پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی مرداد, ۱۳۹۰

امروز به دليل اين كه قيمت سكه تمام بهار آزادي طرح امامي به ۵۳۱۰۰۰ تومان –البته تا اين لحظه- رسيده و چشم و چراغ همه‌ي ايرانيان را روشن كرده است! به ذهنم رسيد تجربيات و دانسته‌هاي خود را در زمينه خريد و فروش طلا به محضر دوستان و سروران ارجمند عرض كنم:

تجربه اول: به هيچ طلا فروشي اعتماد نكنيد، مخصوصاً اگر آشنا باشد.

بنده تا قبل از ازدواج هيچ گونه تجربه‌اي در خصوص خريد طلا نداشتم. پس از پايان مراسم عقد و عروسي، تعدادي النگو و پلاك ناهمگون روي دست‌مان مانده بود كه چاره‌اي نداشتيم مگر اين كه همه را بفروشيم و طلاي يكدستي خريداري كنيم. به همراه همسرم به چند مغازه‌ي طلا فروشي مراجعه كرديم و پس از پرس و جوي قيمت و مشاهده‌ي طلاهاي چند مغازه، يكي را همسرم پسنديد و با فروشنده وارد مذاكره شديم. احساس كردم چه آدم متين و قابل اعتماد و منصفي است. هم طلاهايمان را گران‌تر از سايرين خريد و هم قيمت طلا‌ها را علي الظاهر خوب حساب كرد. خوشحال و خرم از مغازه خارج شديم و براي خريد گوشواره به مغازه‌ي ديگري رفتيم. ديدم قيمت طلاي ساخته را خيلي بالا مي‌گويد. عرض كردم ما همين الان ۵ تا النگو خريديم به فلان قيمت. فروشنده با اطمينان گفت: «امكان نداره!». فاكتور را به او نشان داديم و در كمال تعجب به ما نشان داد كه طلا را با قيمت ديگر و گران‌تري به ما فروخته است. بلافاصله به مغازه‌ي اولي مراجعه كرديم و گفتيم شما قيمت واحد را يك چيز گفته بودي و قيمت كل را جور ديگري حساب كردي. دستپاچه شده بود و دوباره خودش حساب كرد و گفت: «بله ظاهراً اشتباه شده است» 5 عدد النگو به پول آن موقع شده بود 90 هزار تومان كه بعد از محاسبه مجدد معلوم شد 10 هزار تومان زياد گرفته است. پول را پس گرفتيم و پيش طلا فروش دوم رفتيم.

طلا فروش دوم با يك ژست قهرمانانه از اين كه توانسته بود ما را راهنمايي كند، اعتماد ما را به خود جلب كرده بود و ما هم نه فقط آن يك بار بلكه بارها از او خريد كرديم. در يكي از دفعاتي كه براي خريد طلا پيش او رفته بوديم، همسرم از روي صداقت گفت: «ما ديگر به شما اعتماد داريم و مستقيم مي‌آييم پيش شما» از آن به بعد احساس كردم در برخي موارد قيمت‌ها را بالاتر از ساير مغازه‌ها حساب مي‌كند و اين موضوع در خصوص فروش يك ربع سكه برايم كاملاً مسجل شد. از آن روز به بعد او نيز برايم يكي بود مثل بقيه كاسب‌ها، به معناي واقعي كاسب!

تجربه دوم: در هنگام خريد طلا حتماً ماشين حساب با خود ببريد.

يكي از شگردهاي طلافروشان اين است كه هيچ گاه قيمت واحد هر گرم طلا را در فاكتور نمي‌نويسند و فقط به نوشتن وزن كل، عيار و قيمت كل بسنده مي‌كنند. اين موضوع باعث مي‌شود كه شما در همان لحظه متوجه نمي‌شويد بالاخره آيا قيمت را همان گونه كه به شما گفته بودند حساب كرده‌اند يا نه. اگر شما ماشين حساب همراه داشته باشيد، به راحتي با تقسيم قيمت كل به وزن كل مي‌توانيد اين را بفهميد و در صورت مغايرت به فروشنده بگوييد. سعي كنيد وزن را خودتان از روي ترازو بخوانيد، چون اين را بارها ديده‌ام كه در موقع خريد طلا، وزن آن را روند به پايين و براي فروش طلا وزن آن را روند به بالا مي‌كنند.

تجربه سوم: قيمت نهايي يك قطعه طلا چگونه محاسبه مي‌شود؟

قيمت نهايي يك قطعه طلا برابر است با وزن طلا ضربدر قيمت واحد كه قيمت واحد شامل قيمت طلاي خام (مثلاً 18 عيار) به اضافه‌ي اجرت ساخت به اضافه‌ي 7 درصد سود است. دقت كنيد اجرت ساخت قطعات مختلف طلا با هم يكسان نيست. مثلاً پلاك يا مدال كمترين اجرت ساخت و پس از آن النگو، زنجير، انگشتر، گوشواره، دستبند و سينه‌ريز به ترتيب مقام‌هاي بعدي در اجرت ساخت بالا را دارند. هر چقدر طلاي ساخته شده، بتواند توسط دستگاه و به راحتي قالب‌گيري و توليد شود، نظير النگو و زنجير، اجرت ساخت كمتري دارد. هر قدر ظرافت ساخت يك قطعه طلا مثل سينه‌ريز بيشتر باشد اجرت آن بيشتر است. همچنين كشور سازنده‌ي طلا نيز بر اجرت ساخت آن تأثيرگذار است، طلاي ساخت ايتاليا از طلاي ايراني به مراتب گران‌تر و ظريف‌تر است. برخي طلاسازان اصفهاني دستگاه‌هاي ساخت طلا را از ايتاليا وارد كرده‌اند كه اگر چه توليدات‌شان به كيفيت طلاي ايتاليايي نيست ولي از طلاي داخلي بهتر است. دقت كنيد طلاي اصفهان را به اسم طلاي ايتاليا به شما نفروشند. (اين مورد كاملاً تجربي و شهودي است و آن قدر بايد طلا ببينيد تا بتوانيد فرق آنها را متوجه شويد)

تجربه چهارم: سكه بهار آزادي را از مراكز بورس سكه، مثل بازار يا چهارراه استانبول تهيه كنيد.

قبل از خريد سكه ابتدا از طريق اينترنت* يا روزنامه از قيمت آن مطلع شويد و ترجيحاً سكه را از مراكز بورس فروش طلا تهيه كنيد. دليل آن اين است كه اولاً شما سكه را از مغازه‌اي مي‌خريد كه خودش سكه را براي شما وكيوم مي‌كند و به شما بابت خريد سكه فاكتور مي‌دهد. خيلي از طلافروشان براي سكه فاكتور نمي‌دهند يا اين كه قيمت‌شان از قيمت روز سكه بالاتر است، اگر هم به آنها اشكال كنيد مي‌گويند: «اين قيمت‌ها را روزنامه‌ها براي دلخوشي مردم مي‌گويند». ضمناً قيمت سكه در مراكز بورس با هم برابر نيست. يكي از دفعاتي كه به چهار راه استانبول رفته بودم قيمت سكه تمام بهار آزادي تا 3000 تومان اختلاف داشت. يعني شما با اندكي گشت و گذار مي‌توانيد از مغازه‌اي كه ارزان‌ترين قيمت را نوشته، سكه بخريد.

تجربه پنجم: در زمان خريد برليان، حتماً شناسنامه‌ي طلا و جواهرات را از فروشنده دريافت كنيد.

به نوع خاصي از الماس تراش خورده كه نور را به زيباترين شكل ممكن ساطع مي‌كند، برليان اطلاق مي‌شود. اولاً اين كه دقت كنيد اصطلاح «طلاي اتمي» براي شيشه‌ي تراش خورده‌اي به كار مي‌رود كه در ساخت طلاي جواهردار استفاده مي‌شود. اين شيشه هيچ ارزشي نداشته و در زمان فروش طلا از وزن اصلي آن كم مي‌شود. اما برليان با واحد قيراط محاسبه شده و در زمان فروش طلا، بر اساس شناسنامه‌ي جواهرآلات كه تعداد، نوع و وزن برليان‌هاي به كار رفته در آن را مشخص كرده محاسبه مي‌گردد. لذا حتماً علاوه بر فاكتور شناسنامه‌ي جواهرآلات داراي سنگ‌هاي قيمتي را از فروشنده دريافت كنيد، يا حتي المقدور وي را متقاعد كنيد آنها را در فاكتور به طور كامل قيد نمايد.

تجربه ششم: عيار طلا چگونه محاسبه مي‌شود؟

معمول‌ترين عيار طلا در ايران عيار 18 است كه منظور از 18 نسبت 18 به 24 است كه حاصل تقسيم عدد 75 صدم يا 750 هزارم مي‌شود. از همين جهت است كه پشت طلاهاي 18 عيار عدد 750 نقش بسته است. اين عدد به معني آن است كه 75 درصد اين قطعه، از طلاي خالص است و مابقي از مس يا نيكل است. البته به ندرت طلاهاي با عيار كمتر از 18 در بازار موجود است. رتبه بعدي طلاي عيار 21 است كه در پشت اين گونه طلاها عدد 900 به معناي 90 درصد طلاي خالص نقش بسته است. طلاي خالص يا 24 عيار نيز به اصطلاح شمش ناميده مي‌شود كه معمولاً با اين عيار براي ساخت جواهرآلات استفاده نمي‌شود و صرفاً ارزش تجاري دارد نه ارزش تزئيني.

تجربه هفتم: نكاتي در باب تعويض طلاي نو با كهنه.

فرض كنيد كه همسر شما از طلاي فعلي‌اش خسته شده و اين قدر جاري و خواهر شوهر توي سر آن طلاهاي بدبخت زده‌اند كه في‌الحال كاري واجب‌تر از طلاهاي سركار علّيه نيست. وقتي براي اين امر به بازار طلافروشان مراجعه كرديد، طلايي كه مي‌خواهيد بفروشيد را به مغازه‌هاي مختلف عرضه كنيد، آن وقت متوجه مي‌شويد كه قيمت‌هاي مختلفي براي يك مجموعه طلاي واحد به شما گفته مي‌شود كه ناشي از تفاوت ترازوها، تفاوت قيمت خريد است. برخي طلافروشان وقتي مطمئن شدند كه خريد طلاي شما قطعي است، طلاي شما را به قيمت پايين‌تر از متعارف بر‌مي‌دارند. يعني به نوعي احساس مي‌كنند دست شما زير سنگ است و هر قيمتي آنها بگويند شما مي‌پذيريد. در اين گونه موارد حواستان به قيمت‌هاي قبلي كه به شما گفته شده باشد و اگر فروشنده خيلي روي قيمت خودش اصرار كرد، ابتدا برويد در يكي از فروشگاه‌هاي قبلي كه بالاترين قيمت را گفته، طلاي خود را بفروشيد و از فروشنده‌ي آخر فقط طلا را بخريد. ضمناً به ياد داشته باشيد كه در زمان معاوضه شما چون به دو صورت داريد به طلافروش سود مي‌رسانيد او بايد قيمت طلاي فروخته شده را با شما ارزان‌تر حساب كند.

تجربه هشتم: در روزهاي شلوغي طلافروشان مثل روز مادر و شب عيد طلا نخريد.

خريد طلا يك كار دقيق و حساس است. وقتي شما روز شلوغي را براي اين كار انتخاب مي‌كنيد با چند مشكل اصلي روبرو هستيد. اولاً مغازه‌ي طلا فروش سرشار از جمعيت است و آرامش و تمركز لازم را نداريد. ثانياً خيلي از كارهاي خوب در اين روز به فروش رفته و شما شانس كمتري براي انتخاب گزينه‌هاي جديد داريد. ثالثاً و از همه مهم‌تر طلافروش در روزهاي شلوغ كم‌حوصله‌تر است و امكان دريافت تخفيف از وي به مراتب كمتر خواهد بود.

تجربه نهم: چيزي بين 2 تا 3 درصد از قيمت كل طلا را چانه بزنيد.

به جز سكه بهار آزادي كه قيمت مقطوعي دارد، بنده تقريباً در همه‌ي خريد‌هايم چيزي حدود 2 تا 3 درصد قيمت كل طلا را چانه زده‌ام. اصلاً از چانه زدن خسته نشويد و مطمئن باشيد با كسر اين مبلغ نيز، طلافروش سود بسيار خوبي به جيب خواهد زد. ضمناً تخفيف را از مبلغ كل پايين‌تري شروع كنيد تا نهايتاً فروشنده به دو سه درصد كمتر رضايت دهد.

اميد كه اين مطالب براي شما مفيد بوده باشد و با آرزوي خريد خوب و رضايتبخش. التماس دعا

يكي از محوري‌ترين بحث‌هاي حاج آقا مرتضي تهراني اين است كه دنبال جمع كردن ثواب نباشيد.

«هيچ كجاي اسلام نگفته‌اند كه عاقبت بخيري و سعادت يك انسان در اين است كه مثلاً 9 تا گوني لب دوخته‌ي ثواب جمع كرده باشد براي آخرتش»

حاج آقا مرتضي در مقابل دينداري ثواب‌ محور، دينداري شعور محور را مطرح مي‌كنند و خيلي بيش از حدّ بر روي شعور و تشخيص وظيفه در هر مقطع زماني تأكيد دارند:

«پدر بنده آميز عبدالعلي كه داشتند از دنيا مي‌رفتند، من در بيمارستان بالاي سرشان بودم. پدرم در آن لحظات آخر دست مرا گرفته بود و مرتب مي‌گفت: “مرتضي شعور خوب چيزيه! مرتضي شعور خوب چيزيه! ” دقت كنيد پدرم نفرمود: “مرتضي نماز شب يادت نره” گفت: شعور خوب چيزيه.»

«بنا بر نقل كتب تاريخي، جماعتي كه از بني اسرائيل با حضرت موسي (ع) از رود نيل گذشتند بالغ بر 600 هزار نفر بودند، زماني كه آن حضرت براي بازگشت از كوه طور 10 روز تأخير كردند، 598 هزار نفرشان گوساله پرست شدند. فقط آن 2000 نفر شعور داشتند»

بر خلاف ساير علماء، حاج آقا مرتضي تهراني نه تنها تشويق به خواندن نماز شب نمي‌كنند بلكه جوانان به ويژه دانشجويان را از خواندن نماز شب نهي مي‌كنند:

«اگر توي دانشجو مي‌خواهي نماز شب بخواني و فردا صبح سر كلاس درس، چرت بزني، اين نماز شب به درد نمي‌خورد. وظيفه‌ي تو درس خواندن است. نماز شب براي امثال بنده است كه شب خوابم نمي‌برد، مي‌خواهم غلت بزنم ملافه‌ي پتو را پاره كنم، خوب به جاي آن نماز شب مي‌خوانم [خنده حضار]»

حاج آقا مرتضي با حفظ كردن قرآن به صورت صرف به شدت مخالفند و به تبع آن با اعطاي مدرك ليسانس به حافظان قرآن.

«قرآن كتاب قصه و داستان نيست كه شما برويد حفظ كنيد و چيزي از آن نفهميد، قرآن كتاب هدايت است بايد خواند و به آن عمل كرد»

«اين همه سال شما در ماه مبارك رمضان، ختم قرآن كرديد، امسال فقط يك جزء قرآن بخوانيد ولي با تفسير بخوانيد، ارزشش از آن ختم قرآن‌هايي كه خوانديد و به معني توجه نكرديد بيشتر است»

يك پسرعمو دارم شطرنج باز خيلي قهّاري است. الان كه خودم خيلي وقت است بازي نمي‌كنم ولي آن قبل‌تر‌ها هر وقت با پسر عمويم شطرنج بازي مي‌كردم، سبك بازي‌اش خيلي برايم جالب بود، اصلاً به اين كار نداشت كه شما مثلاً فلان سربازش يا فيل و اسبش را زدي. ده‌ها الگوي كيش و مات در ذهنش بود و فقط به فكر مات كردن بود آن هم در جا. در بازي شطرنج اگر شاه كيش شده، جايي نتواند برود، وجود يا عدم وجود باقي مهره‌ها هيچ تأثيري در مات شدن شما ندارد. اين نكته را كه پسر عموي من از اول در صدد مات كردن شاه بود را داشته باشيد، بعداً عرض مي‌كنم.

ديشب با يكي از دوستان قديمي دوره‌ي دبيرستان رفته بوديم استخر. بحث‌هاي مختلفي با هم داشتيم از سياست و جامعه گرفته تا مباحث اعتقادي. دوستم پسر خيلي امروزي و راحتي است و اصلاً اهل تظاهر و انكار واقعيت نيست. سر مسائل اعتقادي گفت من الان به هيچ چيزي اعتقاد ندارم. گفتم: «يعني خدا را هم قبول نداري؟» گفت: «چرا در اين حد كه اين جهان را خلق كرده و ديگر كاري به كار آن ندارد ولي هست». خيلي با هم مفصل بحث كرديم و رگه‌هايي در مباني فكري‌اش بود كه خيلي شباهت داشت با مطالب آن چند وبلاگ‌نويس مقيم خارج كه دو روز پيش در يادداشت «خدا وجود دارد» به آن پرداختم.

اصل حرفش اعتقاد به اصل تكامل بود و اين كه ما از نسل ميمون‌ها هستيم و وجود انسان بر اساس يك جهش ژنتيكي در شامپانزه اتفاق افتاده است. وقتي خواست به منبع اشاره كند دقيقاً همان منابع وبلاگ‌هاي مذكور را گفت. برنامه‌هاي مستند چند شبكه‌ي ماهواره‌اي از جمله «من و تو 2» كه ظاهراً الان با 1 ادغام شده است. مي‌گفت خداي خالق وجود دارد ولي خدايي كه همين الان تمام مقدرات امور به دست او باشد وجود ندارد و چه چيزي را جايگزين آن كرده بود؟ «طبيعت». هر سؤالي را مبني بر اين كه چه كسي فلان كار را مي‌كند؟ زنده‌ مي‌كند؟ مي‌ميراند؟ نظام گردش آب؟ سيارات و غيره را با يك كلمه پاسخ مي‌داد و آن هم «طبيعت». انگار كه اين طبيعت را خدا يك بار خلق كرده و گذاشته روي مود اتوپايلوت، خلاص.

پاسخ اين پرسش‌ها را شهيد مطهري در «علل گرايش به مادي گرايي» توضيح داده است و بنده قصد رفع شبه در اين مجال ندارم. نكته‌اي كه خيلي برايم جالب بود اين است كه آن مستندهاي ماهواره‌اي در پوشش برنامه‌هاي علمي، كجا را هدف قرار داده است؟ اصلي‌ترين ركن دينداري يعني اعتقاد به خدا را. به سان آن شطرنج باز قهّار كه دنبال زدن رخ و وزير و اين حرف‌ها نيست. مي‌رود سر اصل مطلب يعني پادشاه آفرينش. نگفته ولايت فقيه دروغ است. نگفته امام زمان وجود ندارد. نگفته شيعه مذهب حقه نيست. نگفته اسلام دين خشونت است. رفته از ته ته، ريشه را زده است. من از دست و پنجه نرم كردن با چنين دشمنان دانايي لذت مي‌برم كه كارشان را خيلي خوب انجام مي‌دهند.

اما دوستان نادان ما با اين دين رحمت و ميراث پيامبر خاتم (ص) چه كردند و آن را چگونه جلوه دادند كه دوست دبيرستاني من كه نامش «علي» است بايد از دين «علي (ع)» رويگردان باشد و به من بگويد: «ببين محمد! همه‌ي اين‌ها كشكه، همه دكّان و دستگاه‌ است».

قطعاً و يقيناً اگر ما اسلام را آن گونه كه دين آزادگي و عدالت است عرضه كرده بوديم، حتي به ذهن فرزندان ما خطور نمي‌كرد كه به دامان مادّي‌گرايي پناه ببرند.

حالا شما برو شب‌هاي جمعه از سه شبكه دعاي كميل پخش كن، گشت ارشاد بگذار، نمايشگاه قرآن كذا و كذا با بودجه‌هاي هنگفت برگزار كن. وقتي اعتقادات جوانان ما را به خاطر بد عمل كردن خودمان دزديده‌اند، اين برنامه‌هاي صوري و ظاهري چه تأثيري خواهد داشت؟

وقتي شاه اعتقادات يك نفر (اعتقاد به خدا) را مات كنند، حجاب و نماز و روزه‌اش (فروعات) چه دردي از او و شما دوا مي‌كند؟

حاشيه

امروز صبح نرم‌افزار اتوماسيون اداري را كه گشودم، با پيام خداحافظي يكي از همكاران برخورد كردم. او پيش از اين كه همكار من باشد ۲۴ سال پيش معلم من بود. سال گذشته سحرهاي ماه مبارك رمضان مجري يكي از شبكه‌هاي سيما بود و ترجيح مي‌دادم به جاي بافته‌هاي فرزاد جمشيدي، ساغر جان را به زلال چشمه‌سار او بسپارم. اندكي بيش از يك سال در اين سازمان دوام نياورد. اين سرو راست قامت فرهنگ و ادبيات آن قدر قدش بلند بود كه اين درختچه‌ها تاب ديدن او را نداشتند. گردن‌شان درد گرفته بود از بس به بالا نظر دوخته بودند و چاره‌اي نبود مگر تبر. او رفت تا در گوشه‌اي ديگر كار معلمي و فرهنگي خود را از نو آغاز كند. به ديدارش رفتم. از هيجان رفتن، رخساره برافروخته بود و آرام و شاد مي‌نمود. مي‌گفت خدا را شكر اين معلمي را نمي‌توانند از من بگيرند و همين الان سردبيري دو نشريه به من پيشنهاد شده است.

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!

مقدمه

دوستاني كه مطالب وبلاگ را دنبال مي‌كنند، اين يادداشت به نوعي فصل بعدي لگد سازماني است. به سايرين توصيه مي‌كنم ابتدا آن يادداشت را بخوانند و سپس اين يكي را.

فكر فرار

در آن سازماني كه ذكرش گذشت آن قدر لگد سازماني خوردم كه حسابي آب‌بندي شده بودم. مثل اين بوكسورهاي آماتوري كه با چند هوك چپ و راست كاملاً گيج و منگ مي‌شوند و اصلاً نمي‌فهمند ز كجا آمده‌اند و آمدنشان بهر چه بود. جو سازمان سرشار از تظاهر و زيرآب‌زني و نامهرباني بود. خيلي به من فشار مي‌آمد و حقوق اندك و نداشتن بيمه، فشار مضاعفي بود كه به فكر فرار از اين محبس خوش رنگ و لعاب بيفتم.

يكي از كارهاي فرعي من در آن سازمان مطالعه بر روي سايت‌هاي موفق كاريابي خارجي و داخلي بود و براي تست هم كه شده در هر كدام‌شان رزومه پر كرده بودم. اما رزومه‌ها را واقعاً به قصد كاريابي پر نكرده بودم.

فرار با اولين تماس

صبح روز پنجشنبه‌اي بود كه تلفن منزل به صدا درآمد. يك آقاي بسيار متشخص و محترم خودش را مدير فني يك شركت خصوصي معرفي كرد كه رزومه‌ي مرا در فلان سايت ديده است و پيشنهاد همكاري داد. از خدا خواسته فوراً قرار ملاقات گذاشتم و همان روز به شركت مذكور رفتم. دفتر شركت در خيابان گيشا بود و چون بعد از ساعت اداري رفته بودم، اغلب كاركنان به جز يكي دو نفر رفته بودند. خيلي سريع به توافق رسيديم و از شنبه صبح من در يك شركت مهندسي با حقوق نزديك به دو برابر و قول بيمه بعد از طي سه ماه دوره‌ي آزمايشي مشغول به كار شدم.

فضاي كاملاً متفاوت شركت

از همان روز اول متوجه شدم كه فضاي فرهنگي و حال و هواي اين شركت خيلي با آن سازمان شبه دولتي متفاوت است. ولي من تصميمم را گرفته بودم و واقعاً تحمل آن شرايط برايم ناممكن بود. برخورد كاركنان شركت خيلي دوستانه و صميمانه بود. منشي شركت دختري بود به نام سميه كه دوست داشت همه او را بهار صدا كنند و من هميشه مي‌گفتم «خانم ناصري». ظهر روز اول رفتم وضو گرفتم تا نماز را اقامه كنم، از خانم ناصري پرسيدم: «ببخشيد قبله كدام طرف است؟» تقريباً رو به شمال ايستاد و گفت: «فكر كنم اين ور» گفتم: «نه بابا! اونور كه شماله» گفت: «شما هم چه سؤالايي مي‌پرسي‌ها، نمي‌دونم» خلاصه از روي نقشه حدود قبله را يافتم. ولي جانمازي در كار نبود. موضوع را به مدير فني شركت گفتم، از داخل كمدها يك جانماز نوي آكبند به من داد كه احتمالاً من اولين نمازگزار آن بودم. خلاصه اين كه در آن شركت 14 نفره من فقط نماز مي‌خواندم، ولي ساير كاركنان بسيار بسيار زياد به من و اعتقادات من احترام مي‌گذاشتند.

در آن شركت از زيرآب‌زني خبري نبود، حقوق من معادل 9 برابر يك دانشجوي سال آخر بود كه تازه در شركت مشغول به كار گشته بود. هم او از رقم دريافتي من آگاه بود و هم مي‌دانستم او چقدر مي‌گيرد ولي او اعتراضي نداشت و روابط‌مان هم خيلي دوستانه بود. چون هر كس به اندازه‌ي خروجي كارش حقوق مي‌گرفت. در بخش دولتي اصلاً تصور اين مسأله كه دو كارمند با پست كارشناس كه هيچ كدام مدير نيستند و يكي 9 برابر آن ديگري حقوق بگيرد محال است چون نظام دولتي ما مبتني بر بازدهي و خروجي نيست بلكه يك بنگاه خيريه‌ي توزيع پول است (كه بايد به مساوات پول را توزيع كند) حالا اگر در كنار آن، كاري هم انجام شد كه چه بهتر!

زيستن در بين بي‌نمازهاي خوش اخلاق

همان اوايلي كه در آن شركت مشغول به كار شده بودم، به ياد جمله‌ي مشهور سيد جمال‌الدين اسدآبادي افتادم كه: «در غرب اسلام ديدم ولي مسلمان نديدم …» ميانگين اخلاق و رفتارشان خيلي بهتر از آن كارمندان يقه بسته بود. نمي‌خواهم بگويم فرشته بودند، نه يك وقت‌هايي دروغ هم مي‌‌گفتند ولي در مجموع زيستن در بين بي‌نمازهاي خوش اخلاق برايم راحت‌تر بود از همكاري با مؤمنان بداخلاق يا به تعبيري آدم‌هاي خوب مستبد.

روزه گيرهاي بي‌نماز

يكي از بهترين ماه رمضان‌هايي كه تا كنون داشته‌ام، همان سال اولي بود كه در آن شركت مشغول به كار بودم. خيلي برايم جالب بود كه به جز يكي دو نفر، مابقي روزه مي‌گرفتند در حالي كه همچنان نماز نمي‌خواندند. به قول يكي از علما «روزه عبادت شيريني است». يك بار با يكي از اين‌هايي كه روزه مي‌گرفت و نماز نمي‌خواند صحبت كردم و علت را جويا شدم جواب جالبي داد. گفت: «ببين ماه رمضون در سال يكباره، 30 روز روزه مي‌گيري تموم ميشه، ولي اين نماز دست از سر آدم بر نمي‌داره تمومي نداره، صبح مي‌خوني دوباره ظهر هست، ظهر مي‌خوني دوباره شب هست، خلاصه من حال و حوصلش رو ندارم»

هنوز با خيلي از كاركنان آن شركت در تماس هستم. اعياد و مناسبت‌ها با هم پيامك ردّ و بدل مي‌كنيم. هر وقت كارشان داشته باشم با روي باز پذيراي من هستند و در شبكه‌هاي اجتماعي در ليست دوستانم هستند و خاطرات و تجربيات بسيار خوبي از همكاري در آن شركت دارم.

باقي داستان باشد براي بعد، شايد وقتي ديگر …

اين چند روز حالم خيلي گرفته است. دو سه تا وبلاگ فارسي هست كه در وردپرس مطلب مي‌نويسند و من يادداشت‌هاي ايشان را از طريق سرويس ايميل دريافت مي‌كنم. همه از تحصيل كردگان ايران هستند كه رفته‌اند خارج و در آنجا مشغول كار و تحصيل هستند. قلم و ديدگاه‌هاي قابل تأملي دارند كه برايم جالب است و از همين رو دنبال مي‌كنم.

طي يك هفته‌ي گذشته هر كدام‌شان به نوعي مطلبي نوشته‌اند مبني بر اين كه «خدا وجود ندارد». يادداشت‌هايشان را كه خواندم خيلي حالم گرفته شد و دلم سوخت. اول از همه دلم براي خدا سوخت كه چقدر غريب است. بعد دلم براي آن جوانان شاخ شمشاد سوخت كه چقدر غافل و جاهل‌اند. يعني جواني كه در نظام آموزشي جمهوري اسلامي بزرگ شده است، حداقل 10 سال تعليمات ديني، معارف اسلامي، دين و زندگي و امثالهم خوانده، برهان نظم خوانده، برهان عليّت را خوانده است. همين الان اگر يك نفر پيدا بشود و يك گوشي موبايل را به نويسندگان اين وبلاگ‌ها نشان بدهد و بگويد من اين را از كنار ساحل پيدا كرده‌ام و اين گوشي هيچ سازنده‌اي ندارد و احتمالاً سنگي بوده كه بر اثر فرسايش توسط امواج دريا بدين شكل در آمده است، آيا آنها يك همچين دروغي را باور مي‌كنند؟ حالا چطور به اين نتيجه رسيده‌اند كه نظام عالم با اين پيچيدگي خالق و خدا ندارد بر من پوشيده است.

يك سر قصه اين است كه: «ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ»  آخر سرانجام کار آنان که بسيار به اعمال زشت و کردار بد پرداختند اين شد که آيات خدا را تکذيب و تمسخر کردند (زيرا معصيت، دل را تاريک کند و چون بسيار شود به ظلمت کفر انجامد سوره روم آيه 10)

اما سر ديگر قصه اين خواهد بود كه ما (يعني جمهوري اسلامي) چه كار كرديم كه جواني كه در دامن ما تربيت شد به اينجا برسد. حتي به جايي برسد كه مشركين و كفّار صدر اسلام اين قدر وضع‌شان خراب نبود، زيرا «لئن سالتهم من خلق السموات و الارض‏ليقولن الله» اگر از مشركان سؤال شود كه چه كسي آسمان‌ها و زمين را خلق كرده است مي‌گويند: “خدا” (سوره لقمان آيه 25)

خيلي حالم گرفته است، برخي خروجي‌هاي اين نظام دارد عكس آن چيزي مي‌شود كه روز اول براي آن منظور بنا شده بود. خيلي حالم گرفته است به كجا مي‌رويم؟

ادامه مطلب: