پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی شهریور, ۱۳۹۱

آرمان اميري نويسنده وبلاگ مجمع ديوانگان روز گذشته در مطلبي با عنوان «به بهانه مرز نامشخص توهين به مذاهب در آثار هنري» ضمن بازخواني رمان «آخرين وسوسه مسيح» سؤالاتي از اين دست را طرح كرده است:

«برای توهین‌آمیز بودن یک اثر کدام ذایقه را باید در اولویت قرار داد؟ کارشناسان هنری یا توده مردم؟ برای بی‌پایه و یا بی‌ارزش بودن درون‌مایه آن چطور؟ ادعای جمعیتی که باورهایشان در اثر مذکور مورد نقد یا انتقاد قرارگرفته معیار است یا دیگران حق دارند روایت خاص خودشان را به تصویر بکشند؟»

اميري در جاي ديگري از نوشته خود از كم‌طاقتي دستگاه كليسا و بنيادگرايان مذهبي گله كرده است:

« تمام این خشم و تکفیر کلیسا، صرفا به درون‌مایه نظری کتاب مربوط می‌شود. متاسفانه من علی‌رغم علاقه بسیاری که به خود کتاب داشتم هنوز نتوانسته‌ام فیلمی که بر اساس آن ساخته شده است را ببینم. اما با خودم تصور می‌کنم اگر در فیلم ساخته شده، بنابر عادت معمول دنیای سینما، صحنه‌های مربوط به مریم مجدلیه، یا حتی ازدواج عیسی به تصویر کشیده شده باشد، آنگاه دستگاه کلیسا می‌تواند به استناد همین تصاویر، اصل نیت خود در هراس از اندیشه متفاوت اثر را پنهان ساخته و مسئله را صرفا «توهین به شخص پیامبر مسیحیان جهان در قالب تصاویری مستهجن» نمایش دهد. بدین ترتیب، اثری هنری، که از نظر زبان روایت کاملا معمول و در سطح عرف و ادبیات رایج در سینما است و در عمق مفهوم نیز به یکی از شاهکارهای تاریخ ادبیات متکی است، می‌تواند صرفا «توطئه‌ای برای اهانت به پیامبر با الفاظ و اشکالی سخیف، مستهجن و موهن» قلمداد شود.»

به نظر من ريشه‌ي اين اختلافات از آن جا ناشي مي‌شود كه افراد مذهبي براي خودشان چارچوب‌هاي مشخصي تعريف كرده‌اند كه اساس تفكرات و اعتقادات ايشان را تشكيل مي‌دهد و صد البته اين چارچوب‌ها از قداست و معنويت برخوردار است. اما افراد غيرمذهبي كه آزاد و بدون قيد و مرز، فكر و رفتار مي‌كنند، براي بيان ديدگاه‌ها و نظرات خودشان چارچوبي نمي‌بينند.

مثلاً تصور كنيد كه يك كارگردان غيرمذهبي در اقدامي غيرمعمول تصميم داشته باشد، صحنه تولد حضرت مسيح (عليه السلام) را كاملاً آشكار و بي‌پرده به تصوير بكشد. تا اينجاي كار بحثي از تحريف تاريخ نيست، بلكه نمايش اندام پنهان يكي از پيامبران الهي است. براي كساني كه به ديدن فيلم‌هاي اروتيك و پورنو عادت داشته باشند، شايد به تصوير كشيده شدن اين واقعه خيلي هم خوب و هنري باشد، اما عرف جامعه چنين چيزي را برنمي‌تابد. يعني حتي در كشورهاي غربي ورود به اتاق زايمان، مثل پارك و سينما آزاد نيست كه هر كسي دلش خواست برود و مراحل زايمان كودكان را تماشا كند. اگر به تصوير كشيدن مراحل زايمان و آن چه در اتاق خواب افراد عادي مي‌گذرد، جرم و ورود به حريم خصوصي تلقي مي‌شود، انتظار مي‌رود همين حداقل‌ها براي پيامبران رعايت شود.

نكته ديگر اين است كه آيا كسي حق دارد كه بر اساس ذوق و سليقه‌اش به بازآفريني وقايع مذهبي بپردازد و نام هنر روي آن بگذارد؟ اينجا ديگر بحث تحريف وقايع تاريخي است. تحريف تاريخ به خودي خود امر ناشايستي است و اگر مسائل تاريخي-مذهبي كه اساس و شالوده‌ي اعتقادات ميليون‌ها انسان را تشكيل مي‌دهد، به بهانه‌ي «هنر» بخواهد مورد تحريف قرار گيرد، ابداً پذيرفته نيست. اگر يك نويسنده يا فيلمساز بخواهد يك موضوع بديع را خلق كند كه تا كنون هيچ مابه‌ازاي بيروني نداشته است، كسي به وي خرده نخواهد گرفت كه چرا شخصيت‌هاي اين داستان اين گونه رفتار مي‌كنند يا بعضاً پوشش آنها نامناسب است، اما زماني كه قرار باشد از افراد يا شخصيت‌هايي كه پيش از اين زيسته‌اند و به عنوان نمادهاي ديني و مذهبي گروه‌ها و ملت‌هاي فراواني تلقي مي‌شوند، سخن بگوييم يا آنها را به تصوير بكشيم، بايد دو نكته اساسي رعايت شود:

1. در بيان وقايع تاريخي-مذهبي، هنجارها و عرف معمول جامعه رعايت شود. مثلاً صحنه استحمام كردن بدون لباس يك پيامبر يا يك شخصيت مذهبي قطعاً مستوجب وهن وي خواهد بود.

2. چيزي خلاف كتب و روايات معتبر تاريخي از مذهب نمايش داده نشود. زيرا اينجا مجال تخيل كردن نيست. اگر بنده بخواهم عمارت و بناي جديدي در يك زمين خالي بسازم، كسي به شكل و فرم بنا ايراد نمي‌گيرد. كافي است من قواعد نظام مهندسي را در ساخت اين بنا رعايت كنم. اما اگر بخواهم بنايي بر روي داشته‌ها و ساخته‌هاي ديگران بنا كنم كه مستوجب تخريب بناهاي قبلي است، نمي‌توانم بي‌توجه به زمين، بنا و حقوق ساير افراد، لودر را روشن كنم و خانه‌هاي ديگران را به بهانه‌ي ساختن يك عمارت جديد و هنري تخريب كنم.

بنده بر خلاف نگارنده وبلاگ مجمع ديوانگان اعتقاد دارم كه مرزهاي مذهب كاملاً مشخص است. كافي است افراد بي‌مبالات چشم‌هايشان را خوب باز كنند و زير پاي‌شان را نگاه كنند تا ببينند اثر هنري‌شان را روي چه چيزي بنا مي‌كنند. اگر موضوع جديد و تازه‌اي است كه تا كنون هيچ سابقه‌اي نداشته است، كسي كاري به كار شما ندارد. اما اگر مي‌خواهيد روي ميراث اعتقادي و مذهبي ميليون‌ها انسان، بناي جديدي بسازيد، مي‌بايست با هماهنگي و اجازه‌ي صاحبان و متوليان آن اقدام كنيد.

آيا امروز كسي حق دارد به بهانه‌ي ارائه‌ي تفسيري نوين از تخت جمشيد، درست بالاي سر اين ستون‌ها و سنگ‌هاي تراشيده، عمارت و بناي جديدي بسازد؟ پس اگر چنين چيزي مطابق قواعد يونسكو پذيرفته نيست، چرا انتظار مي‌رود كه يك عده از روي اعتقادات مذهبي ديگران به راحتي عبور كنند و آن را به هر شكل و صورتي كه خواستند نمايش دهند و كسي هم اعتراضي نكند؟

آقايان و خانم‌هاي هنرمند روشنفكر و آزادانديش!

شما براي ورود به يك اتاق در مي‌زنيد و اجازه مي‌گيريد. مذهب صاحب دارد، لطفاً براي ساخت آثار خود در اين حوزه، هنجارهاي عرفي و اجتماعي و وقايع مسلم تاريخي را رعايت كنيد!

پي‌نوشت:

مراتب تشكر خود را از وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران و به طور خاص جناب آقاي رامين مهمانپرست، سخنگوي اين وزارتخانه به جهت ابداع واژگان «سوء تفاهم فرهنگي» اعلام مي‌نمايم.

در همين زمينه:

عمل توهين، اقدامي از روي عجز و ضعف و به منظور خوار كردن فردي يا مطلبي است كه با علم و استدلال قابل انكار نيست. پس كسي كه منطق دارد و مي‌تواند با دلايل عقلي يا نقلي موضوعي را رد كند، توهين نمي‌كند. لذا دين مبين اسلام پيروان خود را از توهين كردن، حتي به اعتقادات بت‌پرستان نهي كرده است. امام جعفر صادق (عليه السلام) در روايت عنوان بصري مي‌فرمايند: «كسي كه‌ به‌ تو بگويد: اگر يك‌ كلمه‌ بگوئي‌ ده‌ تا مي‌شنوي‌ به‌ او بگو: اگر ده‌ كلمه‌ بگوئي‌ يكي‌ هم‌ نمي‌شنوي‌!» [+]. فلذا منطق اسلام، منطق صبر و متانت و استدلال است. اگر چه براي موارد استثناء نظير توهين كنندگان به اعتقادات اسلامي، جرايم بسيار سنگيني تعيين كرده است كه جنبه بازدارندگي داشته باشد.

وقتي توهين به اعتقادات يك بت‌پرست مذموم باشد، قطعاً و يقيناً توهين به بهترين بندگان خدا يعني پيامبران الهي به طور خاص عملي زشت و نفرت‌انگيز است و در بين همه پيامبران، حضرت محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله و سلم) از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. زيرا خاتم پيامبران و اشرف مخلوقات و فردي است كه در كتب پيامبران پيشين نسبت به آمدن وي نويد داده شده است.

فيلمي كه تحت عنوان گمراه‌كننده معصوميت مسلمانان توسط فردي به نام سام باسيل ساخته شده است، يكي از شنيع‌ترين و مشمئزكننده‌ترين اقداماتي است كه در جامعه بشري صورت پذيرفته است. فيلم معصوميت مسلمانان را مي‌توان به نوعي روايت تصويري كتاب موهن «آيات شيطاني» برشمرد كه زشت‌ترين صفت‌ها را به اصل و نسب پيامبر گرامي اسلام انتساب داده است. اين اقدام علاوه بر اين كه بسيار نكوهيده و پليد است، خلاف واقعيت‌هاي مسلم تاريخي است كه به قصد تشكيك در عقايد يك و نيم ميليارد مسلمان و مغشوش كردن ذهن پيروان ساير اديان نسبت به اسلام صورت پذيرفته است.

اما موضوع اين يادداشت محكوميت اين اقدام نيست. مطابق آيه 285 سوره بقره «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ … پیامبر (خدا) بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ایمان آورده است‏، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان آورده‏اند (و گفتند:) میان هیچ یک از فرستادگانش فرق نمى‏گذاریم‏» [+] مسلمانان هيچ تفاوتي بين پيامبران الهي قائل نيستند و به همه‌ي ايشان و كتاب‌هاي‌شان ايمان دارند و احترام همه‌ي پيامبران را امري لازم مي‌دانند.

پرسش اين يادداشت اين است كه چرا علي‌رغم تصريح آيه فوق، ما مسلمانان نسبت به اهانت به ساير پيامبران واكنش نشان نمي‌دهيم و فقط خودمان را در مقابل توهين به ساحت رسول اكرم (صلوات الله عليه و آله) مسئول مي‌دانيم؟ آيا اگر مسيحيان به پيامبر خودشان اهانت كردند ما حق داريم اين گونه توجيه كنيم كه به ما چه ربطي دارد، پيامبر خودشان است؟ يا مثلاً بگوييم حرمت امامزاده را متولي‌اش بايد نگه دارد، خودشان مي‌دانند با پيامبر خودشان چه كار كنند؟

در تصاوير منتشر شده از حضرت مسيح و حضرت مريم (صلوات الله عليهما) و در فيلم‌هاي هاليوودي، بارها و بارها به ساحت اين دو پيامبر الهي اهانت شده است. +اين و +اين تنها دو نمونه از صدها و شايد هزاران مورد اهانت مسيحيان و يهوديان به انبياء الهي است.

علاوه بر اين مورد، مسلمانان نسبت به نمايش تصوير پيامبر اسلام در فيلم‌ها يا سريال‌ها حساسيت دارند و به تصوير كشيدن ايشان را موجب وهن پيامبر مي‌دانند، اما چنين حساسيتي را راجع به ساير پيامبران ندارند. مثلاً دو فيلم ابراهيم خليل‌الله ساخته محمدرضا ورزي و فيلم ملك سليمان ساخته شهريار بحراني، به صراحت دو پيامبر الهي را به تصوير كشيده است. اگر ما به عنوان پيروان قرآن به آيه 285 سوره بقره اعتقاد داريم كه فرقي بين پيامبران نيست و احترام همه ايشان لازم است، يا نبايد هيچ پيامبري را به تصوير بكشيم و يا نبايد به تصوير كشيده شدن پيامبر خاتم (صلوات الله عليه و آله) را وهن ايشان بدانيم.

سؤالي كه شايد در ذهن خوانندگان شكل بگيرد اين است كه «مگر ما بيكاريم كه ببينيم در دنيا چه كسي به پيامبران اهانت مي‌كند و ما آن را محكوم كنيم؟» پاسخش به نظر من اين است كه لزومي ندارد هر محكوميت با تظاهرات و راهپيمايي همراه باشد، بلكه انتشار يك يادداشت از سوي وزارت خارجه يا صدور يك بيانيه رسمي از سوي تشكل‌هاي ديني و مذهبي مي‌تواند تأثير خاص خود را داشته باشد. ضمن اين كه در همين محكوميت اخير نيز مي‌توان بر اين موضوع پافشاري كرد كه ما علاوه بر اين اهانت، توهين به ساحت همه‌ي پيامبران الهي را نيز محكوم مي‌دانيم و اين مسأله، يك دغدغه‌ي برخاسته از تعصب ديني و فرقه‌اي نيست، بلكه ريشه در يكي از اصول اسلامي دارد كه مبتني بر انديشه است. توهين انديشه نيست كه به بهانه آزادي بيان، اهانت كردن مجاز باشد. توهين تخريب انديشه است و بايد جلوي آن گرفته شود.

در همين زمينه:

مقدمه

اين يادداشت در ادامه‌ي دو يادداشت «چراغ زرد يا چراغ نارنجي؛ يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان» و «يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان؛ بخش دوم: زبان فارسي» به بررسي علل ساختاري بي‌دقتي ايرانيان مي‌پردازد.

دكتر همايون كاتوزيان در نظريه «ايران، جامعه كوتاه مدت» يا «جامعه كلنگي» به بررسي فقدان قاعده‌ي مناسب براي تعيين جانشين پادشاهان در ايران پرداخته است. در غرب قاعده‌ي ارشديّت روشن مي‌ساخت كه پسر بزرگتر بعد از پدر عهده‌دار سلطنت خواهد بود. اما در ايران فرّه‌ايزدي جايگزين ارشديّت شده بود و هيچ نشانه و شاخص خاصي الا توانمندي پسر براي نشستن به جاي پدر جهت معلوم شدن وجود فره ايزدي در ميان نبود. هر كدام از پسران پادشاه كه موفق مي‌شدند بر مخالفان خود غلبه يابند و بر جاي پدر بنشينند، فره‌ ايزدي داشتند و در غير اين صورت خير. همين مسأله باعث مي‌شد كه نگراني‌ها براي وضعيت حكومت پس از مرگ پادشاه فعلي وجود داشته باشد و ساختارهاي اجتماعي از ثبات و قوام لازم برخوردار نباشد.

مطابق اين نظريه ضعف حاكميت قانون و استبدادي بودن جامعه اعم از دولت و مردم باعث شده است كه هيچ قاعده و رويه‌اي به صورت بلند مدت در جامعه دنبال نشود و همه چيز در مقاطع زماني كوتاه مدت ويران شود و از نو بنا گردد.

ويژگي اصلي جامعه‌ي كوتاه مدت، موقتي بودن امور و دم‌غنيمت‌شمردن و به فكر زمان حال بودن و براي آينده‌ي دراز مدت برنامه‌اي نداشتن است. وقتي بي‌ثباتي و تغيير مداوم ساختارها و قوانين در يك جامعه پذيرفته شود، شتاب و عجله يكي از پيامدهاي آن خواهد بود. سال گذشته در يادداشتي تحت عنوان «عجله و شتاب عامل 70 درصد تصادفات رانندگي در ايران» به ريشه‌يابي عجول بودن ايرانيان اشاراتي داشته‌ام.

عجله دشمن دقت و دقيق بودن است. دقت نيازمند تمركز و ثبات ساختارهاي فكري، رواني و اجتماعي است. جامعه‌اي كه به دليل تغييرات سريع و گسترده در همه‌ي بخش‌ها و ساختارها آينده‌ي روشن و باثباتي براي خودش متصور نباشد، با دقت و حوصله و به صورت ريشه‌اي به مسائل نخواهد پرداخت. پس عجله و شتاب يكي از اصلي‌ترين دلايل بي‌دقتي ايرانيان است.

در جامعه كوتاه مدت، به تعبير دكتر نعمت‌الله فاضلي به جاي هر چيز ماكت آن چيز را ساخته‌ايم. از علم و دانش و دانشجو و استاد و  دانشگاه، ماكت دانشگاه، ماكت دانشجو و ماكت استاد و ماكت متخصص را مي‌سازيم، چون آن چه مهم است خروجي محصولات و توليدات فوق‌الذكر نيست، بلكه نام، عنوان و نماد آنها براي عبور از جامعه كوتاه مدت كافي است. در جامعه كوتاه مدت، مدرك تحصيلي ارزشي بسيار بيشتر از علم و دانش پيدا خواهد كرد. مهم نيست كه دارنده‌ي مدرك دانشگاهي از سواد و تخصص لازم برخوردار باشد، مهم شأن و منزلت اجتماعي و مواهب مادّي است كه به واسطه‌ي داشتن اين مدرك نصيب دارنده‌ي آن خواهد شد.

ظاهرسازي و دروغگويي، سكه رايج جامعه كوتاه مدت

در جامعه‌ي كوتاه مدت ظاهرسازي و پرداختن به شكل و وضع ظاهري امور، اهميت بسيار زيادي پيدا مي‌كند. زيرا كسي فرصت و حوصله‌ي پرداختن به درون و ريشه را ندارد. شايد يكي از دلايلي كه ايران مقام اول مصرف لوازم آرايشي را در خاورميانه از آن خود كرده است و از نظر جراحي زيبايي بيني نيز دارنده مقام نخست در دنياست نيز همين باشد.

وقتي در جامعه‌ي كوتاه مدت توجه همگان به ظاهر است، دروغ ابزار بسيار خوبي براي مخفي كردن موقتي واقعيت و ظاهرسازي است. در جامعه‌ي كوتاه مدت، تحمل رنج و تلاش براي قبولي در آزمون دكتري بسيار سخت و نامعقول است. ضمن اين كه گذراندن واحدهاي درسي سنگين و تلاش براي تهيه رساله دكتري و دفاع از آن نيز بسيار زمان‌گير و مشقت‌بار است. پس چرا وقتي همه از من مدرك تحصيلي طلب مي‌كنند و كسي با سواد من كاري ندارد، من نوعي نيز به دنبال جعل يا خريد مدرك تحصيلي از دانشگاه آكسفورد يا هاوايي نباشم. اينجا كسي از من سؤالات پيچيده علمي نمي‌پرسد و به اين هم كاري ندارد كه چرا يك فارغ‌التحصيل دانشگاه آكسفورد انگليسي بلد نيست. همين كه بدانند شما دارنده عنوان «دكتري» هستيد، شما را «دكتر» خطاب مي‌كنند، نحوه‌ي قبولي، واحدهايي كه گذرانيده‌ايد و عنوان رساله و مدت تحصيل و دانشگاه شما چندان اهميتي ندارد. مهم همين عنوان و مدرك «دكتري» است. زيرا مدارك تحصيلي و كيفيت درس خواندن خودشان هم خيلي وضعيت بهتر از اين را نداشته است. پس بهتر است كه همه با هم سكوت كنند تا قضيه خيلي بيخ پيدا نكند.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، فعاليت صنعتي و ديربازده كه نيازمند سرمايه‌گذاري در زيرساخت‌ها و درگير شدن با ساختارهاي ناكارآمد دولتي و اجتماعي است، بي‌معني و حماقت تلقي مي‌شود و به جاي آن دلالي و واسطه‌گري كه به سرمايه‌ي كمتري نيازمند است و سود بيشتري دارد، ترويج پيدا مي‌كند. رشد قارچ‌گونه‌ي آژانس‌هاي مسكن و مشاورين املاك و بنگاه‌هاي معاملات خودرو به سه دليل گسترش چشمگيري داشته است: نخست عدم نياز به تخصص و مهارت خاص، دوم عدم نياز به سرمايه و سرمايه‌گذاري و سوم سود بالا و زحمت اندك.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، كسي زرنگ است كه در سريعترين زمان ممكن بتواند سرمايه و دارايي‌هاي خود را به پول نقد تبديل كند. جامعه داراي ثبات نيست و هر لحظه امكان دارد تصميم يك مقام دولتي يا يك بحران اقتصادي، هست و نيست يك فرد را به باد فنا دهد. پس سرمايه‌گذاري در صنعت كه مستلزم خريد تجهيزات و ساختمان‌هايي است كه از نقدپذيري لازم برخوردار نيست، در ذهن يك انسان كوتاه‌نگر فاقد توجيه عقلايي است.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، كسي كه سريعتر بار خود را ببندد و از اين آب گل‌آلود ماهي بيشتري بگيرد، برنده است. پس در شرايط بي‌ثبات و آب گل‌آلود نمي‌شود كار بادقت و باحوصله انجام داد و از افرادي كه از ابتداي زندگي تا پايان عمر براي تأمين نيازهاي اوليه‌ي زندگي، دست و پنجه نرم مي‌كنند نمي‌شود و نبايد توقع دقت داشت.

دقت نه تنها نيازمند آرامش، حوصله، ثبات و اميد به آينده است بلكه خود تولیدکننده اين موارد نيز مي‌باشد. يعني بين دقت از يك سو و آرامش، ثبات و اميد به آينده از سوي ديگر، يك ارتباط دوسويه وجود دارد. لذا از كسي كه دارد از يك گرگ گرسنه فرار مي‌كند نمي‌شود توقع داشت كه پايش را دقيقاً روي جاهاي مجاز بگذارد و چيزي يا كسي را له نكند و سر و وضع ظاهري‌اش كاملاً منظم باشد و اصول راه رفتن و حقوق ديگران را محترم شمارد. فعلاً مهم‌ترين چيز خلاصي از خطري است كه قصد جان او را كرده است.

در جامعه‌ي كوتاه مدت، نفع شخصي بر منافع عمومي ارجحيت دارد و مي‌بايست در كمترين زمان ممكن به حداكثر نفع فردي و شخصي رسيد. در چنين الگو و ساختار فكري سرعت و شتابزدگي جاي دقت و تأمل را خواهد گرفت. براي قبولي در دانشگاه، براي انجام پايان‌نامه، براي چاپ مقاله ISI، براي استاد دانشگاه شدن، براي كتاب چاپ كردن و ده‌ها عنوان دهن پركن ديگر، نيازي نيست كه خيلي زحمت بكشيد و خودتان را به دردسر بيندازيد. همه‌ي اينها راه ميانبر دارد. در يك بازي برد برد شما مي‌توانيد با پرداخت مبلغي بين دو تا پنج ميليون تومان، تمام مراحل انجام پايان‌نامه را برون‌سپاري كنيد تا ضمن كمك به تقويت توليد ملي و اقتصاد داخلي، خودتان به امور مهم‌تري بپردازيد! البته راه‌حل‌هاي اقتصادي‌تر هم وجود دارد. مي‌توانيد از يك پايان‌نامه‌ي حاضر و آماده، موضوع انتخاب كنيد و پروپوزال تهيه كنيد و قدم به قدم همان اطلاعات پايان‌نامه را به خورد اساتيد محترم راهنما و مشاور بدهيد تا آب هم از آب تكان نخورد. همه‌ي اساتيد كه وقت خواندن يافته‌هاي عالمانه شما را ندارند. شما هم به آنها حق بدهيد كه به امور مهم‌تري بپردازند. استاد داور هم بيشتر حواسش به اين است كه منبع‌نويسي شما منطبق با استاندارد APA هست يا نه. چند تا اشكال الكي و آبكي از روش‌تحقيق شما مي‌گيرد و شما در بدترين حالت 19 مي‌گيريد و شما با درجه عالي فارغ التحصيل مي‌شويد و همه چيز ختم به خير مي‌شود!

زندگي در چادر يا آپارتمان؟

زندگي كوتاه مدت در يك چادر صحرايي، نيازمند محاسبه مقاومت مصالح و زاويه‌ي تيرك خيمه از طناب نگهدارنده‌ي چادر نيست. اصلاً همه‌ي چادر را هم باد و توفان با خودش ببرد، اتفاق خاصي نمي‌افتد، خدا بزرگ است يك چادر ديگر! برج 120 طبقه كه نمي‌خواهيم بسازيم كه در مقابل 8 ريشتر زلزله مقاوم باشد و صد سال عمر مفيد داشته باشد، امشب را بگذرانيم، تا فردا خدا بزرگ است. اصلاً از قديم گفته‌اند: «چو فردا شود فكر فردا كنيم»، «حالا تا فردا كي زنده؟ كي مرده؟»

گرانبهاترين و بزرگترين محصول در سبد كالاي خانوار يك ايراني، مسكن است. خيلي خيلي خيلي جالب است كه بر توليد بزرگترين و ارزشمندترين محصول سبد خانوار يك كشور، هيچ نهاد يا سازماني نظارت نمي‌كند. وجود علامت استاندارد براي يك آپارتمان «بي‌معني» است. خيلي خيلي خيلي جالب است كه يك گوشي موبايل 200 هزار توماني در ايران گارانتي دارد ولي يك آپارتمان 200 ميليون توماني، حتي اگر به صورت نوساز خريداري شود، هيچ گونه گارانتي يا بيمه‌اي ندارد. بارها و بارها از نزديك شاهد بوده‌ام كه لوله‌كشي آپارتمان‌هاي نوساز به دليل استفاده از اتصالات و لوله‌هاي ارزان قيمت و عدم عايق‌كاري مناسب، تركيده‌اند يا نشت كرده‌اند و موجب ضرر و زيان‌هاي چند ميليوني شده‌اند. عدم وجود قوانين مناسب كه از حقوق خريداران دفاع كند و نبود نهادهاي نظارتي كه سازندگان مسكن را ملزم به ارائه‌ي گارانتي و خدمات پس از فروش و بيمه نمايند، باعث شده است كه عنوان «بساز بفروش» به «بساز بنداز» تغيير نام دهد و نه تنها سازندگان دقت و حوصله‌ي لازم در ساخت مسكن را انجام نمي‌دهند، بلكه خريداران نيز از حقوق خود براي اطلاع از ميزان مقاومت، مصالح به كار رفته، مستندات فنّي و حقوقي آپارتمان و ساير مسائلي كه موجب انتخاب آگاهانه ايشان خواهد شد، بي‌اطلاع هستند و همين امر موجب بي‌دقتي مضاعف در هنگام خريد خواهد شد. لذا كافي است شما به عنوان يك توليد كننده مسكن، صرفاً به ظاهر آپارتمان بيشترين توجه را بكنيد تا بتوانيد آپارتمان خود را با بالاترين قيمت بفروشيد.

جمع‌بندي

جامعه‌ي كوتاه مدت، فرصت تأمل و تفكر و دقت به خرج دادن را از انسان مي‌گيرد. پرداختن به ظاهر امور در چنين جامعه‌اي به عنوان يك ارزش مطرح مي‌شود. چون همه چيز موقتي است كار ريشه‌اي و پايه‌اي انجام دادن فاقد وجاهت عقلاني است. هدف اصلي در جامعه‌ي كوتاه مدت، رسيدن به مقصد در كوتاه‌ترين زمان ممكن و با كمترين هزينه‌ي ممكن است كه در اينجا دقت فداي سرعت مي‌شود، كيفيت فداي كميت، باطن فداي ظاهر و ريشه فداي شاخ و برگ. آري! ايران جامعه‌اي كوتاه مدت است و بي‌دقتي از عوارض كوتاه‌مدتي و شتابزدگي است.

در همين زمينه:

برخي از دوستان وبلاگ‌نويس از هم‌اينك وارد فضاي انتخاباتي رياست جمهوري سال بعد شده‌اند و به تحليل اين كه چه كسي پيروز انتخابات خواهد شد و تبعات پيروزي هر فرد يا هر جناح سياسي در اين انتخابات چه خواهد بود، پرداخته‌اند.

من اما نگاهم به انتخابات سال 92 چيز ديگري است. اجازه دهيد با يك مثال فوتبالي توضيح بدهم:

دغدغه‌ي يك نفر اين است كه پرسپوليس در ديدار بعدي با استقلال برنده خواهد شد يا نه؟ يك نفر دغدغه‌مندتر به دنبال قهرماني پرسپوليس در فصل جاري است. يك نفر با دغدغه‌هايي فراگيرتر نگران صعود تيم ملي ايران به جام جهاني است. يكي ديگر مسأله‌ي قهرماني ايران در جام ملت‌هاي آسيا را كه نزديك به چهل سال به تعويق افتاده دنبال مي‌كند. يك نفر ديگر علاوه بر قرارگرفتن تيم ملي فوتبال ايران در جمع 32 تيم حاضر در جام جهاني خواستار صعود ايران از گروه خودش است و دوست دارد ايران به جمع 16 تيم برتر يا در يك شرايط ايده‌آل‌تر به جمع 8 تيم برتر جهان صعود كند.

اما نگراني من هيچ يك از موارد فوق نيست، اگر چه همه‌ي آنها در جاي خود خوب و قابل احترام است. دغدغه‌ي من داشتن يك ليگ حرفه‌اي در تمامي گروه‌هاي سنّي نوجوانان، جوانان و بزرگسالان و رعايت بازي جوانمردانه است. اگر ما ليگ فوتبال حرفه‌اي به معناي واقعي كلمه اعم از بازيكن، مربي، باشگاه، تماشاچي، رسانه و فدراسيون حرفه‌اي داشته باشيم، اهداف فوق به مرور محقق خواهد شد. يعني چون زيرساخت‌ها درست عمل مي‌كنند، دستيابي به قهرماني جام ملت‌هاي آسيا و صعود به مرحله دوم جام‌جهاني اهداف دور از دسترسي نخواهد بود. اما اگر بدون اصلاح زيرساخت‌ها و بر اساس شانس و اقبال بخواهيم به برخي موفقيت‌هاي مقطعي و بي‌ثبات برسيم، ارزش چنداني ندارد.

در افق ذهني من نتيجه انتخابات سال 92 هر چه باشد، چيزي حداكثر در اين حد است كه پرسپوليس قهرمان ليگ برتر شود يا شاهين بوشهر.

من از درون نظام بوروكراتيك ايران با شما صحبت مي‌كنم، راديكال‌ترين گروه‌هاي سياسي چپ و راست و كارگزار و خدمتگزار در رأس كار قرار گرفتند اما نظام اداري ايران كمترين تغييرات و اصلاحات را به لحاظ بازدهي و ثمربخشي به خود ديده است. بوروكراسي پيچيدگي‌هاي فراواني دارد كه وقتي با اقتصاد بيمار نفتي گره بخورد، اصلاح آن در يك دوره 4 ساله يا 8 ساله امكان‌پذير نخواهد بود. از اين رو پرداختن به اين كه چه فرد يا جناحي برنده انتخابات 92 خواهد شد، اگر چه در ظرف زماني خود قابل تأمل است، اما با اهداف بلند مدت اين وبلاگ تناسب چنداني ندارد.

اصلاح ساختارهاي اجتماعي و توسعه‌ي سرمايه‌هاي انساني امر طولاني مدت اما ريشه‌اي است كه جز با تلاش و پيگيري مداوم و عزم و بيداري عمومي محقق نخواهد شد.

در همين زمينه:

يكي از دوستان با عنوان «گمنام» نقدي را به شرح ذيل بر بخش اول يادداشتي بر بي‌دقتي ايرانيان ارسال كرده‌اند:

جناب آقای اسدی از این که با دقت زیادی و ریزبینی و تیزبینی به مسائل جامعه و فرهنگ امروز منتقدانه نگاه می کنید، سپاسگزاریم. اما نقدی به رویکرد کلی شما وجود دارد و شاید مناسب باشد به آن کمی تأمل کنید. از آنجایی که فرد مستعد و متعهدی به جامعه ایران هستید، جسارتاً رویکرد شما را نقد می کنم.

در این نوشته و بسیاری از نوشته های دیگرتان شما هنگام نقد جامعه ایران، رویکردی روان شناختی دارید. در این رویکرد، شما ریشه مشکلات جامعه ایران را در تک تک افراد و ذهنیت فردی آنها جستجو می کنید. برای مثال، از بی دقتی یا زودباوری یا فریب خوردگی مردم صحبت می کنید. شما مانند یک مددکار یا مشاور تربیتی به جامعه نگاه می کنید. در این رویکرد شما موضع آسیب شناختی در سطح فرد را دارید. در این رویکرد شما بیماری را به فرد نسبت می دهید و نه جامعه یا ساختارهای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نظام اجتماعی. شما بدون اینکه بستر تاریخی و فرهنگی که رفتار افراد در آن شکل می گیرد، مطالعه و ملاحظه کنید، شما بدون این که موقعیت های عینی اجتماعی که امکان یا ضرورت رفتارهای آسیب زا مانند فریب خوردگی یا بی دقتی را ایجاب کند، شما بدون اینکه به نظام معنایی و عقلانیت نهفته در اینگونه رفتارها را در نظر بگیرید، به نقد افراد می پردازید.

شما با توجه به این رویکرد روان شناختی، خُردنگر و آسیب شناسانه، طبیعتاً برای حل تمام مشکلات جامعه نیز تنها یک راه حل یا راهبرد می توانید ارائه کنید: مردم آگاه باشید. یعنی پیشفرض نظری شما این است که اگر افراد را آگاه کنیم یا آموزش دهیم دیگر بی دقتی نمی کنند و فریب نمی خورند یا دروغ نمی گویند. این پیشفرض به دلایل متعدد نمی تواند تبیین جامعی از رفتارهای آدمی ارائه کنید. یکی از دلایل این است که رفتارهای آدمی تنها در ذهنیت و آگاهی ما ریشه ندارد. ما آدم ها به دلایل عاطفی، غرایز و امیال و همچنین بنابر موقعیت ساختاری که در آن قرار گرفته ایم، رفتارهای خودمان را شکل می دهیم. تنها بخشی از رفتارهای ما خودآگاه است و بسیاری از رفتارها بیرون از قلمرو آگاهی قرار دارند.

بگذریم. قصدم نفی کامل رویکرد آسیب شناختی و روان شناختی نیست. مسلماً می توان تا حدودی در برخی زمینه ها از طریق توسعه آگاهی فردی در برخی رفتارهای افراد تغییراتی ایجاد کرد. علاوه بر این، هر نوع تحلیل جامعه شناسانه و ساختاری نیز باید رویکرد تحلیل خُرد و در سطح فرد را نیز ملاحظه کند.

از این رو نمی گویم رویکرد روان شناختی نادرست یا بی ارزش است. اما این رویکرد می تواند گمراه کننده نیز باشد. گمراهی و انحراف این رویکرد، دور کردن ما از شناخت پیچیدگی های رفتار آدمی و فهم حیات جمعی است. مردم عادی معمولاً از رویکرد روان شناختی استقبال می کنند زیرا این رویکرد با ساده سازی و نوعی ذات پنداری و تبیین جوهری از رفتارهای آفراد و همچنین با غیرتاریخی کردن این رفتارها، اجازه می دهد که شناخت همه فهم و بسیار ساده شده از زندگی اجتماعی بدست آوریم.

علت استقبال مردم عادی از متن های روان شناختی و تبیین های آسیب شناختی فرد محور نیز در همین نکته نهفته است: یعنی ساده سازی و پرهیز از تبیین و توصیف پیچیدگی های رفتار آدمی. با وجود این، من مطالب شما را می خوانم و از تیزبینی ها و تعهد شما لذت می برم.

پیشنهاد می کنم نقدی را که در اینجا نوشته ام به صورت یک یادداشت در وبلاگ منتشر کنید و از خوانندگان فرهیخته این وبلاگ دعوت کنید در این بحث شرکت کنند. نقدی که نوشتم را اگر بخواهم منصفانه قضاوت کنم نقد درستی نیست زیرا مشکل در نظر گرفتن همزمان ساختار و عاملیت، عینیت و ذهنیت، جمع و فرد در توصیف و تبیین رفتارهای آدمی، آنقدر دشوار است که کمتر نظریه پرداز درجه اولی از عهده آن بر آمده است. از اینرو هیچ کس نمی تواند و نباید از این وبلاگ انتظار داشته باشد که یکی از غامض ترین مشکلات در شناخت مسائل انسانی و اجتماعی شما حل کنید.

قصد من صرفا این است که شما را احتمالا نسبت به تقلیل گرایی روش شناختی در توصیف ها و تحلیل های تان آگاه کنم. شاید این نقد در نوشته های آینده شما تأثیرگذار باشد.

1) منظورم از تحلیل ساختاری، دولت نیست. البته نظام های سیاسی نیز بخش مهم و تأثیرگذار ساختارها در جوامع امروز هستند. منظورم از ساختار، تمامیت نظام اجتماعی است که شامل اقتصاد، فرهنگ، تاریخ، مذهب، زبان، هنرها، جهان بینی و …. می شود.

2) منظورم از تقلیل روان شناختی اين است كه در جامعه و در بین افراد رفتارهایی را مشاهده کنیم و ریشه آن رفتارها را در ذهنیت آن افراد جستجو کنیم، این روش تحلیل نادرست زیرا اگر رفتارها جمعی و عمومی باشند، ریشه در ساختارهای زندگی جمعی آنها دارد و نه در ذهنیت فردی تک تک آدم ها.

3) من با روش استقرائی شما موافقم، اینکه مصادیق را بشناسیم و بر اساس واقعیت ها صحبت کنیم. اما به روش استنباط و تحلیل شما نقد دارم. می توان از بی دقتی ایرانی ها مثال ها و مصادیق متعدد گردآوری کرد. اما هنگام بحث در زمینه این که این بی دقتی ها چیستند و از کجا آمده اند، دیگر نمی توان گفت ایرانی ها بی دقت اند چون دقیق نیستند، ذهن دقیق ندارند. این روش بحث نوعی «این همانی» یا توتولوژی است.

پاسخ شهروند دردمند:

سلام

از نقد وزين و عالمانه شما دوست گرامي و گمنام تشكر مي‌كنم و اما بعد:

انتقاد شما وارد است و از اين پس در چند يادداشت پياپي به علل ساختاري بي‌دقتي ايرانيان خواهم پرداخت. همان گونه كه شما نيز «زبان» را يكي از ابعاد ساختارهاي اجتماعي ذكر كرده‌ايد، در اين يادداشت به بررسي نقش زبان فارسي در كاهش دقت ايرانيان مي‌پردازم:

دكتر ناصر فكوهي: «ما به وسيله زبان فكر مي‌كنيم»

مقدمه

سال‌ها پيش سريالي از تلويزيون ايران پخش مي‌شد كه روايتي بود از هم‌زيستي يك پسر سرخپوست با خانواده‌اي سفيدپوست. در يكي از قسمت‌ها پسر سفيدپوست از پسر سرخپوست درخواست كرد كه اعداد را شمارش كند. سرخپوست گفت: يك، دو، سه، چهار، خيلي. پسر سفيدپوست با تعجب گفت: «همين!» پسر سرخپوست هم گفت: «بله! ما به اعداد بزرگتر از چهار مي‌گوييم خيلي» اين مورد يك مثال ساده از نقش و كاركرد زبان در مسأله‌ي «دقت» است. هر چقدر يك زبان تعداد و تنوع واژگان بيشتري براي نام‌گذاري پديده‌ها داشته باشد، از دقت بيشتري برخوردار خواهد بود. يعني در همين تقسيم‌بندي سرخپوستي وقتي به همه‌ي اعداد بزرگتر از چهار بگوييم خيلي، ديگر فرقي بين پنج و شش و ششصد و شش ميليون وجود نخواهد داشت.

زبان فارسي هيچ قاعده‌اي براي مؤنث ندارد

در زبان فارسي هيچ ضمير، حرف اضافه و فعل خاصي براي مؤنث وجود ندارد و حتي فرهنگستان زبان فارسي كاربرد نشانه‌ي «ة» تأنيث را در انتهاي عباراتي نظير «بانوي محترمه» نادرست اعلام كرده است. پس تنها نشانه‌ي تأنيث كه از زبان عربي وارد فارسي شده است نيز وجاهت چنداني ندارد. اين در حالي است كه در اكثر زبان‌ها نظير فرانسوي، اسپانيولي، ايتاليايي، پرتغالي و عربي علاوه بر آن كه ضماير جداگانه‌اي براي مذكر و مؤنث وجود دارد، بسياري از اشياء نيز به مذكر و مؤنث و خنثي تقسيم‌بندي مي‌شوند.

مثلاً در زبان اسپانيولي اسم‌هايي كه به or ختم مي‌شوند مذكر هستند.

مثال:

(رنگ)color  (ارزش) valor (مزه)sabor (عشق)amor

يا اسامي كه به tad ختم مي شوند مؤنث هستند.

مثال:

(آزادي) libertad (سختي) dificultad (دانشكده) facultad

علاوه بر اينها حرف تعريف نيز در زبان‌هاي فرانسوي و اسپانيولي براي مذكر و مؤنث متفاوت است. Le براي اسامي مذكر و La براي اسامي مؤنث است.

در زبان‌ فرانسوي علاوه بر اين كه براي ضمير سوم شخص غايب مفرد (او) واژگان جداگانه‌اي براي مؤنث (Elle) و مذكر (Il) وجود دارد، براي سوم شخص جمع نيز اين چنين است يعني ايشان مذكر (Ils) و ايشان مؤنث (Elles) داريم. در زبان اسپانيولي و ايتاليايي نيز همين گونه است. در زبان انگليسي اين تفكيك فقط براي او مؤنث (she) و او مذكر (he) وجود دارد. در زبان عربي فقط اول شخص مفرد و جمع، مذكر و مؤنث ندارند و تمامي صيغه‌هاي ديگر علاوه بر اين كه شامل مذكر و مؤنث هستند، به مفرد، مثني (دو تايي) و جمع (سه به بالا) تفكيك شده‌اند.

نتايج عدم وجود نشانه‌هاي مؤنث و مذكر

اگر در زبان فارسي ضمير سوم شخص مؤنث وجود داشت، وقتي كسي شعري براي معشوقه‌اش گفته بود، ديگران تفسير نمي‌كردند كه براي امام زمان (عليه‌السلام) شعر سروده است.

اگر تفكيك بين ضماير مذكر و مؤنث وجود داشت، زماني كه در يك سند رسمي يا مدركي كه در دادگاه قرار است بر اساس آن حكم صادر شود، كلمه «او» استفاده شده بود، حداقلش اين بود كه مشخص مي‌شد اين «او» مذكر است يا مؤنث. مثلاً پدري كه مي‌خواهد در وصيت‌نامه‌ي خود اموالش را بين پسر و دخترش تقسيم كند، شما صرفاً از روي ضماير مي‌توانيد تشخيص دهيد كه چه چيزي به چه كسي اختصاص يافته است.

جايگزيني خوردن به جاي نوشيدن

علي‌رغم اين كه افعال جداگانه‌اي براي صرف مواد غذايي جامد (خوردن) و مايع (نوشيدن) وجود دارد، اما امروزه اگر كسي بگويد: «دارم آب مي‌نوشم» همه يا به او مي‌خندند يا مي‌گويند «چه ادبي حرف مي‌زني». كاربرد نادرست خوردن به جاي نوشيدن مربوط به صده اخير نيست و بزرگان ادبيات فارسي همچون حافظ و سعدي و نظامي نيز اين چنين رفتار كرده‌اند:

حافظ: نگویمت که همه ساله می پرستی کن – سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش [+]

حافظ: می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب – چون نیک بنگری همه تزویر می کنند [+]

سعدي: هر که می با تو خورد عربده کرد – هر که روی تو دید عشق آورد [+]

نظامي: هزار از بهر می خوردن بود یار – یکی از بهر غم خوردن نگهدار [+]

اين در حالي است كه يك عرب‌زبان يا انگليسي‌زبان حتي در محاوره‌ي عاميانه امكان ندارد كه براي مصرف مايعات و به ويژه شراب از فعل «خوردن» استفاده كند، تا جايي كه واژه‌ي Drink به طور اصطلاحي به معناي نوشيدن شراب است و به فرد مست و الكلي Drunk مي‌گويند.

كاربرد نادرست ديدن به جاي شنيدن

در محاورات عاميانه، كاربرد ديدن به جاي شنيدن فراوان استفاده مي‌شود. به اين نمونه‌ها دقت كنيد:

مثال 1: «آقاي محترم! شما اول ببين من چي مي‌گم»

در حالي كه مي‌بايست بگويد: «آقاي محترم! شما اول گوش كن من چي مي‌گم»

مثال 2: «ديشب ديدي احمدي‌نژاد توي مصاحبه چي گفت؟»

صحيحش اين است كه «ديشب شنيدي احمدي‌نژاد توي مصاحبه چي گفت؟»

كاربرد نادرست شنيدن به جاي بوييدن

«يه بوهايي مي‌شنوم» يا «تو هم اين بوي بد رو مي‌شنوي؟». حالا اگر كسي بخواهد از واژه‌ي مناسب استفاده كند يا بايد بگويد «يه بوهايي مي‌بويم» كه چندان جالب و روان نيست يا بايد بگويد «يه بوهايي استشمام مي‌كنم» كه خيلي ادبي است يا بايد بگويد «يه بوهايي حس مي‌كنم» كه كاربرد فعل حس كردن خيلي كلي است و به جاي همه‌ي حوّاس پنج‌گانه نيز مي‌تواند به كار رود و عملاً از دقت زبان مي‌كاهد.

محدوديت واژگان و قواعد در زبان فارسي

در زبان انگليسي دو كلمه Intelligence و  Information خيلي اوقات در زمان ترجمه به فارسي معادلي به جز «اطلاعات» ندارند. مثلاً نام سازمان سيا CIA (Central Intelligence Agency) در فارسي «آژانس اطلاعات مركزي» يا «سازمان خبررساني مركزي» ترجمه شده است كه معادل «وزارت اطلاعات» در ايران مي‌باشد. حال آن كه منظور از Intelligence در اينجا اطلاعاتي است كه بر روي آنها پردازش صورت گرفته و از نوعي هوشمندي برخوردار است و نه هر گونه اطلاعاتي.

در زبان فارسي هيچ معادل تك‌واژه‌اي براي كلمه Opposition به معناي حزب يا گروه اقليت مخالف جريان حاكم، وجود ندارد. زيرا واژه اقليت عام‌تر از آن است كه معناي تضادّ را نيز در خود داشته باشد. به همين دليل امروز نمي‌گوييم اقليت خارج از كشور و مي‌گوييم اپوزيسيون خارج از كشور. يعني گروه‌هاي اقليتي كه در خارج از ايران با نظام جمهوري اسلامي در تضادّ هستند و ضمناً ايراني هستند. چون ما به القاعده واژه اپوزيسيون را اطلاق نمي‌كنيم.

ورود هر واژه‌ي بيگانه به زبان، چند پيامد دارد. نخست اين كه براي بخشي از جامعه كه از مفهوم خارجي و تاريخچه‌ي آن ناآگاه هستند، ايجاد ابهام و سردرگمي مي‌كند. دوم اين كه براي همان بخشي از جامعه كه معادل خارجي آن را مي‌دانند، داراي مفهوم يكساني نيست و امكان تفاسير مختلف از آن وجود دارد. سوم اين كه واژه‌ي بيگانه يكي از سه حالت اسم، فعل، صفت را دارد كه ادامه حيات آن در زبان مقصد بستگي به انعطاف‌پذيري آن زبان دارد. مثلاً همين لغت Opposition وقتي به صورت اپوزيسيون وارد زبان فارسي مي‌شود، حالت مصدر يا اسم دارد، صفت آن يعني Opposite به معناي مخالف ديگر هيچ ارتباط ارگانيكي در زبان فارسي با كلمه اپوزيسيون ندارد.

اما به عنوان نمونه در زبان عربي اين گونه نيست. واژه‌هاي متعددي از انگليسي و فارسي وارد عربي شده‌اند كه عرب‌زبان به حيات آن واژه در زبان خودش ادامه داده است. مثلاً كلمه تلفن را عرب‌زبان صرف مي‌كند. تَلفنْتُ يعني تلفن زدم. يا مثلاً كلمه كنسل به معناي لغو كردن را نيز صرف كرده است: كنسِلْتُ يعني كنسل كردم؛ كنسلنا يعني كنسل كرديم. يا مثلاً واژه فيلم از انگليسي به عربي رفته و تبديل شده است به «فلم». عرب از اين واژه انگليسي جمع مكسر «افلام» را ساخته است. يا مثلاً كلمه تلويزيون در عربي به صورت «تلفزيون» استخدام شده است و عرب از اين ماده دو كمله «تلفاز» به معناي اسم دستگاه و «تلفزية» به صورت صفت مشتق كرده است. «البرامج التلفزية» يعني برنامه تلويزيوني. اين نشان‌دهنده پويايي و زنده بودن زبان عربي است كه از يك واژه انگليسي كلمات مورد نياز خودش را مطابق قواعد عربي استخراج مي‌كند [+].

در اين سوي اما فرهنگستان زبان فارسي جلوي بسط و گسترش زبان را به اين شيوه گرفته است. مثلاً جمع كلمات فارسي را با ادات جمع عربي ناصحيح مي‌داند: گزارشات، آزمايشات، فرمايشات. يا حتي خود فارسي زبانان نيز از كلمه تلفن و كنسل مصدر و فعل نساخته‌اند. مثلاً نمي‌گويند تلفنيدم يا كنسليدم. يا از آن صفت فاعلي بسازند. مثلاً تلفننده يا كنسلنده. اينها از محدوديت‌هاي زباني است كه جلوي بسط و گسترش زبان و به روز بودن آن را مي‌گيرد و فارسي‌زبانان مجبور مي‌شوند براي هر واژه بيگانه يك معادل دو بخشي به كار ببرند: «تلفن كردن»، «كنسل كردن» از اين واژه‌ها شما نمي‌توانيد صفت فاعلي و صفت مفعولي و اسم مصدر بسازيد و همين امر به ابهام و بي‌دقتي زبان مي‌افزايد. واژه‌هايي نظير تلفن‌كننده و تلفن‌شونده نامعمول و بدون كاربرد مي‌باشند.

زماني كه شما تابعي را از يك دامنه‌ي بزرگتر به دامنه‌اي كوچكتر تصوير مي‌كنيد، تعدادي از متغيرهاي متمايز شما مثلاً Intelligence و  Information به ناچار به يك واژه مثل «اطلاعات» ترجمه مي‌شوند و همين پديده از دقت علم و دانش ترجمه شده مي‌كاهد و يا اگر بخواهيم آنها را با «اطلاعات هوشمند» و «اطلاعات» ترجمه كنيم، از رواني و ملموس بودن آن كاسته مي‌شود.

نقش تعداد پيكسل و بيت در دقت صفحه نمايش

براي بيان كيفيت و دقت صفحه نمايش ديجيتال دو شاخص تعداد پيكسل مثلاً (1024×768) و تعداد بيت نمايش رنگ مثلاً (32 بيتي) وجود دارد. شاخص اول بيانگر ابعاد صفحه نمايش و تعداد نقاط نوراني صفحه است كه هر چقدر تعداد آنها بيشتر باشد وضوح آن بيشتر خواهد شد. شاخص دوم يعني تعداد بيت‌ها، دامنه‌ي تعداد رنگ‌هاي نمايش داده شده در صفحه تصوير را مشخص مي‌كند. مثلاً صفحه نمايش يك بيتي فقط دو رنگ سفيد و سياه دارد، صفحه نمايش 2 بيتي، 4 رنگ دارد و صفحه نمايش 24 بيتي 16777216 رنگ دارد و صفحه نمايش 32 بيتي، 2 به توان 32 رنگ يعني 4294967296 رنگ متمايز را مي‌تواند در هر پيكسل نمايش دهد.

قصد بنده از بيان اين مثال، ترسيم اهميت تعداد واژگان در ميزان دقت زبان است. يعني هر چقدر تعداد لغات يك زبان براي پديده‌ها و اشياء مختلف، بيشتر باشد وضوح و دقت زبان نيز بيشتر خواهد بود. ضمناً هر چقدر ميزان انعطاف‌پذيري زبان در خلق واژگان جديد و مورد نياز بيشتر باشد، اين دقت و شفافيت نيز افزايش خواهد داشت. من تعداد واژگان را معادل تعداد پيكسل‌هاي صفحه نمايش در نظر مي‌گيرم و امكان بسط و گسترش هر واژه را معادل تعداد بيت‌هاي صفحه نمايش مي‌بينم.

جمع‌بندي

زبان فارسي به دليل نداشتن قواعد و اسامي مؤنث و به دليل محدوديت واژگان و قواعدي كه موجب بسط و گسترش واژه‌ها شود، به نسبت ساير زبان‌هاي دنيا از دايره لغات محدودتر و به همان نسبت از دقت كمتري برخوردار است. ضمن اين كه بسياري از افعال نظير خوردن و نوشيدن، ديدن و شنيدن و … به جاي يكديگر به كار رفته‌اند كه همين مسأله نيز از دقت زبان كاسته است.

دكتر ناصر فكوهي در يكي از سخنراني‌هايشان در اهميّت زبان در علوم اجتماعي، تصريح كردند كه «ما به وسيله زبان فكر مي‌كنيم» يعني زماني كه ما در عالم ذهني خودمان مشغول فكر كردن در خصوص موضوعات و مباحث مختلف هستيم از واژه‌ها استفاده مي‌كنيم. يك ايراني فارسي‌زبان، فارسي فكر مي‌كند و يك عرب، عربي فكر مي‌كند و يك امريكايي، انگليسي. پس در اين رقابت فكر كردن هر كسي از دايره لغات بيشتر و منعطف‌تر و دقيق‌تري برخوردار باشد، دقيق‌تر نيز فكر خواهد كرد. يعني اينجا زبان ابزار فكر كردن است و هر كسي ابزار تفكرش دقيق‌تر باشد خروجي تفكرش نيز دقيق‌تر خواهد بود.

اين داستان را نيز به عنوان حسن ختام بحث ذكر مي‌كنم. يكي از مجلات مصاحبه‌اي را با عادل فردوسي‌پور مجري جنجالي برنامه نود ترتيب داده بود و در آن مصاحبه پرسيده بود: «با توجه به تسلط شما به زبان انگليسي، آيا مي‌توانيد يك مسابقه‌ي فوتبال را انگليسي گزارش كنيد؟» پاسخ فردوسي‌پور بسيار جالب و موشكافانه بود، فردوسي‌پور گفت: «نه! چون من براي گزارش انگليسي يك مسابقه فوتبال بايد انگليسي فكر كنم، كه در حال حاضر براي من اين گونه نيست».

در همين زمينه: