پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی آذر, ۱۳۹۲

در حاشيه

در دوران دبيرستان معلمي داشتيم به نام آقاي اشتياقيان كه از دبيران ممتاز ادبيات فارسي منطقه 3 تهران بود و در آشنايي با ادبيات فارسي خودم را مديون اين استاد ارجمند مي‌دانم. اين معلم عزيز، كتاب ادبيات فارسي مبتكران، نوشته‌ي علی سلطانی گرد فرامرزی را به عنوان كتاب كمك درسي معرفي كرد كه الحق اين مجموعه‌ي ارزشمند، زبان، آيين نگارش، تاريخ ادبيات، صنايع ادبي و درك و تحليل متون زبان فارسي را به بهترين و ساده‌ترين شكل ممكن توضيح داده بود.

كتاب ادبيات فارسي مبتكران براي تمامي رشته‌هاي رياضي، تجربي و انساني مشترك بود و مباحث تخصصي رشته‌ي انساني را نيز در خود جاي داده بود. از آن جا كه ذهن محدوديت‌گريز اين دانش‌آموز رشته‌ي رياضي فيزيك، از باب كنجكاوي و تفريح به سرفصل‌هاي تخصصي رشته‌ي ادبيات و علوم انساني سرك مي‌كشيد، از اين گونه مطالب خوشم آمد و بعضاً ساعت‌ها به مطالعه‌ي صنايع بديع، عروض و قافيه و تقطيع مي‌گذراندم.

يك روز در كلاس ادبيات، به اين بند از گلستان سعدي رسيديم:

دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند

سنگي به چند سال شود لعل پاره‌اي      –       زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ [+]

من براي اظهار فضل و به رخ كشيدن دانش ادبي خودم، دستم را بلند كردم و گفتم در اين شعر صنعت «ردّ الصدر علي العَجُز [+]» به كار رفته است. آقاي اشتياقيان از بالاي عينكش نگاهي به من كرد و گفت: اولاً كه «ردّ العَجُز علي الصدر [+]» (به معناي تكرار كلمه‌ي آغازين بيت در انتهاي آن)، ثانياً رفتي يك چيزهايي رو خوندي كه به درد يبوستت هم نمي‌خوره!

بچه‌هاي كلاس خنديدند، من هم كمي سرخ و سفيد و خجلت زده شدم، ولي از مطالعه‌ي چيزي كه برايم دلم خوانده‌ام، هرگز پشيمان نبوده و نيستم.

 خارج از متن

دو ترم از دوران دانشجويي را با بچه‌هاي رشته‌ي ادبيات هم‌اتاق بودم و از اين حسن همجواري براي غناي دانش ادبي خويش بهره‌ها جستم و خوشه‌ها چيدم. سروده‌ها و نوشته‌هايم را به دوست عزيز غلامرضا جوكار عرضه مي‌كردم و رضاي عزيز و پرحوصله، به دقت گوش مي‌كرد و قدم به قدم دست مرا مي‌گرفت تا شيوه‌ي نگارش و واژه‌سازي را بياموزم.

شب امتحان معادلات ديفرانسيل، حاشيه‌ي كتاب و كاغذهاي چك نويس من پر از قطعات شعر و تراوشات شاعرگونه‌ي يك جان لبريز از ناگفته‌ها، دردواره‌ها و دل‌نوشته‌ها بود.

متن مرا به سوي مهندس شدن مي‌خواند و حاشيه به سمت شاعرپيشگي. اولي از عقل دستور مي‌گرفت و بر دومي عشق فرمانروايي مي‌كرد. عقل مي‌خواست كه در قالب‌ها و قاب بسته‌ي متن‌ها بمانم و عشق مرا به بي‌كرانه‌ها مي‌خواند و به حاشيه‌ها مي‌راند. در متن نان و نام و ثبات بود و در حاشيه، سرگشتگي و بدنامي و بي‌قراري.

يك سال در اين خلسه‌ي شاعرانه سوختم، گاهي متن را كج‌دار و مريز به حاشيه مي‌بردم و گاهي از حاشيه به متن سُر مي‌خوردم. چند قطعه از كارهايم را به محضر دكتر نصرالله امامي، استاد نمونه كشوري در رشته‌ي ادبيات فارسي عرضه كردم و با تأييد و راهنمايي ايشان، سرودن و نگارندگي را ادامه دادم تا بر خلاف انتظار، عقل پيروز شد و غم نان بر دل‌نوشته‌ها سايه افكند و حاشيه‌هاي دفتر زندگي‌ام باريك و باريك‌تر شد و من در قاب متن تكراري روزمرگي‌هاي زندگي گم شدم.

ده سال در لا به لاي سطرهاي به هم چسبيده‌ي متن زندگي، ناپديد شدم و به ناگاه در پايان يك سطر نقطه گذاشتم و به جاي سر خط، راه حاشيه‌ها را در پيش گرفتم. تصميمي متفاوت كه هيچ عقلي تأييد نمي‌كرد و در هيچ متني نمي‌گنجيد و در هيچ چارچوبي جاي نمي‌گرفت. يك بار ديگر دل، سكّاندار كشتي وجود شد و دل به دريا زدم. دريايي طوفاني و موّاج، به دور از عافيت‌طلب‌هاي خسته و بر ساحل نشسته.

حاشيه يا متن؟

گاهي با خود مي‌انديشم كه نكند جاي متن و حاشيه عوض شده باشد. نكند آن چه مي‌پنداريم متن است حاشيه باشد و آن چه را به حاشيه رانده‌ايم متن.

در همين زمينه:

فروردين ماه سال گذشته، يادداشتي با عنوان «خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن» نوشتم كه با استقبال گسترده‌ي مخاطبان روبرو شد و سايت‌ها و وبلاگ‌هاي مختلف، از +تريبون مستضعفين گرفته تا +سايت بالاترين نسبت به بازنشر آن اقدام كردند.

يادداشت مذكور با بيان شش داستان واقعي به اين مسأله‌ي اجتماعي اشاره داشت كه دست‌درازي به اموال ديگران و برداشتن مال بي‌صاحب، صرفاً به سارقان حرفه‌اي و يك طبقه يا گروه اجتماعي خاص تعلق نداشته و متأسفانه پديده‌اي است فراگير كه مردمان برخی از کشورهای دیگر، بر اساس شواهدی که دیده‌اند ایرانیان را با این ویژگی می‌شناسند.

مسأله‌ي تجاوز به عنف و دست‌درازي به ناموس ديگران، بي‌ارتباط با خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن نيست. همان گونه كه متعرضان به اموال ديگران، وجدان خود را با اين گونه جملات توجيه و آرام مي‌كنند: «ما داريم سهم خودمان را از ثروتمندان و متمولاني كه حق ما را خورده‌اند، مي‌گيريم» و قاپيدن و چاپيدن را نوعي زرنگي قلمداد مي‌كنند، متعرضان به نواميس مردم نيز، به اقدام خود به عنوان يك بزه يا عمل خلاف اخلاق نمي‌نگرند. بل‌كه انواع مزاحمت و دست‌درازي به زنان و دختران را تحت عناوين «تفريح كردن»، «لذت بردن» و «حال كردن» جاي مي‌دهند و اين گونه اقدامات را نه به صورت يك جرم و خلاف، بل‌كه در قالب سرگرمي و يك امر فراغتي نگاه مي‌كنند.

عوامل به وجود آورنده‌ي خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن عبارتند از:

  • محترم نبودن حريم خصوصي و مالكيت شخصي
  • ضعف پليس و دستگاه قضايي در برخورد قاطع با مجرمان
  • زشت نبودن دستبردهاي جزئي به اموال ديگران در افكار عمومي
  • وجود باورها و گزاره‌هاي توجيه كننده‌ي قاپيدن، نظير بازتعريف مفهوم «زرنگي»
  • وجود مال بي‌صاحب، به معناي مالي كه در حال حاضر صاحبش بالاي سر آن نيست

متأسفانه از نگاه سودجويان و مزاحمان نواميس، زن و دختر تنها، در حكم مال بي‌صاحب است كه به آساني و با كمترين هزينه مي‌توان به آن دست‌درازي كرد. اين قبيل افراد، اعم از آن كه افراد به ظاهر محترم و متشخصي باشند يا در زمره‌ي افراد لاابالي و بي‌قيد باشند، به دو شيوه عمل مي‌كنند:

  1. مزاحمت آشكار: يعني از ابتدا با رفتارهاي ناهنجار، براي خانم‌ها ايجاد مزاحمت مي‌كنند.  اين گونه مزاحمت‌ها از نگاه‌هاي خيره خيره آغاز مي‌شود و تا متلك‌پراني، پيشنهاد بي‌شرمانه، دست‌درازي و بعضاً تا تجاوز به عنف ادامه مي‌يابد.
  2. مزاحمت پنهان:  در اين حالت متعرضان و افرادي كه نيّت‌هاي سوء دارند، در پوشش كمك، خيرخواهي، دوستي، ازدواج، راننده تاكسي، مسافر، مشاور، پزشك، رمّال، راننده سرويس و … ابتدا اعتماد طعمه‌هاي خود را جلب مي‌كنند، سپس با تطميع، تهديد يا وعده‌هاي دروغين از سوژه‌هاي خود بهره‌برداري جنسي مي‌كنند.

مطبوعات و رسانه‌ها با استفاده‌ از واژگاني نظير «خفاش شب»، «شيطان صفت» و امثال اين‌ها، تلاش مي‌كنند كه چهره‌ي بسيار زشت و نامتعارفي از اين گونه افراد به نمايش بگذارند، حال آن كه در واقع چنين نيست. وقتي چنين افرادي را شيطان‌صفت مي‌ناميم، گويي بقيه‌ي افراد جامعه فرشته‌خو و منزه از هر گونه تعدّي و مزاحمت هستند، حال آن كه شواهد نشان مي‌دهد حجم بالايي از مزاحمت‌ها و دست‌درازي‌ها به سوي بانوان عمدتاً از سوي افرادي با ظاهر و رفتار عادي صورت مي‌پذيرد. به تصوير زير نگاه كنيد:

فردي كه در ظاهر راننده سرويس به 9 دختر دانش آموز تجاوز كرده است

فردي كه در ظاهر راننده سرويس به 9 دختر دانش آموز تجاوز كرده است

اين مرد «ابوالفضل – م.» 28 ساله، متأهل و صاحب يك دختر است كه طي دو سال گذشته به 9 دختر بچه دانش‌آموز تجاوز كرده است. شدت حادثه و تكرار آن باعث شده است، پليس آگاهي تهران براي وي كمين بگذارد و او را در 11 آبان ماه 92 دستگير كند [+]. اما آيا همه‌ي گونه‌ها و موارد مزاحمت چنين پاياني دارند؟ پاسخ منفي است. در اغلب موارد، زنان و دختران به جهت حفظ آبروي خود از بازگو كردن چنين مسائلي شرم دارند و همين مسأله منجر به جري‌تر شدن متجاوزان و استمرار اعمال تجاوزگرانه خواهد شد.

ضمناً چهره‌ي افراد متجاوز و متعرض هيچ شباهتي به شخصيت‌هاي فيلم‌هاي شيطاني ندارد. ذكر اين مسأله از آن جهت اهميت دارد كه خانم‌ها فريب ظاهر آراسته، موقعيت شغلي، مقام علمي و امثال اين‌ها را نخورند. نياز جنسي تا آخرين لحظات زندگي يك فرد مذكر (مخصوصاً نگفتم مَرد) همراه او خواهد بود و تلفيق آن با خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن، زمينه‌ي دست‌درازي و تعرض به جنس مخالف را در وي هموار خواهد كرد.

به اين بخش +مصاحبه‌ي روزنامه شرق با فرد متجاوز توجه كنيد:

با چه انگیزه‌ای آزار دختران مدرسه‌ای را شروع کردی؟

همسرم باردار بود و نمی‌توانستم با او ارتباط برقرار کنم. اولین‌بار که این کار را کردم ساعت هفت‌صبح داشتم به محل کارم می‌رفتم دیدم دختری مدرسه‌ای گوشه خیابان ایستاده است. ترمز کردم و گفتم سرویس مدرسه‌اش خراب شده و من امروز به‌جای او آمده‌ام. آن دختر هم سوار شد و من که مسیر را تقریبا می‌شناختم او را به یک جای خلوت بردم و آزار دادم.

دقت كنيد، اين فرد، چنان سهل و ساده از تجاوز به يك دختر بچه سخن مي‌گويد كه گويي براي برداشتن يك ساندويچ يا لقمه‌ي حاضر و آماده ترمز كرده است. سادگي خطور فكر تجاوز، به ذهن يك شهروند عادي كه نيروي خدماتي يك دستگاه دولتي است و خودش صاحب زن و فرزند است، نشان از وقاحت و دريدگي ذهني جمع قابل توجهي از مردان در جامعه‌ي ايراني است. بنا به گفته‌ي اين فرد هيچ گونه تجربه‌ي تجاوز به خود يا بستگانش رخ نداده است و سناريوي انتقام‌جويي اجتماعي در ميان نيست.

ارديبهشت ماه سال 92، جنايت ديگري از تجاوز يك راننده‌ي سرويس به دختران دانش‌آموز 6 ساله توجه رسانه‌ها را به خود جلب كرد [+]. اين فرد كه از ناحيه چشم معلول بوده، متأهل است و به خاطر فقر و مشكلات مادّي به اين كار روي آورده است، اما از همان ابتداي فعاليت در چنين حرفه‌اي، آزار و اذيت دختران 6 ساله را آغاز مي‌كند و براي سرپوش گذاشتن بر تأخيرهاي انجام شده، انواع قصه‌ها را براي مسئولين مدرسه و اولياء دانش‌آموزان سر هم مي‌كند كه نهايتاً رفتار غيرعادي و پرخاشگرانه‌ي اين كودكان معصوم، راز آزار و اذيت‌هاي مكرر اين راننده سرويس را برملا مي‌كند.

موارد ياد شده، چند نمونه از رفتارهاي تجاوزگرانه‌اي است كه به دليل حادّ بودن موضوع، شاكي براي احقاق حق خود به پليس آگاهي و مراجع قضايي مراجعه كرده است. اما روزانه هزاران نوع تجاوز و مزاحمت در سطحي نازل‌تر در حال وقوع است كه شاكيان به جهت حفظ آبروي خود، تمايلي به افشا و پيگيري آن ندارند. ضمناً اين دو مورد نشان مي‌دهد كه ازدواج و تأهل لزوماً روحيه‌ي تجاوزگري و دست‌درازي به ناموس ديگران را كاهش نمي‌دهد و چه بسيار افراد مجردي كه از افراد متأهل پاكدامن‌تر هستند. اين بدان معناست كه خوي تجاوزگري و مزاحمت، الزاماً با ازدواج مهار نخواهد شد.

پيشنهادهاي بي‌شرمانه

چندي پيش سرمربي تيم بسكتبال «بانوان صابري تهران»، از پيشنهادهاي بي‌شرمانه‌ي اسپانسرها به بازيكنان تيمش اين گونه گفت: [+].

در همین راستا یکی از اسپانسرها هفته گذشته برای حمایت از تیم قول مساعد داد و ساعت 10 و نیم شب با من تماس گرفته و می‌گوید آخر هفته کجایید؟ با چند بازیکن تیمت بیا و در ازای این کار، 200 میلیون تومان به تیمت کمک می کنم.

همين نمونه بيانگر آن است كه ايجاد مزاحمت براي خانم‌ها و به هم ريختن امنيت ذهني و رواني ايشان، مختص يك قشر خاص لات و اوباش نيست و نگاه كالايي و تجاوزگرانه به زن به وفور در دهك‌هاي بالايي جامعه نيز ديده مي‌شود.

چراغ سبزهاي زنانه

البته چراغ سبزهاي برخي زنان و دختران كه زنانگي و بدن خود را به ابزاري براي دست‌يابي به خواسته‌هاي مادي تبديل كرده‌اند، سره و ناسره، خوب و بد، پاك و پليد و خشك و تر را به هم آميخته است. يعني همان گونه كه روحيه‌ي تجاوزگري و ايجاد مزاحمت براي بانوان، در بين مردان تعلق به يك قشر خاص نداشته باشد، چراغ سبز نشان دادن در بين خانم‌ها و ارائه‌ي پيشنهادهاي هوس‌انگيز به قشر خاصي تعلق ندارد و حتي از روي وضع ظاهر افراد نيز به جدّ نمي‌توان در باره‌ي كسي حكم صادر كرد. چه بسا بانواني كه با حجاب كم و ظاهر آرايش كرده، هرگز دامن خود را آلوده نكرده‌اند و روابط‌شان با جنس مخالف، حول يك نظام تعريف شده بوده است و چه بسا دختران و زناني كه به خاطر رعايت هنجارهاي خانوادگي يا سازماني، به ظاهر پوشيده و محجبه هستند، اما تقيد دروني به حفظ حريم‌ها ندارند.

عكس زير يك نمونه از پيشنهادهاي بي‌شرمانه از سوي خانم‌ها به آقايان است كه يك دختر دانشجو براي كسب نمره‌ي قبولي، با طرح عبارات وسوسه‌انگيز به استاد خود شماره تلفن داده است [+]:

پيشنهاد بي‌شرمانه يك دختر دانشجو به استادش

پيشنهاد بي‌شرمانه يك دختر دانشجو به استادش

در حكومت‌هاي غير ايدئولوژيك، افراد را مي‌توان تا حد قابل قبولي از ظاهرشان شناخت. زيرا در اين گونه حكومت‌ها يك ايده‌ي مشخص به عنوان ارزش تبليغ نمي‌شود و به حاملان نمادهاي آن ايده‌ي خاص پاداش داده نمي‌شود. اما در حكومت‌هاي ايدئولوژيك كه طرفداران نظريه‌ي حاكميت، پله‌هاي ترقي را به نسبت سايرين سهل‌تر مي‌پيمايند و از امتيازات بيشتري برخوردارند، بسياري از افراد سودجو و فرصت‌طلب بدون اعتقاد به چنين ارزش‌هايي، خود را به عنوان يك فرد ارزشي قالب مي‌كنند تا از مزاياي آن بهره‌مند شوند. از اينجا به بعد، رمزگشايي از ظاهر افراد كار پيچيده‌اي خواهد بود. يعني نه به خاطر پوشش غربي و نامتعارف يك فرد، مي‌توان برچسب بي‌ديني و هرزگي به وي زد و نه به خاطر پوشش مذهبي فردي ديگر، مي‌توان او را ديندار و مؤمن ناميد. به همين دليل چراغ سبزها و چشمك‌ها و پيشنهادهاي هوس‌انگيز از طيف‌هاي مختلف زنان ديده و شنيده مي‌شود و متقابلاً مرداني كه به دنبال اطفاء نياز جنسي خود از روش‌هاي نامتعارف هستند، براي ايجاد مزاحمت يا ارائه‌ي پيشنهاد بي‌شرمانه، ملاحظه‌ي خاصي ندارند.

بسياري از جامعه‌شناسان و روشنفكران تصور مي‌كنند كه با تأسيس مكان‌هايي نظير كلوب شبانه و شهر نو، مسأله‌ي تجاوزگري و مزاحمت‌هاي ناموسي حل خواهد شد، اما از اين نكته‌ي كليدي غافل هستند كه اغلب افراد متجاوز با غلبه‌ي همان فرهنگ قاپيدن و چاپيدن به دنبال لذت‌هاي مفت و رايگان جنسي هستند. در حال حاضر اقتصاد فحشاء به صورت نامشهود و غيررسمي در جريان است و اگر زني با دريافت مبلغي تن خود را به بيگانه بسپارد، اين مورد اصلاً در دامنه‌ي تجاوزگري و مزاحمت جاي ندارد. لذا رسميت بخشيدن به اقتصاد فحشاء و تخصيص مكان‌هاي خاص به زناني كه قصد خودفروشي و تن‌فروشي دارند، اگر چه ممكن است اندكي از اين مشكل بكاهد، اما مشكلات اجتماعي ديگري را به وجود خواهد آورد:

  1. در جامعه‌ي كوتاه مدت ايراني كه با ضعف فرهنگ خريد و فروش خدمات روبرو است و سواري مجاني (Free Riding) به معناي استفاده‌ي رايگان از منابع عمومي در آن استيلا دارد، چگونه مي‌توان انتظار داشت كه از فرداي تأسيس كلوب شبانه، افراد مزاحم دست از تجاوزگري و مزاحمت بردارند و خيلي شيك و متمدنانه، براي ارضاي نيازهاي جنسي خود هزينه بپردازند؟
  2.  حتي به فرض اين كه بدنه‌ي مذهبي جامعه و نهادهاي ديني با راه‌اندازي كلوب شبانه و جمع‌آوري زنان خياباني در يك مكان مشخص موافقت كنند، رسميت بخشيدن به اقتصاد فحشاء، مشتريان جديدي از ساير گروه‌ها و طبقات اجتماعي پيدا خواهد كرد كه تا پيش از اين، به دلايل مختلف به چنين فرصت‌هايي دسترسي نداشتند و منجر به تباهي بخش ديگري از جامعه خواهد شد. اين تباهي اخلاقي نخست شامل دختران و زناني است كه از روي اجبار يا اختيار به اشتغال در چنين مكان‌هايي روي خواهند آورد و رسميت بخشيدن به آن موجب تشويق و گسترش آن خواهد شد و دوم شامل پسران و مرداني مي‌شود كه به هر دليلي چنين امكاني براي‌شان مهيا نبوده است. از آن جا كه نياز جنسي يك نياز سطحي و مقطعي نيست، وجود كلوب شبانه منجر به اعتياد به رفت و آمد به چنين مكان‌هايي خواهد شد.

جمع‌بندي

وقتي حد و مرزهاي اخلاق و قانون به بهايي اندك قابل شكسته شدن باشند، نه ازدواج و نه كلوب شبانه راه حل كاملي براي مقابله با روحيه‌ي تجاوزگري و ايجاد مزاحمت براي نواميس نخواهد بود. چه بسيار مرداني را ديده‌ام كه با ازدواج نه تنها عطش جنسي‌شان فروكش نكرده است، بل‌ كه تشنه‌تر و بي‌حياتر شده‌اند. كلوب شبانه نيز نه تنها به حل اين مشكل كمكي نمي‌كند، بل كه باعث بروز اختلالات و فساد در ساير بخش‌هاي جامعه خواهد شد. حل اين معضل نيازمند فرهنگ‌سازي، آموزش، افشاسازي تجاوز و مزاحمت، درمان بيماران روحي و رواني مرتبط با اعمال جنسي و نهايتاً برخورد قاطع و قانوني با متعديان و مزاحمان است.

 در همين زمينه:

دوره نخست – نگارش با نام مستعار

وبلاگ‌نويسي را با نام مستعار «محمد» آغاز كردم. عدم شناخت من از نوشتن در فضاي مجازي و نامشخص بودن سير مطالبي كه خواهم نوشت و هراس از عواقب احتمالي انتشار ناگفته‌ها و خاطراتم، باعث شد نگارش مطالب را با چراغ خاموش شروع كنم. وقتي با اسم مستعار و در يك وبلاگ عمومي مي‌نويسي، بي‌باكانه‌تر و جسورتر هستي. نگران اين نيستي كه نوشته‌هايت در پرونده‌ي گزينش سازمان ثبت و ضبط شوند يا فردا روز، براي استخدام در فلان سازمان يا ورود به دانشگاه، برايت دردسرساز شوند. 17 ماه به همين شيوه نوشتم و البته مشي نگارش يادداشت‌ها و مطالبم افراطي نبود. يك نوع خود سانسوري به جهت عدم خروج از حالت اعتدال و انصاف، مانع از نگارش يادداشت‌هاي ساختارشكنانه مي‌شد.

هنوز هم ناگفته‌ها و مطالب فراواني دارم كه به خاطر برخي معذورات اخلاقي، قانوني و شرعي قابل نگارش و انتشار نيست. لذا معتقد هستم جسورانه نوشتن نبايد باعث لاابالي‌گري در نگارش شود و مرزهاي اخلاقي و آبروي افراد نبايد به بهانه‌ي آزادي بيان شكسته يا ريخته شود. 6 مطلب از 7 لينكي كه كارگروه تعيين مصاديق مجرمانه براي حذف از وبلاگ اعلام كرده بود، مربوط به اين دوره است كه به جهت استفاده از نام مستعار، بي‌پرواتر مي‌نوشتم.

نگارش مطلب با نام مستعار، اگر چه به لحاظ اجتماعي انعكاس صداي يكي از شهروندان و كنشگري در فضاي رسانه‌اي است و اين آزادي را براي نويسنده فراهم مي‌كند كه بدون مرتبط شدن يادداشت‌هاي مجازي‌اش با شخصيت حقيقي وي، فارغ البال هر آن چه در ذهنش مي‌آيد بنويسد، اما اين نوع نوشته‌ها نهايتاً بدون امضاء و هويت است و قابل استناد نيست. در يك مقاله‌ي علمي ارجاع دادن به نوشته‌هاي يك سايت مجهول الهويت، فاقد وجاهت و ارزش است. از همين رو نگارش و انتشار مطلب با اسم مستعار، از يك سقف معين فراتر نخواهد رفت. يعني يك نوشته زماني اعتبار پيدا مي‌كند كه امضاي يك شخص حقيقي پاي آن ثبت شده باشد. تمامي نويسندگان بزرگي كه به دلايل مختلف امنيتي و معذورات شغلي و اجتماعي، نوشتن را با نام مستعار آغاز كردند، با گذشت مدت زماني به سمت نگارش با اسم و مشخصات حقيقي سوق يافتند.

نوشتن از آن جهت كه مستقيماً برخاسته از روحيات، مكتب فكري، مشرب فلسفي و جهت‌گيري‌هاي سياسي يك شخصيت حقيقي است، بدون امضاء و اتصال آن به نام نويسنده، رمزگشايي نخواهد شد. از همين رو، وبلاگ‌نويسي با نام مستعار براي بيان يك اعتراض اجتماعي، نگارش درد دل‌ها، خاطرات و دل‌نوشته‌ها، انتشار مطالب طنز، سرگرمي و آموزشي مي‌تواند كاركرد داشته باشد. چون در اين گونه موارد نياز چنداني به شناخت «من قال» نيست و «ما قال» فارغ از «من قال» مفيد و مؤثر خواهد بود.

از نكات جالب اين دوره، مطلع شدن از وبلاگ ساير دوستان و همكاراني بود كه تا قبل از ورود من به دنياي وبلاگ‌نويسي، از وجود وبلاگ‌شان بي‌خبر بودم. به جهت تبعاتي كه مطالب وبلاگ براي نويسنده‌ي آن به همراه دارد، اكثر افراد ترجيح مي‌دهند با نام مستعار و به صورت پنهان وبلاگ‌نويسي كنند. اما همان گونه كه اشاره شد، اين طور نوشته‌ها از يك حد معين فراتر نخواهد رفت.

دوره دوم – نگارش با نام حقيقي

خرداد ماه سال گذشته، ايميل تشكر آميزي دريافت كردم كه فرستنده، يكي از اعضاي هيئت تحريريه‌ي روزنامه دنياي اقتصاد بود:

دوست عزیز، سلام

چند دقیقه پیش، یکی از پست های وبلاگ شما رو یکی از دوستان برای من فوروارد کرد.

من هم متن رو خودنم و دیدم جالب هست و تصمیم گرفتم برای مدیر یک گروه خیریه ای بفرستم که از دوستانم هست و برنامه ای برای اعطای بورسیه به دانشجویان داره؛ دانشجویان مستعدی که به دلیل مشکلات مالی خانواده هاشون، نیازمند کمک مالی هستند تا بتونن به تحصیل در دانشگاه ادامه بدن. با توجه به اینکه این گروه، برنامه های مختلفی در زمینه توانمندسازی دانشجویان تحت پوشش خودش داره، به نظرم رسید ارسال این ایمیل براشون میتونه جالب باشه. اما بعد، به نظرم رسید سری به وبلاگ شما بزنم. به وبلاگ سر زدم و احساس همدلی زیاد با نویسنده‌ش داشتم. تصمیم گرفتم به شما ایمیل بزنم و هم خداقوت بگم و هم باب تعامل بیشتر رو باز کنم.

اين ايميل سرآغاز همكاري من با روزنامه دنياي اقتصاد بود. وقتي نخستين مقاله‌ي من با اسم و مشخصات واقعي‌ام در روزنامه منتشر شد و قرار بود اين همكاري ادامه داشته باشد، تصميم گرفتم وبلاگ‌نويسي را با نام حقيقي خودم ادامه دهم و از لاك نام مستعار خارج شوم.

در اين مرحله اگر چه با نام و مشخصات خودم مي‌نوشتم، اما همچنان وبلاگم براي بسياري از دوستان و همكاران و بستگانم ناشناخته بود و هويت «شهروند دردمند» شناخته شده‌تر از «محمدرضا اسدي» بود. حتي برخي مخاطبان وبلاگ در پيام‌ها يا ايميل‌هايشان مرا «آقاي دردمند» يا «جناب دردمند» خطاب مي‌كردند.

ويژگي شاخص اين دوره از وبلاگ‌نويسي اين بود كه ارجاعات مطالب و استناد به كتب و سايت‌ها و مقالات افزايش يافت. رويكرد نگارش به سمت تخصصي‌تر شدن و برخورد علمي با مسائل و موضوعات مورد بحث پيش رفت. سهم يادداشت‌هايي كه جنبه‌ي خاطره و دل‌نوشته داشت، كمتر شد و نگاه انتقادي وبلاگ به سمت مسائل اجتماعي، فرهنگي و سياسي افزايش يافت. از آن جهت كه با نام و مشخصات واقعي خودم مي‌نوشتم، وسواس و دقت نظر بيشتري براي نوشتن به خرج مي‌دادم و همين مسأله باعث كاهش تعداد يادداشت‌ها به نسبت دوره‌ي زماني مشابه گذشته شد.

ارديبهشت ماه سال 92 به خاطر يك يادداشت انتقادي با عنوان «حمايت از دولت بشار اسد، مايه‌ي شرمساري ايرانيان»، وبلاگ شهروند دردمند فيلتر شد و از آن زمان به فكر راه‌اندازي يك سايت مستقل بودم. در اين مدت درگير دفاع از پايان‌نامه‌ي كارشناسي ارشد بودم و پس از فراغت از تحصيل به اين مهم پرداختم.

دوره سوم – نگارش در سايت شخصي

اولين يادداشت من در سايت شخصي و مستقل شهروند دردمند، انتقاد از خدمات و ناپاسخگويي بلاگفا بود كه بلافاصله وبلاگ شهروند دردمند در اين سايت مسدود شد. اگر چه هنوز بسياري از مطالب قديمي وبلاگ شهروند دردمند در موتورهاي جستجو، شناخته و ذخيره نشده‌اند، اما مطالب از حالت پراكندگي و دوگانگي خارج شده و در يك سايت واحد متمركز گرديده است.

با ابزارهاي خوب مديريتي وردپرس فارسي و هويت مستقل سايت، پيام‌هاي تبليغاتي و درخواست‌هاي دوستي به سبك داستان روباه و كلاغ تقريباً به صفر نزديك شده است. مخاطبان براي نوشتن نظر ملزم به درج نشاني ايميل هستند و پاسخي كه از سوي مدير سايت يا ساير نويسندگان نوشته شود، براي‌شان ايميل خواهد شد.

تأكيد بر هويت نويسنده كه در نام دامنه تجلي يافته است و درج عبارت «نقل مطالب اين سايت صرفاً با ذكر منبع مجاز است» در ذيل مطالب سايت، رويكرد جديدي است كه مخاطبان و خوانندگان منبع اصلي را بشناسند و فقط بر اساس يك يادداشت يا نوشته در خصوص نوع نگاه يا شخصيت نويسنده قضاوت نكنند.

هيچ عجله‌اي براي به روزرساني سايت ندارم و تا يك ايده‌ي مشخص و هدف معين از نگارش مطلبي نداشته باشم، دست به صفحه كليد نخواهم برد. از يك سو براي شعور و وقت خوانندگانم و از سوي ديگر براي اعتبار نام «شهروند دردمند»، احترام قائلم و تلاش مي‌كنم فارغ از امواج سياسي و خبري كه هر از گاهي وبلاگستان را با خود مي‌برد، استوار و با انديشه‌اي راسخ به طرح ديدگاه‌ها و دغدغه‌هاي خويش در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي، اقتصادي، مديريتي، سياسي و فرهنگي بپردازم.

دوره چهارم – نويسندگي

به نظرم نقطه‌ي اوج داستان يك وبلاگ‌نويس آن‌جاست كه وي با نگارش كتاب، به عرصه‌ي نويسندگي پاي بگذارد. در كشوري كه مطابق آمارهاي رسمي 79% از جمعيت كشور در 12 ماه منتهي به مهر ماه سال 1390 از اينترنت استفاده نكرده‌اند و ساكنان دنياي مجازي، بخش محدودي از جامعه را تشكيل مي‌دهند، نوشتن كتاب مخاطبان بيشتري خواهد داشت و از پايداري و رسميّت بيشتري به نسبت نوشته‌هاي مجازي برخوردار خواهد بود.

اگر چه در فضاي مجازي امكان برقراري تعامل با مخاطبان و دريافت نظرات ايشان وجود دارد و يادداشت‌ها و نوشته‌هاي منتشر شده در اين فضا، در معرض بازديد جستجوگران قرار خواهد گرفت، لكن بي‌ثباتي فضاي مجازي و غيررسمي بودن اين فضا، نويسندگان حرفه‌اي را به اين نتيجه مي‌رساند كه نوشته‌هاي خود را ابتدا در دنياي مطبوعات و مكتوبات منتشر كنند و به موازات آن از سايت و وبلاگ به عنوان رسانه‌ي مكمل بهره ببرند.

نوشته‌هاي مجازي هر چه قدر هم كه منظم و منسجم باشند، تا زماني كه به صورت كتاب يا مقاله منتشر نشوند، ارزش ترجمه به ساير زبان‌ها را ندارند. مطلبي كه به صورت مكتوب چاپ و توزيع شده است، از فيلترهاي نظارتي مختلف عبور كرده و يك ناشر حاضر شده است آن را به چاپ برساند. البته اين مسأله كليت ندارد و نوشته‌هاي ارزشمند در دنياي مجازي و كتب فاقد محتوا در دنياي واقعي كم نيستند.

جمع بندي

از كتاب‌هايي كه نوشته مي‌شود، دست كم يك نسخه در كتابخانه‌ي ملي به جاي خواهد ماند، مقاله‌هاي منتشر شده در جرايد را از آرشيو روزنامه‌ها و مجلات مي‌توان به دست آورد، اما پس از مرگ من، آيا كسي هست كه سايت مرا تمديد كند و آن را سر پا نگه دارد؟ آيا تضميني براي بقاي مطالب مجازي در دنياي سايبرنتيك وجود دارد؟

به دلايل فوق تأكيد مي‌كنم آن چه براي‌تان ارزشمند است، به نوشته‌هاي مكتوب تبديل كنيد و ضمن بالا بردن اعتبار آن، قابليت استناد، بقا و مانايي آن را تضمين كنيد.