پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی آبان, ۱۳۹۰

مسافر كوچولوي ما در راه بود و خريد سيسموني يكي از دغدغه‌هاي ذهني همسرم و من شده بود. بنا به سنت مرسوم مادر همسرم هزينه‌ي تأمين سيسموني بچه‌ را پرداخت كرده بود و انتخاب آن را به ما واگذار نموده بود. وقتي كار خريدهاي ضروري و اساسي به پايان رسيد، براي خريد اسباب‌بازي هر دو تفاهم داشتيم كه خيلي زياد نباشد و چند تا اسباب‌بازي محدود و نمادين براي پر كردن كمد بچه كفايت مي‌كند. بر اساس آخرين مطالعات روانشناسان، وجود انبوه لوازم بازي، بي آن كه كودك براي به دست آوردن آنها زحمتي كشيده باشد، حس خودخواهي و زياده‌طلبي كودك را تقويت مي‌كند و او را نسبت به نگهداري و قدرشناسي لوازمش بي‌تفاوت مي‌نمايد.

البته ما حريف ساير بستگان نشديم و پس از تولد فرزندم، تقريباً هر آنچه يك كودك تا ۴ سالگي به وسايل بازي نياز دارد براي او كادو آوردند. البته همين‌ها را نيز مديريت كرديم و بخش قابل توجهي از آنها را به انبار منتقل كرديم تا در زمان لازم مورد استفاده قرار گيرد. اما باز هم كه با خودم فكر مي‌كنم زمان كودكي ما اصلاً از اين خبرها نبود. نه كمد اختصاصي داشتيم، نه تخت خواب با هزار قر و اطوار و نه صدها نوع اسباب‌بازي برقي و سخنگو و چرغدار! از لقمه‌ي حاضر و آماده خبري نبود و از هلوي پوست‌كنده‌ي در گلو اثري نبود. به من ياد داده بودند براي به دست آوردن بايد زحمت كشيد. اسباب‌بازي مفتكي نمي‌خريدند. معدل 20 مي‌خواست و مي‌بايست مؤدب بود. براي بچه‌‌ي گردنكش و بي‌ادب نان هم حيف بود، چه برسد به اين كه نيامده اين همه تجملات و تشريفات برايش به پا كنند و او خودش را گم كند كه نكند واقعاً خبري است و علي‌آباد هم شهر است و احتمالاً من از دماغ فيل افتاده‌ام كه همه اين قدر قربان صدقه من مي‌روند.

يكي از دغدغه‌هاي هميشگي من اين بوده است كه بچه‌ي لوس و سربار خانواده و جامعه تربيت نكنم. زمان بچگي ما دوچرخه را مفت و مسلم نمي‌خريدند. از شش ماه قبل در برزخ خريدن يا نخريدن بوديم و با اين رؤيا درس مي‌خوانديم و وقتي به دوچرخه مي‌رسيديم قدرش را مي‌دانستيم. از پدر و مادر طلبكار نبوديم كه چرا مثلاً يكي بهتر نخريديد. تشكر مي‌كرديم و از دوچرخه مواظبت! تازه اين دوچرخه صرفاً وسيله‌ي بازي نبود، بلكه در اكثر مواقع وسيله‌ي حمل و نقل بار و خريد ميوه و نان و كمك‌كار خانواده بود. ديگر من كمتر در خيابان‌ها و كوچه‌ها بچه‌هاي دوچرخه‌سواري را مي‌بينم كه به دسته‌ي دوچرخه، نايلون ميوه يا سبد خوار و بار آويزان كرده باشند.

اما ما با دستان خودمان رسومي ساخته‌ايم كه فرايندهاي تكاملي كودك را دچار اختلال مي‌كند. از اين جهت است كه بنده اصطلاح بچه‌هاي ماكروفري* را به كار برده‌ام. يعني بچه‌هايي كه ظاهرشان بزرگ شده است ولي نپخته‌اند، فقط داغ شده‌اند، خام خامند! آنهايي كه اهل قرمه‌سبزي خوردن هستند احتمالاً تأييد مي‌كنند كه قرمه سبزي‌اي كه از صبح با حرارت ملايم در قابلمه پخته شده باشد، اصلاً و ابداً با قرمه‌سبزي ماكروفري كه ظاهراً ظرف نيم ساعت طبخ مي‌شود، قابل مقايسه نيست.

خيلي از پدر و مادرهاي فعلي مي‌گويند: «ما داريم كار مي‌كنيم و زحمت مي‌كشيم كه فرزندانمان در رفاه باشند». پدر عزيز! مادر گرامي! داري به فرزندت خيانت مي‌كني! بچه‌اي كه لاي زرورق بزرگ شود فردا سربار جامعه است و گليم خودش را نمي‌تواند از آب بيرون بكشد و آخر سر، كارش به زرورق ختم مي‌شود!

علامه حسن حسن زاده آملي كه در علوم مختلف استاد تمام است، از هيئت و نجوم و فقه و كلام و حديث گرفته تا علم جفر و اعداد و رياضيات و هندسه و طبّ، در كتاب الهي‌نامه‌ي خود مي‌گويد:

«الهي! شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم والا كجا حسن مي‌شدم!»

فرزند من بايد بياموزد كه براي كارهاي خوبي كه مي‌كند (نظير كمك كردن در چيدن سفره، كمك به پدر و مادر، جمع كردن وسايل اتاقش و جارو كردن خانه) و كارهايي بدي كه نمي‌كند، جايزه و اسباب‌بازي دريافت خواهد كرد. اين كودك فردا نيز در جامعه ياد خواهد گرفت كه بايد با تلاش و زحمت و از مسيرهاي درست به خواسته‌هايش برسد.

جمع‌بندي:

يكي از دلايل اصلي كه بسياري از فرزندان شخصيت‌هاي بزرگ، اعم از سياسي و علمي، خيلي لوس، پرادعا و بي‌خاصيت بار مي‌آيند، همين مطالبي است كه در بالا ذكر گرديد. به جهت دبيرستاني كه در آن درس خوانده‌ام، بعداً به تفصيل مطلبي در خصوص آقازادگي و آقازاده‌ها خواهم نگاشت. ان‌شاء الله.

 پي‌نوشت:

* اصل لغت مايكرو ويو (Microwave) است كه به مرور و براي راحتي ماكروفر گفته مي‌شود.

همواره به جهت موقعيت شغلي خودم مورد رجوع افراد مختلف براي «يافتن شغل» واقع شده‌ام. زماني كه مدير بودم حداقل هر دو هفته يك بار يك مصاحبه‌ي شغلي داشتم و در بين حدود يك صد نفري كه با آنها مصاحبه انجام دادم، يك نكته مشترك وجود داشت: «فقدان مهارت و تخصص»

بين تخصص و داشتن مدرك تحصيلي يك رشته خيلي خيلي فرق وجود دارد. به عنوان مثال وقتي يك نفر در رشته مهندسي نرم‌افزار فارغ التحصيل مي‌شود، تقريباً بين 5 تا 20 درصد مطالبي كه يك متخصص نرم‌افزار بايد بداند را آموخته است (اين كه 5 درصد باشد يا 20 بسته به دانشگاه و ميزان تلاش خودش دارد). بقيه مباحث را اين مهندس نرم‌افزار بايد در كار و به تجربه بياموزد. برخي سرفصل‌ها را هم اصلاً در دانشگاه تدريس نمي‌كنند.

حالا اشتباهي كه صورت مي‌گيرد اين است كه فارغ‌التحصيل عزيز، خانواده‌ي ايشان و كلاً جامعه انتظار دارند با اين مدرك تحصيلي يك كار نان و آب‌دار به او بدهند و همين تصوّر باطل باعث مي‌شود او پيشنهادهاي شغلي با حقوق كم يا با موقعيت شغلي پايين را رد كند و نهايتاً بيكار بماند.

بنده اولين شغل تخصصي خودم را در زمينه كامپيوتر بدون دريافت حقوق و به صورت كارآموزي شروع كردم. اندكي كه گذشت و دقت و نظم كارهاي انجام شده مورد توجه كارفرما قرار گرفت، حقوق ساعتي 700 تومان به من پيشنهاد شد، همين عدد بعداً به ساعتي 800 تومان تبديل شد و پنج ماه حضور من در اين شركت براي من ايجاد سابقه كار نمود. بعداً كه خواستم به سازمان بزرگتر و معتبرتري بروم، بخش سوابق شغلي من خالي نبود و همين مورد را به عنوان رزومه كاري خودم اشاره كردم و حقوقم را به ساعتي 1500 افزايش دادم. پس از نه ماه حضور در اين سازمان از آنجا خارج شدم و با يك شركت خصوصي قرارداد موقتي به مبلغ ساعتي 2000 تومان امضاء كردم و پس از طي دوره‌ي آزمايشي قرارداد را با ساعتي 2300 تومان قطعي كردم. پس از دو سال كار در اين شركت عدد قرارداد من به ساعتي 4500 تومان رسيد.

كل فرايند فوق يعني از زماني كه بدون حقوق شروع به كار كردم تا زماني كه حقوق من به ساعتي 4500 تومان رسيد زماني كمتر از 4 سال بود. البته نكته كليدي در علاقه‌ي وافر من به يادگيري نكات جديد و ارتقاي دانش حرفه‌اي و روزآمد كردن تخصصم بود. اگر سطح دانش من در حد يك فارغ‌التحصيل باقي مي‌ماند نهايتاً حقوق من از 700 تومان به 1000 تومان افزايش مي‌يافت.

نيروي كار بيكار ما كه يك مدرك تحصيلي در زير بغل دارد، حوصله‌ي شاگردي كردن و كار كردن بدون مزد را ندارد. از همان اول دنبال يك ميز و اسم و رسم مي‌گردد. شايد و البته حتماً در بخش دولتي با رابطه بتوان چنين موقعيتي را دست و پا كرد، اما با تغييرات مديريتي اين موقعيت‌ها دوام و ثباتي ندارد. در بخش خصوصي هم با كسي تعارف ندارند، صرفاً بر اساس توانمندي شما و ارزش افزوده‌اي كه براي شركت ايجاد مي‌كنيد به شما حقوق مي‌دهند.

دوست عزيزي كه اين مطلب را مي‌خوانيد و علي‌رغم داشتن مدرك تحصيلي، فاقد شغل مناسب هستيد. بدون توجه به اين كه چه رشته‌اي خوانده‌ايد مي‌خواهم عرض كنم، امكان ندارد شما در رشته‌ي تحصيلي خود صاحب تجربه و داراي تخصص باشيد، مهارت‌ كاربري رايانه (ICDL) را مسلط باشيد، توانايي نگارش نامه اداري را داشته باشيد و باز هم بيكار باشيد.

سطح توقعات شغلي خود را با توانايي‌هاي خود متناسب كنيد! از مشاغل پايين كه در آنها يادگيري وجود دارد شروع كنيد! به تناسب افزايش تخصص و سطح مهارت‌هاي خود موقعيت شغلي‌تان را ارتقا دهيد! در هيچ حالتي از يادگيري و آموختن دريغ نكنيد، زيرا هم دانش شما در حال استهلاك است و هم علوم در حال پيشرفت و ارتقا هستند. اگر هنوز هم با مطالعه‌ي اين مطلب قانع نشده‌ايد برايم ايميل بفرستيد تا به صورت موردي و رايگان به شما مشاوره شغلي ارائه كنم.

«اي كسي كه عيب‌هاي دوستت و خوبي‌هاي دشمنت را نمي‌بيني، تو از ته خرابي! يعني دلت خراب است»

منظور حاج آقا مرتضي تهراني از نديدن عيب دوستان و خوبي دشمنان، ناديده گرفتن و بيان نكردن آنهاست. بنده مي‌خواهم ادعا كنم كه فقط با همين يك جمله‌ي فوق مي‌شود تمام مشكلات سياسي، اقتصادي، اجتماعي، علوم انساني و اخلاقي جمهوري اسلامي ايران را حل كرد.

سياست:

از هر پتانسيل و نقطه‌ي مثبتي كه در ساير كشورها براي برقراري ارتباط عزتمندانه وجود دارد استفاده كنيم و خط‌كشي‌هاي فرضي و غيرواقعي را پاك كنيم. اشكالات خودمان را در روابط با ساير كشورها بپذيريم و از لجاجت بر مسيرهاي باطل كه احياناً با يك عذرخواهي و اعتراف به خطا پايان خواهد يافت بپرهيزيم. از توانايي همه‌ي احزاب و گروه‌ها با هر نوع سليقه در اداره كشور استفاده كنيم و دايره‌ي واگذاري مسئوليت‌ها و تصميم‌گيري و سياستگذاري را از حلقه‌ي دوستان (كه كم اشكال هم نيستند) خارج كنيم.

اقتصاد:

از آن چه كه از توليدش ناتوان يا كم‌توان هستيم نظير صنعت خودرو دست برداريم و به جاي تعريف و تمجيدهاي دروغين از توليدات داخل، تمركز خود را بر روي توليد محصولاتي كه براي ما ايجاد مزيّت رقابتي و مزيّت نسبي مي‌نمايند قرار دهيم. بپذيريم كه خودروي توليد اروپا و ژاپن از خودروي ايراني بهتر است و به زور خودروي نامرغوب داخل را به مردم غالب نكنيم. از تجارب خوب دشمن! در اقتصاد استفاده كنيم و آن را در داخل بومي‌سازي كنيم.

جامعه:

شكافي كه پس از انتخابات سال 88 در جامعه‌ي ايراني بروز يافته است، محصول سياه انگاشتن يك طيف و سفيد پنداشتن طيفي ديگر است كه مطلقاً غلط و غير مطابق با واقعيت است. اگر حرف معترضين به انتخابات شنيده مي‌شد و پاسخي منطقي و در چهارچوب قانون اساسي به آنها داده مي‌شد و از ظرفيت‌هاي مثبت طيف شكست خورده در انتخابات براي اداره جامعه استفاده مي‌شد، اكنون چنين فضاي دو قطبي بر جامعه حاكم نشده بود.

علوم انساني:

در آنچه كه امروز به عنوان علوم انساني در دانشگاه‌هاي ما تدريس مي‌شود بينديشيم و به تعبير مولايمان حضرت علي -عليه السلام- ببينيم چه مي‌گويد؟ بي‌آن كه ببينيم كه مي‌گويد؟ و آنچه را مطابق عقل و فطرت و شريعت يافتيم بپذيريم و باقي را به عنوان مرور ادبيات موضوع و نظر حكماي غربي نگاه داريم و حكمت‌هاي رسيده از دين و فلسفه‌ي خود را با آنها بياميزيم و نواقص دانش خود را با يافته‌هاي دنياي غرب و به اصطلاح جهان كفر برطرف كنيم كه در حديث آمده است: «خذ الحكمة ولو من اهل النفاق»

اخلاق:

اخلاق يعني پررنگ كردن فضايل و برطرف كردن رذايل، كه اين مهم بدون رفع تعصب بي‌جا به عنوان يك رذيله‌ي اخلاقي ريشه‌دار محقق نخواهد شد. تعصب بي‌جا يعني عيب‌هاي دوستمان را هم حسن ببينيم و خوبي‌هاي دشمن‌مان را دليل بر نيرنگ و فريبكاري. تعصب بي‌جا يعني در همه حال (غلط و درست) از حزب مورد علاقه‌‌مان (اصلاح‌طلب يا اصولگرا) حمايت كنيم، تعصب بي‌جا يعني در همه حال (غلط يا درست) از دوست و فاميل و همشهري خود حمايت كنيم و غير آنها را بكوبيم يا نسبت به آنها بي‌تفاوت باشيم. حال آن كه اخلاق حكم مي‌كند كه خوبي‌هاي دشمن و عيب‌هاي دوست را بگوييم، تا انسان بمانيم. حاج‌آقا مرتضي تهراني در جاي ديگري مي‌فرمايند:

«اگر من بچه‌ي بد خودم را از بچه‌ي خوب همسايه بيشتر دوست دارم، اين دل من و شعور من اشكال دارد!»

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (آيه ۸، سوره مائدة)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! قيام كننده براى خدا و شاهدان به عدل و داد باشيد. و البته نبايد دشمنى عده‏اى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. دادگرى كنيد كه آن به تقوا نزديك‏تر است، و از خدا بترسيد كه خدا به آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است

چندي پيش در دانشگاه سوره، گفتگويي دوستانه داشتم با حسين فهيمي مدير گروه سينماي اين دانشگاه در خصوص اين كه بالاخره خروجي اين دانشگاهي كه قرار بود هنرمند متعهد بسازد چه شد؟

فهيمي ابتدا از عملكرد و جايگاه دانشگاه سوره دفاع كرد و مثلاً عنوان نمود كه در كنسرتي كه اخيراً همايون شجريان در تالار رودكي داشته است، پيامي به صورت فيلم از طرف محمدرضا شجريان در ابتداي كنسرت پخش گرديده كه از متوليان امر (من جمله دانشگاه سوره) خواسته شده است نسبت به ترويج موسيقي سنتي اهتمام بيشتري بورزند و اين كه نام اين دانشگاه توسط اين استاد پيش‌كسوت برده مي‌شود نشان از جايگاهي است كه دانشگاه سوره در عالم هنر دارد. و بعد اسامي برخي از فارغ‌التحصيلان دانشگاه را نام برد كه فلاني دستيار فلان كارگردان مطرح شده و آن ديگر طراح صحنه و الي آخر.

ولي من صراحتاً پرسيدم كه دانشگاه سوره چند تا داريوش مهرجويي و بهرام بيضايي البته از نوع متعهد به آرمان‌هاي اسلام و انقلاب، توليد كرده است؟ و او با صداقت پاسخ داد: «هيچ» و بعد از مشكلات دانشگاه و محدوديت بودجه و شهريه دستوري دانشگاه گفت كه امكان افزايش شهريه را بدون مجوز وزارت علوم ندارند و سازمان تبليغات به عنوان مؤسسه مادر نيز كمك چنداني نمي‌كند. اما در پايان مطلب مهمي را بيان كرد كه بارقه‌هاي اميد را در دلم روشن نمود.

فهيمي اضافه كرد اخيراً از محمدرضا اصلاني يكي از مستندسازان و فيلم‌نامه نويسان مطرح ايران براي تدريس فيلم‌نامه نويسي دعوت به عمل آمده است و او با دريافت مبلغ ناچيزي عهده‌دار تربيت شش هفت نفر از دانشجويان علاقمند اين رشته شده است. در همين راستا توصيه‌هاي جالبي به دانشجويان گفته است كه ذيلاً توضيح خواهم داد:

محمدرضا اصلاني از دانشجويانش خواسته است كه براي فيلم‌نامه نويسي مطلقاً فوتبال نگاه نكنند. زيرا فوتبال نظم و آرايش فكري يك نويسنده را به هم مي‌ريزد. همچنين وي به اين گروه دانشجويان گفته است كه يك هفته را از صبح تا شب در مسجد امام نقش جهان اصفهان بيتوته كنند و بي‌آن كه حرفي بر زبان آورند فقط به تماشاي معماري و نقش و نگار مسجد بپردازند تا ذهن‌شان شكل هنري و ادبي بگيرد و خطورات متفرقه از خاطرشان رخت بربندد. به عنوان يك تجربه‌ي عملي نيز آنها را به يكي از روستاهاي متروكه‌ي كاشان برده است تا با زندگي در خانه‌هاي قديمي و ديدن خانه‌هاي خالي از سكنه با ساكنان نبوده‌ي آنجا همزاد پنداري كنند و از صحنه‌هاي آن جا براي فيلم‌نامه نويسي الهام بگيرند.

اينها را كه شنيدم به ياد موريس ژار آهنگساز بزرگ فرانسوي و خالق اثر ماندگار موسيقي فيلم محمد رسول الله -صلوات الله- افتادم كه براي ساخت اين آهنگ، ماه‌ها در بيابان‌هاي ليبي و عربستان مي‌گرديد و سير و سياحت مي‌كرد تا با آواها و نواهاي عربي از نزديك آشنا شود و نتيجه‌اش تأثير عميق اين موسيقي زيبا با وجود گذشت بيش از 40 سال از زمان توليد آن مي‌باشد.

از همه‌ي بزرگاني كه همچون محمدرضا اصلاني مردانه و بي‌چشمداشت براي ارتقاي دانش و هنر اين سرزمين تلاش و شاگردپروري مي‌كنند سپاسگزارم. با اميد به اين كه شاگردان امروز و استادان فردا رسم اساتيدشان را فراموش نكنند و شعله‌ي انتقال تجارب را خاموش ننمايند و آخرين حلقه‌ي زنجير دانش نباشند.

هيچ كس در نزد خود چيزي نشد    هــيـچ آهـن خـنجر تـيزي نشد

هيــچ حــلـوا پــز نشـد استاد كار    تــا كه شاگرد شكرريزي نشد

در همين زمينه:

حركت غيراخلاقي محمد نصرتي كاملاً مذموم و غير قابل دفاع است، در اين شكي نيست. اما اين مسأله از چند بعد قابل بررسي است.

آيا اگر محمد نصرتي در لحظه‌ي ارتكاب اين عمل زشت، متوجه و متلفت بود كه ميليونها بيننده دارند رفتار او را مي‌بينند، باز هم دست به چنين كاري مي‌زد؟ پاسخ بنده اين است كه قطعاً چنين كاري نمي‌كرد. منظور بنده اين است كه اگر چه او مي‌داند مسابقه در حال پخش مستقيم است، ولي اين موضوع شايد در تمام ۹۰ دقيقه، پيش رويش نباشد و يا اين كه در گرماگرم بازي فراموش كند يا احتمال دهد اين صحنه از چشم دوربين‌ها به دور مي‌ماند.

در دعاي شريف ابوحمزه ثمالي، امام سجاد -عليه السلام- به خداي متعال مي‌گويد:

«فلو اطّلع اليوم على ذنبى غيرك ما فعلته و لو خفت تعجيل العقوبة لاجتنبته لالانّك اهون الناظرين الىّ و اخفّ المطّلعين علىّ بل لانّك يا ربّ خير الساترين و احكم الحاکمین »

[بارالها!] پس اگر فرد ديگرى غير از تو از گناهم آگاه مي‌شد آن گناه را انجام نمي‌دادم، و اگر از زود به كيفر رسيدنم مي‌ترسيدم باز هم خودداري مي‌كردم و اين كه با اين وصف گناه كردم نه براي آن بود كه تو خوارترين بينندگاني  يا بي‌مقدارترين مطلعان هستي بلكه براى آن بود كه تو اى پروردگار من بهترين پوشانندگان و بهترين قضاوت‌كنندگان هستي

حالا آيا رفتار ما به عنوان پيروان يك مكتب توحيدي و شيعيان امام سجاد -صلوات الله عليه- رفتاري خداگونه و اسلام‌پسندانه بوده است.

محمد نصرتي براي فوتبال باشگاهي و ملي ما زحمات فراواني كشيده است. خطاي زشتي نيز انجام داده است. حتي اگر اين خطا غيرقابل اغماض باشد، او را به دست قانون بسپاريم و پس از مجازات او را بپذيريم. به اعمال و رفتار و افتخارات و خطاهاي او وزن بدهيم و ببينيم كدام سنگين‌تر است.

جامعه‌ي ما به شدت از رفتارهاي افراط و تفريطي رنج مي‌برد. روزي كه محمد نصرتي به تيم ملي بحرين گل مي‌زند و باعث صعود تيم ملي كشورمان به جام جهاني مي‌شود از او يك بت و قهرمان ملي مي‌سازيم و زماني كه حركتي غيرورزشي انجام مي‌دهد، او را به زباله‌دان ذهن‌مان مي‌سپاريم. انگار نه انگار كه اين شخصيت مچاله شده، همان قهرمان ديروزين ما بود.

و چقدر اين‌ها براي من شبيه به عالم سياست ماست. جامعه‌اي كه روزي هاشمي رفسنجاني را سردار سازندگي مي‌نامد. هر كدام از شبكه‌هاي تلويزيون را كه باز مي‌كني وي در حال سخنراني و افتتاح كارخانه‌اي و كلنگي بعد از كلنگي ديگر است. همه جا حرف از عمران و آباداني به دست دولت سازندگي است. از راه‌آهن بافق-بندرعباس گرفته تا پتروشيمي اراك و هزاران سدّ كوتاه و بلند.

هنوز يك سال از پايان كار دولت سازندگي نگذشته است كه سيل تهمت‌ها و هجمه‌ها به او وارد مي‌شود. كتاب عاليجناب سرخپوش اكبر گنجي كه ترورنامه‌ي شخصيت هاشمي است به شمارگان يكصد هزار مي‌رسد. لعن و نفرين هاشمي نقل همه‌ي مجالس است، از عرفه‌ي حاج منصور ارضي گرفته تا روزنامه‌هاي اصلاح‌طلبان همه مشغول اين ذكرند.

عجبا از جماعتي كه سال‌ها در پشت هاشمي رفسنجاني نماز جمعه خواندند و او را «ياور رهبر» ناميدند و براي او «صلّ علي محمد» گفتند، به ادعاي اثبات نشده‌ي رئيس دولت نهم و دهم مبني بر فساد مالي وي و فرزندانش، او را فروختند و ديگري را برگزيدند.

خدا شاهد است كه در تمام نمازجمعه‌هايي كه به امامت آيت‌الله هاشمي شركت نموده‌ام، دوگانه‌اي را به او اقتدا نكرده‌ام و نمازهايم را فرادي خوانده‌ام، ولي نه آن روزها كه او گل سرسبد مجالس بود در دل من چنان عظيم و مقدس بود و نه امروز چنين در دل من خوار و خفيف است.

جامعه‌ي ايراني زماني پيشرفت خواهد كرد كه دست از بت‌سازي و لجن‌مالي بر دارد و طريق اعتدال را پيشه كند. از يك فوتباليست به اندازه‌ي يك ورزشكار انتظار داشته باشد (با همه‌ي خوبي‌ها و بدي‌هايش) و از يك مسئول دولتي به اندازه‌ي يك رجل سياسي.

البته در پايان نمي‌توان از نقش بي‌بديل صدا و سيما در تراشيدن اين بت‌ها و به لجن‌كشيدن آنها چشم پوشيد. روزگاري كه همين تلويزيون از محمد نصرتي بت مي‌سازد و براي انتخابات و شركت در راهپيمايي با او مصاحبه مي‌كند و روزگاري كه براي گرم كردن برنامه‌ي 20:30 خطاي او را در ابعادي وسيعتر منتشر مي‌كند، غافل از اين كه بالاخره خياط هم در كوزه خواهد افتاد و اين رسم رسواسازي دامن جام‌جم‌نشينان را نيز خواهد گرفت.