پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی مهر, ۱۳۹۰

مديران و رؤساي فراواني را ديده‌ام كه پس از بركناري به عنوان مشاور مسئول مافوق، مشغول به كار شده‌اند. در اين يادداشت به بررسي ابعاد مشورتي رؤساي بركنار شده خواهم پرداخت:

مشاورت يا سراي سالمندان

يكي از رؤساي قبلي سازمان ۱۷ مشاور داشت. مشاورين وي به دو دسته تقسيم مي‌شدند:

  1. مشاوراني كه به آنها كار ارجاع مي‌شد و مورد مشورت قرار مي‌گرفتند.
  2. مشارواني كه نه به آنها كار ارجاع مي‌شد و نه از آنها مشورت گرفته مي‌شد و نه كسي كاري به كار ايشان داشت.

دسته‌ي اول واقعاً براي آقاي رئيس نقش مشاور را بازي مي‌كردند و با نظر مساعد او بدين سمت گماشته شده بودند. اما دسته‌ي دوم گروهي بودند كه از سر ناچاري و صرفاً براي اين كه كارمند رسمي سازمان هستند به اين مسئوليت منصوب گرديده بودند. اين گروه از مشاوران بيشتر شبيه به زناني هستند كه ديگر نه بر و رويي دارند و نه خواستگاري، خدمات‌شان را انجام داده‌اند و ضمناً شوهرشان هم مرحوم شده است. حالا آقاي جديد خانه براي حفظ حرمت‌شان يك اتاقي (دفتر كاري) براي‌شان اجاره كرده كه بيايند سركار و سركار باشند و آقاي خانه محبت كرده جيره و مواجبشان را قطع نكرده (اخراجشان نكرده)، در برخي جلسات هم به عنوان دكور شركت مي‌كنند و احياناً اگر اظهار نظري هم بكنند، كسي خيلي جدي نمي‌گيرد و اگر به لحاظ مديريتي اتفاق خاصي نيفتد (جناح همسو با آنها به قدرت نرسد) تا آخرين روز كاري در همين اتاق مي‌مانند تا بازنشسته شوند. ديگر از هياهيوي بچه‌ها (كاركنان و معاونين) در حياط بزرگ منزل (سازمان) خبري نيست، همان بچه‌هايي كه حالا بزرگ شده‌اند و جاي مادر (ميز رياست) را اشغال كرده‌اند، اتاق كوچكي نيز براي گذراندن دوران پاياني عمر [كاري] وي در نظر گرفته‌اند با عنوان پر طمطراق مشاور رئيس سازمان!

اما انتصاب رؤسا و معاونين قبلي به عنوان مشاور از نوع دوم يا مشاول*، نكات ديگري هم دارد.

ميز و اتاق كار در حكم ناموس و شرف مدير

اگر در ارتش مي‌گويند اسلحه در حكم ناموس سرباز است براي يك مدير داشتن ميز و اتاق كار مستقل در حكم ناموس و شرف است. يعني اگر خواستيد يك مدير را بي‌آبرو كنيد و به حيثيت مديريتي‌اش توهين كنيد، كافي است اتاقش را بگيريد. اين علاقه‌ي شديد مديران به ميز و صندلي و اتاق كار، يك بخشي‌اش به ناموس‌پرستي و غيرت آنها برمي‌گردد (لذا خيلي هم درباره مديران فكر بد نكنيد). وقتي مثلاً يك وزير پس از برداشتن رئيس سازماني، وي را به سمت مشاور خود منصوب مي‌كند، در واقع دو حركت ظريف انجام داده است:

  1. شرف و حيثيت مديريتي او را حفظ كرده است (برايش ميز و دفتر كاري نزديك خودش مهيا كرده است)
  2. با استمرار حقوق وي در سمت مشاورت به نوعي دهان او را بسته نگاه داشته است.

باز هم مجبورم از شخصيت عزيز و دوست داشتني فوتبال، محمد مايلي كهن مثال بزنم كه در هر فصلي كه پيشنهاد مربي‌گري نداشت، پته مته‌ي فدراسيون فوتبال و علي دايي و سرمربي وقت تيم ملي و هر كس كه خلاصه اندك دلخوري از او داشت را روي آب مي‌ريخت و هر وقت كه مجدداً سرمربي مي‌شد، خيلي با ژستي منطقي و ادبياتي در حد هيئت علمي سخن مي‌گفت. لذا اين تيپ افراد را ولو با يك آب باريكه‌ي مختصر بايد دستشان را به جايي بند كرد!

از وزارت معظم نفت تا اتاق محقري در پاستور

يكي از وزراي پيشين نفت را يكي دو ماه پس از بركناري‌اش ديدم، در حالي كه آرام و اندكي افسرده روي صندلي‌اش نشسته بود و با نگاهي عميق به زمين خيره شده بود، چهره‌هاي سياسي و مديريتي از كنار او مي‌گذشتند بي آن كه توجهي به او بكنند، انگار كه نه انگار تا همين چند روز پيش او زمامدار بزرگترين و ثروتمندترين وزارتخانه‌ي اين كشور بوده است. چرا كه او ديگر كليددار منابع و مخازن نفتي عظيم ايران نبود بلكه تنها كليد اتاق كوچكي را داشت در ساختمان پاستور. اتاقي كه هيچ خاصيتي ندارد الا تابلويي كه بر در آن كوبيده‌اند. اتاق مشاور رئيس جمهور!

چه کج ‌رفتاری ای چرخ**!    چه بد کرداری ای چرخ!   سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آيین داری ای چرخ!***

پي‌نوشت:

* مشاول: يعني مشا مي‌كنند (راه مي‌روند) و ول مي‌گردند. اين واژه را اولين بار دكتر عبدالعظيم كريمي به كار برده است

** در اينجا منظور چرخ بروكراسي است. بروكراسي اسبي است كه فقط به سوار خود احترام مي‌گذارد و سواركاران قبلي را زير سم‌هاي پولادين خود خرد مي‌كند.

*** شعر از عارف قزويني

تا همين پنج سال پيش كه هنوز شاهين مديريت بر شانه‌ي من ننشسته بود، براي خودم يك تئوري‌اي داشتم كه همواره كارشناس بمانم. استدلالم هم مبتني بر اين بود كه چه چيزي از اين بهتر كه همواره در حال يادگرفتن و ارائه‌ي نظرات كارشناسي باشم و از هياهيوي مديريت و جنجال‌هاي سياسي حاكم بر فضاي سازمان دور بمانم. از يك سو با آرامش خاطر مشغول انجام كارهاي تحقيقاتي و ارتقاي سطح علمي خودم هستم و از سوي ديگر بدون توجه به اين كه رئيس مافوق من كيست، همواره از تغييرات سازماني مصون و محفوظ خواهم بود، چون يك كارشناس هستم و سازمان به تخصص من نياز دارد و تخصص يعني ثبات شغلي.

البته اين تئوري در دل خودش نوعي ثبات همراه با سكون و رشد بطئي و كند را در پي دارد. يعني وقتي كسي تصميم مي‌گيرد تا آخر عمر كاري‌اش كارشناس بماند، ارتقاي شغلي وي خيلي با روند آهسته‌اي صورت مي‌گيرد و به ويژه در سازمان‌هاي دولتي ايران به دليل فقدان كارراهه‌ي شغلي، زندگي كاري نسبتاً يكنواختي را در پيش رو خواهد داشت. اينجاست كه او مي‌تواند تصميم بگيرد بين ثبات شغلي و كار يكنواخت در سمت كارشناس و بي‌ثباتي مديريت اما تنوع و پيشرفت در جايگاه مديريت كدام يك را انتخاب كند.

ضمناً امكان مدير شدن براي همه فراهم نخواهد شد، بلكه اين يك موقعيت خاص است كه بر اساس ويژگي‌هاي فردي و توانمندي‌هاي شغلي و البته در اكثر موارد ارتباطات با مسئولين مافوق به افراد پيشنهاد مي‌شود. حال اگر چنين شرايطي براي يك نفر مهيا شد و او در موقعيتي قرار گرفت كه بايد تصميم بگيرد كارشناس بمانم يا مدير بشوم، بر اساس چه پارامترهايي بايد اقدام كند؟

پاسخ به اين سؤال در مرحله‌ي اول كاملاً به ويژگي‌هاي شخصيتي فرد برمي‌گردد. برخي افراد به طور ذاتي جاه‌طلب و به دنبال ترقي موقعيت شغلي هستند. برخي ديگر به طور دروني ميل به كنترل و رهبري افراد را دارند. اما بعضي ديگر از مسئوليت‌هاي مديريتي فرار مي‌كنند و بيشتر تمايل دارند مديريت شوند تا مديريت كنند.

مديريت در ايران، بازي با شمشير دو لب

در مرحله‌ي دوم، فردي كه در چنين موقعيتي قرار گرفته است بايد با خودش يك حساب دو دو تا چهار تا بكند كه مدير شدن در عين داشتن مزاياي قابل توجه، بند به تار مويي است و به محض رفتن، بازنشسته شدن و يا بركناري مدير مافوق، هر لحظه امكان دارد او را عوض كنند و بازگشت به موقعيت قبلي تقريباً ناممكن است. يعني او مجدداً نمي‌تواند به عنوان كارشناس در همان بخشي كه خودش مديرش بوده است بازگردد. چون عملاً و عقلاً [تقريباً] چنين چيزي ناممكن است كه يك مدير جديد بپذيرد، مدير قبلي به عنوان كارشناس در همان بخش به فعاليت مشغول شود. او از اين جهت بيمناك است كه مدير قبلي عليه او دسيسه كند يا بنا بر مرثيه‌ي ويرانه‌سرايي دلش بخواهد مدام از مديريت قبلي انتقاد كند و سياه‌نمايي كند و در حضور مدير قبلي در مجموعه‌ي خودش خيلي اينها به دلش نمي‌نشيند. مديريت در ايران به نوعي شبيه بازي با شمشير دو لب است. شمشيرهاي يوناني و رومي كه حالت صليب دارند، بر خلاف شمشيرهاي عربي كه كج و خميده‌اند، هر دو لبه‌ي آنها تيز و برّنده است. با شمشير مديريت از يك سو براي رسيدن به اهدافت مي‌تواني استفاده كني و مزاياي آن بهره‌مند گردي و از سوي ديگر هر لحظه امكان دارد با ضعيف شدن دستان مديريتي، همين شمشير بر فرق يا بازوي خودت فرود آيد.

قرار گرفتن در باند مديريتي

يكي از ايده‌هايي كه برخي مديران دارند اين است كه با نزديك كردن خود به برخي چهره‌هاي سرشناس و ذي‌نفوذ، براي خودشان يك جايگاه ثابت ايجاد مي‌كنند و با جابجا شدن شخصيت مربوطه به همراه وي به پست جديد اثاث‌كشي مي‌نمايند. براي اين كه به كسي برنخورد، از يكي از شخصيت‌هاي محبوب و بسيار باجنبه‌ي فوتبال ايران مثال مي‌زنم: جناب مستطاب آقاي محمد مايلي‌كهن كه معرّف حضور همه‌ي عزيزان هستند، تقريباً بدون استثنا هر جا كه سرمربي بوده است، براي مربي بدنسازي از نادر فريادشيران استفاده كرده‌اند. اين پديده هم خوب است و هم بد است. خوب است چون به هر حال مايلي‌كهن و فريادشيران زبان همديگر را مي‌فهمند و قلق يكديگر را بلدند. بد است از اين جهت كه جا و مكان ثابتي نداري و هميشه از اين باشگاه به آن باشگاه در حال نقل مكان كردن هستي و اگر يكي دو فصل محمد مايلي‌كهن هيچ پيشنهاد مربي‌گري نداشت، نادر فريادشيران هم بايد در خانه بماند! كما اين كه اين چنين شد. يك ايراد ديگر باند مديريتي اين است كه شايد باشگاهي براي خودش مربي بدنساز استخدام كرده و براي تربيت وي، بسيار هزينه كرده باشد. حالا قصد دارد از مايلي‌كهن براي مربي‌گري دعوت كند، آن وقت با مربي بدنساز خودش چه كار كند؟

مدير شدن دقيقاً چه مزايايي دارد؟

اين سؤال را با ادبيات بازاري‌ها مطرح كردم كه مثلاً مي‌خواهند بدانند فلان معامله تهش دقيقاً چقدر برايشان فايده دارد. ذيلاً به برخي مزاياي پيدا و پنهان مديريت در سيستم دولتي اشاره خواهم كرد:

  1. ورود در معادلات قدرت: به نظرم اولين و بزرگترين ويژگي مدير شدن، شناخته شدن شما توسط مراكز قدرت و ثروت در جامعه است. شما با مدير شدن وارد بازي قدرت مي‌شويد. در جلسات با معاونين، وزرا و مسئولين رده بالا شركت مي‌كنيد. با بخش خصوصي براي واگذاري پروژه‌ها وارد مذاكره مي‌شويد و ولو به عنوان يك عنصر بسيار كوچك، سهمي در معادلات اداري، سازماني و حتي سياسي، اقتصادي بازي مي‌كنيد. بنده در همان عمر كوتاه مديريتي خود با بسياري از مسئولين مياني و بعضاً رده بالاي كشوري و لشكري افتخار همكاري و آشنايي داشته‌ام، هنوز هم با بسياري از آنها ارتباطاتم را حفظ كرده‌ام و اينها براي من نوعي سرمايه‌ي سياسي ايجاد كرده است.
  2. مديريت عرصه بروز توانمندي‌ها: زماني كه شما سرپرستي واحد يا سازماني را به عهده داريد، اقدامات خود يا مجموعه‌ي تحت سرپرستي شما در يك مقياس بزرگتر نمود پيدا خواهد كرد و از مجموعه‌ي تلاش سازماني خود مي‌توانيد به عنوان اقدامات و خدمات مديريتي خودتان نام ببريد. وقتي شما يك كارشناس هستيد، ماحصل كار شما خيلي به چشم نمي‌آيد.
  3. استفاده از رانت‌هاي مديريتي: پيش از اين در يادداشت نكات مديريتي – بخش دوم اشاره كردم كه هيچ مسئوليت بدون رانتي در دنيا وجود ندارد. حتي آفتابه‌دار مسجد امام [شاه] نيز از اين قاعده مستثني نيست. نكته مهم در اين است كه شما از اين رانت‌ها براي پيشبرد اهداف سازماني استفاده كنيد و نه براي مقاصد شخصي. البته ناگفته نماند قرار گرفتن در عرصه‌هاي مديريتي ناخودآگاه شما را باتجربه و دنيا ديده مي‌كند. شما مي‌توانيد از مزاياي مدير بودن براي توسعه‌ي سرمايه‌ي انساني خودتان استفاده كنيد تا هم سازمان از دانش شما منتفع گردد و هم دانش خودتان در روزمرگي كار اداري مستهلك نشود.

حالا فرض كنيد سفر به گذشته‌ها امكان پذير بود و بنده در شرايط 5 سال پيش قرار مي‌گرفتم، به نظر شما بين كارشناس ماندن و مدير شدن كدام را انتخاب مي‌كردم؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ خيلي روشن است، بله مديريت را انتخاب مي‌كردم. چون هيچ دانشگاهي در هيچ كجاي جهان تجاربي را كه بنده در زمينه‌ي مديريت سازمان‌هاي دولتي در ايران كسب كرده‌ام نمي‌توانست به من بياموزد. به تجربه و در مباحثه با برخي اساتيد مطرح مديريت در ايران دريافته‌ام كه عمده‌ي دانش آنها مبتني بر كتب ترجمه‌اي و كاملاً تئوري است و بعضاً براي ايران كاربردي ندارد. اما فعلاً كار علمي و پژوهشي را بر كار اجرايي و مديريتي ترجيح مي‌دهم.

به همه‌ي كارشناسان محترمي كه مثل خودم روحيه‌ي ماجراجويي و ريسك‌پذيري دارند، در صورت فراهم شدن شرايط توصيه مي‌كنم چند سالي را به صورت محدود مديريت كنند و قبل از آن كه بركنار شوند، خودشان محترمانه استعفا كنند و دوباره به پست كارشناسي برگردند، البته به شرط اين كه مديريت زير دندانشان مزّه نكرده باشد!

به دريــا در مـنافع بيشــمار است      وگر خواهي سلامت در كنار است

در همين زمينه:

گفت: «ثبت نام براي لاتاري گرين كارت آمريكا شروع شده»

گفتم: «از عنوان لاتاري چيزهاي خيلي بدي توي ذهنم مياد. ضمناً دوست ندارم هم رديف با اينهايي كه وقتي اسم آمريكا مياد، آب از لب و لوچه‌شون مي‌چكه و بهشت واقعي‌شون آمريكاست برم ثبت نام كنم و سياه لشكر جمعيتي بشم كه به سياست‌هاي دولتش خيلي انتقاد دارم»

گفت: «مگه نمي‌خواستي واسه دكترا بياي اينجا؟ سنگ مفت گنجشك مفت. تو كه نمي‌خواي بري جار بزني آهاي ايها الناس من رفتم براي لاتاري گرين كارت ثبت نام كردم!»

گفتم: «آره من گفتم براي ادامه تحصيل دوست دارم بيام اونجا، ولي نه اين جوري. [ضمن احترام به نظر همه‌ي كساني كه براي اين قرعه كشي ثبت نام مي‌كنند] دنياي من با كسايي كه مي‌رن توي اين لاتاري ثبت نام مي‌كنن زمين تا آسمون فرق داره، من نمي‌خوام تحت لواي آمريكا و به عنوان يك شهروند آمريكايي بيام اونجا درس بخونم، مي‌خوام اينقدر درس بخونم و اينقدر در رشته‌ي خودم متبحر بشم كه اونها برام دعوتنامه بفرستند، به عنوان يه ايراني مي‌خوام بيام اونجا درس بخونم با گردني افراشته، نه با گرين كارت صدقه‌اي!»

كمكهاي هلي كوپتر آمريكايي به سيل زدگان پاكستان

گفت: «فكر نكن اگه گرين كارت بگيري هويت ايراني‌ات از بين ميره، بلكه يه تابعيت دوم پيدا مي‌كني، ثانياً وقتي تو نيتت اينه كه بياي درس بخوني و برگردي به كشورت خدمت كني چه فرقي مي‌كنه چه جوري بياي»

گفتم: «اينو مي‌دونستم كه هويت ايراني‌ام از بين نميره، ولي فقط نيت كافي نيست. شكل و فرم كار هم بايد درست باشه. من نمي‌تونم با نيت كمك به محرومين برم دزدي كنم، من نمي‌خواهم همراه با خيل افرادي كه بهشت عدنشان را در آمريكا جستجو مي‌كنند و در تمام اين عالم آرزويي بزرگتر از دريافت گرين كارت آمريكايي ندارند، براي ادامه تحصيل به اين روش اقدام كنم»

گفت: «نظرت رو قبول ندارم ولي بهش احترام مي‌گذرام»

گفتم: «من متعلق به خودم نيستم كه هر جور خواستم تصميم بگيرم، زماني كه در جريان قيام مشروطيت به شيخ فضل‌الله نوري پيشنهاد شد كه براي حفظ جانش به سفارت روسيه پناهنده شود يا دست كم پرچم روس يا انگليس را بر بالاي خانه خود نصب كند، گفت: “اسلام زیر بیرق کفر نخواهد رفت” و شيخ فضل الله نوري بر سر آرمان‌هاي خود ايستاد و جان خود را در اين راه تقديم كرد تا جايي كه جلال آل احمد درباره‌ي او مي‌نويسد: “من نعش آن بزرگوار را بر فراز دار، همچون پرچمی می‌دانم که به معنای استیلای غرب زدگی، بعد از دویست سال کشمکش، بر بام سرای این مملکت افراشته شد” و شيخ فضل الله نوري جاودانه ماند، اما هرگز نامي از آخوندهاي درباري برده نخواهد شد.»

من به عنوان يك دانشجوي مسلمان و يك ايراني دانش‌پژوه آن قدر خواهم خواند و خواهم نوشت، كه دانشگاه ميزبان من براي مقطع دكتري به حضور چنين دانشجويي افتخار كند!

مرگا به من كه با پر طاووس عالمی       یك موی گربه‌ی وطنم را عوض كنم *

متن سوگند نامه يك شهروند آمريكايي:

دوست عزيزم روح الله از كانادا زحمت كشيدند و متن سوگندنامه شهروند آمريكايي شدن را ارسال كرده‌اند. بخوانيد:

“بدينوسيله سوگند می خورم کلاً و تمامی وفاداری خود به هر پادشاه يا دولتمرد و دولت و حکومت و مملکتی که تاکنون شهروند آن بوده ام را طرد کرده و در برابر کليه دشمنان داخلی و خارجی به دفاع و حمايت از قانون اساسی و قوانين ايالات متحده آمريکا پرداخته و به آن ايمان و وفاداری واقعی بورزم و هنگامی که قانوناً لازم باشد برای دفاع از ايالات متحده تفنگ بدست خواهم گرفت … من اين تعهد را آزادانه و بدون هيچگونه تحفظ و يا نيت طفره روی می پذيرم. خداوندآ به من کمک کن.”

The Oath of Citizenship

I hereby declare, on oath, that I absolutely and entirely renounce and abjure all allegiance and fidelity to any foreign prince, potentate, state, or sovereignty of whom or which I have heretofore been a subject or citizen; that I will support and defend the Constitution and laws of the United States of America against all enemies, foreign and domestic; that I will bear true faith and allegiance to the same; that I will bear arms on behalf of the United States when required by law; that I will perform noncombatant service in the Armed Forces of the United States when required by the law; that I will perform work of national importance under civilian direction when required by the law; and that I take this obligation freely without any mental reservation or purpose of evasion; so help me God

توضيح ضروري:

دوست عزيزي از آمريكا، توضيح دادند كه بين اقامت دائم (Green Card) و شهروندي آمريكا تفاوت وجود دارد. براي دريافت گرين كارت نيازي به سوگند فوق نيست.

*شعر از ناصر فيض

واژه غيرت در ادبيات كهن فارسي عمدتاً به معناي رشك و حسد به كار برده شده است و در اشعار متعددي به همين معني به كار رفته است. مثلاً آنجا كه حافظ مي‌گويد:

پيراهني كه آيد از او بوي يوسفم     ترسم برادران غيورش قبا كنند

منظور از غيور، مفهوم مثبت آن به معناي غيرتمند نيست، بلكه مقصود حسود بودن برادران حضرت يوسف است. يا در جاي ديگر مولوي مي‌گويد:

دشمنان او را ز غیرت میدرند       دوستان هم روزگارش میبرند

در اينجا نيز كاملاً مشخص است كه منظور از غيرت، حسادت است و كلمه غيرت در اين شعر مفهومي منفي دارد.
اما واژه غيرت در تداول فارسی زبانان بمعنی حمیّت و محافظت عصمت و آبرو و ناموس و نگاهداری عزت و شرف و ابا و سرباز زدن از قبول اهانت بر عرض و ناموس پرستی نيز در موارد بسياري كاربرد داشته است. مثلاً حافظ در غزلي دارد كه:

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت      عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

يا سعدي در بوستان خود آورده است كه:

شب از شرمساری و غیرت نخفت       بـخندید طـائی دگــر روز و گــفـــت

اما گذشته از تاريخچه كليد واژه غيرت، به نظرم طي هشتاد سال گذشته و به ويژه پس از اقدام رضاخان در كشف يا به تعبير صحيح‌تر رفع حجاب، واژه غيرت تا به امروز دستخوش تغييرات اساسي شده است.

مسئولين و برنامه‌ريزان فرهنگي اگر فهم درستي از واژه‌ي غيرت در انگاره‌هاي ذهني اقشار مختلف جامعه نداشته باشند، در برخورد با مسأله حجاب، تفكيك جنسيتي دانشگاه‌ها و پارك‌ها و هر آن چه به نوعي به ارتباطات دو جنس مخالف مربوط خواهد شد، به خطا خواهند رفت.

لذا سعي كردم تعاريف مختلف از غيرت و غيرتمندي را در يك طيف گسترده به شرح ذيل ارائه نمايم:

  1. غيرت يعني زن من از خانه خارج نشود و با نامحرم حرف نزند.
  2. غيرت يعني كسي نام كوچك زن مرا نداند.
  3. غيرت يعني كسي به زن من نگاه نكند.
  4. غيرت يعني كسي زن مرا به نام كوچك صدا نكند.
  5. غيرت يعني كسي عكس زن مرا حتي باحجاب نبيند.
  6. غيرت يعني كسي عكس زن مرا بي‌حجاب نبيند.
  7. غيرت يعني به جز عكس عروسي، بقيه عكس‌هاي زن مرا بدون حجاب نبيند.
  8. غيرت يعني زن من در حضور نامحرم با روسري باشد.
  9. غيرت يعني زن من در حضور غريبه‌ها (افراد غيرفاميل و ناآشنا) با روسري باشد.
  10. غيرت يعني زن من با نامحرم دست ندهد.
  11. غيرت يعني زن من در حضور مردان فاميل لباس‌هاي خيلي كوتاه نپوشد.
  12. غيرت يعني زن من با مردان غريبه نرقصد.
  13. غيرت يعني زن من با مردان غريبه به مسافرت نرود.
  14. غيرت يعني زن من با مرد ديگري نخوابد.

البته مطمئن هستم كه اين تعاريف كامل نيست و در موارد متعدد هم‌پوشاني دارد، اما اطمينان دارم كه آخرين تعريف از غيرت تقريباً مورد قبول همه‌ي اقوام و ملت‌ها از هر دين و آييني است.

اين يادداشت در پي ارزش‌گذاري بر تعاريف عنوان شده از غيرت نيست. همچنين بيان ديدگاه اسلام در خصوص غيرت و اين كه حدّ واقعي غيرت كجا بايد باشد در اين مجال نمي‌گنجد. بلكه هدف اين يادداشت اعلام وجود تنوع در فهم عمومي از واژه‌ي غيرت است. لذا زماني كه برنامه‌ريزان فرهنگي تكثر در پذيرش اين واژه را درك كنند، براي مقابله با مفهوم بي‌حجابي، مخاطبانشان را بي‌غيرت قلمداد نمي‌كنند. زيرا تعريف آنها از غيرت با تعريفي كه در گفتمان حاكميت از غيرت ارائه مي‌شود متفاوت است.

اگر تمام در و ديوار شهر را هم با جمله‌ي «بي‌حجابي زن از بي‌غيرتي شوهر است» كاغذ ديواري كنيد، ذره‌اي در وضعيت حجاب تأثير نخواهد داشت. چرا كه فهم مشتركي از كليد واژه‌ي غيرت وجود ندارد. به نظرم ابتدا ضروري است، مباني نظري اين موضوع به درستي تبيين شود و بين طبقات و اقشار مختلف جامعه گفتگويي -بدون برچسب زدن و قضاوت كردن- به منظور احترام به هنجارهاي اجتماعي صورت بگيرد.

سال گذشته زماني كه نامه‌ي استعفايم را از مديريت مركز رايانه امضاء كردم، مدير مافوق مرا خواست و گفت:

«منظورت از اين نامه چه بوده است؟» [مي‌خواست بداند دارم ناز مي‌كنم كه قيمت را بالا ببرم يا واقعاً ديگر نمي‌خواهم مدير بمانم]

با قاطعيت گفتم: «كاملاً منظورم مشخص است، بنده با اين شرايط ديگر ادامه كار در اين مسئوليت برايم ممكن نيست»

گفت: «خوب حالا مي‌خواي چكار كني؟ مي‌خواي از اين معاونت بري؟ يا كلاً از سازمان مي‌خواي بري؟»

گفتم: «نه! صرفاً ديگر نمي‌خواهم مدير باشم. مي‌خواهم يك كارشناس معمولي باشم. همين.»

گفت: «در مركز رايانه كه نيرو نياز نداريم [بعد از من 2 نفر نيروي تمام وقت جذب كردند]، اگر تمايل داشتي يك پستي در مديريت بهبود فرايندها داريم با عنوان “كارشناس امور آيين نامه‌ها” حالا فكرات رو بكن ببين مي‌خواي توي اين پست مشغول بشي؟»

گفتم: «براي من كار كار است، فرقي نمي‌كند، فقط من تجربه تنظيم آيين‌نامه ندارم، اگر شما خودتان كمك كنيد كه من در اين سمت جا بيفتم، بعدش مي‌تونم خودم گليمم رو از آب بكشم»

گفت: «پس كاغذ و قلم بردار اين عناويني رو كه مي‌گم يادداشت كن، بايد براي اينها آيين‌نامه تنظيم كني!»

خلاصه اين كه ۶ مورد آيين نامه سفارش فرمودند كه از موارد ياد شده تا لحظه نگارش اين يادداشت (يعني پس از 15 ماه) ۴ تاي آنها هنوز تدوين نشده است و ايشان انجام همه موارد را ظرف مدت 20 روز از من خواستار شدند. در خلال انجام كار، وقتي مسئول جديد و محترم مرتباً پيگير پيشرفت روند كار بودند، روزي با لحني توهين‌آميز به من گفت: «اصلاً معلوم هست تو داري چه كار مي‌كني؟ مگر نگفته بودم فلان كار و بهمان كار را بكني و …»

بي آن كه من متقابلاً اهانتي كرده باشم، خيلي ساده و باناباوري پاسخش را دادم و از اتاق رفتم بيرون. پنج دقيقه بعد برگشتم و گفتم: «بي‌زحمت نامه‌ي معرفي بنده را به كارگزيني بنويسيد!»

[خيلي از خدا خواسته] گفت: «من چنين نامه‌اي را نمي‌نويسم، تو به هر حال چند سال اينجا مدير بوده‌اي، تو برو از ساير معاونت‌ها اعلام نياز بيار، من با آن موافقت مي‌كنم».

مثلاً مي‌خواست براي من عزت بگذارد. به اين سياست مي‌گويند سياست «بوس و نيشگون» بعداً در يك پست جداگانه اين سياست را توضيح خواهم داد.

خلاصه اين كه بنده شدم نيروي پا در هوا، عملاً نيروي معرفي به كارگزيني بودم و بي‌صاحب. اكثر قريب به اتفاق معاونين و مديران سازمان كه با آنها دوست بودم، پس از انقلاب ژانويه (منظور رفتن رئيس و تيم قديم و آمدن رئيس و تيم جديد) عوض شده بودند. تعداد اندكي مانده بودند كه خيلي با آنها صميمي نبودم ولي به هر حال چاره‌اي نبود، يا بايد براي جابجايي به آنها رو مي‌زدم يا اين كه سازمان را براي هميشه ترك مي‌گفتم.

آن چند نفر باقيمانده از ديپلمات‌ها و بچه‌هاي وزارت خارجه بودند كه از سازمان ما سر در آورده بودند و به حرفشان نمي‌شد اعتماد كرد اما با اين حال رفتم و گفتم. خيلي خيلي [البته كاملاً الكي] از بنده استقبال كردند و اعلام نظر قطعي را موكول به فردا و هفته‌ي بعد و ماه بعد و موافقت آقاي ب كردند و هنوز هم كه هنوزه رفته‌اند كه جواب بدهند، ولي نكته‌ي مهم را فراموش نكنيد! يك ديپلمات هيچ وقت نه نمي‌گويد.

در اختيار كارگزيني كه هستي مثل مستؤجري مي‌ماني كه صاحب‌خانه اثاثيه‌اش را ريخته داخل كوچه، همان همسايه‌هاي قبلي رد مي‌شوند، سلام و عليك مي‌كنند، نگاه ترّحم‌آميزي به تو و اوضاعت مي‌كنند و مي‌روند پي كارشان.

در اختيار كارگزيني كه هستي مثل بچه‌ي سرراهي‌اي هستي كه تو را به يتيم‌خانه سپرده‌اند، بي‌خانه‌اي و بي‌صاحب. هر روز يكي از مديران و معاونين هوس مي‌كند تو را به واحد خود ببرد، البته براي كاركردني كوزت‌وار (كوزت شخصيت اصلي داستان بينوايان).

در اختيار كارگزيني كه هستي مثل برده‌اي مي‌ماني در بازار برده‌فروشان. هر روز خريداري مي‌آيد، دستي به بازو و كت و كولت مي‌زند، تا ببيند جان كار كردن داري يا نه. برايم عجيب بود كه بعد از پنج سال حضور در يك سازمان از من رزومه بخواهند، البته تقصيري هم نداشتند، وقتي همه با اتوبوس آمده‌اند، در آن اكثريت جديد من غريبه هستم نه آنها!

در اختيار كارگزيني كه هستي به يك بيمار ضربه مغزي مي‌ماني در حالت كما. هر روز صبح كه به سازمان مي‌روي معلوم نيست رفتني مي‌شوي يا ماندني.

در اختيار كارگزيني كه هستي تازه چهره‌ي دوستان و دشمنان واقعي‌ات معلوم مي‌شود. آنهايي كه نمي‌خواستند سر به تنت باشد ولي چون مدير بودي دائماً تملق‌گويي مي‌كردند، اينجا ديگر نقاب از چهره برمي‌گيرند.

در اختيار كارگزيني كه هستي ارزش واقعي‌ات لخت و بي‌پرده براي سازمان روشن مي‌شود. هم تو سازمان را بهتر مي‌شناسي و هم سازمان در يك جدال بودن و نبودن، برايت قيمت‌گذاري مي‌كند. ديگر لاشه‌ي توست بر كفه‌ي ترازو و نگاه‌ها و دستان قصاب. آنجاست كه همه‌ي گوشت تو را بدون استخوان و چربي قيمت‌گذاري مي‌كنند كه ارزشش را دارد بماند يا نه؟

و در اين برزخ كارگزيني بود كه بزرگ مردي پيدا شد و مرا خريد. حاج رضاي عزيز و بزرگ كه در تمام مدت يك سال گذشته جز بزرگواري و ادب و احترام چيزي از او نديده‌ام. با اين كه هم اينك در كسوت كارمندي دون پايه هستم، اما او همواره با من مثل يك مدير رفتار كرده است.

اين را هم يادتان باشد، كساني كه در خارج از كشور مديريت و زندگي كرده‌اند و از مجموعه‌هاي بزرگ به مجموعه‌هاي كوچك مي‌روند، بلند نظر هستند و برعكس كساني كه از جاهاي كوچك به مسئوليت‌هاي بزرگ گماشته مي‌شوند، تنگ نظر و كوته فكرند.