پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی مهر, ۱۳۹۲

بداخلاقي از سوي هر فرد و طيف و جناحي كه باشد مذموم و محكوم است، چپ و راست و اصلاح‌طلب و اصولگرا و اعتدال‌گرا هم ندارد.آرزوي مرگ براي آيت الله هاشمي و بيان چند كلمه‌ي زشت براي ايشان كه از سوي يك مداح معروف در دعاي عرفه امسال (92) مطرح شد و البته رويه‌ي هميشگي اين فرد است، همان قدر زشت و زننده است كه انبوه لطيفه‌ها براي عمر طولاني آيت الله جنتي و آرزوي مرگ و بي‌حرمتي به دبير شوراي نگهبان. بي‌احترامي و ترور و آرزوي مرگ، نه منطق اسلام است نه منطق انسانيت است و نه منطق گفت‌وگو.

جناب آقاي حاج منصور ارضي!

ثمره‌ي بيش از دو دهه ناسزاگويي شما به آيت الله هاشمي رفسنجاني و اصلاح‌طلبان و محمدباقر قاليباف و عماد افروغ و ديگران، جز پراكندن جمعي از مؤمنان و علاقمندان به معارف اهل بيت (عليهم السلام) از جلسات وعظ و دعا و روضه چه بوده است؟ آيا نتيجه‌ي اين آرزوي مرگ خواستن‌ها و لعن و نفرين‌ها، به محبوب‌تر شدن چهره‌ها و شخصيت‌هايي كه نامبرده‌ايد، نينجاميده است؟ اين همه فحش و لعن و نفرين به مؤمنين را از كجاي آموزه‌هاي دين مبين اسلام استخراج كرده‌ايد؟ آيا شما كه پيرغلام و مداح اهل بيت هستيد، حتي براي يك بار اين جملات نوراني اهل بيت را در مذمت ناسزاگويي و لعن مؤمنين خوانده‌ايد:

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلّم:

خداوند بهشت را بر هر فحّاش بد زبان بى‌شرمى كه باكى ندارد چه گويد و چه شنود، حرام كرده است. [1]

امام على عليه ‏السلام:

انسان بزرگوار، هرگز دشنام ندهد. [2]

امام باقر عليه‏ السلام:

حربه فرومايگان، زشتگويى است [3]

امام صادق عليه ‏السلام:

دشـنـامـگويى و بـد زبانى و دريـدگـى از (نشانه هاى) نفاق است. [4]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

ناسزاگوى به مؤمن همچون كسى است كه در آستانه هلاكت باشد [5]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

ناسزاگفتن به مؤمن فسق است و جنگيدن با او كفر و خوردن گوشت او (غيبت كردن از وى) معصيت خداست . [6]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

به بادها ناسزا مگوييد كه‏ آنها (از جانب خداوند) مأمورند و كوهها و لحظه‏ها و روزها و شبها را ناسزا نگوييد كه گنهكار مى‏شويد و به خودتان بر مى‏گردد. [7]

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم:

به مردم ناسزا مگوييد كه با اين كار در ميان آنها دشمن پيدا مى‏كنيد. [8]

امام على عليه السلام:

[خطاب به قنبر كه مى خواست به كسى كه بدو ناسزا گفته بود، ناسزا گويد]: آرام باش قنبر! دشنامگوى خود را خوار و سرشكسته بگذار تا خداى رحمان را خشنود و شيطان را ناخشنود كرده و دشمنت را كيفر داده باشى. قسم به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را بيافريد، مؤمن پروردگار خود را با چيزى همانند بردبارى و گذشت خشنود نكرد و شيطان را با حربه اى چون خاموشى به خشم نياورد و احمق را چيزى مانند سكوت در مقابل او كيفر نداد. [9]

پيامبر خدا صلی الله عليه و آله و سلّم:

بدترين بندگان خدا كسى است كه از ترس فحش او، هم‏نشينى با او را خوش ندارند. [10]

امام باقر عليه‏السلام:

بهترين چيزى را كه دوست داريد به شما گفته شود ، به‏مردم بگوييد ؛ زيرا خداوند از شخص لعنتگرِ دشنام دهِ بدگوى از مؤمنان و ناسزاگوىِ بد دهن و گداىِ سمج نفرت دارد. [11]

امام صادق عليه‏السلام:

هر كس كه مردم از زبانش بترسند ، او در آتش است [12]

دوستان اصلاح‌طلب و روشنفكر!

اين حجم بالاي لطيفه‌هايي كه عليه آيت الله جنتي ساخته و نقل مي‌شود و به نُقل مجالس روشنفكري و اصلاح‌طلبي تبديل شده است، مطابق كدام يك از قواعد انساني و دموكراسي است؟ مطابق كدام يك از مواد اعلاميه جهاني حقوق بشر، آرزوي مرگ براي فردي كه شما به عملكرد وي انتقاد داريد، مجاز شناخته شده است؟ بنا بر كدام يك از تعاريف جامعه‌ي مدني و گفتمان كنش ارتباطي هابرماس، اجازه داريم كمپين يادآوري احمد جنتي به عزرائيل، راه بيندازيم؟ آيا غير از اين است كه يكي از بديهي‌ترين درس‌هاي دموكراسي، تحمل مخالف و پذيرش حق حيات همه‌ي افراد با هر نوع نگاه و سليقه‌اي است؟

انسان صاحب منطق و تفكر، بحث مي‌كند، نقد مي‌كند، اعتراض مي‌كند، براي احقاق حقوقش فرياد مي‌كشد، عليه ظلم و ستم و بيداد، قيام مي‌كند، اما توهين نمي‌كند، مسخره نمي‌كند، براي كسي آرزوي مرگ نمي‌كند. راه دموكراسي از توهين و ترور عبور نمي‌كند. اسلام نيز هر گونه هتاكي و تمسخر و آرزوي مرگ براي مسلمانان و كافراني را كه با اسلام و كشورهاي اسلامي سر جنگ ندارند، حرام شمرده است.

منابع:

[1] كافي، ج 2، ص 323، ح 3 – منتخب ميزان الحكمة، ص 440

[2] غرر الحكم : 9478 منتخب ميزان الحكمة : 442

[3] بحار الأنوار : 78 / 185 / 14 منتخب ميزان الحكمة : 442

[4] بحار الأنوار، ج 79، ص 113، ح 14 – منتخب ميزان الحكمة، ص 442

[5] كنز العمّال : 8093 منتخب ميزان الحكمة : 264

[6] بحار الأنوار : 75 / 148 / 6 منتخب ميزان الحكمة : 264

[7] علل الشرائع : 577 / 1 منتخب ميزان الحكمة : 264

[8] الكافي : 2 / 360 / 3 منتخب ميزان الحكمة : 264

[9] أمالي المفيد، ص 118، ح 2 – منتخب ميزان الحكمة، ص 264

[10] الكافي: ج 2، ص 325، ح 8 (ميزان الحكمة: ج 2، ص 1422)

[11] بحار الأنوار : 78 / 181 / 67 منتخب ميزان الحكمة : 442

[12] الكافي : 2 / 327 / 3 منتخب ميزان الحكمة : 442

در همين زمينه:

بعد التحرير:

يك نفر در پيامي خصوصي به خاطر معرفي «كمپين معرفي احمد جنتي به عزرائيل» و مطالب جالب(؟!) اين صفحه از بنده تشكر كرده است!

يك فرد مثلاً مذهبي (؟!) هم بعد از گفتن چند فحش آبدار، خاطر نشان كرده است كه مگر تا به حال زيارت عاشورا نخوانده‌اي؟

يعني يك همچين هموطنان جالبي داريم ما!

همه‌ي دردسرها زير سر كسي است كه سرش درد مي‌كند. آري! من به شدت سرم درد مي‌كند براي خيلي كارهاي عجيب و غريب. سرم درد مي‌كند براي آب‌تني در آب‌هاي خطرناك و عميق. سرم درد مي‌كند براي شنا كردن خلاف جهت آب. و اين سردرد براي خيلي‌ها دردسرساز مي‌شود، خواب زمستاني خيلي‌ها را بر هم مي‌زند و داد و فرياد خيلي‌ها را بلند مي‌كند كه:

«چه مرگت هست؟ خوب مثل بقيه بگير بخواب!».

مي‌گويم :«سرم درد مي‌كند، خوابم نمي‌برد، دارم مي‌بينم كه همه با هم داريم مي‌ميريم، اين خواب، خوابِ آسودن نيست، بل خواب مردن است»

مي‌گويد: «خُب چه دردت هست؟ چه مرضي داري؟»

مي‌گويم: «اين درد و مرضي نيست كه درمان داشته باشد، اين عنوان و پيشه‌ي من است، من شهروند دردمند هستم»

*    *    *

زماني كه روز دفاعم قطعي شد، براي هماهنگي ورود خبرنگاران به يكي از مسئولان دانشكده مراجعه كردم. مسئول محترم در حالي كه ايستاده برگه‌ي مرا امضا مي‌كرد، برايش توضيح دادم كه به جهت جديد بودن موضوع پايان‌نامه‌ام، برخي خبرنگاران صدا و سيما قصد دارند از جلسه‌ي دفاع از پايان‌نامه‌ام خبر تهيه كنند.

آقاي دكتر از بالاي عينكش نگاهي كرد و به من گفت: «خودتون بريد ببينيد بايد چه فرايندي رو طي كنيد، فقط دردسر واسه ما درست نكنيد!»

مي‌خواستم بگويم مرد حسابي! آقاي دكتر! شما مثلاً اينجا متصدي ارتقاي آموزش و پژوهش اين دانشكده هستيد، اسم اين دانشكده به عنوان جايي كه يك خلاقيت علمي در آن رخ داده، قرار است از صدا و سيما پخش شود، اگر ذوق نمي‌كنيد لااقل توسري نزنيد!

يعني چه بسا براي مديران مرده شوي، همين بهتر كه كسي از محل كارشان مطلع نشود، عملكردشان زير ذره‌بين و دوربين هيچ رسانه‌اي قرار نگيرد، تا مبادا به خاطر پركاري ديگران، تشت كم‌كاري و بي‌عرضگي‌شان از بام فرو افتد.

براي مديران مرده شوي، هيچ چيزي بهتر از سر و كار داشتن با جمادات نيست. هيچ چيزي فرح‌بخش‌تر از تكرار مكررات و انجام همان كارهاي قبلي نيست. آخر مرده‌شويي به هيچ ابتكاري نياز ندارد، مرده‌ها هم هيچ توقع و اعتراضي ندارند. يك فرايند روتين و مشخص!

صبح به صبح، مديران مرده شوي پشت ميزشان حاضر مي‌شوند، با اين تفاوت كه اينجا مرده‌ها به جاي برانكارد، روي پاهاي خودشان مراجعه مي‌كنند. مرده‌هاي عزيز و محترم نيز، هيچ اعتراضي ندارند كه چرا بد شسته مي‌شوند؟ چرا هر بار از همين شوينده‌هاي تند و گزنده استفاده مي‌شود؟ مرده‌هاي نجيب و سر به راهي هستند و مهم‌ترين دليل بقاي مديران مرده شوي، خيل عظيم همين مرده‌هاي خوب و بي‌سر و صداست.

همه چيز هم به خوبي و خوشي تمام مي‌شود، هنوز مرده را درست و حسابي در قبرش جاي نداده‌اند، كه بلندگو از همه‌ي عزيزاني كه از راه‌هاي دور و نزديك در اين مراسم مرده‌شويي شركت كرده‌اند، دعوت مي‌كند سوار اتوبوس‌ها شوند، سفره‌ي اطعامي پهن شده است كه ان‌شاءالله ثوابش به روح آن مرحوم خواهد رسيد. غسّال و گوركن و مدّاح و پيشنماز و گريه‌كن و مرده‌شوي و صاحب مجلس، همگي ميهمان خوان ميراث اين مردگان عزيزند.

ما به همان اندازه‌اي كه جامعه را بهبود مي‌دهيم، به زشتي‌ها و پلشتي‌ها و ظلم‌ها و بيدادها اعتراض مي‌كنيم و بودن‌مان مايه‌ي آسودن ديگران است، زنده‌ايم. جز اين هر چه باشد در خوابي مرگ‌آلود زيسته‌ايم و بس.

كاش در ظلمت شب

رهزنان قافله را

به خم درّه‌ي غفلت نبرند

كاش بيدار شوند

مردگان قبل از مرگ

عاقبت بايد رفت

مثل افتادن برگ

دير يا زود ولي

عاقبت بايد رفت

كاش بيدار شوند [+]

 در همين زمينه:

جوجه كباب مي‌خوريم يا فريب؟

اولين تصوير و خاطره‌ي من از «جوجه كباب» به يك مراسم عروسي در دوران كودكي برمي‌گردد. جايي كه نهايت قد من اندكي بالاتر از ميز بزرگ و باشكوه شام عروسي بود و ميهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول كشيدن غذا از ميز سلف‌سرويس تالار بودند كه ناگهان يك نفر ندا در داد كه «جوجه كباب آمد! » همه‌ي نگاه‌ها به سمت پيشخدمت تالار چرخيد كه ظرف استيل جوجه‌كباب را روي هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌اي كه كسي ناخنك نزند و سعي مي‌كرد بدون اين كه تنه‌اش به ديگران بخورد از لابلاي جمعيت خودش را به ميز غذاخوري برساند. در يك حركت عجيب همه‌ي حاضران به سمت اين ظرف هجوم آوردند. گويي مائده‌اي است آسماني كه خوردنش موجب رستگاري مي‌شود و يا شايد آب حيات است كه به كام ريختنش، مستوجب حيات ابدي خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تكه‌اي از اين اكسير خوشبختي نيز نصيب من شد. حقيقتاً گوشت جوجه‌اي بود كه به خوبي كباب شده و طعم تردي و تازگي آن هنوز زير دندان من است.

يكي دو بار ديگر نيز در عروسي‌هاي بعدي، جوجه كبابي با اين كيفيت نصيب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خيلي چيزهاي تقلبي ديگر، جوجه كباب تقلبي هم به بازار آمد و ديگر از آن جوجه‌هاي 600 گرمي خبري نبود، بل تكه‌هاي به سيخ كشيده شده‌ي سينه‌ي مرغ بود به نام جوجه كباب. وقتي همه بخواهند جوجه كباب بخورند، امكان توليد و توزيع جوجه‌ي 600 گرمي در مقياس وسيع نه امكان‌پذير است و نه به صرفه و نه در صورت امكان توليد و توزيع، همه‌ي افراد و طبقات مي‌توانند هزينه‌ي آن را بپردازند. پس راه حل ميانه، در تغيير ماهيت مفهوم «جوجه كباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ي ساليان گذشته يك نفر از خودش نپرسيده است كه اين جوجه نيست، بل مرغ مادر است؟ بعدها براي اين مفهوم جعلي تقسيم‌بندي هم درست كردند: «جوجه كباب بي‌استخوان»، «جوجه كباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ي جوجه كباب اصيل به همان استخوان‌هاي ترد و نازكي بود كه با گوشت لطيف جوجه در آميخته بود. جوجه كباب بي‌استخوان كه اصلاً جوجه كباب نيست. به واقع هجوم توده‌هاي جامعه براي خوردن جوجه كباب، منجر به قلب ماهيت جوجه كباب شد و در اين فرايند مردم فقط تصور مي‌كنند، جوجه كباب خورده‌اند، حال آن كه چيزي بيش از قطعه‌هاي مرغ كباب شده نصيب‌شان نشده است.

توده‌اي شدن آموزش عالي (Massification of Higher Education)

روزي روزگاري در همين سرزمين، دارنده‌ي مدرك ليسانس يا فوق ليسانس، به واقع انسان فرهيخته‌اي بود كه از دانش بهره‌اي وافر داشت و نماد يك فرد دانشگاهي پخته و استاد ديده بود كه فقط از نوع بيان و طرز حرف زدنش مي‌شد به شأن علمي و مدرك دانشگاهي‌اش پي برد. اما پدر بوروكراسي و مدرك‌گرايي بسوزد كه همه را به داشتن مدرك سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ي دانش آغازيدن گرفت. توسعه‌ي كمّي آموزش عالي در كوتاه مدت، نتيجه‌اي جز تباه شدن و تغيير ماهيت آن و آب بستن به مدارك دانشگاهي در پي نداشته و نخواهد داشت.

يكي از دوستان مرتبط با صنعت تعريف مي‌كرد كه در استخدام‌هاي اخير، علاوه بر رشته‌ي تحصيلي و  مدرك دانشگاهي، سال ورود به دانشگاه نيز اهميت يافته است. يعني فوق ليسانس ده سال پيش دانشگاه شريف با فوق ليسانسي كه امروز از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل مي‌شود برابر نيست و اعتبار مدرك آن ده سال پيشي بيشتر از اين امروزي است و اين حرف  كاملاً مبناي علمي دارد. آيا كسي كه در كلاس پنج نفره، كارشناسي ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو يا سه پايان‌نامه را همزمان رهبري مي‌كرده‌اند، موفق‌تر از كسي نيست كه در كلاس 15 نفره كارشناسي ارشد مي‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان 10 پايان‌نامه را هدايت مي‌كنند؟ آيا اساتيد دانشگاه‌ها به همان ميزان گذشته وقت و حوصله براي پاسخگويي به سؤالات دانشجويان دارند؟ آيا با گسترش كمّي دانشگاه‌ها، كيفيت آن‌ها هم حفظ شد؟ يا به تعبير عاميانه براي آن كه آبگوشت آموزش عالي به همه برسد، و همه‌ي افراد بتوانند يك مدرك ليسانس يا فوق ليسانس داشته باشند، آب توي آن بستيم؟

اما نتيجه‌ي گسترش كمّي آموزش عالي و آب بستن به مدارك دانشگاهي، قلب ماهيّت علم و تقليل آن به يك تكّه كاغذ است كه دارنده‌ي آن لزوماً بهره‌اي از علم و دانش و شأن و شخصيت دانشگاهي بهره‌مند نيست. چه بسا فارغ التحصيلان مدارج تحصيلات تكميلي كه از نگارش يك نامه‌ي ساده عاجزند يا از بديهيات رشته‌ي خود بي‌خبرند، يا سبك حرف زدن‌شان تفاوت چنداني با كاسب و كارگر و مردم عوام ندارد. زيرا به جاي آن كه عموم مردم دانشگاهي شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهي سرشار

حكايت است كه شيرفروشي صبح به صبح ظرفهاي شير را پشت در خانه‌ها مي‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در مي‌آورد و مي‌رفت و آخر ماه پول همه‌ي شيرها را يك جا حساب مي‌كرد. زندگي شيرفروش با يك روند خطي ساده مي‌گذشت و كم و كسري نداشت و درآمد هنگفتي نيز كسب نمي‌كرد. لكن روزي بخور و نميري بود كه اگر قناعت مي‌كرد، به خوبي و خوشي مي‌گذشت. اما مرد شيرفروش طمع كرد و رفته رفته در شيرها آب ‌ريخت. مردم اهالي متوجه شده بودند كه اين شيرها، شيرهاي هميشگي نيست، لكن به روي مرد شيرفروش نمي‌آوردند. يك روز كه شيرفروش ظرف شير را پشت در يكي از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز كرد و نگاهي به داخل ظرف انداخت و در كمال تعجب ديد كه فقط آب خالي است. به شيرفروش اعتراض كرد كه اين چه مسخره بازي است و شيرفروش با خونسردي كامل به ظرف آب نظر كرد و گفت: «ببخشيد امروز فراموش كردم كه شير هم داخل آن‌ها بريزم، فردا دو برابر معمول شير مي‌ريزم و جبران مي‌كنم».

چرا توده‌اي شدن پديده‌ها مشكل زاست؟

شايد اين سؤال پيش بيايد كه اگر همه‌ي مردم جوجه كباب واقعي، عسل طبيعي اصل و امثال اين‌ها را بخورند، اشكالي دارد؟ اگر همه‌ي مردم فوق ليسانس و دكترا بگيرند اشكالي پيش مي‌آيد؟

پاسخ اين سؤال‌ها به دو بخش تقسيم مي‌شود:

1. اگر جامعه توان و ظرفيت توليد باكيفيت جوجه كباب واقعي و عسل طبيعي اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب انديشه و فضاي آكادميك و كتابخانه و آزمايشگاه و سرانه‌هاي آموزشي لازم براي توليد دانش‌آموختگان فوق ليسانس و دكتري تراز اول را براي عموم مردم دارد، فبها المراد! هنيئاً لكم! نوش جان و گواراي وجود! چه چيزي از اين بهتر. اما در دو راهي حفظ كيفيت و هويت مفاهيم و پديده‌ها با توده‌اي كردن و تهي كردن آن‌ها و قلب ماهيت حقايق، بايد ببينيم كدام تصميم به صلاح و درست است؟ آيا با آب بستن به آبگوشت و تغيير ماهيت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشريّت خدمت كرده‌ايم يا خيانت؟ آيا با تغيير مفهوم جوجه كباب و اين كه ساليان سال، يك دروغ بزرگ را به جاي جوجه كباب به خورد مردم بدهيم، رفاه را افزايش داده‌ايم؟

2. با فرض اين كه جامعه ظرفيت توليد موارد ياد شده را دارد، آيا توان پرداخت هزينه‌ي آن را نيز دارد؟ آيا براي اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي، شغل مناسب و متناسب نيز پيش‌بيني شده است؟ آيا فكري براي چرخش فرهنگي از خوردن رشته پلو به جوجه كباب 600 گرمي شده است؟ اگر شده است كه اين همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه كباب تقلبي و داشتن به اصطلاح مدرك دانشگاهي براي افراد ايجاد توهم رفاه و علم مي‌كند و اين توهم مانع از رسيدن به رفاه و علم واقعي مي‌شود.

عدالت آباد كردن است، آب بستن نيست

عدالت به معناي خرد كردن و شكستن مفاهيم و پديده‌ها و تقسيم آن بين توده‌ها نيست، بل‌كه به معناي توسعه‌ي هر دو سوي عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسيدن و گسترش خواسته‌ها و رسيده‌هاست. در غير اين صورت تقلبي‌ها و نارسيده‌ها را به بهانه‌ي عدالت و به نام تعالي و پيشرفت به كام خام‌خوارها و حاضرخورها ريخته‌ايم و بس. جامعه‌اي خواهيم داشت تهي شده از مفاهيم و معناها كه به جاي بزرگ شدن، ورم كرده است و به جاي توسعه يافتن، باد شده است. صدايي كه از آن به گوش مي‌رسد، برايند واقعي جامعه نيست، بل آواي دروغين يك طبل تو خالي است. آمار بالاي توليد مقالات علمي و فارغ‌التحصيلان دانشگاهي شما را نفريبد، در سراب هم آب بسته‌اند كه اين چنين واقعي مي‌نمايد، تشنگان دانش و چشمه‌هاي جوشان علم، خيلي خيلي كمتر از اين چيزي است كه با چشم سر ديده مي‌شود. اندكي مي‌بايست به انتظار نشست تا غبار طغيان توده‌ها براي رسيدن به علم و منزلت بر جاي نشيند و كف اين سيلاب گمراه كننده، فروكش كند، آن گاه حقيقت ماجرا عيان خواهد شد، كه خداي متعال نيز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْکُثُ فِي الْأَرْضِ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آيه 17)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فرياد نكشم؟

چگونه اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي دروغين، دانشمندان دروغين، جوجه‌كباب‌هاي دروغين، عسل‌هاي زنبور نديده، عالمان بدون عمل، مقالات تهي از علم و اين حجم بالاي دروغ را در جامعه و رسانه‌ها ببينم و دم فروبندم؟ ما آن قدر با دروغ زيسته‌ايم كه ديگر با آن آميخته‌ايم و دروغين بودن خودمان را نمي‌بينيم.

اگر به جاي جستجوي آب، در جستجوي تشنگي بوديم

اگر به جاي يافتن علم، در تكاپوي طرح سؤال بوديم

اگر به جاي جوجه كباب، به فكر معيشت پايدار بوديم

امروز نسخه‌ي واقعي همه‌ي اين‌ها را در اختيار داشتيم، نه نمونه‌هاي بدلي و كمرنگ شده و تقلبي. در يك فرايند طبيعي و در جدال با ناداني به دانش رسيده بوديم، نه از ميان‌بُرها و كوره‌راه‌ها. براي رسيدن به قله، ماكت آن را در كوهپايه بازتوليد نكرده بوديم، بل‌كه مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسيده بوديم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح كرديم و به جواب‌هاي وارونه رسيديم. خوشبختي را در خوردن جوجه‌كباب و كسب مدرك دانشگاهي تعريف كرديم و چون دست نيافتني بود، مفاهيمش را عوض كرديم.

جلوي ضرر را از هر كجا بگيريم، منفعت است. به دروغ تصور كرديم كه از اين راه به مقصد خواهيم رسيد، اين راه تركستان است كه به هيچستان ختم مي‌شود، براي رسيدن به خوشبختي و سعادت بايد برگرديم به راه راست.

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

در همين زمينه:

 پوزش:

اخيراً برخي از خوانندگان و مخاطبان وبلاگ از اين كه نظرات‌شان نمايش داده نمي‌شود، گلايه كرده‌اند. من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم كه نظري در نوبت انتشار منتظر نماند. اگر نظر شما منتشر نشده است، اشكال از سمت بلاگفاست، ضمن عرض پوزش لطفاً مجدداً ارسال فرماييد. ان شاء الله در اولين فرصت به يك سايت يا وبلاگ پايدار مهاجرت خواهم كرد.

لينك اين مقاله در روزنامه مردمسالاري 1392/10/14

تغيير ديدگاه امام از ويژگي‌هاي فقه پوياي شيعه

در ابتداي بخش دوم اين نقد لازم است به بازخواني يكي از يادداشت‌هاي همين وبلاگ با عنوان «رأي دادن زنان؛ مخالف احكام اسلام يا تكليف شرعي» بپردازم. در اين يادداشت به سير تاريخي تغيير نظر حضرت امام در خصوص دو موضوع رأي دادن و نامزد شدن زنان براي انتخابات اشاره شد كه چگونه در خلال سال‌هاي 1341 تا 1342 ابتدا نظر ايشان در خصوص حق رأي دادن زنان تغيير كرد و از حرام شرعي به امري مجاز و سپس به عنوان تكليف شرعي شناخته شد و بعد از آن در خلال سال‌هاي 1342 تا1357، نامزد شدن زنان از امري مفسده‌انگيز، به عنوان يك حق تغيير يافت. اشاره به اين موضوع از اين جهت در نقد كتاب «راز قطعنامه» مهم است كه تغيير ديدگاه يك مرجع تقليد يا رهبر جامعه مسلمانان امري طبيعي است. آيا در موضوع تغيير ديدگاه حضرت امام براي موضوع رأي دادن زنان نيز كسي ايشان را مجبور به خوردن جام زهر كردند؟ آيا براي حلال شدن بازي شطرنج مطابق شرايط عرف و روز جامعه، باز هم مي‌توان بر روي نقش اطرافيان خائن مانور كرد؟ پر واضح است كه اين چنين نيست.

راز قطعنامه چيست؟

جان كلام كتاب راز قطعنامه اين است كه حضرت امام همواره بر ادامه‌ي جنگ تا سقوط صدام(فتح بغداد) و حتي بالاتر از آن رفع فتنه از عالم تأكيد داشتند (صفحه 87) اما به جهت آن كه برخي افراد نظير هاشمي رفسنجاني، ميرحسين موسوي، بهزاد نبوي، حسن روحاني و ديگران به اين فرمايش امام اعتقاد نداشتند، عملاً مانع شدند كه چنين آرزويي جامه‌ي عمل به خود بپوشد. اين اختلاف ديدگاه در صفحه 88 كتاب از زبان آقاي شمخاني اين چنين آمده است:

«امام مي‌گفت “جنگ جنگ تا رفع فتنه”، سپاه معتقد بود: “جنگ جنگ تا پيروزي” و آقاي هاشمي مي‌گفت: “جنگ جنگ تا يك پيروزي”»

آيت الله هاشمي رفسنجاني در تبيين ديدگاه خود اين گونه مي‌گويد:

«شما مي‌رويد و بغداد را مي‌گيريد ولي اگر آمريكا بمب اتم بزند شما چه كار خواهيد كرد؟»(صفحه 81). «دنيا پيروزي مطلق ما را نمي‌پذيرد، لذا به مرور بر ما فشار مي‌آورد»(صفحه 89)

محسن رضايي اين تفاوت ديدگاه‌ها را بدين صورت شرح مي‌دهد:

«دو ديپلماسي، شامل ديپلماسي انقلابي و ديپلماسي رسمي كشور، فعال بود. در ديپلماسي رسمي كشور كه وزارت خارجه، دولت و مجلس پيگيري مي‌كردند، عموماً دنبال اين بودند كه جنگ زودتر تمام بشود و با همه كشورها هم صحبت مي‌كردند. اما سياست ديگر، سياست نيروهاي انقلاب و امام بود كه مي‌گفتند جز با زور نمي‌توانيم حقوق‌مان را بگيريم و اين زماني انجام مي‌شود كه آن‌ها بفهمند ما قدرت داريم و در موضع دست بالايي قرار داريم» (صفحه 95)

نكته بسيار مهم اين است كه حضرت امام از اين تفاوت ديدگاه‌ها كاملاً مطلع بودند و با علم و اطلاع كامل و به پيشنهاد رئيس جمهور وقت (رهبر معظم انقلاب)، آقاي هاشمي رفسنجاني را به جانشينى فرماندهى كل قوا منصوب مى‏نمايند.

نويسنده در صفحه 99 كتاب اين گونه آورده است:

«ايشان(آقاي هاشمي) در صدد برمي‌آيد كه اين نظر خود را به امام خميني نيز تحميل كند»

آيا غير از اين است كه حضرت امام با علم و اطلاع كامل از تفاوت استراتژي پيشبرد جنگ با آقاي هاشمي، ايشان را به عنوان جانشينى فرماندهى كل قوا منصوب كرده‌اند؟ پس ديگر بيان چنين جمله‌اي محلي از اعراب ندارد. كما اين كه اين انتصاب به پيشنهاد رئيس جمهور وقت انجام شده است و حتي در متن نامه پذيرش قطعنامه كلمه «تمام مسئولين»آمده است:

«به واسطه حوادث و عواملى كه از ذكر آن فعلًا خوددارى مى‏كنم، و به اميد خداوند در آينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامى كارشناسان سياسى و نظامى سطح بالاى كشور، كه من به تعهد و دلسوزى و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم؛ و در مقطع كنونى آن را به مصلحت انقلاب و نظام مى‏دانم‏» (صحيفه امام ج‏21 ص92)

آيا نويسنده كتاب، رئيس جمهور وقت (آيت الله خامنه‌اي) را در زمره‌ي تمامي كارشناسان سياسي و نظامي آن زمان مي‌داند يا خير؟ دقت نظر حضرت امام در به كاربردن اصطلاحات و واژه‌ها زبانزد خاص و عام بوده و هست. امامي كه كسبه‌ي بازار نجف ساعت‌هاي خودشان را با رفت و آمد آن بزرگوار تنظيم مي‌كردند و اهل اغراق و غلو نبودند، بعيد است كه در زمان نوشتن «تمامي كارشناسان سياسي و نظامي» ديدگاه رئيس جمهور منتخب مردم را به عنوان رئيس قوه‌ي مجريه مدّ نظر نداشته باشند. لذا اين گونه سياه و سفيد پنداشتن‌ها و استثنا كردن يك جناح و جريان فكري از مسئوليت تمامي اتفاقات رخ داده در جنگ هم خلاف واقع است و هم خلاف عقل و انصاف.

حمايت حضرت امام از انتخاب مجدد موسوي به عنوان نخست وزير

يكي از بهترين شواهدي كه نشان مي‌دهد دولت ميرحسين موسوي در پشتيباني جبهه‌هاي جنگ كوتاهي نكرده است، حمايت ايشان از ميرحسين موسوي در پاسخ به سؤال برخي نمايندگان مجلس براي انتخاب مجدد نامبرده به عنوان نخست وزير است. حضرت امام با اطلاع كامل از اختلافاتي كه بين رئيس جمهور وقت (آيت الله خامنه‌اي) و ميرحسين موسوي وجود داشت، اين نامه را مي‌نويسند:

«با تشكر از حضرات آقايان، اينجانب چون خود را موظف به اظهار نظر مى‏دانم، به آقايانى كه نظر خواسته‏اند، از آن جمله جناب حجت الاسلام آقاى مهدوى و بعضى آقايان ديگر، عرض كردم آقاى مهندس موسوى را شخص متدين و متعهد، و در وضع بسيار پيچيده كشور، دولت ايشان را موفق مى‏دانم؛ و در حال حاضر تغيير آن را صلاح نمى‏دانم. ولى حق انتخاب با جناب آقاى رئيس جمهور و مجلس شوراى اسلامى محترم است» (صحيفه امام، ج‏19، ص: 393)

لذا تعابيري نظير آن چه در صفحه 165 كتاب آمده است، به نظر من ارائه‌ي تصويري نادرست از دقت نظر و نگاه بلند حضرت امام و خدشه‌دار كردن هوشمندي و درايت آن بزرگوار است:

«ايشان(محسن رضايي) به نزد امام خميني رفته و مدعي مي‌شود كه در صورت عدم انتخاب مجدد ميرحسين موسوي، جبهه‌هاي جنگ لطمه خواهد خورد»

آيا نعوذ بالله حضرت امام يك فرد عامي و دهن‌بين بود كه به گفته فرمانده جنگ و نامه تني چند از نمايندگان مجلس نظر خود را تغيير دهد و آن گونه كه نويسنده روايت كرده است يك عامل اخلال‌گر در پشتيباني جبهه‌ها را مجدداً در سمت رئيس هيئت دولت تثبيت كند؟ حضرت امام به راحتي مي‌توانستند در اين موضوع سكوت كنند و انتخاب نخست‌وزير را مطابق آن چه در قانون اساسي آمده است به رئيس جمهور وقت واگذار كنند، اما اين كار را نكردند و به كار بردن دو واژه‌ي «متدين» و «متعهد» پس از نام مهندس موسوي آب پاكي را بر تمامي نتيجه‌گيري‌هاي نويسنده‌ي كتاب ريخته است.

چرا محسن رضايي دوباره ابقا شد؟

در اين كتاب از محسن رضايي به عنوان يكي از شخصيت‌هاي تأثيرگذار در تثبيت دولت ميرحسين موسوي و سپس پذيرش قطعنامه 598 نام برده شده است. از صفحه 174 تا 182 كتاب به كوتاهي‌هاي محسن رضايي در همين خصوص پرداخته شده است، اما نويسنده به اين سؤال اساسي پاسخ نمي‌دهد كه چرا پس از ارتحال حضرت امام و شروع دوره رهبري آيت الله خامنه‌اي، محسن رضايي به مدت 8 سال ديگر در سمت فرماندهي سپاه پاسداران ابقاء مي‌شوند؟ به هر حال اين دو مقوله با هم قابل جمع نيست. يعني آن حجم از قصورات و تقصيرها با ابقاي مجدد نامبرده هم‌خواني ندارد. در بين فرماندهان سپاه كم نداشتيم و نداريم كه از عهده مسئوليت فرماندهي سپاه بربيايند و نمي‌توان از استدلال قحط الرجال استفاده كرد.

بي‌توجهي نويسنده به برخي اسناد و حوادث مهم

در صفحات 213 تا 215 كتاب، آقاي غضنفري به درستي، بي‌توجهي آقاي هاشمي در خصوص آزادسازي احمد متوسليان (فرمانده قواي محمد رسول‌الله در لبنان) و هيئت همراه وي را مورد توجه قرار داده است و از اين كه آقاي هاشمي به اندازه يك كوفته برنجي و شلغم كه در خاطرات روزانه خود اشاره كرده، به اين مسأله مهم نپرداخته است، گلايه مي‌كند. متقابلاً همين پرسش مطرح است كه نويسنده محترم، چگونه از برخي نامه‌ها و حوادثي كه كاملاً عكس نتيجه‌گيري‌هاي نويسنده را اثبات مي‌كرده، به سادگي عبور كرده است و هيچ توضيح يا توجيهي در خصوص آن‌ها نياورده است؟ از جمله نامه 3 آذر 67حضرت امام به ميرحسين موسوي در خصوص رد شايعاتي كه ايشان جبهه‌هاي جنگ را به خوبي پشتيباني نكرده‌اند، انتصاب آقاي هاشمي به عنوان جانشين فرمانده كل قوا، حمايت مجدد امام از انتخاب دوباره ميرحسين و امثالهم.

چرا اسناد خيانت و توطئه به دادگاه ارائه نشده است؟

اين پرسش مطرح است كه چرا اين همه اسناد جاسوسي، همكاري با منافقين، خيانت، بمب‌گذاري و توطئه عليه جمهوري اسلامي، به جاي انتشار در يك كتاب، به دادگاه انقلاب و مراجع قضايي ارائه نشده است؟ آيا طرح چنين مسائلي در يك كتاب تاريخي-پژوهشي پسنديده است؟

رهبر انقلاب در خطبه‌هاي نماز جمعه 29 خرداد 88 افراد را از ايراد اتهاماتي كه در دادگاه‌ها اثبات نشده است پرهيز داده‌اند:

« سياه‌نمائى دوره‌هاى گذشته هم در اين مناظره‌ها مشاهده شد؛ هر دو بد بود. اتهاماتى مطرح شد كه در جائى اثبات نشده است؛ به شايعات تكيه شد، بى‌انصافي‌هائى احياناً ديده شد؛ هم بى‌انصافى نسبت به اين دولت با اين همه حجم خدمت، و هم بى‌انصافى نسبت به دولتهاى گذشته و دوران سى ساله. آقايان در خلال صحبت احساساتى شدند و لابلاى حرفهاى خوب، حرفهائى هم كه خوب نبود، گفته شد… اين بخش معيوب قضيه، بنده را ناخرسند كرد؛ متأثر شدم. براى طرفداران نامزدها هم آن بخشهاى معيوب، آن تعريضها، آن تصريحها، التهاب‌آور و نگران‌كننده بود، كه البته از هر دو طرف هم بود … اينجا چون اسم آورده شده است، مجبورم اسم بياورم. به طور خاص از آقاى هاشمى رفسنجانى، از آقاى ناطق نورى من لازم است اسم بياورم و بايد بگويم. البته اين آقايان را كسى متهم به فساد مالى نكرده؛ حالا در مورد بستگان و كسان، هر كس هر ادعائى دارد، بايستى در مجارى قانونى خودش اثبات بشود و قبل از اثبات نميشود اينها را رسانه‌اى كرد» [+]

رهبري پس از برگزاري دادگاه متهمان حوادث سال 88 نيز اين چنين مي‌فرمايند:

«همين جا من اين را هم بگويم: اينكه در دادگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها – كه در تلويزيون هم پخش ميشد – از قول يك متهمى چيزى راجع به يك كس ديگرى گفته ميشود، من اين را بگويم كه اين، شرعاً حجيت ندارد. بله، متهم هرچه درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى خود در دادگاه بگويد، اين حجت است. اينكه بگويند در دادگاه درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى خودش اگر اعترافى كرد، حجت نيست، اين حرف مهملى است، حرف بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزشى است؛ نه، هر اقرارى، هر اعترافى، شرعاً، عرفاً و در نزد عقلا در يك دادگاه در مقابل دوربين، در مقابل بينندگان ميليونى كه متهم عليه خود بكند، اين اعتراف مسموع است، مقبول است، نافذ است؛ اما عليه ديگرى بخواهد اعترافى كند، نه، مسموع نيست. فضا را نبايد از تهمت و از گمان سوء پر كرد[+]

همچنين رهبر معظم انقلاب پس از عدم انتخاب آقاي هاشمي به عنوان رئيس مجلس خبرگان و در ديدار با اعضاي اين مجلس مي‌فرمايند:

«رفتارهای غير اخلاقی و توهين آميز، مخالف مصلحت انقلاب و كشور است، موجب اختلاف و دو دستگی می شود و به شكوه و عظمت نظام اسلامی ضربه می زند» [+]

در يك كار پژوهشي اين‌چنيني، كه امكان نقل همه‌ي گفته‌ها و اسناد و شواهد تاريخي وجود ندارد، اسناد و مدارك گردآوري شده‌ي نمونه، مي‌بايست معرف جامعه‌ي هدف باشد. اما شواهدي كه در اين كتاب ارائه شده است، نمونه‌ي خوب و واقعي از رخدادهاي تاريخي نيست و گويي نويسنده قبل از شروع به پژوهش، تكليف خودش را در خصوص نتايج پژوهش مشخص كرده و صرفاً به دنبال اسناد و مداركي است كه ادعاي وي را اثبات كند. در كتب روش تحقيق يكي از اولين اصول پژوهش، بي‌طرفي نويسنده نسبت به نتايج تحقيق ذكر شده است، در غير اين صورت ناخودآگاه فرايند پژوهش به سمت نتايج دلخواه پژوهشگر سوق داده خواهد شد. اين انتقاد همان گونه كه پيش‌تر شواهدش ارائه شد به صورت جدي به كتاب راز قطعنامه وارد است.

نقاط مثبت كتاب

تناقض‌هايي كه در برخي موضع‌گيري‌هاي رسمي و اظهاراتي كه در جلسات خصوصي از سوي بعضي مسئولين نظام از جمله آقايان هاشمي رفسنجاني و محسن رضايي در اين كتاب آمده، جالب توجه است. اگر چه بنده رويكرد كلي آقاي هاشمي را در حركت به سمت صلح و خاتمه‌ي جنگ تأييد مي‌كنم، لكن بيان جملات خلاف واقع از هر كس كه باشد مذموم و ناپسند است.

اشاره به نقش باند نيويوركي‌ها (محمدجعفر محلاتي، فرهاد عطايي و سيروس ناصري) در تنظيم و تصويب قطعنامه 598 از ديگر نكات بديع و جالب كتاب است. البته در همين مسأله، نويسنده به نقش دكتر ولايتي وزير خارجه وقت اشاره‌اي نمي‌كنند.

سير روايي كتاب و قلم نگارنده روان و شيواست و همين امر مطالعه‌ي آن را تسهيل مي‌نمايد. كتاب راز قطعنامه ضمن يك حركت كل به جزء، ابتدا به مواضع حضرت امام و رئيس جمهور وقت (آيت الله خامنه‌اي) در خصوص ادامه‌ي جنگ مي‌پردازد و سپس به تشريح دلايل چهارگونه آيت الله هاشمي رفسنجاني (جانشين فرمانده كل قوا) در پذيرش قطعنامه پرداخته است و يك به يك آن‌ها را رد مي‌كند و پس از آن به نقش ساير افراد و عواملي كه به پذيرش قطعنامه 598 منجر شد، مي‌پردازد. از اين حيث ساختار كتاب مناسب است و خواننده خط داستان پذيرش قطعنامه را گم نمي‌كند.

در پايان ضمن تشكر مجدد از تلاش نويسنده‌ي محترم كتاب، تأكيد مي‌شود كه نگارش اين نقد، نخست به منظور پاسداشت حقيقت و سپس به جهت تشويق نگارنده به تكميل كتاب و پاسخ به سؤالات مطروحه در اين نقد تنظيم شده است و بنده جناب آقاي كامران غضنفري را يكي از خادمان صديق و ياران انقلاب مي‌دانم كه اخلاص و پاك‌دستي ايشان بر من اثبات شده است، اگر چه همه‌ي ما به خاطر تعلقات جناحي و سياسي، ممكن است در خصوص قضاوت ديگران دچار خطاها و لغزش‌هايي بشويم.

حاشيه: سخني با يك دوست

جناب طنز سياسي!

وبلاگ شهروند دردمند، اردوي تشكيلاتي بسيج در طرح ولايت نيست كه امثال سردار مشفق‌ها هر چه دل‌شان خواست ببافند و بگويند. اينجا جلسه روضه‌خواني حاج منصور ارضي در حسينيه صنف لباس‌فروشان نيست كه به سادگي آب خوردن، اين و آن را حرام‌زاده و زنازاده بخوانيم و براي سر اين و آن جايزه تعيين كنيم. اينجا گعده‌ي بچه‌هاي اطلاعات با حاج رضا سراج يا حسين شريعتمداري نيست كه سرمايه‌هاي نظام را يكي يكي لجن‌مال كنيم و خودمان را قهرمان پاك و مطهر مبارزات نظام بخوانيم. اينجا بر اساس اطلاعات به دست آمده از شنود يا جاسوس‌هاي اعزام شده به جلسات محفلي اصلاح‌طلبان بحث نمي‌كنيم. اينجا به صورت مستند و بر اساس گفته‌هاي افراد در جرايد يا رسانه‌هاي رسمي صحبت مي‌كنيم. اطلاق واژه‌ي ابوالفتنه به رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام نيازمند سند است. جاسوس خواندن يكي از كارگزاران نظام (بهزاد نبوي) نيازمند اثبات در دادگاه انقلاب است. لذا پيش فرض بسياري از گفته‌هاي شما دچار نقصان‌هاي جدّي است كه تا ابهامات آن‌ها برطرف نشود، بنده قادر به پاسخگويي به آن‌ها نيستم. به عنوان نمونه: «در آن زمان بسیاری از مردم هاشمی و موسوی را می پرستیدند». اما با اين حال به سؤالات شما پاسخ مي‌دهم:

1. به نظر شما اگر ادامه جنگ اشتباه بود، چرا امام خمینی ره پذیرش قطعنامه را به خوردن جام زهر تعبیر کردند؟

پاسخ: قرآن مجيد نيز مي‌فرمايند: « عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ» (سوره بقره؛ آيه 216) بسا چيزى را خوش نداريد و آن براى شما بهتر است، و بسا چيزى را دوست داريد و آن براى شما بدتر است، و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد

چه بسا پذيرش قطعنامه پس از آن همه موضع‌گيري‌هاي سفت و سخت در صلح نكردن با صدام، بسيار تلخ باشد، لكن نتيجه و اثر آن براي پايداري و ثبات جمهوري اسلامي و نشان دادن صلح‌طلبي و خردگرايي مسئولين نظام به جامعه‌ي جهاني و بهره‌مندي از آثار و بركات صلح كه در كلام حضرت امام نيز بدين صورت تجلي يافته است، بسيار شيرين‌ و ماندگار باشد. به عنوان نمونه به اين سخنان حضرت امام پس از پذيرش قطعنامه دقت كنيد:

«من باز تأكيد مى‏كنم كه ما در سياست خود براى رسيدن به صلح در چهارچوب قطعنامه شوراى امنيت جدى هستيم، و هرگز پيشقدم در تضعيف آن نخواهيم بود» (صحيفه امام    ج‏21    134؛ پيام به فرماندهان و مسئولان سپاه)

«راستى مگر فراموش كرده‏ايم كه ما براى اداى تكليف جنگيده‏ايم و نتيجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز كه احساس كرد كه توان و تكليف جنگ دارد به وظيفه خود عمل نمود. و خوشا به حال آنان كه تا لحظه آخر هم ترديد ننمودند، آن ساعتى هم كه مصلحت بقاى انقلاب را در قبول قطعنامه ديد و گردن نهاد، باز به وظيفه خود عمل كرده است، آيا از اينكه به وظيفه خود عمل كرده است نگران باشد؟ نبايد براى رضايت چند ليبرال خود فروخته در اظهارنظرها و ابراز عقيده‏ها به گونه‏اى غلط عمل كنيم كه حزب اللَّه عزيز احساس كند جمهورى اسلامى دارد از مواضع اصولى‏اش عدول مى‏كند. تحليل اين مطلب كه جمهورى اسلامى ايران چيزى به دست نياورده و يا ناموفق بوده است، آيا جز به سستى نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمى‏شود؟! تأخير در رسيدن به همه اهداف دليل نمى‏شود كه ما از اصول خود عدول كنيم. همه ما مأمور به اداى تكليف و وظيفه‏ايم نه مأمور به نتيجه.» (صحيفه امام    ج‏21    284    پيام منشور روحانيت؛ 30 بهمن 67)

2. آیا صرف تعریف و تمجید امام از هاشمی تایید کننده همه رفتارهای اوست؟

پاسخ: خير! بنده هم چنين چيزي در نقد خود ننوشته‌ام. اتفاقاً از اين كه نويسنده، برخي تناقض‌گويي‌هاي جناب آقاي هاشمي را مورد دقت نظر قرار داده است، تشكر كرده‌ام. اما حرف اصلي من اين است كه نويسنده كتاب تصويري به دور از واقعيت از آيت الله هاشمي ارائه مي‌كنند و به اين سؤال اصلي پاسخ نمي‌دهند كه چرا با وجود آن همه سرپيچي، امام روز به روز مسئوليت‌هاي مهم‌تري در جنگ به ايشان مي‌سپارند؟

3. نظر شما درخصوص اقدام بسیار تاسف بار و قابل تامل آقای هاشمی در دادن وعده دروغ به محسن رضایی چیست؟ آقای رحیم صفوی در این خصوص افشا کردند که هاشمی در اواخر جنگ و در ایام رایزنی هایش برای قبول قطعنامه، دیداری با محسن رضایی ترتیب داده و به او می گوید ما 10 میلیارد دلار ذخیره کردیم برای روز مبادا.. شما هرچه لازم دارید برای ادامه جنگ بنویسید و به من بدهید. آن از همه جا بی خبر هم یک طومار بلند بالا می نویسد و به هاشمی می دهد! هاشمی هم آن را نزد امام ره برده و می گوید ببین، سپاه گفته اگر این اقلام تهیه نشود قاد به ادامه جنگ نیستیم!

پاسخ: در اين كتاب چنين چيزي نيامده است و بنده هم اطلاعي از اين موضوع ندارم.

در همين زمينه:

لينك اين مقاله در روزنامه مردمسالاري 1392/10/14

كتاب راز قطعنامه كه در نمايشگاه كتاب امسال (1392) رونمايي شد، به علل و عوامل پذيرش قطعنامه 598 از سوي جمهوري اسلامي ايران پرداخته است. غضنفري پيش از اين كتاب آمريكا و براندازي جمهوري اسلامي ايران را نوشته بود. اثر حاضر، چهل و هشتمين جلد از سري نيمه پنهان موسسه كيهان است. لذا طبيعي است كه نويسنده‌ي كتاب، از طيف طرفداران ادامه جنگ باشد و پذيرش قطعنامه را مطابق اسنادي كه ارائه كرده، اقدامي خائنانه قلمداد كرده باشد. اما اهميت اين كتاب از آن جهت است كه به برخي زواياي پنهان قطعنامه كه پيش از اين منتشر نشده بود، پرداخته است و بعضاً اتهامات بسيار سنگيني عليه مسئولين تراز اول كشوري و لشكري نظير آقايان هاشمي رفسنجاني، حسن روحاني، محسن رضايي، ميرحسين موسوي، بهزاد نبوي و ديگران در اين كتاب طرح شده است كه وظيفه خود دانستم ضمن تشكر از تلاش جناب آقاي كامران غضنفري و به جهت تنوير افكار عمومي، برخي نواقص كتاب و تصويرسازي‌هاي غير واقعي كتاب را گوشزد نمايم تا از نگاه يك‌سويه به سرمايه‌هاي انقلاب اسلامي پرهيز شود و با طرح چند سؤال، نويسنده كتاب را به تكميل طرح‌واره‌ي «راز قطعنامه» دعوت نمايم.

براي اطلاع از محتواي كتاب، خلاصه‌ي آن را مي‌توانيد از +اينجا مطالعه كنيد.

جاي خالي فلسفه جهاد در ابتداي كتاب

اين كتاب بيانگر تقابل دو ديدگاه موافقان و مخالفان ادامه‌ي جنگ تحميلي بعد از بازپس‌گيري سرزمين‌هاي اشغال شده توسط قواي بعثي است. در رأس موافقان حضرت امام، رئيس جمهور وقت و فرماندهان سپاه قرار دارند و در طيف مخالفان ادامه‌ي جنگ و طرفداران صلح، اكبر هاشمي رفسنجاني، حسن روحاني، ميرحسين موسوي و اكثر اعضاي كابينه‌ي وي قرار گرفته‌اند. اي كاش در ابتداي اين كتاب به جايگاه جهاد و تفاوت جهاد دفاعي و جهاد ابتدايي اشاره مي‌شد و به لحاظ فقهي و حقوق بين‌الملل اين مسأله تشريح مي‌شد كه آيا يك كشور اسلامي، پس از آزادسازي شهرها و زمين‌هاي اشغال شده‌اش، لازم است كه پايتخت كشور متخاصم را نيز فتح كند؟ آيا چنين چيزي در جامعه‌ي جهاني پذيرفته شده است؟ آيا نظام نوپايي كه قصد دارد انقلابش را به تمام جهان صادر كند، مي‌تواند با شعار «جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان» به اين مهم دست يابد؟

به نظرم تا پاسخ به اين سؤالات به عنوان اصل موضوع پذيرش يا عدم پذيرش قطعنامه، به روشني تبيين نشود، بقيه مباحث فرع بر آن است و از اهميت كمتري برخوردار خواهد بود. نسل جوان امروز، نسل پرسشگري است كه به پديده‌هاي اجتماعي و سياسي، نگاهي انتقادي دارد و به صرف اين كه نظر يك عالم ديني درباره آن موضوع چه باشد، قانع نخواهد شد و رويكرد تعبدي را در حوزه‌ي فرهنگي و اجتماعي برنمي‌تابد. لذا ضروري است كه با نسل جديد با زبان خاص خودش سخن گفت كه امام نقي (عليه السلام) فرموده‌اند: «كلّموا الناس علي قدر عقولهم»

ارائه تصوير غير واقعي از آيت الله هاشمي رفسنجاني

بخش قابل توجهي از اين كتاب به نقل يادداشت‌هاي روزانه آيت الله هاشمي رفسنجاني و نشان دادن تقابل برخي از آن‌ها با ديدگاه‌ها و نظرات حضرت امام پرداخته است، غافل از اين كه اگر حقيقت موضوع را به همين مقدار بدانيم، با آن حجم تعريف و تمجيدها و مسئوليت‌هايي كه حضرت امام به آقاي هاشمي واگذار كرده‌اند چه كنيم؟ يعني نويسنده كتاب به اين سؤال اساسي پاسخ نداده است كه چرا حضرت امام با مشاهده‌ي اين همه سرپيچي و نافرماني از دستورها و اوامرش نه تنها آقاي هاشمي را از رياست شوراي عالي دفاع عزل نمي‌كنند، بل‌كه به عنوان قائم مقام فرمانده كل نيروهاي مسلح منصوب مي‌كنند و بيشترين اعتماد و مشورت‌ها را با شخص ايشان انجام مي‌دهند و اين تناقضي است كه نويسنده، خواسته يا ناخواسته به آن نپرداخته است. به عنوان نمونه به موارد ذيل دقت كنيد:

  • بدخواهان بايد بدانند هاشمى زنده است چون نهضت زنده است (صحيفه امام    ج‏7 ص495)
  • من به آقاى هاشمى- فرزند برومند اسلام تبريك مى‏گويم كه در راه هدف تا نزديك شهادت به پيش رفت (صحيفه امام    ج‏7 ص496)
  • جناب حجت الاسلام آقاى حاج شيخ على اكبر هاشمى رفسنجانى- دامت افاضاته؛ بدينوسيله جنابعالى به سمت نمايندگى از طرف اينجانب در شورايعالى دفاع منصوب مى‏شويد كه ان شاء اللَّه تعالى ضمن انجام وظايف محوله به ادارات مربوطه ديگر نيز رسيدگى و نظارت نماييد. موفقيت جنابعالى را از خداى تعالى مسئلت دارم (صحيفه امام    ج‏15   ص302)
  • در كدام مملكت، شما سراغ داريد كه رئيس مجلس (اكبر هاشمي رفسنجاني) منبر برود و مردم را هدايت كند و در ماه مبارك، شايد بيشتر از سى تا منبر رفته باشد و مردم را هدايت كرده باشد؟ (صحيفه امام    ج‏13  ص94)
  • مجلسمان را شما ملاحظه كنيد، بسيارى از آنها را من از نزديك مى‏شناسم؛ يعنى سابقه طولانى دارند، مثل رئيس مجلس (اكبر هاشمي رفسنجاني) و بسيارى از آقايان ديگر، و آنها را با تعهد و تعهد به اسلام و خدمتگزارى و هرچه توان دارند، آنها را مى‏شناسم. و در اين طول مدتى كه مجلس برپاست مى‏دانم كه همه اينها خدمتگزارند؛ در بين آنها من نمى‏توانم يكى را پيدا كنم كه بتوانم بگويم كه اين، تعهد به اسلام ندارد (صحيفه امام    ج‏17  ص272)
  • حجت الاسلام اكبر هاشمى رفسنجانى؛ طبق پيشنهاد شوراى انقلاب جمهورى اسلامى ايران، جنابعالى به سمت سرپرست وزارت كشور منصوب مى‏شويد. از خداوند متعال، توفيق جنابعالى را در ايفاى وظايفى كه عهده‏دار شده‏ايد و جلب رضاى مقدسش را خواهانم (صحيفه امام    ج‏11   ص58)
  • جناب حجت الاسلام آقاى هاشمى رفسنجانى ايّده اللَّه تعالى؛ جنابعالى را به سمت فرماندهى دنباله عمليات والفجر (1) نصب كردم. توفيق و پيروزى قواى اسلام را بر كفر از خداوند تعالى خواستارم (صحيفه امام    ج‏18  ص355)
  • جناب حجت الاسلام آقاى حاج شيخ على اكبر هاشمى رفسنجانى- دامت افاضاته؛ با توجه به درگيرى رويارويى امريكاى جهانخوار عليه اسلام و ايران و هماهنگى غرب و شرق و ارتجاع منطقه در مبارزه با انقلاب اسلامى و جلوگيرى از پيروزى اسلام، به پيشنهاد رئيس جمهور محترم، جناب حجت الاسلام آقاى خامنه‏اى- دامت افاضاته، جنابعالى را با تمام اختيارات به جانشينى فرماندهى كل قوا منصوب مى‏نمايد (صحيفه امام    ج‏21  ص56)

بي‌اعتباري نقل از دشمنان و مخالفان

براي رسيدن به يك شناخت متعادل و پرهيز از افراط و تفريط، پسنديده آن است كه يك شخصيت يا يك جريان فكري از نگاه موافقان و مخالفان بررسي شود. چه بسا اگر دين اسلام را صرفاً با استناد به كتب و نقل قول‌هاي مخالفان بخواهيد بررسي و معرفي كنيد، تصويري به جز يك آيين خشونت‌طلب انحرافي و افراط‌گرا ارائه نخواهيد كرد.

اين اشتباهي است كه نويسنده كتاب در تصويرسازي از شخصيت‌هايي كه قصد نقد آن‌ها را داشته مرتكب شده است. اگر قرار باشد شخصيت‌هايي نظير آيت الله هاشمي رفسنجاني يا دكتر حسن روحاني با نقل قول از دشمنان ديرينه‌شان در روزنامه كيهان، روزنامه ايران، هفته‌نامه 9 دي و مؤسسه فرهنگي قدر ولايت، معرفي و شناخته شوند، نتيجه همان چيزي است كه مخالفان اسلام در توصيف اين دين آسماني خواهند گفت. نه اين كه آقايان هاشمي و روحاني خالي از اشتباه و نقد باشند، خير! مقصود اين كه عقل و انصاف حكم مي‌كند كه براي بيان يك روايت نزديك به واقع، ديدگاه موافقان و مخالفان مطرح شود، يا مثلاً اگر تناقض خط مشي آقاي هاشمي با دستورهاي حضرت امام ترسيم مي‌شود، حمايت‌ها و مدح شخصيت و عملكرد آقاي هاشمي در كلام حضرت امام نيز آورده شود.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (سوره مباركه مائده؛ آيه 8)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! قيام كننده براى خدا و شاهدان به عدل و داد باشيد. و البته نبايد دشمنى عده‏اى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. دادگرى كنيد كه آن به تقوا نزديك‏تر است، و از خدا بترسيد كه خدا به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است

نقل قول‌هاي نامعتبر از حضرت امام

علي رغم آن كه در آخرين صفحه وصيت‌نامه سياسي الهي حضرت امام، معيار تشخيص سخنان صحيح و مستند از ساير سخنان بدون اصالت ايشان توسط بنيانگذار انقلاب تبيين شده است:

«اكنون كه من حاضرم، بعض نسبت‌های بی‌واقعیت به من داده می‌شود و ممكن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض می‌كنم آنچه به من نسبت داده شده یا می‌شود، مورد تصدیق نیست مگر آن‌كه صدای من یا خط و امضای من باشد، با تصدیق كارشناسان؛ یا در سیمای جمهوری اسلامی چیزی گفته باشم.»

اما در موارد متعدد ارجاعات غير مستند به سخنان حضرت امام داده شده است كه با معيار فوق همخواني ندارد، فلذا فاقد ارزش است. به عنوان نمونه، نقل قول سيدرضا زواره‌اي از حضرت امام در خصوص ترديد ايشان درباره خيانت بهزاد نبوي (صفحه 130).

مورد ديگر در صفحه 168 كتاب و نقل قول جلال‌الدين فارسي از حضرت امام است كه در روزهاي قبل از انتخابات 88 به وفور به صورت پيامك منتشر مي‌شد: «اگر خدمات شما نبود، شما را به عنوان ضد انقلاب معرفي مي‌كردم» جلال الدين فارسي ادعا كرده است كه حضرت امام اين جمله را خطاب به ميرحسين موسوي گفته‌اند، اما مطابق همان قاعده‌اي كه در بالا اشاره شد، در هيچ كجاي صحيفه امام چنين چيزي نيامده است و اين گونه نقل قول‌ها فاقد ارزش است.

تناقض نتيجه‌گيري‌هاي كتاب با نص صريح نامه امام

نويسنده در چند بخش طولاني و با نقل قول‌هاي مختلف تلاش كرده است كه ميرحسين موسوي را به عدم حمايت جدي از جبهه‌هاي جنگ متهم نمايد. حال آن كه حضرت امام در تاريخ 3 آذر 67 و پس از انتشار شايعاتي از اين دست طي نامه‌اي به ميرحسين موسوي به صراحت مي‌فرمايند:

«از آنجا كه ممكن است اين روزها افرادى بخواهند نسبت به دولت خدمتگزار شبهات و القائاتى در اذهان عامه به وجود آورند و زحمات بى‏شائبه و طاقت‌فرساى شما را خصوصاً در مسئله جنگ خدشه‏دار نمايند، لازم است اين نكته را تذكر دهم كه من همچون گذشته شما را فردى لايق و دلسوز براى انقلاب اسلامى مى‏دانم، و زحمات شما را در دوران جنگ و تجهيز سپاهيان اسلام فراموش نمى‏كنم، و الآن نيز شما را تأييد و حمايت مى‏كنم. از آنجا كه سران كشور و هيأت مشورتى بازسازى كشور در چند روز آينده اصول و سياست بازسازى را به دولت ابلاغ مى‏نمايند، جنابعالى و اعضاى محترم هيأت دولت بايد با قدرت و قاطعيت و با استقلال كامل به امر بازسازى كشور و ترميم خرابيها پرداخته و رسيدگى به محرومين را درصدر برنامه‏هاى خود قرار دهيد. و مردم عزيز و شريف ايران نيز، كه همه چيز خود را در طبق اخلاص و بندگى خدا نهاده‏اند، توجه دارند كه تا رسيدن به استقلال واقعى راه طولانى پيش رو دارند؛ و همه مى‏دانند كه با توجه به حجم عظيم خرابيها نبايد انتظار اصلاح و بازسازى سريع امور را داشت. ما هنوز در آغاز راه هستيم، و سالها وقت لازم است كه با همت و تلاش همه دست اندركاران و مردم عزيز ميهن اسلامى‏مان بازسازى شود و مشكلات برطرف گردد. چه بسا افراد مغرض و مخالف با انقلاب، كه از هيچ راهى نتوانسته‏اند به اسلام و انقلاب لطمه‏اى وارد نمايند، امروز در قالب شعارها و بالا بردن سطح توقعات در مردم بخواهند به هدفهاى شوم خود نايل شوند، و با انگشت نهادن روى مشكلاتى كه نتيجه تحميل چندين ساله جنگ بوده است مردم را نسبت به مسئولين بدبين كنند و اينطور تبليغ نمايند كه بعد از قبول قطعنامه و نبودن جنگ چرا مشكلات حل نمى‏شود؟ بايد به اين افراد گفت مگر اين كار به سادگى امكانپذير است؟ مگر كشور ما از محاصره‏ها بيرون آمده است؟ مگر همه مراكز آسيب ديده برق و سوخت و كارخانجات را يكروزه مى‏توان راه اندازى نمود كه ما بگوييم ديروز جنگ بود و عذرها موجّه، ولى امروز كه جنگ نيست چرا كمبود است؟ البته اين سخنها از باب تذكر به مؤمنين است؛ و الّا مردم وفادار و انقلابى كشورمان براى به دست آوردن استقلال واقعى و رسيدن به خودكفايى خيلى بيشتر از اينها آماده صبر و فداكارى هستند. و من مطمئنم كه ملت ايران يك لحظه استقلال و عزت خود را با هزار سال زندگى در ناز و نعمت ولى وابسته به اجانب و بيگانگان معاوضه نمى‏كند. در خاتمه بار ديگر از زحمات دلسوزانه و مخلصانه دوست خوبم، جناب حجت الاسلام آقاى كروبى تشكر مى‏نمايم. و اميدوارم تمامى افرادى كه در خدمت معلولين جنگ تحميلى بوده‏اند با صميميت با آقاى نخست وزير همكارى نمايند. خداوند بزرگ به همه مسئولين و دولت خدمتگزار و مردم شريف ايران توفيق صبر و ايثار در راه اسلام را عنايت فرمايد. والسلام عليكم و رحمة اللَّه» (صحيفه امام  ج‏21  ص201)

نقل قول‌هاي انتخابي و مغرضانه

نويسنده در صفحه 147 كتاب به نقل بخشي از +مصاحبه محسن رفيق‌دوست از سايت فرارو پرداخته است كه دولت براي خريد تويوتا جهت تجهيز جبهه‌هاي جنگ مانع‌تراشي كرد. اما از آن جا كه قصد داشته چند صفحه بعد ميرحسين موسوي را به همكاري با سازمان سيا و همدست بودن با منافقين متهم كند (صفحات 154، 169 و 171) و نهايتاً در صفحه 194 عبارت «چهره كثيف و خائنانه موسوي» را به كار ببرد، از بيان اين بخش از مصاحبه محسن رفيق‌دوست خودداري مي‌كند:

«برخی می گویند میرحسین موسوی در دوران دفاع مقدس خیانت کرد ولی من می گویم ایشان خائن نبودند. او تا قبل از سال 88 از دوستان من بود و ایشان را می دیدم. گاهی از ایشان تشکر می کردم و می گفتم شما می توانستید برای انقلاب شر شوید ولی نشدید! چرا که ایشان اختلاف نظر زیادی در دوران نخست وزیری با رئیس جمهور وقت (مقام معظم رهبری) داشته و اصلا هم زیر بار نمی رفتند. البته این را هم باید بگویم که میرحسین موسوی مخالف کارها نبود ولی حماسه ای هم پدید نیاورد برای همین نمی توانم واژه خائن را برای ایشان انتخاب کنم.» [+]

آيا همكاري با دفتر فرح پهلوي جرم است؟

در صفحه 153 كتاب، آن جا كه به پيشينه زهره كاظمي (زهرا رهنورد) پرداخته شده، آمده است:

زهره كاظمي پيش از انقلاب همكار ليلي جهان‌آرا (معروف به ليلي اميرارجمند) –نزديك‌ترين دوست فرح پهلوي- بوده است. ليلي جهان‌آرا كه در ظاهر مسئوليت كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان را بر عهده داشته، زني بسيار فاسد بوده كه با چند سازمان جاسوسي نيز ارتباط داشته است.

آيا مشابه همين اتهامات براي جناب آقاي حداد عادل كه يكي از شاگردان تراز اول دكتر سيدحسين نصر رئيس دفتر فرح پهلوي بوده، مطرح نيست؟ چطور شما به صرف تكذيبيه جناب حداد عادل مي‌پذيريد كه او هيچ گونه همكاري با دفتر فرح پهلوي نداشته است، اما تكذيبيه‌ي ستاد موسوي و رهنورد در عدم ارتباط با بيگانگان مورد پذيرش شما قرار نمي‌گيرد؟ و اكنون كه اين دو نفر رسانه و تريبوني براي دفاع از خود ندارند، آن‌ها را آماج انواع اتهامات قرار مي‌دهيد. من به هيچ عنوان قصد دفاع از موسوي و خطاهاي آشكار وي در عدم تبعيت از قانون در خلال انتخابات 88 را ندارم، لكن اين شيوه مغرضانه و به دور از انصاف در نتيجه‌گيري و قضاوت را نيز نمي‌پسندم.

آيا به اين توصيه‌هاي رهبر انقلاب در خطبه‌هاي 14 خرداد 89 توجه لازم را داشته‌ايد:

« مراقب باشيد، مواظب باشيد، نميشود هر كسى را بمجرد يك خطائى يا اشتباهى گفت منافق؛ نميشود هر كسى را بمجرد اينكه يك كلمه حرفى برخلاف آنچه كه من و شما فكر ميكنيم، زد، بگوئيم آقا اين ضد ولايت فقيه است. در تشخيصها خيلى بايد مراقبت كنيد. … .اينجور نباشد كه مخالفت با يك كسى، ما را وادار كند كه نسبت به آن كس از جاده‌ى حق تعدى كنيم، تجاوز كنيم، ظلم كنيم؛ نه، ظلم نبايد كرد. به هيچ كس نبايد ظلم كرد.» [+]

تناقض‌هاي جدي درباره بهزاد نبوي

شايد سنگين‌ترين اتهامات مطرح شده در اين كتاب متوجه بهزاد نبوي باشد. از دست داشتن در بمب‌گذاري دفتر نخست‌وزيري (صفحات 123 تا 127)، خيانت در تنظيم بيانيه الجزاير (صفحات 137 تا 144)، جاسوسي براي سازمان سيا و كارشكني‌هاي جدي در تجهيز جبهه‌هاي جنگ (صفحه 142 تا 147).

اما نويسنده ظاهراً فراموش كرده است كه بهزاد نبوي به جناح موسم به چپ دهه‌‌ي 60 كه به «راديكال‌ها» معروف بودند تعلق داشت. موضع بهزاد نبوي در خصوص گروگان‌هاي آمريكايي، پس از تسخير لانه جاسوسي اين چنين آمده است:

«بهزاد نبوی چنانکه خود می گوید معتقد بودند که گروگانها باید ابتدا محاکمه و سپس آزاد شوند (البته نه محاکمه واقعی برای دریافت مابه ازاء بلکه محاکمه سیاسی و حیثیتی امریکا) اما علیرغم نظر خود این مسئولیت دشوار را با شهامت تمام پذیرفتند و در اجرای نظریات مجلس شورا از هیچ کوششی فروگذار نکردند.» (مجله حضور، پاييز 1375، شماره 17)

 همچنین به اين بخش از سخنان بهزاد نبوي كه در ديدار با دانشجويان دانشگاه تهران و پس از جنگ خليج فارس بين آمريكا و عراق ايراد شده است دقت كنيد:

«اين جنگ يك فرصت تاريخي براي حمله به اسرائيل به وجود آورده بود كه از دست رفت. در طول تاريخ سابقه نداشته كه اسرائيل مورد حمله واقع شود … و عكس‌العمل نشان ندهد، زيرا از جنگ كه او را در منجلاب خواهد انداخت وحشت دارد. پس ما از اين طريق مي‌فهميم كه آمريكا يك نقطه ضعف اساسي دارد و آن اسلامي-اسرائيلي شدن جنگ است. لذا وظيفه ما اين بود كه به هر طريق كه ممكن است سمت و سوي جنگ را عوض مي‌كرديم. ما مي‌بايست در سياست خارجي و مواضع‌مان در قبال عراق اين نكته محوري را نصب‌العين قرار مي‌داديم» (تكثرگرايي در جريان اسلامي، عباس شادلو: ص 239 به نقل از روزنامه سلام 9 اسفند 69)

آيا باور كنيم كه گفته‌هاي فوق از زبان يك جيره‌خوار و جاسوس آمريكا صادر شده است؟ چرا با وجود اين همه اسناد و مدارك معتبر، تا كنون بهزاد نبوي در دادگاه انقلاب به اتهام جاسوسي و خيانت و ترور نخست‌وزير و رئيس جمهور محاكمه نشده است؟ چرا اين كتاب به كوتاهي وزير اطلاعات وقت، حجت الاسلام و المسلمين ري‌شهري در ارائه‌ي گزارش‌هاي خيانت‌كارانه‌ي بهزاد نبوي و ميرحسين موسوي به رئيس‌جمهور و حضرت امام اشاره‌اي نكرده است؟