پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی اسفند, ۱۳۹۰

قبل از ورود به دانشگاه و زماني كه برنامه‌نويسي با پاسكال را تازه آموخته بودم به جهت علاقه‌ام به تقويم و تبديل روزهاي شمسي بهميلادي برنامه‌اي نوشتم كه علاوه بر نمايش تقويم هر سال، تعيين مي‌كرد كه يك تاريخ مشخص، چند شنبه است و برابر با كدام تاريخميلادي است. بديهي بود اولين تاريخي كه پس از اتمام برنامه و براي آزمايش وارد كنم، تاريخ تولد خودم يعني 23 اسفند 1355 باشد كهدر كمال تعجب ديدم معادل 14 مارس 1977 مي‌شود. عجيب از اين جهت بود كه در تقويم، 23 اسفند برابر با 13 مارس بود. ابتدا تصور كردم در محاسبات برنامه اشتباهي رخ داده است، اما هم سالهاي كبيسه و هم تكرار كبيسه بودن در هر 33 سال با يك سال تأخير، به درستي محاسبه شده بود. تلاش‌هاي فراواني انجام دادم تا به راز اين ماجرا پي بردم كه منشأ اشكال در تقويم ميلادي است. تمامي تاريخ‌هايي كه بين 1 مارس يعني حدود 9 يا 10 اسفند تا پايان اسفند يعني 19 يا 20 مارس واقع شده باشند، در معادل سازي با تاريخميلادي دقيقاً همين مشكل را دارند. يعني به طور متناوب در سال‌هاي پياپي تغيير مي‌كنند. براي تبديل تاريخ شمسي به ميلادي از+اينجا استفاده كنيد.

در تقويم ميلادي، كبيسه بودن سال از طريق افزايش روزهاي ماه فوريه از 28 به 29 اعمال مي‌شود. از طرفي سال‌هاي كبيسه تقويمهجري شمسي با سال‌هاي كبيسه تقويم ميلادي منطبق نيست. ذيلاً نگاهي داشته باشيد به سير انطباق تاريخ 23 اسفند با تاريخميلادي آن.

23 اسفند سال شمسي

مارس

كبيسه

1355

14

0

1356

14

0

1357

14

0

1358

13

1

1359

14

0

1360

14

0

1361

14

0

1362

13

1

1363

14

0

1364

14

0

1365

14

0

1366

13

1

1367

14

0

1368

14

0

1369

14

0

1370

13

1

1371

14

0

1372

14

0

1373

14

0

1374

13

0

1375

13

1

1376

14

0

1377

14

0

1378

13

0

1379

13

1

1380

14

0

1381

14

0

1382

13

0

1383

13

1

1384

14

0

1385

14

0

1386

13

0

1387

13

1

1388

14

0

1389

14

0

1390

13

0

همان گونه كه ملاحظه مي‌شود تا قبل از سال 1375 كه استثناء سال‌هاي كبيسه است و هر 33 سال يك بار به وقوع مي‌پيوندد و سال كبيسه يك سال با تأخير رخ مي‌دهد، تقريباً وقوع تاريخ 13 مارس به طور چهار سال يك بار اتفاق افتاده است. اما پس از آن همين نظم نيز به هم خورده و در دو سال پياپي 23 اسفند معادل 14 مارس و دو سال ديگر معادل 13 مارس مي‌باشد.

طول سال شمسي ابتدا در تقويم ميلادي 365.25 شبانه روز بود. در صورتي كه سال شمسي حقيقي (مدت زمان بين دو عبور متوالي مركز خورشيد از نقطة اعتدال بهاري) تقريباً 365.2422 شبانه روز است. بنابراين طول سال در تقويم ميلادي يادشده به مقدار 0.0078 شبانه روز از طول متوسط سال شمسي حقيقي بيشتر منظور مي شد. اين خطاي سالانه به تدريج باعث مي شد كه آغاز فصول شمسي به طور تقريبي در هر 128 سال، يك شبانه ‌روز زودتر از تاريخ واقعي خود شروع شوند. در نتيجه اعياد محاسبه شده بر اساس تقويمهاي آن روزگار ديرتر از تاريخ واقعي خود اتفاق مي افتادند. در نخستين تقويمهاي كليسايي، كه در سال 325 بعد از ميلاد تنظيم شد، تاريخ اعتدال بهاري بر طبق ارصاد نجومي در 21 مارس بود. اما در سال 1325 ميلادي، يعني پس از گذشت 1000 سال، خطاهاي جمع شده باعث شد كه تاريخ اعتدال بهاري، 8 شبانه روز زودتر يعني در تاريخ 13 مارس واقع شود. تقريباً از اوايل ربع دوم قرن چهاردهم تلاشهاي فراواني براي اصلاح تقويم ميلادي انجام شد.

در سال 1576 ميلادي، پاپ گرگوري سيزدهم كميسيون خاصي را به سرپرستي كريستوفر كلاويوس، منجم و استاد رياضيات دانشگاه يسوعان شهر رم، مامور بررسي و اصلاح تقويم ميلادي نمود. در همين زمان، الي سييوس ليليوس ، استاد دانشگاه پروژيا، پيشنهادي را كه از چند سال قبل براي اصلاح تقويم ميلادي، آماده كرده بود را براي پاپ فرستاد. اين پيشنهاد مورد توجه كميسيون اصلاح تقويم قرار گرفت. سرانجام اصول كلي تقويم اصلاح شده در تاريخ 24 فورية 1582 ميلادي به موجب فرماني از طرف پاپ گرگوري سيزدهم منتشر شد. اين فرمان بر مبناي دو اصل زير تقويم ميلادي را اصلاح كرد:

الف- تاريخ اعتدال بهاريِ سال 1582 را ايگناتيوس دانته عضو كميسيون اصلاح تقويم، با استفاده از يك شاخص بزرگ در محل كليساي بولوني مطابق با 11 مارس تعيين كرد، در صورتي كه در سال 325 بعد از ميلاد، تاريخ اعتدال بهاري در 21 مارس مقرر شده بود. رصد نجومي دانته نشان داد كه در سال 1582 ميلادي، آغاز فصل بهار بعد از گذشت 1257 سال ميلادي، 10 شبانه روز زودتر از تاريخ واقعي خود شروع شده بود. براي اصلاح تقويم ميلادي، 10 شبانه روز از سال 1582 ميلادي حذف شد. به اين صورت كه روز 5 اكتبر را روز 15 اكتبر 1582 ميلادي محسوب كردند و در سال 1582 ميلادي را «سال تصحيح» ناميدند.

ب- براي تثبيت اعتدال بهاري در تاريخ واقعي خود و جلوگيري از تكرار خطاهاي جمع شدة ناشي از اختلاف بين طول سال شمسي درتقويم ميلادي و طول متوسط سال شمسي حقيقي (كه در هر 400 سال ميلادي، به طور تقريبي 3 شبانه روز مي شد.) مقرر شد كه سالهايي كه دو رقم سمت راست آنها، دو صفر(00) است، در صورت بخش پذير بودن بر عدد 400 و بقية سالها در صورت بخش پذير بودن بر عدد 4، كبيسه منظور شوند. به عنوان مثال از بين سالهاي 1700، 1800، 1900 و 2000، فقط سال 2000 كبيسه بود و از بين سالهاي 2006 تا 2011 ميلادي، فقط سال 2008 ميلادي كبيسه خواهد بود. با اين حساب در تقويم ميلادي اصلاح شده در هر 400 سال 97 كبيسه يعني تعداد 3 كبيسه كمتر از تقويم ميلادي اصلاح نشده اتفاق مي افتد و از اين طريق 3 شبانه روز خطاهاي جمع شده، اصلاح مي شود.

با اجراي قانون كبيسه پاپ گرگوري طول متوسط سال معادل 365.2425 شبانه روز مي شود كه در هر 3320 سال، يك روز خطا خواهد داشت. علاوه بر اين طبق فرمان پاپ سال نو بايد از اول ژانويه آغاز شود. تقويم ميلادي اصلاح شده در اكثر كشورهاي پيرو مذهب كاتوليك به سرعت پذيرفته شد اما در ساير كشورهاي پيرو مذاهب ديگر مسيحيت، به كندي پذيرفته شد.

تقويم اصلاح شده كه «تقويم گرگوري» ناميده مي‌شود، همان تقويم ميلادي كنوني است كه در حال حاضر در بسياري از كشورهاي جهان به عنوان تقويم رسمي متداول است.[+]

گاه شماري جلالي توسط عده‌اي از رياضي دانان ايراني از جمله ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازني، ابومظفر اسفزاري، ابوعباس لوكري، محمد بن احمد معموري، ميمون بن نجيب واسطي و ابن كوشك بيهقي مباهي و در راس آنان حكيم عمر خيام در ۳ رمضان ۴۷۱ هجري قمري تدوين شد. گاهشماري جلالي تا پيش از مشروطه در ايران رسميت نداشت و با تغييراتي از جمله در مبدأ و اسامي و طول ماههادر قالب تقويم هجري شمسي برجي از سال ۱۳۲۹ هجري قمري برابر با ۱۲۸۹ هجري خورشيدي در ايران به كار رفته و سپس با تغييراتيدر قالب تقويم هجري شمسي در سال ۱۳۰۴ خورشيدي كليات آن به همراه نامهاي فارسي براي ماهها و تعديل طول ماهها به تصويب مجلس شوراي ملي گاه‌شماري رسمي ايران شد.

تقويم هجري شمسي را در هماهنگي با سال اعتدالي دقيق‌ترين تقويم جهان دانسته‌اند. در برابر تقويم اروپايي كه در هر ۳۳۲۰ سال يك روز خطا دارد، تقويم هجري شمسي در هر ۱۰ هزار سال يك ثانيه خطا دارد.[+]

در پايان بر خود لازم مي‌دانم از همه‌ي رياضي‌دانان و دانشمنداني كه اين تقويم دقيق را براي ايرانيان به ميراث گذاشته‌اند تشكر كنم و به روح ايشان درود بفرستم و به عنوان يك ايراني بر خود ببالم كه دنياي غرب با تمام پيشرفت‌هايي كه داشته است، هنوز از داشتن يك تقويمدقيق و بدون خطا محروم مانده است.

ساعت پنج صبح بامداد بيست و سومين روز اسفند ماه، در حالي كه آواي اذان از بلنداي يكي از مساجد اطراف به گوش مي‌رسيد، نوزادي ناخواسته در بيمارستان جواهريان تهران ديده به جهان گشود، تا پس از نه ماه كشمكش در جدال بودن و نبودن، با تولد خويش، هستي خود را تثبيت كند. مادرش مي‌گويد: «خيلي قرص خوردم و تلاش كردم تا اين بچه بيفتد، چه قدر گوني برنج از اين طبقه به آن طبقه جابجا كردم كه بيفتد اما نشد كه نشد. راستش اصلاً آمادگي اين بارداري را نداشتم. دختر دومم فقط نه ماه داشت كه اين سومي را باردار شدم، خودتان كه مي‌دانيد بارداري، شير مادر را قطع مي‌كند و مجبور شدم به او شير خشك بدهم. اين سومي‌ هنوز نيامده، سهم بقيه را خورده است. اما خدا را شكر زايمان راحتي بود و الحمدلله كه اين يكي پسر است!»

با اين كه ناخوانده بود، اما شيرين و بانمك مي‌نمود. پدرش به همه‌ي پزشكان و پرستاران و حتي مراجعين و هر كسي كه از بخش زايمان عبور مي‌كرد، از فرط ذوق‌زدگي اسكناس بيست توماني هديه مي‌داد، بس كه پسردوست بود. علي رغم اين كه دلش مي‌خواست فرزند اولش پسر باشد، وجود همين يك پسر را نيز اگر چه با تأخير، غنيمت شمرده بود.

و اين گونه بود كه من متولد شدم و زندگي پرفراز و نشيبم، پيش از آغاز در نزاع بودن و نبودن شكل گرفت تا جدال با خواست ديگران و تغيير سرنوشت، موسيقي متن درام زندگي‌ من باشد.

در حالي به استقبال سي و ششمين بهار عمر مي‌روم كه عقربه‌ي خاكستري رنگ زندگي من، در مداري بين سپيدي و سياهي، بين خدا و شيطان، بين سنّت و مدرنيته، بين خوشبختي و بدبختي، بين خودخواهي و دگرخواهي و خداخواهي، بين آب و آتش و زمهرير، بين بهشت و جهنّم و اعراف، بين شهرت و عزلت، بين عزّت باخدا بودن و لذّت بي‌خدا پرسه زدن و بين هزاران تناقض ديگر در نوسان است و نمي‌دانم سكّه‌ي چرخان عمرم كه عن‌قريب است به بالاي فوّاره‌ي چهل سالگي برسد و از آن جا فرود آيد، در اين دگرگوني‌هاي روزگار با كدامين روي، چهره بر خاك خواهد گذاشت؟ شير يا روباه؟!

فاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقرّبِينَ فَرَوحٌ وَ رَيحانٌ و جَنَّةُ نَعِيمٌ و أمّا اِن كانَ مِنَ المُكذّبينَ الضّالِّينَ فَنُزُلٌ مِن حَمِيمٍ و تَصلِيَةُ جَحِيمٍ (سوره واقعه، آيات 88، 89، 92، ۹۴)

و اگر انسان از مقرّبان باشد، در نهايت آرامش و شادمانى در بهشت پر نعمت جاي خواهد گرفت و اما اگر از تكذيب كنندگان گمراه باشد، با آب دوزخ جوشان از او پذيرايى مى‏شود، سپس سرنوشت او، ورود در آتش جهنم است.

در همين زمينه:

دوست بسيار عزيز و محترمي ضمن بذل محبت فراوان به مطالب اين وبلاگ، پرسيده‌اند كه چرا نام وبلاگ‌تان اين قدر غم‌انگيز است؟ چرا مي‌بايست عنوان وبلاگ مذهبي‌هايمان با غم و بدبختي عجين باشد؟ چرا در هر فيلمي كه بيچارگي يك نفر را مي‌خواهند نمايش دهند، چادر سرش مي‌كنند؟

در پاسخ به اين دوست گرامي لازم است عرض كنم نام وبلاگ متشكل از دو واژه‌ي شهروند و دردمند است. اين كه گفته‌ام شهروند دردمند و نگفته‌ام انسان دردمند يا مرد دردمند، به جهت بار حقوقي كلمه‌ي شهروند است. شهروند همان‌گونه كه در تعاريف علم حقوق آمده است، هم صاحب حق و هم داراي تكليف است. شهروند غير از رعيّت است كه فقط صاحب تكليف است. شهروند صغير و حقير نيست كه نيازمند قيّم باشد. شهروند خودش صاحب تشخيص است. شهروند مي‌گويد من يكي و حكومت هم يكي. رابطه‌ي شهروند و حاكميّت، رابطه‌ي مريد و مرادي نيست، بل‌كه همان رابطه‌ي متوازن و مبتني بر عدالت حق و تكليف است. شهروند يعني من جداي از حكومت نيستم و حكومت نيز جداي از من نيست و من به اندازه‌ي سهم خودم باري از امور كشورم را بر دوش مي‌كشم. رابطه‌ي شهروند و حكومت از نوع انفعال نيست كه هر كدام راه خودشان را بروند، بل‌كه رابطه‌ي همكاري و همراهي است و حكومت نيز برخاسته از بطن مردم است.

اما انتخاب واژه‌ي دردمند به جهت ويژگي‌هاي شخصي است و ربطي به مذهبي يا غيرمذهبي بودن من ندارد. بنده به تعبير مرحوم قيصر امين‌پور در جاودان شعر دردواره‌ها:

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد
رنگ و بوي غنچه‌ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي تو به توي آن
جدا كنم

دفتر مرا
دست درد مي‌زند ورق
شعر تازه‌ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم [+]

از آن هنگام كه خود را شناختم، قرين و غريق دردها بوده و هستم. آهنگ‌هاي مورد علاقه‌ام جملگي آرام و غمگين‌اند:

قطعه پيانوي بسيار زيباي خواب‌هاي طلايي اثر استاد جواد معروفي و تك نوازي قانون استاد سيمين آقارضي از بهترين و دل‌انگيزترين آهنگ‌هايي است كه گوش مي‌كنم. ساز قانون، گويي آواي ملكوت است كه زيبايي و قداست را يك جا جمع كرده است و نمي‌دانم گرايش شديد من به قانون و قانون‌گرايي، ارتباطي به علاقه‌ام به اين ساز آسماني كه مبدع و مبتكر آن را فارابي خوانده‌اند دارد يا خير. [+]

 از سوي ديگر، سجع و جناس موجود در كلمات شهروند دردمند زيبايي خاصي به آن بخشيده است. شهروند دردمند تركيب و تبلور عقل و عشق است. شهروند دردمند مي‌خواهد كه در مدار قانون ولي عاشقانه و دردمندانه زندگي كند. شهروند دردمند با عقلانيت ابزاري و خط‌كش‌هاي مدرنيته قابل اندازه‌گيري و فهم نيست. شهروند دردمند براي سنتي‌گراهاي دُگم، كه مردم را چونان برده و رعيّت مي‌پندارند و براي ايشان شأني بالاتر از يافتن خواست مولا و مقتداي خود نمي‌دانند قابل درك نيست. به ديگر سخن، شهروند دردمند را قشري‌گرايان سنّت‌پرست، تكفير مي‌كنند و روشنفكران پيش‌تاخته كه به تأثّر از فرويد، زندگي را مبتني بر اصل لذت مي‌دانند و چشم‌اندازشان «شاد بودن تنها انتقامي است كه مي‌توان از زندگي گرفت»، از درك مفهوم شهروند دردمند عاجزند. اولي براي انسان شأن شهروندي قائل نيست و دومي دردمندي را برنمي‌تابد و اين گونه است كه پارادوكس شهروند دردمند زندگي مرا تشكيل مي‌دهد و در جدال عقل و عشق اين دو يار و رقيب ديرينه، صفحات زندگي‌ام و مطالب اين وبلاگ رقم مي‌خورد.

بعضي اوقات كه هجوم اوهام و خيالات مزاحم، صفحه‌ي ذهنم را اشغال مي‌كند، حتي از Disk-Cleanup هم كاري ساخته نيست. كاش مي‌شد روي گرداننده‌ي ذهنم يك راست كليك كنم و از برگه‌ي ابزارها، گزينه‌ي Error-checking را انتخاب مي‌كردم تا حداقل خيالم راحت شود كه Bad-Sector نگرفته‌ام.

هر از گاهي اين ذهن پراكنده را يك Defragment اساسي مي‌كنم تا قدري فضاي باز براي انديشيدن به فلسفه‌ي بودنم فراهم شود. اما چه لذت ناپايداري!

امان از اين Background Processها كه هر بار خواستم استراحت كنم و اين ذهن مشوّش را Shut Down كنم، پيغام داد كه پردازش‌هاي پس‌زمينه مشغول كار هستند، آيا براي خاموش كردن مطمئن هستيد؟

اي كاش مي‌شد اين ذهنم را چند روزي Hibernate كنم و مثل خرس‌هاي قطبي به يك خواب زمستاني بروم. اما امان از اين افكار پس‌زمينه كه در خواب هم دست از سر آدم برنمي‌دارند.

بعضي وقت‌ها نگاه مي‌كنم كه چراغ هاردم يك سر روشن است و خاموش نمي‌شود، Task Manager را كه باز مي‌كنم، واويلا! CPU Usage از عدد 99 پايين‌تر نمي‌آيد. به ليست Processهاي در حال اجرا كه سر مي‌زنم، كلي اسم عجيب و غريب مي‌بينم، نكند ويروس گرفته باشم؟! اين افكار مزاحم دارد چه غلطي با من مي‌كند كه نه مصرف پردازنده پايين مي‌آيد و نه چراغ هارد خاموش مي‌شود! End Task كردن‌هاي دستي هم فايده‌اي ندارد و چاره‌اي نمي‌ماند مگر Restart يا شروعي دوباره!

افراد! كارهاي نيمه تمام را ذخيره كنيد! فايل‌هاي باز و كمربندها را ببنديد!

Restart مي‌كنيم!

نقطه سر خط!

بعدالتحرير:

تقريباً از وقتي كه خودم را شناخته‌ام همين مدلي بوده‌ام، يعني يك ذهن هميشه مشغول. دوستان نگران من نباشند وضعيت سفيد و عادي است. (به تعبير خودماني فابريكش همين جوري بود)