پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی تیر, ۱۳۹۰

مقدمه

يك روز در مدرسه مربي پرورشي‌مان بين نماز ظهر و عصر داستاني تعريف كرد بدين مضمون: در روزگاران قديم شهري بود كه حاكم شهر بر اساس يك سنت ديرينه در يك روز و ساعت معين بدين صورت انتخاب مي‌شد كه هر فردي كه در آن لحظه‌ي مشخص از دروازه اصلي شهر وارد شود، به مدت يك سال حاكم و پادشاه شهر خواهد بود. درويشي بي‌خبر از همه جا در همان روز و ساعت وارد شهر شد و يك دفعه ديد كه جماعتي با گل و نقل و شيريني، دف‌زنان و پايكوبان به سمت وي آمدند و او را بر تختي نهادند و به سوي دارالاماره بردند. وقتي درويش از قضيه مطلع شد و بر مصدر امور قرار گرفت، در مدت اين يك سال دستور داد به مرور در محلي خوش آب و هوا در بيرون شهر براي او قصر زيبا و مجللي ساختند. زماني كه دوره‌ي زعامت او به سر آمد و شخص ديگري جانشين او شد، درويش زرنگ به قصري كه در طي يك سال پادشاهي خود در بيرون شهر ساخته بود مراجعت كرد و تا آخر عمر از اين زيركي، منفعت برد. [پايان داستان] البته معلم پرورشي ما از اين داستان، استفاده‌ي معنوي كرد و گفت: «زندگي در اين دنيا مثل حكومت يك ساله‌ي آن درويش است و انسان بايد تلاش كند براي سراي آخرتش توشه‌اي بفرستد».

مديريت دولتي فرصتي براي خدمت يا انتفاع؟

اما از داستاني كه نقل شد، بنده استفاده‌اي مديريتي مي‌كنم. متأسفانه در ايران زماني كه افراد به سمت مديريت دولتي يا عمومي مي‌رسند (به اين معني كه بودجه‌ي دستگاه از سرمايه‌هاي عمومي تأمين مي‌شود) از اين فرصت جهت ساختن قصري براي ايام غير مديريتي خود استفاده مي‌كنند. بنده ابداً قصد تعميم اين موضوع را ندارم و قطعاً افراد صادق و خدمتگزاري در اين بين بوده‌اند كه با حداقل حقوق و حداكثر انتفاع‌رساني به مردم كار كرده‌اند. آن چه موضوع بحث اين يادداشت است جريان و تلقي غالب افراد از مديريت دولتي است. به همين دليل زماني كه فردي پست مديريتي را مي‌پذيرد، انگار كه هماي سعادت بر شانه‌ي او نشسته است و بخت و اقبال به او روي كرده است. دقيقاً به همين جهت است كه خود مدير بودن در ايران افتخار است، فارغ از نوع عملكرد مدير.

مديريت دولتي و تئوري شبكه

مدير براي استمرار و تحكيم پايه‌هاي مديريتش، سعي مي‌كند تا جايي كه توان دارد نيروهاي منسوب و وفادار به خودش را وارد سيستم كند. دليل تغييرات اتوبوسي كاركنان و سطوح مختلف مديران كه با تغيير وزرا و مديران ارشد اتفاق مي‌افتد، همين مسأله است. در سيستم اداري ايران مهم اين است كه شما بتوانيد وارد مجموعه شويد، بعد از تثبيت قرارداد به راحتي مي‌توانيد از اين سازمان به آن سازمان و از اين وزارتخانه به آن وزارتخانه جابجا شويد. افرادي كه توسط يك مدير وارد مجموعه مي‌شوند، به نوعي وام‌دار و وفادار به او هستند. اين افراد در هر سطحي از سازمان كه باشند از آبدارچي تا معاون سازمان، به عنوان يكي از اعضاي شبكه‌ي مدير عمل مي‌كنند. حتي با اخراج مدير، اعضاي شبكه‌ي وي مي‌توانند براي او كار كنند، حتي اگر به سازمان‌هاي ديگر بروند باز هم به عنوان يك مهره به حساب مي‌آيند. لذا هر چه قدر شبكه‌ي يك مدير گسترده‌تر باشد، حوزه‌ي نفوذش بيشتر است.

اغتنام فرصت براي بهترين بهره‌برداري

با همين رويكرد، مدير سعي مي‌كند در دوران مديريت خود هر گونه امتياز تأسيس كارخانه (با و بدون موافقت اصولي)، وام‌هاي طويل‌المدت كم بهره، پروانه ساخت و ساز، اجازه تأسيس دانشگاه، آموزشگاه، مجوز مجله، روزنامه و خبرگزاري، ادامه تحصيل و عضويت در هيأت علمي و خلاصه هر چيزي كه با اعمال نفوذ و استفاده از رانت قابل تحصيل باشد را دريافت مي‌كند البته براي روزگار بركناري و بازنشستگي. به عبارت ديگر مدير زرنگ كسي است كه در دوره‌ي كوتاه مديريتش (كه در ايران به طور ميانگين بين 2 تا 3 سال است) بار خودش را ببندد.

شاهد مثال

بسياري از نمايندگان مجلس در ادوار مختلف، با مدارك تحصيلي پايين نظير ديپلم و فوق ديپلم وارد مجلس شدند و پس از طي دوران نمايندگي خود با مدرك دكترا و عضويت در هيئت علمي يك دانشگاه به كار خود خاتمه دادند. راز اين كه در پشت بسياري از كارخانجات معروف، دانشگاه‌هاي غيرانتفاعي و روزنامه‌ها و مجلات پرفروش، افراد سرشناسي هستند كه سابقه‌ي كار دولتي و شغل عمومي دارند، همين مطلب است.

سلسه مراتب انتفاع از بيت المال

وقتي كارمندان مي‌بينند كه مدير مافوق‌شان بيشتر به فكر منافع فردي و باندي است تا اين كه به فكر بهره‌وري بيشتر براي مردم باشد، آنها نيز در سطح خود به اين انتفاع مشغول مي‌شوند. خوش‌بينانه‌ترين حالت آن كار نكردن و كم‌كاري كردن است كه به دليل دريافت تمام و كمال حقوق استفاده‌ي نامشروع از بيت‌المال به حساب مي‌آيد. بدترين حالت آن نيز بهره‌گيري از رانت‌هاي سازماني براي مقاصد شخصي و فاميلي است.

ريشه‌يابي و زمينه‌هاي اين بيماري

  1. فقدان نظارت اجتماعي بر عملكرد مديران دستگاه‌هاي دولتي و عمومي
  2. ضعف و تعلل دستگاه قضايي در برخورد با مديران و كاركنان متخلف
  3. غلبه‌ي فرهنگ انتفاع فردي بر انتفاع جمعي و جزئي‌نگري مسائل اجتماعي (مثال معروف سوراخ كردن جاي خود در كشتي)
  4. شفاف نبودن فرايندهاي دولتي كه البته بيشتر معلول اين بيماري است تا علت
  5. حاكم نبودن قانون و به طور كلي نبود ويژگي‌هاي حكمروايي خوب (Good Governance)

در همين زمينه:

پس از انتشار مطلب + شب آشنايي من با حاج‌آقا مرتضي تهراني به ذهنم رسيد، خاطرات و يافته‌هاي خود را از هم صحبتي با ايشان و نصايحي كه به طور خصوصي به اين حقير فرموده‌اند، به رشته‌ي تحرير در آورم. باشد كه مفيد واقع شود.

در وصف آشنايي

سحرگاه پنجشنبه روزي بود كه با يكي از هم خدمتي‌ها، رفته بوديم تله كابين توچال. اواخر دوران سربازي بود و مرخصي‌هاي باد كرده را مي‌بايست استفاده كرد. برف سنگيني باريده بود و سرما امان‌مان را بريده بود. از كوه كه برگشتم بر خلاف هميشه خيلي حالم گرفته بود. آخر، كوه رفتن همواره براي من روحيه‌‌ساز و انرژي‌بخش بود و هست و در عجب بودم كه چرا حال من آن روز اين قدر گرفته بود. هر كاري كردم و به هر دوست و رفيقي زنگ زدم و هر آهنگ و ترانه‌اي كه گوش كردم حالم بهتر نشد كه بدتر شد.

طرف‌هاي غروب بود و ديدم خيلي دلم گرفته است. به مادرم گفتم بدجور دلتنگم، مادرم گفت: «شب جمعه است، برو زيارت عاشورا بخوان» از زيارت عاشورا خاطرات خيلي خوبي در ذهن من بود. بچه‌تر كه بودم به عشق نان و پنير و چاي شيرين، صبح‌هاي پنجشنبه زودتر به مدرسه مي‌رفتم و از خواندن اين زيارتنامه حال خوشي به من دست مي‌داد.

رفتم در كنج اتاق و شروع كردم به خواندن زيارت عاشورا. حال عجيبي داشتم، بي‌قرارتر شده بودم ولي جنس بي‌قراري‌ام فرق كرده بود. دوباره به مادرم گفتم حالم خوب نيست. گفت: «خواهرت با آقا مجيد (دامادمان) براي تحقيق راجع به خواستگار زهرا (دوست خواهرم) دارن مي‌رن يه جلسه‌ي اخلاق، اين پسره گفته بريد راجع به من اونجا تحقيق كنيد، مي‌خواي با اينا بري؟» گفتم هر چه باشد از اين ديگي كه در آن دارم مي‌جوشم بهتر است.

شال و كلاه كردم و دامادمان با آن رنو 21 كذايي آمد درب منزل و سوار شدم و رفتيم. ترافيك سنگين خيابان نياوران را بند آورده بود. بارش برف حركت خودروها را مختل كرده بود. وقتي رسيديم وسط‌هاي حرف حاج آقا مرتضي بود. اول جلوي كفشداري نشستيم، مرد ميانسال و خوش‌سيمايي ما را به داخل حسينيه راهنمايي كرد و گفت: «داخل جا هست بفرماييد!» نگاهم كه به صورت حاج‌آقا مرتضي افتاد، ابهت عظيمي در چهره‌ي او ديدم. سرم را پايين انداخته بودم و به صداي مهربان و پدرانه‌ي او گوش مي‌كردم تا كه رسيد به اين جا:

«يك وقتي يك نفر را فرستاده‌اند در يك انبار بزرگي، كه همه چيز آن جا هست. از عدس و نخود و لوبيا گرفته تا طلا و جواهر و مرواريد. يك كيسه هم داده‌اند و گفته‌اند برو اين را از هر چيزي كه خواستي پر كن! شما باشيد از چي پر مي‌كنيد؟ تا حالا از چي پر كردي؟” [الان كه بعد از 14 سال دارم اين‌ها را مي‌نويسم مو به تنم راست مي‌شود]

اين جمله‌ي آخر را كه گفت من يكي محكم زدم توي سر خودم:

چنــان از مــدت كــوتــاه عــمــر و بــي‌وفــايــي جهان گفت او
كــه بــا حسرت بــه خســران و بــداقبــالي دورانــم نظر كردم

وقتي آمدم منزل مثل اين گيج و منگ‌ها بودم. مثل وقتي كه كارنامه‌ي مردودي را مي‌دهند دستت و احساس مي‌كني پس از گذشت سال‌ها هيچ به دست نياورده‌اي و همه چيز را باخته‌اي. تا بالاي موهاي سرم غرق در معصيت و دوري از خدا بودم و حالا روزنه‌اي باز شده بود براي بازگشت، براي آشتي با خدا، براي جبران مافات، براي عشقبازي با خالق:

تو ای عاشق‌ترین عاشق!
صدایم کن
بگیر این دست زخمی را
تو احیا کن دل زنگار دار این کبوتر را
که پرهایم همه در تندباد سخت شهوت‌ها شکسته‌اند
به یاد لحظه‌ی «پرواز» هستم من
ولی بالی نمانده است
که پروازش دهم این جسم خاکی را به سوی عرش
تو یاری کن
تو کاری کن که این بی‌توشه عاشق در نماند
تو بگشای از پرم این بند غفلت را
که پروازم قریب است

هفدهم شعبان ۱۴۱۸ مصادف با ۲۷ آذر ۱۳۷۶ براي من شبي فراموش ناشدني است. شبي كه دوباره زاده شدم. شبي كه تقعر منحني عمرم رو به بالا شد و بازگشتم دوباره به سوي او.

و اين چند سطر وصف آن شب به ياد ماندني است:

شــبــي حــيــران و ســرگردان، زكوي باده‌نوشانت گذر كردم
چــنان مســتم نمـود آن پير ميخانه، كه يك جا تـرك سر كردم

لــبــاســي از حــريــر بــي‌ريــاي عــشــق پــوشــانيد بر جـانم
كــه ديــبــاي يــمانــي و رداي خــودنــمــايي را بــه در كــردم

چنــان از مــدت كــوتــاه عــمــر و بــي‌وفــايــي جهان گفت او
كــه بــا حسرت بــه خســران و بــداقبــالي دورانــم نظر كردم

بــگفت از غــربـت و مهــجـوري يارش برايم قصـه‌ها تــا من
ز ذات حـــق تــمنــاي نــگــار بهتر از شمس و قمر
(عج) كردم

الا اي جـــان بي‌جــانــان، بده جـامي به مشتاقان كه از دوري
بـــه جـــانـــم آتــشي افــتــاد و دريـــايي ز آب ديــده تـر كــردم

كـــجايـــي مــرهم زخــمم؟ كجــايي شــاهد اعظــم؟ بيـا امشب
كـــه در هــجــرت حــديــث «كــي مــي‌آيــي؟» را ز بــر كــردم

بــراي ديـدنـــت گشــتــم جهــانــي را و آخــر بــي‌اثـــر گشــتــم
كه بايد جنس دل را در درون مي‌جُست و از گشتن ضرر كردم

اگــــر روزي ز فضـــل حـــق نصيبــم گــردد آن سـيماي ربّانـي
يــقيناً مــــن جـــمـــالش را نــظــر بــا ديـده‌ي غير البصر كردم

«محمد» امشــب از ايــزد، بــخواه آن يوسف زهراي اطهر را
كــه يــك دم بــا عــزيزان بودنم بهتر، ز عمري كه هــدر كردم

حاج آقا مرتضي تهراني

خداي متعال را شاكرم كه افتخار آشنايي و كسب فيض از محضر اين استاد اخلاق و عرفان را يافتم و اگر چه خوب نشدم، توفيق مصاحبت با خوبان را داشته‌ام كه احب الصالحين و لستُ منهم.

جلسات سخنراني حاج آقا مرتضي هر شب جمعه در خيابان نياوران (شهيد باهنر)، خيابان راد جنوبي، كوچه منصور، پلاك 8 برقرار است. سخنراني‌هاي ايشان را از + اينجا مي‌توانيد دريافت نماييد.

بقيه مطالبي كه از ايشان نقل شده است را مي‌توانيد در دسته‌بندي موضوعات وبلاگ تحت عنوان از حاج آقا مرتضي تهراني بيابيد.

در ادامه نقد كتاب «چهل شب با كاروان حسيني» از سالها پيش اين سؤال در ذهن من بود كه چرا طرفداران و پامنبري‌هاي علي يعقوبي تا اين حد نسبت به سخنان او متعصب هستند و نظرات وبلاگ‌ها و سايت‌هايي كه تفكرات وي را نقد كرده‌اند نظير جريان شناسي سياسي، چرا مسيحي نيستم و پاسخي كه استاد حجامي به او داده بودند مملو از اعتراضات شديد طرفداران علي يعقوبي در دفاع از تفكرات وي است؟

علي يعقوبي موسوم به پدر معنوي جريان انحرافي

و اما پاسخ:

علي يعقوبي به درستي نقاط ضعف روحانيان و دستگاه روحانيت و نظام ولايت فقيه را شناسايي كرده است و با استفاده از همين نقاط ضعف، ابتدا همه‌ي باورهاي ديني ذهن مخاطبان خود را پاك مي‌كند و سپس مكتب فكري خودش را مستقر مي‌نمايد. به اين قسمت دقت كنيد:

« بنده روز اولي كه معلمي، تعليم و تربيتم را قبول كرد، هر چه خواستم از او سؤال كنم، به من جواب نمي‌داد، حداقل تا يكي دو سال به من جواب نداد. آن روز اولي كه تعليم و تربيت بنده را قبول كرد هر چه كه از عقيده داشتم از من گرفت. از ابتدا آنها را در وجود من خراب كرد و با زبان فعل به من فرمود كه: اينها به درد تو نمي‌خورد. آنها را از من گرفت و به شما هم توصيه مي‌كنم، در مورد اثبات امامت و ولايت سراغ كتاب نباشيد، بدانيد از خواندن آنها چيز زيادي عايد شما نمي‌شود … شما بايد سراغ قطب ما برويد، شما بايد سراغ مرشد ما برويد.» ص 208 و 209

يعقوبي همين كار را درباره مريدانش انجام مي‌دهد و اصولاً زيرآب هر نوع كتاب درباره‌ي اصول اعتقادي را مي‌زند و دست روحانيت را در باب اعتقادات كوتاه مي‌كند:

«مي‌گويند آقا! دعوت به روحانيت كن. به چه كسي؟ روحانيت؟! مگر روحانيت، كلام قرآن و حديث است؟ در اين زمانه معمولاً علماي ما در مسائل معارفي حرف خودشان را مي‌زنند، حرف خدا و حديث نيست. بله در فقه سعي مي‌كنند مو به مود دقيق باشند ولي در غير از فقه آيا مي‌توانيد يك عالم را پيدا كنيد كه در عقايد و ايمانياتش [با قرآن و حديث] منطبق باشد؟» ص 145

يعقوبي در همين راستا يكي يكي بزرگان علماي شيعه از صدر اسلام تا كنون را تحقير و تضعيف مي‌كند. از شيخ صدوق (كه مورد تأييد امام زمان بوده‌اند) گرفته تا علامه مجلسي و شيخ مرتضي انصاري و آيت الله قاضي و علامه طباطبايي و شهيد مطهري و آيت الله مشكيني:

«قوي‌ترين كساني كه در اين سده اخير، سير و سلوك كردند چه كساني بودند؟ در اوج آن دسته‌اي كه مرحوم علامه طباطبايي و آيت الله قاضي در آن بودند چه كساني بودند؟ مي‌گويي آيت الله قاضي يا فلاني! مي‌دانستي تمامشان زير ملكوت ماندند و درجا زدند؟ مي‌دانستي همه‌شان ماندند، نتوانستند بالا بروند، نتوانستند بالاتر از برزخ بروند، نتوانستند پا به ملكوت بگذارند؟ كتاب مي‌خواني آيت الله قاضي چه چيزهايي بلد بود و چه كارهايي انجام مي‌داد. جنس آن كارها برزخي است، بالاتر نيست. مي‌خواني آقاي شيخ حسن‌علي نخودكي چه چيزهايي بلد بود و چه كارهايي انجام مي‌داد. گول نخور، جنس كارهايش ضعيف است» ص 204 «چون با اين مقوله آشنا نيستي، يك كرامت كه مي‌شنوي، تعجب مي‌كني و مي‌گويي چه جنسيتي دارد، چقدر سطحش بالاست نه سطحش بالا نيست» ص 205

علي يعقوبي با استفاده از الگوهايي نظير رجبعلي خياط، كربلايي كاظم ساروقي و اسماعيل دولابي به عنوان كساني كه بدون طي مراحل حوزوي به مدارج عرفاني رسيده‌اند، براي مخاطب اين گونه تداعي مي‌كند كه او نيز عارف واصلي است كه آن چه علما بعد از سال‌ها درس به آن نمي‌رسند را دارد مي‌بيند و مخاطب هم نبايد براي گفته‌هاي او طلب دليل كند. به كرّات و دفعات از افعال «مي‌بينم» و «مي‌شنوم» در سخنان او استفاده شده است و اين دو فعل جاي سند روايي و دليل عقلي را گرفته است.

علي يعقوبي ملاك جديدي را براي حقانيت هر موضوع يا فردي مطرح مي‌كند كه قابل سنجش نيست و آن «انتفاع از امام زمان (ع)» است:

«چرا براي ولايت فقيه شرط عدالت و كفايت را مطرح مي‌كنيم؟ چرا انتفاع از امام زمان (ع) را مطرح نمي‌كنيم» ص 131 پ 2. «دوستان من، به ميزان تحقيقاتي كه شخص انجام داده است دقت نكنيد، مگر شما مي‌خواهيد اين پايين بمانيد؟ اگر مي‌خواهيد بياييد بالا، ببينيد چه كسي در كلامش نور بيشتري است» ص 127 پ 2. «آقا! اصل مسلّم، ركن ركين جمهوري اسلامي اين است؛ وجه انتفاع از امام زمان (عج). ما اشتباه مي‌كنيم كه چيزهاي ديگر را اصل قرار مي‌دهيم … در نظام خدا در جامعه‌ي خدا توحيد اصل نيست. به حركت انداختن اصل است» ص 197 پ 2.

يعقوبي سپس همه‌ي مستندات روايي و عقلي برپايي حكومت ولايت فقيه را هدف قرار مي‌دهد:

«حكومت جزء فقه نيست. چه كسي گفته كه حكومت جزء فقه است؟ فلان آقا گفته است. بيا در قرآن ببين. ببين در قرآن چه مي‌فرمايد. چه كسي گفته كه حكومت از مقوله فقه است؟ كلمه‌ي قرآني حكومت «مُلك» است» ص 143 «در نظام الهي چون اين شصت كار يا اين ششصد كار در دست فقيه است پس فقيه بايد حاكم باشد؟ چه كسي و به كدام استناد چنين گفته؟ به استناد كدام آيه اين حرف را مي‌زنيم؟ چرا؟ چون فقيه اسلام شناس است. نه آقا فقيه فقه‌شناس است. فقه جزئي از اسلام است» ص 144 پ 2.  «به فرموده امام (ره) فقيه حق ندارد بگويد من اسلام شناسم. فقيه بايد بگويد كه من فقه اسلام را بلدم. اسلام خيلي فراتر از فقه است … ديانت ما عين سياست ماست، مطلب و كلمه جامعي نيست. آقا! مدرس گفته باشد. او يك انسان است. نه اين كه غلط گفته، جمله جمله كاملي نيست، ناقص است» ص 289 . «موضوع ديگري كه ما براي ولايت فقيه به آن استناد مي‌كنيم و با توجه به آن مسئله ولايت فقيه را خيلي بديهي مي‌دانيم اين است كه مي‌گوييم امام زمان (ع) فرمودند كه : “و اما الحوادث الواقعة فارجعوا الي رواة حديثنا”. مي‌گوييم خب اينها چه كساني هستند؟ اولين نفر شيخ كليني يا احتمالا شيخ صدوق هست. مي‌گويد منظور فقها هستند. شيخ صدوق بلند شد گفت: “منظور فقها هستند” بقيه آمدند گفتند: بله منظور فقها هستند… خب مگر هر كسي كه كتاب در مورد مسائل فقهي داشته باشد فقيه است؟ استناد قوي نداريم كه آنها فقيه بوده باشند. منظور از رواة حديث فقها نيستند» ص 290 و 291

او سپس سعي مي‌كند به بازآفريني همه‌ي شخصيت‌ها و معارف ديني بر اساس ذوقيات و مشاهدات خودش بپردازد. مواردي كه در يادداشت‌هاي قبلي در خصوص حضرت ابوالفضل (ع) و حضرت زينب (ع) عرض شد ناظر بر اين مطلب است.

علي يعقوبي براي اطمينان دادن به مخاطبينش، بارها و بارها علماي حوزه را به مبارزه مي‌طلبد تا اگر راست مي‌گويند با وي مناظره كنند اما شأن خودش را بالاتر از اين مي‌بيند كه به حوزه برود و مي‌گويد: «سيره‌ي پيامبر (ص) اين بود كه در مسجد براي مردم صحبت مي‌كرد و بنده هم همين راه را ادامه مي‌دهم و دليل ندارد كه به حوزه‌ي علميه بروم» در حالي كه در صدر اسلام حوزه‌اي در كار نبوده است. او همچنين براي بزرگ جلوه دادن خود از مغالطه‌ي معروف مار و مار استفاده مي‌كند:

«يكي از آقايان قم بيايد و دين مرضي را توضيح دهد. هر چقدر هم مهلت بخواهد دارد. به من هم ناگهان بگويند تو هم بيا صحبت بكن، بنده هم مي‌آيم و در مورد دين مرضي صحبت مي‌كنم … بعد ببينيد كه آن آقا در چندين جلسه بيشتر مطلب دارد يا بنده؟ آنها اين همه اساتيد دارند ولي معلم بنده مدتي است شهيد شده استو از غير او هم مطلب نمي‌گيرم» ص 142 و 143.

يعقوبي زيركانه براي استمرار جلسات و مباحث خود از شخص آيت‌الله خامنه‌اي تعريف و تمجيد مي‌كند و اطاعت از ايشان را واجب عيني قلمداد مي‌كند و حتي به صراحت مي‌گويد اگر بدانم كه رهبري به برگزاري اين جلسات راضي نيستند آنها را قطع مي‌كنم. اما شرط جالبي براي آن بيان مي‌كند. يعقوبي مي‌گويد من واسطه نمي‌پذيرم، چون دو نفر واسطه طي روزهاي گذشته آمده‌اند و حرفهاي ضد و نقيض از قول رهبري گفته‌اند. ايشان مستقيماً امر كنند بنده هم قبول مي‌كنم. ظاهراً آقاي يعقوبي خودش را آن قدر دست بالا گرفته است كه انتظار دارد مثلاً شخص اول مملكت به او تلفن كند و چون اين مسأله هيچ گاه اتفاق نمي‌افتد، مجوزي است براي ادامه‌ي فعاليت وي. اما اين تعريف و تمجيدها باعث نمي‌شود يعقوبي به رهبري تذكر ندهد و براي او راهكار تعيين نكند. يعقوبي در بخش‌هاي مختلف كتاب چهل شب با كاروان حسيني، اصول جديدي را به رهبر انقلاب متذكر مي‌شوند و با قاطعيت مي‌گويند راه اين است و بس:

«آقاجان! تمهيد ظهور امام زمان (ع). مسير فقط اين است. تمام راه‌ها بن بست است و روندگان در راه‌هاي مختلف با پاي خودشان به مسلخ مي‌روند» ص 123 پ 3

ادبيات فتنه يكي از پررنگترين مقولاتي است كه در سخنراني يعقوبي جلوه نمايي مي‌كند. يعقوبي هر نوع بحران و مسأله اجتماعي و سياسي را به فتنه‌هاي آخرالزمان ربط مي‌دهد و حتي عامل اصلي اختلافات خانوادگي را اعمال نفوذ و دخالت شياطين مي‌داند [ص 364]. يعقوبي جنگ ايران و اسرائيل را ده سال قبل پيش‌گويي كرده و در مورد رئيس جمهور دولت هشتم (خاتمي) پيش بيني مي‌كند كه از طوفانهاي الهي جان سالم به در نمي‌برد [ص 207]. اين نوع سخن گفتن بيشتر شبيه به ستون فال هفته‌ي مجلات زرد است كه آن قدر كلي مي‌گويند كه شما به راحتي بتوانيد براي مدعاي ايشان مصداق پيدا كنيد يا مصداق بسازيد.

ريشه‌ها و زمينه‌هاي پيدايش “علي يعقوبي”ها

اين كه چرا فردي مثل علي يعقوبي تا اين سطح بالا مي‌آيد و مشتريان فراواني پيدا مي‌كند، زنگ خطري است براي روحانيت. زيرا يعقوبي از موضوعات و مقولات ديني به ويژه براي قشر دانشگاهي تفسير جديدي از دين ارائه مي‌كند و با استفاده از خلأهاي اعتقادي و معارفي كه روحانيت نتوانسته است پوشش دهد به ترويج عقايد و برداشت‌هاي خود از دين مي‌نمايد.

بنده به كرّات مشاهده كرده‌ام كه روحانيان براي بيان استدلال، از ذكر خوابي كه فلان عالم ديده است يا كرامتي كه فلان عارف و علامه داشته است استفاده كرده‌اند. علي يعقوبي با شناخت دقيق اين اهرم‌ها اساس استدلالات خود را مبتني بر كشف و شهود مي‌گذارد تا ديگر كسي از او تقاضاي دليل معقول و منقول نكند.

يعقوبي با بهره‌گيري از دلخوري‌هايي كه نسبت به عملكرد روحانيت وجود دارد، حداكثر استفاده را براي تقليل جايگاه روحانيان و فقها به بيان مسائل شرعي انجام مي‌دهد و قرار گرفتن يك فقيه را در رأس حكومت زير سؤال مي‌برد و ملاك جديدي تحت عنوان «انتفاع از امام زمان (ع)‌» مطرح مي‌كند.

همان گونه كه پيش از اين در مطلبي تحت عنوان نقدي بر سازمان روحانيت عرض كردم، اگر روحانيت از حالت تدافعي خارج نشود و مطابق نيازهاي روز جامعه حركت نكند، بروز و ظهور امثال علي يعقوبي‌ها امري اجتناب ناپذير است و برخورد با مصاديق، مسأله را ريشه‌كن نمي‌كند.

پي‌نوشت:

مغالطه مار و مار: نقل است در دوران پهلوي كه سپاه دانش تشكيل شده بود، براي هر روستا معلمي مي‌فرستادند تا مردم روستا را باسواد كند. در يكي از روستاها، درويشي با نقّالي و قصه‌خواني مردم روستا را استثمار كرده بود و براي خودش دكان و دستگاهي راه انداخته بود. زماني كه با معلم اعزام شده از شهر مواجه شد، احساس خطر كرد كه اگر مردم باسواد شوند او بايد دكانش را تعطيل كند. لذا مسابقه‌اي بين خودش و معلم تازه وارد ترتيب داد و مردم را جمع كرد. درويش از معلم خواست كه پاي تخته بنويسد مار و خودش نيز عكس ماري را روي تابلو نقاشي كرد. بعد از مردم خواست قضاوت كنند كه كدام يك از اينها مار است. مردم بي‌سواد نيز بالاتفاق رأي به نقاشي درويش دادند و معلم را به فتواي درويش كه شيّاد فريبكاري است، با كتك از ده بيرون كردند.

انتفاع از امام زمان (ع): موضوعي است كه از سوي علي يعقوبي به عنوان ملاك حقانيت افراد مطرح شده است. يعني به جاي اين كه تحقيق كنيم يك عالم ديني چقدر سواد، تقوي و تذهيب نفس دارد برويم به دنبال اين كه چقدر از امام زمان بهره برده است. اما يعقوبي هيچ توضيحي نمي‌دهد كه سنجه و خط‌كش اين بهره‌برداري از امام زمان (ع) چيست؟

در همين زمينه:

قبل از شروع به نوشتن، نگاهم به جلد كتاب چهل شب با كاروان حسيني افتاد و روي يك كلمه قفل شد. مجموعه سخنرانيهاي آقاي علي يعقوبي. تا به حال نديده بودم نام نويسنده‌ي يك كتاب را با عنوان آقا يا خانم بياورند. جهت اطمينان سري به كتابخانه‌ام زدم و حتي يك مورد مشابه نديدم. نمي‌دانم چرا يك مرتبه ذهنم رفت سراغ آقا پرفسور ابراهيم ميرزايي، مردي كه كمربند مشكي ورزش‌هاي رزمي دارد و هر از گاه اطلاعيه‌هايش را در كوچه و برزن مي‌بينم كه قرار است ظهور كند و مردم ايران را نجات دهد!

حالت خوشبينانه‌ي آقا نوشتن اين است كه بگوييم اولين بارشان بوده كتاب نوشته‌اند و از روي ناآگاهي است. اما بدبينانه‌اش اين است كه يك احساس كمبود و خداي ناكرده خود بزرگ‌بيني منجر به استفاده از واژه‌ي آقا شده است.

بگذريم و به نقد كتاب ادامه دهيم:

  1. بازي با كلمات و مثال‌هاي بي‌ربط: «شما مسائل ديني را اطاعت نمي‌كنيد، تبعيت مي‌كنيد!» ص 45 پ 6. «كسي كه تبعيت از آثار مي‌كند، قيمتش به اندازه قيمت يك دونده است، كسي كه تبعيت از مشيت مي‌كند مثل هواپيما است، قيمتش قيمت هواپيماست» ص 46 پ 2. من نفهميدم اينها يعني چه!
  2. نقل قول‌ از نداهاي آسماني: «يكي از دوستان مي‌گفت كه بارها، صدايي را مي‌شنوم كه با يك صداي عجيبي كه در آسمان طنين دارد مي‌گويد كه: ياد بگيريم براي عمل كردن (3 بار)، حرفهايي بزنيم كه خاصيت داشته باشد و به درد عمل بخورد» ص 48 پ 1.
  3. طرح موضوع نيت‌خواني از امام (ع): «شيعه از خودش نبايد اثر بگذارد، نامه نوشتن يعني اثر به جاي گذاشتن … ولو يك ميليارد شيعه دور امام (ع) جمع شود، نبايد هيچ خواسته‌اي از خودشان داشته باشند، بلكه بايد خواست امام را در هوا بگيرند … شيعيان بايد علاوه بر آن معارفي كه از طريق كلام مي‌رسد، خواست امام (ع) را نيز متوجه شوند» ص 53. به نظرم اين همان حربه‌اي است كه بارها جريان اصولگرا براي برتري در انتخابات، كانديداي خود را با نيت‌خواني مورد تأييد رهبري قلمداد كرده‌اند.
  4. تعابير عوامانه در مورد حضرت سلمان و حضرت موسي (ع): «حالا يك نفر مثل حضرت سلمان است بعد از ظهور هم رجعت كند فرقي نمي‌كند، اولاً به نفع ماست، بعد از ظهور رجعت كند، چون يك مقداري قبل از او دست و بالمان بازتر مي‌شود. هر چه ديرتر كند، اصلاً سلمان نيايد، به دنيا رجعت نكند به نفع ماست. حضرت موسي (ع) نيايد به نفع ماست. مثلاً خيال ما راحت‌تر است، كسي نيست كه بگويد نه در اينجا نمي‌گذارم اين كار را بكني. بابا ما برنامه داريم، مي‌گويد نه!» ص 54 پ 2.
  5. شهداي كربلا درد شمشير‌ها را حس نمي‌كردند: «شهداي كربلا درد شمشير را متوجه نمي‌شدند» ص 66 «حضرت زينب (ع) در واقعه‌ عاشورا حوادث دردناك را نديد، يعني در واقع حواسش به اين حوادث نبود كه گفت مارأيت الا جميلا» ص 65. اين به وضوح با نص مقاتل مغاير است زيرا از قول حضرت علي اكبر آمده است: یا اَبَتِ اَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ قَدْ اَجْهَدَنی. يعني تشنگي مرا خواهد كشت و سنگيني آهن مرا آزار مي‌دهد.
  6. تناقض در گفته‌ها: «تبعيت از هادي بالاتر از تبعيت از هدايت است» ص 70. «خداوند انسان را به زمين فرستاد و براي انسان تبعيت از هدايت را مي‌خواست، نه فقط تبعيت از هادي را، زيرا هميشه هادي پيدا نمي‌شود …  ما چه كار كنيم؟ هادي زمانه امام زمان (ع) هستند و ايشان هم غايب هستند. خوب اگر تبعيت از هادي مطرح مي‌شد سر همه ما كلاه نمي‌رفت؟» ص 49 پ 2.
  7. تئوري‌پردازي براي سريال‌هايي چون «او يك فرشته بود» و «اغماء»: «در صحنه‌هاي سخت قبل از ظهور يكي از مواد امتحاني همين است، در آن امتحان جامع خداوند، شياطين را به صورت مادي به زمين مي‌آورد. فرمول‌هاي عالم هستي تغيير داده مي‌شود. به تدريج شياطين به صورت مادّي هم ديده مي‌شوند» ص 77 پ 1.
  8. تبصره زدن به يك روايت معروف: «دوران غيبت كبري شروع مي‌شود، هر كسي ادعاي مشاهده‌ي [امام زمان (ع)] كند او كذاب هست. تا كي؟ تا قبل از ظهور سفياني و صيحه‌ي آسماني، دقت كنيد! نه قبل از ظهور امام زمان (ع) — به نقل از كمال الدين، ج 2، ص 516» ص 77 پ 2. حال سؤال اين است كه چه كسي مي‌تواند سفياني را تشخيص دهد و چه كسي صيحه‌ي آسماني را مي‌شنود؟ اگر مثل اين سي‌دي «ظهور بسيار نزديك است» باشد كه فاتحه‌ي مملكت خوانده شده! و احتمالاً بر اساس همين مجوز برخي افراد ادعاي ديدن و ملاقات امام زمان (ع) را دارند.
  9. القاي توهمات: «چند ماه قبل، رهبر معظم انقلاب بايد از دنيا مي‌رفت، خدا عقب انداخت. بعضي گفتند كه فلاني! تو گفته بودي در آينده چنين مي‌شود، چرا چنين نشد؟ اشكال را به من بگيريد. من رقم زننده ماجرا نبودم، چيزي ديده شد و گفته شد» ص 120 پ 3.
  10. كلمه توحيد در قرآن نيست: «اگر شما در قرآن نگاه كنيد، يك [بار هم] كلمه توحيد را نمي‌بينيد و به جايش كلمه حنيفيت را مي‌بينيد» ص 121 پ 2. خوب در قرآن نام مبارك حضرت علي (ع) هم نيست، عبارت «كاروان حسيني» هم نيست. پس آيا با اين قاعده مي‌شود زيرآب هرچيزي كه صراحتاً در قرآن نيامده را زد؟ ضمناً آيه‌ي «قل هو الله احد» درباره‌ي توحيد است يا حنيفيت؟
  11. تحذير و توبيخ علما و مراجع: «آقايان علما و اي خوباني كه اواخر دوران شماست و شماها عموماً توسط ملائكة الله به سوي مسلخ برده مي‌شويد، من چقدر به شماها گفتم!؟ چرا گوش نمي‌دهيد؟ مگر من دشمن شما هستم؟» ص 122 پ 2.
  12. تذكر به رهبري: «اگر خدا بخواهد و كلام [من] به گوش ايشان برسد، عرض مي‌كنم كه: آقاجان! تمهيد ظهور امام زمان (ع). مسير فقط اين است. تمام راه‌ها بن بست است و روندگان در راه‌هاي مختلف با پاي خودشان به سوي مسلخ مي‌روند. آقا از اين بيابانگرد بشنويد! راه فقط همين است» ص 123 پ 3.
  13. اوج توهم: «بنده هم مي‌نشينم يك گوشه و نگاه مي‌كنم و آن زماني كه خدا صلاح بداند به ميدان مي‌آيم. چه زماني؟ چند بار عرض كردم، آن زماني كه بين 5 تا 7 نفر از علماي طراز اول شيعه بگويند: “براي ما يقين شده كه بايد تو اين بار را به دوش بكشي” و گرنه مي‌نشينم نگاه مي‌كنم» ص 123 پ 1.
  14. ارائه‌ي معيارهاي عوام پسند و مجهول: «دوستان من، به ميزان تحقيقاتي كه شخص انجام داده دقت نكنيد، مگر شما مي‌خواهيد اين پايين‌ بمانيد؟ اگر مي‌خواهيد بياييد بالا، ببينيد چه كسي در كلامش نور بيشتري است» ص ۱۲7 پ ۲. آن وقت اين ميزان نور را چگونه بايد اندازه‌گيري كرد؟
  15. خبر از سرّ مخفي امام: «امام (ره) چيزي ديد كه متوجه شد، در كتاب ولايت فقيه، چقدر ضعيف صحبت كرده است. ماجرا را در كتاب ولايت فقيه كم گفته بود. اصل ماجرا عظيم‌تر از اين چيزهاست. لذا فرمود ولايت مطلقه است … ولي امام مانده بود كه چگونه اين را براي مردم توضيح دهد. بالاخره توضيح هم نداد، توضيح نداد و از دنيا رفت و اين سرّ را نزد خودش مخفي نگه داشت» ص 91 و 92. حالا سؤال اين است كه اين اسرار را شما از كجا فهميديد؟ و آيا درجه‌ي اعتبار آن مثل پيش‌گويي در خصوص فوت رهبري است؟
  16. تخفيف شهيد مطهري براي بالا بردن رهبري: «زماني كه مطالب شهيد مطهري را كه به نام “حماسه حسيني” منتشر شد را مي‌گذاريم كنار سخنراني آقا [منظور عبرت‌هاي عاشوراست]، كم فروغ جلوه مي‌كند» ص 93 پ 1.
  17. تئوري حلول امام زمان (ع) در اشخاص و جاهاي مختلف: «ولايت يكي از جسمهاي امام (ع) است. وقتي كه امام اعمال ولايت مي‌كنند، اصطلاحاً مي‌گوييم دست ولايت، دست ولايي» ص 94 «امام يكي از جسم‌هاي پايين‌شان ولايت است و ولايت يكي است و دو تا نيست. يك موقع با اين ولايت در آدم (ع)‌ مي‌آيند، آدم مؤيد به ولايت مي‌شود. يك موقع با اين ولايت در نوح (ع) مي‌آيند، نوح اشاره مي‌كند، طوفان به آن وسعت به پا مي‌شود» ص 94 پ 2. «لذا امام زمان (ع) صاحب ولايت كه خودش در موسي فرود آمده مي‌فرمايد: اگر مي‌خواهيد موسي را ببينيد به من نگاه كنيد» ص 94 «يك موقع صاحب ولايت در يك سوره تجلي مي‌كند، مثلاً سوره يس، يك موقع در كل قرآن تجلي پيدا مي‌كند. اي پسر قرآن! اي قرآن! شرافت قرآن به آن كسي است كه در قرآن است و در قرآن تجلي كرده» ص 96 پ2. «امام (ع) در جاي جاي تاريخ بشر بر برخي از برگزيدگان فرود مي‌آيد» ص 97. اين بند مرا به ياد صحبت‌هاي فردي مي‌اندازد كه به محض كسب اندك موفقيتي ولو ظاهري مي‌فرمايند: «اين موضوع را امام زمان (ع) دارد اداره مي‌كند!».

در همين زمينه: