پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی شهریور, ۱۳۹۰

يكي از همكارانم در صدد مهاجرت به استرالياست. همه‌ي كارهايش را نيز رديف كرده است. مدرك IELTS را در تركيه گرفته و يك سفر مقدماتي هم به سيدني انجام داده است. چند وقت پيش آمده بود به اتاق ما از خاطرات سفر يك ماهه‌اش به سيدني مطالب شنيدني تعريف مي‌كرد. در بين همه خاطراتش يكي براي من خيلي جلب توجه كرد كه در اين يادداشت به تحليل اين برخورد و رويداد به ظاهر ساده ولي بسيار عميق خواهم پرداخت. بشنويد:

يكي از كارهايي كه يك مهاجر بايد انجام دهد، افتتاح حساب بانكي و معرفي شماره‌ي آن به اداره‌ي مهاجرت براي صدور كارت اعتباري است. زماني كه براي انجام اين كار وارد بانك شدم، بر اساس عادت معمول و بي‌توجه به افرادي كه در محوطه‌ي بانك ايستاده بودند، مستقيماً به پشت باجه مراجعه كردم تا درباره‌ي چگونگي افتتاح حساب سؤال كنم.

ناگهان ديدم خانمي كه ظاهراً سوپروايزر و مشرف به باجه‌ها بود، سراسيمه از پشت ميز خودش بلند شد و مستقيماً به سمت من آمد و گفت:«مشكلي پيش آمده است، من مي‌توانم به شما كمك كنم؟» گفتم: «من براي افتتاح حساب مي‌خواستم اقدام كنم» و ايشان مرا به انتهاي صفي كه در پشت خط قرمز رنگي با فاصله‌ي يك و نيم متر از باجه تشكيل شده بود راهنمايي كرد.

تازه من متوجه شدم اين خلايقي كه اينجا صف كشيده‌اند هم مثل من با همين باجه كار دارند ولي هيچ كدامشان به من كه بدون نوبت و مستقيماً به باجه مراجعه كرده‌ام اعتراض نكردند.

صف بانك

نكات فرهنگي قابل تأمل در اين رويداد:

  1. سوپروايزر از جايش بلند مي‌شود و خودش را به مراجعه كننده مي‌رساند. نه اين كه از پشت ميزش داد بزند: «آقا! برو ته صف»
  2. لحن سوپروايزر مهربانانه و مسئولانه است، يعني او خودش را در برابر سردرگمي و اشتباه مراجعه كننده مسئول به راهنمايي مي‌داند. مثلاً نمي‌گويد: «داداش! اين جماعت رو نديدي اينجا واستادن»
  3. هيچ كدام از كساني كه در صف هستند به فرد خاطي اعتراض نمي‌كنند. مثلاً نمي‌گويند: «عمو! ما اينجا برگ چغندر نيستيم ها! تو سرت رو همين جوري انداختي پايين رفتي اون جلو» زيرا مطمئن هستند مسئولان بانك او را راهنمايي مي‌كنند و يا اين كه اين فرد شايد واقعاً يك كار اضطراري دارد كه بايد بدون نوبت كارش انجام شود.
  4. همه‌ي افرادي كه در صف هستند با يك آرامش خاصي پشت خط قرمز ايستاده‌اند و براي احترام به حريم خصوصي فردي كه در حال انجام كارهاي بانكي است فاصله را كاملاً رعايت مي‌كنند. (بر خلاف ايران كه نفر پشت سري، كلّه‌اش كاملاً مشرف به اسناد و مدارك شماست)

صف بانك در ايران

البته ناگفته نماند كه سيستم نوبت‌دهي در بانك‌ها اگر چه تا حدودي وضعيت نابسامان گذشته را بهتر كرده است، اما تا رسيدن به نقطه‌ي مسئوليت‌پذيري متصديان بانك و صبوري و احترام به حقوق ديگران از سوي مراجعين راه بسيار طولاني در پيش داريم.

همان گونه كه پيشتر در مطلب «نكاتي كه يك مدير قبل از نشستن بر روي صندلي رياست بايد بداند» وعده كرده بودم، اهميت جايگاه مسئول دفتر تا بدانجاست كه ارزش دارد براي آن كتابي نگاشت. اما در اين يادداشت سعي خواهم كرد به برخي ابعاد آن بپردازم.

انتخاب مسئول دفتر، سهل و ممتنع

شايد تلقي عموم مردم از مسئول دفتر اين باشد كه اين پست نياز به تخصص چنداني ندارد و صرفاً كار وي برقراري ارتباطات تلفني، تنظيم وقت، ثبت و صدور نامه، مرتب كردن كارتابل و … باشد، اما همين برداشت نادرست از يك سو باعث مي‌شود افراد توانمند و باهوش، انتخاب اين شغل را براي خودشان كسر شأن بدانند و از سوي ديگر سازمان براي اين شغل حساس، حق تخصص و فوق‌العاده شغل پرداخت نكند.

بنده در طي سه سال و اندي كه مدير بودم، سه مسئول دفتر عوض كردم و نفر آخر را نيز به خاطر عدم انعطاف‌پذيري سيستم دولتي در جذب و حذف نيرو، نگهش داشته بودم.

زماني كه پس از اعلام خاتمه كار نفر اول، به دنبال مسئول دفتر مي‌گشتم، مراجعه كنندگان از دو طيف خارج نبودند: يا توانمند و زبر و زرنگ بودند و با مدرك تحصيلي قابل توجه، مثل مهندسي برق و الكترونيك و يا ضعيف و گيج و منگ و با مدارك تحصيلي پرت و پلا. نگراني من از گروه اول اين است كه هر چقدر براي آموزش آنها سرمايه گذاري كنم، چون جايگاه خودشان را بالاتر از اين پست مي‌دانند، پس از يكي دو سال درخواست جابجايي يا ترك سازمان را مي‌كنند و همه‌ي زحماتم به هدر مي‌رود. لذا خودشان هم اقرار مي‌كردند الان از روي ناچاري و بيكاري مي‌خواهند به مسئول دفتري روي بياورند و براي بلند مدت در اين سمت نمي‌مانند. اما گروه دوم همان دسته‌اي هستند كه به ظاهر خيلي مظلوم و مطيع مي‌آيند اما قسم خورده‌اند كه با گيج‌بازي‌هايشان آبرو و خون شما را بريزند و روي اعصاب شما تردميل كنند. خانم شيرزاد در سريال ساختمان پزشكان نمونه‌ي اعلاي اين گروه بود كه سروش صحت و پيمان قاسم‌خاني به درستي اين شخصيت را پردازش كرده‌ بودند. مشاهده‌ي اين سريال براي من بيشتر تجديد خاطره بود و البته خنده‌اي بر لب و خون در دل.

مسئول دفتر به مثابه مأمور برج مراقبت فرودگاه

شايد براي بيان اهميت جايگاه مسئول دفتر هيچ تشبيهي بهتر از مأمور برج مراقبت فرودگاه نباشد. مسئول دفتر بايد داراي قوه‌ي تشخيص و شعور بسيار بالايي باشد و در لحظه تصميم بگيرد. مثلاً بر اساس شناختي كه از افراد، شخصيت‌ها و مراجعين پيدا كرده است، بايد همين لحظه تصميم بگيرد كه آيا الان كه رئيس در جلسه است اين تماس را وصل بكند يا نه؟ يعني آن قدر بايد در كارهاي رئيسش ريز شده باشد كه تشخيص دهد اهميت مهمان و سطح جلسه‌ي فعلي بالاتر است يا شخصيتي كه الان پشت خط مي‌خواهد صحبت كند. اينها را در هيچ آموزشگاه و دانشگاهي آموزش نمي‌دهند، فقط و فقط تجربه به اضافه شعور مسئول دفتر در اين گونه مواقع راهگشاست.

همان گونه كه مأمور برج مراقبت بر اساس جدول پروازي به هواپيماها اجازه‌ي پرواز (Take off) و فرود (Landing) مي‌دهد، مسئول دفتر نيز بايد بر اساس برنامه‌هاي شما قرار جلسات را تنظيم كند، به موقع به ميهمانان اطلاع دهد و اگر باند فرودگاه (اتاق كار شما) پر بود بداند كه چگونه آنها را با احترام منتظر نگه دارد. اگر هواپيمايي نياز به فرود اضطراري (ملاقات ضروري) پيدا كرد بداند كه چگونه آن را بر روي باند اضطراري يا بر روي جاده (در راهروي سازمان) جاي دهد (به ملاقات شما برساند). اگر برنامه‌ي زمانبندي پروازها (جلسات شما) به خاطر يك مشكل غيرمترقبه به هم خورد، بتواند دوباره زمانبندي جديد را تنظيم و اعلام كند. همه‌ي مدارك و مستندات پرواز (سوابق، صورتجلسات و نامه‌نگاري‌هاي قبلي) را به موقع در اختيار شما قرار دهد. شما را از حملات هوايي و تجاوز هواپيماهاي دشمن (زيرآب‌ زني‌ها و تحركاتي كه در سازمان عليه شما انجام مي‌شود) آگاه سازد.

مسئول دفتر ويترين و پيشاني كار شماست

علاوه بر مطالبي كه در بالا ذكر شد، مسئول دفتر بايد داراي روابط عمومي قوي، حسن خلق و خونگرمي خاصي باشد. مسئول دفتر بايد نقش ضربه‌گير را داشته باشد يعني اگر كسي با پرخاشگري وارد دفتر كار شما شد، او را آرام كند و به مشكلش رسيدگي كند، نه اين كه همان استرس را به شما منتقل كند. مسئول دفتر بايد با رصد كردن آخرين اخبار و اطلاعات سازمان شما را در جريان ريزترين مسائل نظير فوت بستگان همكاران جهت شركت در مجالس ايشان، گرفتاري‌هاي مالي و كاري زيردستان و همكاران براي رسيدگي، اخبار حاشيه‌اي نظير سوء استفاده‌هاي مالي، آيين‌نامه‌ها و بخشنامه‌هاي جديد و هر آنچه دانستنش براي يك مدير الزامي است قرار دهد.

اگر مسئول دفتر فرد توانمند و قابل اعتمادي باشد (منظورم از قابل اعتماد، سطح خيلي بالايي از اعتماد است) بسياري از كارهاي روتين را كه نياز به نظر كارشناسي ندارد و صرفاً امضاي آنها بر اساس تشريفات اداري به عهده‌ي شماست، مي‌توانيد به او واگذار كنيد و خودتان به كارهاي ضروري‌تر بپردازيد.

ويژگي‌ها و توانمند‌ي‌هاي الزامي براي مسئول دفتر

  1. روابط عمومي بسيار قوي: دوست بودن با تمام كاركنان و مديران و انجام بسياري از امور از طريق روابط، براي پرهيز از اين كه امضاي شما بيهوده هزينه شود.
  2. حافظه‌ي خيلي خوب: دانستن نام تمام كاركنان، پرسنل خدمات، مراجعين، شخصيت‌ها، حفظ بودن شماره تلفن‌هاي پركاربرد، به ياد داشتن سوابق طرح‌ها و پروژه‌ها.
  3. نظم و انضباط: تنظيم دفترچه تلفن منظم از مراجعين (به صورت كاغذي و الكترونيكي)، تنظيم كارتابل، حضور به موقع در محل كار، تميز نگه داشتن ميز كار.
  4. قدرت تشخيص و شعور بالا: پيشتر عرض شد.
  5. توانايي تجزيه و تحليل: مسئول دفتر بايد بتواند از متن نامه‌ي شما چكيده و خلاصه تنظيم كند
  6. مسئوليت‌پذيري و پيگيري: كار را تا زماني كه به سرانجام نرسيده است رها نكند
  7. صبر و حوصله‌ي بالا: برخي جلسات شما شايد تا ديروقت به طول انجامد يا اين كه مراجعين از پاسخ وي قانع نشوند و با او تند برخورد كنند. در اينجا لازم است كه وي صبوري به خرج دهد.
  8. صداقت و امانتداري: هيچ صفتي براي يك مسئول دفتر بالاتر از صداقت در نقل مطالب و امانتداري در حفظ ديده‌ها و شنيده‌ها نيست.
  9. تسلط به كار با كامپيوتر و نرم‌افزارهاي خانواده Office: مسئول دفتر بايد تا جاي ممكن همه‌ي نامه‌ها و مستندات را به صورت سيستماتيك ثبت و ضبط كند تا اينها براي نفرات بعدي و ساير همكاران ماندگار و قابل پيگيري باشد.
  10. تسلط بر امور اداري: دانستن مفاهيم نامه‌نگاري نظير نامه پيرو، عطف، صادره، وارده، تسلط به امور بايگاني، آشنايي با امور كارگزيني و … .
  11. آشنايي با سازمان: مسئول دفتر حتي المقدور بايد نيروي قديمي و باسابقه سازمان باشد و افراد و فرايندهاي سازمان را بشناسد.
  12. مدرك تحصيلي: بهترين و مرتبط‌ترين مدرك تحصيلي براي يك مسئول دفتر، كارشناسي يكي از گرايش‌هاي مديريت است بسته به نوع سازمان كه دولتي باشد يا بازرگاني يا صنعتي.

اگر بنده، خداي ناكرده، زبانم لال روزي به مقام رياست سازماني رسيدم براي مسئولين دفاتر، سختي كار و فوق‌العاده شغل تعيين مي‌كنم و نيروهاي مستعد و باهوش را در اين پست‌ها مي‌نشانم. احتمالاً با مطالعه‌ي اين يادداشت شما نيز تصديق مي‌كنيد كه كار مسئول دفتري يك كار كاملاً تخصصي، حساس و پراسترس است و بر خلاف آن چه به ذهن مي‌رسد نياز به تجربه‌ و قدرت تشخيص بسيار بالايي دارد.

اين بند را از يادداشت پيشين عيناً نقل مي‌كنم:

«مسئول دفتر (Secretary) همان گونه كه از نام انگليسي‌اش پيداست محرم اسرار (Secrets) و رازهاي شماست. در انتخاب مسئول دفتر بسيار دقت كنيد و فرد امين و مورد اعتماد خودتان را انتخاب كنيد. البته ترجيحاً مسئول دفتر بايد از داخل سازمان باشد تا با افراد و ساختار سازمان آشنايي داشته باشد. وقتي معاون قديمي سازمان به دفتر شما تلفن مي‌كند، نپرسد: «ببخشيد شما؟». در يك كلام، مسئول دفتر ماهر و مسلط به امور اداري مي‌تواند شما را تا حد وزير بالا ببرد و مي‌تواند شما را به بخش خدمات منتقل كند»

مطالب مرتبط:

داستان اول

پدربزرگ مادری ام، شيخ قاسم، روحاني ساده‌دل و سخت‌كوشي بود. كار اصلي‌اش تدريس در مكتب‌خانه و حوزه بود ولي چهره‌ي آفتاب‌سوخته‌اش خبر از كار طاقت فرساي كشاورزي و باغداري داشت. خانه‌ي پدربزرگم دو درب داشت: يكي براي رفت و آمد اعضاي خانواده و ديگري به دالاني وصل مي‌شد كه انتهاي آن، آب انباري بود براي استفاده‌ي عمومي.

پدرم اولين بار، مادرم را بالاي پله‌هاي آن آب‌انبار ديده بود. 60 سال پيش نه تنها در شهرستان ما بلكه به روايت جعفر شهري در كتاب تهران قديم، شهر تهران نيز فاقد آب لوله‌كشي بوده است. همين آب‌انبار و آب برداشتن همسايه‌ها از آن باعث بيشتر شدن صميمت‌ها و ارتباطات چهره به چهره بوده و پيوندهاي اجتماعي را تقويت مي‌كرده است. با آمدن آب لوله كشي، درِ آن آب‌انبار را بستند، چرا كه ديگر هر خانواده، آب شرب مورد نيازش را درون خانه‌ي خود دريافت مي‌كرد.

مادربزرگم (مادر پدرم) خدايش رحمت كند خيلي وسواسي بود و اين پسرها مجبور بودند مدام براي خانه آب بياورند. آب آوردن امر مقدسي است زيرا كه آب مظهر پاكي و حيات است، پدرم در مسير يافتن آب، مادرم را يافته است، مبناي اين آشنايي مبناي درستي است. اما افسوس كه ديگر بالاي پله‌هاي آن آب‌انبار قديمي، هيچ پسري عاشق دختري نمي‌شود. آب‌انبار يكي از فضاهاي عمومي شهر بود كه در فرايند مدرنيته از اِلمان‌هاي شهري حذف شد.

داستان دوم

پدربزرگ پدري‌ام بسيار شعر از حفظ بود و شايد اين سرسوزن ذوق، ميراث جدّ كبيرمان باشد. حاج شمس‌الله ملقب به آداشي سیزده برادرخوانده‌ي ديني داشت كه در يك روز عيد غدير، بين‌شان صيغه‌ي برادري جاري شده بود. اين جمع چهارده نفره كه به چهارده برادران معروف بودند، شب‌ها تا صبح مي‌نشستند و قرآن و شعر مي‌خواندند. گاهي اوقات جلسات شعر و قرآن‌شان را در باغي برگزار مي‌كردند و گاهي به نوبت در منازل يكديگر اين نشست‌ها را ترتيب مي‌دادند.

بعدها اين سنت خوب توسط پدرم ادامه يافت و در جمع خانوادگي خودمان همه را تشويق به شعرخواني مي‌كرد. از همان سنين كودكي در مقطع ابتدايي، پدرم كتاب حافظ را به دست ما مي‌داد و اگر موفق به خواندن يك غزل مي‌شديم به ما 100 تومان جايزه مي‌داد. چقدر حافظ خواندن من و خواهرم در آن سال‌ها خنده بازار بود، بس كه كلمات سخت و نامأنوس آن را غلط غلوط مي‌خوانديم. آن وقت‌ها برنامه‌هاي تلويزيون از ساعت 5 بعداز ظهر شروع مي‌شد و چقدر فراغت وجود داشت براي اجراي چنين برنامه‌هايي. كم كم با گسترش برنامه‌هاي تلويزيون و سرگرمي‌هاي ديگر، اين سنت پسنديده براي فرزندان آخر خانواده كمتر اجرا شد و چه چيزي جاي آن را گرفت؟ كارتن و فيلم سينمايي.

داستان سوم

بيست و پنج سال پيش در فاميل شلوغ و پلوغ ما كه n تا عمو دارم و m تا دايي، فقط چند نفرشان خودروي شخصي داشتند (فقط خدا عالم است كه از ضرب دكارتي n در m چند تا عموزاده و دايي‌زاده و نوه و نتيجه پديد آمده كه شماره‌اش از ذهن من خارج است). عموي دومم يك اُپل قديمي سبز رنگ داشت با دنده‌ي فرماني. دو خانواده‌ي پنج نفره، مهربانانه و در نهايت صميميت! سوار اين ابوطياره مي‌شديم و جمعه‌ها مي‌رفتيم پارك ارم. خيلي ساده و بي‌تكلف يك قابلمه لوبياپلو بود و اندكي ماست، همين. بليط ترن هوايي آن وقت‌ها 10 تومان بود. عشق من هم ماشين‌برقی بود با آن فرمان نرم و بي‌بديلش كه انگار سوار ابرها شده‌اي، يادش بخير!

اما رفته رفته بچه‌ها بزرگ شدند و ديگر همه در آن ماشين جا نمي‌شدند. كم‌كم پسرها و دخترها بزرگتر شدند، ازدواج كردند، خودشان ماشين شخصي خريدند و الان از مجموع آن 10 نفر 6 نفرشان خودروي شخصي دارند، ولي ما يك دهم آن وقت‌ها هم با هم بيرون نمي رويم. هر كسي سرش به كار خودش گرم است. وسايل نقليه‌ي آن جمع ده نفري بيشتر شده ولي رابطه كمتر شده است، چرا؟

چون همه‌ي آن 6 نفري كه خودروي شخصي دارند براي تأمين قسط خودرو و هزار و يك رقم تجملات و بَرج‌هاي ديگر زندگي كه بر خرج زندگي اضافه شده‌اند بايد كار كنند. ديگر وقت فراغتي نيست و اگر هم باشد الان به نسبت 25 سال پيش كه فقط دو كانال تلويزيون وجود داشت، 12 كانال داخلي ديگر و 3000 كانال ماهواره‌اي اضافه شده‌اند و دنياي بازي‌هاي رايانه‌اي، سينماهاي خانگي، اينترنت، موبايل و هزاران فناوري جديد مجالي براي ارتباطات حضوري نگذاشته است.

داستان چهارم

در لابلاي آگهي‌هاي روزنامه، در شمال شهر تهران آپارتمان‌هايي را مي‌توان يافت كه اتاق خواب‌هاي 50 متري دارند با سرويس كامل. يعني فرزند عزيزكرده‌ي خانواده حتي براي دستشويي و حمام نيز نيازي به خروج از اتاق خواب خود ندارد. پدر و مادر نيز فقط عندالضرورة وارد حريم خصوصي فرزندشان مي‌شوند و اين در تعبير مدرن نهايت رفاه يك خانواده است.

اين را مقايسه كنيد با وضعيت بيست و پنج سال پيش كه درب خانه‌ي همه‌ي همسايه‌ها به روي هم باز بود. مادر دوست من مادر من هم بود. فقط كافي بود من به مادرم بگويم: «مامان! من امروز ناهار خونه‌ي مهدي اينام». من به عنوان پسر همسايه به راحتي سر سفره‌ي يك خانواده‌ي غريبه مي‌نشستم و با هم غذا مي‌خورديم و مهدي نيز متقابلاً به خانه‌ي ما مي‌آمد. خواهرم نيز دوستش را مي‌آورد خانه‌ي خودمان و او نيز براي صرف ناهار به خانه‌ي دوستش مي‌رفت. اينها بهترين و شيرين‌ترين خاطرات دوران كودكي من است.

جمع‌بندي

بر اين چهار داستان، هزاران هزار داستان واقعي ديگر مي‌توان افزود كه چگونه فرايند مدرنيته، ساخت سنتي جامعه‌ي ايراني را دستخوش تغييرات اساسي و جبران ناپذير كرده است. اگر چه مردمان امروز به نسبت دهه‌هاي گذشته در رفاه بيشتري به سر مي‌برند اما به همان نسبت از ميزان صميميت و ارتباطات انساني بين آنها كاسته شده است. گويي صميميت و رفاه در دو سوي يك طيف قرار دارند و جمع آنها به يك ميزان با هم، غير ممكن است. بدين معني كه هر چه درجه‌ي رفاه يك خانواده بالاتر مي‌رود، صميميت اعضاي خانواده كاهش مي‌يابد. به عنوان مثال هر چه تعداد اتومبيل‌هاي شخصي يك خانواده بيشتر شوند، سفرها و ترددهايشان متفرق‌تر و به همين نسبت صميميت‌هايشان كمتر و كمتر خواهد شد. همين قضيه براي تعداد تلويزيون‌ها و تعداد سرويس‌هاي بهداشتي و ساير نمادهاي فناوري صدق مي‌كند. جامعه‌شناسان ما بايد بينديشند كه چگونه مي‌توان خلأ صميميت‌هاي از دست رفته را جبران كرد؟

جامعه‌ي ايراني سوار بر ماشين مدرنيته، انسان امروزي را روز به روز به انزواي بيشتر فرو مي‌برد. فراموش نكنيم كه انسان موجودي اجتماعي است و هيچ شبكه‌ي اجتماعي مجازي و هيچ فناوري محيّرالعقولي درمان اين نياز فطري بشر نيست.

روزي را مي‌بينم كه آدمي همه‌ي اين بافته‌ها و ساخته‌هاي دست خويش را به كناري مي‌نهد و سنت‌هاي فراموش شده را براي شفاي زخم‌هاي مدرنيته بر پيكره‌ي روح انسان، از سر خواهد گرفت. به اميد آن روز!

چرا من رفيق صميمي ندارم؟

و يا دوستي مهربان و قديمي ندارم؟

چرا دستْ‌رنج من از دوستي‌ها، همه رنج و غم بود؟

و اين قايق عشق‌‌بازيمْ، يك تخته كم بود؟

چرا عاشق هر كه گشتم به من نيشتر زد؟

و بر زخم‌هاي دلم او، نمك بيشتر زد؟

.

.

.

به شدت به يك دوست مهربان و صميمي و همدرد نيازمندم

دوستي كه

شانه‌اي داشته باشد براي گريه كردن

گوشي براي شنيدن

سينه‌اي گشاده براي پذيرفتن

و كلامي گرم و شيرين براي نيوشيدن

خداوند حضرت آيت الله بهجت را رحمت كند كه مرجع تقليدمان بود و رهنمودهاي پدرانه‌اش راهگشاي راه ره گم كردگاني چون من بود. خداي متعال اين توفيق را به بنده عنايت كرد كه در يكي دو ديدار عمومي ايشان شركت كنم و دست مباركشان را ببوسم و در مسجد ايشان در گذر خان قم دو ركعت نماز صبح، پشت سر آن بزرگ عارف قرن به جاي آورم.

ابتدا فاتحه‌اي براي حضرت آيت الله بهجت -تنها مرجع تقليدي كه ديدم روي رساله‌ي عمليه‌ي خود نوشته بود العبد* محمدتقي بهجت- قرائت فرماييد تا به طرح موضوع بپردازم:

فرض محال، محال نيست. فرض كنيد در همان نماز دو ركعتي كه بنده به فيض حضور در مسجد آيت الله بهجت نايل شدم، ايشان پس از پايان تشهّد، به جاي سلام دادن و خاتمه‌ي نماز، بلند مي‌شوند و شروع مي‌كنند به خواندن تسبيحات اربعه، به نظر شما تكليف بنده به عنوان يك مقلّد و يك مريد ايشان چيست؟

اشتباه اول: اين كه بگويم ايشان امام جماعت هستند و تبعيت مأموم از امام در نماز جماعت لازم است، فلذا من هم بايد بلند شوم و به ركعت سوم بروم.

اشتباه دوم: اين كه بگويم گذشته از امام جماعت بودن، ايشان مرجع تقليد من هستند و بنده همه‌ي احكام و مسائل شرعي خودم را از ايشان تقليد مي‌كنم، پس اگر ايشان تشخيص داده‌اند كه الان بايد نماز صبح را سه ركعت بخوانند، بنده نيز بايد تبعيت كنم.

اشتباه سوم: اين كه بگويم از امام جماعت و مرجع تقليد بودن ايشان بگذريم، آيت الله بهجت در 18 سالگي موت اختياري داشته‌اند، چشم برزخي دارند، هزار رقم كرامت دارند و از اين حرفها، پس هر آن چه از ايشان صادر شود عين حق است و بنده به عنوان يك مريد بايد با تبعيّت كامل از ولايت ايشان، پشت سر ايشان حركت كنم و وارد ركعت سوم نماز صبح بشوم.

پاسخ: همه‌ي مراجع تقليد بدون استثناء در چنين مسأله‌اي مي‌گويند، اگر امام جماعت پس از تشهد نماز صبح، سلام نگفت و براي ركعت سوم بلند شد، مأمومين نبايد بلند شوند (لزوم ترك تبعيت از امام جماعت در جايي كه افعال نماز را اشتباه انجام دهد). اگر امام جماعت تا قبل از ورود به ركوع ركعت سوم متوجه اشتباهش شد، بايد بنشيند و سلام دهد و دو سجده‌ي سهو بگذارد و اگر متوجه نشد و به ركوع ركعت سوم وارد شد، مأموين بايد سلام دهند و نمازشان درست است و نماز امام جماعت باطل.

اشکال کار در كجاست؟

نکته اول در اين است كه ما (مقلدّين) در فروع تقليد مي‌كنيم و آن هم در غير ضروريات و غير واضحات دين. يعني به تعبير دقيق‌تر، دو ركعت بودن نماز صبح از مسلمّات دين اسلام است و هيچ شكّ و شبهه‌اي در آن نيست و هيچ مرجع تقليدي تا پايان تاريخ نه يك ركعت مي‌تواند از آن بكاهد و نه يك ركعت به آن بيفزايد. فلاسفه‌ي اسلامي در علم اخلاق معتقد به حسن و قبح ذاتي اعمال اخلاقي هستند، لذا هيچ مرجع تقليد و عالم ديني نمي‌تواند به حلال بودن دزدي يا حمايت از دزد فتوا بدهد. [اين‌ها را مقلّد بايد با شعور خودش بفهمد، در هيچ رساله‌اي چنين چيزهايي ننوشته‌اند]

نکته دوم در اين است كه غيرمعصوم، غيرمعصوم است. يعني به تعبير حاج‌آقا مرتضي تهراني غيرمعصوم حتماً خطا مي‌كند نه اين كه شايد خطا بكند. پس بايد اين احتمال عقلايي را قائل باشيم كه حتي يك مرجع تقليد عارف نيز امكان دارد در شماره‌ي ركعات نماز اشتباه كند و انسان باشعور بايد فرق اشتباه عملي مرجع تقليد را از فتواي نظري او تشخيص بدهد و عمل مرجع تقليد را به پاي نظر او قلمداد نكند. اگر شخص مقلّد در محضر مرجع تقليد خود نشسته‌ است و نقل قولي را از زبان مرجع تقليد شنيد كه تشخيص داد اين حرف غيبت است، بايد يا نهي از منكر كند يا در صورت فراهم نبودن شرايط آن جلسه را ترك نمايد.

نکته سوم آنجاست كه فكر كنيم اگر در فعل اشتباه، از مرجع تقليد تبعيت نكنيم او را تنها گذاشته‌ايم و به ياريش نرفته‌ايم. اتفاقاً ياري كردن امام جماعت ولو مرجع تقليد باشد در اين است كه من به عنوان مأموم و مقلّدِ باشعور، با صبر كردن و نشستن خودم به امام جماعت بفهمانم كه اشتباهاً بلند شده است و با استقامت در فعل صحيح خود، او را به مسير درست بازگردانم.

خدا كند كه مراجع تقليد ما به ركعت سوم نماز صبح نروند و يا اگر رفتند، اي كاش مقلدّين ما آن قدر باشعور باشند كه آنها را در خطاي تشخيصي ايشان همراهي نكنند.

متأسفم كه بگويم در بين متدينين و مذهبي‌هايمان -لااقل آن مقداري كه من ديده‌ام- به ويژه آنها كه به دنبال مقدّس‌بازي و تقدّس‌سازي براي شخصيت‌ها هستند، كمتر چنين شعوري را مشاهده مي‌كنم.

به غير از ائمه‌ي معصومين و انبياء -عليهم السلام- كه رفتار و گفتار و سكوت‌شان براي ما حجت است، بقيه‌ي غير معصومين را به حكم اسلام مي‌بايست با قرآن و عترت سنجيد و به فرموده‌ي اميرمؤمنان -عليه السلام- كه خود ميزان الاعمال است، «افراد را بايد با حق سنجيد نه حق را با افراد».

جمع‌بندي: محدوده‌ي تبعيت از مرجع تقليد، امام جماعت، فرمانده‌ي لشكر و … را بشناسيم و حيطه‌ي نفوذ امر و نهي او را تشخيص دهيم. اصول اخلاقي (نظير زشتي دروغ و دزدي و خيانت و زيبايي راستي و امانتداري و نيكي به ديگران) و بديهيات شرع (مثل دو ركعت بودن نماز صبح) تا پايان تاريخ ثابت‌اند. دين مبين اسلام را كه براي تكميل اخلاق آمده است، نمي‌شود با تخطي از اصول اخلاقي ياري كرد، اين بزرگترين خودمتناقض (Self Paradox) و عظيم‌ترين جفا در حق اسلام است.

اسلام مقلّد هوشيار و آگاه و باشعور مي‌خواهد، نه مقلّد چشم و گوش بسته و نه تقليد طوطي‌وار و بدون شعور.

علينا بالشعور و عليكم بالشعور

پي‌نوشت:

* ساير مراجع تقليد روي جلد رساله‌شان نوشته‌اند: «حضرت آيت الله العظمي …»