پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی دی, ۱۳۹۰

وبلاگي به نام انصاف كه ظاهراً متعلق به يكي از حاميان آقاي علي يعقوبي است، مجموعه نقدهاي بنده را نسبت به كتاب چهل شب با كاروان حسيني مورد نقد و بررسي قرار داده است. نقد ايشان را در +اينجا مي‌توانيد مطالعه كنيد. گفتني‌هاي خود را در خصوص سبك و سياق تفكرات علي يعقوبي و رويكرد وي به مسائل ديني و معرفتي پيش‌تر در نقدهاي ذيل اشاره كرده‌ام و عزيزاني كه علاقمند هستند مي‌توانند از طريق لينك‌هاي زير به مطالعه‌ي آنها و مطالعه‌ي نقد وبلاگ انصاف بپردازند:

ذكر چند نكته را در خصوص نقد وبلاگ انصاف لازم مي‌دانم:

نكته اول: بنده كتاب چهل شب با كاروان حسيني را با مشقّات فراوان به دست آورده‌ام و وقتي دست‌يابي به مجموعه سخنراني‌هاي يك نفر بدين سان دشوار باشد، دست‌يابي به شخص ايشان و يا افرادي كه نسبت به تفكرات ايشان تسلط داشته باشند قطعاً به مراتب دشوارتر بوده است. به ويژه اين كه در اوايل سال جاري بحث جريان انحرافي و به تبع آن نام‌هايي همچون علي يعقوبي و عباس غفاري در صدر اخبار قرار گرفته بودند و حساسيّت اين مسأله دو چندان شده بود. از سوي ديگر بنده سلسله نقدهاي خود را نه در بولتن محرمانه‌ي وزارتخانه‌ها بلكه بر روي يك محيط عمومي نظير اينترنت با امكان تبادل نظر قرار داده‌ام و به تمامي ايميل‌ها و پيام‌هاي رسيده پاسخگو بوده‌ام. لذا بحث طرح اين نقدها در قالب پرسش منتفي بوده است و عملاً آقاي يعقوبي و همفكران ايشان هيچ گونه سايت يا مكان مشخصي براي دسترسي نداشته‌اند تا پرسش‌هاي بنده از ايشان قابل طرح باشد.

نكته دوم: مرا از نقد نترسانيد! من با نقد بزرگ شده‌ام و با نقد زندگي مي‌كنم و در اين وبلاگ بيش از هر كس ديگر خودم را به نقد كشيده‌ام و از هر نوع نقدي با هر درجه‌اي از انصاف و با هر درجه‌اي از اهانت و بي‌رحمي استقبال خواهم كرد. زيرا اعتقاد دارم تفكراتي كه نقد نشود و چوب نقد نخورد و در يك محيط گلخانه‌اي و به دور از فضاي عمومي جامعه رشد و نمو نمايد، همچون تفكرات علي يعقوبي به بيراهه خواهد رفت. بنده پيش از اين عاجزانه التماس كردم كه لطفاً مرا موعظه كنيد! و امروز از همه‌ي دوستان و دشمنان تمنّا دارم براي پربارتر شدن مطالب اين وبلاگ و اصلاح تفكرات و ديدگاه‌هايم لطفاً مرا نقد كنيد!

نكته سوم: نويسنده وبلاگ انصاف و شخص آقاي علي يعقوبي را براي گفتگو و مباحثه‌ي حضوري به مناظره دعوت مي‌كنم و با اعتقاد و ايمان كامل، از تمام نوشته‌هايم دفاع خواهم كرد تا حاضرين در جلسه خود در خصوص صحت و سقم ادعاهاي آقاي يعقوبي قضاوت نمايند. از همين لحظه لينك نقد وبلاگ انصاف در ذيل سلسله نقدهاي اينجانب بر تفكرات علي يعقوبي اضافه گرديد و هر نقد ديگري كه بر اين مباحث و ساير مطالب وبلاگ شهروند دردمند نوشته شود، در صورت اطلاع، لينك آن را به انتهاي مطلب خود خواهم افزود.

نكته چهارم: نويسنده وبلاگ انصاف در نقد نقد اينجانب، همان شيوه‌ي ذوقي و تخيلي آقاي يعقوبي را در پيش گرفته است و به عنوان نمونه براي ارائه‌ي سند روايي در خصوص اين جمله از آقاي يعقوبي كه «امام روح خوبان و خوبان به منزله‌ي جسم امام هستند» به روايت «اَلْاَصْدِقاءُ نَفْسٌ واحِدَةٌ في جُسُومٍ مُتَفَرِقَةٍ»؛ دوستان يک نفرند در بدنهاي مختلف، استناد كرده‌اند كه در ظاهر روايت هيچ اسمي از امام برده نشده است، همه‌ي بحث بنده با آقاي يعقوبي بر سر همين نكته است كه شما چگونه از آيه يا روايتي كه هيچ قرينه‌ي لفظي و معنوي براي امام در آن نيامده است، اين چنين استفاده مي‌كنيد. و اگر اين جمله را از آقاي يعقوبي بپذيريم با زيارت جامعه كبيره چه كنيم كه صراحتاً مي‌گويد شأن شما با هيچ عالم و زاهد و فرشته‌اي برابر نيست و بسيار بسيار بالاتر است. يعني به بيان ساده‌تر امام روح خوبان نيست! و شأن روح امام معصوم خيلي خيلي خيلي بالاتر است. فَبَلَغَ اللَّهُ بِکُمْ اَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمینَ وَاَعْلى مَنازِلِ الْمُقَرَّبینَ وَاَرْفَعَ دَرَجاتِ الْمُرْسَلینَ حَیْثُ لا یَلْحَقُهُ لاحِقٌ وَلا یَفُوقُهُ فاَّئِقٌ وَلا یَسْبِقُهُ سابِقٌ وَلا یَطْمَعُ فى اِدْراکِهِ طامِعٌ حَتّى لا یَبْقى مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِىُّ مُرْسَلٌ وَلا صِدّیقٌ وَلا شَهیدٌ وَلا عالِمٌ وَلا جاهِلٌ وَلا دَنِىُّ وَلا فاضِلٌ وَلا مُؤْمِنٌ صالِحٌ وَلا فِاجِرٌ طالِحٌ وَلاجَبّارٌ عَنیدٌ وَلا شَیْطانٌ مَریدٌ وَلا خَلْقٌ فیما بَیْنَ ذلِکَ شَهیدٌ اِلاّ عَرَّفَهُمْ جَلالَةَ اَمْرِکُمْ وَعِظَمَ خَطَرِکُمْ وَکِبَرَ شَاْنِکُمْ وَتَمامَ نُورِکُمْ وَصِدْقَ مَقاعِدِکُمْ وَثَباتَ مَقامِکُمْ وَشَرَفَ مَحَلِّکُمْ وَمَنْزِلَتِکُمْ عِنْدَهُ وَکَرامَتَکُمْ عَلَیْهِ وَخاصَّتَکُمْ لَدَیْهِ وَقُرْبَ مَنْزِلَتِکُمْ مِنْهُ [+]

در پايان مجدداً از وبلاگ انصاف و نويسنده‌ي آن تشكر مي‌نمايم و در جامعه‌اي كه انتقاد به هر شكل آن سركوب و منكوب مي‌شود از هر گونه نقد حتي از كثيف‌ترين و پليدترين نوع آنها كه سر تا پاي مرا غرق در تهمت و افترا مي‌نمايد استقبال خواهم كرد تا باب انتقاد در فضاي بسته‌ي كنوني باز شود و رفته رفته عقده‌‌هاي گلوگير تخليه گردد، به اميد روزي كه منطق و آرامش بر جوّ مباحثات استيلا يابد.

انصاف:

سلام دوست عزیز
ممنون از اینکه خود را پذیرای نقد معرفی می کنید و انشاءالله این کلام برآمده از قلب شما باشد …
از لحن کلامتان مشخص است که ناراحت شده اید، و مطمئن هستم که این حق را هم به بنده خواهید داد که وقتی صداقت زیر پا له شود ناراحت شوم، نه برای خودم که برای حرمت صداقت! به هر حال امیدوارم هر دو اهل صداقت باشیم و بمانیم …
به هر حال اگر صلاح می دونید و مایل هستید، جواب موضوعات مطرح شده در نقد گفتارتان را عرضه بدارید، ممنون می شوم!
انشاءالله با یادداشتی کوتاه همراهتان خواهم بود …
التماس دعا

 


شهروند دردمند:

سلام و رحمة الله
مراقب باشيد براي پاسداشت حرمت صداقت، دامنتان به دروغ و اهانت و افترا و ديگر زشتي‌هاي گفتاري و رفتاري و هتك حرمت، آلوده نشود!
نگران من نباشيد، ناراحتي و درد همراه و همزاد هميشگي من هستند و اگر غير از اين باشد شهروند دردمند معني نخواهد داشت.
گفته‌ام از هر نوع نقدي حتي پليدترين نوع آن استقبال مي‌كنم، بدين معني كه مي‌خوانم و در اختيار ديگران قرار مي‌دهم اما هر نقدي شايستگي پاسخ دادن ندارد. به ديگران آداب نقد كردن مي‌آموزيد، اما دست‌تان از ادب نقد كردن خالي است!
نقدتان را بر من با آيه‌اي در وصف منافقين شروع مي‌كنيد و عبارت بافته‌ها را براي آن بكار برده‌ايد و دم از انصاف و صداقت مي‌زنيد! مرحبا به اين همه انصاف و صداقت!
خودتان هنوز نديده و نشناخته هر آنچه از دست و دهان‌تان بر مي‌آمده نوشته و نسبت داده‌ايد و از طرف مقابل انتظار داريد كه بر طريق انصاف عمل كند و آن جا كه چيزي را نمي‌داند بگويد نمي‌دانم؟
در ساختار ذهني شما «علي يعقوبي» مساوي است با حق و هر كه به او اعتراض كند مساوي است با منافق، دروغگو، كافر، حسود، بي‌خرد، غرض‌ورز، سياه‌نما، نادان، تنگ‌نظر و … واقعاً آيا هيچ انتقادي بر علي يعقوبي وارد نيست؟ و اگر هست چيست؟
اما اين ايراد بر من وارد نيست زيرا همه را از روحانيت و بسيج و حاكميت گرفته تا خودم و پدرم و سازمان محل كارم و بازار و جامعه‌ي ايران را از دم تيغ نقد گذارنيده‌ام.
افتخار مي‌كنم كه به هيچ گروه، سازمان و جريان فكري تعلّق ندارم و بود و نبود علي يعقوبي براي من علي السويه است. من نقد كردم چون يك منتقدم نه ذينفع و ذي‌ضرر! اما شما پاسخ داديد چون دل‌بسته‌ي آقاي يعقوبي هستيد نه منتقد بي‌طرف!
متن ذيل بخشي از پاسخ شما به استاد حجامي است:
“هدف از نقد، ‌تبيين حقايق و واقعيات، براي مخاطبان، به منظور دستيابي آنان به آنچه هست و آنچه بايد باشد و آنگاه گزينش بهترين ديدگاه توسط آنها است. با توجه به تفاوت این روش با مشاجره، مغالطه یا منازعه، باید اصول بحث و بررسي،‌ اظهار نظر و عقيده، و نيز موازين اخلاق اسلامي و انساني، مورد توجه دقيق قرار گرفته و از هرگونه سوء‍ نيت، ‌ساختار شكني، هتك حرمت، بداخلاقي كاملاً پرهيز شود. در این گونه بحث ها نباید از مرز انصاف و عدالت خارج و به فکر رد کردن به هر روشی بود! امام رضا علیه السلام در این رابطه فرموده‏اند: «سل … و علیک بالنّعمه و ایّاک و الخطل و الجور»
خودتان در خلوت و در محضر خدا يك بار ديگر با اين معيارهايي كه فرموده‌ايد نقدي را كه براي من نوشته‌ايد را بخوانيد و قضاوت كنيد تا چه ميزان به حرف‌هاي خودتان عمل كرده‌ايد.
در خانه اگر كس است يك حرف بس است

ان شاء الله موفق باشيد

هجده ساله بودم و جوان و خام و تند مزاج. روزي پدرم بر من مطلبي را متذكر شد و چيزي را بر من خرده گرفت كه خود عامل به آن نبود. من خامي كردم و بي‌آن كه به حرمت پدرم بينديشم، با رگبار استدلال چنان پدرم را محكوم كردم كه در جا كيش و مات شد و كلمه‌اي براي دفاع از خود نداشت الا اين كه گلايه كند و بگويد: «تو به من بي‌احترامي كردي! محمد! اين چه طرز حرف زدن با بزرگترت بود!»

دل پدرم را بدجور شكستم، با اين كه حق با من بود و او اشتباه كرده بود. من فقط اشتباهاتش را با استدلال منطقي و خيلي صريح به گونه‌اي كه ذره‌اي جاي انكار و طفره رفتن نداشته باشد در پيش رويش گذاشته بودم. او هر بار كه به من گلايه مي‌كرد فقط مي‌گفت: «اين بود جواب آن همه محبت و زحمت و شب‌نخوابي!» و ابداً نمي‌گفت كه مثلاً تو اشتباه گفته‌اي يا من درست گفته‌ام. به واقع انتظار چنين برخورد بي‌مهابا و رك و پوست‌كنده‌اي را از من نداشت و براي همين غافلگير شده بود. خدا بخير كرد و بالاخره يك جوري از دل پدرم درآوردم و ماست ماليديم و رفت …

بگذريم. سردار حسين علايي كه بنده ارادت خاص نسبت به ايشان داشته و دارم و در يكي از سفرهاي كاري افتخار همراهي اين مرد بزرگ را داشتم، در روز 19 دي ماه سال جاري، نامه‌اي را در روزنامه‌ي اطلاعات منتشر كرده است و با يادآوري حماسه 19 دي 7 سؤال دوپهلو از زبان شاه ملعون پرسيده است كه ظاهر سؤال، اگر چه از لسان رئيس رژيم گذشته پرسيده شده است ولي خواننده‌ي آگاه، مقصود حقيقي را به ظرافت درمي‌يابد كه با كيست. سؤالات حسين علايي و جواب‌هاي آبكي سايت رجانيوز را در +اينجا بخوانيد. اما سؤالات چه بود؟

1ـ اگر در واکنش به حضور مردم در مجالس ترحیم فرزند امام خمینی سعه صدر به خرج می دادم و با مقاله توهین آمیز که نویسنده آن داریوش همایون وزیر اطلاعاتم با اسم مستعار بود، مردم را تحریک نمی کردم، بهتر نبود؟

2ـ اگر پس از انتشار مقاله در روزنامه حکومتی، اجازه پاسخ به آن مقاله را در همان روزنامه می‌دادم، حکومتم دوام بیشتری نمی یافت؟

3ـ اگر به مردم معترض اجازه راهپیمایی مسالمت آمیز را می دادم و آنها را متهم به اردوکشی و زورآزمایی خیابانی نمی کردم، مسئله خاتمه نمی یافت؟

4ـ اگر به مأمورین دستور می دادم که به تظاهر کنندگان تیراندازی نکنند و هوشمندانه و با تدبیر آنها را آرام کنند، نتیجه بهتری نمی گرفتم؟

5ـ آیا به‌جای حصر کردن بعضی از بزرگان در خانه‌های‎شان و تبعید تعدادی دیگر به سایر شهرهای دور دست و زندانی کردن فعالین سیاسی، باب گفت‌وگو و مراوده با آنها را باز می کردم، کار به فرار من از کشور می انجامید؟

6- اگر به‌جای اتهام زدن به مردم که خارجی ها عامل تحریک شما هستند، به شعور جمعی آنها توهین نمی کردم، حالا خودم مجبور بودم به خارجی ها پناه ببرم؟

7ـ آیا اگر به‎جای متهم کردن مخالفین خودم به اقدام علیه امنیت کشور، وجود مخالف را می پذیرفتم و حتی آن را قانونی تلقی می کردم و برای آنها حق قائل بودم، نمی توانستم بیشتر بر مسند قدرت باقی بمانم؟

بنده در بين همه‌ي اعتراضاتي كه به حسين علايي به خاطر انتشار اين نامه صورت گرفت، حتي يك نفر را نديدم كه پاسخ منطقي و مستدل به سؤالات فوق داده باشد و همگي از آيت‌الله مصباح گرفته تا 12 سردار سپاه و مدير مسئول كيهان و وبلاگ آهستان به سردار علايي متذكر شده‌اند كه ببين ضد انقلاب را خوشحال كردي! ببين در كنار فرزند داريوش همايون قرار گرفته‌اي! ببين دل همه‌ي دلسوزان انقلاب را خون كردي! و يك نفر پيدا نشد كه بگويد حالا آيا حسين علايي گذشته از اقدامات فوق حرف حسابي زده است يا حرف بي‌حساب. اگر حرف حساب زده است و واقعاً شاه ملعون با انجام اين كارها مطرود و منفور شد، با خفه كردن زنگ خطر كه آتش خاموش نمي‌شود! برويد آتش‌نشان خبر كنيد! بيگانه غلط مي‌كند در مباحثات خانوادگي بين يك فرمانده سپاه و حاكميّت دخالت كند.

و اگر حرف ناحسابي گفته است، احضارش كنيد و از او توضيح بخواهيد تا قانون براي او تصميم بگيرد.

نمي‌دانم چرا با مشاهده‌ي اتفاقات اخير در خصوص جناب آقاي حسين علايي، ناخودآگاه ياد انتقاد از پدرم افتادم كه بنده‌ي خدا بدجوري كيش و مات شده بود و فقط مي‌گفت: «تو به من بي‌احترامي كردي! تو نمك به حرامي كردي!»

خدا از سر تقصيرات من و حسين علايي عزيز بگذرد كه با اين زبان سرخ‌مان فقط بلديم حال بزرگترها را بگيريم.

نمي‌دانم در اين تك جمله‌ي «من دوستت دارم»

                       چه رمزي و چه رازي مستتر گشته؟!

به هر كس گفتمش ترسيد!

                                             كه گويي دزد و كلّاشم!

ز من رنجيد و پرخاشيد و با من روي در هم كرد!

و با خود فكر مي‌كردم

كه من حرف بدي گفتم؟!

                                دهن درّيده و بي‌چاك و فحّاشم؟!

فقط احساس خوبم را برايت بازگو كردم

نه من دزدم! نه عيّارم! نه مسكينم! نه طرّارم!

نه فكري در سرم دارم!

نه از تو حاجتي دارم!

فقط نازك‌دل و احساسي‌ و كم‌جنبه و خوش‌قلب و پردردم!

من آن مَردَم

          كه با يك نيم كشمش گرم و با تك غوره‌اي سردم

اگر ديدي كه گفتم: «دوستت دارم!»

                                                                غلط كردم!

شما جدّي نگيريد اشتباه از اين دهن لق بود!

اساساً اين دهان از اوّلش لق بود!

و هر پندار و احساسي كه بر اين خاطر مغشوش مي‌غلتيد

دهان لق من چون كودكي نادان

همه همسايه‌ها را با خبر مي‌ساخت!

ببخشيدش! غلط كرده! شكر خورده!

مگوها را بگو كرده! و بيجا گفتگو كرده!

و از اين پس اگر ديدي كه گفتم: «دوستت دارم!»

                                                                غلط كردم! غلط كرده!

شما جدّي نگيريد اين دهن لق را!

موبايل فائزه [ساعت 6:30 صبح]: «لا سي دو، مي فا، مي فا، مي فا، مي فا مي، ر مي، ر مي، ر مي، ر مي ر، دو ر، دو ر، دو سي، لا سل لا، سي …»

مادر فائزه [در حال نماز]: الله اكبر!

موبايل: «يه دلم مي‌گه برم، برم، يه دلم مي‌گه نرم، نرم، طاقت نداره دلم بي‌تو چه كنم …»

مادر [همچنان در حال نماز]: الله اكبر!

موبايل: «پیش عشق اي زيبا! خيلي كوچيكه دنيا، با ياد توام هر جا، هر جا، تركت نكنم …»

مادر [همچنان در حال نماز و حرص خوردن]: الله اكبر!

موبايل: «سلطان قلبم تو هستي! تو هستي! ….»

مادر [با عصبانيت در حالي كه نماز را به سرعت خاتمه داده است] : فائزه! فائزه!

موبايل: «دروازه‌هاي دلم را شكستي! ….»

مادر [در حال انفجار]: فا ئز ه!

فائزه [در حالي كه در فضاي تاريك و روشن اتاق از زير پتو به دنبال دكمه‌ي قرمز رنگ موبايل مي‌گردد]: بله! بله! بله!

مادر: بله و بلا! اين چه آهنگيه صبح اول صبح گذاشتي، خجالت نمي‌كشي؟! اصلاً نفهميدم چه نمازي خوندم؟!

موبايل: «پيمان ياري به قلب [قطع آهنگ]»

فائزه: اينو خير سرم گذاشتم كه براي نماز صبح بيدار شم!

مادر: به به! با تار و تنبك مطرب مي‌خواي براي نماز صبح بيدار شي! ماشاالله!

فائزه: اولاً تار و تنبك مطرب نيست و اين بخشي از ميراث فرهنگيه ما ايرانياست. ثانياً هم چه اشكالي داره مگه؟

مادر: تو با آهنگ حرام مي‌خواي براي نماز صبح بلند بشي! بزنه كمرت اون نماز صبح!

فائزه: مادر من! اين هيچم حرام نيست، مايكل جكسون كه نذاشتم كه! آهنگه به اين آرومي كجاش حرامه؟! بعدشم كاملاً متناسب با سنت و هويت ايرانيه ماست.

مادر: ببين دختر! من نفرستادمت دانشگاه، بري اين مزخرفاتو تحويل من بدي‌ها! اين آهنگو عوضش مي‌كني! ديگم نشنوم از اين قرتي‌بازي‌ها از خودت دربياري‌ها! حالا پاشو برو نمازتو بخون داره قضا ميشه!

فائزه [با اوقات تلخي]: شمام كه اصلاً متوجه منظور من نميشي چي مي‌گم، ولي چشم! چشم! چشم!

فائزه با كسالت و بي‌حوصلگي از جايش برخاست، انگار به تمام اعضاء و جوارحش وزنه‌ي آهني بسته‌اند، دلش نمي‌خواست از رختخواب جدا شود، ولي چاره‌اي نيست، بايد نماز را بخواند، صبحانه بخورد و راهي دانشگاه شود. تا وقتي آب به صورتش نزده، هنوز گيج خواب است. نماز را در حالت نيمه بيدار و نيمه خواب مي‌خواند و با سلام آخر نماز تقريباً سيستمش به طور كامل بالا مي‌آيد. صبحانه را با نشاط مي‌خورد و مهياي رفتن به دانشگاه مي‌شود.

فائزه: مامان! مامان!

مادر: بله! دوباره چي گم كردي؟

فائزه: مامان! چادر منو نديدي؟ همين جا گذاشته بودم!

مادر: فائزه جان! مادر! خيلي كثيف شده بود، شستمش، اتوشم كردم،گذاشتم توي اتاق خوابت!

فائزه: آهان دستت درد نكنه!

مادر: ببين دخترم! اين چادرتو يه خورده جمع و جورتر سرت كن، كه اين قدر به اين ور و اون ور نماله كثيف شه! اين طوري كه تو چادر سرت مي‌كني، بيشتر شبيه شنله تا چادر!

فائزه [با يك گارد دفاعي]: چادر سر كردن من چشه؟! دلم مي‌خواد ببينم شمام با يه تخته شاسي و خط‌كش تي بهتر از اين مي‌تونين چادر سر كنين؟!

مادر [در حال عقب‌نشيني]: نه من كه چيزي نگفتم! فقط قربونت برم! جووني! خوش بر و رويي! يه خورده به خاطر من خودتو بيشتر جمع و جور كن! باشه مادر؟!

فائزه [بي‌توجه به حرف مادر]: مامان! ما امروز با بچه‌ها قراره بريم از چند تا ساختمون قديمي بازديد كنيم، من يه خورده ديرتر ميام، كاري نداري؟

مادر [با لب و لوچه‌ي آويزان]: نه دخترم! مواظب خودت باش! خدا پشت و پناهت!

[صداي بسته شدن در، قدري محكم‌تر از حد معمول!]

-پايان قسمت اول-

پسرك نشسته بود كنار پنجره و زل زده بود به كشتزارها و مراتع دوردست. آفتاب در حال غروب بود و گرد زعفران‌رنگي روي دشت پاشيده بود.

در با صداي ناله‌ي لولاها باز شد و كشاورز در آستانه‌ي در قرار گرفت. بچه‌ها همگي با شادي به سمت جونز دويدند.

«هورا! بابا اومد!»

پسرك از جايش بلند شد. قلبش مثل قلب گنجشك سريع و پرطپش مي‌نواخت. دل توي دلش نبود.

جونز با همه‌ي بچه‌ها خوش و بش كرد. پسرك سرش را پايين گرفته بود. از كنار او مي‌گذشت، جك به آهستگي گفت: «س س سلام آقاي جونز!»

جونز سرش را به سمت جك چرخاند و با عصبانيت گفت: «تو هنوز اينجايي! هي كتي! مگه من نگفته بودم اين پسر ديگه حق نداره پاشو بذاره اينجا، تو چه جوري روت شد دوباره بياي!»

دستش را به سمت در بلند كرد و فرياد كشيد:«بيرون! همين الان!»

كتي: «آقا! ببخشيدش! اون كه همه چي رو توضيح داد، منظوري نداشته، عذرخواهي هم كرد!»

جونز: «تو چي داري مي‌گي؟ اون زده پاي اسب نازنين منو چلاق كرده، ديگه ريختشو نمي‌خوام ببينم، برو بيرون!»

كتي: «حالا يه ديقه بيا بشين! اون كه از قصد اين كارو نكرده، تو هم ديگه داري زياده روي مي‌كني جونز!»

جونز: «من؟ من دارم زياده‌روي مي‌كنم؟ آره! اصلاً همه چي تقصير منه! اصلاً مشكل از منه كه اين پسره رو آوردم توي اين مزرعه كار كنه! حالام ديگه نمي‌خوام ببينمش!»

جك: «آقا! ميشه يه چيزي در گوشتون بگم!»

جونز: «در گوشي نداريم! بنال ببينم چي مي‌خواي بگي؟»

جك: «من واقعاً نمي‌خواستم اين طوري بشه، ببخشيد!»

جونز: «ببخشيد؟! همين؟! تموم شد؟! تو مي‌دوني ديگه اسكات نمي‌تونه توي مسابقه شركت كنه؟…»

كتي: «جونز! يه فرصت ديگه بهش بده!»

جونز: «حالا فعلاً از جلوي چشمم دور شو! برو توي اتاق زير شيرووني تا بعداً تكليفت رو روشن كنم!»

جونز سيگار برگش را روشن كرد، حلقه‌هاي دود بود كه به سمت سقف كلبه بالا مي‌رفت. ياد دوران كودكي خودش افتاد كه يك بار سوار بر اسب، كمندش اشتباهي به پاي اسب آقاي ويليام  گير كرده بود و اسب بيچاره براي دو ماه نمي‌توانست درست راه برود، اما ويليام -صاحب مزرعه- او را بخشيده بود. كتي ميز غذا را آماده مي‌كرد. بوي سوپ جوجه و ذرت همه‌ي كلبه را پر كرده بود. همه‌ي اعضاي خانواده گرد ميز جمع شدند. نانسي دختر كوچك جونز دعاي سفره را آغاز كرد: «خدايا! به خاطر همه‌ي نعمت‌هايي كه به ما دادي از تو سپاسگزاريم! آمين!» كتي اول براي جونز سوپ ريخت و بعد براي بچه‌ها.

صداي تلق و تولوق برخورد قاشق‌ها با ظرف‌هاي چيني سوپ، از اتاق زيرشيرواني هم شنيده مي‌شد. پسرك دوباره نشسته بود كنار پنجره و چشم دوخته بود به نور چراغ كلبه‌هاي دوردست كه در اين تاريكي شب سوسو مي‌زد. جك با انگشت روي بخار شيشه نوشت:

«منو ببخشيد آقاي جونز!»

«من نمي‌خواستم اين طوري بشه!»

و با خودش فكر مي‌كرد اصلاً چرا اين طوري شد!

جونز تكه‌هاي قارچ و قطعه‌هاي جوجه را زير دندانش مزمزه مي‌كرد و با قدري تأمل قورت مي‌داد. نگاهش به جايي گره خورده بود. ناگهان رو به كتي كرد و گفت: «برو به جك بگو بياد پايين بشينه سر ميز شام»

كتي از خوشحالي اشك در چشمانش حلقه زده بود و در حالي كه دست چپ جونز را محكم مي‌فشرد، گفت: «خيلي خوب كاري كردي مرد!»

كتي: «هي جك! بيا پايين با هم شام بخوريم! جونز تو رو بخشيد!»

هنوز حرف كتي تمام نشده بود كه جونز گفت: «اما بايد حواسشو جمع كنه‌ها! و فقط روزي 2 دلار، روزي 2 دلار، مفهومه!»

پسرك در پوست خودش نمي‌گنجيد، جوي اشك از دو سوي چشمانش جاري شده بود، نگاهش به نوشته‌ي روي شيشه افتاد كه او هم هماهنگ با جك مي‌گريست و قطرات بخار آب بود كه از كنار حرف‌هاي نوشته شده به سمت پايين پنجره جاري مي‌شد.

پسرك زيرلب گفت: «ازت ممنونم آقاي جونز!»

توضيح:

اين اولين تجربه‌ي داستان‌نويسي من بود. لذا شديداً محتاج نظرات انتقادي و اصلاحي شما هستم. ممنون. ضمناً نوشتن نظرات دلگرم‌كننده نيز بلامانع است!