پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: مذهبي

صدا و سيماي جمهوري اسلامي مردم را ربات‌هاي بي‌احساسي تصور كرده است كه در وجودشان دكمه‌اي براي شادي و دكمه‌اي براي غم دارند. هر وقت اراده كند با پخش چند مداحي و مارش عزا و آهنگ از كرخه تا راين و بوي پيراهن يوسف، مي‌تواند دكمه‌ي غم را بفشارد و مردم را غمگين كند و غمگين جلوه دهد و در ابتداي خبر 21، گوينده‌ي خبر بگويد: «ايران اسلامي، امروز غرق در ماتم و عزا بود» و به محض اين كه صدا و سيما اراده كند، با پخش چند نماهنگ شاد و عكس گل و بلبل و نورافشاني، دكمه‌ي شادي را بفشارد و مردم را كه تا قبل از اذان مغرب غرق در ماتم و عزا بودند، به يك‌باره از خود بي‌خود كند و در دل‌هاي خلايق به زور ادخال سرور كند.

نمونه‌ي اين نبوغ صدا و سيما را مي‌توانيد امروز (سالروز شهادت امام عسگري –عليه‌السلام-) مشاهده كنيد كه چگونه تا قبل از اذان مغرب مارش عزا پخش مي‌شود و به يك باره پس از اذان مغرب براي مناسبت مجعول و من‌درآوردي آغاز ولايت امام زمان انواع آهنگ‌هاي شادي‌آفرين و كليپ‌هاي مهيج پخش خواهد شد.

در عالم هنر اصطلاحي به نام «Fade» و به معناي ناپديد شدن تدريجي وجود دارد. مراعات دو مفهوم «Fade in» و «Fade out» براي شروع و پايان آهنگ و تعويض دستگاه‌هاي موسيقي، به منظور برقراري هارموني و رعايت گوش‌نوازي صوت در توليد يك اثر هنري موسيقي از اصول كار است. مگر مواردي كه آهنگ‌ساز شروع با گام بالا و تغيير ناگهاني دستگاه را بدون مقدمه، براي وارد آوردن شوك و ارائه‌ي يك پيام خاص به مخاطب در نظر داشته باشد. در غير اين صورت موسيقي به جاي گوش‌نواز بودن، گوش‌خراش و خارج از دستگاه خواهد بود و شنوندگان به جاي درك مطلوبيت و آرامش، دچار آشفتگي و اضطراب مي‌شوند.

چگونه باور كنم يك غم و ماتم ريشه‌دار كه ايران اسلامي غرق در آن بود، به صرف پخش اذان به يك شادي و سرور ريشه‌دار ديگر تبديل مي‌شود كه دوباره ايران اسلامي غرق در آن خواهد شد. شما يا مفهوم غم و شادي را نمي‌دانيد يا مفهوم غرق شدن را.

شب گذشته خبر 20:30 كارگاهي را در قم نشان داد كه ضريحي را از چوب و نقره و طلا به ارزش 20 ميليارد تومان براي امام عسگري –عليه‌السلام- مي‌ساختند. من از علماء بزرگوار و مراجع معظم تقليد و مسئولين كشور سؤال دارم كه چگونه شد از مكتب پيامبري كه شعارش «الفقر فخري» (فقر و ساده‌زيستي افتخار من است) بود، به ضريح 20 ميليارد توماني رسيديم؟ كدام يك از پيشوايان ديني ما در زندگي‌شان، خود را به چنين زرق و برقي آراسته بودند كه ما امروز با تأسي از آن سبك زندگي ضريح طلا و نقره براي‌شان مي‌سازيم؟ آيا آن چيزي كه در طول حيات پيامبر و ائمه‌ي معصومين مردم را به مكتب اسلام جذب كرد طلا و نقره بود، يا توحيد و فلاح و رستگاري و آزادي از ذلت و عدالت‌محوري و اخلاق انساني؟ آيا اگر امروز امام عسگري –عليه السلام- زنده بود، همين ضريح را براي بهبود وضعيت معيشتي فقرا و نيازمندان، قطعه قطعه و توزيع نمي‌كرد؟

آيا با وجود چنين مصيبت‌هايي كه شاهد آن هستيم، براي امام زمان –عج- جشن آغاز ولايت بگيريم؟

اي كاش مسئولان صدا و سيما مي‌دانستند، غم و شادي يك امر قراردادي و دستوري و دكمه‌اي نيست. بل‌كه ريشه در روح و روان آدمي دارد. روح بسياري از مردم به دليل اوضاع ناگوار اقتصادي و فرهنگي آزرده است و با پخش چند نماهنگ و براي مناسبت‌هاي مجعول خوشحال نخواهد شد. براي ايجاد يك شادي واقعي و ريشه‌دار، ريشه را اصلاح كنيد!

در همين زمينه:

همان اوايل آشنايي كه علاقه داشتم نظر حاج آقا مرتضي را در خصوص مسائل مختلف جويا شوم، بحث مرجع تقليد شد و شنيده بودم كه برخي خواص و نزديكان حاج‌آقا از خود ايشان تقليد مي‌كنند و به برخي ديگر نيز آيت الله صافي گلپايگاني را معرفي كرده بودند. اما وقتي من در خصوص اين كه «از چه كسي بايد تقليد كنم؟» از ايشان سؤال كردم، گفتند: «من نمي‌دانم شما از كي بايد تقليد كنيد!» شب جمعه بود و آخر وقت، احساس كردم الان حوصله ندارند.

هفته‌ي بعد در بازار و قبل از نماز ظهر از ايشان وقت گرفتم. ابتدا پرسيدند شما قبلاً از چه كسي تقليد مي‌كرديد؟ پاسخ دادم: آيت الله اراكي. مجدداً سؤال كردند چه سالي ابتداي به تقليد از ايشان كرديد؟ پاسخ دادم سال 1369. ايشان توضيح دادند، آيت الله اراكي صد سال عمر كردند و در پنج سال آخر عمرشان به دليل كهولت، مشاعرشان را از دست داده بودند. از قول آقاي خوانساري نوه‌ي دختري ايشان كه آن موقع پيشنماز مسجد امام بازار بودند نقل كردند كه در اواخر عمر وقتي براي ديدار جدّشان –آيت‌الله اراكي- مي‌رفتند، آقاي خوانساري را نمي‌شناختند و اين‌ها دلالت بر اين دارد كه در چنين وضعيتي، ابتداي به تقليد از ايشان محل اشكال است. براي كساني كه قبلاً از ايشان تقليد مي‌كردند، مشكلي ندارد. حتي بعد از وفات يك مرجع تقليد هم با اجازه‌ي ساير مراجع مي‌توان بقاي بر تقليد ميّت كرد. اين‌ها واقعيت‌هايي است كه بايد به مردم گفته شود، اما نمي‌گويند. من اهل تقيه نيستم و مي‌گويم.

فتوا به حذف شعار «مرگ بر ضد ولايت فقيه»

قريب به دو سال است كه ايشان گفته‌اند در مسجد ميرزا موسي كه خودشان امام جماعت آن هستند، كسي شعار «مرگ بر ضد ولايت فقيه» نگويد. مشروح سخنراني ايشان را در خصوص لزوم حذف شعار مبهم و تفرقه‌افكن «مرگ بر ضد ولايت فقيه» بخوانيد:

یکی از موضوعات مجهولی که طی این سی سال گذشته در بین جامعه متدینین بوده و احیانا مورد سوال قرار می گرفته، این بود که این شعار بعد از نماز ها که در غالب مساجد از آن استفاده می شد و تبری می جستند از کسانی که تضاد دارند با ولایت و حاکمیت فقها و می گویند: “مرگ بر ضد ولایت فقیه” ، یک امر مجهولی بود بین نماز گزاران.

آنها این شعار را می دادند اما نمی دانستند معنایش چیست؟

در ذهنم بود تا اینکه احتمال دادم که تکلیف داشته باشم که در این مورد توضیح بدهم و با قرآن استخاره کردم که آیا این توضیحاتی که عرض می کنم مورد رضای خدا هست یا نه؟ و استخاره خوب آمد.

این توضیح را از اینجا شروع می کنم:

فقهایی که در بین شیعه هستند دو دسته اند:

1-بعضی معتقدند، ولایت و صاحب اختیاری و نفوذ حکم فقیه اختصاص دارد به باب قضاوت یعنی مسائل قضایی در مرافعات…کسانی که این نظریه را دارند کم نیستند مثل شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه.

شیخ انصاری از شاگردان شیخ محمد حسن صاحب جواهر است. استاد ایشان محدوده ولایت و نفوذ حکم فقیه جامع الشرایط را در همه ابعاد زندگی انسان متدین می داند. ولی شاگرد ایشان که شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه باشد محدوده وسیع را برای ولایت فقیه قائل نیست و محدوده را اختصاص می دهد به باب قضا (همان طور که گفته شد)

2- گروه دوم کسانی هستند که نظرشان با مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر _ استاد شیخ مرتضی انصاری_ موافق است. که محدوده نفوذ و تاثیر شرعی حکم فقیه و حاکم شرع جامع الشرائط را در تمام ابعاد زندگی انسان می دانند.

این (محدوده نفوذ ولایت فقیه) یک مسئله فقهی نظری مورد اختلاف بین علماست.

در زمان ما از کسانی که ولایت فقیه را محدود به باب قضا می دانست، مرحوم آیه الله العظمی خوئی بود. وقتی که از نظر ایشان ولایت فقیه محدود به باب قضا باشد نتیجتا حکم ایشان برای اول ماه مضان و اول ماه شوال در حق مقلدین خودش هم نافذ نمی باشد.

این مسائل را آهسته عرض می کنم بلکه در ذهن بعضی بماند چون مسئله ظریفی است … همین طور که عرض می کنم اگر ضبط می شود بر روی کاغذ بیاورید.

مشکلی که عجیب است اینست که این مسئله برای ما در طول این سی و یک ساله حل نشده است.

اگر این مشکل حل می شد می فهمیدیم که این شعار: “مرگ بر ضد ولایت فقیه” -نعوذ بالله- اشاره به امثال آیه الله خوئی و مرحوم شیخ انصاری ندارد. که نعوذ بالله بگوییم مرگ بر این بزرگوار هایی که قائل به ولایت فقیه در کل ابعاد زندگی مسلمان و شیعه نیستند. چون اینها ضد ولایت فقیه نیستند.

ضد ولایت فقیه کسی است که حکم مجتهد و فقیه جامع الشرایط را در هیچ یک از ابعاد زندگی انسان متدین نافذ نمی داند؛ و ما چنین شخصی نداریم.

بین علماء کسی را نداریم که نظرش این باشد که فقیه عادل جامع الشرائط در هیچ یک از ابعاد زندگی متدینین نفوذ ندارد.

یک نفر فقیه این گونه در این هزار و چهار صد سال گذشته تا به حال از فقهای شیعه نداریم که این نظریه را داشته باشد. تا این شعار متوجه او بشود. که وقتی گفته شود “مرگ بر ضد ولایت فقیه” دامان آن فقیه را بگیرد.

ما اینگونه نداریم. آنکه ما داریم این است که گروهی می گویند محدوده ولایت فقیه منحصرا برای باب قضاست که نافذ است. و حتی در اول شوال بودن و اول رمضان بودن هم حق حکم کردن ندارد.

و یک دسته هم مثل مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر معتقدند که فقیه نفوذ حکمش در همه ابعاد است.

پس بنا براین یک زمینه ای برای اینکه این شعار متوجه به آن شود که ما ضد ولایت داشته باشیم بین علماء ما نداریم.

دقت کنید. این یک مجهول بزرگی است. که در بین متدینین نماز جماعت خوان هم هست و سی و یک سال است که این مسئله حل و کاملا روشن نشده.

اما از جهت دیگر ضرر این شعار اینست که:

گروه های شیعه بر حسب اختلاف مرجعی که دارند اینها را رو در روی یکدیگر قرار می دهد.

یعنی آنهایی که می گویند “مرگ بر ضد ولایت فقیه” معتقدند که نعوذ بالله امثال آیه الله خویی را طرد می کنند. و اهانت می کنند و مقلدین مرحوم آیه الله خویی هم گمان می کنند که مقابله دارند با این گروه و اینها دو دشمن و در مقابل هم هستند.
این نفاق و اختلاف کار دشمنان است. از انگلیس و آمریکا و دیگران. حتی اهل سنت هم این کار را نمی کنند.

….برای اینکه دشمن اسلام و دشمن تشیع سوء استفاده نکند از این شعار مبهم و مجمل و دربسته که هیچ کس هم وقتش را ندارد برود و حلش کند، برای اینکه دشمن سوء استفاده نکند، بنده عقیده ام اینست که لازم است شرعا این قسمت از شعار که گفته می شود ” مرگ بر ضد ولایت فقیه” از بین شعار های متدینین برداشته شود و حذف شود.

بنده وظیفهء شرعی خودم را عمل کردم. ای کاش این نکته و مطلب را از پیش دیگران متوجه می شدند، و جلوی این جمله را می گرفتند.

چون کسانی که این جمله مرگ بر ضد ولایت فقیه را میشنوند؛ اگر هزار نفر باشند 999 نفرشان معتقدند آن فقهایی که قائل به وسعت و پهناوری ولایت فقیه نیستند، باید بمیرند.

و حال آنکه در فقهای شیعه اصلا ضد ولایت فقیه وجود ندارد.

خوب؛ آیا انسان، علیه کسی که وجود ندارد شعار می دهد؟

اینهایی را که عرض می کنم ضبط کنید و ببیرد نزد مراجع، ببینید به کجای این حرف ها اشکال می گیرند؟

ای کاش این مراجع تقلید مردم را متوجه می کردند که شما دارید شعاری می دهید که نتیجه اش تفرقه و اختلاف بین شیعه است…

سکوت در برابر این شعار مبهم که از آن برداشت بد می شود، از قصور و کوتاهی و اشتباه علماء است.

نقل از وبلاگ گوشه‌نشين رمزگو

بعد از آن كه به خاطر حذف اين شعار و برخي مواضع ديگر به ايشان اعتراضات گسترده‌اي صورت گرفته بود، پاسخ دادند: به نظر شما من مقلّد هستم يا مجتهد؟ اگر شما قبول داريد كه من مجتهدم و تقليد بر مجتهد حرام است، بگذاريد من مجتهد بمانم و مطابق نظر خودم عمل كنم.

 در همين زمينه:

اخلاص

حاج آقا مرتضي مي‌فرمودند: من تا به حال از كسي تقاضا نكرده‌ام كه پاي درس ما بيايد و يا اين كه به روضه‌ي ما بيايد و اگر كسي هم آمده است او را بيشتر تحويل نگرفته‌ام و يا اگر جمعيت بيشتري آمدند، اين طور نبوده است كه مجلس را گرمتر بگيرم. كمتر بياييد يا بيشتر، فرقي نمي‌كند و اگر فرق مي‌كند اين منافات با اخلاص دارد و ديگر به درد نمي‌خورد.

اگر به جلسه‌اي مي‌روي كه از عنوان آن مجلس استفاده كني، اين به درد نمي‌خورد، فايده‌اي ندارد، نورانيت نمي‌آورد. بل‌كه اگر انسان به جلسه‌اي برود كه گوينده را غيراسلامي مي‌داند، اين خلاف شرع است و اگر عيب گوينده را نگويد و ساكت باشد و از عنوان آن استفاده كند، اين خلاف وظيفه است.

از ميرزا عبدالعلي تهراني:

حاج‌آقا مرتضي مي‌فرمودند كه پدرم گاهي بعضي از كلمات نماز را تكرار مي‌كردند، علت را سؤال كردم، فرمودند: گاهي يك آن، ارتباط قطع مي‌شود، به خاطر اين تكرار مي‌كنم.

حاج ميرزا عبدالعلي مي‌فرمودند كه ما افرادي را داريم عالمٌ عادلٌ مجتهدٌ زنديق

آخوندي كه مي‌خواهد در مردم باشد، بايد قاپ قمارخانه باشد

ميرزا عبدالعلي گاهي به عوام مي‌فرمودند: اي بچه‌ي هفتاد ساله، اي الاغ جان! و به خواص مي‌فرمودند: اي الاغ الشريعة!

مراحل طلبگي:

۱. يك دو سه سال در يك كانال باشد تا رنگ بگيرد.

۲. تمام كانال‌ها را مطالعه كند چون ديگر گم نمي‌شود.

۳. نظر خودش را بدهد و بگويد من يكي، آنها هم يكي.

كوتاه و تأمل برانگيز

بعضي‌ها در مرز خريّت قصد توطّن كرده‌اند

فلاسفه آن چه يافته‌اند، خوب يافته‌اند و آن چه بافته‌اند، خوب بافته‌اند

اگر توفيق عمل به وظيفه را داشته‌اي بگو «هذا من فضل ربّي» و ديگران را ملامت نكن!

98 درصد از سعادت دنيا و آخرت از راه معاشرت با خلصاء صالح و الهي به دست مي‌آيد

يك مسأله را از 15 نفر نرو بپرس، بل‌كه 15 سال فكر كن كه يك مسأله را از كي بپرسي

حق تعالي تضمين نكرده است كه مجري نقشه‌هاي شما باشد، بل‌كه او براي خودش نقشه دارد

يك ساعت خدا را بشناس، يك عمر راحت هستي

انسان‌ها وظيفه‌ي خود را با توجه به شعورشان مي‌فهمند

به وظيفه‌ات عمل كن! خدا لَنگت نمي‌گذارد

محوري‌ترين موضوعي كه در صحبت‌هاي حاج‌آقا مرتضي به چشم مي‌خورد، بحث توحيد است.

استاد معارفي داشتيم كه غيرمعمم بود و حرف‌هاي عجيب و مسأله‌داري سر كلاس درس طرح مي‌كرد. روزي داستاني از يكي از دوستانش تعريف كرد كه به بحث طولاني من با وي انجاميد. اين استاد معارف تعريف كرد:

دوستي دارم كه فردي مؤمن و مذهبي است و به بيماري ديابت نوع اول مبتلاست. بيماران ديابت نوع اول، روزي سه بار مي‌بايست انسولين تزريق كنند و اين بيماري تا پايان عمر همراه آنهاست و ضمناً احتمال اين كه فرزندان نيز اين بيماري را به ارث ببرند زياد است. خلاصه اين كه اين دوست مؤمن قصد ازدواج مي‌كند و به جهت صداقت، در همان اولين جلسه‌ي خواستگاري موضوع بيماري ديابت را به دختر مي‌گويد و بعداً جواب رد مي‌شنود. جاي ديگري خواستگاري مي‌روند و بيان صادقانه‌ي بيماري همان و جواب رد شنيدن همان و جالب اين كه هيچ كس نمي‌گويد به خاطر بيماري است و براي پاسخ منفي بهانه‌هاي ديگري مي‌تراشند، مثل اين كه استخاره كرديم بد آمد يا به هم نمي‌خورند و امثال اينها.

مادر پسر كه از مقدس‌بازي‌هاي پسرش به تنگ آمده بود، به پسرش مي‌گويد تو مگر نمي‌خواهي زن بگيري، كل ماجرا را به من بسپار و در جلسات خواستگاري بدون هماهنگي من هيچ چيز نگو. پسر همراه مادرش به خواستگاري مي‌روند و هيچ حرفي از بيماري ديابت نمي‌زنند و همين مورد منجر به ازدواج مي‌شود. بعد از آن كه سر خانه و زندگي‌شان مي‌روند، عروس خانم روزي مي‌بيند كه آقاي داماد گوشه‌اي نشسته است و به ران مبارك آمپول تزريق مي‌كند. سؤال مي‌كند كه اين آمپول‌ها چيست؟ پاسخ مي‌شنود كه چيز مهمي نيست، ديابت است. اين همه آدم در دنيا ديابت دارند، يكي هم من. و الان هم اين دو نفر دارند زندگي مي‌كنند و لابد فرزند هم دارند و الي آخر.

نتيجه‌گيري استاد اما بسيار نامعقول و براي من غيرقابل تحمل بود. استاد معارف گفت: در جامعه‌اي كه ارزش صداقت را ندانند و ظرفيت صادقانه حرف زدن را نداشته باشند، بايد دروغ گفت!!

بعد از اتمام كلاس حدود نيم ساعت با هم بحث كرديم و هر چه من استدلال مي‌كردم كه همه‌ي انبياء و امامان آمده‌اند كه انسان دروغ نگويد و مزيّن به اخلاق انساني و اسلامي باشد به خوردش نمي‌رفت و دلايلي مي‌گفت كه از نظر من قابل قبول نبود و رگه‌هايي از نظريات روشنفكري اصالت نفع در انديشه‌هايش بود. حاج‌آقا مرتضي تهراني را مي‌شناخت، پرسيدم آيا ايشان را به عنوان داور و حكم قبول داريد؟ گفت: بله. آن چه ايشان بگويد را مي‌پذيرم.

يكي از شب جمعه‌ها بعد از پايان جلسه، خدمت حاج‌آقا مرتضي رسيدم و داستان را تعريف كردم. حاج‌آقا مرتضي از شنيدن داستان و نتيجه‌گيري استاد برآشفته شد و از اين كه چنين افرادي در كسوت استاد معارف انجام وظيفه مي‌كنند اظهار تأسف كرد و گفت:

اين استاد به خدا سوء ظن دارد. مباني توحيدي اين استاد اشكال دارد. مگر زمان جنگ اين همه دختر خوشگل نداشتيم كه بدون اين كه مشكلي براي ازدواج داشته باشند، خودشان اعلام آمادگي مي‌كردند كه زن جانبازان قطع عضو شوند، آيا وضعيت آن آقا بدتر از جانبازان قطع عضو و نابينا بود؟ آيا همين استاد خودش مي‌پذيرد كه فرد ديگري با خواهر خودش چنين كاري بكند؟ روزيِ انسان در همه‌ي زمينه‌ها مقرر شده است، ما اگر تلاش موظف خودمان را بكنيم به آن چيزي كه خدا براي ما از زن و خانه و ماشين و ساير نعمات و موهبات مقرر كرده است، مي‌رسيم، فقط نبايد به خدا سوء ظن داشته باشيم.

بين كلاس‌هاي درس با ايام امتحانات فاصله افتاده بود و استاد معارف را ديگر نديدم. پاسخ حاج‌آقا مرتضي را در انتهاي برگه‌ي امتحاني برايش نوشتم. بعد از آن كه نتيجه‌ي امتحانات اعلام شد، متوجه نشدم كه نمره 20 را به من داده است يا حاج‌آقا مرتضي.

در همين زمينه:

در اتاق انتظار پزشک نشسته بودم که جوانی خوش سیما با لباس عربی وارد شد. اندکی مضطرب می‌نمود. ایستاده به پزشک نگاه می‌کرد که چه زمانی نوبتش می‌شود.

به من گفت: «شما هم برای ویزیت نشسته‌اید؟»

گفتم: «اینجا کسی برای حال و احوال کردن با دکتر نمی‌نشیند، همه یک مرضی دارند»

سرماخوردگی این بار زودتر از همیشه سراغم آمده بود. البته از یک جهت بهتر است که اثر پنی‌سیلین‌های وطنی تا بعد از اعمال حج باقی بماند.

نوبت من که شد، تعارف نکردم و خودم روی صندلی مخصوص بیمار، مقابل پزشک نشستم.

دکتر پرسید: «مشکل شما چیه؟»

گفتم: «گلو درد آقای دکتر»

گفت بگو: «آئااااااا»

گفتم: «عاااااء»

گفت: «آره یه مقدار ملتهب شده، یه بتامتازون برات می‌زنم خوب میشی، حساسیته، هنوز چرک نکرده»

گفتم: «نه آقای دکتر چرک کرده، من هر وقت این طوری میشم، بی‌برو برگرد اگه پنی‌سیلین نزنم یه سرماخوردگی اساسی می‌گیرم»

گفت: «بذار ببینم کار نفر بعد از شما چیه، فعلا همین بتامتازون رو بزن، اگه خوب نشدی بیا واست پنی‌سیلین می‌زنم»

دوست تازه وارد ما که با لباس عربی طوسی رنگ ظاهر شده بود کنار دکتر نشست و گفت: «آقای دکتر من یه چک‌آپ کامل میخوام بکنم»

دکتر با تعجب پرسید: «چطور مگه؟»

گفت: «من 5 ماه اینجا زندان بودم»

یک مرتبه متوجه شدم این جوان، همان دانشجویی است است که اوایل اردیبهشت ماه سال جاری به همراه کاروان عمره دانشجویی به حج عمره مشرّف شده بود و به اتهام توهین به خلفاء زندانی شده بود.

دکتر گفت: «پس باید صبر کنی من آمپول این بنده خدا را بزنم» و خودش رفت تا تخت مخصوص تزریقات را آماده کند.

من از فرصت استفاده کردم و خودم را به او رساندم.

چند ساعتی بیشتر نبود که از زندان آزاد شده بود. نامش محمدجواد و پسری خوش سیما و باصفا بود. فقط دو ماه از ازدواجش می‌گذشته است که به عمره می‌آید و در همان آغازین روزهای سفر و پس از زیارت بارگاه پیامبر بازداشت و سپس زندانی می‌شود.

پنج ماه حبس در زندان عمومی مدینه منوره یا «سجن العام» نزدیک مسجد شجره.

پرسیدم: «حالا واقعاً اهانت کردی؟»

گفت: «ابداً! من اصلاً از مسجد خارج شده بودم که یک مأمور سعودی مرا صدا زد و یک نفر عراقی را به من نشان داد و گفت او علیه من شهادت داده است که من هنگام عبور از کنار قبر دو خلیفه تُف کرده‌ام»

گفتم: «اون عراقیه اومد توی دادگاه علیه تو شهادت بده؟»

گفت: «نه اصلاً»

گفتم: «فیلمی به عنوان سند داشتند که نشون بده تو اهانت کردی؟»

گفت: «نه هیچ سند و مدرکی نداشتند، فقط به بهانه حرف یک نفر من رو پنج ماه محکوم به حبس کردند، یه مدت انفرادی بودم، بعد رفتم بخش عمومی. با دزد و قاتل و سارق هم سلول بودم»

پرسیدم: «چه جوری ازت بازجویی کردند؟»

گفت: «یه افغانی اومد پرسید: چرا توهین کردی؟ گفتم من توهین نکردم. گفت: جواب سؤال منو بده! چرا توهین کردی؟ گفتم من اصلا توهین نکردم، گفت: ببریدش!»

ادامه داد: «روز دادگاه هم از وکیل خبری نبود، حتی از طرف سفارتخانه هم نذاشتن کسی بیاد، فقط یه مترجم افغانی داشتم. مترجم بهم گفت: فقط وقتی ازت سؤال کردن حرف بزن. من نمی‌دونم اون چی ترجمه کرد ولی هر چی من گفتم توهین نکردم تو کت‌شون نرفت که نرفت. شرایط خیلی سختی بود، یک متر جا برای راه رفتن داشتم. آخرین کسایی که باهاشون هم‌سلولی بودم، 6 نفر بودن که از یه طلافروشی توی مدینه سرقت کرده بودن. 5 نفرشون رو گردن زدند، یه نفرشون رو هم 500 ضربه شلاق و 15 سال زندان!»

خیلی خوشحال به نظر می‌رسید، می‌خندید. می‌گفت: «شاید قسمت بوده که بمونم و حج واجب انجام بدم» وقتی فهمید که من فردا عازم مکه هستم، با یک حالت خاصی گفت: «تو رو خدا دعا کن حج قسمت من هم بشه، من الان ممنوع‌الخروجم، دعا کن که حکم دادگاه برای ضرب‌الاجل ترک عربستان، تا بعد از اعمال حج طول بکشه و بتونم حج به جا بیارم»

روحیه‌اش خیلی قوی بود، گفتم در خانه خدا برایت دعا خواهم کرد. بوسیدمش و رفتم.

این بنده‌خدا که ناجوانمردانه دستگیر شده بود و به گفته خودش واقعاً خطایی نکرده بود. نمی‌دانم چرا وقتی شنیدم یک عراقی علیه او شهادت دروغ داده است، یاد مردم کوفه افتادم و با خودم گفتم.

یک عراقی چه مرضی دارد که علیه یک ایرانی شهادت دروغ بدهد؟ شهادتی که به 5 ماه حبس یک تازه داماد می‌انجامد!

خدا همه کسانی که لعن خلفاء و فرهنگ لعن علنی را ترویج می‌کنند، هدایت کند. ما که دست‌مان از معرفت و محبت اهل بیت (علیهم السلام) خالی است، با لعن خلفاء به کجا می‌خواهیم برسیم که بدون لعن نرسیده‌ایم؟

محمدجواد زندانی اندیشه‌های محصور و محدودی شده بود که ذره‌ای به اتحاد مسلمین اعتقاد ندارند. محمدجواد چوب کج‌سلیقگی‌های مذهبیون افراطی شیعه را خورده است. اینترنت را اندکی بکاوید فیلم و کلیپ‌های صوتی و تصویری مراسمات عمرکشون و بیان روایات در استحباب لعن خلفاء فراوان می‌یابید.

فعلاً وهابیت را بی‌خیال شوید، غضنفرهای حوزه‌ی عملیه را بگیرید که بیش از این به خودمان گل نزنند. محمدجواد دسته‌گلی بود که به خاطر تبلیغات سوء و با استفاده از مستنداتی که خودمان به دست سلفی‌های افراطی داده‌ایم، 5 ماه از خانه و خانواده و کاشانه‌ و وطنش دور بوده است.

خدا دسته‌گل‌های بعدی را به خیر کند!

بعدالتحریر:

این مطلب را در حالت احرام و با لباس احرام در حال عزیمت از مسجد شجره به سمت مکه مکرمه با اینترنت بی‌سیم و لپ‌تاپ داخل اتوبوس نوشته‌ام. دعاگوی شما عزیزان و سروران گرامی خواهم بود. محتاج دعای خیر شما هستم.

بازنشر این یادداشت:

پایگاه بین‌المللی همکاری‌های خبری شیعه یا شفقنا این مطلب را +اینجا منتشر کرده است.