پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی بهمن, ۱۳۹۰

اميرحسين عزيزم؛ سلام

وبلاگ‌نويسي و زيستن در فضاي مجازي اين امكان را به وجود مي‌آورد كه آدمي، با افراد مختلف از اقوام و افكار و صنوف گوناگون گرفته تا نسل‌هاي متفاوت آشنا شود و خداي متعال را شاكرم كه با نوجواني شايسته همچون تو در اين بستر مجازي و مأواي سايبرنتيك آشنا شدم.

مطالب وبلاگت چنان پرمغز و پرمحتواست كه اگر بيننده‌ي وبلاگ به پروفايل مدير وبلاگ مراجعه نكند، اين نوشته‌ها را حداقل در قامت يك دانشجوي كارشناسي‌ارشد ادبيات يا فلسفه خواهد يافت.

اگر چه سال تولد تو مصادف با شروع خدمت سربازي من است و من و تو نزديك به دو نسل با هم اختلاف سن داريم، اما ديدگاه‌هاي‌مان بسيار مشترك است و اين نامه‌ را از اين جهت مي‌نويسم كه تو از تجربه‌ي پيشینيان بهره‌مند شوي و به كوره‌راه‌ها و چاله‌هايي كه من گرفتار شدم، دچار نشوي.

تو نيز همچون من، بنا به جبر زمانه و خواست والدين و علي‌رغم تمايل به ادبيات و تاريخ و فلسفه، به رشته‌ي رياضي‌‌فيزيك سوق داده شدي و بنا به گفته‌ي خودت امروز تمايلي به مطالعه‌ي فيزيك و رياضيات و امثال ذلك نداري. اما يك چيز را لازم است كه خوب بداني و آن هم شرايط جامعه‌اي است كه من و تو در آن زندگي مي‌كنيم.

اميرحسين عزيز!

اينجا ايران است، يك كشور در حال توسعه و جهان سومي! پاريس و ونيز و فلورانس نيست كه براي ادبيات و هنر به من و شما پول بدهند. اينجا يك كشور فن‌ّزده‌ي بروكرات و تكنوكرات است كه يا براي فنّ و مهارتي كه بلدي برايت اسكناس مي‌شمارند يا براي زبان چرب و متملّق. در اينجا و در رقابت عالم هنر و ادبيات كسي روي اسب‌هاي جوان و كم‌تجربه (مثل من و تو) سرمايه‌گذاري و شرط‌بندي نمي‌كند، اگر مي‌خواهي به جايي برسي بايد ستاره شوي و ستاره باشي. اگر در ادبيات و هنر مي‌خواهي كسي شوي نبايد غم نان داشته باشي چون از آغاز راه تا نيمه‌هاي رسيدن به پايان آن بايد از جيب خودت بخوري!

برادر بزرگترت اگر امروز، فرصت و فراغتي براي نوشتن يافته است، يك مدرك مهندسي كامپيوتر را زير بغل دارد و براي پول درآوردن هزار و يك فنّ و مهارت آموخته است. پيش‌تر عرض كردم كه دوران بلوغ شرايط بسيار حساسي است، اميدوارم بتواني شرايط جامعه و كشورت را به درستي درك كني و بين علايق و مصالحت يكي را مهار و ديگري را انتخاب كني و در اوقات فراغت و به عنوان تفنّن به هنر و ادبيات بپردازي.

ديشب براي اطمينان خاطر خودم و خودت از همسرم سؤال كردم كه اگر من به جاي مدرك مهندسي كامپيوتر، ليسانس فلسفه يا ادبيات داشتم، باز هم حاضر مي‌شدي با من ازدواج كني؟

پاسخ صريح و صادقانه‌ي همسرم اين بود كه در اين وضعيت بحران اقتصادي و بيكاري، براي فارغ‌التحصيل رشته ادبيات و فلسفه كاري وجود ندارد، مگر اين كه پسر به پشتوانه‌ي پدرش وارد شغل آزاد شود يا خودش علي حدّه، حرفه و مهارتي بلد باشد و من به شخصه حاضر به پذيرش چنين ريسكي نيستم.

در پایان، روزگاري را آرزو مي‌كنم كه هنر و ادبيات و فلسفه و تاريخ به جايگاه واقعي خود برگردد و دوران تكنوكراسي و ديوان‌سالاري و فن‌زدگي به پايان برسد و عقلانیت ابزاری جای خود را به عقلانیت ارتباطی بدهد و مردم ايران به لحاظ شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني در چنان جايگاهي قرار گيرند كه خريد كتاب و آثار هنري و فرهنگی بخش مهم و قابل توجهي از سبد كالاي خانوار را در بر بگیرد. آن گاه من و تو به فرزندان‌مان توصيه كنيم كه آزادانه و بدون دغدغه‌ي نان، رشته‌ي مورد علاقه‌شان را انتخاب كنند.

در آن روزگار خواهد بود كه قبولي در رشته‌ي برق دانشگاه شريف افتخار چنداني محسوب نخواهد شد و مفاهيم و معناها و كمالات انساني و تجلّي خواست و اراده‌ي انسان و تراوشات ذهني او كه از روح عميق آدمي سرچشمه گرفته است، دوران كارگري مدرن و ابزارسالاري و فنّ‌سالاري را در خواهد نورديد و يك بار ديگر انسان در پرتو عقل و وحي شكوه ذات باري را به نمايش خواهد گذاشت. به اميد آن روز!

با تقديم احترام و ارادت و با آرزوي توفيق روزافزون

برادرت؛ محمد

در همين زمينه:

… ادامه‌ي قسمت اول

خلاصه اين كه ده روز مرخصي اجباري هم تمام شد و سربازي پسر يكي يك دانه‌ي شاپورخان، اين دفعه ديگر جدي جدي شروع مي‌شد. هنگام وداع و خداحافظي پدرم يك جمله‌ي تاريخي گفت كه نشان از سادگي و صداقت اين مرد داشت. پدرم گفت: «محمد! توي سربازي با قاچاق‌فروش‌ها دوست نشو!» من كه از شدت خنده در حال انفجار بودم، به شوخي گفتم: «بابا! با آدمكش‌ها چي؟ با اونا دوست بشم؟! يعني پسرت رو هنوز بعد 19 سال نشناختي؟!» هنوز هم بعضي وقت‌ها با يادآوري اين جمله سر به سر پدرم مي‌گذارم.

اين بار با كسب تجربه‌ي بيشتر پا به پادگان مي‌گذاشتم. در همان درب دژباني في خالدون ساك‌مان را درآوردند. هر چه خوراكي از تهران با خودم آورده بودم را گرفتند و يك تكه كاغذ به عنوان رسيد به من دادند. اين همان مشت اول بود كه فكر نكني اينجا خانه‌ي خاله است. همه بچه‌ها را با همان لباس‌هاي شخصي به خط كردند و گفتند كه ساك‌هايمان را پاي ميله‌ي پرچم بگذاريم. بعد يك سرگرد قدكوتاه با لهجه‌ي غليظ كردي شروع كرد به خط و نشان كشيدن. بعد با يك سوت بلند اعلام كرد كه همه بشمار سه! تا بالاي آن بلوار بدوند و برگردند. خودش هم پشت بچه‌ها مي‌دويد و هر كس كه حركت نكرده بود را با لگد مي‌زد. يالا يالا يالا … جمعيت مثل گله‌ي گوسفنداني كه گرگ به آن حمله كرده باشد، به سمت بالاي بلوار فرار مي‌كرد. برخي زير پا لگدمال مي‌شدند، بعضي زمين مي‌خوردند و برمي‌خاستند، برخي هم مثل من سريع و شتاب‌زده مي‌دويدند تا لگد نخورند و لگد نشوند و البته لگد نكنند. اين هم مشت دوم. يعني آمده‌ايد اينجا آب‌بندي شويد، چكش‌كاري شويد و به قول بزرگترهاي فاميل مرد شويد!

تنبيهات براي گناهان نكرده همچنان ادامه يافت. از كلاغ پر گرفته تا پامرغي و بشين پاشو و غلت زدن، تا اين كه دل فرمانده‌ي گردان قدري خنك شد و گفت افراد براي تقسيم‌بندي به گروهان‌ها به محل گردان 3 بروند.

خورشيد چهارمين روز اسفندماه سال 74 در پشت تپه‌هاي پادگان شهيد ثابتخواه گيلانغرب در حال غروب كردن بود، كه يك دست لباس خاكي، سه تخته پتوي سربازي، يك عدد يقلاوي*، يك جفت پوتين، جوراب و برخي متعلقات به ما تحويل داده بودند. حال همه گرفته بود. موقع توزيع شام كه رسيد، همه‌ي سربازها يقلاوي به دست براي گرفتن شام صف كشيده بوديم. نوبت به من رسيد و يقلاوي را براي دريافت شام جلو بردم. سربازي كه در آشپزخانه شام مي‌كشيد قديمي‌تر بود و با نگاه تحقيرآميزي يك كفگير ماكاراني را مثل خشت خام داخل يقلاوي انداخت. تمام رشته‌هاي ماكاراني در نهايت شفتگي به هم چسبيده بودند و بوي دود و ته‌گرفتگي اين مكعب مستطيل بدتركيب، چاره‌اي باقي نگذاشت مگر آن كه همه را يك جا در ظرف آشغال بريزم. آنجا بود كه تمام حقارت اليور تويست را نه براي دريافت يك ظرف غذاي بيشتر، بلكه براي محروم ماندن از همان يك ظرف غذايي كه حق طبيعي هر انساني است درك كردم.

از سه تخته پتوي سربازي، يكي را دولا روي تخته‌هاي طبقه‌ي دوم تخت سربازي انداختم، يكي را براي زير سرم لول كردم و يكي را براي روانداز كنار گذاشتم. مثل مرغ‌هايي كه پس از تاريكي هوا در لانه‌شان كز مي‌كنند، روي تخت مچاله شده بودم. بوي آهار و نو بودن پيراهن سربازي سرم را گيج كرده بود. افراد مشغول خوش و بش كردن با هم‌قطاران جديد خود بودند. ريش و سبيل نتراشيده‌ي من در كنار آن سر تراشيده، چهره‌اي از من ساخته بود كه با خود واقعي من فرسنگ‌ها فاصله داشت. هنوز هم كه به عكس دوران آموزشي‌ام نگاه مي‌كنم براي جا زدن به عنوان عكس يك قاتل يا سارق حرفه‌اي، فقط يك شماره‌ي شش رقمي بزرگ بر روي يك كاغذ سفيد كه بر سينه‌اش نصب كرده باشند، كم دارد.

دراز كشيده بر روي تخت و رو به سمت سقف سوله‌ي آسايشگاه، به پدرم فكر مي‌كردم كه تازه از تخت بيمارستان و حمله‌ي قلبي رهايي يافته بود و پسرش ديگر براي اداره‌ي خواربارفروشي كنارش نبود. به مادرم فكر مي‌كردم كه دوست داشت پسرش هم‌اينك به جاي سربازي در دانشگاه باشد و به همه‌ي همسايه‌ها و فاميل پز بدهد ولي من با بازيگوشي‌هايم او را سرافكنده كرده بودم. به خواهرهايم فكر مي‌كردم كه ديگر يك برادر بداخلاق و غرغرو بالاي سرشان نيست و دارند يك نفسي از دست من مي‌كشند –دلشان هم بخواهد! خوب همه‌اش كه غر نمي‌زدم، يك كارهاي خوبي هم مي‌كردم- به هم‌كلاسي‌هايم فكر مي‌كردم كه الان در دانشگاه شريف، تهران، علم و صنعت، اميركبير و آزاد مشغول تحصيل‌اند و به خودم فكر مي‌كردم كه براي تكميل پازل قدّي و لجبازي‌هايم، خدمت سربازي را انتخاب كرده بودم.

خوابم نمي‌برد، برخاستم و همه‌ي چهره‌هاي موجود در آسايشگاه را برانداز كردم تا ببينم يكي كه قيافه‌اش به فاز من بخورد به چشمم مي‌آيد يا نه، كه پسر لاغر اندامي را ديدم كه چهره‌اش به دلم نشست. از دور برايش دست تكان دادم، اولش فكر كرد براي كس ديگري دست تكان مي‌دهم. اما نزديك‌تر رفتم و خودم را معرفي كردم. اسمش پيمان بود، ديپلم موسيقي از هنرستان موسيقي ايران داشت. سنتور مي‌نواخت و آرام و مؤدب مي‌نمود. رفيق ديگري هم داشت به نام عليرضا، ديپلم برق و بچه‌ي خيابان نواب. ملودرام آشنايي من و پيمان و عليرضا از همين جا كليد خورد. دوستان به ظاهر ساده و آرامي كه هر كدام يك دنيا خلاف را در كنار زندگي عادي و روزانه‌شان به سادگي آب خوردن انجام مي‌دادند و ابداً احساس گناه يا عذاب وجدان نداشتند. اين در نوع خودش يك تجربه‌ي منحصر به فرد بود براي من كه با خلق و خوي خلافكاران و بزهكاران بالفطره آشنا شوم و زيستن و زندگي و جامعه را از منظر آنها بنگرم.

يقلاوي: ظرف استيل مخصوص غذاخوردن سربازان است، متشكل از سه قسمت، بدنه‌ي اصلي كه معمولاً گود است، در يقلاوي و دسته‌ي لولايي كه بر روي در چفت مي‌شود تا غذا نريزد و گرم بماند. از در يقلاوي براي سوپ و خورشت نيز استفاده مي‌شود. به طور عاميانه به آن يقلبي مي‌گويند.

در همين زمينه:

ما دچار يك شكست …

يك شكست بي‌صدا …

يك شكست بي‌صدا درون خويش گشته‌ايم

 

ما دچار يك گسست …

يك گسست گريه‌دار …

يك گسست گريه‌دار با وجود خويش گشته‌ايم

 

نيمي از برادران و خواهران من دو سال و نيم

نعره‌ها و گريه‌هاي خويش را

با سكوت پرطنين‌تر از هوار

قورت داده‌اند

 

نيم ديگر از برادران و خواهران من ولي

روي زخم‌هاي نيمه‌هاي ديگرم

داغ اغتشاش و توطئه

مهر فتنه‌هاي رنگ رنگ نقش كرده‌اند

 

من دو سال و نيم مي‌شود كه از وسط

بر دو نيم گشته‌ام

خانواده‌ام دو نيم

خواهران من دو نيم

هم برادران و دوستان و كشور و زمين و آسمان من

                                                            دو نيم گشته‌اند

آه! اين گسست را چگونه مي‌توان گريست؟!

اين شكست را چگونه مي‌توان شكست؟!

اين سكوت را چگونه مي‌توان سرود؟!

اين وجود نيمه گشته را چگونه مي‌توان رفو نمود؟!

«من ولي تمام حس بودنم، لحظه‌هاي ساده‌ي سرودنم … درد مي‌كند»1

پي‌نوشت:

1-بندي از شعر دردواره‌هاي قيصر امين‌پور

2- اين نوشته‌ي دكتر تقي‌ياره مرا به نگارش اين شعر انداخت[+]

ميني‌بوس آبي رنگ كرمانشاه-گيلانغرب، سربالايي‌هاي گردنه‌ي قلاجه را به سختي مي‌‌پيمايد كه يك جوان سبزه‌رو با كاپشن خلباني مي‌پرسد: «شومام سربازي؟ داري مي‌ري گيلانغرب؟»

پاسخ مثبت مرا كه مي‌شنود، اولين سؤالش اين است: «بچه كجايي؟» «مجيديه؟» «اي ول …» «بزن قدش» «داداشت بچه خيابون آزادي، سر پپسي!»

آثار سوختگي روي دست و برخي نقاط كاپشنش ديده مي‌شود. سيگاري بودنش كه قطعي است، بقيه را خدا عالم است. ميني بوس در ميان هواي نمناك و مه‌آلود بهمن ماه سال 74 به دوراهي اسلام‌آباد مي‌رسد. تا پادگان شهيد ثابتخواه، راه چنداني نمانده است. ده كيلومتر مانده به گيلانغرب تابلوي كنار جاده، روستاي كاسه‌گران را نشان مي‌دهد. در ابتداي جاده‌ي فرعي دو سه تا مغازه‌ي نصفه و نيمه ديده مي‌شود و بچه‌هايي كه با يك توپ پلاستيكي در حال بازي هستند. نماي سردر پادگان از فاصله‌ي دو كيلومتري پيداست. دو هم‌قطاري ديگر نيز آنجا ايستاده‌اند و اينك چهار‌نفري يك ماشين كرايه مي‌كنيم تا ما را به پادگان برساند.

دلهره و اضطراب سردي، وجودم را فراگرفته است. از يك سو ترس از محيط پادگان با همه‌ي تنبيهات و شرايط سختي كه پيشينيان توصيف كرده‌اند و از سوي ديگر هراس از همرهان سست عناصر كه در رخصاره‌شان درستي و صداقت كمتر ديده مي‌شود.

از ماشين كه پياده مي‌شويم راننده حركت نمي‌كند و همانجا مانده است. دژبان درب اصلي مي‌گويد برويد و ده روز بعد بياييد. چه مسخره! علّاف شدن و تحقير شدن از همان آغازين روزهاي خدمت سربازي شروع مي‌شود. قريب به هفتصد كيلومتر راه آمده‌اي و مي‌گويند بايد بروي و ده روز ديگر بيايي! البته فرار از خدمت يك روزش هم شيرين است، چه برسد به ده روز! با يك اشتياق وصف‌ناشدني، مجدداً سوار همان ماشين مي‌شويم و برمي‌گرديم. راننده‌ي زرنگ كه از صبح احتمالاً ده‌ها نفر را مثل ما آورده و برگردانده، همانجا مانده است تا مجدداً اين گروه از آوارگان را به لب جاده برگرداند.

برمي‌گرديم به نقطه‌ي صفر، سر خط. تا چشم كار مي‌كند سرسبزي و طراوت است. بي‌خود نيست كه اسمش را گذاشته‌اند گيلان‌غرب. دشتي است وسيع با تپه‌ماهورهاي پوشيده از بلوط.

از ماشين به سمت كرمانشاه خبري نيست! ميني‌بوس‌ها پر مي‌آيند و براي 4 نفر كه هيچ، براي يك نفر هم جا ندارند. تصميم گروه بر اين مي‌شود كه همين ماشين ابوطياره را به بهاي 1200 تومان دربست بگيريم تا كرمانشاه، يعني از قرار نفري 300 تومان! راننده مي‌پذيرد و به راه مي‌افتيم.

هنوز چند كيلومتري بيشتر حركت نكرده‌ايم كه همان بچه‌ي خيابان پپسي، از راننده مي‌خواهد كه ساكش را از صندوق عقب بردارد و به او بدهد. اين همسفر گرامي پس از باز كردن ساك، يك بسته بيسكويت پتي‌پور و يك بسته تافي شكلاتي را از آن خارج مي‌كند. تا اينجاي كار همه چيز طبيعي است. اما از تعارف كردن شكلات و بيسكويت خبري نيست، او به دنبال چيز ديگري است. بيسكويت را كه باز مي‌كند يك بسته سيگار قرمز رنگ مگنو با مهارت خاصي در آن جاسازي شده است. بسته شكلات تافي را مي‌گشايد و از بين بيست سي تا شكلات با دقت و بررسي كارشناسانه يكي را جدا مي‌كند. تصور مي‌كنيد داخل اين شكلات چيست؟ بله درست حدس زده‌ايد! حشيش!

يك عدد سيگار را از داخل پاكت بيرون مي‌آورد و با دقت و وسواس خاصي تمام توتون‌هاي آن را در كف دستش خالي مي‌كند. سپس سيگار خالي را بر لب مي‌گذارد. با ساييدن دو دستش به يكديگر، توتون‌ها را الك مي‌كند و درشت‌هايش را از پنجره بيرون مي‌ريزد. حشيش را به دو نيم كرده و نصف آن را به سر كليدي مي‌زند و با شعله‌ي فندك حرارت مي‌دهد. حشيش نرم‌ شده را داخل سيگار خالي مي‌كند و توتون‌هاي ريز را با يك نفس عميق به داخل سيگار مي‌كشد. و اين جاست كه من مفهوم «سيگاري» را به صورت عين‌اليقين درك مي‌كنم. بله محصولي مركب از سيگار و حشيش!

سيگاري را كه روشن مي‌كند از بويش حالم به هم مي‌خورد. همه يك پكي مي‌زنند، حتي راننده. به من هم تعارف مي‌كنند. ممانعت من از مصرف، قدري عيش‌شان را منغّص مي‌كند، اما چه باك وقتي كه پرواز مي‌كني و ابرها را زير پا داري؟!

ساير همسفران نيز هنرمندي‌هايشان را رو مي‌كنند. انواع نوارهاي آن طرف آبي است كه براي رفتن به داخل پخش خودرو با هم رقابت مي‌كنند. «اينو بذار معين خونده كولاكه!» (خودم ميام مي‌برمت! آه! آه!) «نه داداش اين مهستي رو بذار! طنين هفتاد و چهاره ببين چي كرده!» (تمام دنيا يك طرف تو يك طرف عزيزم! عزيـــــــــــــــــــــــزم!)

تا كرمانشاه را يك جوري سر مي‌كنم. البته با سختي و در وسط صندلي عقب، در جمع يك مشت خل و چل آوازه‌خوان كه از پادگان فرار كرده‌اند و با افيون حشيش و سيگاري چِت* كرده‌اند. به اين همسفران ما كه خيلي خوش گذشته و تا تهران مي‌خواهند با اين راننده‌ي اهل حال بروند.

من اما كنار ترمينال كرمانشاه پياده مي‌شوم … (ادامه دارد)

* چت (به كسر اول): حالتي است مخصوص مصرف حشيش و در مايه‌هاي نعشگي. اما به جهت نوع پرواز با ترياك متفاوت است. ضمناً حشيش همان ماري‌جوانا مي‌باشد. [+] (نقل از ساير هم‌خدمتي‌هايي كه هر دو را مصرف كرده‌اند).

در همين زمينه:

ميلاد پيامبر خاتم -صلّي‌ الله عليه و آله و سلّم- و امام جعفر صادق -عليه‌السلام- را به همه‌ي مسلمانان جهان و به ويژه شما ياران و همراهان هميشگي و مهربان تبريك عرض مي‌كنم.

زمين و آسمان «مكه» آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي‌پيچيد
اميد زندگي در جان موجودات مي‌جوشيد
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبي مرموز و رويايي
به شهر «مكه» مهد پاكجانان دختر مهتاب مي‌خنديد
شبانگه ساحت «ام القري» در خواب مي‌خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي
دمادم بس ستاره مي‌شكفت و آسمان پولك نشان مي شد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ
به سوي كهكشان مي‌شد
دل سياره‌ها در آسمان حال تپيدن داشت
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت
سر «گل آفريدن» داشت
شگفتي‌خانه‌ي «ام القري» در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري
به اميد طلوع بامدادي بود
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي‌زد
همه سياره‌ها در گوش هم آهسته مي‌گفتند
كه امشب نيمه شب خورشيد مي‌تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي‌تابد
در آن حال «آمنه» در عالم سرگشتگي مي‌ديد:
به بام خانه‌اش بس آبشار نور مي‌بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي‌چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمايي‌ها نصيب او
شگفتي بود و حيراني

در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمردفام
كه سويش پر كشيد از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين را به پهلوي زن دردآشنا سائيد
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه‌اي گرداند سر را «آمنه» با هاله‌ي امّيد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر «احمد» را
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را

سپس بشنيد اين گفتار وحي‌آميز:
الا، «اي آمنه» اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه‌ي توحيد ما باد و مشيّد باد
سعادت همره جان تو و جان «محمد» باد
بدو بخشيده‌ايم اي «آمنه» اي مادر تقوا!
صداي دلكش «داوود» و حب «دانيال» و عصمت «يحيي»
به فرزند تو بخشيديم
كردار «خليل» و قول «اسماعيل» و حسن چهره ي «يوسف»
شكيب «موسي عمران» و زهد و عفت «عيسي»
بدو داديم: خلق «آدم» و نيروي «نوح» و طاعت «يونس»
وقار و صولت «الياس» و صبر بي‌حد «ايوب»
بود فرزند تو يكتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاك
سراپا خوب

دو گوش «آمنه» بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم «آمنه» در چشم رخشان «محمد» بود
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را
به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود
دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
«محمد» را چو مرواريد غلتان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون «دست قدرت» را
زدند از سوي درگاه خداوندي
ميان شانه هاي حضرتش «مهر نبوت» را
سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند
وز آنجا «آسماني دختران» بر «عرش» كوچيدند.

همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:
كه آمد تك‌سواري در «مدائن» سوي «نوشروان»
و گفت: اي پادشه «آتشكده ي آذرگشسب» ما
كه صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به «يثرب» يك «يهودي» بر فراز قلعه‌اي فرياد را سرداد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند «عبدالله»
نوين پيغمبر پاك خداوندست
و انساني كرامندست

يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرايي
قدم بگذاشت در «ام القري» وين شعر را برخواند:
كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از «مكّيان» آن ماهتاب پرنياني را
زمين و آسمان «مكه» ديشب نورباران بود
هوا ‎آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دل‌آرايي!
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبايي!
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست

كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسماني‌ها زمين «مكه» را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان «مكه» ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
به شعر آن عرب، مردم همه حالي عجب ديدند
به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:

كه اي ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از «مكّيان» آن ماهتاب پرنياني را
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
زهر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دل‌آرايي!
بيابان بود ومن، اما چه اخترهاي زيبايي!
بيابان رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين «مكه» را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان «مكه» ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود

روانت شادمان بادا!
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرايي؟!
كجايي اي بيابانگرد روشن راي بطحايي؟!
كه اينك بر فراز چرخ، يابي نام «احمد» را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ «محمد» را
«محمد» زنده و جاويد خواهد ماند
«محمد» تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك مي داند
كه نامي همچو نام پاك «پيغمبر» مؤيّد نيست
و مردي زير اين سبز آسمان همتاي «احمد» نيست
زمين ويرانه باد و سرنگون باد آسمان پير
اگر بينيم روزي در جهان نام «محمد» نيست

 شعر از مهدي سهيلي، كتاب طلوع محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم)

پي‌نوشت:

آشنايي بنده با اين شعر به واسطه‌ي معلم خوب فارسي كلاس دوم راهنمايي‌مان جناب آقاي انواري بود كه –هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!- و اين قدر من به اين شعر علاقه داشتم كه بخش‌هايي از آن را از حفظ مي‌خواندم و انس گرفتن با وزن اين شعر ( بحر مفاعيلن) باعث نگارش اولين شعرم با عنوان مبعث در همين وزن شعري و در همين موضوع يعني پيامبر اكرم –صلوات الله عليه و آله- باشد.

ياد و خاطره‌ي مهدي سهيلي و همه‌ي معلمان خوب ادبياتم را در اين شب عزيز گرامي مي‌دارم و از خداي منّان مي‌خواهم آنهايي را كه به جوار او شتافته‌اند، قرين رحمت و مغفرت خاصه‌ي خود گرداند و آنهايي كه هنوز عمرشان به دنياست، عزّتمند و سلامت و پيروز بدارد.