پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی اردیبهشت, ۱۳۹۱

Disconnect to Connect

+اين ويدئوي تأمل برانگيز را ببينيد!

ببخشيد اگر تكراري است و ببخشيد كه برخي صحنه‌هاي آن مورد تأييد نگارنده نيست،
بل‌كه فلسفه‌ي اصلي اين كليپ منظور نظر است.

فقط خدا مي‌داند كه در اين يك هفته به واسطه‌ي كنار گذاشتن وبلاگ، چه خيرات و بركاتي نصيب من شد كه از بيان آنها عاجزم و خداي متعال را از اين بابت شاكرم.

من مدتي است كه منتظر عذاب هستم. البته از آن عذاب‌هايي كه نمود بيروني دارد و همه با خبر مي‌شوند والا عذاب دوري از خدا را كه خيلي وقت است مي‌كشم و مي‌چشم.

سال‌هاي سال در شب‌هاي قدر از خداي متعال درخواست يك مربّي معنوي و استاد اخلاق عالم و عامل و به روز را داشتم، اما خدا نمي‌داد. اين موضوع البته مربوط به بعد از آشنايي بنده با حاج‌آقا مرتضي تهراني است. اين قدر پرتوقع و خوش‌اشتها بودم و هستم كه مي‌گفتم خوب ايشان كه هستند ولي با عرض معذرت يكي به روزتر و ترجيحاً دانشگاهي و امروزي‌تر معرفي كن خداي خوبم! و خدا هم دعاي مرا استجابت نمي‌كرد و اين داستان طلب مربّي و مرشد همچنان ادامه داشت تا اين كه سه سال قبل آرزوي من مستجاب شد. يك روحاني دانشگاه ديده‌ي خوشفكر و عامل به اخلاق در يك جمع بسيار باصفا و دوست‌داشتني نصيب بنده شد، اما دريغ از عمل به اين حرف‌هاي قشنگ!

كار به جايي رسيده است كه استاد اخلاق مي‌دود دنبال بنده كه فلاني نقاشي خودت را بكش و بياور بنشينيم با هم صحبت كنيم ببينيم كجاها ايراد داري و دو تايي با هم يك خاكي توي سرمان بكنيم! اما بنده هم هر سري مي‌پيچانم ايشان را و البته خودم را در اصل.

لذا مثل قوم بني‌اسرائيل كه از خدا طلب پيامبر و راهنما كردند و بعداً به وي كافر شدند، من هم منتظر عذابم! اگر چه از رحمت او نااميد نيستم، ولي حجت بر من تمام شده است. بهانه‌اي ندارم ديگر.

در آخرين جلسه‌اي كه محضر ايشان بودم، فرمودند: «دنياي هر كسي با آن فرد ديگر متفاوت است. دنيا آن چيزي است كه خدا را از شما مي‌گيرد و مانع توجه شما به حق تعالي مي‌شود. ممكن است ماشين من دنياي من باشد، شغلم، همسرم، خانه‌ام و … البته بالعكس ممكن است يك نفر همه‌ي اينها را داشته باشد و توجهش جز به حضرت حق نباشد و تلاشش براي كسب درآمد و جلب رضايت همسر و آباد كردن دنيا همه و همه در راه رضاي او باشد.»

اين وبلاگ با همه‌ي مطالب زشت و زيبايش و با همه‌ي مخاطبان ارجمند و باصفايش، الان دنياي من است. شايد براي هميشه كنارش بگذارم تا اگر روزگاري دوباره برگشتم، دستم در دستان او باشد و ادعا كنم كلمه به كلمه‌اي را كه مي‌نويسم براي او نوشته‌ام.

وبلاگ من! دنياي من! فعلاً خدانگهدار!

اگر چه نوشتن را در خفا ترك نخواهم كرد.

اما …

مي‌روم كز خويشتن بيرون شوم      در پي ليلا رخي مجنون شوم [+]

برايم دعا كنيد!

خيلي از دوستان و مخاطبان اين وبلاگ از بنده درخواست راهنمايي براي چگونه نوشتن كرده‌اند، اين يادداشت به گوشه‌هايي از فنون نگارش اينجانب اشاره دارد.

جدّ پدري‌ام حاج شمس‌الله، قنّاد بود و يك سال قبل از تولد من، دار فاني را وداع گفت تا من هرگز توفيق ديدار اين پدربزرگ ادب‌دوست را نداشته باشم. هم او كه به گفته‌ي پدرم حكايات كليله و دمنه را از بر مي‌خواند و ديوان حافظ انيس هميشگي او بود. اگر چه بعدها پدرم مرا به كارگاه قنّادي و نبات‌ريزي راسته‌ي قنّادها برده بود و تشكيل بلورهاي نبات را از نزديك ديده بودم. نويسندگي بنده نيز بي‌شباهت به كارگاه قنّادي و نبات‌ريزي نيست. ابتدا اندكي در خصوص نحوه‌ي توليد نبات توضيح مي‌دهم و سپس به بحث نوشتن خواهم پرداخت.

براي درست كردن نبات ابتدا آب را گرم مي‌كنند و اندك اندك در آن شكر را حل مي‌كنند، تا اين كه آب به جوش بيايد و اين كار حل كردن شكر را همچنان ادامه مي‌دهند تا به يك محلول فوق اشباع دست يابند. منظور از محلول فوق اشباع محلولي است كه بيش از حدّ معمول و متعارف در آن شكر حل كرده باشند. سپس اين محلول را به آرامي در يك ظرف نيم كره‌اي (شبيه به ظرف خميرگيري نانوايي) كه از مركز نيم‌كره به نقاط مختلف آن نخ وصل شده است، خالي مي‌كنند و كل ظرف را در محفظه‌اي مي‌گذارند كه زود سرد نشود. يعني به تعبير واضح‌تر عمل سرد شدن بين يك تا دو روز طول بكشد. طولاني شدن زمان سرد شدن محلول امكان تبلور بلورهاي نبات را دور نخ‌هاي نصب شده داخل ظرف مي‌دهد و پس از باز شدن در ظرف شما شاهد شاخه‌نبات‌هايي هستيد كه از وسط آنها يك نخ عبور كرده است.

اما ارتباط نبات‌ريزي و نوشتن براي من چيست؟ بنده براي هر سؤال يا موضوعي كه برايم جذابيت داشته باشد يك ظرف نبات در ذهنم درست مي‌كنم و اندك اندك محلول آن را غليظ‌تر مي‌كنم. اين محلول همانا اطلاعاتي است كه به مرور در خصوص آن موضوع خاص كسب خواهم كرد و در جاي خودش قرار مي‌دهم. زماني كه محلول به مرحله‌ي فوق اشباع رسيد آن را در ظرفش خالي مي‌كنم و پس از اندكي كار كردن روي مطلب (خنك شدن مايع نبات) آن را به صورت تبلور افكارم در قالب نوشته، يادداشت، شعر يا داستان منتشر مي‌كنم.

همين الان كه اين مطلب را مي‌نويسم حدود 25 ظرف نبات نصفه نيمه در ذهنم دارم، كه به محض آماده شدن به حضور شما عرضه خواهم كرد. قابل توجه آقا سيدمحمدحسين كه پرسيدند: «شما چگونه هر روز وبلاگ نويسي مي‌كنيد؟»

اين كه برخي مطالب به نظر شما پخته‌تر و عميق‌تر است و برخي ديگر نه، به دليل ميزان غلظت محلول يعني اطلاعات بنده در آن زمينه‌ي خاص و نحوه‌ي تبلور آن يعني نوع نگاه بنده به مسأله مي‌باشد. براي خوب نوشتن تا مي‌توانيد بايد بخوانيد و بخوانيد و از علوم مختلف اطلاع كسب كنيد تا به يك نگاه كل‌نگر برسيد و مطالب شما براي مخاطبان مختلف قابل پذيرش باشد و ضمناً به همه‌ي ابعاد موضوع توجه كرده باشيد. ماجراجو بودن و تجربه كردن موضوعات و مكان‌ها و مشاغل مختلف نيز در امر نگارش به شما كمك خواهد كرد. كساني كه يادداشت همه مشاغل من را خوانده باشند، مي‌دانند كه بنده از فنون مختلف تا حدي سررشته دارم و دانستن اصطلاحات مختلف هر شغل يا هر رشته‌ي تحصيلي دايره‌ي لغات نويسنده را افزايش خواهد داد و مددكار او در امر نگارش خواهد بود. باز هم اگر سؤالي بود در خدمت شما هستم.

ضمناً اگر خواستيد نبات بخريد به عنوان يك قنّادزاده و نبات‌خور حرفه‌اي، نبات پايتخت را توصيه مي‌كنم.

چند وقت پيش ايميلي دريافت كردم با مضمون زير كه ظاهراً در يكي از نشريات دانشجويي دانشگاه شريف به چاپ رسيده‌ است. احتمالاً شما هم خوانده باشيد. شايد خيلي‌ها پس از خواندن اين متن كلي به‌به و چه‌چه كنند و احسنت! احسنت! بگويند، ولي بنده بيش از هر چيز تعجب كردم. متن را بخوانيد:

آنها که می‌روند وطن‌فروش نیستند.

آن‌هایی که می‌مانند عقب مانده نیستند.

آن‌هایی که می‌روند، نمی‌روند آن طرف که مشروب بخورند.

آنهایی که می‌مانند، نمانده‌اند که دینشان را حفظ کنند.

همه‌ی آنهایی که می‌روند سبز نیستند.

همه ی آن‌هایی که می‌مانند پرچم به دست ندارند.

آن‌هایی که می‌روند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین می‌شوند. یک هفته مانده می‌گریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود.

آن‌هایی که می‌مانند، می مانند تا شاید روزی وطن را جایی برای ماندن کنند

«نقطه سر خط، نشریه دانشجویان دانشگاه شریف»

دقت كنيد! از اين گل و بلبل‌تر كجا پيدا مي‌كنيد؟ پيام متن فوق خيلي رك و راست اين است كه شما به عنوان يك تحصيل‌كرده و نخبه چه در ايران بمانيد يا مهاجرت كنيد آدم خيلي خوبي هستيد و مشكلات كشور از يك جاي ديگري ناشي مي‌شود كه من و شما كاره‌اي نيستيم كه بخواهيم حل كنيم، البته در آخر مي‌گويد: «آن‌هايي كه مي‌مانند، مي‌مانند تا شايد روزي وطن را جايي براي ماندن كنند»

بي‌اختيار ياد حكايت آن قاضي بي‌عرضه‌اي افتادم كه وقتي شاكي شكواييه‌ي خود را قرائت كرد، به او گفت: «تو راست مي‌گويي!»، متهم نيز كه در مقام دفاع از خودش برآمد، پيش خودش گفته‌هاي او را تصديق كرد و گفت: «تو هم راست مي‌گويي!»، زنش كه در اندروني نشسته بود، از پشت پرده صدا زد: «خاك بر سرت با اين قضاوت كردنت!» با خودش انديشيد كه هر دو طرف دعوا كه نمي‌شود همزمان راست بگويند و رو به زنش گفت: «خوب تو هم راست مي‌گويي!»

بعضي اوقات مي‌خواهيم يك جوري حرف بزنيم كه دل همه را به دست بياوريم. همه راضي باشند، همه خوشحال باشند، همه نه فقط خوب، بل‌كه خوب‌تر باشند. اصلاً ريشه‌ي تمام مشكلات اين مملكت زير سر اين انگليسي‌هاي خبيث است، نخبگان بي‌تقصيرند!

بنده نافي حق اختيار در انتخاب محل سكونت و شغل مورد علاقه‌ي كسي نيستم و اين از حقوق اوليه‌ي هر انساني است كه متناسب با سليقه‌ي خود، زمينه‌ي پيشرفت خود را فراهم نمايد. اما بحث بر سر اين است كه آيا ارزش نخبه‌اي كه با وجود مهيا بودن تمام شرايط براي مهاجرت و بهره‌مندي از حقوق بالا و امكان زيستن در يك كشور توسعه‌يافته، رنج ماندن و آباد كردن را به جان خريده است، با كسي كه به هر دليلي مهاجرت كرده، برابر است؟

تعدادي از بهترين دوستان من كه همواره نسبت به شخصيت و منش آنها اداي احترام كرده‌ام در خارج از كشور زندگي مي‌كنند و از صميم قلب به تصميم‌شان احترام مي‌گذارم و همواره براي‌شان دعا خواهم كرد. اما وراي مباحث احساسي، آيا واقعاً انتخاب بين رفتن و ماندن يك نخبه براي خودش و مردمان كشورش علي‌السويه است؟! هرگز چنين نيست!

آيا اساتيد برجسته‌اي كه با وجود امكان اقامت در خارج از كشور براي اداي دين يا تعلق خاطر به ايران بازگشته‌اند، دقيقاً مثل همان‌هايي هستند كه بازنگشته‌اند يا رفته‌اند و اگر همين‌ها هم نمانده بودند باز هم وضعيت دانشگاه‌هاي ما هميني بود كه مي‌بينيم يا بدتر بود؟

آيا پيام متن فوق چيزي غير از ماله كشيدن بر روي انتخاب رفتن و ماندن يك نخبه و خوب جلوه دادن هر دو تصميم وي و انداختن بار مشكلات و مصائب كشور بر روي يك عامل مجهول و بيروني است؟

آيا اگر همين الان اين شش ميليون ايراني مقيم خارج كه خيلي‌هايشان از نخبگان علمي، مهندسي، پزشكي، فرهنگي، هنري و اقتصادي هستند، در ايران زندگي مي‌كردند، باز هم وضعيت‌مان هميني بود كه هست؟ يا حداقلش اين بود كه مردم از وجود آنها بهره‌مند بودند. بنده منكر وخامت اوضاع داخل نيستم، اما با اداي احترام مجدد به تصميم همه‌ي آنهايي كه رفته‌اند، عرض مي‌كنم تفاوت‌ها را فراموش نكنيم! كليد حل مشكلات جامعه در دست نخبگان است، كسي از شاگرد بقال و نانوا و كشاورز و خياط، انتظار اصلاح مشكلات كشور را ندارد.

نخبه‌ي عزيز! براي ادامه‌ي زندگي به يك كشور توسعه يافته مي‌روي؟ دست خدا به همراهت! من كه نخبه نيستم ولي برايت دعا مي‌كنم. فقط يادت باشد يك چمدان بار مسئوليت بر زمين مانده اينجا داري كه نخبگان داخلي علاوه بر بار خودشان دارند آن را به دوش مي‌كشند، تو هم براي اينها دعا كن!

بلي! بار مسئوليت و اداي دين به مردمان سرزميني كه در آن درس خواندي و بزرگ شدي. آخر از هر صد نفر يكي مثل تو مي‌شد، شما هم تشريف مي‌بريد؟ خدانگهدار!

در همين زمينه:

سلام نام خداوند است. ابتدا به سلام هفتاد حسنه دارد. جواب سلام واجب است. پدرم هميشه مي‌گفت سلام يعني سلامتي. علما مي‌گويند وقتي كسي سلام مي‌كند يعني به طرف مقابلش مي‌گويد از جانب من در امان هستيد و از طرف من جز سلم و سلامت و آرامش به شما نخواهد رسيد. سلام آغاز رابطه است. سلام كردن نشان دهنده‌ي ادب است. اما …

اما علاوه بر فوايد فوق سلام خاصيت‌هاي ديگري هم دارد. به عنوان نمونه، كار تصويب پروپوزال بنده از هفت خان دانشكده گذشته بود و علاوه بر تصويب پيش‌پروپوزال و تنظيم پروپوزال و اخذ امضاي استاد راهنما و استاد مشاور و مدير گروه و تصويب در شوراي گروه و دريافت تأييديه‌ي تكراري نبودن عنوان پايان‌نامه از سوي پژوهشگاه علوم و فناوري اطلاعات ايران يا همان irandoc، به شوراي تحصيلات تكميلي دانشكده ارجاع شده بود كه در آن شوراي معزز، به روش تحقيق بنده كه تركيبي يا همان Mixed Method است اشكال گرفته بودند و پروپوزال بنده را تصويب نكرده بودند.

من ساده‌لوح خيال مي‌كردم كه اگر از روش تحقيق تركيبي استفاده كنم و علاوه بر روش كمّي دردسرهاي مصاحبه و روش كيفي و تلفيق اين دو را با هم به جان بخرم، در شوراي تحصيلات تكميلي براي اينجانب كف و سوت و هورا هم مي‌كشند و حال آن كه نه تنها از اين فقرات خبري نبود، بل‌كه اصلاً در فضاي بروكراتيك و پوزيتويستي و علم‌زده‌ي دانشگاه اگر يك نفر بخواهد كار اضافه‌تر كه مبتني بر فهم مسائل است انجام بدهد، توبيخ هم مي‌شود. يكي نيست بگويد مگر سرت درد مي‌كند يا جان اضافه داري كه پايان‌نامه‌اي را كه مي‌شود با يك پرسش‌نامه سر و تهش را جمع كرد كش بدهي و به دنبال فهم مباحث پايه و اساسي آن باشي. اصولاً كش دادن چيز خوبي نيست، اما با اين دلم چه كنم …

الغرض، دست از پا درازتر، با پروپوزال تصويب نشده و گردني كج به محضر استاد راهنما كه خودش معاون تحصيلات تكميلي دانشكده‌اي ديگري است رسيدم و عرض حال كردم كه قربانت گردم اين چنين بود و آن چنان شد. استاد لختي تأمل كرد و گفت به نزد دكتر … معاون تحصيلات تكميلي دانشكده‌تان برو و بگو فلاني سلام رساند و بپرس كه مشكل اين روش تحقيق كجا بوده است كه تصويب نگرديده است.

در فرصتي مناسب به محضر معاون تحصيلات تكميلي دانشكده رسيدم و همچون بازرگان سفر كرده به هندوستان سلام آن معاون عزيز را به اين معاون صاحب‌تميز رساندم كه البته بر خلاف داستان طوطي و بازرگان در اينجا نه تنها كسي غش نكرد بلكه به مدد همان سلام گره‌ كار پروپوزال بنده باز شد و مشكل متدولوژي آن رفع شد. البته براي اين كه خيلي هم مصنوعي نباشد، فرمودند اين يك خط را از بخش متدولوژي حذف كنيد و آن يك خط را اضافه كنيد كه يعني بله! … و هنوز بنده اصلاحات را انجام نداده بودم، صفحه‌ي نخست را به نشانه تأييد امضاء كردند كه اين هم يعني جواب سلام و البته سلام جداگانه‌اي رساندند كه در عرف ديپلماتيك و روابط اداري و سازماني اين سلام‌ها معاني خاص خودش را دارد.

حالا شما باز هم به جاي «سلام» بگوييد: «خسته نباشيد»، «مخلصيم»، «روز بخير»، «خوبي؟» و …

ببينيد چقدر سلام كردن و سلام رساندن خاصيت دارد، ياد بگيريد!

در همين زمينه: