تا نيمه‌هاي رسيدن به پايان آن بايد از جيب خودت بخوري!

برادر بزرگترت اگر امروز، فرصت و فراغتي براي نوشتن يافته است، يك مدرك مهندسي كامپيوتر را زير بغل دارد و براي پول درآوردن هزار و يك فنّ و مهارت آموخته است. پيش‌تر عرض كردم كه دوران بلوغ شرايط بسيار حساسي است، اميدوارم بتواني شرايط جامعه و كشورت را به درستي درك كني و بين علايق و مصالحت يكي را مهار و ديگري را انتخاب كني و در اوقات فراغت و به عنوان تفنّن به هنر و ادبيات بپردازي.

ديشب براي اطمينان خاطر خودم و خودت از همسرم سؤال كردم كه اگر من به جاي مدرك مهندسي كامپيوتر، ليسانس فلسفه يا ادبيات داشتم، باز هم حاضر مي‌شدي با من ازدواج كني؟

پاسخ صريح و صادقانه‌ي همسرم اين بود كه در اين وضعيت بحران اقتصادي و بيكاري، براي فارغ‌التحصيل رشته ادبيات و فلسفه كاري وجود ندارد، مگر اين كه پسر به پشتوانه‌ي پدرش وارد شغل آزاد شود يا خودش علي حدّه، حرفه و مهارتي بلد باشد و من به شخصه حاضر به پذيرش چنين ريسكي نيستم.

در پایان، روزگاري را آرزو مي‌كنم كه هنر و ادبيات و فلسفه و تاريخ به جايگاه واقعي خود برگردد و دوران تكنوكراسي و ديوان‌سالاري و فن‌زدگي به پايان برسد و عقلانیت ابزاری جای خود را به عقلانیت ارتباطی بدهد و مردم ايران به لحاظ شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني در چنان جايگاهي قرار گيرند كه خريد كتاب و آثار هنري و فرهنگی بخش مهم و قابل توجهي از سبد كالاي خانوار را در بر بگیرد. آن گاه من و تو به فرزندان‌مان توصيه كنيم كه آزادانه و بدون دغدغه‌ي نان، رشته‌ي مورد علاقه‌شان را انتخاب كنند.

در آن روزگار خواهد بود كه قبولي در رشته‌ي برق دانشگاه شريف افتخار چنداني محسوب نخواهد شد و مفاهيم و معناها و كمالات انساني و تجلّي خواست و اراده‌ي انسان و تراوشات ذهني او كه از روح عميق آدمي سرچشمه گرفته است، دوران كارگري مدرن و ابزارسالاري و فنّ‌سالاري را در خواهد نورديد و يك بار ديگر انسان در پرتو عقل و وحي شكوه ذات باري را به نمايش خواهد گذاشت. به اميد آن روز!

با تقديم احترام و ارادت و با آرزوي توفيق روزافزون

برادرت؛ محمد

در همين زمينه:

همه‌ي اساتيدي كه تا كنون در مقطع ليسانس و فوق‌ليسانس با آنها درس داشته‌ام از سه گروه خارج نبوده‌اند:

استاد عاشق:

استاد عاشق، استادي است كه عشق به تدريس و معلمي، عشق به دانش و دانشجو و عشق به آموختن و آموزاندن در وجودش موج مي‌زند. استاد عاشق، براي عشقش درس مي‌دهد، براي عشقش مطالعه مي‌كند، براي عشقش درشتي‌ها و بي‌ادبي‌هاي دانشجويان را تحمل مي‌كند، تا بپروراند و مي‌سوزد تا بسازد و مي‌ميرد تا بروياند. قبل از اين كه چيزي را تدريس كند، خودش فهميده است و در درياي رشته‌ي تخصصي‌اش، چونان غواصي غور كرده است و كلامش به سان درّ و گوهري است كه از بحر مكاشفت صيد نموده است. علم را سوار بر مركب عشق به دانشجويان ارائه مي‌كند. من تقريباً هر آنچه در دانشگاه و غير دانشگاه آموخته‌ام، از اساتيد عاشقم آموخته‌ام.

استاد كاسب:

استاد كاسب، استادي است كه استادي برايش حرفه‌اي است مثل تعويض روغني، مثل نجاري، مثل بزّازي و لوله‌فروشي و بقّالي. درس مي‌د‌هد تا پول بگيرد و طبيعتاً در واگذاري آموخته‌هايش اهل حساب و كتاب است. اگر به حرفه‌اش هم علاقه داشته باشد از جنس عشق نيست، از نوع دلبستگي تاجر است به تجارت‌خانه و حجره‌اش. با همه اهل معامله است. راهنمايي پايان‌نامه را وقتي قبول مي‌كند كه بداند از دل اين پايان‌نامه يكي دو تا مقاله به نامش در مي‌آيد. كتاب مي‌نويسد كه حق‌التأليف بگيرد. سخنراني مي‌كند كه معروف شود. مقاله مي‌نويسد كه ارتقاي درجه استادي بگيرد و نه براي توسعه و پيشرفت دانش. فلذا مرعوب قدرت است و ثروت. آخر كار نيز غشّ در معامله مي‌كند و داخل علمي كه مي‌فروشد هم آب مي‌‌كند و سكّه‌اش در بازار دانشمندان قلب و بدلي است. درس و دانشجو و دانشگاه برايش در حكم كالا و مشتري و بازار است. او به واقع كاسبي است كه در كسوت استادي درآمده است.

استاد بوق:

استاد بوق، استادي است كه كلاً از مرحله پرت است. شايد نفر اول كنكور يا شاگرد اول كلاس هم باشد و در پاسخ دادن به سؤالات امتحاني و تست و كنكور مهارت خيره‌كننده‌اي داشته باشد ولي اصولاً ساختار ذهني‌اش از جنس محفوظات است و نه مفهومات. لذا بيشتر شبيه دستگاه Voice Recorder عمل مي‌كند كه مطالب را حفظ كرده و تحويل مي‌دهد، فهمي در كار نيست. خودش تحليلي از دانسته‌هايش ندارد. خورجيني از مباحث است و كشكولي از معالم كه هيچ درك كلي از دانسته‌هايش ندارد. اين گونه اساتيد اگر جزوه يا پاورپوينت با خودشان نبرند، كلاً تعطيل مي‌شوند. معمولاً اين گونه اساتيد از دنياي تئوري نمي‌توانند پا را فراتر نهند و علاوه بر اين كه به درد تدريس نمي‌خورند، به هيچ درد ديگري هم نمي‌خورند. احتمالاً بايد كارمندي ساده مي‌شدند يا كارگري كه بتواند كارهاي عادي و تكراري را انجام دهد، اما به دليل بروكراسي حاكم بر دانشگاه‌هاي ما و نظام كمّي ارزشيابي و ارتقا، سر از جايگاه استادي درآورده‌اند. استعاره‌ي بوق به تعبير سعدي از آن جهت است كه بلندآواز ميان‌تهي‌اند.

در همين زمينه:

هر ترم، بالاخره يكي دو استاد بي‌سواد ميان تهي در كاسه‌ي ما مي‌گذارند. روزي بلاگريز ماست، شكر!

نمونه اول:

ترم گذشته جناب آقاي دكتر … كه در عالي‌ترين مناصب حكومتي و دولتي ايفاي نقش كرده‌اند، دارند درس مي‌دهند:

استاد: بله در اين جلسه به بررسي نقش كارخانجات در شكل‌گيري شهرها خواهيم پرداخت …

من: ببخشيد استاد! اين موضوع مربوط به اوايل دوران مدرنيسم است، پس از جنگ جهاني دوم و به ويژه در دوران پست مدرنيسم كارخانجات به بيرون از شهرها منتقل شدند و ديگر نقشي در شكل‌گيري شهرها ندارند.

استاد: اومممم … اجازه بديد، جلوتر به اين مباحث هم مي‌رسيم.

و من تعجب مي‌كنم كه چرا هيچ وقت به اين موضوع نمي‌رسيم و نرسيديم. چرا؟ چون در كتاب‌هاي سوليوان و مك دانالد كه منابع جزوه‌ي دست‌نوشته‌ي استاد هستند هيچ اشاره‌اي به اين مسأله نشده است. شما يك كلمه خارج از اين دو كتاب بپرسيد استاد محترم هنگ مي‌كند.

نمونه دوم:

استاد بي‌سواد مدعي، رفته است بالاي منبر و دارد همه را موعظه مي‌كند كه چقدر شماها تنبليد! يك كم درس بخوانيد! يك كم تفكر كنيد! انديشه كنيد! همه‌ي ما داريم افتادن سيب را مي‌بينيم ولي اين نيوتن بود كه به دليل تفكر متفاوت توانست قوانين جديد را كشف كند … خوب حالا چه كسي مي‌تواند «مسأله» را تعريف كند و فرق «مشكل» و «مسأله» را بگويد؟

حسن: استاد مسأله يعني …

حسين: استاد مسأله به …

تقي: مسأله در واقع …

نقي: مسأله به فرايند …

استاد: [با يك ژست حق به جانب] بله همه‌ي اينهايي كه شما گفتيد به نوعي بيانگر تعريفي از «مسأله» است ولي هيچ كدام كامل نيست. «مسأله» عبارت است از فاصله يا Gap بين وضع موجود و وضع مطلوب.

من: ببخشيد استاد! در همان مثال نيوتن كه شما اشاره كرديد، ميشه بفرماييد كه وضعيت مطلوب در مسأله چه بوده است؟ به تعبير واضح‌تر وقتي هنوز قانون جاذبه كشف نشده است، چگونه مي‌توان وضعيت مطلوب را تصور كرد؟

استاد: ؟؟؟!!! ………… ببينيد در كتاب دكتر رفيع‌پور و دكتر فلان و دكتر بهمان دقيقاً همين تعريف براي مسأله بيان شده است.

استاد محترم! شما از خودت چه چيزي براي ارائه داري؟ شما خودت چه تحليلي از «مسأله» داري؟ دكتر فلان و بهمان هر چه مي‌خواهند بگويند، اين تعريف از مسأله براي پژوهش‌هاي كاربردي موضوعيت دارد نه براي پژوهش‌هاي بنيادي. در پژوهش‌هاي بنيادي، يافته‌ها و فرضيه‌هاي پژوهش هنوز مشخص نشده است كه بدانيم وضعيت مطلوب چيست آقاي دكتر!

جمع‌بندي

افسوس كه دانشگاه‌هايمان انباشته از اساتيدي است كه درس‌ها را حفظ كرده‌اند، امتحان داده‌اند و دكترا گرفته‌اند ولي نفهميده‌اند. البته مقاله نوشته‌اند، كتاب هم نوشته‌اند ولي باز هم نفهميده‌اند. يك كلمه خارج از كتاب‌هايي كه منبع درسي است سؤال كنيد، گير مي‌كنند، بحث را عوض مي‌كنند، شما را به آينده و مراجع بي‌ربط حواله مي‌دهند، به صحراي كربلا مي‌زنند و هزار و يك فيلم و فضيحت اجرا مي‌كنند، مگر رهايي يابند از جهلي كه در پوستين استادي دانشگاه است.

وقتي از برخي اساتيد سؤالي مي‌پرسي كه نمي‌داند، با اعتماد به نفس كامل مي‌گويد: «خوب بچه‌ها كي پاسخ اين سؤال را مي‌داند؟» و اگر كسي نمي‌دانست همين مسأله مي‌شود موضوع پژوهش براي جلسه‌ي بعد و اگر براي جلسه‌ي بعد هم كسي كاري انجام نداد، مي‌شود يك پروژه‌ي اختصاصي براي خودت كه ديگر از اين جور سؤالات در كلاس درس مطرح نكني!

از برخي اساتيد محترم اگر جزوه‌ي دست‌نويس‌شان (سوادشان) را بگيري، ديگر حرفي براي گفتن ندارند، خاطره تعريف مي‌كنند، بحث آزاد راه مي‌اندازند. از كتاب‌هايي كه خودشان ترجمه يا تأليف كرده‌اند سؤال كني، وقت پاسخگويي ندارند، سؤال من نامفهوم است و …

راستي سعدي چه خوب گفته است:

دانا چو طبله‌ي عطار است، خاموش و هنرنماي و نادان چو طبل غازي، بلندآواز و ميان تهي.