پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی دی, ۱۳۹۱

در بين شركت‌هاي خصوصي همكار، اصطلاحي رايج است با عنوان «استعلام باخت». استعلام باخت بدين معناست كه وقتي يك شركت خصوصي، كالا يا خدماتي را مي‌خواهد به يك سازمان دولتي بفروشد، به دو استعلام قيمت بالاتر از قيمت پيشنهادي خودش نياز دارد. در اين حالت براي اين كه كار مأمور خريد را راحت كند و ضمناً مأمور خريد هوس نكند از جاي ديگري خريد كند، شركت فروشنده خودش زحمت تهيه‌ي استعلام بازنده را از ساير شركت‌هاي همكار، براي كارپرداز سازمان دولتي مي‌كشد.

استعلام باخت معمولاً براي معاملات متوسط كه بدون برگزاري مناقصه صورت مي‌پذيرد، كاربرد دارد. شركت‌هايي كه براي شركت ديگر استعلام باخت صادر كرده‌اند، يك استعلام باخت طلبكار مي‌شوند كه اگر آنها نيز بعداً در معامله با يك شركت دولتي به استعلام باخت نياز داشتند، به آن شركت مراجعه كنند.

حقيقت «استعلام باخت» چيست؟

استعلام باخت، دور زدن آيين‌نامه مالي-معاملاتي سازمان‌هاي دولتي است كه كارپرداز را موظف به دريافت سه استعلام و خريد از پايين‌ترين قيمت كرده است. اين استعلام‌ها مي‌بايست با تحقيقات و بي‌طرفي كامل صورت پذيرد تا ضمن صرفه‌جويي در هزينه‌كرد بيت‌المال، رقابت شركت‌ها براي ارائه‌ي قيمت پايين‌تر استمرار يابد. اما استعلام باخت، به تباهي كشاندن مفهوم بازار آزاد و رقابتي و استيلاي رانت‌خواري و غلبه‌ي رابطه بر ضابطه است.

از بخش دولتي انتظاري نيست كه براي حاكميّت بازار آزاد و رقابتي قدمي بردارد و در خريد كالا و خدمات، كيفيت بالا و قيمت پايين را ملاك عمل قرار دهد. اما براي بخش خصوصي شرم‌آور است كه خودش به اين رابطه‌بازي‌ها دامن بزند.

استعلام باخت، نشان مي‌دهد كه چگونه بخش دولتي به پشتوانه‌ي پول بادآورده‌ي نفت، بخش خصوصي را نيز به فساد مي‌كشاند. صريح‌ترين پيام استعلام باخت براي بخش خصوصي اين است كه اگر كسي در بدنه‌ي دستگاه‌هاي دولتي رابطه يا پارتي نداشته باشد، در كشوري كه 75 درصد اقتصاد آن دولتي است، كلاهش پس معركه است.

رتبه 133 ايران از نظر سلامت اداري در بين ۱۷۶ كشور بي‌دليل از سوي مؤسسه شفافيت بين‌الملل تخصيص نيافته است [+]. اين همان مؤسسه‌اي است كه در جريان انتخابات 88 گفته شد متعلق به صهيونيست‌هاست. اين صهيونيست‌ها چقدر كندذهن هستند كه به خودشان (اسرائيل) رتبه 39 داده‌اند( +اينجا را ببينيد). بر پایه گزارش مؤسسه شفافیت بین الملل، ابزار قانونى بازرسى، درجه امكان اجراى قانون، وجود رسانه‌هاى مستقل و جامعه مدنى فعال، از جمله پیش شرط‌هایى هستند كه براى مبارزه با فساد و رشوه‌خوارى لازم هستند [+].

هر كجا قدرت بدون پاسخگويي و شفافيت عملكرد و ثروت بدون نظارت‌هاي اجتماعي به دست فرد يا افرادي بيفتد، فساد (Corruption) اثر وضعي و پيامد قطعي آن خواهد بود.

 در همين زمينه:

همان اوايل آشنايي كه علاقه داشتم نظر حاج آقا مرتضي را در خصوص مسائل مختلف جويا شوم، بحث مرجع تقليد شد و شنيده بودم كه برخي خواص و نزديكان حاج‌آقا از خود ايشان تقليد مي‌كنند و به برخي ديگر نيز آيت الله صافي گلپايگاني را معرفي كرده بودند. اما وقتي من در خصوص اين كه «از چه كسي بايد تقليد كنم؟» از ايشان سؤال كردم، گفتند: «من نمي‌دانم شما از كي بايد تقليد كنيد!» شب جمعه بود و آخر وقت، احساس كردم الان حوصله ندارند.

هفته‌ي بعد در بازار و قبل از نماز ظهر از ايشان وقت گرفتم. ابتدا پرسيدند شما قبلاً از چه كسي تقليد مي‌كرديد؟ پاسخ دادم: آيت الله اراكي. مجدداً سؤال كردند چه سالي ابتداي به تقليد از ايشان كرديد؟ پاسخ دادم سال 1369. ايشان توضيح دادند، آيت الله اراكي صد سال عمر كردند و در پنج سال آخر عمرشان به دليل كهولت، مشاعرشان را از دست داده بودند. از قول آقاي خوانساري نوه‌ي دختري ايشان كه آن موقع پيشنماز مسجد امام بازار بودند نقل كردند كه در اواخر عمر وقتي براي ديدار جدّشان –آيت‌الله اراكي- مي‌رفتند، آقاي خوانساري را نمي‌شناختند و اين‌ها دلالت بر اين دارد كه در چنين وضعيتي، ابتداي به تقليد از ايشان محل اشكال است. براي كساني كه قبلاً از ايشان تقليد مي‌كردند، مشكلي ندارد. حتي بعد از وفات يك مرجع تقليد هم با اجازه‌ي ساير مراجع مي‌توان بقاي بر تقليد ميّت كرد. اين‌ها واقعيت‌هايي است كه بايد به مردم گفته شود، اما نمي‌گويند. من اهل تقيه نيستم و مي‌گويم.

فتوا به حذف شعار «مرگ بر ضد ولايت فقيه»

قريب به دو سال است كه ايشان گفته‌اند در مسجد ميرزا موسي كه خودشان امام جماعت آن هستند، كسي شعار «مرگ بر ضد ولايت فقيه» نگويد. مشروح سخنراني ايشان را در خصوص لزوم حذف شعار مبهم و تفرقه‌افكن «مرگ بر ضد ولايت فقيه» بخوانيد:

یکی از موضوعات مجهولی که طی این سی سال گذشته در بین جامعه متدینین بوده و احیانا مورد سوال قرار می گرفته، این بود که این شعار بعد از نماز ها که در غالب مساجد از آن استفاده می شد و تبری می جستند از کسانی که تضاد دارند با ولایت و حاکمیت فقها و می گویند: “مرگ بر ضد ولایت فقیه” ، یک امر مجهولی بود بین نماز گزاران.

آنها این شعار را می دادند اما نمی دانستند معنایش چیست؟

در ذهنم بود تا اینکه احتمال دادم که تکلیف داشته باشم که در این مورد توضیح بدهم و با قرآن استخاره کردم که آیا این توضیحاتی که عرض می کنم مورد رضای خدا هست یا نه؟ و استخاره خوب آمد.

این توضیح را از اینجا شروع می کنم:

فقهایی که در بین شیعه هستند دو دسته اند:

1-بعضی معتقدند، ولایت و صاحب اختیاری و نفوذ حکم فقیه اختصاص دارد به باب قضاوت یعنی مسائل قضایی در مرافعات…کسانی که این نظریه را دارند کم نیستند مثل شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه.

شیخ انصاری از شاگردان شیخ محمد حسن صاحب جواهر است. استاد ایشان محدوده ولایت و نفوذ حکم فقیه جامع الشرایط را در همه ابعاد زندگی انسان متدین می داند. ولی شاگرد ایشان که شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه باشد محدوده وسیع را برای ولایت فقیه قائل نیست و محدوده را اختصاص می دهد به باب قضا (همان طور که گفته شد)

2- گروه دوم کسانی هستند که نظرشان با مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر _ استاد شیخ مرتضی انصاری_ موافق است. که محدوده نفوذ و تاثیر شرعی حکم فقیه و حاکم شرع جامع الشرائط را در تمام ابعاد زندگی انسان می دانند.

این (محدوده نفوذ ولایت فقیه) یک مسئله فقهی نظری مورد اختلاف بین علماست.

در زمان ما از کسانی که ولایت فقیه را محدود به باب قضا می دانست، مرحوم آیه الله العظمی خوئی بود. وقتی که از نظر ایشان ولایت فقیه محدود به باب قضا باشد نتیجتا حکم ایشان برای اول ماه مضان و اول ماه شوال در حق مقلدین خودش هم نافذ نمی باشد.

این مسائل را آهسته عرض می کنم بلکه در ذهن بعضی بماند چون مسئله ظریفی است … همین طور که عرض می کنم اگر ضبط می شود بر روی کاغذ بیاورید.

مشکلی که عجیب است اینست که این مسئله برای ما در طول این سی و یک ساله حل نشده است.

اگر این مشکل حل می شد می فهمیدیم که این شعار: “مرگ بر ضد ولایت فقیه” -نعوذ بالله- اشاره به امثال آیه الله خوئی و مرحوم شیخ انصاری ندارد. که نعوذ بالله بگوییم مرگ بر این بزرگوار هایی که قائل به ولایت فقیه در کل ابعاد زندگی مسلمان و شیعه نیستند. چون اینها ضد ولایت فقیه نیستند.

ضد ولایت فقیه کسی است که حکم مجتهد و فقیه جامع الشرایط را در هیچ یک از ابعاد زندگی انسان متدین نافذ نمی داند؛ و ما چنین شخصی نداریم.

بین علماء کسی را نداریم که نظرش این باشد که فقیه عادل جامع الشرائط در هیچ یک از ابعاد زندگی متدینین نفوذ ندارد.

یک نفر فقیه این گونه در این هزار و چهار صد سال گذشته تا به حال از فقهای شیعه نداریم که این نظریه را داشته باشد. تا این شعار متوجه او بشود. که وقتی گفته شود “مرگ بر ضد ولایت فقیه” دامان آن فقیه را بگیرد.

ما اینگونه نداریم. آنکه ما داریم این است که گروهی می گویند محدوده ولایت فقیه منحصرا برای باب قضاست که نافذ است. و حتی در اول شوال بودن و اول رمضان بودن هم حق حکم کردن ندارد.

و یک دسته هم مثل مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر معتقدند که فقیه نفوذ حکمش در همه ابعاد است.

پس بنا براین یک زمینه ای برای اینکه این شعار متوجه به آن شود که ما ضد ولایت داشته باشیم بین علماء ما نداریم.

دقت کنید. این یک مجهول بزرگی است. که در بین متدینین نماز جماعت خوان هم هست و سی و یک سال است که این مسئله حل و کاملا روشن نشده.

اما از جهت دیگر ضرر این شعار اینست که:

گروه های شیعه بر حسب اختلاف مرجعی که دارند اینها را رو در روی یکدیگر قرار می دهد.

یعنی آنهایی که می گویند “مرگ بر ضد ولایت فقیه” معتقدند که نعوذ بالله امثال آیه الله خویی را طرد می کنند. و اهانت می کنند و مقلدین مرحوم آیه الله خویی هم گمان می کنند که مقابله دارند با این گروه و اینها دو دشمن و در مقابل هم هستند.
این نفاق و اختلاف کار دشمنان است. از انگلیس و آمریکا و دیگران. حتی اهل سنت هم این کار را نمی کنند.

….برای اینکه دشمن اسلام و دشمن تشیع سوء استفاده نکند از این شعار مبهم و مجمل و دربسته که هیچ کس هم وقتش را ندارد برود و حلش کند، برای اینکه دشمن سوء استفاده نکند، بنده عقیده ام اینست که لازم است شرعا این قسمت از شعار که گفته می شود ” مرگ بر ضد ولایت فقیه” از بین شعار های متدینین برداشته شود و حذف شود.

بنده وظیفهء شرعی خودم را عمل کردم. ای کاش این نکته و مطلب را از پیش دیگران متوجه می شدند، و جلوی این جمله را می گرفتند.

چون کسانی که این جمله مرگ بر ضد ولایت فقیه را میشنوند؛ اگر هزار نفر باشند 999 نفرشان معتقدند آن فقهایی که قائل به وسعت و پهناوری ولایت فقیه نیستند، باید بمیرند.

و حال آنکه در فقهای شیعه اصلا ضد ولایت فقیه وجود ندارد.

خوب؛ آیا انسان، علیه کسی که وجود ندارد شعار می دهد؟

اینهایی را که عرض می کنم ضبط کنید و ببیرد نزد مراجع، ببینید به کجای این حرف ها اشکال می گیرند؟

ای کاش این مراجع تقلید مردم را متوجه می کردند که شما دارید شعاری می دهید که نتیجه اش تفرقه و اختلاف بین شیعه است…

سکوت در برابر این شعار مبهم که از آن برداشت بد می شود، از قصور و کوتاهی و اشتباه علماء است.

نقل از وبلاگ گوشه‌نشين رمزگو

بعد از آن كه به خاطر حذف اين شعار و برخي مواضع ديگر به ايشان اعتراضات گسترده‌اي صورت گرفته بود، پاسخ دادند: به نظر شما من مقلّد هستم يا مجتهد؟ اگر شما قبول داريد كه من مجتهدم و تقليد بر مجتهد حرام است، بگذاريد من مجتهد بمانم و مطابق نظر خودم عمل كنم.

 در همين زمينه:

دهه 60، دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها بود. كشوري كه در آستانه‌ي يك انقلاب مردمي درگير جنگي تحميلي شده بود، مي‌بايست درآمد ناچيز نفت را بين جبهه‌هاي جنگ و كالا و ارزاق كوپني تقسيم كند.

دهه 60 علاوه بر دهه‌ي سختي‌ها و محروميت‌ها، دهه‌ي اتحاد و  همدلي بود. دهه 60 نمايش صميميت‌ها و محبت‌هاي مردماني بود كه بعد از آن، افزايش درآمد خانوار‌ها و سطح رفاه، فاصله‌ي دهك‌ها را بيشتر و بيشتر كرد.

گرمايش اكثر خانه‌ها در دهه‌ي 60 از طريق نفت تأمين مي‌شد. صف‌هاي طويل دريافت نفت يكي از صحنه‌هاي فراموش نشدني آن دوران است. در كوچه‌ي ما فقط چند خانه بودند كه شوفاژ داشتند و از گازوئيل استفاده مي‌كردند. بقيه خانواده‌ها با نفت‌ خانه و آب را گرم مي‌كردند.

در زمستان‌ها ما فقط در يك اتاق بخاري نفتي روشن مي‌كرديم. يك بخاري قديمي ارج بود كه با دنگ و فنگ خاصي روشن مي‌شد و چشمتان روز بد نبيند اگر حواسمان پرت مي‌شد و نفت زيادي در مخزن اصلي جمع مي‌شد و دير كبريت مي‌زديم. چيزي شبيه به حملات هوايي صدام و صداهاي مكرر گروم گروم بخاري كل خانه را برمي‌داشت تا نفت‌هاي اضافي بسوزد و پنجره را نيز براي از بين رفتن بوي نفت‌هاي سوخته بايد باز مي‌كرديم.

آن اتاق ديگر با بخاري برقي گرم مي‌شد و براي گرم شدن نيز بايد به بخاري مي‌چسبيديم. بقيه‌ي خانه هم سرد بود. سهميه‌ي نفت به قدري نبود كه دو بخاري نفتي روشن كنيم يا آبگرمكن را هميشه روشن نگه داريم. روشن كردن آبگرمكن فقط براي مواقعي بود كه كسي بخواهد از حمام استفاده كند. يك آبگرمكن ايستاده‌ي جنرال كه يك سوم هيكلش هم آب را گرم نمي‌كرد. در حمام تا به خودمان مي‌جنبيديم آب سرد شده بود.

واحد آب‌گرم آن روزها لگن بود. مثلاً آبگرمكن ما هشت يا نه لگن آب را گرم مي‌كرد. نمي‌شد يك‌سره زير دوش ايستاد و حمام كرد. بل‌كه بايد آب‌گرم را مديريت مي‌كرديم. به دليل شست‌وشو با آب سرد هميشه در زمستان‌ها دست‌هاي من خشكي مي‌زد و ترك مي‌خورد. اكثر اوقات يك پماد نرم‌كننده در كيف يا جيبم داشتم، ولي يك بار شست‌وشوي دست‌ها با آب و صابون كافي بود تا اثر پماد از بين برود و روز از نو و ترك‌ها از نو.

منزل يكي از بستگان در همان زمستان‌هاي سرد شوفاژ داشت و باز كردن شير آب‌ و مشاهده‌ي آب‌گرم سفيد رنگي كه همراه با بخار، دست‌هاي ترك‌خورده‌ي مرا نوازش مي‌كرد، به منزله‌ي «رفاه» بود. يعني از نظر يك كودك ده ساله مثل من، دايي محمود در رفاه بود چون هميشه آب‌گرم داشتند و ما در رفاه نبوديم چون آب‌گرم نداشتيم.

پس از پايان جنگ، همراه با گسترش شبكه گازرساني خانه‌ي ما هم گازكشي شد و آبگرمكن‌هاي گازي جاي خود را به آبگرمكن‌هاي نفتي دادند و ديگر آب‌گرم، براي من كالاي لوكس به حساب نمي‌آمد.

با افزدوه شدن يك درس اجباري به نام انفورماتيك به دروس سال سوم دبيرستان رشته رياضي فيزيك، اينك مفهوم رفاه براي من به معني داشتن كامپيوتر بود. دوستان همكلاسي كه در منزل‌شان يك كمودور 64 يا يك كامپيوتر 286 آي‌بي‌ام داشتند از نظر من مرفّه بودند. رؤيايي كه از زمان شكل‌گيري تا تحقق هفت سال به طول انجاميد. اكنون شايد كمتر خانه‌اي باشد كه در آن كامپيوتر نباشد.

اما نگاهي بيندازيم به كودكان امروز، بچه‌هايي كه قبل از تولد تخت و كمد و لباس‌هاي رنگارنگ و اسباب‌بازي‌هاي شهرفرنگ‌شان آماده است، چيزي به اسم سختي و نداري را نچشيده‌اند كه بخواهند بفهمند. همين باعث مي‌شود كه رؤياهاي آن‌ها غيرمنطقي و زياده‌خواهانه باشد. چون همه‌ي آن چيزي را كه مي‌بايست با تلاش به آن برسند، پيشاپيش و بدون زحمت دريافت كرده‌اند. انسان براي چيزي كه دارد رؤياپردازي نمي‌كند. امروزه داشتن موبايل براي نوجوانان، نه يك كالاي لوكس بل‌كه يك نياز ضروري تلقي مي‌شود و اين‌ها را فضاي چشم و هم‌چشمي جامعه و بالا رفتن سطح خواسته‌ها تحميل كرده است، نه پاسخ به يك نياز واقعي. چه آن كه نوجواني كه يا در خانه است يا در مدرسه چه نيازي به تلفن همراه دارد؟

روز گذشته از يكي از آشنايان كه يك فرهنگي بازنشسته است شنيدم، فرزند جوانش را كه اخيراً به سن 18 سالگي رسيده به گرفتن گواهي‌نامه تشويق كرده كه كمك حال خانواده باشد و پاسخ فرزند واقعاً شنيدني است. اين جوان نسل چهارم فرموده‌اند: «من پرايد سوار نمي‌شوم، لطفاً اگر مي‌خواهيد من گواهي‌نامه بگيرم، برايم پژو 206 بخريد» و اين‌ها را كاملاً جدي گفته است.

در اين‌جا چند سؤال مطرح مي‌شود:

1. آيا با افزايش سطح رفاه فرزندان، قدرشناسي و خوداتكايي آن‌ها افزايش يافته يا كاهش؟ و اگر كاهش يافته چه بايد كرد؟

2. چه كساني و چه رسانه‌هايي براي جوانان ما رؤياپردازي مي‌كنند؟

3. نسلي كه براي رسيدن به خواسته‌هايش متكي به خانواده است، چگونه مي‌خواهد خود و جامعه‌اش را اداره كند؟

دردآورترين جمله‌اي كه نه از زبان يك نفر بل‌كه از چند نفر شنيده‌ام اين است كه جوانان نسل چهارم وقتي در پاسخ به خواسته‌هايشان عباراتي مثل «خودت مي‌داني كه ما نداريم» را مي‌شنوند، مي‌گويند: «شما كه نداشتيد بي‌خود كرديد كه بچه آورديد!»

در همين زمينه:

اخلاص

حاج آقا مرتضي مي‌فرمودند: من تا به حال از كسي تقاضا نكرده‌ام كه پاي درس ما بيايد و يا اين كه به روضه‌ي ما بيايد و اگر كسي هم آمده است او را بيشتر تحويل نگرفته‌ام و يا اگر جمعيت بيشتري آمدند، اين طور نبوده است كه مجلس را گرمتر بگيرم. كمتر بياييد يا بيشتر، فرقي نمي‌كند و اگر فرق مي‌كند اين منافات با اخلاص دارد و ديگر به درد نمي‌خورد.

اگر به جلسه‌اي مي‌روي كه از عنوان آن مجلس استفاده كني، اين به درد نمي‌خورد، فايده‌اي ندارد، نورانيت نمي‌آورد. بل‌كه اگر انسان به جلسه‌اي برود كه گوينده را غيراسلامي مي‌داند، اين خلاف شرع است و اگر عيب گوينده را نگويد و ساكت باشد و از عنوان آن استفاده كند، اين خلاف وظيفه است.

از ميرزا عبدالعلي تهراني:

حاج‌آقا مرتضي مي‌فرمودند كه پدرم گاهي بعضي از كلمات نماز را تكرار مي‌كردند، علت را سؤال كردم، فرمودند: گاهي يك آن، ارتباط قطع مي‌شود، به خاطر اين تكرار مي‌كنم.

حاج ميرزا عبدالعلي مي‌فرمودند كه ما افرادي را داريم عالمٌ عادلٌ مجتهدٌ زنديق

آخوندي كه مي‌خواهد در مردم باشد، بايد قاپ قمارخانه باشد

ميرزا عبدالعلي گاهي به عوام مي‌فرمودند: اي بچه‌ي هفتاد ساله، اي الاغ جان! و به خواص مي‌فرمودند: اي الاغ الشريعة!

مراحل طلبگي:

۱. يك دو سه سال در يك كانال باشد تا رنگ بگيرد.

۲. تمام كانال‌ها را مطالعه كند چون ديگر گم نمي‌شود.

۳. نظر خودش را بدهد و بگويد من يكي، آنها هم يكي.

كوتاه و تأمل برانگيز

بعضي‌ها در مرز خريّت قصد توطّن كرده‌اند

فلاسفه آن چه يافته‌اند، خوب يافته‌اند و آن چه بافته‌اند، خوب بافته‌اند

اگر توفيق عمل به وظيفه را داشته‌اي بگو «هذا من فضل ربّي» و ديگران را ملامت نكن!

98 درصد از سعادت دنيا و آخرت از راه معاشرت با خلصاء صالح و الهي به دست مي‌آيد

يك مسأله را از 15 نفر نرو بپرس، بل‌كه 15 سال فكر كن كه يك مسأله را از كي بپرسي

حق تعالي تضمين نكرده است كه مجري نقشه‌هاي شما باشد، بل‌كه او براي خودش نقشه دارد

يك ساعت خدا را بشناس، يك عمر راحت هستي

انسان‌ها وظيفه‌ي خود را با توجه به شعورشان مي‌فهمند

به وظيفه‌ات عمل كن! خدا لَنگت نمي‌گذارد

محوري‌ترين موضوعي كه در صحبت‌هاي حاج‌آقا مرتضي به چشم مي‌خورد، بحث توحيد است.

استاد معارفي داشتيم كه غيرمعمم بود و حرف‌هاي عجيب و مسأله‌داري سر كلاس درس طرح مي‌كرد. روزي داستاني از يكي از دوستانش تعريف كرد كه به بحث طولاني من با وي انجاميد. اين استاد معارف تعريف كرد:

دوستي دارم كه فردي مؤمن و مذهبي است و به بيماري ديابت نوع اول مبتلاست. بيماران ديابت نوع اول، روزي سه بار مي‌بايست انسولين تزريق كنند و اين بيماري تا پايان عمر همراه آنهاست و ضمناً احتمال اين كه فرزندان نيز اين بيماري را به ارث ببرند زياد است. خلاصه اين كه اين دوست مؤمن قصد ازدواج مي‌كند و به جهت صداقت، در همان اولين جلسه‌ي خواستگاري موضوع بيماري ديابت را به دختر مي‌گويد و بعداً جواب رد مي‌شنود. جاي ديگري خواستگاري مي‌روند و بيان صادقانه‌ي بيماري همان و جواب رد شنيدن همان و جالب اين كه هيچ كس نمي‌گويد به خاطر بيماري است و براي پاسخ منفي بهانه‌هاي ديگري مي‌تراشند، مثل اين كه استخاره كرديم بد آمد يا به هم نمي‌خورند و امثال اينها.

مادر پسر كه از مقدس‌بازي‌هاي پسرش به تنگ آمده بود، به پسرش مي‌گويد تو مگر نمي‌خواهي زن بگيري، كل ماجرا را به من بسپار و در جلسات خواستگاري بدون هماهنگي من هيچ چيز نگو. پسر همراه مادرش به خواستگاري مي‌روند و هيچ حرفي از بيماري ديابت نمي‌زنند و همين مورد منجر به ازدواج مي‌شود. بعد از آن كه سر خانه و زندگي‌شان مي‌روند، عروس خانم روزي مي‌بيند كه آقاي داماد گوشه‌اي نشسته است و به ران مبارك آمپول تزريق مي‌كند. سؤال مي‌كند كه اين آمپول‌ها چيست؟ پاسخ مي‌شنود كه چيز مهمي نيست، ديابت است. اين همه آدم در دنيا ديابت دارند، يكي هم من. و الان هم اين دو نفر دارند زندگي مي‌كنند و لابد فرزند هم دارند و الي آخر.

نتيجه‌گيري استاد اما بسيار نامعقول و براي من غيرقابل تحمل بود. استاد معارف گفت: در جامعه‌اي كه ارزش صداقت را ندانند و ظرفيت صادقانه حرف زدن را نداشته باشند، بايد دروغ گفت!!

بعد از اتمام كلاس حدود نيم ساعت با هم بحث كرديم و هر چه من استدلال مي‌كردم كه همه‌ي انبياء و امامان آمده‌اند كه انسان دروغ نگويد و مزيّن به اخلاق انساني و اسلامي باشد به خوردش نمي‌رفت و دلايلي مي‌گفت كه از نظر من قابل قبول نبود و رگه‌هايي از نظريات روشنفكري اصالت نفع در انديشه‌هايش بود. حاج‌آقا مرتضي تهراني را مي‌شناخت، پرسيدم آيا ايشان را به عنوان داور و حكم قبول داريد؟ گفت: بله. آن چه ايشان بگويد را مي‌پذيرم.

يكي از شب جمعه‌ها بعد از پايان جلسه، خدمت حاج‌آقا مرتضي رسيدم و داستان را تعريف كردم. حاج‌آقا مرتضي از شنيدن داستان و نتيجه‌گيري استاد برآشفته شد و از اين كه چنين افرادي در كسوت استاد معارف انجام وظيفه مي‌كنند اظهار تأسف كرد و گفت:

اين استاد به خدا سوء ظن دارد. مباني توحيدي اين استاد اشكال دارد. مگر زمان جنگ اين همه دختر خوشگل نداشتيم كه بدون اين كه مشكلي براي ازدواج داشته باشند، خودشان اعلام آمادگي مي‌كردند كه زن جانبازان قطع عضو شوند، آيا وضعيت آن آقا بدتر از جانبازان قطع عضو و نابينا بود؟ آيا همين استاد خودش مي‌پذيرد كه فرد ديگري با خواهر خودش چنين كاري بكند؟ روزيِ انسان در همه‌ي زمينه‌ها مقرر شده است، ما اگر تلاش موظف خودمان را بكنيم به آن چيزي كه خدا براي ما از زن و خانه و ماشين و ساير نعمات و موهبات مقرر كرده است، مي‌رسيم، فقط نبايد به خدا سوء ظن داشته باشيم.

بين كلاس‌هاي درس با ايام امتحانات فاصله افتاده بود و استاد معارف را ديگر نديدم. پاسخ حاج‌آقا مرتضي را در انتهاي برگه‌ي امتحاني برايش نوشتم. بعد از آن كه نتيجه‌ي امتحانات اعلام شد، متوجه نشدم كه نمره 20 را به من داده است يا حاج‌آقا مرتضي.

در همين زمينه: