پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی اردیبهشت, ۱۳۹۰

در ابتداي ترم جاري مطلبي نوشتم تحت عنوان اوج وقاحت و پررويي يك استاد دانشگاه. امروز رفتار متواضعانه‌اي از اين استاد ديدم كه ابتدا نزديك بود روي سرم يك جفت شاخ زيباي فرد اعلا در بيايد كه با توضيحات خودشان اين قضيه منتفي شد.

استاد محترم مثل اغلب اوقات تأخير داشتند و اين بار البته تأخيرشان بيشتر شده بود. يكي از دانشجويان به دفتر رئيس دانشكده مراجعه كردند و گفتند ايشان مشغول صرف ناهار هستند و پيغام داده‌اند كه دانشجويان منتظر بمانند تا ايشان تشريف‌فرما شوند.

خلاصه كه آمدند ولي از آن توبيخ‌هاي هميشگي كه خبري نبود هيچ، در كمال تعجب رئيس دانشكده براي اولين بابت تأخيرشان عذرخواهي كردند. چشمان من گرد شده بود كه آيا دارم خواب مي‌بينم؟ ديدم چقدر مهربان شده‌اند. يك لحن خيلي آرام بر كلامشان مستولي بود. بعد توضيح دادند كه دليل تأخيرشان جلسه‌اي بوده است كه با رئيس دانشگاه داشته‌اند و از امروز ديگر رئيس دانشكده نيستند و با درخواست بازنشستگي ايشان موافقت شده است!

اين جمله را كه گفت تازه دليل عذرخواهي و رفتار مهربانانه‌ي ايشان را دانستم. ولي چقدر دير!

مديران ديگري را نيز ديده‌ام كه بعد از عزل يا كناره‌گيري خيلي مهربان مي‌شوند. شبيه به اين پدربزرگ‌هاي بداخلاقي كه وقتي به آسايشگاه سالمندان منتقل مي‌شوند، مهرباني‌شان گل مي‌كند.

اين مهرباني هم كاملاً تاكتيكي و هوشمندانه است. او كه خودش مي‌داند در دوره‌ي رياستش با ديگران چگونه رفتار كرده است، حالا مي‌خواهد با ارائه‌ي چهره‌اي دوست داشتني خودش جلو جلو پرچم صلح را بلند كرده باشد تا كسي به قصد انتقام پيش نيايد. از سوي ديگر اين عطوفت براي حفظ موقعيت خود در بين كاركنان و دانشجويان است. حالا كه ديگر ابزار قدرت وجود ندارد براي تداوم اعتبار بايد از ابزار عاطفه استفاده كرد.

ناگفته نماند خودم هم بعد از استعفا احساس كردم نسبت به ديگران مهربان‌تر شده‌ام!

اين شعر، سرگذشت زندگي من است به نظم:

بــارالــها! گــرچــه ذاتــاً مثــل حــيــوان نيستــم              عمــر بگذشت و سراسر چون سُتوران زيستم

در تــب داغ هــوس، آن نفخه‌ي روحي بسوخت               سوزن شهــوت به چشمانـم نخ غفلــت بدوخت

قــلب شــد جولانگــهِ اســبِ تخيّـــل‌هاي مســت                مغز شد چوگان و گوي ديــو لـذّت‌هــاي پســت

مـــــــاديــان چشــــم‌هـــايـــم در چـراگـاه نگــاه                صفــحه‌ي پــاكِ دلـــم شــد جــاي پاي هــر گناه

پـــرده‌ي گوشم ســپردم دست هــر مِضْـــرابدار                تـا دريد اين پرده‌ي مستوره را با چنــگ و تـار

تيــــغ خســـــران را نــهادم بر گلوي لحظــه‌ها                گـــوش تا گــوشش بُـــريدم پــيش چشم ناله‌ها

مـــادر شــرم و حيــايم در جوانـــي فـــوت كرد                شعــله‌ي لـــرزان ايـــمان در دلـــم گرديد سرد

مـــــوش كـــور بــي‌خيالي استخوانـــم را جويد                اژدهــــاي نفـــس، روح و عقل و جانم را دريد

پايكوبــان دستْ در دستِ شياطين مستِ مست                خُرد كردم غيرت و وجدان و دين و هر چه هست

عشــق نــاپــاك جــواني گــوهــر دل را ربــود                 صــورت دينـــم بشــد با دســتِ معشــوقم كبـــود

فـــكر و ذكــــرم شــد تمـــــنّاي رضـــاي آدمي                 آدمـــيّــت را نـــهـــــادم پـــيـــش پـــــاي آدمــــي

از زيــــان و تــــيــغ عشــق و آبروي رفتـه‌ام                  لـــبْ گـــزيده، رگْ بريـــده، ســرْ خميده گشته‌ام

آنچه با خود كردم از ظلم و ستم در عمرِ خويش              هيـچ كـس با دشمن جانش نكــرد اين كـــار پيش

دُرّ نــــايــــاب جـــوانــي را بــــه آب انــــداخـتم                سوختم، هـم ايـن جهان، هم آن جهان را باخـتم

                                                                …..

در فـــنا بـــودم كـــه آوايـي دلــم را رام كــــرد                 اين چنين گفت و چمـوشي را عجب در دام كرد:

«هيچ يــادي مي‌كنــي از آن كـــه آوردت پديد؟                 هيچ مي‌گويي كه بود آن كس كـه ما را آفــريد؟

كــــمتر از آنــي نــبودم غــافــل از احــوال تو                  اي كــه گشتــــه حــال تــو جــولانـگه امــيال تو

مــن تــو را بــردم در اين عالم كه آدم پرورم                  نه كــه خاكـي را كنــم خـوكي و خصمي در بـرم

بس نبــود ايـن ظلم‌ها اين جرم‌ها اين زخم‌ها؟                 بس نبـود اين صبرها اين رحــم‌ها اين اخـــم‌ها؟

يــوسف عــمرت كجا بردي زدي چوب حراج؟                  با چه قيمت دادي آن مُلكِ عزيز و تخت و تاج؟»

اين بـــگفت و آتــش انـــدر بيشه‌ي افـكار كرد                 خفـــته‌اي را در بُــــــنِ چــــــاه فنــــا بيدار كــرد

بـــــوي پيراهن به يعقــوب سرشتم چون نمود                 جـــان به كنعــــان تنـــم آورد و چشمانـــم گشود

آه! آيــــا من همـــان آدم ســـرشــــتم تا بر او                  بـــاز ســـر بر خــاك سايد حوري و جنّ پيش رو

خــلق كرد آن خالق از خاكي خليفه روي خاك                 خاك بر سر، مــن شدم خـــال و خط ابروي خاك

كاش آن روزي كه گشتم همــنشين روبَـــهان                  فـــكر مي‌كـــردم كــه گردم صيــــد گرگان زمان

آن دغلْ يـــاران كه بودندم به سـان يك سراب                 دور را نزديــك بنمـــــودند و آتـــش را چــــو آب

هــــر گنـــاهي را چنــان در چشم من آراستند                 كـز عجوزي، نو عروسي چـون صدف پيراستند

آتــش دوري ز حــق ســـوزانـــده جانم را خدا                 كيــــست اكـــنون تـــا رهـاند مرغ جان را از بلا

آخر ايـــن گردونه‌ي دنيا دو روزي بيش نيست                 روز غفلــت رفــت و روز ديگري در پيش نيست

حال بايد روز بــاقي را بيابيــمش كــــه دوست                 در پــس «يك يا خدا گفتن» كـليد وصل اوست …

از دوست عزيزم بهروز صميمانه سپاسگزارم كه مرا در تكميل اين شعر تشويق نمود. اگر چه اين اثر هنوز كامل نيست و جا دارد دست كم صد بيت ديگر به آن بيفزايم. به اميد فرصتي ديگر و مشوّقي ديگر …

نكاتي كه خدمت شما عرض مي‌كنم تجارب شخصي بنده است، قبل، حين و بعد از دوران مديريتم و بيش از هر چيز قصدم ثبت و ضبط كردن آنهاست براي روزي كه به كار آيد:

  1. مديريت بر يك سازمان يا بخشي از سازمان مثل ازدواج با زن مطلّقه‌ي بچه‌دار است. اين زن قبل از شما شوهري (رئيسي) داشته است و بچه‌هايي (كاركناني) دارد كه قرار است شما از اين پس سرپرست‌شان باشيد. اين نكته را از اين جهت عرض كردم كه بدانيد شما ميراث‌دار كاركنان و سازماني هستيد كه قبل از شما داراي يك فرهنگ سازماني خاص و ارزش‌هاي مشخص بوده است كه لزوماً با فرهنگ و ارزش‌هاي شما منطبق نيست. لذا انتظار نداشته باشيد از همان اول دستورات شما مو به مو اجرا شود. ابتدا بايد بنشينيد و با خانواده‌ي جديدتان آشنا شويد تا براي گفتگو زبان مشتركي پيدا كنيد.
  2. كساني هستند كه شما با ايشان آشنايي قبلي نداريد و يا رابطه‌ي شما با هم خيلي صميمي نبوده‌ است، اگر اين گونه افراد بعد از رئيس شدن شما بيش از حد متعارف شما را تحويل مي‌گيرند و قربان و صدقه مي‌روند بدانيد بزرگترين دشمنان شما همين‌ها هستند.
  3. كساني قبل از شما در اين سازمان پست و مقام داشته‌اند و با آمدن شما و تيم شما دست‌شان از برخي منابع و موقعيت‌ها كوتاه شده است. برخي از كاركنان فعلي از هم‌پيمانان تيم قبلي هستند كه بي‌علاقه نيستند شما با كلّه زمين بخوريد و مجدداً تيم قبلي برگردند، لذا حواستان به اين گونه افراد باشد.
  4. مسئول دفتر (Secretary) همان گونه كه از نام انگليسي‌اش پيداست محرم اسرار (Secrets) و رازهاي شماست. در انتخاب مسئول دفتر بسيار دقت كنيد و فرد امين و مورد اعتماد خودتان را انتخاب كنيد. البته ترجيحاً مسئول دفتر بايد از داخل سازمان باشد تا با افراد و ساختار سازمان آشنايي داشته باشد. وقتي معاون قديمي سازمان به دفتر شما تلفن مي‌كند، نپرسد: «ببخشيد شما؟». در يك كلام، مسئول دفتر ماهر و مسلط به امور اداري مي‌تواند شما را تا حد وزير بالا ببرد و مي‌تواند شما را به بخش خدمات منتقل كند. (در خصوص اهميت جايگاه مسئول دفتر ترجيح مي‌دهم يك مطلب جداگانه بنويسم)
  5. از همان ابتدا ميختان را محكم بكوبيد و در خصوص حق‌الزحمه و حكم مديريت و حيطه‌ي اختيارات حرفتان را قاطعانه و با احترام با مسئول مافوق در ميان بگذاريد. مسئولين غالباً فراموش‌كار هستند (حمل به صحت) و خودشان هم پيگير حرف‌هاي هزينه‌دار خودشان نيستند. لذا سعي كنيد قول و قرارهايتان را حتماً مكتوب كنيد تا بعداً قابل استناد باشد.
  6. در جمهوري اسلامي هر لحظه امكان دارد يك نفر در اتاق شما را بزند و با حكم مديريت جديد، خودش را مدير فعلي و شما را مدير سابق قلمداد كند. لذا دنبال چاپ كارت ويزيت و شلوغ كردن اتاق كارتان نباشيد. ضمناً پول نقد و عكس‌هاي خانوادگي را در اتاقتان نگه نداريد، چون مواردي را بنده مشاهده كرده‌ام كه در ايام مسافرت يك مدير، توپي يا مغزي در اتاق مدير را عوض كرده‌اند و مدير فلك زده وقتي برگشته است، متوجه شده اتاق را به كس ديگري اجاره داده‌اند. (آقاي منوچهر متكي وزير اسبق خارجه، فقط يك نمونه‌ است)
  7. با كاركنان و زيردستان خودتان مثل همكار و در شرايط برابر رفتار كنيد چون به همان دلايل گفته شده در بند قبلي هر لحظه امكان دارد، شما تا حد يك كارمند عادي سقوط كنيد و با زيردستان خود همكار شويد. جمله‌ي زيبايي در اين خصوص هست كه مي‌گويد: «موقع بالا رفتن با دیگران درست رفتار کن و با محبت رد شو زیرا موقع سقوط از کنار تک تکشون عبور میکنی»
  8. مديريت كردن مثل كوهنوردي است. كوهنورد شب قبل از صعود تك تك لوازم كوهنوردي خودش را چك مي‌كند. يك طناب پوسيده، يك حلقه‌ي زنگ‌زده و يك عصاي فرسوده مي‌توانند كوهنورد را به قعر دره سرنگون كنند. ابزار مدير در اين صعود، كاركنان او هستند. مدير بايد از استحكام و توان هر يك از كاركنان خود با خبر شود و بر اساس ميزان شايستگي و توانايي آنها را از بهترين تا بدترين كارمند، در نقاط حساس سازمان بچيند. گاهي اوقات فقط يك خطاي فاحش از يك كارمند، موجب بركناري مدير خواهد شد.
  9. محيط دروني و بيروني سازمان را مرتباً رصد (Scan) كنيد. به نظر بنده سازمان‌هاي دولتي در ايران به لحاظ بي‌ثباتي مديريت‌ها و تغيير مداوم قوانين از جنس سازمان‌هاي پيچيده و پويا هستند. بهترين استراتژي در اين شرايط رصد كردن آخرين اخبار و تغييرات است. با ايجاد رابطه‌ي دوستانه با آبدارچي‌ها و مسئولين انتظامات مي‌توانيد بهترين و دسته اول‌ترين خبرها را دريافت كنيد.
  10. هرگز سعي نكنيد مسئول مافوق خودتان را دور بزنيد و بخواهيد با يك رده بالاتر از مسئول مافوق‌تان مستقيماً ارتباط برقرار كنيد. اين كار باعث توهين به مسئول مافوق شده و او احساس مي‌كند شما براي او شاخ شده‌ايد و در صدد برمي‌آيد اين شاخ را بشكند.

باقي نكات را به جهت طولاني نشدن اين مطلب به آينده موكول مي‌كنم.

در همين زمينه:

ابتدا بيان يك توضيح را ضروري مي‌دانم و آن اين كه در اين مطلب قصد دارم احوال دروني و احساس خودم را فارغ از قالب‌هاي مصنوع اجتماعي بيان كنم. شايد براي برخي اين نوشته ارتجاعي يا امّل‌گرايانه به حساب بيايد ولي به تجربه دريافته‌ام كلامي كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.

شركت در مجالس ختم و مجالس عروسي اقوام و آشنايان نوعي الزام اجتماعي است. يعني به اعتبار نقشي كه در جامعه به عنوان يك فاميل، همكار، دوست يا همسايه داريم از ما توقع مي‌رود در اين مجالس شركت كنيم. اما اين دو مجلس از ديدگاه من، علاوه بر تفاوت‌هاي آشكار آن برخي تفاوت‌هاي پنهان دارند كه در اين نوشته سعي در تشريح ابعاد دروني آنها را دارم.

مجلس عروسي:

  1. مجلس عروسي، دعوتي است و هر كسي نمي‌تواند سرش را بيندازد و در مجلس عروسي فرد ديگري شركت كند، هر چند با هم آشنايي و قرابت داشته باشند. به عنوان نمونه برخي از همكاراني كه رابطه‌ي خيلي خوبي با هم داريم، به دلايلي كه مصلحت ندانستند، بنده را به جشن عروسي خود دعوت نكردند و من هم به تصميم‌شان احترام گذاشتم (يعني گلايه نكردم و به رويشان هم نياوردم).
  2. بعضي وقت‌ها احساس مي‌كنم براي مجالس عروسي دارم خودم را گريم مي‌كنم. يعني ديگر خود واقعي‌ام نيستم. كت و شلوار آن چناني، ريش آن‌كادر، كفش برّاق و واكس خورده.
  3. وارد مجلس عروسي كه مي‌خواهي بشوي معمولاً دو نفر نماينده از خانواده‌هاي عروس و داماد ايستاده‌اند و شما را برانداز مي‌كنند (كه غريبه وارد مجلس نشود). گاهي اوقات كه به مجلس عروسي دوستان همسرم دعوت شده‌ايم، مجبور بودم دم در توضيح بدهم كه همسر بنده با عروس خانم دوست دانشگاهي هستند، چون نه فاميل عروس مرا مي‌شناسند و نه فاميل داماد و اين حس خوشايندي براي من نيست.
  4. داخل مجلس كه مي‌نشيني همه ديگران را برانداز مي‌كنند، انگار سالن شو و نمايش است و اين موضوع ظاهراً براي خانم‌ها خيلي پررنگ‌تر است (اين كه گفتم ظاهراً يعني حدس مي‌زنم خودم نديده‌ام فكر بد نكنيد) و اين هم براي من احساس خوبي ايجاد نمي‌كند.
  5. در قسمت آقايان معمولاً برنامه‌هاي اجرا شده يا شعبده‌بازي و دلقك‌بازي است يا مداحي و مولودي خواني. از هيچ كدام از اين دو قسم برنامه هم در اين گونه مجالس لذت نمي‌برم. چون اولي برايم جلف مي‌نمايد و دومي هم كه مرتب مي‌گويد: «اون دست خوشگله رو بزن» و اگر نزني جلوي ديگران ضايعت مي‌كنند و با اشاره نشانت مي‌دهند. بعضي وقت‌ها هم كه هيچ برنامه‌اي نيست و صداي بلند موسيقي تند، برايم آزار دهنده است. صحنه‌ي قر دادن و رقصيدن هم برايم مشمئز كننده است و احساس مي‌كنم دارد به من توهين مي‌شود.
  6. در مجالس عروسي دست كم انتظار دارند به اندازه‌ي شامي كه خورده‌اي كادو ببري و اين حس گروكشي برايم آزار دهنده است. ضمناً كادوي شما را هم با بقيه مقايسه مي‌كنند.

مجلس ختم:

  1. مجلس ختم نياز به دعوت ندارد و شما مي‌توانيد در مجلس ختم كساني كه نمي‌شناسيد هم شركت كنيد. اتفاقاً بعضي اوقات كه دارم از جلوي مسجدي رد مي‌شوم، اگر وقت داشته باشم و احساس كنم مجلس ختم با معنويتي است و متوفي فرد مؤمن و وجيهي بوده است، مي‌روم در يك گوشه از مجلس مي‌نشينم و زار زار به حال بدبختي‌هاي خودم و مرگي كه به تعبير امام سجاد -عليه السلام- همچون عقاب بر سر من ايستاده است، گريه مي‌كنم. هيچ كس هم كاري به كار من ندارد، نه در خانه‌ام كه همسرم فكر مي‌كند از دست او ناراحت شده‌ام و نه در خيابانم كه ديگران فكر كنند مشكل روحي رواني دارم.
  2. كسي با سر و وضع شما كاري ندارد. خيلي‌ها از سر كار آمده‌اند و با لباس كار. كسي در مجلس ختم ظاهر مرا برانداز نمي‌كند كه آيا من در شأن اين مجلس هستم يا نه. مرا همان گونه كه هستم مي‌پذيرند و در مجلس ختم احساس مي‌كنم خود واقعي‌ام هستم.
  3. مجلس ختم قطعاً برايم تلخ است چون در فراق عزيزي نشسته‌ام ولي نقش بازي نمي‌كنم. مجلس ختم براي من مجلس بيداري و تنبه است. زندگي در دنيا براي من همچون رودخانه‌اي است كه انتهاي آن به آبشاري ختم مي‌شود به نام مرگ. مجلس ختم براي من يادآور آن آبشاري است كه قرار است مرا به جهان ديگري منتقل كند. مجلس ختم به من خاطرنشان مي‌كند كه فلاني يك نفر ديگر هم رفت و پرونده‌ات كم كم دارد رو مي‌آيد.
  4. مجلس ختم سراسر معنويت است. قرآن و فاتحه مي‌خوانند و براي متوفي و شما و رفتگان شما دعا مي‌كنند. براي شما گلاب مي‌آورند و شما را معطر مي‌كنند، هم مادّي و هم معنوي.
  5. مجلس ختم، كلاس درس است و از جلف‌بازي و دلقك بازي خبري نيست. واعظ دارد و سخنران. حتي اگر خودش هم به حرفش عمل نكند، سخنانش براي من تكرار ارزش‌هايي است كه بايد رعايت كنم.
  6. در مجلس ختم، كسي از شما توقع كادو و پول ندارد، همين كه آمده‌ايد از شما تشكر مي‌كنند و آن چه ارزشمند است وجود شماست نه كادوي شما.

براي همه‌ي بستگان و دوستان و آشنايانم همواره آرزوي سلامتي و طول عمر داشته و دارم ولي مرگ سرنوشت محتوم ماست. مثل خورشيدي كه براي غروب كردن از ما اجازه نمي‌گيرد و به پسند و خوشايند ما كاري ندارد. اين نكته را عرض كردم كه كسي تصور نكند بنده مرگ ديگران را انتظار مي‌كشم بلكه همگي بر روي رودخانه‌ي زندگي دنيا در حركتيم و نهايتاً به آبشار مرگ خواهيم رسيد حالا يكي زودتر و يكي ديرتر.

خلاصه اين كه در مجالس ختم حال خوشي پيدا مي‌كنم و بعدش كلي مطلب به ذهنم مي‌رسد كه بنويسم يا بسرايم ولي بعد از مجالس عروسي يبوست ذهن مي‌گيرم و مدت زماني بايد بگذرد تا دوباره به حال اولم برگردم.

اين گزارشي بود از احوالات دروني من بدون سانسور، اسم اين را شما هر چيزي دوست داشتيد، بگذاريد.

تصور كنيد چه قدر خوب مي‌شد اگر شرايطي فراهم شود كه تمام اعضاي يك خانواده دور هم كار كنند. اگر چه شايد به مذاق برخي افراد خوش نيايد و همين دور شدن چند ساعته از خانه باعث مي‌شود تا يك نفسي بكشند. بگذريم. ولي من خانواده‌اي را مي‌شناسم كه به طور دسته جمعي و دور هم كار مي‌كنند. محل كارشان هم خيلي نزديك به محل كار من است. سر همين چهارراه!

پدر گل مي‌فروشد، مادر اسباب‌بازي و دختر دستمال كاغذي.

چراغ كه قرمز شد، كارشان شروع مي‌شود. هر كدام از يك طرف در بين خودروها حركت مي‌كنند و يك چشم‌شان به سرنشين‌هاي خودروهاست كه چيزي بخرند و چشم ديگرشان به چراغ راهنمايي است.

چراغ كه سبز شود دور هم جمع مي‌شوند، با هم خوش و بش مي‌كنند و فروش‌شان را به هم نشان مي‌دهند و منتظر هستند تا دوباره چراغ قرمز شود.

شايد تنها كساني كه از طولاني شدن چراغ قرمز لذت مي‌برند امثال اين خانواده‌ باشند.

چراغ سبز شد باید بروم …