پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: از حاج آقا مرتضي تهراني

حاج‌آقا مرتضی از دوران کودکی تعریف می‌کنند، روزی که پدرشان مرحوم میرزاعبدالعلی دست مرتضای خردسال را می‌گیرد و به نزد شیخ مرتضی زاهد می‌برد. مرتضی می‌پرسد: «بابا ایشون خیلی عالم هستند؟» و پدر پاسخ می‌دهند: «مرتضی آوردمت پیش یه نفر که دهنش پاکه» همان موقع از شیخ مرتضی زاهد عالم‌تر خیلی بود، اما تأکید پدرم بر این بود که از کسی درس بگیرم که به آن چه خوانده عامل است و روحش مطهر است.

ایشان بیشترین تأثیر را از دو شخصیت علمی و معنوی داشته‌اند؛ ابتدا مرحوم پدرشان آمیرزاعبدالعلی تهرانی و دیگری حضرت امام خمینی. به ندرت پیش می‌آید که در جلسات‌شان نقل خاطره یا داستان پندآموزی از زندگی این دو بزرگوار به میان نیاید. شیوه تعریف داستان و مثال برای جا انداختن مباحث اخلاقی را یکی از مؤثرترین روش‌ها می‌دانند و پس از طرح مسائل نظری حتماً داستان یا مثالی برای تشریح بیشتر موضوع ارائه می‌کنند و استاد مثال زدن هستند.

                                                                    *   *   *

حاج‌آقا مرتضی اگر چه برادر بزرگتر حاج‌آقا مجتبی تهرانی است و به جهت فضایل اخلاقی و کمالات علمی و مدارج حوزوی چیزی کم از برادر خود ندارند، اما تا آن جا که توانسته‌اند از رسانه‌ای شدن پرهیز کرده‌اند و همین مسأله عامل اصلی در کمتر شناخته شدن این شخصیت علمی و اخلاقی است. تا هشت سال پیش حتی نوار جلسات را به شاگردان نزدیک هم نمی‌دادند، می‌گفتند: «غذای روح است، یخچال ندارد. می‌برید برای دیگرانی که مخاطب این حرفها نیستند پخش می‌کنید و نتیجه‌اش عکس آن چیزی می‌شود که من اراده کرده‌ام». اما قریب به شش هفت سال است که وب سایت ایشان سخنرانی‌هایشان را تقریباً به روز به صورت فایل صوتی منتشر می‌کند.

اواخر دهه هفتاد بود که یک شب پس از پایان سخنرانی و در جمعی خصوصی‌تر فرمودند: «آقای [علی] لاریجانی یک شب آمد در همین حسینیه و همین جا نشسته بود، از من خواست که سلسله مباحث اخلاقی را برای پخش در شبکه چهار سیما ضبط کنیم. من مخالفت کردم و گفتم می‌خواهی سخنرانی مرا کنار حرف‌های [حسین] الهی‌قمشه‌ای پخش کنی که در لندن این روایت پیامبر را خوانده: “من احبّ حجراً حشره الله معه” هر کس سنگی را دوست بدارد، روز قیامت با آن سنگ محشور می‌شود و سپس نتیجه‌گیری کرده که آهای مردم! اگر آن دنیا حوری می‌خواهید، این دنیا خوشگل‌ها را دریابید [خنده حضار]، گفتم نه! من در چنین فضایی سخنرانی نمی‌کنم، من در همین حسینیه حرف می‌زنم و یک ساعت بعد از جلسه هم می‌نشینم که اگر این حرفها برای کسی ایجاد سوءتفاهم کرده است بتوانم پاسخش را بدهم، چون راضی نیستم کسی از حرف من برداشت نادرستی داشته باشد و در مقیاسی صحبت می‌کنم که بتوانم آن را جمعش کنم».

                                                                  *   *   *

اولین احساس مخاطب از شنیدن مباحث حاج‌آقا مرتضی این است که جنس حرف‌ها فرق می‌کند و این تفاوت از نوع نگاه ایشان به مسائل دینی نشأت می‌گیرد. حاج‌آقا مرتضی در مقابل دینداری ثواب‌محور دینداری شعورمحور را طرح می‌کنند و تأکید دارند که هیچ کجای قرآن و روایت، غایت دینداری جمع‌کردن ثواب تصویر نشده است، بل‌که تأکید دین به تعقل و خردورزی و انجام اعمال و مناسک دینی مبتنی بر شعور است. از همین رو با حفظ کردن بدون فهم قرآن مخالفند و حتی در ماه مبارک رمضان، خواندن یک جزء قرآن با تفسیر را ارجح بر ختم قرآنی که در آن تدبّر نباشد می‌دانند.

ایشان به رعایت سلسله مراتب دینداری بسیار تأکید می‌کنند. یعنی وقتی کسی مبتلا به گناهان کبیره است، نماز شب خواندن هیچ به حالش اثری ندارد. ابتدا باید گناهان کبیره را استقصاء کرد و آنها را از ریشه کند و به واجبات عمل کرد سپس نوبت به ترک مکروهات و انجام مستحبات می‌رسد. ضمن این که پرداختن به مستحبات نباید مزاحم انجام وظیفه شود. به عنوان نمونه به دانشجویان توصیه می‌کردند اگر نماز شب خواندن موجب می‌شود که سر کلاس درس چرت بزنید، این نماز شب فایده ندارد، چون وظیفه اصلی دانشجو درس خواندن است.

به شدّت شاگردان‌شان را از تکثّر کمّی پرهیز می‌دهند و توجه به کیفیت دینداری را اولی می‌دانند. ایشان در خصوص «اخلاص» فرموده‌اند: «من تا به حال از کسی نخواسته‌ام در جلسات ما شرکت کند، یا اگر کسی آمده بیشتر تحویلش نگرفته‌ام، یا اگر جمعیت بیشتر آمده، مجلس را گرمتر نگرفته‌ام، کمتر بیایید یا بیشتر فرقی نمی‌کند و اگر فرق می‌کند این منافات با اخلاص دارد.»

تمام مباحث اخلاقی ایشان را اگر بخواهیم در دو کلمه خلاصه کنیم می‌شود «توحید» و «شعور». به این مسأله اعتقاد راسخ دارند تا زیربنا، یعنی اعتقاد عمیق و باور قلبی به خدا درست نشود، طرح مباحثی نظیر «کبر» و «حسد» و «ریا» هیچ فایده‌ای ندارد. حاج‌آقا مرتضی بر این باور هستند که مشکل ما در لایه اخلاق نیست بل‌که اعتقاد و ایمان ما به خدا، دچار نقیصه است.

یک روز پس از پایان درس خارج و قبل از نماز ظهر، یکی از طلاب جوان پرسید: «چرا صد سال پیش این همه عالم و عارف برجسته مثل مرحوم میرزا عبدالعلی و میرزا جواد آقای ملکی تبریزی داشتیم و امروز خیلی کم داریم؟» حاج‌آقا مرتضی گفتند: «چون آن موقع ده تا راه انحراف داشتیم، الان شده هزار تا. از این هزار تا دو تاش هم در من نوعی اثر بکنه، دیگه میرزا جواد آقا درست نمیشه»

                                                                  *   *   *

به رد کردن احادیث حتی توسط شخصیت‌های شناخته شده دینی نظیر استاد مطهری، علامه عسگری و آیت‌الله ری‌شهری، حساسیت خاصی دارند و می‌گویند اگر معنی یک روایت را نفهمیدیم، برای استفاده‌ی آیندگان خرابش نکنیم و مهر ابطال نزنیم، شاید بعد از ما کسی آمد و معنی آن را فهمید. این که هر روز یک نفر بلند شود و بگوید فلان روایت سندش ضعیف است یا سندیت ندارد، چیزی ته اسلام نمی‌ماند، بگویید: «ما نفهمیدیم!».

البته همین نوع نگاه باعث شده که نظرات‌شان با مراجع فعلی متفاوت باشد. مثلاً اعتقاد به طهارت اهل کتاب ندارند، بیمه را شرک خفی و سوء ظن به خدا می‌دانند، بانکداری به سبک فعلی را مصداق بارز رباخواری می‌دانند، در خصوص ولایت فقیه هم اگر چه از شاگردان حضرت امام بوده و درس‌های ولایت فقیه امام را در نجف درک کرده‌اند، اما قائل به ولایت فقیه در امور حسبیه هستند و دیدگاه‌شان خیلی به نظرات آخوند خراسانی نزدیک است. لذا تأکید دارند که مسائل دینی را نباید با مسائل سیاسی به خورد مردم داد. زیرا این شبهه را به وجود می‌آورد که همه‌ی این حرف‌ها دکان و دستگاه برای تثبیت قدرت است. فلذا از ابتدای انقلاب به توصیه حضرت امام به تربیت جوانان مشغول شده‌اند و هیچ مسئولیتی را نپذیرفته‌اند و له و علیه هیچ شخصیت یا جریان سیاسی صحبت نکرده‌اند، تا جلسات درس اخلاق‌شان از غبار سیاست‌زدگی به دور باشد.

پی‌نوشت:

این مطلب قرار بود در شماره اسفند ماه ۱۳۹۱ در مجله مهرنامه چاپ شود و حتی صفحه‌بندی نیز شده بود، که در آخرین لحظات از انتشارماهنامه علوم انسانی مهرنامه به مدت چهار ماه جلوگیری شد.

در همین زمینه:

همان اوایل آشنایی که علاقه داشتم نظر حاج آقا مرتضی را در خصوص مسائل مختلف جویا شوم، بحث مرجع تقلید شد و شنیده بودم که برخی خواص و نزدیکان حاج‌آقا از خود ایشان تقلید می‌کنند و به برخی دیگر نیز آیت الله صافی گلپایگانی را معرفی کرده بودند. اما وقتی من در خصوص این که «از چه کسی باید تقلید کنم؟» از ایشان سؤال کردم، گفتند: «من نمی‌دانم شما از کی باید تقلید کنید!» شب جمعه بود و آخر وقت، احساس کردم الان حوصله ندارند.

هفته‌ی بعد در بازار و قبل از نماز ظهر از ایشان وقت گرفتم. ابتدا پرسیدند شما قبلاً از چه کسی تقلید می‌کردید؟ پاسخ دادم: آیت الله اراکی. مجدداً سؤال کردند چه سالی ابتدای به تقلید از ایشان کردید؟ پاسخ دادم سال ۱۳۶۹. ایشان توضیح دادند، آیت الله اراکی صد سال عمر کردند و در پنج سال آخر عمرشان به دلیل کهولت، مشاعرشان را از دست داده بودند. از قول آقای خوانساری نوه‌ی دختری ایشان که آن موقع پیشنماز مسجد امام بازار بودند نقل کردند که در اواخر عمر وقتی برای دیدار جدّشان –آیت‌الله اراکی- می‌رفتند، آقای خوانساری را نمی‌شناختند و این‌ها دلالت بر این دارد که در چنین وضعیتی، ابتدای به تقلید از ایشان محل اشکال است. برای کسانی که قبلاً از ایشان تقلید می‌کردند، مشکلی ندارد. حتی بعد از وفات یک مرجع تقلید هم با اجازه‌ی سایر مراجع می‌توان بقای بر تقلید میّت کرد. این‌ها واقعیت‌هایی است که باید به مردم گفته شود، اما نمی‌گویند. من اهل تقیه نیستم و می‌گویم.

فتوا به حذف شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه»

قریب به دو سال است که ایشان گفته‌اند در مسجد میرزا موسی که خودشان امام جماعت آن هستند، کسی شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» نگوید. مشروح سخنرانی ایشان را در خصوص لزوم حذف شعار مبهم و تفرقه‌افکن «مرگ بر ضد ولایت فقیه» بخوانید:

یکی از موضوعات مجهولی که طی این سی سال گذشته در بین جامعه متدینین بوده و احیانا مورد سوال قرار می گرفته، این بود که این شعار بعد از نماز ها که در غالب مساجد از آن استفاده می شد و تبری می جستند از کسانی که تضاد دارند با ولایت و حاکمیت فقها و می گویند: “مرگ بر ضد ولایت فقیه” ، یک امر مجهولی بود بین نماز گزاران.

آنها این شعار را می دادند اما نمی دانستند معنایش چیست؟

در ذهنم بود تا اینکه احتمال دادم که تکلیف داشته باشم که در این مورد توضیح بدهم و با قرآن استخاره کردم که آیا این توضیحاتی که عرض می کنم مورد رضای خدا هست یا نه؟ و استخاره خوب آمد.

این توضیح را از اینجا شروع می کنم:

فقهایی که در بین شیعه هستند دو دسته اند:

۱-بعضی معتقدند، ولایت و صاحب اختیاری و نفوذ حکم فقیه اختصاص دارد به باب قضاوت یعنی مسائل قضایی در مرافعات…کسانی که این نظریه را دارند کم نیستند مثل شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه.

شیخ انصاری از شاگردان شیخ محمد حسن صاحب جواهر است. استاد ایشان محدوده ولایت و نفوذ حکم فقیه جامع الشرایط را در همه ابعاد زندگی انسان متدین می داند. ولی شاگرد ایشان که شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه باشد محدوده وسیع را برای ولایت فقیه قائل نیست و محدوده را اختصاص می دهد به باب قضا (همان طور که گفته شد)

۲- گروه دوم کسانی هستند که نظرشان با مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر _ استاد شیخ مرتضی انصاری_ موافق است. که محدوده نفوذ و تاثیر شرعی حکم فقیه و حاکم شرع جامع الشرائط را در تمام ابعاد زندگی انسان می دانند.

این (محدوده نفوذ ولایت فقیه) یک مسئله فقهی نظری مورد اختلاف بین علماست.

در زمان ما از کسانی که ولایت فقیه را محدود به باب قضا می دانست، مرحوم آیه الله العظمی خوئی بود. وقتی که از نظر ایشان ولایت فقیه محدود به باب قضا باشد نتیجتا حکم ایشان برای اول ماه مضان و اول ماه شوال در حق مقلدین خودش هم نافذ نمی باشد.

این مسائل را آهسته عرض می کنم بلکه در ذهن بعضی بماند چون مسئله ظریفی است … همین طور که عرض می کنم اگر ضبط می شود بر روی کاغذ بیاورید.

مشکلی که عجیب است اینست که این مسئله برای ما در طول این سی و یک ساله حل نشده است.

اگر این مشکل حل می شد می فهمیدیم که این شعار: “مرگ بر ضد ولایت فقیه” -نعوذ بالله- اشاره به امثال آیه الله خوئی و مرحوم شیخ انصاری ندارد. که نعوذ بالله بگوییم مرگ بر این بزرگوار هایی که قائل به ولایت فقیه در کل ابعاد زندگی مسلمان و شیعه نیستند. چون اینها ضد ولایت فقیه نیستند.

ضد ولایت فقیه کسی است که حکم مجتهد و فقیه جامع الشرایط را در هیچ یک از ابعاد زندگی انسان متدین نافذ نمی داند؛ و ما چنین شخصی نداریم.

بین علماء کسی را نداریم که نظرش این باشد که فقیه عادل جامع الشرائط در هیچ یک از ابعاد زندگی متدینین نفوذ ندارد.

یک نفر فقیه این گونه در این هزار و چهار صد سال گذشته تا به حال از فقهای شیعه نداریم که این نظریه را داشته باشد. تا این شعار متوجه او بشود. که وقتی گفته شود “مرگ بر ضد ولایت فقیه” دامان آن فقیه را بگیرد.

ما اینگونه نداریم. آنکه ما داریم این است که گروهی می گویند محدوده ولایت فقیه منحصرا برای باب قضاست که نافذ است. و حتی در اول شوال بودن و اول رمضان بودن هم حق حکم کردن ندارد.

و یک دسته هم مثل مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر معتقدند که فقیه نفوذ حکمش در همه ابعاد است.

پس بنا براین یک زمینه ای برای اینکه این شعار متوجه به آن شود که ما ضد ولایت داشته باشیم بین علماء ما نداریم.

دقت کنید. این یک مجهول بزرگی است. که در بین متدینین نماز جماعت خوان هم هست و سی و یک سال است که این مسئله حل و کاملا روشن نشده.

اما از جهت دیگر ضرر این شعار اینست که:

گروه های شیعه بر حسب اختلاف مرجعی که دارند اینها را رو در روی یکدیگر قرار می دهد.

یعنی آنهایی که می گویند “مرگ بر ضد ولایت فقیه” معتقدند که نعوذ بالله امثال آیه الله خویی را طرد می کنند. و اهانت می کنند و مقلدین مرحوم آیه الله خویی هم گمان می کنند که مقابله دارند با این گروه و اینها دو دشمن و در مقابل هم هستند.
این نفاق و اختلاف کار دشمنان است. از انگلیس و آمریکا و دیگران. حتی اهل سنت هم این کار را نمی کنند.

….برای اینکه دشمن اسلام و دشمن تشیع سوء استفاده نکند از این شعار مبهم و مجمل و دربسته که هیچ کس هم وقتش را ندارد برود و حلش کند، برای اینکه دشمن سوء استفاده نکند، بنده عقیده ام اینست که لازم است شرعا این قسمت از شعار که گفته می شود ” مرگ بر ضد ولایت فقیه” از بین شعار های متدینین برداشته شود و حذف شود.

بنده وظیفهء شرعی خودم را عمل کردم. ای کاش این نکته و مطلب را از پیش دیگران متوجه می شدند، و جلوی این جمله را می گرفتند.

چون کسانی که این جمله مرگ بر ضد ولایت فقیه را میشنوند؛ اگر هزار نفر باشند ۹۹۹ نفرشان معتقدند آن فقهایی که قائل به وسعت و پهناوری ولایت فقیه نیستند، باید بمیرند.

و حال آنکه در فقهای شیعه اصلا ضد ولایت فقیه وجود ندارد.

خوب؛ آیا انسان، علیه کسی که وجود ندارد شعار می دهد؟

اینهایی را که عرض می کنم ضبط کنید و ببیرد نزد مراجع، ببینید به کجای این حرف ها اشکال می گیرند؟

ای کاش این مراجع تقلید مردم را متوجه می کردند که شما دارید شعاری می دهید که نتیجه اش تفرقه و اختلاف بین شیعه است…

سکوت در برابر این شعار مبهم که از آن برداشت بد می شود، از قصور و کوتاهی و اشتباه علماء است.

نقل از وبلاگ گوشه‌نشین رمزگو

بعد از آن که به خاطر حذف این شعار و برخی مواضع دیگر به ایشان اعتراضات گسترده‌ای صورت گرفته بود، پاسخ دادند: به نظر شما من مقلّد هستم یا مجتهد؟ اگر شما قبول دارید که من مجتهدم و تقلید بر مجتهد حرام است، بگذارید من مجتهد بمانم و مطابق نظر خودم عمل کنم.

 در همین زمینه:

اخلاص

حاج آقا مرتضی می‌فرمودند: من تا به حال از کسی تقاضا نکرده‌ام که پای درس ما بیاید و یا این که به روضه‌ی ما بیاید و اگر کسی هم آمده است او را بیشتر تحویل نگرفته‌ام و یا اگر جمعیت بیشتری آمدند، این طور نبوده است که مجلس را گرمتر بگیرم. کمتر بیایید یا بیشتر، فرقی نمی‌کند و اگر فرق می‌کند این منافات با اخلاص دارد و دیگر به درد نمی‌خورد.

اگر به جلسه‌ای می‌روی که از عنوان آن مجلس استفاده کنی، این به درد نمی‌خورد، فایده‌ای ندارد، نورانیت نمی‌آورد. بل‌که اگر انسان به جلسه‌ای برود که گوینده را غیراسلامی می‌داند، این خلاف شرع است و اگر عیب گوینده را نگوید و ساکت باشد و از عنوان آن استفاده کند، این خلاف وظیفه است.

از میرزا عبدالعلی تهرانی:

حاج‌آقا مرتضی می‌فرمودند که پدرم گاهی بعضی از کلمات نماز را تکرار می‌کردند، علت را سؤال کردم، فرمودند: گاهی یک آن، ارتباط قطع می‌شود، به خاطر این تکرار می‌کنم.

حاج میرزا عبدالعلی می‌فرمودند که ما افرادی را داریم عالمٌ عادلٌ مجتهدٌ زندیق

آخوندی که می‌خواهد در مردم باشد، باید قاپ قمارخانه باشد

میرزا عبدالعلی گاهی به عوام می‌فرمودند: ای بچه‌ی هفتاد ساله، ای الاغ جان! و به خواص می‌فرمودند: ای الاغ الشریعه!

مراحل طلبگی:

۱. یک دو سه سال در یک کانال باشد تا رنگ بگیرد.

۲. تمام کانال‌ها را مطالعه کند چون دیگر گم نمی‌شود.

۳. نظر خودش را بدهد و بگوید من یکی، آنها هم یکی.

کوتاه و تأمل برانگیز

بعضی‌ها در مرز خریّت قصد توطّن کرده‌اند

فلاسفه آن چه یافته‌اند، خوب یافته‌اند و آن چه بافته‌اند، خوب بافته‌اند

اگر توفیق عمل به وظیفه را داشته‌ای بگو «هذا من فضل ربّی» و دیگران را ملامت نکن!

۹۸ درصد از سعادت دنیا و آخرت از راه معاشرت با خلصاء صالح و الهی به دست می‌آید

یک مسأله را از ۱۵ نفر نرو بپرس، بل‌که ۱۵ سال فکر کن که یک مسأله را از کی بپرسی

حق تعالی تضمین نکرده است که مجری نقشه‌های شما باشد، بل‌که او برای خودش نقشه دارد

یک ساعت خدا را بشناس، یک عمر راحت هستی

انسان‌ها وظیفه‌ی خود را با توجه به شعورشان می‌فهمند

به وظیفه‌ات عمل کن! خدا لَنگت نمی‌گذارد

محوری‌ترین موضوعی که در صحبت‌های حاج‌آقا مرتضی به چشم می‌خورد، بحث توحید است.

استاد معارفی داشتیم که غیرمعمم بود و حرف‌های عجیب و مسأله‌داری سر کلاس درس طرح می‌کرد. روزی داستانی از یکی از دوستانش تعریف کرد که به بحث طولانی من با وی انجامید. این استاد معارف تعریف کرد:

دوستی دارم که فردی مؤمن و مذهبی است و به بیماری دیابت نوع اول مبتلاست. بیماران دیابت نوع اول، روزی سه بار می‌بایست انسولین تزریق کنند و این بیماری تا پایان عمر همراه آنهاست و ضمناً احتمال این که فرزندان نیز این بیماری را به ارث ببرند زیاد است. خلاصه این که این دوست مؤمن قصد ازدواج می‌کند و به جهت صداقت، در همان اولین جلسه‌ی خواستگاری موضوع بیماری دیابت را به دختر می‌گوید و بعداً جواب رد می‌شنود. جای دیگری خواستگاری می‌روند و بیان صادقانه‌ی بیماری همان و جواب رد شنیدن همان و جالب این که هیچ کس نمی‌گوید به خاطر بیماری است و برای پاسخ منفی بهانه‌های دیگری می‌تراشند، مثل این که استخاره کردیم بد آمد یا به هم نمی‌خورند و امثال اینها.

مادر پسر که از مقدس‌بازی‌های پسرش به تنگ آمده بود، به پسرش می‌گوید تو مگر نمی‌خواهی زن بگیری، کل ماجرا را به من بسپار و در جلسات خواستگاری بدون هماهنگی من هیچ چیز نگو. پسر همراه مادرش به خواستگاری می‌روند و هیچ حرفی از بیماری دیابت نمی‌زنند و همین مورد منجر به ازدواج می‌شود. بعد از آن که سر خانه و زندگی‌شان می‌روند، عروس خانم روزی می‌بیند که آقای داماد گوشه‌ای نشسته است و به ران مبارک آمپول تزریق می‌کند. سؤال می‌کند که این آمپول‌ها چیست؟ پاسخ می‌شنود که چیز مهمی نیست، دیابت است. این همه آدم در دنیا دیابت دارند، یکی هم من. و الان هم این دو نفر دارند زندگی می‌کنند و لابد فرزند هم دارند و الی آخر.

نتیجه‌گیری استاد اما بسیار نامعقول و برای من غیرقابل تحمل بود. استاد معارف گفت: در جامعه‌ای که ارزش صداقت را ندانند و ظرفیت صادقانه حرف زدن را نداشته باشند، باید دروغ گفت!!

بعد از اتمام کلاس حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم و هر چه من استدلال می‌کردم که همه‌ی انبیاء و امامان آمده‌اند که انسان دروغ نگوید و مزیّن به اخلاق انسانی و اسلامی باشد به خوردش نمی‌رفت و دلایلی می‌گفت که از نظر من قابل قبول نبود و رگه‌هایی از نظریات روشنفکری اصالت نفع در اندیشه‌هایش بود. حاج‌آقا مرتضی تهرانی را می‌شناخت، پرسیدم آیا ایشان را به عنوان داور و حکم قبول دارید؟ گفت: بله. آن چه ایشان بگوید را می‌پذیرم.

یکی از شب جمعه‌ها بعد از پایان جلسه، خدمت حاج‌آقا مرتضی رسیدم و داستان را تعریف کردم. حاج‌آقا مرتضی از شنیدن داستان و نتیجه‌گیری استاد برآشفته شد و از این که چنین افرادی در کسوت استاد معارف انجام وظیفه می‌کنند اظهار تأسف کرد و گفت:

این استاد به خدا سوء ظن دارد. مبانی توحیدی این استاد اشکال دارد. مگر زمان جنگ این همه دختر خوشگل نداشتیم که بدون این که مشکلی برای ازدواج داشته باشند، خودشان اعلام آمادگی می‌کردند که زن جانبازان قطع عضو شوند، آیا وضعیت آن آقا بدتر از جانبازان قطع عضو و نابینا بود؟ آیا همین استاد خودش می‌پذیرد که فرد دیگری با خواهر خودش چنین کاری بکند؟ روزیِ انسان در همه‌ی زمینه‌ها مقرر شده است، ما اگر تلاش موظف خودمان را بکنیم به آن چیزی که خدا برای ما از زن و خانه و ماشین و سایر نعمات و موهبات مقرر کرده است، می‌رسیم، فقط نباید به خدا سوء ظن داشته باشیم.

بین کلاس‌های درس با ایام امتحانات فاصله افتاده بود و استاد معارف را دیگر ندیدم. پاسخ حاج‌آقا مرتضی را در انتهای برگه‌ی امتحانی برایش نوشتم. بعد از آن که نتیجه‌ی امتحانات اعلام شد، متوجه نشدم که نمره ۲۰ را به من داده است یا حاج‌آقا مرتضی.

در همین زمینه:

حاج‌آقا مرتضی در یکی از جلسات عمومی‌شان فرمودند: «یک وقت یک نفر در خیابان دارد راه می‌رود، رو به قبله هم نیست، وضو هم ندارد، یک هو یاد خدا می‌افتد و می‌گوید: “خدایا قربونت برم!” این ارزشش از این که من بنشینم از اول تا آخر مفاتیح الجنان را با وضو و رو به قبله بخوانم و چیزی نفهمم بیشتر است»

در همین زمینه: