پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: بدعت و خرافات

سال گذشته و در يك چنين روزي يادداشتي نوشتم تحت عنوان مناسبت من درآوردي آغاز ولايت امام زمان كه به همه‌ي دوستان توصيه مي‌كنم مجدداً مطالعه نمايند. متأسفانه اين گونه مناسبت‌هاي مجعول در حال گسترش است و در جلسه‌اي كه روز شانزدهم خرداد ماه سال گذشته در سازمان ديگري كه با آن همكاري داشتم برگزار شد، يكي از اين بادنجان‌هاي دور قاب‌چين كه بازدهي كارش اندكي از صفر كمتر است و زبان متملقش يك مقدار از اتوبان تهران-قم درازتر است، پس از گرفتن پنج دقيقه از وقت جلسه به مناسبت تسليت ايام رحلت جانگداز معمار كبير انقلاب اسلامي و قيام مردمي پانزده خرداد، بدعت جديدي را بنا نهاد كه تا كنون نشنيده بودم و آن هم تبريك آغاز ولايت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي بود! اما آن چيزي كه كمتر در مطالب ايشان به آن پرداخته شد، گزارش از كاري بود كه بايد انجام مي‌داد و نداده بود و همه‌ي اين مرثيه‌سرايي‌ها و شادباش‌ها براي اين بود كه بي‌مقدمه نگويد «كارم را انجام نداده‌ام!» و بعد انجام كار را موكول به نبود فلان امكانات و عدم حضور فلان معاون و احاله به نظر بهمان مدير كرد و نهايتاً يك سري هم به صحراي كربلا زد كه فضحيت خودش را به حد كمال برساند.

آغاز غيبت صغري چه جشني دارد؟ آيا روزي كه امام يازدهم شيعيان شهيد شده‌اند و امام دوازدهم به دليل بي‌لياقتي مسلمانان از ايشان دريغ شده است و به غيبت صغري رفته‌اند را بايد جشن گرفت يا عزا؟

آيا در اين روز نبايد به جاي خوشحالي بي‌اساس، لختي به تأمل بنشينيم كه چه كرده‌ايم تا امام زمان -عليه‌السلام- و حجت خدا بر روي زمين از ما دريغ شده است؟ و چقدر غافليم كه روز هجرت يار را جشن مي‌گيريم؟

به دوست عزيزي كه به مطلب سال گذشته‌ي بنده اشكال كرده بود، عرض كردم شما اگر روز ميلاد منجي عالم بشريّت را جشن بگيريد كاملاً به جاست و مستند است، اگر ان‌شاء الله روز ظهور آن حضرت را جشن بگيريد تماماً عاقلانه و منطقي است، اما روزي كه به واقع نعمتي همچون امام عصر از مردم دريغ شده است و همچون خورشيد به پشت ابر رفته است، كجايش جشن و مناسبت گرفتن دارد؟!

دوستان مذهبي لطفاً هوشيار باشند و فريب هر مناسبت خوشنامي را نخورند كه بايد ديد آيا واقعاً مقصود از جشن گرفتن در نهم ربيع‌الاول، آغاز ولايت امام زمان (عج) است يا تداوم مراسم «عُمَركشون». فتأمّلوا.

+اين مطلب را هم بخوانيد، كه خيلي تلاش كرده در تأييد يادداشت بنده بگويد آغاز ولايت و امامت هيچ امامي جشن گرفتن ندارد بلكه هدف اصلي جشن گرفتن در روز نهم ربيع الاول، عيدالزهرا و سالمرگ خليفه‌ي دوم است و البته از مقام تأييد عيدالزهرا و لزوم جشن گرفتن در اين روز بحث كرده است!

در همين زمينه:

وبلاگي به نام انصاف كه ظاهراً متعلق به يكي از حاميان آقاي علي يعقوبي است، مجموعه نقدهاي بنده را نسبت به كتاب چهل شب با كاروان حسيني مورد نقد و بررسي قرار داده است. نقد ايشان را در +اينجا مي‌توانيد مطالعه كنيد. گفتني‌هاي خود را در خصوص سبك و سياق تفكرات علي يعقوبي و رويكرد وي به مسائل ديني و معرفتي پيش‌تر در نقدهاي ذيل اشاره كرده‌ام و عزيزاني كه علاقمند هستند مي‌توانند از طريق لينك‌هاي زير به مطالعه‌ي آنها و مطالعه‌ي نقد وبلاگ انصاف بپردازند:

ذكر چند نكته را در خصوص نقد وبلاگ انصاف لازم مي‌دانم:

نكته اول: بنده كتاب چهل شب با كاروان حسيني را با مشقّات فراوان به دست آورده‌ام و وقتي دست‌يابي به مجموعه سخنراني‌هاي يك نفر بدين سان دشوار باشد، دست‌يابي به شخص ايشان و يا افرادي كه نسبت به تفكرات ايشان تسلط داشته باشند قطعاً به مراتب دشوارتر بوده است. به ويژه اين كه در اوايل سال جاري بحث جريان انحرافي و به تبع آن نام‌هايي همچون علي يعقوبي و عباس غفاري در صدر اخبار قرار گرفته بودند و حساسيّت اين مسأله دو چندان شده بود. از سوي ديگر بنده سلسله نقدهاي خود را نه در بولتن محرمانه‌ي وزارتخانه‌ها بلكه بر روي يك محيط عمومي نظير اينترنت با امكان تبادل نظر قرار داده‌ام و به تمامي ايميل‌ها و پيام‌هاي رسيده پاسخگو بوده‌ام. لذا بحث طرح اين نقدها در قالب پرسش منتفي بوده است و عملاً آقاي يعقوبي و همفكران ايشان هيچ گونه سايت يا مكان مشخصي براي دسترسي نداشته‌اند تا پرسش‌هاي بنده از ايشان قابل طرح باشد.

نكته دوم: مرا از نقد نترسانيد! من با نقد بزرگ شده‌ام و با نقد زندگي مي‌كنم و در اين وبلاگ بيش از هر كس ديگر خودم را به نقد كشيده‌ام و از هر نوع نقدي با هر درجه‌اي از انصاف و با هر درجه‌اي از اهانت و بي‌رحمي استقبال خواهم كرد. زيرا اعتقاد دارم تفكراتي كه نقد نشود و چوب نقد نخورد و در يك محيط گلخانه‌اي و به دور از فضاي عمومي جامعه رشد و نمو نمايد، همچون تفكرات علي يعقوبي به بيراهه خواهد رفت. بنده پيش از اين عاجزانه التماس كردم كه لطفاً مرا موعظه كنيد! و امروز از همه‌ي دوستان و دشمنان تمنّا دارم براي پربارتر شدن مطالب اين وبلاگ و اصلاح تفكرات و ديدگاه‌هايم لطفاً مرا نقد كنيد!

نكته سوم: نويسنده وبلاگ انصاف و شخص آقاي علي يعقوبي را براي گفتگو و مباحثه‌ي حضوري به مناظره دعوت مي‌كنم و با اعتقاد و ايمان كامل، از تمام نوشته‌هايم دفاع خواهم كرد تا حاضرين در جلسه خود در خصوص صحت و سقم ادعاهاي آقاي يعقوبي قضاوت نمايند. از همين لحظه لينك نقد وبلاگ انصاف در ذيل سلسله نقدهاي اينجانب بر تفكرات علي يعقوبي اضافه گرديد و هر نقد ديگري كه بر اين مباحث و ساير مطالب وبلاگ شهروند دردمند نوشته شود، در صورت اطلاع، لينك آن را به انتهاي مطلب خود خواهم افزود.

نكته چهارم: نويسنده وبلاگ انصاف در نقد نقد اينجانب، همان شيوه‌ي ذوقي و تخيلي آقاي يعقوبي را در پيش گرفته است و به عنوان نمونه براي ارائه‌ي سند روايي در خصوص اين جمله از آقاي يعقوبي كه «امام روح خوبان و خوبان به منزله‌ي جسم امام هستند» به روايت «اَلْاَصْدِقاءُ نَفْسٌ واحِدَةٌ في جُسُومٍ مُتَفَرِقَةٍ»؛ دوستان يک نفرند در بدنهاي مختلف، استناد كرده‌اند كه در ظاهر روايت هيچ اسمي از امام برده نشده است، همه‌ي بحث بنده با آقاي يعقوبي بر سر همين نكته است كه شما چگونه از آيه يا روايتي كه هيچ قرينه‌ي لفظي و معنوي براي امام در آن نيامده است، اين چنين استفاده مي‌كنيد. و اگر اين جمله را از آقاي يعقوبي بپذيريم با زيارت جامعه كبيره چه كنيم كه صراحتاً مي‌گويد شأن شما با هيچ عالم و زاهد و فرشته‌اي برابر نيست و بسيار بسيار بالاتر است. يعني به بيان ساده‌تر امام روح خوبان نيست! و شأن روح امام معصوم خيلي خيلي خيلي بالاتر است. فَبَلَغَ اللَّهُ بِکُمْ اَشْرَفَ مَحَلِّ الْمُکَرَّمینَ وَاَعْلى مَنازِلِ الْمُقَرَّبینَ وَاَرْفَعَ دَرَجاتِ الْمُرْسَلینَ حَیْثُ لا یَلْحَقُهُ لاحِقٌ وَلا یَفُوقُهُ فاَّئِقٌ وَلا یَسْبِقُهُ سابِقٌ وَلا یَطْمَعُ فى اِدْراکِهِ طامِعٌ حَتّى لا یَبْقى مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِىُّ مُرْسَلٌ وَلا صِدّیقٌ وَلا شَهیدٌ وَلا عالِمٌ وَلا جاهِلٌ وَلا دَنِىُّ وَلا فاضِلٌ وَلا مُؤْمِنٌ صالِحٌ وَلا فِاجِرٌ طالِحٌ وَلاجَبّارٌ عَنیدٌ وَلا شَیْطانٌ مَریدٌ وَلا خَلْقٌ فیما بَیْنَ ذلِکَ شَهیدٌ اِلاّ عَرَّفَهُمْ جَلالَةَ اَمْرِکُمْ وَعِظَمَ خَطَرِکُمْ وَکِبَرَ شَاْنِکُمْ وَتَمامَ نُورِکُمْ وَصِدْقَ مَقاعِدِکُمْ وَثَباتَ مَقامِکُمْ وَشَرَفَ مَحَلِّکُمْ وَمَنْزِلَتِکُمْ عِنْدَهُ وَکَرامَتَکُمْ عَلَیْهِ وَخاصَّتَکُمْ لَدَیْهِ وَقُرْبَ مَنْزِلَتِکُمْ مِنْهُ [+]

در پايان مجدداً از وبلاگ انصاف و نويسنده‌ي آن تشكر مي‌نمايم و در جامعه‌اي كه انتقاد به هر شكل آن سركوب و منكوب مي‌شود از هر گونه نقد حتي از كثيف‌ترين و پليدترين نوع آنها كه سر تا پاي مرا غرق در تهمت و افترا مي‌نمايد استقبال خواهم كرد تا باب انتقاد در فضاي بسته‌ي كنوني باز شود و رفته رفته عقده‌‌هاي گلوگير تخليه گردد، به اميد روزي كه منطق و آرامش بر جوّ مباحثات استيلا يابد.

انصاف:

سلام دوست عزیز
ممنون از اینکه خود را پذیرای نقد معرفی می کنید و انشاءالله این کلام برآمده از قلب شما باشد …
از لحن کلامتان مشخص است که ناراحت شده اید، و مطمئن هستم که این حق را هم به بنده خواهید داد که وقتی صداقت زیر پا له شود ناراحت شوم، نه برای خودم که برای حرمت صداقت! به هر حال امیدوارم هر دو اهل صداقت باشیم و بمانیم …
به هر حال اگر صلاح می دونید و مایل هستید، جواب موضوعات مطرح شده در نقد گفتارتان را عرضه بدارید، ممنون می شوم!
انشاءالله با یادداشتی کوتاه همراهتان خواهم بود …
التماس دعا

 


شهروند دردمند:

سلام و رحمة الله
مراقب باشيد براي پاسداشت حرمت صداقت، دامنتان به دروغ و اهانت و افترا و ديگر زشتي‌هاي گفتاري و رفتاري و هتك حرمت، آلوده نشود!
نگران من نباشيد، ناراحتي و درد همراه و همزاد هميشگي من هستند و اگر غير از اين باشد شهروند دردمند معني نخواهد داشت.
گفته‌ام از هر نوع نقدي حتي پليدترين نوع آن استقبال مي‌كنم، بدين معني كه مي‌خوانم و در اختيار ديگران قرار مي‌دهم اما هر نقدي شايستگي پاسخ دادن ندارد. به ديگران آداب نقد كردن مي‌آموزيد، اما دست‌تان از ادب نقد كردن خالي است!
نقدتان را بر من با آيه‌اي در وصف منافقين شروع مي‌كنيد و عبارت بافته‌ها را براي آن بكار برده‌ايد و دم از انصاف و صداقت مي‌زنيد! مرحبا به اين همه انصاف و صداقت!
خودتان هنوز نديده و نشناخته هر آنچه از دست و دهان‌تان بر مي‌آمده نوشته و نسبت داده‌ايد و از طرف مقابل انتظار داريد كه بر طريق انصاف عمل كند و آن جا كه چيزي را نمي‌داند بگويد نمي‌دانم؟
در ساختار ذهني شما «علي يعقوبي» مساوي است با حق و هر كه به او اعتراض كند مساوي است با منافق، دروغگو، كافر، حسود، بي‌خرد، غرض‌ورز، سياه‌نما، نادان، تنگ‌نظر و … واقعاً آيا هيچ انتقادي بر علي يعقوبي وارد نيست؟ و اگر هست چيست؟
اما اين ايراد بر من وارد نيست زيرا همه را از روحانيت و بسيج و حاكميت گرفته تا خودم و پدرم و سازمان محل كارم و بازار و جامعه‌ي ايران را از دم تيغ نقد گذارنيده‌ام.
افتخار مي‌كنم كه به هيچ گروه، سازمان و جريان فكري تعلّق ندارم و بود و نبود علي يعقوبي براي من علي السويه است. من نقد كردم چون يك منتقدم نه ذينفع و ذي‌ضرر! اما شما پاسخ داديد چون دل‌بسته‌ي آقاي يعقوبي هستيد نه منتقد بي‌طرف!
متن ذيل بخشي از پاسخ شما به استاد حجامي است:
“هدف از نقد، ‌تبيين حقايق و واقعيات، براي مخاطبان، به منظور دستيابي آنان به آنچه هست و آنچه بايد باشد و آنگاه گزينش بهترين ديدگاه توسط آنها است. با توجه به تفاوت این روش با مشاجره، مغالطه یا منازعه، باید اصول بحث و بررسي،‌ اظهار نظر و عقيده، و نيز موازين اخلاق اسلامي و انساني، مورد توجه دقيق قرار گرفته و از هرگونه سوء‍ نيت، ‌ساختار شكني، هتك حرمت، بداخلاقي كاملاً پرهيز شود. در این گونه بحث ها نباید از مرز انصاف و عدالت خارج و به فکر رد کردن به هر روشی بود! امام رضا علیه السلام در این رابطه فرموده‏اند: «سل … و علیک بالنّعمه و ایّاک و الخطل و الجور»
خودتان در خلوت و در محضر خدا يك بار ديگر با اين معيارهايي كه فرموده‌ايد نقدي را كه براي من نوشته‌ايد را بخوانيد و قضاوت كنيد تا چه ميزان به حرف‌هاي خودتان عمل كرده‌ايد.
در خانه اگر كس است يك حرف بس است

ان شاء الله موفق باشيد

در ادامه نقد كتاب «چهل شب با كاروان حسيني» از سالها پيش اين سؤال در ذهن من بود كه چرا طرفداران و پامنبري‌هاي علي يعقوبي تا اين حد نسبت به سخنان او متعصب هستند و نظرات وبلاگ‌ها و سايت‌هايي كه تفكرات وي را نقد كرده‌اند نظير جريان شناسي سياسي، چرا مسيحي نيستم و پاسخي كه استاد حجامي به او داده بودند مملو از اعتراضات شديد طرفداران علي يعقوبي در دفاع از تفكرات وي است؟

علي يعقوبي موسوم به پدر معنوي جريان انحرافي

و اما پاسخ:

علي يعقوبي به درستي نقاط ضعف روحانيان و دستگاه روحانيت و نظام ولايت فقيه را شناسايي كرده است و با استفاده از همين نقاط ضعف، ابتدا همه‌ي باورهاي ديني ذهن مخاطبان خود را پاك مي‌كند و سپس مكتب فكري خودش را مستقر مي‌نمايد. به اين قسمت دقت كنيد:

« بنده روز اولي كه معلمي، تعليم و تربيتم را قبول كرد، هر چه خواستم از او سؤال كنم، به من جواب نمي‌داد، حداقل تا يكي دو سال به من جواب نداد. آن روز اولي كه تعليم و تربيت بنده را قبول كرد هر چه كه از عقيده داشتم از من گرفت. از ابتدا آنها را در وجود من خراب كرد و با زبان فعل به من فرمود كه: اينها به درد تو نمي‌خورد. آنها را از من گرفت و به شما هم توصيه مي‌كنم، در مورد اثبات امامت و ولايت سراغ كتاب نباشيد، بدانيد از خواندن آنها چيز زيادي عايد شما نمي‌شود … شما بايد سراغ قطب ما برويد، شما بايد سراغ مرشد ما برويد.» ص 208 و 209

يعقوبي همين كار را درباره مريدانش انجام مي‌دهد و اصولاً زيرآب هر نوع كتاب درباره‌ي اصول اعتقادي را مي‌زند و دست روحانيت را در باب اعتقادات كوتاه مي‌كند:

«مي‌گويند آقا! دعوت به روحانيت كن. به چه كسي؟ روحانيت؟! مگر روحانيت، كلام قرآن و حديث است؟ در اين زمانه معمولاً علماي ما در مسائل معارفي حرف خودشان را مي‌زنند، حرف خدا و حديث نيست. بله در فقه سعي مي‌كنند مو به مود دقيق باشند ولي در غير از فقه آيا مي‌توانيد يك عالم را پيدا كنيد كه در عقايد و ايمانياتش [با قرآن و حديث] منطبق باشد؟» ص 145

يعقوبي در همين راستا يكي يكي بزرگان علماي شيعه از صدر اسلام تا كنون را تحقير و تضعيف مي‌كند. از شيخ صدوق (كه مورد تأييد امام زمان بوده‌اند) گرفته تا علامه مجلسي و شيخ مرتضي انصاري و آيت الله قاضي و علامه طباطبايي و شهيد مطهري و آيت الله مشكيني:

«قوي‌ترين كساني كه در اين سده اخير، سير و سلوك كردند چه كساني بودند؟ در اوج آن دسته‌اي كه مرحوم علامه طباطبايي و آيت الله قاضي در آن بودند چه كساني بودند؟ مي‌گويي آيت الله قاضي يا فلاني! مي‌دانستي تمامشان زير ملكوت ماندند و درجا زدند؟ مي‌دانستي همه‌شان ماندند، نتوانستند بالا بروند، نتوانستند بالاتر از برزخ بروند، نتوانستند پا به ملكوت بگذارند؟ كتاب مي‌خواني آيت الله قاضي چه چيزهايي بلد بود و چه كارهايي انجام مي‌داد. جنس آن كارها برزخي است، بالاتر نيست. مي‌خواني آقاي شيخ حسن‌علي نخودكي چه چيزهايي بلد بود و چه كارهايي انجام مي‌داد. گول نخور، جنس كارهايش ضعيف است» ص 204 «چون با اين مقوله آشنا نيستي، يك كرامت كه مي‌شنوي، تعجب مي‌كني و مي‌گويي چه جنسيتي دارد، چقدر سطحش بالاست نه سطحش بالا نيست» ص 205

علي يعقوبي با استفاده از الگوهايي نظير رجبعلي خياط، كربلايي كاظم ساروقي و اسماعيل دولابي به عنوان كساني كه بدون طي مراحل حوزوي به مدارج عرفاني رسيده‌اند، براي مخاطب اين گونه تداعي مي‌كند كه او نيز عارف واصلي است كه آن چه علما بعد از سال‌ها درس به آن نمي‌رسند را دارد مي‌بيند و مخاطب هم نبايد براي گفته‌هاي او طلب دليل كند. به كرّات و دفعات از افعال «مي‌بينم» و «مي‌شنوم» در سخنان او استفاده شده است و اين دو فعل جاي سند روايي و دليل عقلي را گرفته است.

علي يعقوبي ملاك جديدي را براي حقانيت هر موضوع يا فردي مطرح مي‌كند كه قابل سنجش نيست و آن «انتفاع از امام زمان (ع)» است:

«چرا براي ولايت فقيه شرط عدالت و كفايت را مطرح مي‌كنيم؟ چرا انتفاع از امام زمان (ع) را مطرح نمي‌كنيم» ص 131 پ 2. «دوستان من، به ميزان تحقيقاتي كه شخص انجام داده است دقت نكنيد، مگر شما مي‌خواهيد اين پايين بمانيد؟ اگر مي‌خواهيد بياييد بالا، ببينيد چه كسي در كلامش نور بيشتري است» ص 127 پ 2. «آقا! اصل مسلّم، ركن ركين جمهوري اسلامي اين است؛ وجه انتفاع از امام زمان (عج). ما اشتباه مي‌كنيم كه چيزهاي ديگر را اصل قرار مي‌دهيم … در نظام خدا در جامعه‌ي خدا توحيد اصل نيست. به حركت انداختن اصل است» ص 197 پ 2.

يعقوبي سپس همه‌ي مستندات روايي و عقلي برپايي حكومت ولايت فقيه را هدف قرار مي‌دهد:

«حكومت جزء فقه نيست. چه كسي گفته كه حكومت جزء فقه است؟ فلان آقا گفته است. بيا در قرآن ببين. ببين در قرآن چه مي‌فرمايد. چه كسي گفته كه حكومت از مقوله فقه است؟ كلمه‌ي قرآني حكومت «مُلك» است» ص 143 «در نظام الهي چون اين شصت كار يا اين ششصد كار در دست فقيه است پس فقيه بايد حاكم باشد؟ چه كسي و به كدام استناد چنين گفته؟ به استناد كدام آيه اين حرف را مي‌زنيم؟ چرا؟ چون فقيه اسلام شناس است. نه آقا فقيه فقه‌شناس است. فقه جزئي از اسلام است» ص 144 پ 2.  «به فرموده امام (ره) فقيه حق ندارد بگويد من اسلام شناسم. فقيه بايد بگويد كه من فقه اسلام را بلدم. اسلام خيلي فراتر از فقه است … ديانت ما عين سياست ماست، مطلب و كلمه جامعي نيست. آقا! مدرس گفته باشد. او يك انسان است. نه اين كه غلط گفته، جمله جمله كاملي نيست، ناقص است» ص 289 . «موضوع ديگري كه ما براي ولايت فقيه به آن استناد مي‌كنيم و با توجه به آن مسئله ولايت فقيه را خيلي بديهي مي‌دانيم اين است كه مي‌گوييم امام زمان (ع) فرمودند كه : “و اما الحوادث الواقعة فارجعوا الي رواة حديثنا”. مي‌گوييم خب اينها چه كساني هستند؟ اولين نفر شيخ كليني يا احتمالا شيخ صدوق هست. مي‌گويد منظور فقها هستند. شيخ صدوق بلند شد گفت: “منظور فقها هستند” بقيه آمدند گفتند: بله منظور فقها هستند… خب مگر هر كسي كه كتاب در مورد مسائل فقهي داشته باشد فقيه است؟ استناد قوي نداريم كه آنها فقيه بوده باشند. منظور از رواة حديث فقها نيستند» ص 290 و 291

او سپس سعي مي‌كند به بازآفريني همه‌ي شخصيت‌ها و معارف ديني بر اساس ذوقيات و مشاهدات خودش بپردازد. مواردي كه در يادداشت‌هاي قبلي در خصوص حضرت ابوالفضل (ع) و حضرت زينب (ع) عرض شد ناظر بر اين مطلب است.

علي يعقوبي براي اطمينان دادن به مخاطبينش، بارها و بارها علماي حوزه را به مبارزه مي‌طلبد تا اگر راست مي‌گويند با وي مناظره كنند اما شأن خودش را بالاتر از اين مي‌بيند كه به حوزه برود و مي‌گويد: «سيره‌ي پيامبر (ص) اين بود كه در مسجد براي مردم صحبت مي‌كرد و بنده هم همين راه را ادامه مي‌دهم و دليل ندارد كه به حوزه‌ي علميه بروم» در حالي كه در صدر اسلام حوزه‌اي در كار نبوده است. او همچنين براي بزرگ جلوه دادن خود از مغالطه‌ي معروف مار و مار استفاده مي‌كند:

«يكي از آقايان قم بيايد و دين مرضي را توضيح دهد. هر چقدر هم مهلت بخواهد دارد. به من هم ناگهان بگويند تو هم بيا صحبت بكن، بنده هم مي‌آيم و در مورد دين مرضي صحبت مي‌كنم … بعد ببينيد كه آن آقا در چندين جلسه بيشتر مطلب دارد يا بنده؟ آنها اين همه اساتيد دارند ولي معلم بنده مدتي است شهيد شده استو از غير او هم مطلب نمي‌گيرم» ص 142 و 143.

يعقوبي زيركانه براي استمرار جلسات و مباحث خود از شخص آيت‌الله خامنه‌اي تعريف و تمجيد مي‌كند و اطاعت از ايشان را واجب عيني قلمداد مي‌كند و حتي به صراحت مي‌گويد اگر بدانم كه رهبري به برگزاري اين جلسات راضي نيستند آنها را قطع مي‌كنم. اما شرط جالبي براي آن بيان مي‌كند. يعقوبي مي‌گويد من واسطه نمي‌پذيرم، چون دو نفر واسطه طي روزهاي گذشته آمده‌اند و حرفهاي ضد و نقيض از قول رهبري گفته‌اند. ايشان مستقيماً امر كنند بنده هم قبول مي‌كنم. ظاهراً آقاي يعقوبي خودش را آن قدر دست بالا گرفته است كه انتظار دارد مثلاً شخص اول مملكت به او تلفن كند و چون اين مسأله هيچ گاه اتفاق نمي‌افتد، مجوزي است براي ادامه‌ي فعاليت وي. اما اين تعريف و تمجيدها باعث نمي‌شود يعقوبي به رهبري تذكر ندهد و براي او راهكار تعيين نكند. يعقوبي در بخش‌هاي مختلف كتاب چهل شب با كاروان حسيني، اصول جديدي را به رهبر انقلاب متذكر مي‌شوند و با قاطعيت مي‌گويند راه اين است و بس:

«آقاجان! تمهيد ظهور امام زمان (ع). مسير فقط اين است. تمام راه‌ها بن بست است و روندگان در راه‌هاي مختلف با پاي خودشان به مسلخ مي‌روند» ص 123 پ 3

ادبيات فتنه يكي از پررنگترين مقولاتي است كه در سخنراني يعقوبي جلوه نمايي مي‌كند. يعقوبي هر نوع بحران و مسأله اجتماعي و سياسي را به فتنه‌هاي آخرالزمان ربط مي‌دهد و حتي عامل اصلي اختلافات خانوادگي را اعمال نفوذ و دخالت شياطين مي‌داند [ص 364]. يعقوبي جنگ ايران و اسرائيل را ده سال قبل پيش‌گويي كرده و در مورد رئيس جمهور دولت هشتم (خاتمي) پيش بيني مي‌كند كه از طوفانهاي الهي جان سالم به در نمي‌برد [ص 207]. اين نوع سخن گفتن بيشتر شبيه به ستون فال هفته‌ي مجلات زرد است كه آن قدر كلي مي‌گويند كه شما به راحتي بتوانيد براي مدعاي ايشان مصداق پيدا كنيد يا مصداق بسازيد.

ريشه‌ها و زمينه‌هاي پيدايش “علي يعقوبي”ها

اين كه چرا فردي مثل علي يعقوبي تا اين سطح بالا مي‌آيد و مشتريان فراواني پيدا مي‌كند، زنگ خطري است براي روحانيت. زيرا يعقوبي از موضوعات و مقولات ديني به ويژه براي قشر دانشگاهي تفسير جديدي از دين ارائه مي‌كند و با استفاده از خلأهاي اعتقادي و معارفي كه روحانيت نتوانسته است پوشش دهد به ترويج عقايد و برداشت‌هاي خود از دين مي‌نمايد.

بنده به كرّات مشاهده كرده‌ام كه روحانيان براي بيان استدلال، از ذكر خوابي كه فلان عالم ديده است يا كرامتي كه فلان عارف و علامه داشته است استفاده كرده‌اند. علي يعقوبي با شناخت دقيق اين اهرم‌ها اساس استدلالات خود را مبتني بر كشف و شهود مي‌گذارد تا ديگر كسي از او تقاضاي دليل معقول و منقول نكند.

يعقوبي با بهره‌گيري از دلخوري‌هايي كه نسبت به عملكرد روحانيت وجود دارد، حداكثر استفاده را براي تقليل جايگاه روحانيان و فقها به بيان مسائل شرعي انجام مي‌دهد و قرار گرفتن يك فقيه را در رأس حكومت زير سؤال مي‌برد و ملاك جديدي تحت عنوان «انتفاع از امام زمان (ع)‌» مطرح مي‌كند.

همان گونه كه پيش از اين در مطلبي تحت عنوان نقدي بر سازمان روحانيت عرض كردم، اگر روحانيت از حالت تدافعي خارج نشود و مطابق نيازهاي روز جامعه حركت نكند، بروز و ظهور امثال علي يعقوبي‌ها امري اجتناب ناپذير است و برخورد با مصاديق، مسأله را ريشه‌كن نمي‌كند.

پي‌نوشت:

مغالطه مار و مار: نقل است در دوران پهلوي كه سپاه دانش تشكيل شده بود، براي هر روستا معلمي مي‌فرستادند تا مردم روستا را باسواد كند. در يكي از روستاها، درويشي با نقّالي و قصه‌خواني مردم روستا را استثمار كرده بود و براي خودش دكان و دستگاهي راه انداخته بود. زماني كه با معلم اعزام شده از شهر مواجه شد، احساس خطر كرد كه اگر مردم باسواد شوند او بايد دكانش را تعطيل كند. لذا مسابقه‌اي بين خودش و معلم تازه وارد ترتيب داد و مردم را جمع كرد. درويش از معلم خواست كه پاي تخته بنويسد مار و خودش نيز عكس ماري را روي تابلو نقاشي كرد. بعد از مردم خواست قضاوت كنند كه كدام يك از اينها مار است. مردم بي‌سواد نيز بالاتفاق رأي به نقاشي درويش دادند و معلم را به فتواي درويش كه شيّاد فريبكاري است، با كتك از ده بيرون كردند.

انتفاع از امام زمان (ع): موضوعي است كه از سوي علي يعقوبي به عنوان ملاك حقانيت افراد مطرح شده است. يعني به جاي اين كه تحقيق كنيم يك عالم ديني چقدر سواد، تقوي و تذهيب نفس دارد برويم به دنبال اين كه چقدر از امام زمان بهره برده است. اما يعقوبي هيچ توضيحي نمي‌دهد كه سنجه و خط‌كش اين بهره‌برداري از امام زمان (ع) چيست؟

در همين زمينه:

قبل از شروع به نوشتن، نگاهم به جلد كتاب چهل شب با كاروان حسيني افتاد و روي يك كلمه قفل شد. مجموعه سخنرانيهاي آقاي علي يعقوبي. تا به حال نديده بودم نام نويسنده‌ي يك كتاب را با عنوان آقا يا خانم بياورند. جهت اطمينان سري به كتابخانه‌ام زدم و حتي يك مورد مشابه نديدم. نمي‌دانم چرا يك مرتبه ذهنم رفت سراغ آقا پرفسور ابراهيم ميرزايي، مردي كه كمربند مشكي ورزش‌هاي رزمي دارد و هر از گاه اطلاعيه‌هايش را در كوچه و برزن مي‌بينم كه قرار است ظهور كند و مردم ايران را نجات دهد!

حالت خوشبينانه‌ي آقا نوشتن اين است كه بگوييم اولين بارشان بوده كتاب نوشته‌اند و از روي ناآگاهي است. اما بدبينانه‌اش اين است كه يك احساس كمبود و خداي ناكرده خود بزرگ‌بيني منجر به استفاده از واژه‌ي آقا شده است.

بگذريم و به نقد كتاب ادامه دهيم:

  1. بازي با كلمات و مثال‌هاي بي‌ربط: «شما مسائل ديني را اطاعت نمي‌كنيد، تبعيت مي‌كنيد!» ص 45 پ 6. «كسي كه تبعيت از آثار مي‌كند، قيمتش به اندازه قيمت يك دونده است، كسي كه تبعيت از مشيت مي‌كند مثل هواپيما است، قيمتش قيمت هواپيماست» ص 46 پ 2. من نفهميدم اينها يعني چه!
  2. نقل قول‌ از نداهاي آسماني: «يكي از دوستان مي‌گفت كه بارها، صدايي را مي‌شنوم كه با يك صداي عجيبي كه در آسمان طنين دارد مي‌گويد كه: ياد بگيريم براي عمل كردن (3 بار)، حرفهايي بزنيم كه خاصيت داشته باشد و به درد عمل بخورد» ص 48 پ 1.
  3. طرح موضوع نيت‌خواني از امام (ع): «شيعه از خودش نبايد اثر بگذارد، نامه نوشتن يعني اثر به جاي گذاشتن … ولو يك ميليارد شيعه دور امام (ع) جمع شود، نبايد هيچ خواسته‌اي از خودشان داشته باشند، بلكه بايد خواست امام را در هوا بگيرند … شيعيان بايد علاوه بر آن معارفي كه از طريق كلام مي‌رسد، خواست امام (ع) را نيز متوجه شوند» ص 53. به نظرم اين همان حربه‌اي است كه بارها جريان اصولگرا براي برتري در انتخابات، كانديداي خود را با نيت‌خواني مورد تأييد رهبري قلمداد كرده‌اند.
  4. تعابير عوامانه در مورد حضرت سلمان و حضرت موسي (ع): «حالا يك نفر مثل حضرت سلمان است بعد از ظهور هم رجعت كند فرقي نمي‌كند، اولاً به نفع ماست، بعد از ظهور رجعت كند، چون يك مقداري قبل از او دست و بالمان بازتر مي‌شود. هر چه ديرتر كند، اصلاً سلمان نيايد، به دنيا رجعت نكند به نفع ماست. حضرت موسي (ع) نيايد به نفع ماست. مثلاً خيال ما راحت‌تر است، كسي نيست كه بگويد نه در اينجا نمي‌گذارم اين كار را بكني. بابا ما برنامه داريم، مي‌گويد نه!» ص 54 پ 2.
  5. شهداي كربلا درد شمشير‌ها را حس نمي‌كردند: «شهداي كربلا درد شمشير را متوجه نمي‌شدند» ص 66 «حضرت زينب (ع) در واقعه‌ عاشورا حوادث دردناك را نديد، يعني در واقع حواسش به اين حوادث نبود كه گفت مارأيت الا جميلا» ص 65. اين به وضوح با نص مقاتل مغاير است زيرا از قول حضرت علي اكبر آمده است: یا اَبَتِ اَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ قَدْ اَجْهَدَنی. يعني تشنگي مرا خواهد كشت و سنگيني آهن مرا آزار مي‌دهد.
  6. تناقض در گفته‌ها: «تبعيت از هادي بالاتر از تبعيت از هدايت است» ص 70. «خداوند انسان را به زمين فرستاد و براي انسان تبعيت از هدايت را مي‌خواست، نه فقط تبعيت از هادي را، زيرا هميشه هادي پيدا نمي‌شود …  ما چه كار كنيم؟ هادي زمانه امام زمان (ع) هستند و ايشان هم غايب هستند. خوب اگر تبعيت از هادي مطرح مي‌شد سر همه ما كلاه نمي‌رفت؟» ص 49 پ 2.
  7. تئوري‌پردازي براي سريال‌هايي چون «او يك فرشته بود» و «اغماء»: «در صحنه‌هاي سخت قبل از ظهور يكي از مواد امتحاني همين است، در آن امتحان جامع خداوند، شياطين را به صورت مادي به زمين مي‌آورد. فرمول‌هاي عالم هستي تغيير داده مي‌شود. به تدريج شياطين به صورت مادّي هم ديده مي‌شوند» ص 77 پ 1.
  8. تبصره زدن به يك روايت معروف: «دوران غيبت كبري شروع مي‌شود، هر كسي ادعاي مشاهده‌ي [امام زمان (ع)] كند او كذاب هست. تا كي؟ تا قبل از ظهور سفياني و صيحه‌ي آسماني، دقت كنيد! نه قبل از ظهور امام زمان (ع) — به نقل از كمال الدين، ج 2، ص 516» ص 77 پ 2. حال سؤال اين است كه چه كسي مي‌تواند سفياني را تشخيص دهد و چه كسي صيحه‌ي آسماني را مي‌شنود؟ اگر مثل اين سي‌دي «ظهور بسيار نزديك است» باشد كه فاتحه‌ي مملكت خوانده شده! و احتمالاً بر اساس همين مجوز برخي افراد ادعاي ديدن و ملاقات امام زمان (ع) را دارند.
  9. القاي توهمات: «چند ماه قبل، رهبر معظم انقلاب بايد از دنيا مي‌رفت، خدا عقب انداخت. بعضي گفتند كه فلاني! تو گفته بودي در آينده چنين مي‌شود، چرا چنين نشد؟ اشكال را به من بگيريد. من رقم زننده ماجرا نبودم، چيزي ديده شد و گفته شد» ص 120 پ 3.
  10. كلمه توحيد در قرآن نيست: «اگر شما در قرآن نگاه كنيد، يك [بار هم] كلمه توحيد را نمي‌بينيد و به جايش كلمه حنيفيت را مي‌بينيد» ص 121 پ 2. خوب در قرآن نام مبارك حضرت علي (ع) هم نيست، عبارت «كاروان حسيني» هم نيست. پس آيا با اين قاعده مي‌شود زيرآب هرچيزي كه صراحتاً در قرآن نيامده را زد؟ ضمناً آيه‌ي «قل هو الله احد» درباره‌ي توحيد است يا حنيفيت؟
  11. تحذير و توبيخ علما و مراجع: «آقايان علما و اي خوباني كه اواخر دوران شماست و شماها عموماً توسط ملائكة الله به سوي مسلخ برده مي‌شويد، من چقدر به شماها گفتم!؟ چرا گوش نمي‌دهيد؟ مگر من دشمن شما هستم؟» ص 122 پ 2.
  12. تذكر به رهبري: «اگر خدا بخواهد و كلام [من] به گوش ايشان برسد، عرض مي‌كنم كه: آقاجان! تمهيد ظهور امام زمان (ع). مسير فقط اين است. تمام راه‌ها بن بست است و روندگان در راه‌هاي مختلف با پاي خودشان به سوي مسلخ مي‌روند. آقا از اين بيابانگرد بشنويد! راه فقط همين است» ص 123 پ 3.
  13. اوج توهم: «بنده هم مي‌نشينم يك گوشه و نگاه مي‌كنم و آن زماني كه خدا صلاح بداند به ميدان مي‌آيم. چه زماني؟ چند بار عرض كردم، آن زماني كه بين 5 تا 7 نفر از علماي طراز اول شيعه بگويند: “براي ما يقين شده كه بايد تو اين بار را به دوش بكشي” و گرنه مي‌نشينم نگاه مي‌كنم» ص 123 پ 1.
  14. ارائه‌ي معيارهاي عوام پسند و مجهول: «دوستان من، به ميزان تحقيقاتي كه شخص انجام داده دقت نكنيد، مگر شما مي‌خواهيد اين پايين‌ بمانيد؟ اگر مي‌خواهيد بياييد بالا، ببينيد چه كسي در كلامش نور بيشتري است» ص ۱۲7 پ ۲. آن وقت اين ميزان نور را چگونه بايد اندازه‌گيري كرد؟
  15. خبر از سرّ مخفي امام: «امام (ره) چيزي ديد كه متوجه شد، در كتاب ولايت فقيه، چقدر ضعيف صحبت كرده است. ماجرا را در كتاب ولايت فقيه كم گفته بود. اصل ماجرا عظيم‌تر از اين چيزهاست. لذا فرمود ولايت مطلقه است … ولي امام مانده بود كه چگونه اين را براي مردم توضيح دهد. بالاخره توضيح هم نداد، توضيح نداد و از دنيا رفت و اين سرّ را نزد خودش مخفي نگه داشت» ص 91 و 92. حالا سؤال اين است كه اين اسرار را شما از كجا فهميديد؟ و آيا درجه‌ي اعتبار آن مثل پيش‌گويي در خصوص فوت رهبري است؟
  16. تخفيف شهيد مطهري براي بالا بردن رهبري: «زماني كه مطالب شهيد مطهري را كه به نام “حماسه حسيني” منتشر شد را مي‌گذاريم كنار سخنراني آقا [منظور عبرت‌هاي عاشوراست]، كم فروغ جلوه مي‌كند» ص 93 پ 1.
  17. تئوري حلول امام زمان (ع) در اشخاص و جاهاي مختلف: «ولايت يكي از جسمهاي امام (ع) است. وقتي كه امام اعمال ولايت مي‌كنند، اصطلاحاً مي‌گوييم دست ولايت، دست ولايي» ص 94 «امام يكي از جسم‌هاي پايين‌شان ولايت است و ولايت يكي است و دو تا نيست. يك موقع با اين ولايت در آدم (ع)‌ مي‌آيند، آدم مؤيد به ولايت مي‌شود. يك موقع با اين ولايت در نوح (ع) مي‌آيند، نوح اشاره مي‌كند، طوفان به آن وسعت به پا مي‌شود» ص 94 پ 2. «لذا امام زمان (ع) صاحب ولايت كه خودش در موسي فرود آمده مي‌فرمايد: اگر مي‌خواهيد موسي را ببينيد به من نگاه كنيد» ص 94 «يك موقع صاحب ولايت در يك سوره تجلي مي‌كند، مثلاً سوره يس، يك موقع در كل قرآن تجلي پيدا مي‌كند. اي پسر قرآن! اي قرآن! شرافت قرآن به آن كسي است كه در قرآن است و در قرآن تجلي كرده» ص 96 پ2. «امام (ع) در جاي جاي تاريخ بشر بر برخي از برگزيدگان فرود مي‌آيد» ص 97. اين بند مرا به ياد صحبت‌هاي فردي مي‌اندازد كه به محض كسب اندك موفقيتي ولو ظاهري مي‌فرمايند: «اين موضوع را امام زمان (ع) دارد اداره مي‌كند!».

در همين زمينه:

همان گونه كه پيش از اين در يادداشت «كتاب چهل شب با كاروان حسيني به دستم رسيد» وعده كرده بودم، بخش‌هايي از كتاب را به همراه برخي تحليل‌ها به حضورتان ارائه مي‌كنم:

  1. مجموعه سخنراني‌هاي اين كتاب كه در ماه محرم سال 1380 و در مسجد چهارده معصوم ايراد گرديده است، ادامه‌ي مباحث ايشان در فرهنگسراي ارسباران مي‌باشد كه به دلايل نامعلومي از حضور ايشان در فرهنگسرا ممانعت به عمل آمده است. دقت كنيد كه موضوع به زمان دولت اصلاحات و شهرداري الويري و فضاي باز فرهنگي جامعه در آن مقطع برمي‌گردد.
  2. از مقدمه‌ي كتاب تا اينجايي كه من مطالعه كرده‌ام (ص 80) مكرراً از معلمي سخن به ميان آمده است كه آقاي علي يعقوبي را درس داده است، ولي هميشه از او به صورت مجهول و نامشخص نام برده مي‌شود.
  3. نوع ادبيات كتاب، فصيح و بليغ نيست و از تعابير عاميانه بسيار زياد استفاده شده است. وقتي مبحث شب اول كه عنوان آن «قيمت كربلا» است را مطالعه كردم، گاهي اوقات احساس مي‌كردم متن ترجمه شده است. منظور اين كه متن كتاب روان نبود.
  4. تشبيهات به كار رفته در كتاب يادآور سخنراني‌هاي آقاي الهي قمشه‌اي است، به اين مثال دقت كنيد: «امام روح خوبان و خوبان به منزله جسم امام هستند» ص 14. الهي قشمه‌اي: «جان خوكان و سگان از هم جداست — متحد جان‌هاي عشاق خداست».
  5. بيان مطالب بدون سند نظير: «حضرت امير (ع) تمام نعمت را در اختيار مردم نگذاشتند، نعمات خاصه را از مردم دريغ كردند، كوثر را هم از مردم دريغ كردند، چون كوثر بايد دريغ شود» ص 16
  6. تشبيه حضرت ابالفضل (ع) به پنجره‌ي خانه‌ي امام حسين (ع) كه در واقع دست امام حسين از آن خارج شده و فعل انجام داده است ص 21، يعقوبي اين تشبيه را احتمالاً از روايت «انا مدينة العلم و عليٌ بابها» الهام گرفته‌اند. ولي سؤال اين است كه آيا هر كسي اجازه دارد بر اساس ذوق و سليقه‌ي خود چنين تشبيهاتي ابداع كند. مثلاً يك نفر ديگر هم پيدا شود بگويد نسبت حضرت زينب به امام حسين مثل شعله‌ي شمع است به خود شمع!
  7. يعقوبي به اين مثال بسنده نمي‌كند و پا را فراتر مي‌گذارد «حضرت ابالفضل (ع) شخص بودنش گرفته شد و فعل او فعل امام شد يعني اين امام بود كه به سمت شريعه رفت و اين امام بود كه آب را روي آب ريخت، لذا الان قيمت آن بالا رفته است» ص 21.
  8. در ادامه مي‌گويد: «و آن كه دستش قطع شد دست امام بود و همه‌ي كساني كه در واقع كشته شدند امام بودند، مصيبت بر ده‌ها نفر وارد نشد بلكه بر يك نفر واقع شد. در واقع علي اكبر به ميدان نرفت بلكه امام بود كه به ميدان رفت» ص 21.
  9. يك نوع ادبيات فراواقع‌گرايي يا سوررئاليستي بر فضاي كتاب حاكميت دارد. در جاي جاي كتاب از اشخاصي البته بدون ذكر نام سخن گفته مي‌شود كه قدرت‌هاي ماواري طبيعي دارند و از عوالم غيب مطلع هستند و چشم‌شان چيزهايي را مي‌بيند كه ديگران نمي‌بينند. ص 20 پاراگراف 2، ص 25 پ 2، ص 38 پ 2.
  10. ايشان در جايي درباره‌ي قطع شدن جلسات فرهنگسرا مي‌گويند: «كساني كه مانع ادامه جلسات فرهنگسرا شدند خيلي عاقل بودند، چون مي‌دانستند اين ماجرا اگر ادامه پيدا كند به يك جاي درستي و حسابي مي‌رسد» ص 25 پ 5.
  11. در خصوص معلمشان : «من بلد راه را پيدا كردم ولي از دنيا رفته است».
  12. پيش‌گويي يعقوبي در خصوص جنگ ايران و اسرائيل: «صحبت از فتنه‌هاي بزرگي است كه در ايران به پا خواهد شد، جنگ ايران و اسرائيل و فتنه‌اي كه پس از فوت آقا[ي خامنه‌اي] به پا مي‌شود.» ص 29.
  13. برخي تعابير ايشان آن قدر عوامانه است كه با نصّ صريح آيات و روايات مغاير است: «بين انبياء اختلاف افتاده، بين ملائكه اختلاف افتاده به خاطر اين كه در موضعي از كربلا قرار گيرند» ص 29 پ 1. منظور قرار گرفتن در مقام حضرت عباس (ع) است، اما آيا كسي اجازه دارد براي بالا بردن حضرت عباس (ع) مقام انبيا را تنزل دهد به گونه‌اي كه بگويد بين انبياء اختلاف افتاده است. اصولاً عالم معنا به دليل اين كه محدوديت‌هاي عالم مادّه را ندارد، اختلاف برانگيز نيست و به قول حضرت امام (ره) اگر تمام پيامبران در يك مكان و زمان جمع شوند هيچ اختلافي بين آنها نيست.
  14. در خصوص آقاي الهي قمشه‌اي از ايشان سؤال شده است كه تلويحاً از نوع نگاه ايشان به مسائل تمجيد كرده‌اند ولي سطح بهره‌برداري از سخنان آقاي قمشه‌اي را مقيد به ميزان بهره‌مندي وي از هدايت كرده‌اند. ص 32
  15. پيش‌گويي درباره آمريكا: «در حوالي ظهور آمريكا با زلزله‌هاي شديد نابود مي‌شود. بخشي از آمريكا زير آب مي‌رود. سرزمين‌هاي جديد روي آب مي‌آيد. نظام آمريكا به هم مي‌ريزد، به خصوص (آمريكاي اصلي!) به سرعت اتفاق مي‌افتد» ص 33. من متوجه نشدم منظور ايشان از آمريكاي اصلي چيست؟ منظور ايالات متحده است؟
  16. «در زمان هر امامي ببينيم هر امام چه مي‌خواهد، حسني باشيم، علوي باشيم» بعد از اين مقدمه نتيجه‌گيري مي‌كنند كه «امام زمان موضوع كاروان حسيني را در زمان غيبت بها دادند و در زمان غيبت در عزاداري‌هاي امام، كاروان حسيني پررنگ است» ص 36 و سندي بر مدعاي خود ارائه نمي‌كنند كه از كجا فهميده‌اند موضوع كاروان حسيني پررنگ‌تر از بقيه موضوعات است.
  17. اظهار نظر در خصوص ولايت مطلقه فقيه: «كسي كه مسئوليتش مطلق باشد، بازخواست پذير نيست» ص 38. اما صراحتاً در اصل 111 قانون اساسي امر نظارت بر تطبيق شرايط و صفات رهبري با آن چه در اصل 109 گفته شده است بر عهده مجلس خبرگان گذاشته شده است و اتفاقاً هر قدر يك نفر مسئوليتش بيشتر باشد، درجه‌ي پاسخگويي وي بايد بيشتر باشد و مسئول، يعني كسي كه مورد سؤال واقع مي‌شود.
  18. نكته‌ي درستي كه ايشان در خلال كتاب با بيان‌هاي مختلف اشاره كرده اين است كه «جلسات روضه نبايد صرفاً ذكر مصيبت باشد بلكه بايد باعث رشد و حركت انسان شود» ص 39.
  19. بحث قرائت‌هاي مختلف، ايشان تلويحاً مسأله وجود قرائت‌هاي مختلف از دين (دكتر سروش) را مي‌پذيرند ص 40، و مي‌گويند قرائت‌هاي مختلف را بايد گوش كرد و بهترين آنها را تبعيت كرد ص 41، ولي نهايتاً مي‌گويند اسلام مكتب تسليم است نه مكتبي كه هر كسي قرائتي از خود داشته باشد ص 41، غافل از اين كه خودشان در خصوص واقعه‌ي عاشورا قرائت جديدي ارائه كرده‌اند و اگر تكثر قرائت‌ها را مردود بدانيم نتيجه اين مي‌شود كه فقط قرائت ايشان صحيح و ساير قرائت‌ها باطل است.
  20. تفكيك قائل شدن بين مشيت خدا و رضايت خدا: علي يعقوبي مي‌گويد: «فتنه‌هاي آخرالزمان مورد رضايت خدا نيست ولي خدا مي‌خواهد و امام امضا مي‌كند و اين مشيت خداست» ص ۴۵ پ ۲، اين جمله به نفي توحيد صفاتي منجر خواهد شد كه ما براي خدا يك دوگانگي قائل باشيم. يعني خدا نعوذ بالله مثل يك انسان‌ قلب رئوفي دارد كه دلش رضا نمي‌دهد فتنه به پا شود، ولي از آن طرف عقل و حكمت و مشيتي دارد كه بايد اين فتنه‌ها را به پا كند و اين مسائل اصولاً براي خدا موضوعيت ندارد و خواست و رضايت و مشيت خداوند يكي است.
  21. به طور كلي بزرگترين ويژگي مثبت اين كتاب اين است كه گوينده سعي دارد از واقعه‌‌ي كربلا تفسير به روزتري ارائه كند كه به جاي اشك و آه، از دل آن حركت و رشد بيرون آيد. اين نيت در عين اين كه بسيار ارزشمند است بايد با مطالعات عميق و اسلوب دين‌شناسي همراه باشد. چه اين كه عقايد يك مكتب، به سان نخ تسبيح، بقيه‌ي دانه‌ها را به هم متصل كرده‌ است و اندك غفلت يا اشتباه اساس عقايد مخاطبان را دچار اشكال خواهد كرد و گسسته شدن رشته‌ي امور، موجب انهدام در دينداري مردم خواهد شد. در بخش‌هاي بعد مفصلاً در اين خصوص عرض خواهم كرد.

در همين زمينه: