پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی آبان, ۱۳۹۱

يكي از مخاطبان وبلاگ برايم پيام خصوصي گذاشته بود كه چند وقت پيش براي شما ايميلي فرستاده‌ام و شما پاسخ نداديد! خيلي تعجب كردم و مجدداً نامه‌هاي وارده به هر دو ميل باكسم را كنترل كردم و اثري از نامه‌ي ياد شده نبود.

از كسي كه بر وجوب پاسخگويي به ايميل فتوا صادر كرده باشد، خيلي بعيد است خودش به ايميل‌هاي دريافتي‌اش پاسخ ندهد، لااقل من اين گونه‌ام. طي 21 ماهي كه از عمر شهروند دردمند مي‌گذرد، قريب به 80 نفر برايم ايميل فرستاده‌اند كه به تك‌تك آنها پاسخ داده‌ام. حتي تعداد پرسش و پاسخ‌ها و ايميل‌هاي رد و بدل شده با برخي از مخاطبان وبلاگ دو رقمي هم شده‌اند. اغلب ايميل‌هايي كه دريافت كردم، درخواست مشاوره تحصيلي يا شغلي بود. برخي از آنها پيشنهاد همكاري در يك پروژه بود و برخي ديگر پيشنهادي براي دوستي!

يك لحظه به ذهنم رسيد اسپم‌دان ميل‌باكس را هم كنترل كنم و از قضا ايميل مورد نظر را به همراه يكي دو ايميل ديگر كه بي‌پاسخ مانده بود در آنجا يافتم. جي‌ميل اين پيام‌ها را به عنوان اسپم تشخيص داده بود. در اولين مرحله براي اصلاح نرم‌افزار تشخيص‌دهنده‌ي اسپم، دكمه Not spam را براي ايميل‌هاي فوق فشردم، تا ايميل‌هاي بعدي در صندوق اصلي قرار بگيرد.

دو خطاي رايج در امنيت شبكه

در مفاهيم امنيت شبكه، دو خطاي رايج وجود دارد:

خطاي شماره 1 با عنوان مثبت كاذب يا False Positive زماني روي مي‌دهد كه برنامه، يك پيام يا يك بسته‌ي سالم و معتبر را به عنوان يك پيام مشكوك تشخيص مي‌دهد. در مثال فوق همين خطا روي داده است و به جاي آن كه ايميل‌هاي دريافتي از مخاطبان وبلاگ در صندوق ورودي يا Inbox قرار گيرند، به عنوان هرزنامه تشخيص داده شده و به اسپم‌دان هدايت شده‌اند.

خطاي شماره 2 با عنوان منفي كاذب يا False Negative نيز هنگامي اتفاق مي‌افتد كه برنامه، يك پيام مشكوك و مخرب را به عنوان پيام سالم تشخيص دهد و به جاي اسپم‌دان آن را داخل صندوق ورودي قرار دهد. در اين حالت كاربر به احتمال زياد پيام را باز خواهد كرد كه در بهترين حالت اين ايميل يك ايميل تبليغاتي است كه وقت كاربر را تضييع خواهد كرد و در بدترين حالت ايميلي است كه باز كردن لينك‌هاي آن موجب آسيب رساندن به رايانه كاربر يا افشاي داده‌هاي پنهان و يا سوء استفاده‌هاي مالي و حقوقي از وي خواهد شد.

دعواي گوگل و ياهو

از زماني كه شركت گوگل، سرويس Gmail را با امكاناتي چشمگير و سهل‌الوصول معرفي كرد، درگيري دو شركت گوگل و ياهو براي تصاحب بازار ايميل همچنان ادامه دارد. اين درگيري باعث شده است كه بسياري از پيام‌هايي كه مثلاً از سرويس Yahoo براي Gmail ارسال مي‌شوند، هرزنامه تشخيص داده شوند و راهي اسپم‌دان گردند. اتفاقي كه براي ايميل‌هاي مخاطبان وبلاگ من افتاده بود. البته ياهو هم در اين دعوا كوتاه نيامده و هر از گاهي برخي ايميل‌هاي ارسالي از جي‌ميل را به عنوان هرزنامه تشخيص مي‌دهد. اين درگيري در عضويت كاربران در گروه‌هاي كاري به اوج خود رسيده است، به گونه‌اي كه گوگل اجازه‌ي ثبت نام با اكانت ياهو را در گروه‌هاي كاري خودش صادر نمي‌كند و كاربران را وادار مي‌كند كه حتماً با حساب كاربري گوگل وارد شوند.

كنترل مداوم اسپم‌دان

به نظرم بهترين راه براي در امان ماندن از دعواي اين دو شركت، كنترل مداوم اسپم‌دان است. حتي مواردي را مشاهده كرده‌ام كه برخي پيام‌ها از مخاطباني كه قبلاً ايميل‌هايشان در صندوق ورودي قرار مي‌گرفته است، به يك باره سر از اسپم‌دان در آورده‌اند. لذا اگر مي‌خواهيد دوستان‌تان از شما گلايه‌مند نباشند كه چرا به ايميل‌هاي آنها پاسخ نمي‌دهيد و مطمئن باشيد كه همه ي ايميل‌هاي ارسال شده به نشاني‌تان را ملاحظه كرده‌ايد، هر از گاهي به اسپم‌دان سر بزنيد.

ضمناً اگر قبلاً براي شهروند دردمند نامه نوشته‌ايد و تصور مي‌كنيد كه پاسخ شما را نداده‌ام، شايد پاسخ مرا در اسپم‌دان ميل‌باكس خود بيابيد!

خطاهاي امنيت شبكه در زندگي عادي

خطاهاي «مثبت كاذب» و «منفي كاذب» مختص مباحث امنيت شبكه نيست، گاهي پس از سال‌ها رفاقت با يك فرد متوجه مي‌شويم كه او از اولش هم تو زرد بود و بايد در اسپم‌دان جاي مي‌گرفت اما ما به اشتباه او را در نهانخانه‌ي قلب‌مان راه داده‌ايم. شايد روزگاري هم برسد كه ببينيم پيام‌ها و هشدارهاي يك نفر را همواره نخوانده به اسپم‌دان فرستاده‌ايم و بي‌اعتنا از كنارش گذشته‌ايم، حال آن كه او دوست واقعي و بهترين يار و نگهدار ما بوده است.

در همين زمينه:

امشب سرشارم از اشک، سرشارم از غم، سرشارم از درد و دلتنگی

شهر گمشده‌ی من

از صدها کیلومتر دورتر و فرسنگ‌ها آن سو‌تر، نمی‌دانم چه شد که امشب تو در یادم آمدی

تو را قصد نکرده بودم اما دست تقدیر یک سال از روزهای تقویم عمرم را برای با تو بودن رقم زد

وطنم نبوده‌ای، ای عزیزتر از وطن

* * *

با خروش رودهایت خروشیده‌ام

با کوه‌های کم ارتفاعت اوج گرفته‌ام

از آبشارهای بی‌نظیرت فروریخته‌ام

در بند میزانت آب تنی کرده‌ام

با طلوعت شکفته‌ام، با غروبت غنوده‌ام، با روزت افروخته‌ام و با شبت آرام گرفته‌ام

برای زیارت امامزاده عبدالله‌ات پیاده روانه شده‌ام

با اهل قبورت فاتحه خوانده‌ام

با شهیدانت، با محمد جهان آرا و شهید علم الهدی و سایر شهدایت به معراج رفته‌ام

در مقام صاحب الزمانت آرزوی دیدار یار را در سر پرورانده‌ام

با کمیل‌های مسجد بازارت هم‌نوا با ناله‌های علی گریسته‌ام

در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچت با آن دیوارهای بلند کاه گلی، کودکی‌ام را باز یافته‌ام

با صیفی‌ها و سبزیجات تازه‌ات، طراوت حیات را چشیده‌ام

در ابهّت کارونت غرق شده‌ام

* * *

ای درفش افراشته‌ی تاریخ

ای بنای عظمت هخامنشیان و ای یادگار شوکت ساسانیان

ای تاریخ مجسم ایران باستان و ای بغض فروخورده‌ی تاریخ معاصر

در این روزگار غریب، تقاص دوران شکوهت را باز پس می‌دهی؟

ای دار المؤمنین خوزستان

ای سردار پیر!

قریب به یک صد سال است که عنوان مرکز استانی را از تو ستاده‌اند، اما ستاره‌های تو هنوز بر سینه‌ی تاریخ ایران می‌درخشند

* * *

آه شوشتر

      شهر مظلوم مطرود مهجور

من قطعه‌ای از وجودم را در خوزستان جای گذاشته‌ام

روزگاری باز خواهم گشت و تو را به دست جوانانت باز خواهم ساخت

داد تو را از بیداد مسئولان بی کفایتی که آمدند و رفتند و برای تو کاری نکردند باز خواهم ستاند

آه شوشتر

نخبگانت رفتند و بازنگشتند

وطنم نبوده‌ای ای عزیزتر از وطن

روزگاری باز خواهم گشت و حقوق پایمال شده تو را استیفا خواهم کرد

آه شوشتر! شهر درد

من بوی قیصر را در کوچه پس کوچه‌هایت استشمام کرده‌ام

هم او که حرف آخر عشق، آغاز نامش بود

هنوز به یاد دارم که پدری آمده بود و از یکی شدن شیفت مدرسه دو فرزندش گلایه داشت. مسئولان مدرسه هر چه از اشکال این موضوع سوال می کردند پدر از پاسخ طفره می رفت تا این که بغضش ترکید و گفت: «این دو بچه یک جفت کفش و یک لباس بیشتر ندارند اگر شیفت شان یکی باشد یک نفرشان باید در خانه بماند»

آه شوشتر! شهر غم

چه مظلوم مانده‌ای چه مهجور مانده‌ای. هیچ راه ترانزیتی از تو عبور نمی‌کند. خیلی‌ها از جمله خود من حتی نمی‌دانستیم در کدام استان قرار گرفته‌ای. صنایع دستی‌ات هم مهجور و ناشناخته مانده‌اند. تنها یادگاری هنری‌ات یعنی 24 مقام گوشه‌های شوشتری را دیگران به نام خود ثبت جهانی کردند [+].

ای شوشتر ای خوبتر

وطنم نبوده‌ای، ای از وطن عزیزتر

روزگاری باز خواهم گشت و شکوه دوران ساسانی تو را تکرار خواهم کرد دست در دست مهدی و محمد و مجتبی و مجید و سایر جوانان شوشتر تو را خواهیم ساخت.

آه خوزستان!

ای کارنامه‌ی ناکارآمدی مسئولان

ای دیکته‌ی پرغلط مدیران نظام

ای حسرت فرصت‌های سوخته

خوزستان دین خودش را به انقلاب ادا کرد، اما انقلاب دین‌اش را به خوزستان ادا نکرد

آه شوشتر! شهر رؤیاهای من

این چند خط شعر، آخرین یادگاری من از آخرین شب با تو بودن است:

خـــــدايــا اگــــــر آشـــنــــايـــي نــبـود     غـــــــم و درد روز جــــدايـــــــي نبود

چــه ســرّي نـــهــادي در ايــن دوستي     نــصيــبم بـــه جــــز بــي‌وفــايـي نبود

چه با سرعت اين عمر طي گشت، آه!      فــنــا رفـــت و دنــيــا ســرايــــي نبود

اگـــــر چــه ز قسمت جــدا گــــشته‌ايـم     خــــدايــا ز مــــانــدن ابــــايـــــي نبود

تـــــقــاضاي عـــفــــوم پــذيــرا شـويد     كـــــه در كـــينــه و غــــــم بهايي نبود

عـــــزيــــزان بـــريـديـم و رفتيم و من     هـــمــاي دلـــــــــــم ايــن هــوايي نبود

محمد گـــــذشــــــــــت از همه دوستان     بــــــه درگــــــــاه حـــق خاك‌پايي نبود

در همین زمینه:

روزهای جمعه در عربستان حال و هوای دیگری دارد. غروب‌های جمعه برخلاف ایران دلگیر نیست و علت اصلی در این است که شهر زنده است. اکثر مغازه‌ها باز هستند.

تمامی روزنامه‌ها در روز جمعه چاپ می‌شوند. من حتی روزنامه‌های کم تیراژ و جدید التأسیس را کنترل کردم، هیچ روزنامه‌ای نبود که برای روز جمعه شماره جداگانه‌ای چاپ نکرده باشد. این شماره کاملاً مطابق روال معمول شماره‌های سراسر هفته است. یعنی ویژه‌نامه‌ای برای روز جمعه نیست، بل‌که استمرار شماره‌های قبلی است. متأسفانه در ایران، بسیاری از روزنامه‌های کثیرالانتشار حتی در روزهای بین‌التعطیل هم انتشار نمی‌یابند و این مسأله ناشی از تکیه بیش از حدّ بر خرید دولتی روزنامه‌ها دارد. مردم نیز در روزهای تعطیل خیلی حوصله خواندن روزنامه ندارند. ظاهراً در ایران روزنامه را  حتماً باید در محل کار خواند!

در عربستان سعودی مردم به جای بعد از ظهر جمعه، صبح‌های جمعه را تعطیل می‌کنند و حضور پررنگی در نماز جمعه دارند. خطبه‌های نماز جمعه کوتاه خوانده می‌شود و جمعیت نمازجمعه از جمعیت نمازهای عادی مسجدالحرام بیشتر است. ریشه‌ی این مسأله در روایتی است که ترک بدون دلیل نمازجمعه معادل نفاق تلقی شده است. اهل سنت این روایت را خیلی جدّی گرفته‌اند و شرکت در نمازجمعه را از شروط دینداری خود می‌دانند.

پس از برگزاری نماز جمعه، مردم استراحت می‌کنند و بعد از ظهر فعالیت مغازه‌ها از سرگرفته می‌شود. در روزهای جمعه خانواده‌ها را می‌بینید که دسته جمعی برای خرید آمده‌اند. اینجا جمعه واقعاً عید است. حال و هوای شب عید را دارد که مغازه‌ها تا دیروقت باز هستند. حتی مغازه‌های فروش تجهیزات و خدمات کامپیوتر و پاساژهای مربوط به آن باز هستند.

به نظرم دلگیری و دلتنگی غروب جمعه در ایران ریشه در دو مسأله دارد: نخست این که کار و فعالیت در همه‌ی زمینه‌ها از جریان افتاده است. بخش دولتی و خصوصی تعطیل است و اکثر مغازه‌ها به استثناء برخی مغازه‌های اغذیه‌فروشی تعطیل هستند. هیچ روزنامه و نشریه‌ای روزهای جمعه چاپ نمی‌شود و شهر حالت مرده پیدا کرده است. علت دوم به نظرم نوعی بار روانی و تلخی پایان یافتن روز تعطیل و سختی آغاز کار یا درس در صبح فردا یعنی شنبه است. بارها احساس درونی خودم و برخی نزدیکان را موقعی که روز شنبه تعطیل باشد، امتحان کرده‌ام. وقتی روز شنبه تعطیل باشد، دلگیری غروب جمعه برایم کمتر بوده است.

اگر چه به باور برخی مذهبیون، فقدان امام عصر (عج) مهم‌ترین دلیل دلتنگی غروب جمعه است، اما با توجه به این که این احساس برای همه اقشار مذهبی و غیرمذهبی در عصر جمعه در ایران رخ می‌دهد، نمی‌تواند به عنوان تنها دلیل بروز چنین حسی تلقی گردد.

با یکی از دوستان مقیم خارج که صحبت می‌کردم، می‌گفت احساس دلتنگی روزهای جمعه را من اینجا غروب‌های یکشنبه دارم. اتفاقاً غروب‌های جمعه در کشورهای توسعه‌یافته به منزله‌ی آغاز تعطیلات و سرشار از نشاط و شادابی است.

روزهای جمعه اگر چه در عربستان ادارات و شرکت‌های خصوصی تعطیل هستند، اما عصر جمعه زندگی و شادابی در شهرها جریان دارد و از سکون و مردگی و پایین بودن کرکره مغازه‌ها که احساس دلتنگی را در انسان تشدید می‌کند، خبری نیست.

در همین زمینه:

با یکی از دوستان تصمیم گرفته بودیم که یک شب ساندویچ Big Mac مکدونالدز را امتحان کنیم. قصد من بیشتر جنبه کنجکاوی داشت که ببینم این چه غذایی است که به عنوان یک شاخص اقتصادی برای سنجش قدرت خرید در کشورهای مختلف به کار می‌رود.

در نیمه‌های راه، زن نسبتاً جوانی که سه ساک سنگین را نفس زنان با خودش حمل می‌کرد، رو به ما گفت: «ببخشید شما ایرانی هستید؟»

پوششی شبیه به زنان بحرینی داشت. مانتویی بلند و مشکی پوشیده بود و یک مقنعه‌ی عربی سیاه رنگ به سر داشت. ته‌لهجه‌ی کرمانشاهی داشت و از ایرانیان خارج از کشور بود که برای موسم حج به عربستان عزیمت کرده بود.

گفتیم: «بله چطور؟ کمکی از ما ساخته است؟»

گفت: «حدود سه ساعت است که دنبال آدرسی می‌گردم و پیدا نمی‌کنم»

کاغذ کوچکی را نشان داد که آدرس بدخطی روی آن نوشته شده بود و یک شماره موبایل عربی. آدرس مربوط به محل اقامت یکی از کاروان‌های ایرانیان خارج از کشور بود. دوستم مدیر کاروان را می‌شناخت و با موبایلش تماس گرفت. نشانی کاروان پشت هتل «مکه کنکورد» بود.

من دو تا از ساک‌ها را برداشتم تا این بنده‌ی خدا را در شهر غریب به مقصدش برسانیم. دوستم نیز آن یک ساک دیگر را برداشت و با یک دست هم موبایل را گرفته بود و سر هر دو راهی مثل این آدم‌های هاج و واج دوباره به مدیر کاروان زنگ می‌زد که به چپ برویم یا راست.

یکی از مشکل‌ترین کارها در عربستان پیدا کردن آدرس است. کوچه‌ها و خیابان‌ها تابلوی درست و حسابی ندارند. تابلوی بسیاری از کوچه‌ها به جای سر کوچه، وسط کوچه نصب شده است. خیلی از کوچه‌ها اصلاً تابلو ندارند. تابلوی برخی کوچه‌ها با اسم متداولشان یکی نیست که البته این مختص عربستان نیست و در ایران خودمان نیز همین گونه است. از همه اینها بدتر نحوه آدرس دادن عرب‌هاست. در ایران آدرس‌دهی به صورت کل به جزء است. یعنی آدرس از محله یا خیابان اصلی شروع می‌شود و به پلاک و شماره واحد آپارتمان ختم می‌شود. در عربستان آدرس‌دهی علاوه بر این که کل به جزء است مبتنی بر ساختمان‌ها و بناهای معروف می‌باشد و با کلماتی نظیر أمام، خلف، جنب، رکن به معنای روبرو، پشت، کنار و نبش از آن ساختمان آدرس‌دهی می‌شود. مشکل از آنجا شروع می‌شود که این ساختمان معروف برای شما شناخته شده نیست و مجبورید از مردم یا مغازه‌داران سوال کنید. حضور 6 میلیون مهاجر خارجی که عربی را با لهجه‌ی آمیخته به زبان مادری خودشان صحبت می‌کنند، این مشکل را دو چندان می‌کند که آدرسی که می‌دهند خیلی هم قابل فهم نیست.

بگذریم. بعد از 4 بار تماس تلفنی با مدیر کاروان و حدود 30 دقیقه پیاده‌روی و آدرس پرسیدن و تابلوها را نگاه کردن، بالاخره محل استقرار کاروان ایرانیان خارج از کشور را یافتیم. آن خانم خیلی خیلی از ما تشکر کرد و از ته دل دعاهای عمیقی در حق ما کرد که اگر همین‌ها مستجاب شود برای ما کافی است. این که در دیار غربت و شهر غریب، دو هموطن را بیابی که کمکت کنند و از سرگردانی نجات پیدا کنی احساس قشنگی است که خدا توفیق آفرینش این احساس را به ما عطا کرد.

ساعت ده دقیقه به یازده شب به مکدونالدز رسیدیم. خیلی شلوغ نبود و زود نوبت‌مان شد. قیمت ساندویچ بیگ مک مکدونالدز در مکه، 11 ریال سعودی معادل 2.93 دلار است. البته گفتنی است ساندویچ یک همراه بلافصل دارد به قیمت 6 ریال که شامل یک جعبه سیب‌زمینی سرخ شده و یک ظرف نوشابه‌ی بزرگ پر از یخ می‌باشد. در واقع یک ساندویچ بیگ مک 17 ریال، حدود 17 هزار تومان آب می‌خورد. اما همه جای دنیا برای محاسبه شاخص بیگ مک فقط قیمت خود ساندویچ را در نظر می‌گیرند.

بیگ مک مکدونالدز

با نگاهی به لیست کشورها در مجله اکونومیست، عربستان با داشتن قیمت 2.93 دلار برای یک ساندویچ بیگ‌مک در زمره کشورهای ارزان قیمت که قدرت خرید مصرف کننده بالاست قرار دارد. در این لیست ونزوئلا با داشتن قیمت 15.12 دلار و اوکراین با داشتن قیمت 2.11 دلار برای یک ساندویچ بیگ‌مک در زمره‌ی گرانترین و ارزانترین کشورهای جهان هستند.

قیمت ساندویچ بیگ مک در ایالات متحده 4.2 دلار است که این نمودار لیست کشورهایی که قیمت این ساندویچ ارزانتر و یا گرانتر از ایالات متحده می‌باشد را به نمایش گذاشته است.

یک نکته به لحاظ مدیریتی برایم جالب بود که تمامی کارکنان مکدونالدز کارت فلزی را روی سینه‌ی خود نصب کرده بودند که بر حسب توانایی و مهارت، نمادهایی روی آن نصب شده بود. مثلاً پسر جوانی که پشت صندوق از ما سفارش می‌گرفت، 4 آیکون به نشانه‌ی توانایی ثبت سفارش، توانایی طبخ، توانایی بسته‌بندی و یک آیکون دیگر که متوجه آن نشدم، روی کارت فلزی مخصوص خود داشت. برخی فقط یک نشان داشتند و برخی دو نشان. این حرکت خودش به نوعی درجه‌بندی کارکنان بر اساس میزان مهارت بود که برای مشتری نیز امکان آگاهی از میزان تخصص و مهارت کارکنان مکدونالدز را فراهم کرده بود. شاید این روش درجه‌بندی با الهام از سیستم‌های نظامی که به کارکنان خود درجه و قپّه اهداء می‌کنند اتخاذ شده باشد، با این تفاوت که اینجا درجه‌ها کمّی نبود و نوع تخصص و مهارت نیز لحاظ شده بود.

بر خلاف اسم بیگ مک که به معنای مک بزرگ است، ساندویچ بیگ مک خیلی هم بزرگ نیست و من با این که خیلی پرخور نیستم با این ساندویچ کوچولو سیر نشدم. ساندویچ بیگ‌مک از متوسط ساندویچ‌های همبرگر در داخل ایران کوچکتر است. همبرگر داخل ساندویچ به نظرم خشک بود و حداکثر در توصیف آن می‌توانم بگویم بد نبود. طعم خیلی از برگرهایی که در ایران خورده بودم بهتر از بیگ‌مک اسم و رسم‌دار مکدونالدز بود. در ظرف بزرگ نوشابه نیز این قدر یخ ریخته بودند که نوشابه‌اش  مزه‌ی آب گرفته بود و حجم نوشابه بیش از آن چیزی بود که بتوان همه‌ی آن را خورد.

 بیگ‌مک مکدونالدز چنگی به دل نزد، شاید قسمت این بود که گمشده‌ای را به سرمنزل مقصودش برسانیم.

عرفات را پشت سر گذاشتیم. عرفه خوبی بود. دوستان، رفقا، به قول صالح علا خوانندگان جان جای همه تان در سرزمین عرفات خالی بود. برای همه شما دعا کردم، حتی آنهایی که فقط یک بار به شهروند دردمند سر زده اند.

این یادداشت را از مشعر الحرام ارسال می کنم. مشعر یا مزدلفه منطقه ای است که بین عرفات و منا واقع شده است. پس از پایان منطقه مشعر تنگه ای به نام وادی محَسَّر وجود دارد که محل شکست خوردن سپاه ابرهه از پرندگان ابابیل است. پرندگان ابابیل مجهز به سنگ های سجیل بودند که از بالا بر روی فیل ها و سپاهایان ابرهه می انداختند و آنها را از پای در می آوردند.

اینجایی که الان نشسته ام یک منطقه کاملا بین المللی است. از همه رنگ ها و نژادها حضور دارند. چند زن سیاه پوست روبروی من مرغ سوخاری درست می کنند و بوی تند آن مشامم را اذیت می کند. البته پپسی و میراندا هم می فروسند. سمت راستم چند عرب سفید پوست که به نظر قطری می آیند چادر زده اند. هر کسی یک تکه زیرانداز پهن کرده و خوابیده است.

یک عده نماز می خوانند، برخی مناجات می کنند، جمع کثیری خوابند. برخی غذا می فروشند و برخی دیگر غذا می خورند و در این سرزمین مقدس فقط یک نفر را می بینم که دارد وبلاگ نویسی می کند!

دستشویی ها به نسبت سالهای گذشته تمیزترند و خلوت تر. ترافیک و ازدحام اتوبوس ها فضا را دودآلود کرده است. پروژکتورهای پرنور و قدرتمند مشعر را مثل روز روشن کرده است. هر از گاهی صدای بالگردهای گشتی سعودی ازدحام صداهای مختلف را به هم می ریزد.

فردا صبح پس از طلوع آفتاب می بایست مشعر را به سمت منا ترک کنیم و جمره بزرگ را سنگ بزنیم.

مشعر اما خیلی فرق کرده است. طریق مشاة یا همان مسیر پیاده رو از عرفات به سمت مشعر را خیلی تنگ و باریک کرده اند و در عوض مسیر اتوبوس رو را خیلی توسعه داده اند. اینجا هم مدرنیته در حال گسترش و تصاحب بخش سنتی است. سنت پیاده روی از عرفات به سمت مشعر یکی از بهترین سنت های پسندیده حج است. حمل و نقل ترددی با اتوبوس و قطار می رود که اندک اندک جای پیاده روی های طاقت فرسای حج را بگیرد.

وارد مشعر که شدیم یک لحظه شوکه شدم. تمام سرزمین مشعر را با فنس به قطعه های کوچکی تقسیم کرده اند که زائران هر کشور را داخل این فنس های قطعه بندی شده جای می دهند. دور از جان همه حاجیان یک لحظه به من احساس قفس های باغ وحش دست داد.

این مشعر حال و هوای آن مشعر همیشگی را ندارد. آن سرزمین مشعر قبلی اگر چه با عبور جاده آسفالته خیلی هم بکر نبود، اما این تقسیم بندی های فنس کشی شده کاملا فضا را مصنوعی و غیرطبیعی کرده است. رفاه طلبی و مدرنیته در همه جا حریم سنت ها را در می نوردد و مراسم حج نیز از این روند جهانی مصون نمانده است.

معلوم نیست اگر دکتر شریعتی یا جلال آل احمد هم با حمل و نقل ترددی از عرفات به مشعر فنس کشی شده می آمدند آیا باز همان شور و حال در آثارشان منعکس می شد؟ فرق است بین احساس کسی که 12 کیلومتر را با دو حوله احرام پیاده و در سه ساعت می پیماید و کسی که با اتوبوس کولردار 15 دقیقه ای این مسافت را طی می کند. هرگز احساس این دو فرد در خصوص مناسک حج یکسان نخواهد بود.

امسال نیت کرده بودم از عرفات تا مشعر را پیاده بپیمایم، هیچ همراه و همسفری نیافتم که پیاده عازم باشد، دوستان و مدیر گروه نیز سفر انفرادی را توصیه نکردند. حیف شد!