پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

بایگانی فروردین, ۱۳۹۰

يكي از بستگان ما بازنشسته‌ي دستگاه دولتي است. البته در طول سالهاي خدمتش سازمان‌ها و نهادهاي مختلفي را تجربه كرده است. جمله‌ي حكيمانه‌اي دارد كه نه تنها براي من بلكه براي استاد درس انسان‌شناسي جناب آقاي دكتر نعمت‌اله فاضلي اين جمله قابل تأمل بوده است:

مردم ايران [غالباً] نه خوشبختي تو را مي‌خواهند و نه بدبختي‌ تو را

اما خوشبختي تو را نمي‌خواهند و نمي‌توانند پيشرفت تو را ببينند چون حسودند و از سوي ديگر بدبختي تو را نمي‌توانند ببينند چون عاطفي و دل رحم هستند. مردم ايران مي‌خواهند تو يكي باشي هم قد خودشان نه كوتاه‌تر و نه بلندتر.

ياد حكايت شهيد مطهري افتادم كه مي‌گفت به قطار ايستاده كسي سنگ نمي‌زند ولي به محض اين كه قطار شروع به حركت مي‌كند، باران سنگ است كه نصيب قطار مي‌شود.

اگر حقوقت خيلي كم باشد برايت دلسوزي مي‌كنند و هر جا بنشينند مي‌گويند بيچاره فلاني با چند سر عائله ماهي چهارصد هزار تومان حقوق مي‌گيرد. اگر به خاطر شايستگي‌ها و تجربه و مدرك تحصيلي بالاتر و هزار و يك دليل ديگر، بيشتر از ميانگين حقوق بگيري، آن قدر صفحه مي‌گذارند و متلك مي‌اندازند تا اعصاب مسئول كارگزيني و امور اداري خرد شود و بگويند اصلاً به همه يك اندازه حقوق مي‌دهيم تا كسي اعتراض نكند.

براي جمله‌ي فوق صدها مثال ديگر در ذهن دارم و شما هم احتمالاً با اين ادبيات ناآشنا نيستيد

آخرين موردش سعايت و زيرآب‌زني همكاران محترم است كه آن قدر نشستند و گفتند و برخاستند كه اصلاً چه معني دارد فلاني هفته‌اي يك روز براي درسش به دانشگاه برود تا اين كه امروز مسئول مستقيم بنده مرا احضار كرد و گفت از اين پس توافقات قبلي‌مان مبني بر اجازه‌ي خروج از محل كار براي دانشگاه كأن لم يكن است.

مدير من كه انسان بسيار فهيم و بلندنظري است و اين‌ فضايل را در اين سازمان كوفتي كسب نكرده است و كمتر از يك سال است كه به اينجا منتقل گرديده به من گفت: «عجب سازمان خاله ‌زنكي داريد شما» و من فقط عرض كردم: «بله مي‌دانم». خجالت كشيدم كه همكاران و هم‌قطاري‌هاي قديمي من بايد زيرآب مرا پيش يك غريبه بزنند.

روزگاري غريبي است چاقو دسته‌ي خودش را مي‌بُرّد!

اينترنت را مي‌كاويدم در جستجوي مطلبي و از قضا وبلاگي ديدم با عنوان «نسوان مطلقه معلقه» كه مسائل اجتماعي و سياسي را با نگاهي فمينيستي و ضد نظام بررسي كرده است. از مجموع مطالب وبلاگش، متن ذيل را پسنديدم كه با موضوع اين وبلاگ سازگاري دارد. در روايت هم داريم كه «خذ الحكمة ولو من اهل …» و در همين راستا سعي كردم مثبتات آن را منعكس كنم:

همه جای دنیا وقتی چراغ قرمز می شود مردم می ایستند. وقتی سبز شود حرکت می کنند. آنها می دانند که رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی به سود آنهاست

در ایران اینکه پشت چراغ بایستی یا  نه به این بستگی دارد که  پلیس هست یا نه؟ شب است یا روز؟ وقت داری یا عجله داری؟دلت می خواهد یا نه؟ما ایرانیها  بالای قانون می ایستیم

***

در همه جای دنیا وقتی مدیر می شوند ارتقا سطح مالی شرکت اولویت اول انهاست. آنها می دانند که اعتبارشان در گرو موفقیت مجموعه ای است که رهبری می کنند.

درایران وقتی مدیر می شوی فقط جیب خودت را پر می کنی و بارت را می بندی. اینکه بعد از تو چه بلایی سر آن مجموعه میاید مهم نیست. ما می دانیم که عمر مدیریت در ایران زیر 2 سال است. ما مردم باهوشی هستیم

***

در همه جای دنیا وقتی ازدواج می کنند با هم هم پیمان می شوند، که باهم بمانند و به  هم وفادار باشند. قانون هم از رفتار درست به شدت حمایت می کند.انها می دانند که پای بندی ضامن خوشبختی آنهاست.

در ایران وقتی ازدواج می کنی تازه چشم وگوشت باز می شود. تازه می خواهی لایی بکشی و زیر آبی بری. مهم این است که تا انجا که می شود حال کنی و سوتی ندی. ما خیلی تیزهستیم. ما به هیچ چیز تعهد نداریم

***

در همه جای دنیا وقتی مسلمانند  نمازمیخوانند و روزه می گیرند و حجاب  دارند ومشروب نمی خورند. آنها می دانند که مسلمانی آدابی دارد و به  آن اصول عمل می کنند..

در ایران هرجور بخواهی مسلمانی، گاهی هستی گاهی نیستی. عرق می خوری چون دوست داری، دهانت را آب می کشی چون نجس شده . حجاب داری اما موههایت پیداست. حج می روی برای تفریح و گشت و گزار، دعای ندبه هم می خوانی ، خدا را چه دیدی؟ شاید یک وقت آن دنیایی هم وجود داشت و خدای کم حافظه ات  یادش رفت تو چه کارهایی کردی و تو را فرستاد بهشت. حیف نیست برویم جهنم؟ما حتی با خدا هم معامله می کنیم.

***

در همه جای دنیا ،مردم برای درک و محبت و هم دلی با هم دوست می شوند . در ایران ،برای سانتافه همه کاری می کنند.ویولتا جان تو یک احمقی! حرف هم را نمی فهمیدید؟ چه اهمیتی دارد؟اصولتان یکی نیست؟ کدام اصول؟ اصلا چه ربطی دارد؟ همین که طرف سوار سانتافه بوده  کافی است. تو سوار او می شد ی و او سوار سانتافه ما هم از شر تو و اراجیفت خلاص می شدیم.

بعد التحریر:

ما ملت باهوش و تیز و بز ، ما نوادگان کوروش و داریوش ، ما ذوب شدگان ولایت  ( بسته به آنکه کدام به سودمان باشد )با این همه زرنگی چرا اما به مقصد نرسیده ایم؟ما چراغ  قرمز ها را رد کردیم اما در ترافیک ماندیم،دروغ گفتیم  و قران به سر گرفتیم اما  دنیا و آخرت، هر دو را از دست دادیم.انهمه زرنگی جز سر در گمی  وترس و تحقیر و نابودی دست جمعی برایمان چیزی به همراه نیاورد . هنوز هم نمی خواهیم بفهمیم که تا وقتی که ریشه در اعتقاداتمان نداشته باشیم باد مارا با خود خواهد برد. هنوز نمی خواهیم بپذیریم که یک سری اصولی وجود دارد که “باید” به آن پای بند باشیم. که بدون داشتن اصول سنگ روی سنگ بند نمی شود.می دانی ؟ ما آدمهای بی -خود و خطرناک و بی- ریشه ای هستیم.تنها اصلی که ما می شناسیم مصلحت کوتاه مدت خودمان است آخر می دانی؟ ما خیلی باهوشیم ، …

آيا تا به حال فكر كرده‌ايد كه انسان چگونه مي‌تواند از افكار، تصورات و باورهاي ذهني‌اش عكس بگيرد. اجازه بدهيد با يك مقدمه شروع كنم.

اغلب انسان‌ها براي خودشان آلبوم عكس دارند و البته بعضي‌ها چندين آلبوم عكس. آلبوم عكس را كه باز مي‌كني سير رشد و تغيير و تحولات يك فرد را از دوران نوزادي تا بزرگسالي وي مي‌توان مشاهده كرد. به عنوان مثال يك پسر در دوران بلوغش سبيل داشته و بعدتر ريش هم به آن اضافه شده است. چند صفحه بعد مي‌بيني كه همه را تراشيده است. در يك مقطع زماني لباس‌هاي خيلي گشاد مي‌پوشيده و در مقطعي ديگر لباس‌هاي تنگ. يك وقتي خيلي چاق بوده و بعد لاغر شده است و از اين دست تغييرات.

اما اين فقط تصويري از ظاهر ماست كه شايد سهم اندكي از تصورات و افكار ما را در مقاطع زماني مختلف منعكس نمايد. (مثلاً يك زماني اكثر بچه مذهبي‌ها پيراهن‌شان روي شلوارشان بود و الان غلاف كرده‌اند توي شلوار)

پس چگونه مثل يك آلبوم كه از جسم و سر و شكل و لباس و فرم ريش و … عكس تهيه مي‌كنيم از تفكرات و انديشه‌هاي خود عكس بگيريم؟

راه حل آن به نظرم نوشتن و ثبت و ضبط آنهاست.

اين راه حل به دو صورت وبلاگ‌نويسي يا دفترچه خاطرات مي‌تواند محقق گردد.

ويژگي اصلي وبلاگ‌نويسي اين است كه علاوه بر ثبت شدن، امكان انتشار افكار و در نتيجه دريافت بازخورد و نظرات ديگران را دارد و در اين رهگذر اي بسا كه صاحب فكر نسبت به بازبيني در انديشه‌هاي خود اقدام نمايد.

ويژگي اصلي دفترچه خاطرات هم حفظ حريم خصوصي انديشه‌هاست كه دست نويسنده را باز مي‌گذارد و محدوديت‌هاي وبلاگ را ندارد. گذشته از محدوديت‌هايي كه در ايران وجود دارد، برخي معذورات اخلاقي و حفظ آبروي افراد اجازه‌ي انتشار هر چيزي را تحت عنوان خاطره در يك محيط عمومي مثل وبلاگ نمي‌دهد. براي چنين مواردي داشتن دفترچه خاطرات بهتر از وبلاگ نويسي است.

اكثر شخصيت‌هاي بزرگ، خاطراتشان را مي‌نويسند و بعداً منتشر مي‌كنند. در بين شخصيت‌هاي سياسي ايران، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني از جمله افرادي است كه همه روزه خود را ملزم به نگارش خاطراتش نموده است و اين خاطره نويسي را حتي در سخت‌ترين شرايط -مثل سال ۱۳۶۰- كه منتهي به نگارش كتاب «عبور از بحران» گرديده، رها نكرده است.

البته بايد توجه داشت كه خاطره زماني ارزشمند است كه با تحليل نويسنده از وقايع و نگاه خاص وي به رويدادها همراه باشد و الا صرف گزارش‌نويسي ارزش چنداني ندارد.

و بعد از گذشت سال‌ها مي‌توانيد همزمان با تورّق آلبوم تصاوير جسمتان، آلبوم روح و انديشه‌هايتان را نيز ورق بزنيد و نقطه‌اي كه مي‌خواستيد به آن برسيد را با آن چه هستيد مقايسه كنيد.

شايد ۲۰ سال پيش بود كه روزي ديدم مادرم دارد جعبه‌اي را كادو پيچ مي‌كند. از او پرسيدم كه مناسبت اين كادو چيست و براي كيست؟ مادرم پاسخ داد: «فلاني از مكه آمده و اين را براي او مي‌برم».

بنده عرض كردم: «مادر من! او از مكه آمده و بايد سوغاتي بدهد، آن وقت شما داريد براي او كادو مي‌بريد؟» مادرم گفت: «اين يه رسمه، تو الان بچه‌اي از اين چيزا سر در نمياري»

از همان موقع اين سؤال براي من بي‌پاسخ مانده است كه وقتي يك نفر از سفر مكه يا كربلا مي‌آيد، كادو  يا پول بردن براي او چه مفهومي دارد؟

پس از بازگشت از مكه، نزديكان و آشناياني كه به ديدار ما آمده‌اند، كادوها و مبالغي آورده‌اند كه بنده صرفاً به خاطر اين كه ناراحت نشوند پذيرفته‌ام. مثلاً يكي از بستگان همسرم يك تراول پنجاه هزار توماني آورده و به اصرار به همسرم داده است. اصلاً ما به عنوان سوغات كه چه عرض كنم براي خودمان هم جنس پنجاه هزار توماني نخريده‌ايم و بحمدالله مشكل مالي هم نداريم كه خودمان را مستحق كمك ديگران بدانيم.

بدترين قسمت اين رسم غلط اين است كه اگر اين بزرگواران خودشان به مكه يا كربلا مشرّف شدند انتظار دارند حداقل معادل همان مبلغي كه آورده‌اند براي‌ ايشان كادو ببريم. يعني عمل كردن به همان چيزي كه مي‌داني از اول غلط بوده است.

همين هديه آوردن‌ها باعث مي‌شود زائر به جاي اين كه وقتش را صرف زيارت كند، چون مي‌داند آشنايان بالاخره براي او پول يا كادو مي‌آورند، مشغول خريد سوغات براي اين و آن مي‌شود و از اصل زيارت باز مي‌ماند.

مورد ديگر پارچه نويسي براي عرض خير مقدم به حجاج است كه بنده اصلاً متوجه نمی‌شوم اين را از كجاي دين اقتباس كرده‌اند و به نظر مي‌رسد اين كار، مصداق بارز فخرفروشي و رياكاري است.

اگر بنده براي يك عمل ديني و مذهبي به زيارت رفته‌ام ديگر چه معني دارد كه آن را به رخ در و همسايه بكشم. بعضي وقتها تعداد اين پارچه‌نوشته‌ها و پلاكاردها براي يك نفر كه به سفر عمره رفته است به 20 تا 30 عدد مي‌رسد.

يك وقت هست كه يك فردي از يك خانواده فوت شده است و خانواده‌ي مرحوم مي‌خواهند اطلاع‌رساني كنند كه اهل محل و همسايه‌ها در مجالس ختم و هفت و … شركت كنند، اين يك وجه عقلايي دارد. تازه در همين كار هم نبايد افراط كرد، فقط يك پارچه‌نوشته يا پلاكارد كفايت مي‌كند، ديگر نياز نيست عمه و خاله و دايي و … بخواهند به طور جداگانه تسليت بگويند. به جاي اين گونه اسراف‌ها فاتحه بفرستند يا خيرات كنند.

از جلوي درب خانه‌اي در يكي از شهرستان‌ها عبور مي‌كردم، فرزند جوانشان فوت شده بود -خدايش بيامرزاد- 41 عدد پلاكارد تسليت براي او زده بودند. انگار تمام كوچه را با رنگ سياه كاغذ ديواري كرده باشيد. مگر ساير همسايه‌ها زندگي ندارند؟ اگر براي هر پلاكارد فقط ده هزار تومان داده باشند مي‌شود چهارصد و ده‌هزار تومان. خوب اين پول را براي آن مرحوم خيرات مي‌كردند تا اين كه هم اسراف كرده باشند و هم همسايه آزاري.

خوشبختانه در اين يك مورد زورم رسيده است و پس از سفرهاي زيارتي كه -به لطف خدا- داشته‌ام اجازه‌ي نصب پلاكارد را نداده‌ام.

پي نوشت:

با تشكر از سايت خبري تحليلي دادنا كه اين مطلب را تحت عنوان «رسوم بدعت آميز» بازانتشار نموده است:

نشاني مطلب در سايت دادنا: http://www.dadna.ir/fa/pages/?cid=15925

نمي‌دانم اخيراً سري به بازارهاي فروش موبايل زده‌ايد يا نه. ولي حدود يك سال است در مركز فروش گوشي موبايل يعني پاساژ علاء‌الدين و بازارهاي حول و حوش آن، رويه‌اي باب شده است كه پس از فروش هر گوشي به اجبار بر روي آن نرم‌افزار نصب مي‌كنند و براي نصب تعدادي نرم‌افزار رايگان كه در اينترنت و وبلاگ‌ها و تالارهاي گفتگو قابل دريافت مي‌باشد، مبالغي بين ده تا هشتاد هزار تومان مي‌گيرند.

بنده به عنوان يك مهندس نرم‌افزار و آشنا با سيستم‌عامل‌هاي موبايل به صراحت عرض مي‌كنم كه اين يك شيادي و كلاهبرداري است.

براي خريد گوشي به همراه يكي از بستگان رفته بوديم به پاساژ علاء‌الدين در خيابان جمهوري. مدلي كه پسند كرده بودند Sony Ericsson – Vivaz pro بود. قيمت‌هاي طبقه‌ي همكف از طبقات بالاتر و پايين‌تر گران‌تر بود و ضمناً قيمتي كه مي‌گفتند سواي قيمت نصب نرم‌افزار بود. به يكي از فروشنده‌ها گفتم بنده خودم مهندس نرم‌افزار هستم و نيازي به نصب نرم‌افزار نيست. ايشان پاسخ داد: «بدون نصب نرم‌افزار نمي‌توانيم گوشي را تحويل مشتري دهيم چون گارانتي آن باطل مي‌شود» دروغ به اين بزرگي را اكثر افراد ناوارود باور مي‌كنند و پيش خودشان هم مي‌گويند لابد نصب اين نرم‌افزارها لازم است. نهايتاً اين كه گوشي را به قيمت 320،000 تومان و بدون نياز به نصب نرم‌افزار از يك مغازه در زيرزمين خريديم. يعني 60000 تومان ارزان‌تر از قيمت مغازه‌هاي طبقه‌ي همكف.

جالب‌تر اين كه پشت شيشه‌ي برخي مغازه‌ها آگهي زده بودند كه ميز براي نصب نرم‌افزار اجاره داده مي‌شود. قيمت اجاره‌ي يك ميز در طبقه‌ي همكف ماهي هفتصد هزار تومان، قيمت اجاره‌ي مغازه‌هاي طبقه‌ي همكف، ماهي 9 ميليون تومان. شما فكر مي‌كنيد اگر كسي قرار باشد فقط ماهي 9 ميليون تومان اجاره بدهد چقدر بايد فروش و درآمد داشته باشد تا سود ببرد؟ و از روي بي‌مسئوليتي و بي‌تعهدي براي جبران و تأمين اين مبلغ اجاره به چنين كارهاي غيراخلاقي و كلاهبرداري روي مي‌آورند.

اين روش باعث شده است تا مشتريان را گمراه كنند يعني شما از چندين مغازه قيمت گرفته‌ايد و مي‌بينيد كه يك نفر از همه ارزان‌تر مي‌گويد ولي نهايتاً با مطالبه‌ي 40000 تومان بابت نصب نرم‌افزار آن اندك قيمتي كه ارزان‌تر گفته بود را جبران نموده است و تازه چيزي هم بيشتر گرفته است.

آن كاسب‌هاي قديم كه مغازه‌شان را با بسم‌الله و قرائت قرآن باز مي‌كردند و عنوان «حبيب خدا» برازنده‌ي ايشان بود كجا و اين جوجه فوكولي‌هايي كه نه ادب و تربيت سلام كردن دارند و نه خودشان را در قبال مردم متعهد و مسئول مي‌دانند كجا!

به كجا مي‌رويم؟