پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: بدعت و خرافات

وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَهَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْباباً أَیَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آل عمران: ۸۰)

و هرگز خدا به شما امر نمی‌کند که فرشتگان و پیامبران را خدایان خود قرار دهید، چگونه ممکن است شما را به کفر بخواند پس از آنکه اسلام آورده باشید؟!

arbab-hossein-1

طی دو دهه اخیر برخی واژه‌ها نظیر نوکر و ارباب وارد ادبیات و فرهنگ حسینی شده است که از ابعاد مختلف قابل بررسی و تأمل است. در این نوشتار تلاش شده است، ریشه‌یابی زبان‌شناختی، مذهبی و جامعه‌شناسانه درباره کلمه «ارباب» و انتساب آن به امام حسین (علیه السلام) صورت پذیرد.

ارباب، جمع مکثر عربی است

در زبان عربی، ارباب جمع کلمه «ربّ» و به معنای خدایان و پروردگاران است [۱]. در سوره یوسف آیه ۳۲ آن جایی که حضرت یوسف (علیه السلام) دو رفیق زندانی خود را مورد خطاب قرار می‌دهد این گونه آمده است:

یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (یوسف: آیه ۳۳)

اى دو رفیق زندانیم! آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداى یگانه مقتدر؟

عرب زبان هرگز واژه «ارباب» را که دلالت بر جمع دارد برای یک شخص واحد به کار نبرده است و برای اراده‌ی چنین مفهومی از واژگان «سیّد» و «مولا» استفاده کرده و حتی از مفرد ارباب یعنی «ربّ» نیز برای نامیدن یا صدا زدن نوع انسان استفاده نکرده است. نکته قابل توجه این است که دو کلمه «سیّد» و «مولا» هم برای خدای متعال به کار می‌رود، هم برای انسان. به عنوان نمونه در دعای ابوحمزه ثمالی چندین بار واژه سیّد برای مخاطب قرار دادن خداوند به کار رفته است:

وَ لَیْسَ مِنْ صِفَاتِکَ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّهَ [۲]

و واژه «مولا» در مناجات امیرالمؤمنین در مسجد کوفه به کرّات دیده می‌شود:

مَوْلایَ یامَوْلایَ أَنْتَ المَوْلى وَأَنا العَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ العَبْدُ إِلاّ المَوْلى [۳]

همین دو واژه برای مخاطب قرار دادن ائمه معصومین (صلوات الله علیهم) نیز به کار رفته است. بهترین نمونه‌ی آن دعای توسل است که برای یکایک آن بزرگواران تعبیر ذیل آمده است:

یا سَیِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَى اللَّهِ [۴]

لذا بر خلاف کلمه ربّ و ارباب که مختص خدا و پروردگار است، واژگان سید و مولا علاوه بر خدا، برای افرادی که بر انسان حق بزرگی، قیومیت و سرپرستی داشته باشند، به کار می‌رود.

در لغتنامه «لسان العرب» ذیل مدخل ربب آمده است:

ربب [۵]
الرَّبُّ: هو اللّه عزّ وجل، هو رَبُّ کلِّ شیءٍ أَی مالکُه، وله الرُّبوبیَّه على جمیع الخَلْق، لا شریک له، وهو رَبُّ الأَرْبابِ، ومالِکُ الـمُلوکِ والأَمْلاکِ. ولا یقال الربُّ فی غَیر اللّهِ، إِلاّ بالإِضافهِ

همچنین در لسان العرب و الصّحّاح فی اللغه ذیل مدخل أمم و در تعریف کلمه‌ی «إمام» آمده است:

أمم [۶]

والإِمامُ ما ائْتُمَّ به من رئیسٍ وغیرِه، والجمع أَئِمَّه، الإِمامُ الذی یُقْتَدى به وجمعه أَیِمَّه، وأَصله أَأْمِمَه، على أَفْعِله، وإِمامُ کلِّ شیء: قَیِّمُهُ والمُصْلِح له، والقرآنُ إِمامُ المُسلمین، وسَیدُنا محمد رسول الله، صلى الله علیه وسلم، إِمام الأَئِمَّه، والخلیفه إمام الرَّعِیَّهِ، وإِمامُ الجُنْد قائدهم

از آن چه در لغتنامه‌های مذکور آمده، این گونه می‌فهمیم که «امام» به معنای پیشوا و کسی است که مردم به وی اقتدا می‌کنند و اصلاح کننده و سرپرست مردم است.

ارباب در زبان فارسی و فرهنگ ایرانی

واژه ارباب در زبان فارسی به معنای دارندگان و صاحبان به کار رفته است. مثلاً حافظ شیرازی «ارباب معرفت» را به معنای صاحبان معرفت به کار برده است، اما همچنان ارباب در معنای جمع استعمال شده است:
جان پرورست قصه‌ی ارباب معرفت  –  رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو [۷]

یا در جای دیگر «ارباب حاجت» را به معنای نیازمندان و به مفهوم جمع به کار برده است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست – در حضرت کریم، تمنا چه حاجت است [۸]

اما در یک سده‌ی اخیر کلمه ارباب به عنوان اسم مفرد و به معنای مالک، دارا، صاحبِ مِلک، خداوندگار و آقا نیز به کار رفته است. بارزترین نمونه‌ی آن در فرهنگ ارباب و رعیتی و بین خان به عنوان یک فئودال صاحب زمین و پول از یک سو و رعیت به عنوان نیروی انسانی فاقد زمین و سرمایه از سوی دیگر که بر روی زمین یا در دکّان و خانه‌ی ارباب کار می‌کند، کاربرد داشته است.

تاریخ ارباب و رعیتی در ایران همواره با ظلم و بهره‌کشی از نیروی کار همراه بوده است. یک رعیت‌زاده تا آخر عمر رعیت بود و می‌بایست بر روی زمین ارباب کار کند و فرزند ارباب، بدون هیچ زحمتی وارث املاک پدر می‌شد. اگر چه در بین خوانین، بعضاً خان منصفی نیز یافت می‌شده که به زندگی رعیت رسیدگی می‌کرده است، اما شکاف طبقاتی و تبعیض‌هایی که مغایر روح مساوات و عدالت‌آفرین اسلام است، همچنان در فرهنگ ارباب و رعیتی یا ارباب و نوکری به وضوح دیده می‌شده است.

دکتر همایون کاتوزیان در کتاب «ایران؛ جامعه کوتاه مدت» در تشریح اوضاع جامعه‌ی ارباب و رعیتی ایران این چنین آورده است:

اشخاص‌ برخوردار از زمین‌ با عایدات‌ آن‌ هیچ‌ حق‌ مستقلی‌ نسبت‌ به‌ آن‌ نداشتند. این‌ در واقع‌ امتیاز محسوب‌ می‌شد نه‌ حق‌ (یعنی‌ فرمانروا یا والی‌ مورد حمایت‌ او می‌توانست‌ تا زمانی‌ که‌ قدرت‌ داشت‌ این‌ حق‌ را سلب‌ کند). فلور معتقد است‌ که‌ نتیجه‌ منطقی‌ این‌ وضع‌ آن‌ ضرب‌ المثل‌ معروف‌ بود که‌ «هر چه‌ برده‌ دارد متعلق‌ به‌ ارباب‌ اوست»؛ صورت‌ دیگر این‌ ضرب‌المثل‌ این‌ است‌ که‌ «برده‌ و هر چه‌ متعلق‌ به‌ اوست‌ مال‌ ارباب‌ است‌.» این‌ گفته‌ در مورد وضع‌ ایران‌ مناسب‌تر است‌ زیرا (چنان‌ که‌ خواهیم‌ دید) نه‌ تنها اموال‌ بلکه‌ شخص‌ رعیت‌ نیز هر قدر هم‌ که‌ والامرتبه‌ بود، در نهایت‌ در اختیار فرمانروا یا کارگزاران‌ او قرار داشت‌. از آنجا که‌ حکومت‌ مبتنی‌ بر قانون‌ نبود، قدرت‌، مالکیت‌ و نفس‌ زندگی‌ را می‌توانستند بی‌هیچ‌ تشریفات‌ رسمی‌ از فرد بستانند. این‌ ناامنی‌ در تمام‌ اقشار و لایه‌های‌ جامعه‌ گسترده‌ بود. از کدخدای‌ ده‌ تا پیشه‌ور و تاجر و کاسب‌ و کارگزاران‌ دولت‌ و والی‌ و حاکم‌ و مستوفیان‌ و وزیر و سرانجام‌ خود شاه‌. منابع‌ تاریخ‌ ایران‌ آکنده‌ است‌ از نمونه‌های‌ بی‌شمار این‌ ناامنی‌ مال‌ و جان‌. چنان‌ که‌ اشاره‌ کردیم‌ بسیاری‌ از مقامات‌ مهم‌ مملکت‌ بی‌هیچ‌ تشریفات‌ قانونی‌ و محروم‌ از هر نوع‌ دادخواهی‌ کشته‌ شدند و یا اموالشان‌ مصادره‌ شد و علت‌ این‌ اعمال‌ اغلب‌ «سیاسی» بود. اما غارت‌ اموال‌ اشراف‌ و بزرگان‌ مملکت‌ تنها هنگام‌ سقوط‌ ایشان‌ پیش‌ نمی‌آمد، این‌ بلایی‌ بود که‌ ممکن‌ بود در هر زمان‌ نازل‌ شود. [۹]

نکته‌ای که می‌بایست بدان توجه کرد این است که علاوه بر نیت و محتوای بحث، شکل و فرم آن از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. لذا به صرف این که گوینده‌ی «ارباب حسین» قصد بالا بردن جایگاه امام حسین و کوچک کردن خود را در مقابل آن حضرت دارد، جواز چنین استفاده‌ای را صادر نمی‌کند. واژه‌ی «ارباب» دارای سابقه‌ای تاریک و جدا نشدنی است که به صرف نیت گوینده تطهیر نمی‌شود. کما این که ما از تمیزترین و مرغوب‌ترین آفتابه‌ی دنیا برای هیچ فردی آب خوردن نمی‌ریزیم. آفتابه هر چه قدر هم که تمیز و شفاف و زیبا باشد، معانی بدی را به ذهن متبادر می‌کند که آب گوارا را به کام تشنگان مکدّر و ناخوشایند خواهد ساخت.

ائمه معصومین شیعه می‌خواهند یا نوکر؟

پرسش دیگری که در اینجا مطرح می‌شود این است که پیامبر عظیم الشأن اسلام و جانشینان بر حقش چه توقعی از امت اسلامی داشته و دارند؟ آیا می‌توان دستگاه و رابطه‌ای نظیر ارباب و نوکری، خارج از بیانات نورانی ایشان بسازیم؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) در صحرای صفین، ضمن تشریح حقوق متقابل رهبر و مردم تأکید می‌فرمایند:

فَلَا تُکَلِّمُونِی بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَهُ، وَلَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَهِ، وَلَا تُخَالِطُونِی بِالْمُصَانَعَهِ، وَلَا تَظُنُّوا بِی اسْتِثْقَالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی، وَلَا الِْتمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِی، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ یقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ یعْرَضَ عَلَیهِ، کَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَیهِ. فَلَا تَکُفُّوا عَنْ مَقَالَهٍ بِحَقٍّ، أَوْ مَشْوِرَهٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّی لَسْتُ فِی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَلَا آمَنُ ذلِکَ مِنْ فِعْلِی، إِلَّا أَنْ یکْفِی اللَّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّی، فَإِنَّمَا أَنَا وَأَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَیرُهُ؛ یمْلِکُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِکُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَأَخْرَجَنَا مِمَّا کُنَّا فِیهِ إِلَی مَا صَلَحْنَا عَلَیهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَهِ بِالْهُدَی، وَأَعْطَانَا الْبَصِیرَهَ بَعْدَ الْعَمَی.

پس با من چنان که با پادشاهان سرکش سخن می‏گویند، حرف نزنید، و چنانکه از آدم‏های خشمگین کناره می‏گیرند دوری نجویید، و با ظاهر سازی با من رفتار نکنید، و گمان مبرید اگر حقّی به من پیشنهاد دهید بر من گران آید، یا در پی بزرگ نشان دادن خویشم. زیرا کسی که شنیدن حق، یا عرضه شدن عدالت بر او مشکل باشد، عمل کردن به آن دشوارتر خواهد بود. پس، از گفتن حق، یا مشورت در عدالت خودداری نکنید، زیرا خود را برتر از آن که اشتباه کنم و از آن ایمن باشم نمی‏دانم، مگر آن که خداوند مرا حفظ فرماید، پس همانا من و شما بندگان و مملوک پروردگاریم که جز او پروردگاری نیست، او مالک ما، و ما را بر نفس خود اختیاری نیست، ما را در آن چه بودیم خارج و بدانچه صلاح ما بود درآورد، به جای گمراهی هدایت، و به جای کوری بینایی به ما عطا فرمود. [۱۰]

حتی اگر استفاده از تعابیر ارباب و نوکر از سر عشق و بیانگر نهایت فروتنی باشد -که قطعاً این گونه است- نمی‌توان بر خلاف نصّ صریح آیات و روایات، کلماتی را برای ائمه‌ی معصومین (علیهم السلام) به کار برد که مغایر خواست آن بزرگواران است. در آیه ۱۰۴ سوره بقره آمده است:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ (بقره: آیه ۱۰۴)

مسلمانان صدر اسلام هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشغول سخن گفتن بود و بیان آیات و احکام الهى مى‏کرد، گاهى از او مى‏خواستند کمى با تانّى سخن بگوید تا بتوانند مطالب را خوب درک کنند، و سؤالات و خواسته‏هاى خود را نیز مطرح نمایند. براى این درخواست، جمله‏ «راعنا» که از ماده‌ی «رعى» به معنى مهلت دادن است به کار مى‏بردند. ولى یهود همین کلمه‌ی «راعنا» را از ماده «رعونه» که به معنى کودنى و حماقت است استعمال مى‏کردند. (در صورت اول مفهومش این است: «به ما مهلت بده» ولى در صورت دوم یعنی اینکه «ما را تحمیق کن»!). در اینجا براى یهود دستاویزى پیدا شده بود که با استفاده از همان جمله‏اى که مسلمانان مى‏گفتند، پیامبر یا مسلمانان را مسخره کنند. این آیه نازل شد و براى جلوگیرى از این سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله «راعنا»، جمله «اُنظرنا» را به کار برند که همان مفهوم را مى‏رساند، و دستاویزى براى دشمن لجوج نیست. [۱۱]

جمع بندی

چرا استفاده از واژه «ارباب» برای امام حسین (علیه السلام) مناسب نیست؟

  1. ارباب جمع ربّ و مختص خدای متعال است. در آیه ۸۰ سوره آل عمران به صراحت بیان شده است که چنین تعبیری را برای فرشتگان و انبیاء و به طریق اولی برای فرزندان ایشان به کار نبرید. استخدام این کلمه برای وجود مقدس امام حسین (علیه السلام) علاوه بر این که خلاف فصاحت است، بهانه‌ای به دست مخالفان تشیع خواهد داد که شیعیان، امامان خود را پرستش می‌کنند.
  2. پیشینه‌ی کلمه ارباب در زبان فارسی بسیار سیاه و ظالمانه است و با ارباب خواندن امام حسین (علیه السلام) بیش از آن که جایگاه آن حضرت را ترفیع داده باشیم، تقبیح کرده‌ایم. نه تنها ائمه معصومین (علیهم السلام) بل که هیچ عرب زبانی در گذشته و حال، ذوات مقدسه‌ی ایشان را با چنین تعابیری در ادعیه و منثورات مورد خطاب قرار نداده است. آن گونه که خود از نزدیک شاهد بوده‌ام، شیعیان عراق در عاشقانه‌ترین و خاضعانه‌ترین حالات، امام حسین و حضرت ابوالفضل (علیهما السلام) را سید و مولا خطاب کرده‌اند.
  3. نوع رابطه شیعیان با امامان امت، مطابق آیات و احادیث وارده منطبق بر الگوی امام-شیعه یا رهبر-پیرو است و آن چه در قرآن از شیعیان خواسته شده است، محبت ورزیدن به اهل بیت و تبعیت از دستورهای ایشان است نه نوکری. شیعه بودن و تبعیت آگاهانه از امام معصوم، بدون شناخت و عشق ورزیدن ممکن نیست، اما چه بسیار نوکران و رعیت‌هایی که در طول تاریخ، بدون شناخت و محبت و از روی اجبار از صاحبان خود تبعیت می‌کرده‌اند. لذا جایگاه «شیعه» بودن آن گونه که در روایات مختلف آمده است، هرگز قابل مقایسه با شأن و رتبه «نوکری» نیست.

منابع

[۱] لغتنامه دهخدا: مدخل «ارباب»

[۲] دعای ابوحمزه ثمالی؛ امام سجاد (علیه السلام)

[۳] مناجات امیرالمؤمنین در مسجد کوفه؛ مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی

[۴] دعای توسل؛ مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی

[۵] لسان العرب: مدخل «ربب»

[۶] الصّحّاح فی اللغه: مدخل «أمم»

[۷] حافظ: غزل شماره ۴۱۵

[۸] حافظ: غزل شماره ۳۳

[۹] ایران جامعه کوتاه مدت و سه مقاله دیگر؛ همایون کاتوزیان، ترجمه عبدالله کوثری

[۱۰] نهج البلاغه ترجمه مرحوم دشتی: خطبه ۲۱۶

[۱۱] شأن نزول آیه؛ ابن عباس مفسر قرآن

من و دایی همسرم اشتراکات فراوانی داریم. نام هر دویمان محمدرضاست، هر دو تک پسر هستیم، هر دو مهندسی خوانده‌ایم، دیدگاه‌های اعتقادی و سیاسی‌مان خیلی به هم نزدیک است، هر دو کارمندیم، هر دو اهل سفریم و وقتی به هم می‌رسیم کلی حرف مشترک و لحظات خوش برای تقسیم کردن و لذت بردن داریم. اما یک تفاوت اساسی داریم که من عاشق چای هستم و دایی متنفر از چای.

اوایل که با هم آشنا شده بودیم این چای نخوردن‌های دایی، برایم خیلی عادی و پیش پا افتاده بود. اما رفته رفته برخی از اقوام با طعنه و پرسش، چای نخوردن‌های دایی را زیر سؤال می‌بردند و دایی بیچاره در هر مواجهه با سینی چای می‌بایست برای میزبان توضیح دهد که چای نمی‌نوشد و تعارف هم نمی‌کند و ضمناً علت چای نخوردنش را هم توضیح دهد.

از یک مقطعی به بعد، دایی از حالت دفاعی خارج شد و با معرفی کتاب «پانزده روز تا سلامتی» [۱] نوشته جمشید خدادادی، (تکنیسین موتورهای جت! و مدعی کشف طبّ قرآنی) نه تنها دیگر خودش در موضع سؤال و اتهام نخوردن چای نبود، بل‌که بر اساس این کتاب ما در زمره جاهلینی قرار گرفتیم که از ۶۵ بیماری نوشته شده برای چای بی‌خبر هستیم و نمی‌دانیم که با خوردن این گیاه سمّی و بی‌خاصیت چه زهری را به کام خود می‌ریزیم. خلاصه‌ی استدلال جمشید خدادادی در کتاب فوق و کتاب «ارمغان تندرستی» [۲] مبنی بر زیانبار بودن مصرف چای بدین صورت است:

چای: بیشترین ناراحتی های انسان که باعث مرگ می شوند بیماریهای قلبی هستند که در بین کسانی که چای زیاد مصرف میکنند شیوع دارد.

۶۵ بیماری برای چای نوشته شده (مثلاً کم خونی) و تنها آفت چای در طبیعت، انسان است.

اولین عوارض کسانی که چای زیاد بخورند ساییدگی و ناراحتی استخوان و دیسک کمر و فتخ دیسک است و در صورت ادامه یافتن دچار سنگ های کلیوی و تومورهای کلسیمی مغزی می شوند.

چای دارای پلی فنل می باشد که یک ماده آروماتیک حلقوی است. مواد آروماتیک حلقوی سرطانزا هستند. در رسانه ها به اشتباه به پلی فنل ،آنتی اکسیدان گفته می شود.(آنتی اکسیدان به ویتامین هایی مثل A و B و C و D  گفته می شود).

نوشیدن چای بعد از غذا آهن موجود در خون را (که وظیفه انتقال اکسیژن و دفع دی اکسید کربن را دارد) از بین می برد و همین امر باعث بیماری های متعددی می شود از جمله: فقر و ازدیاد (!؟) آهن، کم خونی، چربی خون، بالا بودن فریتین در خون (آهن ذخیره در کبد)، ساییدگی استخوان، آرتروز، خار پاشنه، رشد استخوان دنبالچه و… .

آب جوش: آب بر اثر جوشیدن املاح خود را از دست می دهد و اگر مرتب میل شود با خون ترکیب شده و املاح آن را دفع می کند. همچنین آب جوش مدرّ است و با مصرف مکرر آن سلول های اپیتلیال کلیه آسیب می بینند و با تحریک این سلول ها مایعات بدن دفع می شوند و باعث غلظت پلاسما و خون شده و عوارض زیر را موجب میشود: غلظت خون، خواب رفتگی دست و پا، درست کار نکردن سلول اندام ها و اجتماع مواد زاید در بدن.

یکی از مهم‌ترین مبانی استدلالی جمشید خدادادی برای مضرّ بودن چای این است که هیچ موجود زنده‌ای جز انسان برگ چای را نمی‌خورد و چای هیچ آفتی جز انسان ندارد. از غیرمحترمانه بودن تعبیر آفت که بگذریم، آیا حضرت استاد خدادادی با خودشان فکر نکرده‌اند که گیاه فلفل نیز هیچ گونه آفتی ندارد و هیچ جنبنده‌ای به سمت این گیاه تند و تیز نمی‌رود؟ و آیا در همین دو کتاب به تفصیل خواص درمانی فلفل یاد نشده است؟ پس چگونه است که برای فلفل جمله «تنها آفت آن انسان است» را به کار نبرده‌اید؟ آیا نمک طعام که در طبیعت موجود است آفت دارد؟ و آیا اصولاً معیار خوب بودن و مفید بودن هر چیز خوردنی وجود آفت برای آن چیز است؟ من قصد ندارم که در این نوشته به نقد کتاب مذکور یا «طب قرآنی» مورد ادعای جمشید خدادادی بپردازم، علاقمندان می‌توانند نقدهای وارد به این سبک درمانی را در وبلاگ «حرف‌های ناروا از بعضی‌ها» [۳] به تفصیل مطالعه کنند.

مشروعیت بخشی به میل درونی

دایی از کودکی علاقه‌ای به چای نداشته و ضمناً پدر و مادرش نیز چای را خوب دم نمی‌کرده‌اند و اصولاً چای خوبی هم تهیه نمی‌کرده‌اند و چه بسا همین دو عامل نقش به سزایی در بی‌علاقگی دایی به چای داشته باشند. از سوی دیگر غالب افراد در جامعه‌ی ایرانی چای می‌نوشند و دایی در گروه اقلیت قرار می‌گرفته و جامعه نیز به لحاظ توسعه فرهنگی به سطحی نرسیده است که تفاوت‌ها را محترم شمارد و به خاطر همرنگ نبودن با جماعت آنها را استنطاق نکند، لذا نتیجه آن شده که دایی مدام باید پاسخگو باشد که چرا چای (یعنی خواست اکثریت) را دوست ندارد. واکنش دایی به این نوع برخورد، جستجوی مستنداتی برای مشروعیت بخشیدن علمی به رأی و اندیشه خود بوده است. چون موافقت طبع و میل درونی با چنین اندیشه‌ای کاملاً همسو و هم‌جهت است، دقت در مبانی نظری و نحوه‌ی استدلال گوینده به پایین‌ترین حد خود می‌رسد و در یک مبادله‌ی اجتماعی دایی از جمشید خدادادی مشروعیت برای نخوردن چای می‌گیرد و جمشید خدادادی یک مشتری جدید برای فروش کتب، جلسات حضوری و عسل طبیعی تحت لیسانس خودش پیدا می‌کند. علاقمندی دایی به طب سنتی تا بدان جا پیش رفته که بعضاً برای همکاران و نزدیکان، نسخه هم تجویز می‌کند و یک سری مرید هم پیدا کرده و بعضاً مریدان نیز از نسخه‌ی او شفا یافته‌اند. جوّ فعلی فامیل الان به یک حالت دو قطبی موافقان و مخالفان چای تبدیل شده است که سردمدار این نهضت ضد چای دایی است، ابتدا خانواده‌اش به وی گرویده‌اند و سپس برخی از جوان‌های فامیل. البته این وضعیت دو قطبی علاوه بر آن چیزی است که بعد از انتخابات ۸۸ بر فامیل و بستگان من رفته است. یعنی گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.

جمع‌بندی و نتیجه گیری

نخست : احترام به تفاوت‌ها و بالا بردن سطح تحمل

اگر ما دایی را همان گونه که هست پذیرفته بودیم و چای نخوردنش را محترم می‌شمردیم و اصراری بر تغییر نظر او نمی‌کردیم، شاید شاهد چنین واکنشی نبودیم. نه بر مشتریان یک مدعی شبه‌علم افزوده بودیم و نه بهترین فرصت‌ها برای لذت بردن از اشتراکات‌مان را به صحنه نفی و اثبات چای تبدیل کرده بودیم. توسعه چه ارتباط تنگاتنگی با شرح صدر و وسعت دید دارد.

دوم : مشروعیت بخشیدن به طبع و میل درونی

چه بسیار دانشمندان و محققانی را دیده‌ام که حقیقت را نه آن گونه که هست، بل آن گونه که دوست دارند باشد، جلوه داده‌اند. مرکز زمین را همان جایی که ایستاده‌اند، پنداشته‌اند. این یکی از فراگیرترین خطاهای بشری در کشف حقیقت است که آدمی درگیر خواست‌ها و طبایعی است که بدان‌ها سرشته شده است. چگونه می‌توان عقل را از کشش‌ها و جذبه‌های این امیال قوی مصون داشت تا در شناخت حقیقت اشتباه نکند؟ چه بسا خود من در لحظه نگارش این یادداشت دچار چنین خطایی شده باشم.

سوم : چای خواص متعدد درمانی دارد

مصرف چای اعم از سبز یا سیاه، در کاهش ابتلا به سرطان پوست [۴]، سرطان تخمدان [۵] و بیماری‌های قلبی [۶] مؤثر است. چای آرامبخش است و خستگی انسان را رفع می‌کند [۷]، چای سبز، رشد تومورهای سرطان پروستات را کند می کند [۸]، چای سبز سرطان خون زودرس را درمان می‌کند [۹]، نوشیدن چای سبز به کنترل سرطان مثانه کمک می کند [۱۰] و در کل چای قاتل سلول‌های سرطانی است [۱۱]. مصرف زیاده از حد هر چیز از جمله «آب» که مایه‌ی حیات است، می‌تواند برای سلامتی مضرّ باشد که چای نیز از این قاعده مستثنا نیست.

آب ار چه همه زلال خیزد      از خوردن پُر ملال خیزد [۱۲]

ارجاعات و پی‌نوشت‌ها

[۱] جمشید خدادادی؛ «پانزده روز تا سلامتی»؛  نشر شهر تهران (وابسته به سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران) (۰۶ مهر، ۱۳۹۲)

[۲] جمشید خدادادی؛ «ارمغان سلامتی»؛ نشر شهر تهران؛ ۱۳۸۹

[۳] حرف‌های ناروا از بعضی‌ها؛ نقد ادعاهای جمشید خدادادی درباره طب قرآنی http://narava.blogfa.com/category/9/%D8%AC%D9%85%D8%B4%D9%8A%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%8A-(%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%8A-%D8%B7%D8%A8-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86%D9%8A)

[۴] «مصرف چای؛ عامل کاهش سرطان پوست»؛ روزنامه اعتماد؛ شماره ۱۳۹۳؛  ۲۵/۲/۸۶؛ ص۹

[۵] «چای خطر سرطان تخمدان را کاهش می دهد»؛ روزنامه جام جم؛ شماره ۲۸۰۲؛ مورخ ۱۹/۱۲/۸۸؛ ص۱۶

[۶] «بیماران قلبی چای بنوشند»؛ روزنامه جام جم؛ شماره ۲۷۴۲؛ مورخ ۲/۱۰/۸۸؛ ص ۵

[۷] «آرامش در یک فنجان چای»؛ روزنامه ایران؛ شماره ۳۴۸۲؛ مورخ ۶/۸/۸۵؛ ص۱۷

[۸] «چای سبز، رشد تومورهای سرطان پروستات را کند می کند»؛ روزنامه جام جم؛ شماره ۲۶۱۸؛ مورخ ۵/۵/۸۸؛ ص ۵

[۹] «درمان سرطان خون زودرس با چای سبز»؛ روزنامه آفتاب یزد؛ شماره ۲۶۴۱؛ مورخ ۱۰/۳/۸۸؛ ص ۶

[۱۰] «نوشیدن چای سبز به کنترل سرطان مثانه کمک می کند»؛ روزنامه آفتاب یزد؛ شماره ۲۳۵۵؛ مورخ ۲۶/۲/۸۷؛ ص ۶

[۱۱] «چای قاتل سلول های سرطانی»؛ روزنامه کیهان؛ شماره ۱۹۹۷۳؛ مورخ ۲۲/۴/۹۰؛ ص ۷

[۱۲] نظامی گنجوی؛ لیلی و مجنون؛ http://ganjoor.net/nezami/5ganj/leyli-majnoon/sh9

روایت جعلی نخست

امروز صبح از یکی از دوستان دانشگاهی ایمیلی دریافت کردم با محتوای زیر:

از حضرت امیـــــــر پرسیدند: نظرشما در مورد دنیـــــا چیست؟
حضرت فرمود: من بیزار از «دنیــا» و عاشق «زندگـــــی» هستم!
گفتند: مگر بین زندگـــــی و دنیـــا فرقی هم هست؟؟؟
فرمود: «دنیـــا» خــــــور، خــــــواب، خشـــم و شهــــوت است!
ولی
«زندگـــی» نگریستن به چشمان کودک یتیمی است که از پس پرده شــــــوق به انسان می نگرد …

محتوای این روایت برایم مشکوک بود و بیان چنین تعابیر رومانتیک و فانتزی را از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعید می‌دانستم، لذا به همان دوست گرامی ایمیل زدم که آیا سند این روایت را می‌شناسد که پاسخی دریافت نکردم و ایشان نیز مثل بسیاری از افراد دیگر، ایمیل دریافت شده را به صرف پسندیدن فوروارد کرده بودند. هر چه در اینترنت و منابع روایی به جستجو پرداختم، نه تنها سندی در تأیید این روایت نیافتم، بل‌که روایات محکمی در نهج‌البلاغه وجود دارد که کاملاً عکس این داستان را حکایت می‌کند.

در خطبه پنجم نهج البلاغه آمده است:

فَإِنْ اءَقُلْ یَقُولُوا: حَرَصَ عَلَی الْمُلْکِ وَ إِنْ اءَسْکُتْ یَقُولُوا: جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَیْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَیَّا وَ الَّتِی ! وَ اللَّهِ لاَبْنُ اءَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ اءُمِّهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَی مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَضْطَرَبْتُمُ اضْطِرَابَ الْاءَرْشِیَهِ فِی الطَّوِیِّ الْبَعِیدَهِ

اگر سخن گویم (و حقم را مطالبه کنم) گویند: بر ریاست و حکومت ‏حریص است و اگر دم فرو بندم (و ساکت نشینم) خواهند گفت از مرگ می‏ترسد! (اما) هیهات پس از آن همه جنگها و حوادث (این گفته بس ناروا است). به خدا سوگند! علاقه فرزند ابو طالب، به مرگ از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است. اما من از علوم و حوادثی آگاهم که اگر بگویم همانند طنابها در چاههای عمیق به ‏لرزه در آیید.

وقتی آن حضرت از مرگ سخن می‌گوید، مرگ به معنای نیستی و نابودی نیست، بل‌که مرگ در کلام ایشان تجلی وصال با معبود و معشوق است. در خطبه‌ی همّام حضرت علی (علیه السلام) در توصیف سیمای متقین می‌فرمایند:

وَ لَوْلاَ الاَجَلُ الَّذی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ اَرْواحُهُمْ فی اَجْسادِهِمْ طَرْفَهَ عَیْن، شَوْقاً اِلَی الثَّوابِ، وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ

و اگر خداوند برای اقامتشان در دنیا زمان معینی را مقرر نکرده بود از شوق به ثواب و بیم ازعذاب به انـدازه چشـم به هم زدنی روحشـان در بدنشان قـرار نمی گرفت.

جای دیگر در خطبه ۱۳۲ می‌فرمایند:

به خدا سوگند این را که می‏گویم یک حقیقت جدی است نه شوخی، واقعیت است نه‏ دروغ، «مرگ» را می‏گویم که بانگ خود را به گوش (همه زندگان) رسانده و به سرعت همه را می‌میراند، انبوه زندگان هرگز تو را فریب ندهند … دنیا برای سکونت همیشگی شما خلق نگردیده بلکه آن را گذرگاه شما ساخته‏اند تا اعمال صالح را به عنوان زاد و توشه در مسیر سرای دیگر از آن فراهم‏ سازید. پس با عجله آماده کوچ کردن باشید و مرکبها را برای حرکت مهیا کنید.

یا در خطبه ۱۱۱ در مذمت دنیا و سختی‌های زندگی در دنیا این گونه می‌فرمایند:

اما بعد، شما را از دنیا بر حذر می‏دارم زیرا دنیا ظاهرش شیرین و باطراوت است، درلابلای شهوات قرار گرفته و به خاطر نقد بودنش جلب توجه می‌کند، با این که مواهب آن کم و ناچیز است دلها را به خود می‏کشاند، … شادمانی و نعمت آن پایدار نیست، از دردها و مشکلات آن ایمن نتوان ‏بود، سخت مغرور کننده و زیانبار است، متغیر است و زوال پذیر، فنا پذیر و نابود شدنی است، پیوسته کسان را می‏خورد و هلاک می‏کند، آن گاه که به حد اعلا برسد و به آرزوی دنیاپرستان ‏جامه عمل بپوشاند و از آن راضی گردند بیش از آنچه در قرآن ذکر شده نخواهد بود که:

«زندگی همچون آبی می‌ماند که از آسمان فرود می‏آید و به وسیله آن گیاهان فراوان‏ و سر بهم داده و در هم پیچیده به وجود می‏آید چیزی نمی‏گذرد که خشک می‏شوند و بادها آنها را پراکنده می‏سازند و خداوند بر همه چیز قادر است‏»(کهف آیه ۴۵.)

هیچکس از دنیا شادمانی ندیده جز اینکه پشت‏ سرش با اشک و آه روبرو شده است، هنوز با خوشی‌هایش روبرو نگشته که به ناراحتی‌های پشت کردن آن، مبتلا می‏شود …

پس با توجه به آن چه در بالا ذکر شد، هرگز حضرت علی (علیه السلام) عاشق زندگی دنیوی نیست و چنین تعریفی از زندگی «نگریستن به چشمان کودک یتیمی است که از پس پرده شــــــوق به انسان می نگرد» با ادبیات و معارف آن بزرگوار سازگاری ندارد.

به نظر می‌رسد مشابه اقدامات مجعولانه‌ای که شعر فریدون حلمی را به نام مولانا منتشر می‌کند، در صدد است پیشوایان آسمانی را عرفی و زمینی کند و جلوه‌ای مطابق ذوق و سلیقه‌ی دنیادوستان ارائه نماید.

روایت جعلی دوم

همین امشب در صفحه‌ی یکی از دوستان روایت زیر را به نقل از حضرت علی (علیه‌السلام) دیدم.

روایت جعلی ای مالک اگر شب هنگام کسی را مشغول گناه دیدی

ای مالک! اگر شب هنگام کسی را مشغول گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن. شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

با توجه به این که قبلاً عهدنامه‌ی مالک اشتر را مطالعه کرده بودم، چنین فرازی برایم عجیب بود. از روی نهج‌البلاغه‌ی مرحوم دشتی، یک بار دیگر عهدنامه مالک اشتر (نامه ۵۳) را مرور کردم و چنین چیزی در آن نیافتم. از طریق جستجو در اینترنت و نرم‌افزارهای مختلف نیز به هیچ عنوان حتی مشابه این تعبیر یافت نشد.

جالب این که سایت‌های متعدد و معتبر خبری همین روایت مجعول را نقل کرده‌اند. از جمله آنها می‌توان خبرآن‌لاین و پارسینه را نام برد. در وبلاگ‌ها و تالارهای گفتگو نیز به وفور می‌توان همین نقل قول را یافت.

اگر حتی به لحاظ فقهی بخواهیم روایت فوق را کالبد شکافی کنیم، از نظر محتوایی نیز این روایت اشکال دارد. در تبیین عدالت امام جماعت گفته شده است اگر از فردی گناه کبیره‌ای دیدیم، تا توبه‌ی وی برای‌مان محرز نشده است، اجازه‌ی اقتدا به وی را نخواهیم داشت. یعنی نمی‌توانیم فرض کنیم یا حدس بزنیم که توبه کرده است، بل که باید یقین کنیم که توبه کرده است. در اینجا نیز گناهی که به چشم دیده شده و برای انسان به مرتبه یقین رسیده است، با یک توبه و پشیمانی یقینی پاک خواهد شد.

صد البته که آموزه‌های دینی، انسان مسلمان را به پوشاندن عیب و گناه دیگران دعوت کرده است، اما پوشاندن عیب غیر از خراب کردن شعور خود است. مؤمن دانا و تیزهوش هرگز فراموش نمی‌کند که چه کسی کار نیک انجام داده و چه کسی کار شرّ. در همین عهدنامه مالک اشتر آمده است:

هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظرت مساوی باشند زیرا این ‏کار سبب می‏شود که افراد نیکوکار در نیکی‌هایشان بی رغبت ‏شوند و بدکاران در عمل‏ بدشان تشویق گردند، هر کدام از اینها را مطابق کارش پاداش ده[+]

حال این بخش از عهدنامه با آن قسمت مجعول در تضاد آشکار است، آن جا ظاهراً به مالک توصیه شده که حتی اگر با چشمان خودت دیدی فردی گناه می‌کند فردا به وی به چشم گناهکار نگاه نکن! اما در اینجا صریحاً می‌گوید که بدکار و نیکوکار نباید در نظر تو مساوی باشند. پس با توجه به این بخش صحیح و مستند فرمان مالک اشتر، می‌توان به جعلی بودن روایت فوق پی برد.

به این بخش از عهدنامه مالک اشتر دقت کنید:

باید آنها که نسبت ‏به رعیت عیبجوترند از تو دورتر باشند، زیرا مردم عیوبی‏ دارند که والی در ستر و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است.در صدد مباش ‏که عیب پنهانی آنها را بدست آوری، بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایت‏ ظاهر گشته اصلاح کنی و آنچه از تو مخفی است‏ خدا درباره آن حکم می‏کند، بنابر این تا آنجا که توانایی داری عیوب مردم را پنهان ساز! تا خداوند عیوبی را که دوست داری برای مردم فاش نشود، مستور دارد. (با برخورد خوب) عقده ‏آنها را که کینه دارند بگشا و اسباب دشمنی و عداوت را قطع کن! و از آنچه ‏برایت روشن نیست تغافل نما! بتصدیق سخن چینان تعجیل مکن! زیرا آنان گر چه در لباس ناصحین‏ جلوه‏گر شوند خیانت می‏کنند. [+]

دقت کنید! بین تعبیر فوق که باید آن چه از عیب مردم دیدی اصلاح کنی، با آن تعبیر جعلی که حتی به چشم گناهکار به وی نگاه نکنی تفاوت فراوانی وجود دارد. در تعبیر اول شناخت و شعور مخاطب به درستی پذیرفته شده است و از او می‌خواهد که برای اصلاح آن چه دیده است تلاش کند، در حالی که در تعبیر جعلی به وی می‌گوید شعور و درک خودت را نادیده بگیر و همه را نیک بنگر، حال آن که عقلاً چنین چیزی ممکن نیست. مگر می‌شود یک فرد شراب‌خوار دائم‌الخمر به گمان این که سحرگاه توبه کرده است، در نظر من مثل یک انسان سالم و پرهیزکار باشد؟ هرگز چنین نیست و چنین چیزی از ما خواسته نشده است.

 در همین زمینه:

صدا و سیمای جمهوری اسلامی مردم را ربات‌های بی‌احساسی تصور کرده است که در وجودشان دکمه‌ای برای شادی و دکمه‌ای برای غم دارند. هر وقت اراده کند با پخش چند مداحی و مارش عزا و آهنگ از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف، می‌تواند دکمه‌ی غم را بفشارد و مردم را غمگین کند و غمگین جلوه دهد و در ابتدای خبر ۲۱، گوینده‌ی خبر بگوید: «ایران اسلامی، امروز غرق در ماتم و عزا بود» و به محض این که صدا و سیما اراده کند، با پخش چند نماهنگ شاد و عکس گل و بلبل و نورافشانی، دکمه‌ی شادی را بفشارد و مردم را که تا قبل از اذان مغرب غرق در ماتم و عزا بودند، به یک‌باره از خود بی‌خود کند و در دل‌های خلایق به زور ادخال سرور کند.

نمونه‌ی این نبوغ صدا و سیما را می‌توانید امروز (سالروز شهادت امام عسگری –علیه‌السلام-) مشاهده کنید که چگونه تا قبل از اذان مغرب مارش عزا پخش می‌شود و به یک باره پس از اذان مغرب برای مناسبت مجعول و من‌درآوردی آغاز ولایت امام زمان انواع آهنگ‌های شادی‌آفرین و کلیپ‌های مهیج پخش خواهد شد.

در عالم هنر اصطلاحی به نام «Fade» و به معنای ناپدید شدن تدریجی وجود دارد. مراعات دو مفهوم «Fade in» و «Fade out» برای شروع و پایان آهنگ و تعویض دستگاه‌های موسیقی، به منظور برقراری هارمونی و رعایت گوش‌نوازی صوت در تولید یک اثر هنری موسیقی از اصول کار است. مگر مواردی که آهنگ‌ساز شروع با گام بالا و تغییر ناگهانی دستگاه را بدون مقدمه، برای وارد آوردن شوک و ارائه‌ی یک پیام خاص به مخاطب در نظر داشته باشد. در غیر این صورت موسیقی به جای گوش‌نواز بودن، گوش‌خراش و خارج از دستگاه خواهد بود و شنوندگان به جای درک مطلوبیت و آرامش، دچار آشفتگی و اضطراب می‌شوند.

چگونه باور کنم یک غم و ماتم ریشه‌دار که ایران اسلامی غرق در آن بود، به صرف پخش اذان به یک شادی و سرور ریشه‌دار دیگر تبدیل می‌شود که دوباره ایران اسلامی غرق در آن خواهد شد. شما یا مفهوم غم و شادی را نمی‌دانید یا مفهوم غرق شدن را.

شب گذشته خبر ۲۰:۳۰ کارگاهی را در قم نشان داد که ضریحی را از چوب و نقره و طلا به ارزش ۲۰ میلیارد تومان برای امام عسگری –علیه‌السلام- می‌ساختند. من از علماء بزرگوار و مراجع معظم تقلید و مسئولین کشور سؤال دارم که چگونه شد از مکتب پیامبری که شعارش «الفقر فخری» (فقر و ساده‌زیستی افتخار من است) بود، به ضریح ۲۰ میلیارد تومانی رسیدیم؟ کدام یک از پیشوایان دینی ما در زندگی‌شان، خود را به چنین زرق و برقی آراسته بودند که ما امروز با تأسی از آن سبک زندگی ضریح طلا و نقره برای‌شان می‌سازیم؟ آیا آن چیزی که در طول حیات پیامبر و ائمه‌ی معصومین مردم را به مکتب اسلام جذب کرد طلا و نقره بود، یا توحید و فلاح و رستگاری و آزادی از ذلت و عدالت‌محوری و اخلاق انسانی؟ آیا اگر امروز امام عسگری –علیه السلام- زنده بود، همین ضریح را برای بهبود وضعیت معیشتی فقرا و نیازمندان، قطعه قطعه و توزیع نمی‌کرد؟

آیا با وجود چنین مصیبت‌هایی که شاهد آن هستیم، برای امام زمان –عج- جشن آغاز ولایت بگیریم؟

ای کاش مسئولان صدا و سیما می‌دانستند، غم و شادی یک امر قراردادی و دستوری و دکمه‌ای نیست. بل‌که ریشه در روح و روان آدمی دارد. روح بسیاری از مردم به دلیل اوضاع ناگوار اقتصادی و فرهنگی آزرده است و با پخش چند نماهنگ و برای مناسبت‌های مجعول خوشحال نخواهد شد. برای ایجاد یک شادی واقعی و ریشه‌دار، ریشه را اصلاح کنید!

در همین زمینه:

در اتاق انتظار پزشک نشسته بودم که جوانی خوش سیما با لباس عربی وارد شد. اندکی مضطرب می‌نمود. ایستاده به پزشک نگاه می‌کرد که چه زمانی نوبتش می‌شود.

به من گفت: «شما هم برای ویزیت نشسته‌اید؟»

گفتم: «اینجا کسی برای حال و احوال کردن با دکتر نمی‌نشیند، همه یک مرضی دارند»

سرماخوردگی این بار زودتر از همیشه سراغم آمده بود. البته از یک جهت بهتر است که اثر پنی‌سیلین‌های وطنی تا بعد از اعمال حج باقی بماند.

نوبت من که شد، تعارف نکردم و خودم روی صندلی مخصوص بیمار، مقابل پزشک نشستم.

دکتر پرسید: «مشکل شما چیه؟»

گفتم: «گلو درد آقای دکتر»

گفت بگو: «آئااااااا»

گفتم: «عاااااء»

گفت: «آره یه مقدار ملتهب شده، یه بتامتازون برات می‌زنم خوب میشی، حساسیته، هنوز چرک نکرده»

گفتم: «نه آقای دکتر چرک کرده، من هر وقت این طوری میشم، بی‌برو برگرد اگه پنی‌سیلین نزنم یه سرماخوردگی اساسی می‌گیرم»

گفت: «بذار ببینم کار نفر بعد از شما چیه، فعلا همین بتامتازون رو بزن، اگه خوب نشدی بیا واست پنی‌سیلین می‌زنم»

دوست تازه وارد ما که با لباس عربی طوسی رنگ ظاهر شده بود کنار دکتر نشست و گفت: «آقای دکتر من یه چک‌آپ کامل میخوام بکنم»

دکتر با تعجب پرسید: «چطور مگه؟»

گفت: «من ۵ ماه اینجا زندان بودم»

یک مرتبه متوجه شدم این جوان، همان دانشجویی است است که اوایل اردیبهشت ماه سال جاری به همراه کاروان عمره دانشجویی به حج عمره مشرّف شده بود و به اتهام توهین به خلفاء زندانی شده بود.

دکتر گفت: «پس باید صبر کنی من آمپول این بنده خدا را بزنم» و خودش رفت تا تخت مخصوص تزریقات را آماده کند.

من از فرصت استفاده کردم و خودم را به او رساندم.

چند ساعتی بیشتر نبود که از زندان آزاد شده بود. نامش محمدجواد و پسری خوش سیما و باصفا بود. فقط دو ماه از ازدواجش می‌گذشته است که به عمره می‌آید و در همان آغازین روزهای سفر و پس از زیارت بارگاه پیامبر بازداشت و سپس زندانی می‌شود.

پنج ماه حبس در زندان عمومی مدینه منوره یا «سجن العام» نزدیک مسجد شجره.

پرسیدم: «حالا واقعاً اهانت کردی؟»

گفت: «ابداً! من اصلاً از مسجد خارج شده بودم که یک مأمور سعودی مرا صدا زد و یک نفر عراقی را به من نشان داد و گفت او علیه من شهادت داده است که من هنگام عبور از کنار قبر دو خلیفه تُف کرده‌ام»

گفتم: «اون عراقیه اومد توی دادگاه علیه تو شهادت بده؟»

گفت: «نه اصلاً»

گفتم: «فیلمی به عنوان سند داشتند که نشون بده تو اهانت کردی؟»

گفت: «نه هیچ سند و مدرکی نداشتند، فقط به بهانه حرف یک نفر من رو پنج ماه محکوم به حبس کردند، یه مدت انفرادی بودم، بعد رفتم بخش عمومی. با دزد و قاتل و سارق هم سلول بودم»

پرسیدم: «چه جوری ازت بازجویی کردند؟»

گفت: «یه افغانی اومد پرسید: چرا توهین کردی؟ گفتم من توهین نکردم. گفت: جواب سؤال منو بده! چرا توهین کردی؟ گفتم من اصلا توهین نکردم، گفت: ببریدش!»

ادامه داد: «روز دادگاه هم از وکیل خبری نبود، حتی از طرف سفارتخانه هم نذاشتن کسی بیاد، فقط یه مترجم افغانی داشتم. مترجم بهم گفت: فقط وقتی ازت سؤال کردن حرف بزن. من نمی‌دونم اون چی ترجمه کرد ولی هر چی من گفتم توهین نکردم تو کت‌شون نرفت که نرفت. شرایط خیلی سختی بود، یک متر جا برای راه رفتن داشتم. آخرین کسایی که باهاشون هم‌سلولی بودم، ۶ نفر بودن که از یه طلافروشی توی مدینه سرقت کرده بودن. ۵ نفرشون رو گردن زدند، یه نفرشون رو هم ۵۰۰ ضربه شلاق و ۱۵ سال زندان!»

خیلی خوشحال به نظر می‌رسید، می‌خندید. می‌گفت: «شاید قسمت بوده که بمونم و حج واجب انجام بدم» وقتی فهمید که من فردا عازم مکه هستم، با یک حالت خاصی گفت: «تو رو خدا دعا کن حج قسمت من هم بشه، من الان ممنوع‌الخروجم، دعا کن که حکم دادگاه برای ضرب‌الاجل ترک عربستان، تا بعد از اعمال حج طول بکشه و بتونم حج به جا بیارم»

روحیه‌اش خیلی قوی بود، گفتم در خانه خدا برایت دعا خواهم کرد. بوسیدمش و رفتم.

این بنده‌خدا که ناجوانمردانه دستگیر شده بود و به گفته خودش واقعاً خطایی نکرده بود. نمی‌دانم چرا وقتی شنیدم یک عراقی علیه او شهادت دروغ داده است، یاد مردم کوفه افتادم و با خودم گفتم.

یک عراقی چه مرضی دارد که علیه یک ایرانی شهادت دروغ بدهد؟ شهادتی که به ۵ ماه حبس یک تازه داماد می‌انجامد!

خدا همه کسانی که لعن خلفاء و فرهنگ لعن علنی را ترویج می‌کنند، هدایت کند. ما که دست‌مان از معرفت و محبت اهل بیت (علیهم السلام) خالی است، با لعن خلفاء به کجا می‌خواهیم برسیم که بدون لعن نرسیده‌ایم؟

محمدجواد زندانی اندیشه‌های محصور و محدودی شده بود که ذره‌ای به اتحاد مسلمین اعتقاد ندارند. محمدجواد چوب کج‌سلیقگی‌های مذهبیون افراطی شیعه را خورده است. اینترنت را اندکی بکاوید فیلم و کلیپ‌های صوتی و تصویری مراسمات عمرکشون و بیان روایات در استحباب لعن خلفاء فراوان می‌یابید.

فعلاً وهابیت را بی‌خیال شوید، غضنفرهای حوزه‌ی عملیه را بگیرید که بیش از این به خودمان گل نزنند. محمدجواد دسته‌گلی بود که به خاطر تبلیغات سوء و با استفاده از مستنداتی که خودمان به دست سلفی‌های افراطی داده‌ایم، ۵ ماه از خانه و خانواده و کاشانه‌ و وطنش دور بوده است.

خدا دسته‌گل‌های بعدی را به خیر کند!

بعدالتحریر:

این مطلب را در حالت احرام و با لباس احرام در حال عزیمت از مسجد شجره به سمت مکه مکرمه با اینترنت بی‌سیم و لپ‌تاپ داخل اتوبوس نوشته‌ام. دعاگوی شما عزیزان و سروران گرامی خواهم بود. محتاج دعای خیر شما هستم.

بازنشر این یادداشت:

پایگاه بین‌المللی همکاری‌های خبری شیعه یا شفقنا این مطلب را +اینجا منتشر کرده است.