پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی خرداد, ۱۳۹۲

مطابق آن چه در بخش زندگی‌نامه سایت رسمی آقای حسن روحانی آمده است، مدارک تحصیلی ایشان به شرح ذیل می‌باشد:

در مستند تبلیغاتی نخست حسن روحانی گفته می‌شود که «وی ۱۲ ساله بود که تحصیل علوم دینی را شروع کرد در سال ۱۳۴۷ دیپلم گرفت و سال بعد وارد دانشگاه تهران شد و در رشته حقوق قضایی مدرک کارشناسی گرفت» سپس یک جمله بی‌ارتباط با مدارک تحصیلی از قول ایشان بیان می‌شود که «اولین باری که من با امام ملاقات کردم در منزل ایشان در سال ۱۳۴۰ بود» بعد بلافاصله می‌گوید: «دکتر روحانی در ادامه‌ی این مسیر به انگلستان رفت و دوره‌های کارشناسی ارشد و دکترای خود را در دانشگاه کلدونیان گلاسگو به سرانجام رساند» مجدداً صدای حسن روحانی شنیده می‌شود که «در ماه‌هایی که امام در نوفل لوشاتو بودند من گاهی اونجا بودم و گاهی در کشورهای مختلف اروپایی برای سخنرانی بودم» سپس محیطی شبیه به ساواک نمایش داده می‌شود که نامه‌ای در خصوص دکتر حسن روحانی در حال تنظیم و ارسال است:

موضوع: سخنرانی دکتر حسن روحانی، سال ۲۵۳۶ (۱۳۵۶ شمسی)

«علت این که جمعیت زیادی پای سخنرانی‌اش جمع می‌شود چند چیز است: اول این که کلمه دکتر جلوی اسمش دارد …»

در این بخش از فیلم چون به مقطع پیش از انقلاب اشاره دارد، بیننده این گونه برداشت می‌کند که حسن روحانی مدرک کارشناسی‌ارشد و دکتری خود را قبل از انقلاب از انگلستان اخذ نموده است، حال آن که این دو مدرک به ترتیب در سال‌های ۱۹۹۵ (۱۳۷۴) و ۱۹۹۸ (۱۳۷۷) اخذ شده است.

از آن جا که نام قبلی آقای حسن روحانی، حسن فریدون بوده است، با جستجوی نام Hassan Feridon در بخش library سایت به پایان‌نامه‌های وی دست خواهیم یافت:

پایان نامه کارشناسی ارشد ایشان با عنوان زیر در کتابخانه سایت دانشگاه کلدونیان گلاسگو قابل مشاهده است:

The Islamic legislative power with reference 

همچنین تز دکتری ایشان نیز با عنوان زیر در سایت دانشگاه وجود دارد:

 The flexibility of SHARIAH (Islamic law) with reference to the Iranian experience

اما علی رغم وجود نام ایشان در سایت دانشگاه کلدونیان گلاسکو چند ابهام و پرسش همچنان باقی است:

۱. در جلد ۲۰ صحیفه امام و در صفحه ۳۵ نامه‌ای از سوی ایشان با موضوع «تشویق پرسنل یگانهاى پدافند هوایى» برای امام خمینی نوشته شده که در انتها با این عنوان امضا شده است «مسئول ستاد کل پدافند کشور- دکتر حسن روحانى». حال آن که اگر ایشان مدرک دکتری نداشته‌اند، چه اصراری بر درج عنوان دکتر برای خودشان دارند؟

۲. مطابق اطلاعات مندرج در صفحه حسن روحانی در ویکیپدیا، ایشان از تاریخ ۷ خرداد ۱۳۷۱ تا ۶ خرداد ۱۳۷۹ نایب رئیس مجلس شورای اسلامی بوده‌اند و هر دو مدرک کارشناسی‌ارشد و دکتری ایشان نیز مربوط به همین مقطع است، چگونه ایشان همزمان با نایب رئیسی قوه مقننه در یک کشور دور مثل بریتانیا تحصیل کرده‌اند؟

جمع‌بندی

مدرک تحصیلی آقای روحانی مشکلی ندارد و عناوین پایان‌نامه کارشناسی‌ارشد و تز دکتری ایشان در بخش کتابخانه سایت دانشگاه کلدونیان گلاسگو با ورود نام  Hassan Feridon قابل مشاهده است.

اما این که ایشان عنوان «دکتر» را تا قبل از سال ۱۳۷۷ و بدون داشتن مدرک دکتری برای خود به کار برده، قطعاً امری نادرست و خلاف قانون بوده است. همچنین تحصیل همزمان با نایب رئیسی مجلس در کشور بریتانیا محل سؤال و ابهام است.

این مطلب امکان دارد از میزان رأی دکتر حسن روحانی بکاهد، اما نخست این که رأی دادن به یک نامزد باعث نخواهد شد که نقاط ضعف و مورد ابهام وی را بازگو نکنم، چون من یک منتقدم. دوم این که بنده برای تشخیص صلاحیت رئیس‌جمهور به دنبال مقام عصمت و عدالت نیستم. رئیس‌جمهور قرار است سکاندار اجرایی کشور باشد و وضعیت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور را سامان دهد، لذا می‌بایست سوابق اجرایی و توانمندی‌های وی متناسب با این مسئولیت خطیر باشد.

مطالب بالا را به عنوان یک امتیاز منفی برای آقای روحانی در نظر می‌گیرم، اما با عنایت به توانمندی‌ها و نقاط مثبت دکتر حسن روحانی، ایشان انتخاب اول من برای ریاست جمهوری خواهد بود. حسن روحانی از آن جهت که دیر زمانی منتسب به جریان راست سنتی بوده و بارها با لیست مورد حمایت جامعه روحانیت مبارز به مجلس شورای اسلامی راه یافته است و هم‌اینک نیز مورد حمایت جریان اصلاحات قرار دارد و بارها از سوی حضرت امام و رهبری احکام جداگانه‌ای را دریافت کرده است و مسئولیت‌های متعدد کشوری و لشکری و دیپلماتیک داشته است، ظرفیت حداکثری برای جذب دولتمردان کارکشته و نخبگان فکری و اجرایی کشور را دارد.

پس از وی به نظرم دکتر ولایتی و قالیباف اولویت‌های بعدی هستند. اعتدال‌گرایی ولایتی در کنار چهره‌ی شناخته شده و معتبر بین‌المللی وی، شخصیتی ستودنی و عقل‌گرا از ولایتی ساخته است. محمدباقر قالیباف نیز از سوابق خوب مدیریتی و نگاه‌های باز و مثبت فرهنگی برخوردار است. اگر چه هر کدام از این دو بزرگوار اشکالات و ضعف‌های خاص خود را دارند.

ما امروز بیش از هر زمان دیگری به یک رئیس جمهور باتجربه، عاقل و اعتدال‌گرا نیازمندیم که اولاً در سطح ملی از همه‌ی نیروها با هر نوع نگاه و تفکر سیاسی استفاده کند و در داخل کشور نوعی اتحاد و انسجام ملی ایجاد کند و ثانیاً در سطح روابط بین الملل، ارتباط ایران را با سایر کشورهای منطقه و جهان بهبود ببخشد و از طرح مباحث حاشیه‌ساز که به روند رشد و تعالی کشور لطمه وارد می‌کند، پرهیز نماید. مطمئن باشید پس از ایجاد اتحاد داخلی و رفع تحریم‌های بین‌المللی اوضاع اقتصادی نیز بهبود خواهد یافت.

من به حسن روحانی رأی می‌دهم.

صحيفه امام    جلد ‏1 ص  78    تلگراف به محمدرضا پهلوى درباره انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى

تلگراف [به محمدرضا پهلوى درباره انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى‏].
زمان: 17 مهر 1341/9 جمادى الاول 1382.
مكان: قم.
موضوع: هشدار امام در مورد تصويبنامه انجمنهاى ايالتى و ولايتى.
مخاطب: پهلوى، محمد رضا (1).
بسم اللَّه الرحمن الرحيم.
حضور مبارك اعليحضرت همايونى.
پس از اهداى تحيت و دعا، به طورى كه در روزنامه‏ها منتشر است، دولت در انجمنهاى ايالتى و ولايتى، «اسلام» را در رأى دهندگان و منتخبين شرط نكرده؛ و به زنها حق رأى داده است. و اين امر موجب نگرانى علماى اعلام و ساير طبقات مسلمين است. بر خاطر همايونى مكشوف است كه صلاح مملكت در حفظ احكام دين مبين اسلام و آرامش قلوب است. مستدعى است امر فرماييد مطالبى را كه مخالف ديانت مقدسه و مذهب رسمى مملكت است از برنامه‏هاى دولتى و حزبى حذف نمايند تا موجب دعاگويى ملت مسلمان شود.
– الداعى: روح اللَّه الموسوى.
__________________________________________________
(1)- نخستين تلگرافى كه از سوى امام به محمدرضا پهلوى مخابره شده است.

صحيفه امام    جلد ‏1 ص  80    تلگراف به اسدالله علم درباره انجمن‏هاى ايالتى و ولايتى.

ورود زنها به مجلسين و انجمنهاى ايالتى و ولايتى و شهردارى مخالف [است با] قوانين محكم اسلام كه تشخيص آن، به نص قانون اساسى، محول به علماى اعلام و مراجع فتواست، و براى ديگران حق دخالت نيست. و فقهاى اسلام و مراجع مسلمين به حرمت آن فتوا داده و مى‏دهند. در اين صورت، حق رأى دادن به زنها و انتخاب آنها در همه مراحل، مخالف نص اصل دوم از متمم قانون اساسى است. و نيز قانون مجلس شورا، مصوب و موشّح ربيع الثانى 1325 قمرى، حق انتخاب شدن و انتخاب كردن را در انجمنهاى ايالتى و ولايتى و شهردارى از زنها سلب كرده است. مراجعه كنيد به مواد هفت و نُه قانون انجمنهاى ايالتى و ولايتى، و پانزده و هفده قانون انجمن بلديه (شهردارى). در اين صورت، چنين حقى به آنها دادن، تخلف از قانون است. و نيز الغاى شرط «اسلام» در انتخاب كننده و انتخاب شونده، كه در قانون مذكور قيد كرده، و تبديل قسم به قرآن مجيد را به «كتاب آسمانى» تخلف از قانون مذكور است؛ و خطرهاى بزرگى براى اسلام و استقلال مملكت دارد كه يا غفلتاً يا خداى نخواسته عمداً
اقدام به اين امر شده است. اكنون كه اعليحضرت درخواست علماى اعلام را به دولت ارجاع فرموده‏اند و مسئوليت به دولت شما متوجه است، انتظار مى‏رود به تبعيت از قوانين محكم اسلام و قوانين مملكتى، اصلاح اين امر را به اسرع وقت نماييد، و مراقبت كنيد كه نظاير آن تكرار نشود. و اگر ابهامى در نظر جنابعالى است مشرّف به آستانه قم شويد تا هرگونه ابهامى حضوراً رفع شود، و مطالبى كه به صلاح مملكت است و نوشتنى نيست تذكر داده شود.

صحيفه امام    جلد ‏1  ص 191    بيانات در جمع اعضاى انجمن اسلامى دانشگاه تهران(ماهيت اصلاحات ارضى)

بيانات [در جمع اعضاى انجمن اسلامى دانشگاه تهران (ماهيت اصلاحات ارضى)].
زمان: 10 ارديبهشت 1342/6 ذى الحجه 1382 (1).
مكان: قم.
موضوع: افشاى ماهيت اصلاحات ارضى، آزادى زنان و آزادى بيان رژيم شاه.
مناسبت: فرا رسيدن ماه محرّم.
حضار: دانشجويان عضو انجمن اسلامى دانشگاه تهران.
[بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏].
جوانان مسلمان دانشگاه تهران به منزل ما خوش آمديد. اميد است در نگهدارى دين خود استوار باشيد … زيرا از شما جوانان برومند انتظار زيادى داريم. ما ملتهاى مسلمان بايد متحد شويم و با اسرائيل و عمال آنها در ايران مبارزه كنيم. حوزه علميه هرگز مخالف اصلاحات ارضى نبوده؛ آيا دولت به ما پيشنهاد كرد و از ما نظر خواست؟ ما مى‏دانيم اين موضوع براى سرگرمى كشاورزان فراهم شده است. موضوع حق شركت دادن زنان در انتخابات مانعى ندارد؛ ولى حق انتخاب شدن آنها فحشا به بار مى‏آورد. موضوع حق رأى دادن زنان و غيره در درجه آخر اهميت قرار دارد. ما مى‏خواهيم مشروطيت را حفظ كنيم. اكنون كه در ايران حق آزادى از ما سلب شده، به فكر زنها افتاده‏اند! در حال حاضر آزادى قلم، بيان، افكار و حتى حق حيات از مردم سلب گرديده است. براى دفتر وليعهد ماهى پنجاه تا شصت هزار تومان هزينه برآورد كرده‏اند؛ و حال آنكه به هر نفر طلبه، ما در هر ماه بيست الى سى تومان حقوق مى‏دهيم.

صحيفه امام    جلد ‏1 ص  247    شاه تحت تأثير بهاييها.  (سخنراني معروف سال 1342)

آقا، يك حقايقى در كار است، من باز سرم دارد درد مى‏گيرد؛ يك حقايقى در كار است. شما آقايان در تقويم دو سال پيش از اين يا سه سال پيش از اين بهاييها مراجعه كنيد؛ در آنجا مى‏نويسد: تساوى حقوق زن و مرد، رأى عبدالبهاء است؛ آقايان از او تبعيت مى‏كنند. آقاى شاه هم نفهميده مى‏رود بالاى آنجا، مى‏گويد: تساوى حقوق زن و مرد. آقا! اين را به تو تزريق كردند كه بگويند بهايى هستى، كه من بگويم كافر است؛ بيرونت كنند. نكن اينطور؛ بدبخت! نكن اينطور. تعليم اجبارى عمومى نظامى كردن زن، رأى عبدالبهاء است

صحيفه امام    جلد ‏5 ص  189    مصاحبه با نشريه لبنانى«امل» درباره روابط با لبنان. (16 آذر 1357) نوفل لوشاتو

هم اكنون زنان مسلمان ايران، در مبارزات سياسى و تظاهرات بر ضد شاه شركت دارند. به من اطلاع داده‏اند كه در شهرهاى ايران زنان جلسات
سياسى دارند. در نظام اسلامى، زن همان حقوقى را دارد كه مرد دارد، حق تحصيل، حق كار، حق مالكيت، حق رأى دادن، حق رأى گرفتن. در تمام جهاتى كه مرد حق دارد، زن هم حق دارد. لكن در مرد هم مواردى است كه چيزهايى به دليل پيدايش مفاسد بر او حرام است و هم در زن مواردى هست كه به دليل اينكه مفسده مى‏آفريند حرام است. اسلام خواسته است كه زن و مرد، حيثيت انسانى‏شان محفوظ باشد. اسلام خواسته است كه زن ملعبه دست مرد نباشد

صحيفه امام    جلد ‏6 ص 300    حق دخالت زن در همه شئون از نظر اسلام. (13 اسفند 1357) مدرسه فيضيه قم

زن بايد در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد. زنها در جمهورى اسلام رأى بايد بدهند. همان طورى كه مردان حق رأى دارند زنها حق رأى دارند. زنها را در اين دوره‏هاى اخير منحط كردند. از خيانتهاى بزرگى كه به ملت ما شد اين بود كه نيروى انسانى ما را از دست گرفتند؛ نيروى جوانان ما را به عقب راندند، نيروى بانوان ما را به عقب راندند، بانوان ما را منحط كردند؛ خيانت كردند بر ملت ما. بانوان ما را ملعبه كردند؛ بانوان ما را مثل عروسكها كردند. بانوان ما جنگجو بودند، اينها خواستند ننگجو باشند! و خدا نخواست. اينها اهانت به مقام زن كردند. اينها مى‏خواستند زن را مثل شى ء، مثل يك چيز، مثل يك متاع به اين دست و آن دست بگذرانند. اسلام زن را مثل مرد در همه شئون- در همه شئون- همان طورى كه مرد در همه شئون دخالت دارد زن هم دخالت دارد. همان طورى كه مرد بايد از فساد اجتناب كند، زن هم بايد از فساد اجتناب كند

صحيفه امام    جلد ‏6 ص  436    احقاق حقوق ملت در حكومت اسلامى. (9 فروردين 1358) مدرسه فيضيه قم

احقاق حقوق ملت در حكومت اسلامى.
و اما اينكه پخش كردند در بين مردم به اينكه حقوق زنها را اسلام نمى‏دهد و بعد از رفراندم چه خواهد شد، اين هم جزو همانهاست كه عمال اجانب دارند اين مسائل را طرح مى‏كنند؛ و عمال اجانبند كه دارند به اشكال مختلفه بين ملت ما جدايى مى‏اندازند و نمى‏خواهند اين رفراندم تمام بشود. و شايد اميد اين را داشته باشند كه رژيم سلطنتى باز باقى باشد يا يك رژيم ديگرى پيش بياورند. در هر صورت همان طورى كه حقوق مردها در اسلام مطرح است، حقوق زنها [هم مطرح است‏]. اسلام به زنها بيشتر عنايت كرده است تا به مردها. اسلام زنها را بيشتر حقوقشان را ملاحظه كرده است تا مردها. اين هم [آن‏] معنا كه بعد از اين چه خواهد شد: زنها حق رأى دارند- از غرب بالاتر است اين مسائلى كه براى زنها ما قائل هستيم- حق رأى دادن دارند، حق انتخاب دارند، حق انتخاب شدن دارند. همه اينها هست. تمام معاملاتشان به اختيار خودشان است، و آزاد هستند. اختيار شغل را آزاد هستند. البته در شرق (1) براى مردها يك محدوديتهايى هست كه آن محدوديتها به صلاح خود مردها هست و آن محدوديتها، يعنى در آنجاهايى كه مَفْسَده هست براى مرد، از قماربازى جلوگيرى مى‏كند اسلام، از شرابخوارى جلوگيرى مى‏كند اسلام، از هروئين جلوگيرى مى‏كند اسلام؛ براى اينكه مفسده دارند. براى همه يك محدوديتهايى هست، و محدوديتهاى شرعى و الهى. محدوديتهايى است كه به صلاح خود جامعه است؛ نه اين است كه براى جامعه يك چيزى مثلًا نافع بوده است كه محدوديت برايش ايجاد كرده‏اند.
ما قول مى‏دهيم به شما كه در حكومت اسلامى همه- همه و همه- آزاد، همه و همه به حقوق حقّه خودشان خواهند رسيد. و تمام اين مسائل كه طرح مى‏كنند قبل از رفراندم و مشغول شده‏اند به فعاليت، اينها به نفع اجانب است؛ و بياييد و مملكت خودتان را نجات بدهيد. فردا همه با هم مى‏رويم پاى صندوق. و من خودم پاى صندوق مى‏روم و رأى خودم را مى‏دهم. همه شما با هم به پيش ان شاء اللَّه براى درست كردن يك كشور آزاد، يك كشور مستقل! كشورى كه براى خودمان باشد و خودمان در آن زحمت بكشيم و خودمان استفاده بكنيم.
– والسلام عليكم و رحمة اللَّه.

صحيفه امام    جلد ‏6 ص 471 برقرارى«جمهورى اسلامى» به اتفاق آرا. (15 فروردين 1358) قم

برقرارى «جمهورى اسلامى» به اتفاق آرا.
از خداوند تعالى توفيق شما آقايان را خواستارم. به همت شما زن و مرد، كوچك و بزرگ جمهورى اسلامى برقرار شد و تقريباً اتفاق آرا بود از … بيست ميليون رأى، 150 هزار، 145 هزار نفى بود؛ آن هم يك تقلباتى در صندوقها شده بود من جمله در قم يك زن تقلب كرده بود و قريب نيم ساعت قبل از شروع كردن تقلب كرده بود. از كرمانشاه هم بعضى آمدند گفتند كه تقلب شده است؛ والّا آراى همه بايد با جمهورى اسلامى باشد. اگر چنانچه ساير اقشار مملكت حتى منحرفين از اسلام هم بدانند كه اسلام چيست، بدانند كه برنامه‏هاى اسلام چه هست، همه‏شان به اسلام‏روى مى‏آورند مگر آنهايى كه دست نشانده امريكا يا ساير ابرقدرتها هستند. اينهايى كه الآن در ايران مشغول فتنه هستند اينها از اسلام هيچ اطلاع ندارند، و به حسب آنطورى كه من مى‏فهمم، اينها مرتبط با امريكا هستند ولو اينكه اسمشان برخلاف است! و ملت ما بايد اينها را رد بكنند و اعتنايى به آنها نكنند، و خودشان در همين سيل جمعيت ايران منحل خواهند شد …

جمع‌بندي و نتيجه‌گيري:

اگر ظرف مدت ۱۷ سال يعني از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۸ زنان به بركت جمهوري اسلامي صاحب حق رأي شدند و چيزي كه قبلاً مخالف احكام اسلام بود الان نه تنها موافق احكام اسلام شده است، بلكه يك تكليف و وظيفه است، اين احتمال را بدهيد كه خيلي مسائ
ل ديگر نيز اين چنين باشد. يعني با تغيير شرايط جامعه حكم اسلام هم عوض شده باشد.

بعدالتحرير:

به مكان اولين مصاحبه‌اي كه حضرت امام نظرش در خصوص رأي دادن زنان عوض شده است دقت كنيد. مصاحبه ۱۶ آذر ۱۳۵۷ در نوفل لوشاتو فرانسه صورت گرفته است و يقين بدانيد كه ديدار علماء و مراجع تقليد از غرب در نظر فقهي آنها بي‌اثر نخواهد بود. دو سال پيش مطلبي نوشتم با اين عنوان «اگر من مرجع تقليد بودم؛ سفر به ناشناخته‌ها» و از تأثير سفر مراجع تقليد به نقاط مختلف جهان در ديدگاه‌هاي فقهي ايشان سخن گفتم كه بعضاً با بازتاب‌هاي تندي همراه بود. يك نمونه‌اش را شما در سير تاريخي تغيير ديدگاه حضرت امام در خصوص رأي دادن زنان مي‌توانيد ملاحظه بفرماييد.

در همين زمينه:

براي خريد كتاب فرهنگ اتومبيل در شهر تهران به انقلاب رفته بودم و پس از مقداري گشت و گذار بالاخره آن را در يكي از كتاب‌فروشي‌ها يافتم. قيمت كتاب 8000 تومان بود و دو بن كتاب 5000 توماني به صندوقدار دادم كه فروشنده به من گفت بقيه‌ي پول يعني 2000 تومان باقي‌مانده را از كتاب‌هاي كوچكي كه جلوي پيشخوان گذاشته بود، بردارم. چيز جالب و دندان‌گيري در آن كتاب‌هاي پيشنهادي ارزان قيمت وجود نداشت. يك مشت فال و طالع‌بيني و كتاب عشقي در قطع بسيار كوچك، كه حيف پول بود. ياد اين مغازه‌هاي بقالي افتادم كه بقيه‌ي پول را به مشتري آدامس مي‌دهند.

بن كتاب

به فروشنده گفتم مگر اين بن كتاب براي شما در حكم پول نقد نيست؟ اين را كه گفتم داغ كتاب‌فروش تازه شد و مطالبي را بيان كرد كه عمق فاجعه را در عصر فناوري اطلاعات نشان مي‌دهد. كتاب‌فروش توضيح داد كه با چه بدبختي اين بن‌هاي كتاب به پول تبديل مي‌شود:

«اول بايد صبر كنيم كه مجموع بن‌ها حداقل به يك ميليون تومان برسد (يعني 200 عدد بن 5000 توماني)، بعد اين بن‌ها را ببريم بانك صادرات و ضمناً هر شعبه‌اي هم اين‌ها را قبول نمي‌كند، فقط يك سري شعب خاص هستند كه بن كتاب مي‌پذيرند. بعد از مراجعه صبر كنيم كه سر تحويل‌دار بانك خلوت شود و يكي يكي كدهاي 12 رقمي اين بن‌ها را در سيستم وارد كند. از اينجا به بعد تازه داستان شروع مي‌شود. تحويل‌دار بانك يك سري از بن‌ها را تقلبي، يك سري را تاريخ گذشته و يك سري ديگر را فاقد كد معتبر اعلام مي‌كند. شما مي‌مانيد با بن كتاب‌هايي كه نمي‌دانيد از چه كسي گرفته‌ايد و نه نخي دارد كه مشخص باشد تقلبي است يا اصل و نه مرجع آن‌لايني هست كه در لحظه‌ي تحويل بتوان از تقلبي يا اصل بودن آن اطلاع حاصل كرد. حتي روي اين بن‌ها باركد هم وجود ندارد كه تحويل‌دار با يك دستگاه اسكنر، آنها را اسكن كند و نخواهد براي هر بن كتاب يك عدد 12 رقمي را وارد كند كه امكان خطا در ورود اطلاعات دستي نيز هست. يك بار خود بانك صادرات برخي از بن كتاب‌هاي تاريخ گذشته را با مهر تمديد اعتبار كرده بود، اما موقع تحويل گرفتن به ما گفتند فقط بايد به همان شعبه‌اي كه تمديد اعتبار كرده مراجعه كنيد، فروشنده اين وسط چه گناهي كرده است؟»

اين روضه را كه خواند كم مانده بود يك مبلغي هم دستي بدهم. گفتم بي‌زحمت يكي از آن بن‌هاي 5000 توماني را بدهيد، 3000 تومان پول نقد از جيبم گذاشتم روي پيشخوان كتاب‌فروش، تشكر كردم و از فروشگاه آمدم بيرون.

سال گذشته ازدحام فراواني براي دريافت 20000 تومان بن كتاب دانشجويي، در دانشكده‌مان شكل گرفته بود كه به دليل معطلي‌هاي فراوان و هُل‌دادن‌ها و برخوردي كه به دور از كرامت انساني يك دانشجو بود، حاضر نشدم در اين صف طويل معطل بايستم و چند ساعت منتظر بنشينم تا اسم مرا صدا بزنند. اگر اين بن كتاب به نام من صادر شده است، من بايد يك فرمي را امضا كنم و بن كتابم را تحويل بگيرم، ديگر ثبت‌نام كردن و معطل كردن و هُل‌دادن ندارد. اما آن چه به نظر مي‌رسد اين است كه بُن كتاب هيچ ساز و كار مشخصي چه در مرحله‌ي توزيع و چه در مرحله‌ي جمع‌آوري ندارد. به تعبير واضح‌تر مشخص نيست كه بن كتاب به چه افرادي تعلق مي‌گيرد و به هر فرد چه قدر تعلق مي‌گيرد و علي‌رغم اين كه ماهيّت يارانه‌اي دارد، هدفمند نيست و بيشتر شبيه حلواي خيراتي است كه هر كس زودتر برسد، فاتحه خوانده نخوانده حلوا را مرده‌خور مي‌كند و والسلام.

راستي بن امسال ما 35000 تومان بود، ده هزار تومانش را مرده‌خور كردند و 25000 تومانش را گذاشتند داخل پاكت و آوردند در اتاق محل كارم تحويل دادند. فاتحه‌ي خيلي چيزها را خواندند، خيلي چيزها را مرده‌خور كردند و براي بعضي از آن‌هايي كه له كردند و رفتند، حتي فاتحه هم نخواندند، از جمله فرهنگ.

در همين زمينه:

دوره تضاد

به لطف همراهي پدر، از همان دوران كودكي حضور فعالي در مسجد محل داشتم. مسجد محله ما متعلق به يكي از منسوبان دربار پهلوي و به نام وي بود كه پس از انقلاب اسم مسجد را به نام يكي از ائمه‌ي معصومين (عليهم السلام) تغيير داده بودند و در عين حال مسجد بزرگ و فعالي بود و هنوز هم هست، با برنامه‌هاي متنوع كه اولين آشنايي من با بسيج از همين جا بود.

روبروي مسجد كه از سمت ديگري روبروي منزل ما هم بود، زمين دو نبش باير و بزرگي واقع شده بود كه بسيج به بهانه‌ي برگزاري نمايشگاه هفته‌ي بسيج و هفته‌ي دفاع مقدس آن را تصاحب كرده بود و دور آن را سيم خاردار كشيده بود. شهرداري بارها تلاش كرد كه اين زمين را از بسيج پس بگيرد و يك بار آن نيز به درگيري و تيراندازي بين بسيج و مأموران شهرداري انجاميد كه لاستيك لودرهاي شهرداري سوراخ شد و نهايتاً شهرداري موفق به بازپس‌گيري زمين نشد. اين قطعه زمين هم اينك در تملك پايگاه مقاومت بسيج است.

از سنين كودكي تا قبل از ورود به دانشگاه، بسيج براي من مساوي بود با لباس خاكي، شلوار شش جيب، اسلحه‌ي كلاشينكوف، بي‌سيم، ايست و بازرسي، ريش و تسبيح و انگشتر عقيق، نواي آهنگران، برخوردهاي تند و خشن، شوخي‌هاي خارج از متعارف اعضاي بسيج با هم، موتورسيلكت هوندا 250 و هوندا 1000، يخه‌ي بسته، پيراهن روي شلوار و چفيه. بزرگترين دافعه‌ي بسيج براي من برخوردها و رفتارهاي تندي بود كه با عقل و منطق من سازگار نبود و همين رفتارها چهره‌ي بسيج را نزد من مخدوش و سؤال‌برانگيز كرده بود. نه عشق اسلحه داشتم و نه عشق ايست و بازرسي و نه عشق موتور 1000. لذا علي‌رغم حضور در مسجد از بسيج فاصله مي‌گرفتم و فعاليت فوق برنامه‌ي من در مسجد به گفتن تكبير نماز و اذان خلاصه مي‌شد.

دوره جذب

ورود من به دانشگاه همزمان با استيلاي گفتمان اصلاحات بر فضاي دانشگاه‌هاي كشور بود. مسئول بسيج دانشجويي دانشكده‌ي ما، دبير رياضي يكي از مدارس كرمان بود كه براي ادامه‌ي تحصيل از سوي آموزش و پرورش مأمور شده بود. اخلاق نيكو، سعه‌ي صدر، نگاه باز و منطق استوار «محمدرضا حسن‌زاده» مسئول وقت بسيج دانشجويي، آن چنان جاذبه‌اي به او عطا كرده بود كه بر تمام تصورات تيره‌ي من نسبت به بسيج غلبه كرد و نهايتاً مرا جذب بسيج نمود. به واقع من جذب منطق و مرام محمدرضا شدم نه جذب بسيج و چه بسا اگر محمدرضا دبير انجمن اسلامي بود، من عضو انجمن مي‌شدم.

به پيشنهاد محمدرضا و پس از بررسي‌ها و جمع‌بندي‌هاي خودم، تابستان سال 1379 به «دوره‌ي آموزشي آشنايي با مباني اسلام» موسوم به «طرح ولايت» اعزام شدم. طرح ولايت عنوان دوره‌ي آموزشي است كه با همكاري سازمان بسيج دانشجويي و مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني متعلق به آيت الله مصباح يزدي برگزار مي‌شود. من دانش‌آموخته‌ي پنجمين دوره‌ي طرح ولايت هستم كه در آن سال 12 واحد درسي شامل «منطق و تفكر انتقادي»، «هستي‌شناسي (فلسفه)»، «معرفت‌شناسي»، «نظام سياسي اسلام»، «غرب‌شناسي» و «انسان‌شناسي» براي ما ارائه گرديد. اساتيد دوره از شاگردان تراز اول آيت الله مصباح بودند، نظير محسن غرويان، دكتر محمدحسين‌زاده، دكتر سيداحمد رهنمايي، استاد علي رباني گلپايگاني و دكتر محمدجواد نوروزي.

پنجمين دوره طرح ولايت كه در اردوگاه فرهنگي-تفريحي سيدالشهداء در آبعلي برگزار گرديد، براي من سرآغاز دوره‌ي جديدي از انديشيدن بود و بزرگترين دستاورد آن براي من آشنايي با «فلسفه» و «تفكر انتقادي» بود. چهره‌ها و شخصيت‌هاي معروف و بعضاً جنجال برانگيز سياسي، فرهنگي، مذهبي و نظامي به عنوان سخنرانان اين دوره دعوت مي‌شدند. حسين شريعتمداري، صفارهرندي و حسن شايانفر از مؤسسه كيهان، حاج منصور ارضي، سردار حجازي، سردار صفوي، غلامعلي حداد عادل، آيت الله موحدي كرماني، آيت الله امجد نيز از ديگر افراد و شخصيت‌هاي مدعو طرح ولايت بودند. در خصوص طرح ولايت بعداً بيشتر خواهم نوشت.

دوره مسئوليت

پس از اتمام دوره‌ي مقدماتي طرح ولايت و شروع ترم تحصيلي جديد، مسئول قبلي بسيج به جهت آمادگي براي كنكور كارشناسي ارشد از ادامه‌ي مسئوليت در بسيج معذور بود و مرا به عنوان مسئول بسيج دانشكده به رئيس بسيج دانشگاه معرفي كرد. مراسم توديع و معارفه با حضور سي نفر از اعضاي بسيج برگزار شد و از مهرماه 1379 مسئوليت خود را در كليدي‌ترين دانشكده‌ي دانشگاه شهيد چمران اهواز آغاز نمودم. دانشكده علوم بيش از 1500 دانشجو داشت و دبير انجمن اسلامي دانشگاه نيز از همين دانشكده بود. بزرگترين سالن آمفي تئاتر دانشگاه و بزرگترين دفتر بسيج دانشجويي و بزرگترين دفتر انجمن اسلامي نيز در اين دانشكده واقع شده بود و دانشكده علوم عملاً صحنه‌ي مهم‌ترين تحولات فرهنگي و سياسي دانشگاه در دوران اصلاحات بود.

خط مشي من در بسيج پرهيز از سياسي‌كاري و تبليغ له يا عليه شخصيت‌ها و جريان‌هاي سياسي بود. با اين توصيه‌ي حاج آقا مرتضي تهراني كه اول يك معدل 17 بيار و بعداً كار فرهنگي بكن، تشكيل هسته‌هاي علمي و انتشار چهار مجله‌ي تخصصي در چهار رشته‌ي رياضي، فيزيك، شيمي و كامپيوتر را در دستور كار قرار دادم. بسيج دانشجويي را از تشكلي مچ‌گير و در مقابل دانشجويان به نهادي دست‌گير و در خدمت دانشجويان بدل ساختم. اعتقادم اين بود كه بسيج مي‌بايست محل اجتماع درست‌كارترين، خوش‌اخلاق‌ترين، درسخوان‌ترين و خدمتگزارترين دانشجويان دانشگاه باشد. آن چه مي‌بايست باعث جذب ديگران به بسيج شود، نه شعار و آيه و حديثي است كه تحت عنوان «كار فرهنگي» به در و ديوار دانشگاه چسبانده‌ايم، بل‌كه ارزش‌ها و رفتار انساني و اخلاقي است كه در اعضاي بسيج متبلور شده است.

فعاليت‌هاي بسيج را حول سه محور تحصيل، تهذيب نفس و ورزش، سامان دادم. معدل بالا را براي دانشجويان بسيجي به عنوان يك ارزش تبليغ كردم و از دانشجويان بسيجي ممتاز با اهداي لوح و جوايز ارزنده تجليل و قدرداني كردم. در سه ترم منتهي به پايان مسئوليت من در بسيج دانشجويي،  معدل من 18.20، 18.01 و 17.11 بود. اين را از آن جهت عرض كردم كه تشويق من به درس خواندن شعاري نبود و خودم پيشگام اين امر بودم و روزهاي سه‌شنبه را در خوابگاه مي‌ماندم و فقط درس مي‌خواندم و به ديگران نيز چنين توصيه‌اي داشتم. يكي از زمين‌هاي ورزشي دانشگاه را براي ساعات مشخصي براي اعضاي بسيج رزرو كرده بودم و همه با هم در اين ساعت ورزش مي‌كرديم.

طرح «همراه با نسيم» را به منظور استقبال از دانشجويان جديدالورود براي اولين بار در سال 1380 با حضور 120 نفر از دانشجويان بسيجي در سطح كل دانشگاه انجام داديم تا اولين تصوير بسيج در ذهن دانشجوي جديد، خدمتگزاري بي‌ريا و صادقانه به منظور كمك‌رساني و راهنمايي از سوي دانشجويان قديمي‌تر در امر ثبت‌نام و انتخاب واحد باشد. بسيار خرسندم كه با گذشت بيش از ده سال از آغاز طرح «همراه با نسيم»، هنوز هم اين طرح با همين اسم در دانشگاه شهيد چمران اهواز در حال اجرا مي‌باشد.

دوره انفعال

پس از اتمام دوران دانشجويي، براي استمرار همكاري با بسيج به پايگاه مقاومت بسيج در برخي مساجد ديگر يا بسيج محل كار خودم مراجعه كردم اما فضاي حاكم بر آنها هيچ سنخيتي با بسيج دانشجويي نداشت و ندارد. مسئول بسيج سازمان‌مان هر وقت مرا مي‌بيند، به من تذكر مي‌دهد كه چرا در كلاس‌هاي رزمي تكواندو شركت نمي‌كنم.

من اگر روزگاري جذب بسيج شدم، مسئول بسيج وقت تمام آثار شهيد مطهري و علي شريعتي را خوانده بود و براي هر دو بزرگوار ارزش و احترام فراواني قائل بود. خودش اهل منطق و انديشه و گفتگو بود و در عرصه‌هاي فرهنگي نگاه حداكثري و جذبي داشت و ظرفيتي بس شگرف در تحمل نظرات مخالف و حتي ميدان دادن به افراد منتقدي مثل من داشت. بنده هيچ استعدادي در زمينه‌ي ورزش‌هاي رزمي نداشته و ندارم. سرسوزن ذوقي اگر باشد در انديشيدن، نوشتن و نقد كردن است. همه‌ي دوستان و نزديكانم نيز مي‌دانند كه نقد را از جبهه‌ي خودي شروع مي‌كنم و تا حسابم را با تك تك آناني كه رفتار و گفتارشان به پاي من نوشته مي‌شود، روشن نكنم به نقد جبهه‌ي مخالف نخواهم پرداخت و اين خصيصه را با الهام از شرايط امر به معروف و نهي از منكر استنباط كرده‌ام كه تا اهل و خويشان من مستحق نهي از منكر باشند، نوبت به غريبه و بيگانه نمي‌رسد.

نقد كردن جبهه‌ي خودي در فضاي كنوني جامعه و بسيج خريداري ندارد، لذا بنده به ناچار به حاشيه رانده شده‌ام. من مفتخر هستم كه به همراه جمع ديگري از دانشجويان بسيجي در طرح ولايت چالش برانگيزترين سؤالات و اشكالات را به ساختار نظام و رهبري با اساتيد طرح ولايت و شخص آيت الله مصباح مطرح مي‌كرديم و ايشان پاسخ مي‌گفتند كه مجموعه اين سوالات تحت عنوان مجموعه پنج جلدي پرسش‌ها و پاسخ‌ها از سوي مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني منتشر شده است و بعضاً از برخي پاسخ‌ها قانع نمي‌شديم و آسمان هم به زمين نمي‌آمد و كسي دهان‌مان را گل نمي‌گرفت.

شايد اين از بركت فضاي باز فرهنگي و سياسي دوران اصلاحات بود كه چنين سؤالاتي مجال طرح شدن مي‌يافت. چون به واقع بدتر از اين شبهه‌ها و سؤالات در روزنامه‌ها و مكتوبات رسمي كشور در حال نشر بود و پرسيدن تلطيف شده‌ي آنها در يك فضاي علمي هيچ قبحي نداشت. اما امروز فضا آن چنان تنگ و نفس‌گير شده است كه طرح چند سؤال از سياست خارجي جمهوري اسلامي در قبال سوريه منتهي به بسته شدن وبلاگ شهروند دردمند مي‌شود.

من همان دانشجوي بسيجي منتقد و معتقد به نظام هستم كه در قلب طرح ولايت و در كلاس‌هاي درس اين دوره‌ي آموزشي از مواضع سياسي آيت الله مصباح يزدي انتقاد مي‌كردم، اما آن روزها كسي به من جسارت نكرد و متعرض من نشد. من همان دانش‌آموخته‌ي طرح ولايت هستم كه در نشريه «حرف دل» به نقد برنامه‌هاي درسي و فرهنگي طرح ولايت مي‌پرداختم و بسيج دانشجويي مبلغ هزينه‌كرد صفحه‌بندي و چاپ سه شماره‌ي اين نشريه را تمام و كمال و با افتخار به من پرداخت كرد و مطالب نشريه‌ي «حرف دل» تحت عنوان «مصاديق مجرمانه» شناخته نشد.

در اينجا روي سخنم با شما اعضاي محترم كارگروه تعيين مصاديق محتواي مجرمانه و ساير مسئولان فرهنگي كشور است. آن روزها به نقد اعتقاد داشتيد چون باب گفتگو باز بود و انديشه‌هاي مختلف زمينه‌ي بروز و ظهور داشتند و فضاي جامعه تك‌صدايي نشده بود و به هر صداي مخالفي برچسب صداي دشمن و فتنه نخورده بود. آن روزها به اين گفتار اميرالمؤمنين در عهدنامه مالك اشتر شبيه‌تر بوديد كه: «باید برگزیده‌ترین وزیران شما کسانی باشند که سخن حق بر زبان آرند، هر چند حق تلخ باشد و در کارهایی ‌که خداوند بر دوستانش نمی‌پسندد شما را کمتر یاری کنند … [+]»

سال گذشته در سلسله يادداشت‌هاي اژدهاي موسي در آكواريوم و در مناظره با حجت الاسلام و المسلمين حميدرضا مظاهري سيفپژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي و رئيس مؤسسه بهداشت معنوي اشاره كردم كه محدود كردن آزادي بيان و مسدود كردن فضاي نقد، نهايتاً به ضعف جبهه‌ي خودي منتهي خواهد شد. حيات يك انديشه در مواجهه با انديشه‌هاي مخالف و بازآفريني خود و پاسخگويي به شبهات و نه بستن و حذف آنهاست.

جمع‌بندي

آن چه موجب جذب انسان‌ها به يك مكتب يا انديشه مي‌شود، در مرحله‌ي اول اخلاق نيكو و رفتار انساني است. پيامبر اكرم (ص) قبل از آن كه محمد نبي باشد محمد امين بود. فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ (پس به رحمت الهى با آنان نرمخو شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند. آل عمران، 159)

حذف و سركوب انديشه و صداي منتقد و مخالف نهايتاً به ضعف خودي‌ها و تنگ‌تر شدن حلقه‌ي موافقان و تقويت و تحكيم جبهه‌ي مخالفان خواهد انجاميد و دير يا زود آتش اين گونه اقدامات دامن خودمان را نيز خواهد گرفت.

سلاح تفكر انتقادي را شما در طرح ولايت به دست من داديد و تلقي من از اين نوشته، بحث طلبگي است كه به محضر اساتيد خود درس پس مي‌دهم. لذا با اميد به اين كه اين قبيل يادداشت‌ها معارضه‌ي با نظام و مصداق محتواي مجرمانه تلقي نشود، آماده‌ي انتشار هر گونه پاسخ و توضيح شما هستم.

در همين زمينه:

خون هيچ وزير و وكيل و اميري در رگ‌هاي من نيست. پشت در پشت من كارگر و پيله‌ور و كشاورز و زحمتكش بوده‌اند و نان بازو مي‌خورده‌اند و ميهمان سفره‌ي هنرمندي و ذوق و استعداد خود بوده‌اند.

اگر بهره‌اي از شجاعت زبان و صراحت قلم و آزادانديشي داشته باشم، ميراث پدري است كه از كودكي استقلال و روي پاي خود ايستادن و نان از عمل خويش خوردن را به من آموخته است تا وامدار و ريزه‌خوار و مجيزه‌گوي بني‌بشري نباشم.

پدرم 18 ساله بود كه به تهران آمد و خياطي را نزد يكي از بستگان آغاز كرد. يك سال بعد كار خود را زير نظر يك خياط ايتاليايي مقيم تهران ادامه داد، تا آن چه زيرِ دست اين استاد خياطي مي‌آموزد، سرمايه‌ي يك عمر فعاليت حرفه‌اي در عرصه‌ي دوزندگي باشد. سه سال كسب تجربه زير نظر خياطي كه مردمان كشورش به خوش‌پوشي، شهره‌ي عالم هستند، يك استادكار جوان تربيت كرد كه ديگر قواره‌ي كار كردنش شاگردي نبود. از همان زمان تصميم گرفت كسب و كار جداگانه‌اي راه بيندازد، اما سرمايه‌ي محدودش براي كرايه‌ي يك مغازه كفايت نمي‌كرد و چاره‌اي نبود جز شراكت. پدرم هفت شريك مختلف را تجربه كرد تا يكي پس از ديگري حق او را بخورند و داغ شراكت را در جامعه‌ي استبدادزده، كوتاه مدت و بي‌ثبات ايراني چنان پشت دستش ضرب كنند كه بردن نام«شراكت» و «شريك» در حضور پدر، آهي را از نهاد او راهي آسمان خواهد كرد.

ساكنان و عابران خيابان عباس آباد تهران، احتمالاً تابلوي «خياطي شوبرت» را در تقاطع خيابان انديشه كه به نام آهنگساز برجسته‌ي اتريشي فرانتس شوبرت نامگذاري شده بود، هنوز به خاطر مي‌آورند. جايي كه پدرم اولين مغازه‌ي مستقل خود را تأسيس كرد تا فروشگاه شوبرت محل رفت و آمد هنرمندان، ورزشكاران و اقشار مختلف مردم براي سفارش كت و شلوارهاي ايتاليايي‌دوز باشد.

سال‌هاي 1350 تا 1355 شمسي بهترين‌ سال‌هاي كاري و دوران رشد و رونق اقتصادي پدرم بود.پدرم خانه و ماشين خريد و در اين سال‌ها دو فرزند ديگر به خانواده افزوده شد كه آخرين آنها من بودم. سال 55 تصميم شهردار وقت، مبني بر يك طرفه كردن خيابان عباس‌آباد(شهيد بهشتي فعلي) از شرق به غرب، پايان دوران رونق «خياطي شوبرت» بود. اغلب مشتري‌ها از خيابان پهلوي (وليعصر فعلي) مي‌آمدند كه با يك‌طرفه شدن خيابان عباس‌آباد به سمت پهلوي و فاصله‌ي زياد خيابان پهلوي تا انديشه، از تعداد مشتريان به طرز چشم‌گيري كاسته شد، به گونه‌اي كه حقوق كارگرهاي مغازه نيز به سختي تأمين مي‌شد.

اين براي من به عنوان دانشجوي مديريت شهري بزرگترين درس است كه چگونه كوچكترين تصميمات يك مدير شهري، بر زندگي و اقتصاد خانواده‌ها تأثيرگذار خواهد بود. اين نه آن درسي است كه در دانشگاه‌ها بياموزند، بل تجربه‌اي است كه زير گردش چرخ روزگار سنگيني و سختي آن را با تمام وجود چشيده‌ام و كشيده‌ام. پدرم بعد از آن سال‌ها به هر كار و حرفه‌ي ديگري كه دست زد، نشد و نگرفت. مغازه را فروخت. مدتي در خانه كار كرد و مدت زماني مجدداً كارگري كرد. قامتش خميد اما خم به ابرو نياورد. از دوست و فاميل و آشنا سفارش مي‌گرفت و در خانه لباس مي‌دوخت. علاوه بر كت و شلوار مردانه، زنانه‌دوزي ياد گرفت تا هيچ سفارشي را رد نكند. مادرم اندازه مي‌گرفت و پدرم مي‌دوخت. چشمش كم سو شد، اما سوزن را زمين نگذاشت. زنانه و مردانه و بچه‌گانه، هر چه مي‌دوخت مردانه مي‌دوخت. مي‌سوخت و مي‌دوخت و مي‌افروخت و خانه به بيگانه نفروخت و درد خود را پيش نامرد بازگو نكرد.

پدر! اي نماد شرف و مردانگي

لقمه لقمه غذايي كه بر دهان ما مي‌گذاشتي حاصل سوزن سوزن تلاش و زحمت تو بود. قامت مردم را با هنرمندي‌ات به جامه‌هاي فاخر و زيبنده آراستي و هنرت پوشاندن بود كه خدا نيز پوشاننده است و ادريس پيامبر نيز خياط بود، تا من نيز با افتخار بگويم كه يك خياط‌زاده‌ام.

پدر! بر دستانت بوسه مي‌زنم

همان دستاني كه با هنرمندي، ناراستي‌ها را آراست. همان دستاني كه از زشت‌ترين پارچه‌ها، زيباترين جامه‌ها را دوخت. همان دستاني كه كار كرد و پيش هيچ نامردي دراز نشد.همان دستاني كه كت و شلوار دامادي را بر تن من كرد تا شب عروسي‌ام كم از صبح پادشاهي نباشد.

پدر!بر دستانت بوسه مي‌زنم كه از كودكي مرا به كار واداشتي و به من گفتي: «كار جوهر مرد است» تا نگاهم به آسمان و رزاقيّت پروردگار باشد و نان را در بازوي خود بجويم و دست را بر زانوي خود بگذارم و «يا علي» بگويم و از من حركت باشد تا از خدا بركت.

پدر!

تا ابد وامدار محبت‌هاي تو خواهم بود، چون آن وقتي كه هم سن و سالان من آس و پاس كوچه‌ها را گز مي‌كردند و هوس خام مي‌پختند مرا با خودت به مسجد بردي و با قرآن و نماز مأنوس كردي و گلستان سعدي به من آموختي و شراب شعر پارسي را از ساغر حافظ به كامم ريختي و اين قيمتي درّ لفظ دري را به گردنم آويختي.

باباي خوبم!

نمي‌دانم براي من چه‌ها در سر داشتي و چه آرزوهايي در خيالت مي‌پروراندي و من تا چه حد توانسته‌ام بر رؤياهايت جامه‌ي عمل بپوشانم؟ اما بدان كه دنيا دنيا تشكر و سپاس براي قدرداني از تلاش‌ها و محبت‌هاي تو كم است و زبانم در توصيف ايثار و مردانگي‌ات الكن است. تو استاد پوشاندن قامت ناراست و نازيبا و استوار نمودن كژي‌ها و كاستي‌ها بودي و هستي. امروز قامت قلمم در وصف بلنداي عزم تو خم شد و گستره‌
ي واژگانم در بيان بزرگواري تو كم شد. اينك آغوش گرم توست كه يك بار ديگر اين طفل گريز پاي را پناه دهد. تا با تقديم بوسه بر دست‌هاي مردانه‌ات با صداي بلند بگويم:

پدر عزيز و بزرگوارم

خيلي خيلي دوستت دارم

روزت مبارك!

در همين زمينه: