پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی فروردین, ۱۳۹۱

برايش وايت برد خريده‌ايم. با ماژيك يك شكل‌هاي عجيب و غريبي مي‌كشد.

بعد مي‌گويد: «بابا! اگه بگي اين چيه، يه جايزه بهت مي‌دم»

من: «ماهه!»

پسرم: «نه!»

من: «موزه!»

پسرم: «آفرين!!!!! الان برم برات يه جايزه بيارم»

رفته از داخل كيفش يكي از اين برچسب‌هايي كه در مهدكودك به او جايزه داده‌اند را آورده است

و مي‌گويد: «بيا اينم جايزه‌ات!»

برچسب را مي‌گيرم، مي‌بوسمش، بغلش مي‌كنم و مي‌گويم: «خيلي ممنون عزيزم، دستت درد نكنه»

برچسب را يك گوشه‌اي روي ميز مي‌گذارم و مي‌روم.

فرداي آن روز كه از سر كار بر مي‌گردم، در همان بدو ورود مي‌گويد: «بابا! جايزه‌ات رو يادت رفت ببري اداره!»

من [نمي‌شود ولي دلم مي‌خواهد همان جا گريه كنم، با بغض مي‌گويم:] «چشم عزيزم بده همين الان بذارمش توي كيفم، دستت درد نكنه»

هفته‌ي گذشته يكي از همكاران در گوگل تاك لينكي را براي من ارسال كرد كه چون از فرستنده‌ي آن مطمئن بودم لينك را باز كردم كه صفحه‌اي بود حاوي يك كليپ ويدئويي. اما اخطاري داده بود كه فلش پلير بر روي مرورگر شما نصب نيست و براي نصب پلاگين مربوطه اينجا را كليك كنيد و چون در حال مكالمه با تلفن بودم، بي‌توجه به نشاني پلاگين بر روي آن كليك كردم و چشمتان روز بد نبيند كه يك كرم اينترنتي بسيار بامزه بر روي دستگاه بنده نصب شد و خودش را به سرعت از طريق برنامه‌ي گوگل تاك من تكثير كرد و مشابه همان لينك را براي تمامي افرادي كه در گوگل تاك من آن‌لاين بودند ارسال كرد. به واقع به طور ناخودآگاه من هم آلوده و هم ناقل اين كرم شدم. جهت اطلاع و آشنايي شما با نشاني اين لينك آن را به طور ناقص معرفي مي‌كنم: videos.ilkor.com/video.

اعصابم پاك به هم ريخته بود و شرمنده دوستاني شدم كه به سبب اعتماد به من، اين لينك را باز خواهند كرد و احتمالاً رايانه‌شان آلوده خواهد شد. از سوي ديگر دستگاهم در كما فرو رفته بود و فرصتي براي اطلاع‌رساني به دوستانم نبود كه بگويم اين لينك را باز نكنيد. خوشبختانه كرم سر به راهي بود و خيلي بد قلقي نكرد و با يك عمل جراحي ده دقيقه‌اي براي هميشه بدرود حيات گفت. از آنجا كه آنتي‌ويروس سايمنتك نتوانست اين كرم را شناسايي كند و در اينترنت نيز هيچ اثري از آن نديدم. مراحل حذف دستي آن را به شرح ذيل تقديم شما خوبان مي‌كنم تا اگر مبتلا شديد، راه چاره را بدانيد. گر چه بسياري از بازديدكنندگان اين وبلاگ خودشان استادند و بنده به محضرشان درس پس مي‌دهم. از همه‌ي آناني كه به واسطه‌ي بي‌دقتي من دستگاه‌شان آلوده شده است پوزش مي‌طلبم. باشد كه ديگر بر روي هيچ لينك ناشناسي كليك نكنيم. و اما راه حل:

اين كرم در پوشه‌اي با نام كاربري شما در فولدر C:Users براي ويندوز 7 و در پوشه Documents and Settings براي ويندوز XP فايلي را به نام runiv.exe مي‌سازد كه يك فايل فقط خواندني، مخفي و سيستمي است. هر گونه تلاش براي خاتمه‌ي اين پروسس در برنامه مديريت وظيفه‌ها يا همان Task Manager منجر به بسته شدن خود برنامه Task Manager مي‌شود. اين هم از نكات جالب اين ويروس بود كه برايم تازگي داشت. لذا چاره‌اي نيست مگر راه‌اندازي دوباره‌ي رايانه در محيط Safe Mode. وقتي كامپيوتر كاملاً خاموش شد و قبل از بالا آمدن ويندوز دكمه F8 را چند بار بزنيد تا منوي انتخاب گزينه‌هاي بوت شدن ويندوز ظاهر شود. از ليست مربوطه Safe Mode را انتخاب كنيد و پس از بالا آمدن كامل سيستم در منوي Run فرمان cmd را اجرا كنيد. در اين جا مسير جاري را به

 {C:Users{Your Username

تغيير دهيد و دستور attrib runiv.exe –s –h –r را اجرا كنيد تا صفات فقط خواندني، مخفي و سيستمي بودن از فايل runiv.exe سلب شود. سپس يا با دستور del و يا به صورت عادي اين فايل را با دقت و بدون اجرا شدن حذف كنيد. براي اطمينان با اجراي فرمان msconfig در منوي Run و در برگه Startup تيك مربوط به اجراي اين فايل را نيز برداريد.

رايانه خود را راه‌اندازي مجدد كنيد. دستگاه شما از اين كرم اينترنتي پاك شده است. البته اميدوارم.

باز هم از دوستان خوب و صبورم كه باعث به هم ريختن رايانه و اعصاب‌شان شده‌ام عذر مي‌خواهم. اميد كه اين يادداشت جبران اشتباه من باشد.

نكته:

دوست خوبم روح‌الله از كانادا سؤال كردند كه از كجا بدانيم ويروس در كجا نشسته است؟ بله اين سؤال بسيار مهمي است و پاسخ آن فقط مبتني بر تجربه است. زماني كه دستگاه من آلوده شد، با باز كردن برنامه Task Manager ليست تمام پروسس‌هاي جاري را كنترل كردم و از آنجا كه به تجربه نام‌هاي متعارف و مجاز را مي‌شناختم به راحتي برنامه‌ي غير عادي runiv.exe را تشخيص دادم. سپس با كليك راست و استفاده از گزينه Properties مكان آن را تشخيص دادم.

نتيجه‌گيري اخلاقي:

به لينك‌ها و پيام‌هاي ارسالي دوستان خود حتي اگر مثل شهروند دردمند مهندس كامپيوتر باشند اعتماد صد در صد نكنيد، شايد ايميل يا مسنجر دوست شما هك شده باشد و هكر يا كرم اينترنتي از طريق آدرس بوك دستگاه وي نسبت به ارسال و انتشار ويروس اقدام كرده باشد. به لحاظ فني نيز اين امكان وجود دارد كه يك ايميل غير معتبر با نام و نشاني يكي از دوستان نزديك شما برايتان ارسال گردد. لذا در موارد مشكوك سعي كنيد از طريق تلفن يا يك كانال ارتباطي ديگر از صحت و اصالت ايميل يا پيام ارسالي مطمئن شويد.

در همين زمينه:

آخرين روزهاي اسفند ماه سال 1390 همراه بود با خبر تصادف علي دايي كه پس از شكست تيمش در حال عزيمت از اصفهان به تهران، به علت خواب‌آلودگي خودروي وي واژگون مي‌شود. اما از آن جا كه برخي حاشيه‌ها براي من جذاب‌تر و جالب‌ توجه‌تر از اصل موضوع است، خبر سرقت اموال علي دايي از داخل خودروي وي انگيزه‌ي من براي نگارش اين يادداشت شد. به قول مأموران آگاهي اجازه دهيد صحنه را بازسازي كنيم. علي دايي با خودروي پرادوي خود در محور اصفهان به كاشان در ساعت 20:10 دچار سانحه مي‌شود، محمد دايي برادر وي از خودرو پياده شده و در حالي كه علي دايي بيهوش است با استمداد از اورژانس به همراه وي به يكي از بيمارستان‌هاي كاشان مي‌روند و خودروي پرادوي بي‌در و پيكر را به حال خود رها مي‌كنند. به نظر شما با آمار و احتمال رياضي چقدر احتمال دارد كه افرادي كه وسايل علي دايي را به سرقت برده‌اند، سارق حرفه‌اي باشند؟ با بيان برخي توضيحات و شواهدي كه خودم به عينه با آنها روبرو بوده‌ام، اثبات خواهم كرد اين قبيل افراد نه تنها سارق حرفه‌اي و سابقه‌دار نيستند بلكه همين آدم‌هاي معمولي هستند كه در اطراف ما زندگي مي‌كنند. امكان دارد شما با اين افراد دوست باشيد، همسايه باشيد، همكار باشيد و خداي ناكرده فاميل باشيد. قيافه‌هايشان هم كاملاً معمولي است مثل همه‌ي آدمها. اسلحه و نقاب و شاه كليد هم ندارند.

داستان اول

بچه بودم و بنّايي داشتيم. جلوي خانه‌مان يك كاميون آجر خالي كرده بودند تا بناي نيمه‌تمام خانه به سرانجام برسد. پدرم يك روز آمد و گفت احساس مي‌كنم از اين آجرها كم مي‌شود. يك روز صبح زود به كمين نشستيم و ديديم مردي با فرقون دارد از اين آجرها بار مي‌كند كه ببرد. با پدرم از خانه آمديم بيرون و جالب اين كه طرف فرار نكرد و همچنان داشت به كارش ادامه مي‌داد. پدرم گفت: «آقا چه كار مي‌كني؟! اين آجرها براي ماست» با خونسردي گفت: «دو تا كوچه بالاتر داريم براي آقا امام حسين تكيه درست مي‌كنيم، راه دوري نمي‌رود» پدرم گفت: «با آجر دزدي؟!» مرد پررو گفت: «يعني شما از يك فرقون آجر براي امام حسين دريغ مي‌كنيد؟ واقعاً كه!» و پدرم افزود: «زندگي من فداي امام حسين ولي شما بايد اجازه بگيريد» و خلاصه بحث بالا گرفت و با دعوا و اعصاب خرد اين آقاي زبان‌نفهم را با دست خالي روانه‌اش كرديم رفت.

داستان دوم

نوجوان بودم و تابستان بود. رفته بوديم به شهرستان‌ آباء و اجدادي‌مان، همراه با پسر يكي از بستگان دور رفتيم به بازار. در حين پرسه‌زدن در بازار به من اشاره‌اي كرد كه «اينو داشته باش» روبروي يك مغازه ايستاد و چند تا سنجاق‌سر را برداشت و درباره‌ي قيمت با فروشنده كه پيرمردي بود وارد صحبت شد و نهايتاً گفت گران است و به ظاهر سنجاق‌ها را سر جايش گذاشت. اندكي كه دور شديم كف دستش را به من نشان داد و گفت «حال كردي!» و من مات و مبهوت از اين حركت وي كه «اين چه كاري بود كردي» و او نيز پاسخ داد «آدم بايد زرنگ باشه، به تو هم ميگن بچه تهران؟!»

اين فرد الان زنده است، كاسب است، براي خودش مغازه دارد، زن دارد، آبرو دارد، براي خودش در بازار اعتبار دارد و من سال‌هاست كه نديدمش. نمي‌دانم الان در شغلش چگونه است. دأبش چيست؟ ولي براي كسي كه دزدي را زرنگي مي‌پندارد و مي‌گويد كاسب بايد زرنگ باشد، بعيد است كه اگر جايي فرصتي براي قاپيدن يا تصاحب مال بي‌صاحبي يافت از اين فرصت دريغ كند. (منظور از مال بي‌صاحب، مالي است كه هم‌اكنون صاحبش بالاي سرش نيست)

داستان سوم

در دوران سربازي بارها و بارها اتفاق مي‌افتاد كه اموال هم‌خدمتي‌ها را مي‌بردند. خوب دزد كه نمي‌تواند از بيرون بيايد داخل پادگان و پول و اموال سربازها را ببرد. پس نتيجتاً سارق يا سارقين غريبه نبودند. يكي از مبتلا به‌ترين چيزهايي كه دزديده مي‌شد پوتين بود. پوتين را نمي‌شد خيلي محافظت كرد. چون كثيف بود و اگر داخل ساك يا زير سر مي‌گذاشتي كثيف‌كاري مي‌كرد و چاره‌اي نبود مگر اين كه بگذاري بالاي سرت و خوابت هم از عمق هزار پا بيشتر نشود كه اگر كسي خواست ببرد تو بيدار شوي و طرف بيخيال شود. دقت كنيد چگونه يك نفر مي‌تواند پوتين هم‌خدمتي خودش را ببرد و به روي مباركش نياورد؟! اينها سارق حرفه‌اي سابقه‌دار نبودند، از همين جوانان رشيد اين مرز و بوم بودند كه ديپلم گرفته يا نگرفته، آمده بودند خدمت سربازي. اين قضيه منحصر به گروهان و گردان ما هم نبود. من در گروهان‌ها و ديگر گردان‌ها هم دوستاني داشتم و همه از اين مسأله گلايه داشتند و دزدي در پادگان يك پديده‌ي فراگير بوده و هست.

داستان چهارم

در دوران دانشجويي چندين بار مواد خوراكي و بعضاً غذاهاي مرا با ظرفش بردند و حتي ظرف خالي را نيز نياوردند. اگر بگوييم سرقت اموال در محيط پادگان شايد طبيعي به نظر برسد، در محيط علمي دانشگاه به هيچ عنوان قابل توجيه نيست. ترم دوم بود كه به يخچال سوئيت ما بچه‌هاي مهندسي زياد دستبرد مي‌زدند، من در يك اقدام ابتكاري با ماژيك روي در يخچال نوشتم: «بالاخره يه روز مي‌گيرمت!» و از آن پس چيزي از آن يخچال جابجا نشد. جالب اين بود كه اين موضوع با واكنش دانشجويان سارق مواجه شد كه «شما فكر كرديد ما دزديم!» همان ضرب‌المثل بالا بردن چوب و فرار گربه دزده.

يك روز صبح در سرويس دانشگاه يكي از همين برادران تحصيل‌كرده‌ي سارق داشت براي دوست بغل دستي‌اش دزدي‌هايش را تئوريزه مي‌كرد. او مي‌گفت: «ببين ما اينجا همه دانشجوييم، مال من و مال تو نداره». اين آقا دانشجوي رشته‌ي دبيري بود و الان معلم است. خدا به خير كند عاقبت دانش‌آموزاني كه زيردست اين فرد تربيت مي‌شوند.

داستان پنجم

مسئول بسيج دانشجويي بودم و بسيج را همراه با اعضاي فعّال آن در حالي از نفر قبلي تحويل گرفتم كه هيچ شناخت درستي نسبت به اعضاي بسيج و فرهنگ سازماني آن نداشتم. يك روز دو نفر از بچه‌هاي بسيج آمدند و گفتند: «حاجي! رفتيم از روابط عمومي دانشگاه دو تا يونوليت تك زديم (يعني بي‌اجازه برداشتيم) واسه نمايشگاه» گفتم: «شما خيلي بيخود كرديد، همين الان ميريد ميذاريد سر جاش» گفتند: «حاجي! اينو از دوم خردادي‌ها كش رفتيم خودت كه ديدي دانشگاه واسه برنامه‌هاي بسيج بودجه نميده، ما هم حق داريم سهم خودمون رو اين جوري بگيريم» گفتم: «اينجا صحنه‌ي نبرد با نيروهاي بعثي نيست كه شما برويد غنيمت بگيريد! اينجا دانشگاه است و براي خودش قانون دارد. ما سهم بسيج را بايد از راه قانوني بگيريم. اين كاري كه شما كرديد اسمش دزدي است!» و سرانجام با اصرار من رفتند و شبانه مجدداً يونوليت‌ها را سر جايش گذاشتند.

داستان ششم

ازدواج كرديم و رفتيم سر خانه‌ و زندگي مشترك. در آپارتمان‌مان دو نفر بودند كه با ماشين كار مي‌كردند و به اصطلاح مسافركش بودند. يك روز ديدم يكي از اينها دارد با يك صندوق صدقات خالي، سر و كله مي‌زند. رو  به من گفت: «آقامحمد! شما كه مدير آپارتماني از پول صندوق يه قفل بخر براي اين صندوق، همين جا هم نصبش كنيم» پرسيدم: «ببخشيد اين صندوق رو از كجا آورديد؟» گفت: «اين رو سر خط پيداش كردم، قفلش رو شكسته بودن، پولاشم برده بودن، من گفتم صندوق خاليش كه به درد كسي نمي‌خوره» من گفتم: «آقاي …! اين صندوق صدقات مال ما نيست. اگر نياز باشد ما يك صندوق صدقات مي‌خريم» با يك حالت خاص گفت: «برو بابا تو هم دلت خوشه! ميليارد ميليارد دارن مي‌برن، اونوقت تو به اين گير دادي!» گفتم: «در هر صورت من براي اين صندوق هيچ هزينه‌اي نمي‌كنم، نمي‌خوام مال شبهه‌ناك بياد توي اين آپارتمان» با لب و لوچه‌ي آويزان و با بي‌ميلي گفت: «باشه هر چي شما بگي!». در اين داستان به سلسله مراتب سرقت دقت كنيد. يعني يكي پول صندوق را مي‌برد و ديگري صندوق قفل شكسته را. مثل شيري كه گورخري را شكار مي‌كند و دل و جگر و رانش را مي‌خورد، كفتارهايي پيدا مي‌شوند كه گوشت‌هاي پشت و قسمت شكم را بخورند، پس از آنها لاشخورهايي مي‌آيند كه گوشت بين دنده‌ها و استخوان‌ها را مي‌خورند، نهايتاً هم مورچه‌ها هر آن چه مانده باشد را صاف و تميز مي‌كنند.

جمع‌بندي

اختلاس سه هزار ميليارد توماني كه سال گذشته از آن رونمايي شد (چون از سال 87 شروع شده بود و در 90 به مراحل پاياني و رونمايي رسيد) توسط سارقان سابقه‌دار صورت نگرفته است. بلكه خيلي از اين متهمان از افراد به ظاهر آبرودار بوده‌اند كه موقعيتي براي بروز و ظهور خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن مهيا يافته‌اند. حالا يكي در توانش اختلاس سه هزار ميلياردي است، آن ديگري به اندازه‌ي سه ميليارد دستش براي چاپيدن اموال بي‌صاحب باز است، يكي ديگر سه ميليون، يكي ديگر مي‌تواند غذاي هم‌خوابگاهي‌اش را ببرد، يكي ديگر دستش مي‌رسد كه پوتين هم‌خدمتي‌اش را بدزد و … خلاصه هر كس به اندازه‌ي توانش و بر اساس اين فرهنگ غلطي كه در ضمير بسياري از ايرانيان دروني‌سازي شده است از اين آب گل‌آلود تا بتواند ماهي‌ مي‌گيرد و اسمش را هم مي‌گذارد زرنگي! ربطي هم به پولدار بودن يا فقير بودن ندارد. وقتي اسم بلند كردن مال بي‌صاحب را بگذاريم زرنگي، ميلياردر هم كه باشي و اعتقاد داشته باشي آدم بايد زرنگ باشد، از بلند كردن يك اسكناس هزار توماني در خلوت دريغ نمي‌كني!

همان‌گونه كه در داستان‌هاي بالا بيان شد، اين صفت ناپسند منحصر به يك طبقه يا گروه يا محيط خاص نيست و رفتاري است بيمارگونه و فراگير كه متأسفم بگويم مردمان برخي از كشورهاي ديگر، بر اساس شواهدي كه ديده‌اند ايرانيان را با اين ويژگي مي‌شناسند.

 در همين زمينه:

برخي‌ها مثل من براي بيان يك مطلب ساده كلي حاشيه مي‌روند. بعضي‌ها ولي خيلي سريع مي‌روند سر اصل مطلب.

سال‌ها پيش چت كردن با غريبه‌ها برايم خيلي جذابيّت داشت. با همه جور آدمي، از هر سن و رنگ و نژاد و مذهب و زبان –البته به انگليسي- چت مي‌كردم. برايم آن چه مهم بود ارضاي يك حس كنجكاوانه و برقراري ارتباط با مردمان ساير ملل و تقويت زبان انگليسي بود.

اوايلي كه تازه با دنياي چت كردن آشنا شده بودم و به اصطلاح ناشي بودم، بعضي‌ها بلافاصله پس از سلام مي‌رفتند سر اصل (?ASL) مطلب و من هم نمي‌فهميدم كه اين ASL مطلب يعني چه؟ اندكي بعد متوجه شدم كه اين ASL يعني Age Sex Location. به فارسي يعني: «چند سالته؟ مردي يا زني؟ كجا ساكني؟» بعضي‌ها با فهميدن مرد بودن من، برخي با دانستن سن و سال من و برخي با فهميدن مكان من، متأهل بودن من، ايراني بودن من، شيعه بودن من و … همان ابتداي گفتگو براي هميشه خداحافظي مي‌كردند و مي‌رفتند سراغ اصل مطلبي كه دنبالش بودند.

اما الان خيلي كم پيش مي‌آيد كه چت كنم. گاهي كه دلم مي‌گيرد و با برخي از اساتيد يا دوستانم تماس مي‌گيرم، شروع مي‌كنم به صحبت كردن از هر دري و هر منظري. آنهايي كه از تماس من خوشحال شده‌اند، خودشان سر رشته‌ي بحث را مي‌گيرند و با هم گپي مي‌زنيم تا اين دل‌هاي كپك‌زده‌مان قدري تازه شود. اما آنهايي كه متوجه مقصود اصلي تماس من -كه همانا برقراري يك ارتباط انساني است- نشده‌اند، تصور مي‌كنند كه من دارم زيادي حاشيه مي‌روم و زودتر تمايل دارند كه من بروم سر اصل مطلب. اما متوجه نيستند كه من از همان اول رفته‌ام سر اصل مطلب. ولي رويم نمي‌شود كه بگويم: «استاد عزيزم، دوست دلبندم! اصل مطلب تويي، اصل مطلب حرف زدن با توست عزيز دلم، كه اين دل فرسوده و زنگ زده را اندكي در زلال جويبار مهرباني‌هاي تو شست‌وشو دهم. اصل مطلب وجود نازنين توست، اصلاً حاشيه‌اي وجود ندارد، همه‌اش متن است. براي انعقاد يك قرارداد تجاري يا انجام يك پروژه‌ي چند صد ميليوني تماس نگرفته‌ام، فقط تماس گرفتم كه دل پوسيده‌ي‌مان خرده هوايي بخورد!» همين!

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد      بـاقـي هـمه بـي‌حـاصـلي و بـي‌خـبـري بــود

نوروز امسال ميهمان پايتخت انرژي ايران، استان بوشهر بوديم و سفرمان را از جزيره‌ي خارك آغاز كرديم. سفر به جزيره‌ي مرجاني خارگ از آن جهت هيجان‌انگيز است كه ورود به اين جزيره صرفاً با اخذ مجوز امكان‌پذير است. جزيره‌ي خارگ از ابعاد مختلف تاريخي، طبيعي و اقتصادي حائز اهميت است. سنگ نبشته خارك متعلق به دوران هخامنشيان است و گور معبد پالميريان مربوط به دوران پارتيان در قبل از ميلاد مسيح است. به جهت جاذبه‌هاي طبيعي نيز چيزي كم از جزيره‌ي كيش ندارد. از ساحل مرجاني گرفته تا آهوان وحشي كه در جزيره رهايند و درخت زيباي ليل كه براي من يادآور خانه‌ي خانواده‌ي دكتر ارنست در بالاي اين درخت عجيب و غريب است.

ساحل مرجاني جزيره خارك

مگر معني استعمار چيزي غير از بردن منابع و سروري كردن بر مردمان محروم سرزمين‌هاي ثروتمند و زير سؤال بردن استقلال و ايجاد نابرابري است. پس به خارك برويد تا با همه‌ي وجود ببينيد كه چگونه مديران و كاركنان شركت نفت در اين جزيره، بر بوميان و مردمان محلي حكمروايي مي‌كنند. تمامي پروازهاي خارك و كشتي‌هايي كه از بوشهر به خارك مي‌آيند و مي‌روند در چارتر شركت نفت است. در خارك، كارمند شركت نفت شهروند درجه يك و مردمان بومي كه كارت سكونت دارند، شهروند درجه دو و كارگران شركت‌هاي پيمانكاري طبقه‌ي فرودست و در زمره‌ي بردگانند.

بسياري از اصول قانون اساسي اينجا رسماً ملغي و پايمال شده است. از كرامت لگدمال شده‌ي انسان براي يافتن كار و بليت هواپيما و كشتي و بديهيات زندگي (نظير آب و برق و گاز و فاضلاب) گرفته تا نابرابري اقوام و نداشتن حق سكونت در سرزمين آباء و اجدادي. در خارك هيچ خانه‌اي سند ندارد تا هر زمان كه خواستند جزيره را از ساكنان بومي تخليه كنند. جلال آل احمد اگر پنجاه و چهار سال پيش خارك را درّ يتيم خليج فارس ناميد، امروز نيست كه ببيند جمهوري اسلامي نه تنها براي اين دردانه‌ي يتيم پدري نكرد بلكه او را به بيگاري گرفته‌ است. تصوّر اين مطلب كه ساكنان بزرگترين پايانه‌ي نفتي خليج فارس در 48 ساعت فقط 2 ساعت آب تصفيه شده دارند، چنان ثقيل است كه هر انسان آزاده‌اي را از اين همه ناعدالتي به درد مي‌آورد، اما وجود چنين واقعيتي در كنار خانه‌هاي ويلايي كاركنان شركت نفت با داشتن بهترين امكانات رفاهي، نه تنها مديران نفتي و مسئولان محلّي را به درد نمي‌آورد، بل‌كه براي قطع نشدن همين دو ساعت آب، ايشان را به مجيزه‌گويي و سرپوش گذاشتن مشكلات و تداوم ممنوعيت ورود بازديدكنندگان تشويق مي‌كند. به جاي مستعمره هم اسمش را مي‌گذارند استراتژيك، تا تحت عنوان موقعيت استراتژيك و ملاحظات امنيتي جزيره‌ي خارگ هر ظلمي را كه خواستند روا بدارند.

اگر در مشهد مقدس، آستان قدس رضوي حاكم علي الاطلاق آن سرزمين است، اينجا غول‌هاي نفتي خدايي مي‌كنند. از شركت آمريكايي‌تبار نفت فلات قاره گرفته تا شركت انگليسي‌تبار پايانه‌هاي نفتي ايران. مگر انقلاب ما انقلاب پابرهنگان نبود؟ چرا مردمان ثروتمندترين نقاط ايران مي‌بايست اين قدر محرومانه زندگي ‌كنند، حال آن كه حق مطلب اين بود كه در يك كشور تك محصولي با اقتصاد نفتي، ساكنان كوي نفت بر اريكه‌ي عزت تكيه زنند و به بركت اين نعمت خدادادي از همه جاي ايران آبادتر باشند. اما در كمال شرمندگي آن كاري كه آمريكا و انگلستان با مردمان محروم كشورهاي ثروتمند در مستعمرات خود كرده‌اند، پايتخت‌نشينان و سياست‌مداران ايراني با مردمان نجيب و محروم جنوب كشور انجام داده‌اند. آيا اين رسم نمك‌شناسي و نفت‌شناسي است كه نفت و گاز و نمك را بخوريم و نمكدان و نفتدان و نفت‌نشينان را با انواع گازهاي آلاينده و گرد و غبارهاي بي‌تدبيري و آب شرب شور به حال خودشان واگذاريم.

خارك علاوه بر اينها تاريخ زنده و گوياي نفت است. در جزيره كه سياحت مي‌كني انواع كارگاه‌هاي نيمه‌تمام و مخازن رها شده‌ي نفتي و پروژه‌هاي نصفه كاره حكايت از آزمون و خطاها و تغيير دولت‌ها و قطع همكاري‌ها و حبّ و بغض‌هاي حاكم در واگذاري طرح‌ها و انتخاب پيمانكاران است. خارگ ماكت اقتصاد و نظام نفتي ماست. آنجاست كه همه‌ي تبعيض‌ها لخت و بي‌پرده نمايان مي‌شود و ولي‌نعمتان نفتي با فروش ميراث چند هزار ساله‌ي اين سرزمين بر سايرين آقايي مي‌كنند. يك مدير نفتي به رسم واليان قديم سخاوتمند است، دستور مي‌دهد براي فرهنگيان خانه بسازند، آن ديگري غضبناك است، دستور مي‌دهد خانه‌ها را پس بگيرند. انگار نه انگار كه اين جزيره هم بخشي از يك نظام جمهوري است كه انسان‌ها را حقوقي است و مملكت را قانوني.

در پايان اشكال بزرگ استراتژيكي كه به ذهن ناقص من رسيد اين بود كه چرا بايد 95 درصد از صادرات نفت ايران از يك جزيره و دو اسكله‌ي نفتي انجام شود؟ اين همه مي‌گويند تمام تخم‌مرغ‌هايتان را در يك سبد نچينيد! خوب اين دولت و اقتصاد نفتي در صورت اشغال يا انهدام زيرساخت‌هاي جزيره خارك مي‌خواهد چه خاكي توي سرش بريزد؟!

بعدالتحرير:

+اين يادداشت تأثيرگذار را از وبلاگ جزيره خارگ به قلم جناب آقاي رضوي از ساكنان جزيره خارك بخوانيد تا بدانيد كه هر چه از محروميت اين مردمان نوشته‌ام يك از هزار بوده است.

در همين زمينه: