پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی مرداد, ۱۳۹۲

سيدصدرالدين شريعتي، رئيس دانشگاه علامه طباطبايي، كمر به حذف و اخراج بسياري از اساتيد نخبه و سرشناس اين دانشگاه بسته بود و حتي وساطت چهره‌هاي سرشناس و برخي نمايندگان مجلس نيز براي ممانعت وي از اين اقدام نادرست اكتفا نكرد تا عاقبت شمار زيادي از اساتيد شاخص و مطرح اين دانشگاه در دوره‌ي زعامت ايشان، بازنشسته، اخراج يا تبعيد شدند.

دكتر نعمت‌الله فاضلي نيز به عنوان يك استاد مستقل، در تندباد حوداث و قلع و قمع كردن فضاي علمي و استيلاي فرهنگ پادگاني بر دانشگاه‌ها، از بارش تيرهاي بلا بي‌نصيب نماند و پس از تحمل همه‌ي بي‌مهري‌ها و ممنوعيت از رفتن به كلاس درس و اعمال محدوديت‌هاي مختلف، نهايتاً در فروردين ماه سال جاري به پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي منتقل شدند.

در يكي از روزهاي گرم ارديبهشت ماه با دكتر فاضلي تماس گرفتم و نشاني پژوهشگاه را سؤال كردم و به ديدنش شتافتم. سر راه گلدان گل سفيد رنگي گرفتم كه گلش دائمي بود.گلي ماندگار براي استادي ماندگار. پژوهشگاه برِ اتوبان كردستان و حوالي چهارراه ASP واقع شده است. رأس ساعت مقرر در اتاق كار ايشان حاضر شدم. بر خلاف دفتر قبلي‌شان در دانشگاه علامه دو همكار ديگر نيز در اتاق‌شان حضور داشتند و به اصطلاح اتاق‌شان اشتراكي بود. نماي خيلي خوبي به يك فضاي سبز و پر از گل داشت و لبه‌ي پنجره نيز پر از انواع گياهان آپارتماني بود. مرا به دو همكار جديدشان معرفي كردند و آن دو بزرگوار را به من.

دقيقاً روبروي ميز دكتر فاضلي، ميز دكتر بيوك محمدي استاد نام آشناي علوم اجتماعي قرار داشت كه كتاب زن ذليل ايشان و دو كتاب ديگري كه در خصوص تحليل كيفي و روش تحقيق نظريه مبنايي تأليف كرده‌اند بسيار معروف است. دكتر بيوك محمدي سال‌ها در آمريكا اقامت داشته‌اند و علاوه بر اين كه تمامي مدارك تحصيلي خودشان را از دانشگاه كنتاكي آمريكا اخذ كرده‌اند، پنج سال نيز در كسوت استادي در همين دانشگاه فعاليت داشته‌اند. لذا انگليسي حرف زدن برايش ساده‌تر از فارسي است و بعضاً با دكتر فاضلي انگليسي گفت‌وگو مي‌كردند.

در خلال صحبت با دكتر فاضلي، متوجه شدم كه دكتر محمدي، اين پيرمرد 67 ساله مشغول درست كردن چاي با دستگاه چاي‌ساز برقي است. بهت و شرمندگي من، آن جايي به نهايت خودش رسيد كه ديدم دو فنجان چاي براي من و دكتر فاضلي درست كرده‌اند. همان جا به دكتر فاضلي گفتم اين اخلاق، اخلاق يك استاد ايراني نيست و محصول همان سال‌هايي است كه در آمريكا بوده‌اند.

من اين اقدام انساني دكتر بيوك محمدي را از چند جهت تحليل و بررسي مي‌كنم.

نخست همان جنبه‌ي انسان‌دوستي و محبت به هم‌نوع و مهمان‌نوازي است كه در فرهنگ خود ما هم هست اما نه در اين حد كه يك پيرمرد براي دو فرد ميانسال و جوان‌تر از خودش چاي بريزد و بياورد. آن هم در شرايطي كه محبت‌كننده در مقام علمي بالاتري قرار دارد.

دوم، فرهنگ غالب كار و استقلال عمل و خودجوش بودن و روي پاي خود ايستادن در جامعه‌ي آمريكايي است. از چند تن از دوستان سفر كرده به آن سرزمين شنيده‌ام كه در شركت‌ها و ادارات‌شان آبدارچي به اين معنايي كه در ايران موجود است، اصلاً وجود ندارد.تقريباً همه چيز حالت سلف‌سرويس دارد.

سوم اين كه اين استاد دانشگاه نه تنها چاي ريختن را براي خودش كسر شأن نمي‌داند بل‌كه اين عمل را به عنوان يك اقدام متعالي و اخلاقي انجام مي‌دهد. يعني من به عنوان استاد دانشگاه علاوه بر تدريس و پژوهش و نوشتن كتاب و مقاله، «انسان» هم بايد باشم.

اينجاست كه بنده دو واژه‌ي «انسان‌يار» و «انسان تمام» را در كنار القاب و عناوين«استاديار» و «دانشيار» و «استاد تمام» به جامعه‌ي دانشگاهي ايران توصيه و پيشنهاد مي‌كنم. «استاديار» و «دانشيار» بودن، بدون «انسان‌يار» بودن به تعبير سعدي همان عالم بي‌عمل است و زنبور بي‌عسل و درخت بي‌ثمر. علم كاسب‌كارانه به تعبير پيامبر اكرم نه آن علمي است كه «العلم نورٌ؛ يقذفه الله في قلب من يشاء» (علم نوري است كه خدا در دل هر كس بخواهد برمي‌افروزد)، بل كالايي است براي تجارت پيشگي و كسب عناوين علمي و دانشگاهي.

به نظر شما استادي كه براي يك دانشجو چاي مي‌ريزد، طمعي در مقاله و دسترنج علمي او دارد؟ هرگز!

حالا رفتار دكتر بيوك محمدي را مقايسه كنيد با برخورد يكي ديگر از اساتيد دانشكده خودمان، آن جايي كه دو سال قبل براي اهداي يك شاخه گل به اتاق اساتيد رفته بودم و در غياب وي از همكار روبرويي‌اش پرسيدم كه آقاي دكتر فلاني امروز نيامدند؟ و در پاسخ شنيدم كه «من منشي ايشان نيستم». تفصيل داستان را در مطلب «از استاد بي‌ادب دانشگاه ما، تا رئيس متواضع بوستون كالج» آورده‌ام. آن دوست و استاد عزيزي كه به بوستون كالج رفته بود نقل مي‌كرد كه هيئت علمي كنفرانس در وسط سالن ايستاده بودند و ميكروفون توزيع مي‌كردند.

لطفاً اين دو داستان چند خطي در خصوص سيره‌ي پيامبر اسلام را بخوانيد:

« در سفری که رسول خدا (ص) با اصحاب داشتند، هنگام تهیه غذا هریک از آنان کاری را قبول کردند،پیامبر (ص) هم هیزم جمع کردن را بر عهده گرفت و هر چه اصحاب خواستند از کار پیامبر(ص) جلوگیری نمایند نپذیرفت.

در مورد دیگری که پیامبر (ص) از شتر پیاده شدند و برای بستن آن به گوشه ای می رفتند اصحاب آمدند تا شتر از پیامبر بگیرند و افسار آن را ببندند اما پیامبر نپذیرفت و فرمود:

«سعی کنید کار خود را به دیگران واگذار نکنید». ( منبع : سیره پیامبر اکرم(ص) با نگاهی به قرآن کریم،محسن قرائتی؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،ص41 .)»

اين مسائل آن قدر براي ما دور از ذهن شده‌اند كه هر وقت ميدان عمل پيش بيايد براي راحتي خودمان مي‌گوييم، او پيامبر خدا بود كه از اين كارها مي‌كرد، ما كه پيامبر نيستيم. بنده عرض مي‌كنم يك عده‌اي آن طرف دنيا زندگي مي‌كنند و ادعاي پيامبري ندارند و به اين سيره‌ي پيامبر كه «سعي كنيد كار خود را به ديگران واگذار نكنيد»دارند همين الان عمل مي‌كنند. ما كه خودمان را پيروان پيامبر اسلام مي‌دانيم، آن حضرت فرموده‌اند: «ملعونٌ مَن ألقی كَلَّه عَلَی الناس» يعني كسی كه بار زندگی خود را بر دوش دیگران بیفكند (و بخواهد از دسترنج مردم زندگی خود را بگذراند) از رحمت خدا به دور است. ما تا زماني كه فرهنگ كار و نان از عمل خويش خوردن را در جامعه‌ي خودمان نهادينه نكنيم و بخواهيم«سواري مجاني» بگيريم، از رحمت خدا به دور هستيم. لطفاً ائمه‌ي جمعه و جماعات در خصوص علل خشك‌سالي و زلزله در كنار دلايل خودشان (بي‌حجابي زنان) به عارضه‌ي سربار ديگران بودن و گسترش فرهنگ پخته‌خوري و تنبلي هم اشاره‌اي بفرمايند. ما تا زماني كه كار و تلاش نكنيم و براي ارتقا و پيشرفت چشم‌مان به دولت و بيت‌المال و پول نفت و حمايت اين و آن باشد، لعنت شده‌ايم و از رحمت خدا به دور. به همه‌ي عوامل عقب‌افتادگي ايرانيان لعنت‌شدگي را هم اضافه كنيد.

بعدالتحرير:

جناب آقاي دكتر بيوك محمدي، ضمن ارسال پيام تشكرآميز، تأييد كردند كه اين روحيه را از استادان آمريكايي آموخته‌اند.

در همين زمينه:

روايت جعلي نخست

امروز صبح از يكي از دوستان دانشگاهي ايميلي دريافت كردم با محتواي زير:

از حضرت امیـــــــر پرسیدند: نظرشما در مورد دنیـــــا چیست؟
حضرت فرمود: من بیزار از «دنیــا» و عاشق «زندگـــــی» هستم!
گفتند: مگر بین زندگـــــی و دنیـــا فرقی هم هست؟؟؟
فرمود: «دنیـــا» خــــــور، خــــــواب، خشـــم و شهــــوت است!
ولی
«زندگـــی» نگریستن به چشمان کودک یتیمی است که از پس پرده شــــــوق به انسان می نگرد …

محتواي اين روايت برايم مشكوك بود و بيان چنين تعابير رومانتيك و فانتزي را از حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) بعيد مي‌دانستم، لذا به همان دوست گرامي ايميل زدم كه آيا سند اين روايت را مي‌شناسد كه پاسخي دريافت نكردم و ايشان نيز مثل بسياري از افراد ديگر، ايميل دريافت شده را به صرف پسنديدن فوروارد كرده بودند. هر چه در اينترنت و منابع روايي به جستجو پرداختم، نه تنها سندي در تأييد اين روايت نيافتم، بل‌كه روايات محكمي در نهج‌البلاغه وجود دارد كه كاملاً عكس اين داستان را حكايت مي‌كند.

در خطبه پنجم نهج البلاغه آمده است:

فَإِنْ اءَقُلْ يَقُولُوا: حَرَصَ عَلَي الْمُلْكِ وَ إِنْ اءَسْكُتْ يَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي ! وَ اللَّهِ لاَبْنُ اءَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ اءُمِّهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَي مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَضْطَرَبْتُمُ اضْطِرَابَ الْاءَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَةِ

اگر سخن گويم (و حقم را مطالبه كنم) گويند: بر رياست و حكومت ‏حريص است و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم) خواهند گفت از مرگ مي‏ترسد! (اما) هيهات پس از آن همه جنگها و حوادث (اين گفته بس ناروا است). به خدا سوگند! علاقه فرزند ابو طالب، به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است. اما من از علوم و حوادثي آگاهم كه اگر بگويم همانند طنابها در چاههاي عميق به ‏لرزه در آييد.

وقتي آن حضرت از مرگ سخن مي‌گويد، مرگ به معناي نيستي و نابودي نيست، بل‌كه مرگ در كلام ايشان تجلي وصال با معبود و معشوق است. در خطبه‌ي همّام حضرت علي (عليه السلام) در توصيف سيماي متقين مي‌فرمايند:

وَ لَوْلاَ الاَجَلُ الَّذي كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ اَرْواحُهُمْ في اَجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْن، شَوْقاً اِلَي الثَّوابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ

و اگر خداوند براي اقامتشان در دنيا زمان معيني را مقرر نكرده بود از شوق به ثواب و بيم ازعذاب به انـدازه چشـم به هم زدني روحشـان در بدنشان قـرار نمي گرفت.

جاي ديگر در خطبه 132 مي‌فرمايند:

به خدا سوگند اين را كه مي‏گويم يك حقيقت جدي است نه شوخي، واقعيت است نه‏ دروغ، «مرگ» را مي‏گويم كه بانگ خود را به گوش (همه زندگان) رسانده و به سرعت همه را مي‌ميراند، انبوه زندگان هرگز تو را فريب ندهند … دنيا براي سكونت هميشگي شما خلق نگرديده بلكه آن را گذرگاه شما ساخته‏اند تا اعمال صالح را به عنوان زاد و توشه در مسير سراي ديگر از آن فراهم‏ سازيد. پس با عجله آماده كوچ كردن باشيد و مركبها را براي حركت مهيا كنيد.

يا در خطبه 111 در مذمت دنيا و سختي‌هاي زندگي در دنيا اين گونه مي‌فرمايند:

اما بعد، شما را از دنيا بر حذر مي‏دارم زيرا دنيا ظاهرش شيرين و باطراوت است، درلابلاي شهوات قرار گرفته و به خاطر نقد بودنش جلب توجه مي‌كند، با اين كه مواهب آن كم و ناچيز است دلها را به خود مي‏كشاند، … شادماني و نعمت آن پايدار نيست، از دردها و مشكلات آن ايمن نتوان ‏بود، سخت مغرور كننده و زيانبار است، متغير است و زوال پذير، فنا پذير و نابود شدني است، پيوسته كسان را مي‏خورد و هلاك مي‏كند، آن گاه كه به حد اعلا برسد و به آرزوي دنياپرستان ‏جامه عمل بپوشاند و از آن راضي گردند بيش از آنچه در قرآن ذكر شده نخواهد بود كه:

«زندگي همچون آبي مي‌ماند كه از آسمان فرود مي‏آيد و به وسيله آن گياهان فراوان‏ و سر بهم داده و در هم پيچيده به وجود مي‏آيد چيزي نمي‏گذرد كه خشك مي‏شوند و بادها آنها را پراكنده مي‏سازند و خداوند بر همه چيز قادر است‏»(كهف آيه 45.)

هيچكس از دنيا شادماني نديده جز اينكه پشت‏ سرش با اشك و آه روبرو شده است، هنوز با خوشي‌هايش روبرو نگشته كه به ناراحتي‌هاي پشت كردن آن، مبتلا مي‏شود …

پس با توجه به آن چه در بالا ذكر شد، هرگز حضرت علي (عليه السلام) عاشق زندگي دنيوي نيست و چنين تعريفي از زندگي «نگریستن به چشمان کودک یتیمی است که از پس پرده شــــــوق به انسان می نگرد» با ادبيات و معارف آن بزرگوار سازگاري ندارد.

به نظر مي‌رسد مشابه اقدامات مجعولانه‌اي كه شعر فريدون حلمي را به نام مولانا منتشر مي‌كند، در صدد است پيشوايان آسماني را عرفي و زميني كند و جلوه‌اي مطابق ذوق و سليقه‌ي دنيادوستان ارائه نمايد.

روايت جعلي دوم

همين امشب در صفحه‌ي يكي از دوستان روايت زير را به نقل از حضرت علي (عليه‌السلام) ديدم.

روايت جعلي اي مالك اگر شب هنگام كسي را مشغول گناه ديدي

اي مالك! اگر شب هنگام كسي را مشغول گناه ديدي، فردا به آن چشم نگاهش مكن. شايد سحر توبه كرده باشد و تو نداني

با توجه به اين كه قبلاً عهدنامه‌ي مالك اشتر را مطالعه كرده بودم، چنين فرازي برايم عجيب بود. از روي نهج‌البلاغه‌ي مرحوم دشتي، يك بار ديگر عهدنامه مالك اشتر (نامه 53) را مرور كردم و چنين چيزي در آن نيافتم. از طريق جستجو در اينترنت و نرم‌افزارهاي مختلف نيز به هيچ عنوان حتي مشابه اين تعبير يافت نشد.

جالب اين كه سايت‌هاي متعدد و معتبر خبري همين روايت مجعول را نقل كرده‌اند. از جمله آنها مي‌توان خبرآن‌لاين و پارسينه را نام برد. در وبلاگ‌ها و تالارهاي گفتگو نيز به وفور مي‌توان همين نقل قول را يافت.

اگر حتي به لحاظ فقهي بخواهيم روايت فوق را كالبد شكافي كنيم، از نظر محتوايي نيز اين روايت اشكال دارد. در تبيين عدالت امام جماعت گفته شده است اگر از فردي گناه كبيره‌اي ديديم، تا توبه‌ي وي براي‌مان محرز نشده است، اجازه‌ي اقتدا به وي را نخواهيم داشت. يعني نمي‌توانيم فرض كنيم يا حدس بزنيم كه توبه كرده است، بل كه بايد يقين كنيم كه توبه كرده است. در اينجا نيز گناهي كه به چشم ديده شده و براي انسان به مرتبه يقين رسيده است، با يك توبه و پشيماني يقيني پاك خواهد شد.

صد البته كه آموزه‌هاي ديني، انسان مسلمان را به پوشاندن عيب و گناه ديگران دعوت كرده است، اما پوشاندن عيب غير از خراب كردن شعور خود است. مؤمن دانا و تيزهوش هرگز فراموش نمي‌كند كه چه كسي كار نيك انجام داده و چه كسي كار شرّ. در همين عهدنامه مالك اشتر آمده است:

هرگز نبايد افراد نيكوكار و بدكار در نظرت مساوي باشند زيرا اين ‏كار سبب مي‏شود كه افراد نيكوكار در نيكي‌هايشان بي رغبت ‏شوند و بدكاران در عمل‏ بدشان تشويق گردند، هر كدام از اينها را مطابق كارش پاداش ده[+]

حال اين بخش از عهدنامه با آن قسمت مجعول در تضاد آشكار است، آن جا ظاهراً به مالك توصيه شده كه حتي اگر با چشمان خودت ديدي فردي گناه مي‌كند فردا به وي به چشم گناهكار نگاه نكن! اما در اينجا صريحاً مي‌گويد كه بدكار و نيكوكار نبايد در نظر تو مساوي باشند. پس با توجه به اين بخش صحيح و مستند فرمان مالك اشتر، مي‌توان به جعلي بودن روايت فوق پي برد.

به اين بخش از عهدنامه مالك اشتر دقت كنيد:

بايد آنها كه نسبت ‏به رعيت عيبجوترند از تو دورتر باشند، زيرا مردم عيوبي‏ دارند كه والي در ستر و پوشاندن آن عيوب از همه سزاوارتر است.در صدد مباش ‏كه عيب پنهاني آنها را بدست آوري، بلكه وظيفه تو آن است كه آنچه برايت‏ ظاهر گشته اصلاح كني و آنچه از تو مخفي است‏ خدا درباره آن حكم مي‏كند، بنابر اين تا آنجا كه توانايي داري عيوب مردم را پنهان ساز! تا خداوند عيوبي را كه دوست داري براي مردم فاش نشود، مستور دارد. (با برخورد خوب) عقده ‏آنها را كه كينه دارند بگشا و اسباب دشمني و عداوت را قطع كن! و از آنچه ‏برايت روشن نيست تغافل نما! بتصديق سخن چينان تعجيل مكن! زيرا آنان گر چه در لباس ناصحين‏ جلوه‏گر شوند خيانت مي‏كنند. [+]

دقت كنيد! بين تعبير فوق كه بايد آن چه از عيب مردم ديدي اصلاح كني، با آن تعبير جعلي كه حتي به چشم گناهكار به وي نگاه نكني تفاوت فراواني وجود دارد. در تعبير اول شناخت و شعور مخاطب به درستي پذيرفته شده است و از او مي‌خواهد كه براي اصلاح آن چه ديده است تلاش كند، در حالي كه در تعبير جعلي به وي مي‌گويد شعور و درك خودت را ناديده بگير و همه را نيك بنگر، حال آن كه عقلاً چنين چيزي ممكن نيست. مگر مي‌شود يك فرد شراب‌خوار دائم‌الخمر به گمان اين كه سحرگاه توبه كرده است، در نظر من مثل يك انسان سالم و پرهيزكار باشد؟ هرگز چنين نيست و چنين چيزي از ما خواسته نشده است.

 در همين زمينه: