پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: مذهبي

وَ لا يَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً أَيَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (آل عمران: 80)

و هرگز خدا به شما امر نمي‌کند که فرشتگان و پیامبران را خدایان خود قرار دهيد، چگونه ممکن است شما را به کفر بخواند پس از آنکه اسلام آورده باشید؟!

arbab-hossein-1

طي دو دهه اخير برخي واژه‌ها نظير نوكر و ارباب وارد ادبيات و فرهنگ حسيني شده است كه از ابعاد مختلف قابل بررسي و تأمل است. در اين نوشتار تلاش شده است، ريشه‌يابي زبان‌شناختي، مذهبي و جامعه‌شناسانه درباره كلمه «ارباب» و انتساب آن به امام حسين (عليه السلام) صورت پذيرد.

ارباب، جمع مكثر عربي است

در زبان عربي، ارباب جمع كلمه «ربّ» و به معناي خدایان و پروردگاران است [1]. در سوره يوسف آيه 32 آن جايي كه حضرت يوسف (عليه السلام) دو رفيق زنداني خود را مورد خطاب قرار مي‌دهد اين گونه آمده است:

يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (يوسف: آيه 33)

اى دو رفيق زندانيم! آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟

عرب زبان هرگز واژه «ارباب» را كه دلالت بر جمع دارد براي يك شخص واحد به كار نبرده است و براي اراده‌ي چنين مفهومي از واژگان «سيّد» و «مولا» استفاده كرده و حتي از مفرد ارباب يعني «ربّ» نيز براي ناميدن يا صدا زدن نوع انسان استفاده نكرده است. نكته قابل توجه اين است كه دو كلمه «سيّد» و «مولا» هم براي خداي متعال به كار مي‌رود، هم براي انسان. به عنوان نمونه در دعاي ابوحمزه ثمالي چندين بار واژه سيّد براي مخاطب قرار دادن خداوند به كار رفته است:

وَ لَیْسَ مِنْ صِفَاتِکَ یَا سَیِّدِی أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِیَّةَ [2]

و واژه «مولا» در مناجات اميرالمؤمنين در مسجد كوفه به كرّات ديده مي‌شود:

مَوْلايَ يامَوْلايَ أَنْتَ المَوْلى وَأَنا العَبْدُ وَهَلْ يَرْحَمُ العَبْدُ إِلاّ المَوْلى [3]

همين دو واژه براي مخاطب قرار دادن ائمه معصومين (صلوات الله عليهم) نيز به كار رفته است. بهترين نمونه‌ي آن دعاي توسل است كه براي يكايك آن بزرگواران تعبير ذيل آمده است:

يا سَيِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ [4]

لذا بر خلاف كلمه ربّ و ارباب كه مختص خدا و پروردگار است، واژگان سيد و مولا علاوه بر خدا، براي افرادي كه بر انسان حق بزرگي، قيوميت و سرپرستي داشته باشند، به كار مي‌رود.

در لغتنامه «لسان العرب» ذيل مدخل ربب آمده است:

ربب [5]
الرَّبُّ: هو اللّه عزّ وجل، هو رَبُّ كلِّ شيءٍ أَي مالكُه، وله الرُّبوبيَّة على جميع الخَلْق، لا شريك له، وهو رَبُّ الأَرْبابِ، ومالِكُ الـمُلوكِ والأَمْلاكِ. ولا يقال الربُّ في غَير اللّهِ، إِلاّ بالإِضافةِ

همچنين در لسان العرب و الصّحّاح في اللغة ذيل مدخل أمم و در تعريف كلمه‌ي «إمام» آمده است:

أمم [6]

والإِمامُ ما ائْتُمَّ به من رئيسٍ وغيرِه، والجمع أَئِمَّة، الإِمامُ الذي يُقْتَدى به وجمعه أَيِمَّة، وأَصله أَأْمِمَة، على أَفْعِلة، وإِمامُ كلِّ شيء: قَيِّمُهُ والمُصْلِح له، والقرآنُ إِمامُ المُسلمين، وسَيدُنا محمد رسول الله، صلى الله عليه وسلم، إِمام الأَئِمَّة، والخليفة إمام الرَّعِيَّةِ، وإِمامُ الجُنْد قائدهم

از آن چه در لغتنامه‌هاي مذكور آمده، اين گونه مي‌فهميم كه «امام» به معناي پيشوا و كسي است كه مردم به وي اقتدا مي‌كنند و اصلاح كننده و سرپرست مردم است.

ارباب در زبان فارسي و فرهنگ ايراني

واژه ارباب در زبان فارسي به معناي دارندگان و صاحبان به كار رفته است. مثلاً حافظ شيرازي «ارباب معرفت» را به معناي صاحبان معرفت به كار برده است، اما همچنان ارباب در معناي جمع استعمال شده است:
جان پرورست قصه‌ي ارباب معرفت  –  رمزی برو بپرس حدیثی بیا بگو [7]

يا در جاي ديگر «ارباب حاجت» را به معناي نيازمندان و به مفهوم جمع به كار برده است

ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست – در حضرت كريم، تمنا چه حاجت است [8]

اما در يك سده‌ي اخير كلمه ارباب به عنوان اسم مفرد و به معناي مالک، دارا، صاحبِ مِلک، خداوندگار و آقا نيز به كار رفته است. بارزترين نمونه‌ي آن در فرهنگ ارباب و رعيتي و بين خان به عنوان يك فئودال صاحب زمين و پول از يك سو و رعيت به عنوان نيروي انساني فاقد زمين و سرمايه از سوي ديگر كه بر روي زمين يا در دكّان و خانه‌ي ارباب كار مي‌كند، كاربرد داشته است.

تاريخ ارباب و رعيتي در ايران همواره با ظلم و بهره‌كشي از نيروي كار همراه بوده است. يك رعيت‌زاده تا آخر عمر رعيت بود و مي‌بايست بر روي زمين ارباب كار كند و فرزند ارباب، بدون هيچ زحمتي وارث املاك پدر مي‌شد. اگر چه در بين خوانين، بعضاً خان منصفي نيز يافت مي‌شده كه به زندگي رعيت رسيدگي مي‌كرده است، اما شكاف طبقاتي و تبعيض‌هايي كه مغاير روح مساوات و عدالت‌آفرين اسلام است، همچنان در فرهنگ ارباب و رعيتي يا ارباب و نوكري به وضوح ديده مي‌شده است.

دكتر همايون كاتوزيان در كتاب «ايران؛ جامعه كوتاه مدت» در تشريح اوضاع جامعه‌ي ارباب و رعيتي ايران اين چنين آورده است:

اشخاص‌ برخوردار از زمین‌ با عایدات‌ آن‌ هیچ‌ حق‌ مستقلی‌ نسبت‌ به‌ آن‌ نداشتند. این‌ در واقع‌ امتیاز محسوب‌ می‌شد نه‌ حق‌ (یعنی‌ فرمانروا یا والی‌ مورد حمایت‌ او می‌توانست‌ تا زمانی‌ که‌ قدرت‌ داشت‌ این‌ حق‌ را سلب‌ کند). فلور معتقد است‌ که‌ نتیجه‌ منطقی‌ این‌ وضع‌ آن‌ ضرب‌ المثل‌ معروف‌ بود که‌ «هر چه‌ برده‌ دارد متعلق‌ به‌ ارباب‌ اوست»؛ صورت‌ دیگر این‌ ضرب‌المثل‌ این‌ است‌ که‌ «برده‌ و هر چه‌ متعلق‌ به‌ اوست‌ مال‌ ارباب‌ است‌.» این‌ گفته‌ در مورد وضع‌ ایران‌ مناسب‌تر است‌ زیرا (چنان‌ که‌ خواهیم‌ دید) نه‌ تنها اموال‌ بلکه‌ شخص‌ رعیت‌ نیز هر قدر هم‌ که‌ والامرتبه‌ بود، در نهایت‌ در اختیار فرمانروا یا کارگزاران‌ او قرار داشت‌. از آنجا که‌ حکومت‌ مبتنی‌ بر قانون‌ نبود، قدرت‌، مالکیت‌ و نفس‌ زندگی‌ را می‌توانستند بی‌هیچ‌ تشریفات‌ رسمی‌ از فرد بستانند. این‌ ناامنی‌ در تمام‌ اقشار و لایه‌های‌ جامعه‌ گسترده‌ بود. از کدخدای‌ ده‌ تا پیشه‌ور و تاجر و کاسب‌ و کارگزاران‌ دولت‌ و والی‌ و حاکم‌ و مستوفیان‌ و وزیر و سرانجام‌ خود شاه‌. منابع‌ تاریخ‌ ایران‌ آکنده‌ است‌ از نمونه‌های‌ بی‌شمار این‌ ناامنی‌ مال‌ و جان‌. چنان‌ که‌ اشاره‌ کردیم‌ بسیاری‌ از مقامات‌ مهم‌ مملکت‌ بی‌هیچ‌ تشریفات‌ قانونی‌ و محروم‌ از هر نوع‌ دادخواهی‌ کشته‌ شدند و یا اموالشان‌ مصادره‌ شد و علت‌ این‌ اعمال‌ اغلب‌ «سیاسي» بود. اما غارت‌ اموال‌ اشراف‌ و بزرگان‌ مملکت‌ تنها هنگام‌ سقوط‌ ایشان‌ پیش‌ نمی‌آمد، این‌ بلایی‌ بود که‌ ممکن‌ بود در هر زمان‌ نازل‌ شود. [9]

نكته‌اي كه مي‌بايست بدان توجه كرد اين است كه علاوه بر نيت و محتواي بحث، شكل و فرم آن از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. لذا به صرف اين كه گوينده‌ي «ارباب حسين» قصد بالا بردن جايگاه امام حسين و كوچك كردن خود را در مقابل آن حضرت دارد، جواز چنين استفاده‌اي را صادر نمي‌كند. واژه‌ي «ارباب» داراي سابقه‌اي تاريك و جدا نشدني است كه به صرف نيت گوينده تطهير نمي‌شود. كما اين كه ما از تميزترين و مرغوب‌ترين آفتابه‌ي دنيا براي هيچ فردي آب خوردن نمي‌ريزيم. آفتابه هر چه قدر هم كه تميز و شفاف و زيبا باشد، معاني بدي را به ذهن متبادر مي‌كند كه آب گوارا را به كام تشنگان مكدّر و ناخوشايند خواهد ساخت.

ائمه معصومين شيعه مي‌خواهند يا نوكر؟

پرسش ديگري كه در اينجا مطرح مي‌شود اين است كه پيامبر عظيم الشأن اسلام و جانشينان بر حقش چه توقعي از امت اسلامي داشته و دارند؟ آيا مي‌توان دستگاه و رابطه‌اي نظير ارباب و نوكري، خارج از بيانات نوراني ايشان بسازيم؟ اميرالمؤمنين (عليه السلام) در صحراي صفين، ضمن تشريح حقوق متقابل رهبر و مردم تأكيد مي‌فرمايند:

فَلَا تُکَلِّمُونِی بِمَا تُکَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَلَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّی بِمَا یتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ، وَلَا تُخَالِطُونِی بِالْمُصَانَعَةِ، وَلَا تَظُنُّوا بِی اسْتِثْقَالاً فِی حَقٍّ قِیلَ لِی، وَلَا الِْتمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِی، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ یقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ یعْرَضَ عَلَیهِ، کَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَیهِ. فَلَا تَکُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ، أَوْ مَشْوِرَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّی لَسْتُ فِی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَلَا آمَنُ ذلِکَ مِنْ فِعْلِی، إِلَّا أَنْ یکْفِی اللَّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّی، فَإِنَّمَا أَنَا وَأَنْتُمْ عَبِیدٌ مَمْلُوکُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَیرُهُ؛ یمْلِکُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِکُ مِنْ أَنْفُسِنَا، وَأَخْرَجَنَا مِمَّا کُنَّا فِیهِ إِلَی مَا صَلَحْنَا عَلَیهِ، فَأَبْدَلَنَا بَعْدَ الضَّلَالَةِ بِالْهُدَی، وَأَعْطَانَا الْبَصِیرَةَ بَعْدَ الْعَمَی.

پس با من چنان که با پادشاهان سرکش سخن می‏گویند، حرف نزنید، و چنانکه از آدم‏های خشمگین کناره می‏گیرند دوری نجویید، و با ظاهر سازی با من رفتار نکنید، و گمان مبرید اگر حقّی به من پیشنهاد دهید بر من گران آید، یا در پی بزرگ نشان دادن خویشم. زیرا کسی که شنیدن حق، یا عرضه شدن عدالت بر او مشکل باشد، عمل کردن به آن دشوارتر خواهد بود. پس، از گفتن حق، یا مشورت در عدالت خودداری نکنید، زیرا خود را برتر از آن که اشتباه کنم و از آن ایمن باشم نمی‏دانم، مگر آن که خداوند مرا حفظ فرماید، پس همانا من و شما بندگان و مملوک پروردگاریم که جز او پروردگاری نیست، او مالک ما، و ما را بر نفس خود اختیاری نیست، ما را در آن چه بودیم خارج و بدانچه صلاح ما بود درآورد، به جای گمراهی هدایت، و به جای کوری بینایی به ما عطا فرمود. [10]

حتي اگر استفاده از تعابير ارباب و نوكر از سر عشق و بيانگر نهايت فروتني باشد -كه قطعاً اين گونه است- نمي‌توان بر خلاف نصّ صريح آيات و روايات، كلماتي را براي ائمه‌ي معصومين (عليهم السلام) به كار برد كه مغاير خواست آن بزرگواران است. در آيه 104 سوره بقره آمده است:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلكَافِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ (بقره: آيه 104)

مسلمانان صدر اسلام هنگامى كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) مشغول سخن گفتن بود و بيان آيات و احكام الهى مى‏كرد، گاهى از او مى‏خواستند كمى با تانّى سخن بگويد تا بتوانند مطالب را خوب درك كنند، و سؤالات و خواسته‏هاى خود را نيز مطرح نمايند. براى اين درخواست، جمله‏ «راعنا» كه از ماده‌ي «رعى» به معنى مهلت دادن است به كار مى‏بردند. ولى يهود همين كلمه‌ي «راعنا» را از ماده «رعونه» كه به معنى كودنى و حماقت است استعمال مى‏كردند. (در صورت اول مفهومش اين است: «به ما مهلت بده» ولى در صورت دوم يعني اينكه «ما را تحميق كن»!). در اينجا براى يهود دستاويزى پيدا شده بود كه با استفاده از همان جمله‏اى كه مسلمانان مى‏گفتند، پيامبر يا مسلمانان را مسخره كنند. اين آيه نازل شد و براى جلوگيرى از اين سوء استفاده به مؤمنان دستور داد به جاى جمله «راعنا»، جمله «اُنظرنا» را به كار برند كه همان مفهوم را مى‏رساند، و دستاويزى براى دشمن لجوج نيست. [11]

جمع بندي

چرا استفاده از واژه «ارباب» براي امام حسين (عليه السلام) مناسب نيست؟

  1. ارباب جمع ربّ و مختص خداي متعال است. در آيه 80 سوره آل عمران به صراحت بيان شده است كه چنين تعبيري را براي فرشتگان و انبياء و به طريق اولي براي فرزندان ايشان به كار نبريد. استخدام اين كلمه براي وجود مقدس امام حسين (عليه السلام) علاوه بر اين كه خلاف فصاحت است، بهانه‌اي به دست مخالفان تشيع خواهد داد كه شيعيان، امامان خود را پرستش مي‌كنند.
  2. پيشينه‌ي كلمه ارباب در زبان فارسي بسيار سياه و ظالمانه است و با ارباب خواندن امام حسين (عليه السلام) بيش از آن كه جايگاه آن حضرت را ترفيع داده باشيم، تقبيح كرده‌ايم. نه تنها ائمه معصومين (عليهم السلام) بل كه هيچ عرب زباني در گذشته و حال، ذوات مقدسه‌ي ايشان را با چنين تعابيري در ادعيه و منثورات مورد خطاب قرار نداده است. آن گونه كه خود از نزديك شاهد بوده‌ام، شيعيان عراق در عاشقانه‌ترين و خاضعانه‌ترين حالات، امام حسين و حضرت ابوالفضل (عليهما السلام) را سيد و مولا خطاب كرده‌اند.
  3. نوع رابطه شيعيان با امامان امت، مطابق آيات و احاديث وارده منطبق بر الگوي امام-شيعه يا رهبر-پيرو است و آن چه در قرآن از شيعيان خواسته شده است، محبت ورزيدن به اهل بيت و تبعيت از دستورهاي ايشان است نه نوكري. شيعه بودن و تبعيت آگاهانه از امام معصوم، بدون شناخت و عشق ورزيدن ممكن نيست، اما چه بسيار نوكران و رعيت‌هايي كه در طول تاريخ، بدون شناخت و محبت و از روي اجبار از صاحبان خود تبعيت مي‌كرده‌اند. لذا جايگاه «شيعه» بودن آن گونه كه در روايات مختلف آمده است، هرگز قابل مقايسه با شأن و رتبه «نوكري» نيست.

منابع

[1] لغتنامه دهخدا: مدخل «ارباب»

[2] دعاي ابوحمزه ثمالي؛ امام سجاد (عليه السلام)

[3] مناجات اميرالمؤمنين در مسجد كوفه؛ مفاتيح الجنان شيخ عباس قمي

[4] دعاي توسل؛ مفاتيح الجنان شيخ عباس قمي

[5] لسان العرب: مدخل «ربب»

[6] الصّحّاح في اللغة: مدخل «أمم»

[7] حافظ: غزل شماره 415

[8] حافظ: غزل شماره 33

[9] ايران جامعه كوتاه مدت و سه مقاله ديگر؛ همايون كاتوزيان، ترجمه عبدالله كوثري

[10] نهج البلاغه ترجمه مرحوم دشتي: خطبه 216

[11] شأن نزول آيه؛ ابن عباس مفسر قرآن

تا كنون  سه بار در سفرهاي خارجي‌ام وقت اقامه‌ي نماز صبح با زمان پرواز تلاقي داشته است، به گونه‌اي كه از قبل اذان صبح تا بعد از طلوع آفتاب در هواپيما بوده‌ام و چاره‌اي نبوده است جز اقامه‌ي نماز در هواپيما.

اولين تجربه و نماز صبحي كه قضا شد

در نخستين تجربه‌ي تلاقي نماز صبح با پرواز، به علت تأخير هواپيما، در سالن انتظار خوابم برد و زماني كه كانتر پرواز باز شد، فرصت تجديد وضو پيدا نكردم. ضمن اين كه تصور مي‌كردم امكان وضو گرفتن در هواپيما ميسر باشد كه به دلايلي در زمان مقتضي اين امر محقق نشد. لحظه‌اي كه وارد هواپيما شدم هنوز اذان صبح را نگفته بودند و امكان خواندن نماز صبح وجود نداشت. اندكي پس از برخاستن هواپيما به وقت محلي، زمان اذان صبح فرا رسيد اما دو نفر در صف دستشويي جلوي من بودند و تازه مشخص شد يكي از دستشويي‌ها آب ندارد و فقط دستمال كاغذي دارد و ازدحام براي استفاده از آن دستشويي ديگر موجب شد با تأخير 25 دقيقه‌اي بتوانم وضو بگيرم و پس از آن كه از دستشويي خارج شدم با صحنه‌ي بسيار عجيبي روبرو شدم. شعاع آفتابي كه از پنجره‌ي هواپيما به صورتم مي‌تابيد، همچون آب سردي بود كه بر سرم ريخته شد و تمام تلاش و تقلاهاي مرا براي خواندن نماز صبح بي‌اثر كرد. يكي از مأموران مراقبت پرواز كه پشت درب اتاق خلبان نشسته بود، وقتي چهره‌ي وا رفته‌ي مرا ديد با خيالي آسوده گفت: «اشكالي نداره مي‌ري قضاش رو مي‌خوني».

خورشيد در ارتفاعات بالا زودتر طلوع و ديرتر غروب مي‌كند

هواپيماهاي مسافربري معمولاً در ارتفاع 30 هزار پا تقريباً معادل 10 كيلومتر بالاتر از سطح زمين پرواز مي‌كنند. همين فاصله‌ي ده كيلومتري باعث مي‌شود خورشيد را زودتر از زمان شرعي طلوع آفتاب ببينيم و ديرتر از وقت شرعي غروب آفتاب پايين برود. به واقع در ارتفاعاتي بالاتر از سطح زمين، طول روز افزايش مي‌يابد و شب كوتاه‌تر مي‌شود. بر اساس تجربه، دريافته‌ام كه در هواپيمايي كه در ارتفاع 30000 پايي در حال حركت است، طلوع آفتاب حدوداً نيم ساعت زودتر از زمان شرعي به وقت محلي صورت مي‌پذيرد. البته اين كه به سمت غرب در حركت باشيد يا به سمت شرق، به عنوان عامل ديگر در اين معادله تأثيرگذار است. اگر به سمت شرق در حركت باشيد، چون قاعدتاً ساعت خود را با وقت محلي مبدأ تنظيم كرده‌ايد و به سمت مشرق و محل طلوع خورشيد در حركت هستيد، زمان طلوع آفتاب تعجيل مي‌شود و حتي زودتر از نيم ساعت خورشيد طلوع مي‌كند. اما اگر به سمت غرب در حركت باشيد، زمان طلوع به تأخير مي‌افتد اما همچنان از طلوع آفتاب به وقت محلي زودتر است.

طلوع آفتاب از پنجره هواپيما

طلوع آفتاب از پنجره هواپيما؛ اين عكس 26 دقيقه پس از اذان صبح به وقت محلي گرفته شده است

دومين تجربه؛ نماز روي پله‌هاي هواپيما

در دومين تجربه پس از سوار شدن به هواپيما، سه نكته را رعايت كردم كه باعث شد نمازم قضا نشود.

  1. با وضو بودن
  2. همراه داشتن مهر
  3. همراه داشتن قبله‌نما

با توجه به تجربه‌ي قبلي بسيار سعي كردم كه وضو را تا لحظه‌ي ورود به هواپيما حفظ كنم و اگر باطل شد آن را تجديد كنم. يك جانماز كوچك به اضافه‌ي مهر به همراه داشتم و ضمناً برنامه‌ي قبله‌نما روي گوشي  موبايلم نصب بود تا بتوانم جهت قبله را به وسيله‌ي GPS گوشي موبايل تشخيص بدهم. لذا مترصد اذان صبح بودم. خوشبختانه پس از نشستن در هواپيما، پرواز تأخير داشت و درب اصلي هواپيما بسته نشد، با اجازه سرمهماندار، نماز صبح را روي پاگرد اول پله‌ي هواپيما و به سرعت اقامه كردم تا با احساس رضايت و سربلندي در محضر پروردگار متعال، بقيه‌ي سفر را با آرامش بر روي صندلي‌ام بنشينم. الحمدلله

تجربه سوم؛ خدمه‌هاي مالزيايي

با وجود آن كه تمام شب را نخوابيده بودم، بسيار مراقب بودم كه خوابم نبرد. اين بار علاوه بر مهر و قبله‌نما، وقت اذان صبح و طلوع آفتاب را به وقت محلي شهر مبدأ و مقصد در اينترنت جستجو كرده بودم و به خاطر داشتم. زماني كه خدمه‌ي هواپيما سرگرم توزيع صبحانه بودند، به سمت اتاق خلبان حركت كردم تا مكان مناسبي را براي خواندن نماز صبح بيابم. بين اولين رديف مسافران در بخش First Class با ورودي اتاق خلبان حدود يك متر فضاي خالي بود كه دوستم فوراً در همين جا يكي از پتوهاي هواپيما را پهن كرد. زماني كه سرمهماندار مالزيايي از جاي خودش بلند شد تا تذكر بدهد، من اشاره كردم كه «فقط يك دقيقه» و فوراً الله‌اكبر گفتم و مشغول نماز شدم. در حالي كه دوستم داشت سرمهماندار را با صحبت‌هايش آرام مي‌كرد و به اصطلاح او را مشغول مي‌كرد، نماز من تمام شد و اكنون نوبت او بود كه نمازش را بخواند. پس از تمام شدن نماز ما، سرمهماندار از بلندگو اعلام كرد كه مسافران لطفاً در صندلي خودشان نماز بخوانند، در حالي كه چنين چيزي ممكن نبود و قبله در جهت مخالف حركت هواپيما اندكي به چپ واقع شده بود و امكان مورب ايستادن به سمت پشت عملاً ناممكن بود. ضمناً ركوع و سجود را نمي‌شد در آن حالت به جاي آورد.

برخي افراد كه حال و حوصله‌ي خواندن نماز صبح را نداشتند به جاي حمايت از ما، به حمايت از مهماندار برخاستند كه نبايد نظم هواپيما را به هم بزنيم. به نظر من خيلي فرق است بين اين كه من در تخت خودم خوابم ببرد و نماز صبحم قضا شود يا اين كه در مقابل 300 نفر ديگر از اول اذان صبح بيدار باشم و به همين سادگي نماز صبحم قضا شود. جالب اين كه بعد از ما برخي افراد ديگر نيز برخاستند و از ما مهر گرفتند و نحوه‌ي محاسبه‌ي زمان و قبله را جويا شدند.

در حالي كه به وقت محلي طلوع آفتاب ساعت 6:24 اعلام شده بود، در ساعت 5:47 تابش نور آفتاب به داخل هواپيما فرضيه‌ي زودتر بودن طلوع آفتاب در ارتفاع را براي من به اثبات رساند، ضمن اين كه هواپيما به سمت شمال شرق در حركت بود و همين امر موجب شد مجموع زماني كه بتوان نماز صبح را اقامه كرد كمتر از 35 دقيقه باشد.

وقتي يكي از پرسنل سپاه و امنيت پرواز دغدغه‌ي قضا شدن نماز مسافر را ندارد و به راحتي مي‌گويد غصه نخور بعداً قضايش را مي‌خواني، از مانكن‌هاي مالزيايي با آن آرايش‌هاي غليظ و لباس‌هاي تنگ انتظاري نيست كه در خواندن نماز صبح به فكر من باشند. اينجا هر كسي بايد زرنگ كار خودش باشد، آنها مي‌خواهند نظم هواپيما به هم نخورد و من مي‌خواهم نمازم قضا نشود.

جمع بندي

اگر نماز صبح شما با زمان پروازتان تلاقي داشت و براي‌تان مهم بود كه حتماً نماز صبح را در وقتش بخوانيد:

  1. مهر و جانماز به همراه داشته باشيد
  2. قبله‌نما يا نرم‌افزاري كه روي گوشي‌هاي داراي GPS نصب مي‌شوند به همراه ببريد
  3. زمان اذان صبح و طلوع آفتاب را در شهر مبدأ و مقصد براي روز پرواز استخراج كنيد و به خاطر داشته باشيد
  4. اگر با دوستان يا خانواده خود سفر مي‌كنيد براي خواندن نماز صبح به صورت گروهي اقدام كنيد تا در زمان خواندن نماز صبح يك نفر بقيه‌ي افراد مهمانداران را سرگرم كنند كه مزاحمتي براي نماز وي پيش نيايد
  5. يك بطري آب كوچك و نايلون بزرگ به همراه داشته باشيد تا در صورت باطل شدن وضو به سرعت و بر روي صندلي خودتان تجديد وضو كنيد
  6. از لحظه ورود به هواپيما مكان‌هايي نظير ابتدا، انتها و روبروي خروجي‌هاي اضطراري هواپيما را شناسايي كنيد
  7. نماز صبح را به محض رسيدن به زمان اذان صبح بخوانيد زيرا در ارتفاع بالا خورشيد زودتر طلوع مي‌كند و فرصت اندك است

در مدينه دو طايفه عرب نسبتاً قابل ملاحظه به نام اوس و خزرج زندگي مي‌كردند. بر حسب آن چه در تواريخ عرب قبل از اسلام هست، اوس و خزرج دو برادري بودند كه پس از رويداد حوادث طبيعي خانمان بر باد ده (احتمالاً گفته مي‌شود سيل ارم در يمن اينها از جنوب عربستان) مهاجرت كردند به سمت شمال. آنها از يثرب (كه مدينه فعلي باشد) عبور مي‌كردند، ديدند بد جايي نيست براي ماندن. ماندند. در فاصله‌اي از آنها هم يك عده يهودي در اثر فشارهاي حكومت روم، از شمال كه منطقه‌ي آبادتري بود متواري شده بودند. اوس و خزرج با بچه‌هايشان آنجا ماندند و آرام آرام تبديل شدند به دو خانواده‌ي بزرگ. خزرج خيلي بزرگتر بود و اوس هم نسبتاً بزرگ بود. آنها با هم، دوست بودند و خوب بودند و زندگي داشتند.

اين يهودي‌هاي همسايه ديدند اينها آمدند اينجا را گرفتند و كم‌كم عده‌شان زياد مي‌شود و زورمند و قدرتمند مي‌شوند؛ اگر همين طور به حال خودشان بگذاريم چهار صباحي نمي‌گذرد كه اينها به صورت يك قدرت بزرگ محلي درمي‌آيند و ممكن است موجوديت ما به خطر بيفتد. به خصوص كه اينها پشت‌شان به اعراب ديگر گرم است، اما ما از مركز يهوديت بريده هستيم. چه كنيم؟ شروع به ايجاد رقابت و فتنه‌انگيزي در ميان اين دو گروه كردند.

اين به قرنها قبل از اسلام مربوط است، بر حسب آن چه در اسناد تاريخي ما هست، يهوديان آنها را عليه يكديگر، تحريك مي‌كردند به طوري كه آرام آرام پسرعموكشي و برادركشي در ميان اوس و خزرج به اوج رسيد. عرب بياباني منطقه‌ي خشك و گرم، داراي احساسات تند قابل برافروختن و اشتعال، كافي بود كه تحريكي بشود، توهيني بشنود، از طرف اينها يك شعر افتخارآميزي در برابر آنها خوانده بشود و يك گوشه به آنها زده بشود تا آتش اختلاف روشن بشود. به طوري كه جنگ‌هاي پي در پي، نزديك به ظهور اسلام، در ميان اينها ده‌ها سال بود روي داده بود و هر دو طايفه را تحليل مي‌برد.

هر جنگي كه روي مي‌داد همسايه‌هاي يهودي چند استفاده مي‌كردند: اولاً اين اوس و خزرج احتياج به اسلحه داشتند و يك گروه از اين يهودي‌ها در صنايع فلزي كار مي‌كردند. بنابراين اسلحه‌هاي‌شان را مي‌ساختند، آماده مي‌كردند تا به اينها بفروشند. ثانياً اينها در اثر جنگ بدهكار مي‌شدند و به كار و زندگي و زراعت و دامداري مختصري كه داشتند نمي‌رسيدند. احتياج به پول قرض كردن پيدا مي‌كردند. مي‌رفتند سراغ همسايه‌ي يهودي پولداري كه پول‌هايش را خوابانده بود براي رباخواري و از او با بهره‌هاي خانمانسوز پول مي‌گرفتند. ثالثاً جوانان جنگ‌آور و رشيد اينها، جوانان كارآ، در ميدان نبرد به خاك و خون مي‌غلتيدند و يك مقدار بار از خودشان به جاي مي‌گذاشتند: زن و بچه‌ي بي‌سرپرستي كه اداره‌ي آنها به صورت يك مسئله براي اوس و خزرج در مي‌آمد. اين وضع سالها ادامه داشت، به طوري كه كينه‌هاي بين اوس و خزرج جزو كينه‌هاي نمونه در ادبيات عرب قبل از اسلام شد. چند نوع كينه و انتقام‌جويي ديرينه‌ي در اشعار جاهليت هست كه يكي از آنها همين است.

اسلام آمد، پيامبر اسلام آمد، «رحمت للعالمين» آمد، «هديً للعالمين» هم آمد. پيغمبر و قرآن آمد و اين كينه‌ها را ذوب كرد و اوس و خزرج به صورت يك مجموعه‌ي متحد مسلمان با نام پرافتخار انصارالرسول و انصارالاسلام و انصارالايمان، (ياران حق و ياران كتاب حق و دين حق و پيامبر حق) شدند، يكدست و متحد. شايد هنوز دو سال از هجرت نگذشته بود كه اين آيات نازل شد

وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنتُمْ عَلَي شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا كَذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (و همگي به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آن گاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاي شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اين گونه، خداوند نشانه‌‏هاي خود را براي شما روشن مي‏كند، باشد كه شما راه يابيد)

اين صف آيات اصولاً بيشتر مربوط است به سال‌هاي بين يك تا سه هجرت … هنوز زمان زيادي بر اين سازندگي روحي تازه نگذشته، هنوز گروه‌هايي از يهود در اطراف مدينه زندگي مي‌كنند كه از اين وحدت و از اين شوكت تازه، آن هم شوكتي با روح و پيوستگي به حبل من الله، يك رشته‌ي الهي و پيوند الهي، دلها را به هم پيوسته ناراضي باشند. يكي از اينها يك روز كه چند نفر از اوسي‌هاي مسلمان و خزرجي‌هاي مسلمان نشسته بودند دور هم، آمد آنجا و شروع كرد به تاريخ‌گويي. ورق كهنه‌هاي پوسيده‌ي تاريخ تاريك را دو مرتبه شروع كرد باز كردن. ناسيوناليسم مردود مطرود نفاق‌افكن جدايي‌افكن را با شعارهاي چند هزار ساله زنده كردن. به اين اوسي‌ها يك چيزي گفت و به آن خزرجي‌ها يك چيزي گفت. گفت بله، شما شكست افتضاح‌آميز آن روز كذايي را به ياد داريد … معمولاً عربها اين حوادث را با «يوم» ياد مي‌كردند. گفت اي اوسي‌ها! شكست افتضاح‌آميز روز فلاني را كه از دست خزرجي‌ها خورديد به ياد داريد؟ شروع كرد اين خاطره‌ها را زنده كردن و آرام آرام اينها را برافروخته كردن. در همان يك جلسه اين جاسوس توانست اين دو گروه تازه مسلمان به برادري رسيده را چنان عليه يكديگري خشمگين كند كه همانجا گفتند قرار ما با شما پس‌فردا فلان‌جا.

خبر رسيد به پيامبر (ص). در چنين لحظات حساس وحي الهي مي‌آمد و آن چه را پيامبر بايد بگويد به صورتي جامع‌تر و جالب‌تر بر دل و زبان او مي‌نهاد. اين آيات بر آنها خوانده شد: «آي مسلمان‌ها! اگر گوش بدهيد به حرف گروهي از اين اهل كتاب، ايناني كه قبلاً كتاب آسماني به ايشان داده شده، شما را بعد از مؤمن و مسلم شدن به راه كفر برمي‌گردانند. شما چرا به راه كفر خواهيد آمد با اين كه آيات خدا بر شما خوانده مي‌شود و رسول خدا در ميان شما هست؟ و هر كس به خدا پناه برد و به رشته‌ي او دست زند به راه راست هدايت شده. اي مسلمان‌ها ياد خدا باشيد، پرواي خدا داشته باشيد؛ تقواي از خدا، خداترسي. اين روح را در خودتان زنده نگه داريد. ببينيد چه آسان دشمن مي‌آيد و گوهر گرانبهاي اسلام را از چنگ‌تان مي‌ربايد! بايد اين گوهر گرانبها را تا آخرين لحظه‌ي زندگي داشته باشيد و نميريد مگر مسلمان. «واعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرقوا» چه شد؟ يادتان رفت ارزش عالي اين نعمت خدا را؟ «واذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالّف بين قلوبكم». شما همه دشمن بوديد، اما خدا در پرتو ايمان و اسلام و نعمت بزرگش، دلهاي شما را با هم مهربان كرده بود. يادتان رفته بود آن كينه‌هاي ديرينه چه شد؟ يادتان رفت «كنتم علي شفا حفرة من النار»؟ يادتان رفت كه بر لب گودال آتش قرار داشتيد، كه بايد در مي‌افتاديد، فرو مي‌افتاديد در آن گودي آتش سوزنده، و خدا شما را نجات داد؟ خدا آيات خود را اين طور روشن و واضح براي شما بيان مي‌كند به اين اميد كه شما به راه بياييد.

نقل از كتاب «نقش آزادي در تربيت كودكان»، مجموعه سخنراني‌هاي شهيد آيت الله دكتر بهشتي، صفحات 124 تا 127

يك ماه از آغاز تجاوز رژيم صهيونيستي به باريكه غزه مي‌گذرد. زنان و كودكان بي‌گناه بي‌دفاع بزرگترين قربانيان اين جنايت جنگي بودند. يك ماه خون دل خورديم و مات و مبهوت اين فاجعه‌ي هولناك نسل‌كشي بوده و هستيم.

چه بسيار فرياد كشيديم و محكوم كرديم و تجمع كرديم و تظاهرات راه انداختيم اما، فريادهاي‌مان آبي را براي مردم غزه گرم نكرد. محكوميت‌هايمان جلوي هيچ بمب و موشكي را نگرفت و تظاهرات‌هايمان مانع از كشتار مردم بي‌دفاع غزه نشد. وقتي قساوت از حد گذشته باشد، وقتي مهم‌ترين رسانه‌هاي جهان، اخبار را وارونه جلوه دهند و بر قامت ظالم لباس مظلوم و مدافع بپوشانند، به راستي كه اثرگذاري‌مان در پهنه‌ي گيتي، چه قدر به هيچ نزديك شده است.

وقتي سردار قاسم سليماني، فرمانده سپاه قدس و از تأثيرگذارترين چهره‌هاي خاورميانه، مي‌گويد: «به وقتش جام خشم خود را بر سر صهيونيست‌ها خالي مي‌كنيم» [1] و جهان صدپاره‌ي اسلام درگير و دار جنگ‌هاي داخلي و فرقه‌اي است، جز نگريستن و گريستن و زير آب فرياد كشيدن چه كاري از ما ساخته است؟

وقتي ميليون‌ها انسان در سراسر جهان، رؤياي دريافت گرين كارت ايالات متحده را در سر مي‌پرورانند و مردم آمريكا خود را وارثان بهترين فرهنگ‌ها و برگزيده‌ترين انسان‌ها مي‌دانند، چه اعجاب‌انگيز است كه سناتورهاي آمريكايي و نامزدان انتخابات رياست جمهوري اين سرزمين، براي جلب نظر سران رژيم صهيونيستي با يكديگر به رقابت مي‌پردازند. همه براي آمريكا غش مي‌كنند و آمريكا براي اسرائيل. چه مهره‌ي ماري در دست اسرائيل است كه بزرگترين قدرت‌هاي جهان براي حمايت از اسرائيل از يكديگر پيشي مي‌گيرند و بر همه‌ي راهپيمايي‌هاي ضد جنگ، چشم مي‌پوشند و بدنامي پشتيباني از ظلم صريح و آشكار اسرائيل عليه مردم بي‌دفاع فلسطين را به جان مي‌خرند؟

چه نمايشي تراژيك‌تر از نبرد غزه، مي‌تواند ضعف يك و نيم ميليارد مسلمان را در مقابل چهارده ميليون يهودي به تصوير بكشد؟ همه‌ي راه‌ها را بسته‌اند و از زمين و هوا و دريا حمله برده‌اند و از يك كشور اسلامي دور يا نزديك يك تير هم به سرزمين‌هاي اشغالي شليك نمي‌شود

بازيگران شطرنج خاورميانه چه استادانه مهره‌هاي خودي را عليه يكديگر به صف كرده‌اند و چه زبردستانه مهره‌هاي تأثيرگذار را مات كرده‌اند،  تا مهره‌هاي خودشان در سلامت كامل نظاره‌گر نبرد فرقه‌اي و قومي باشند و در امنيت كامل به قلع و قمع ساير سربازان و پياده نظام جهان اسلام مشغول باشند. النصرة و جندالله و داعش كه يهودي نيستند. خريدني‌هايشان را خريده‌اند، ترسوهايشان را ترسانيده‌اند، براي احمق‌هايشان امنيت اسرائيل را با امنيت منطقه گره زده‌اند و معدود كشورهاي غيور را منزوي يا مستأصل كرده‌اند.

چهارده ميليون يهودي نه با يد بيضا و عصاي موسي، بل با اتكاي به تفكر استراتژيك و برنامه‌ريزي‌هاي طولاني مدت، اثرگذارترين شخصيت‌ها و بنگاه‌هاي اقتصادي و رسانه‌اي جهان را تسخير كرده‌اند و در فراسوي اين خون و خونريزي‌ها، امروز شاهد نبرد انسجام، برنامه‌ريزي و برتري فكري يهوديان عليه تفرّق، بي‌برنامگي و بي‌فكري جهان اسلام هستيم.

دانش، مذهب و قدرت در اسرائيل چنان به هم گره خورده‌اند كه نخستين رئيس جمهور اسرائيل كسي نيست جز حييم وايزمن، شيميدان و كاشف ماده استون. حييم وايزمن از عناصر كليدي در صدور بيانيه بالفور و رئيس سازمان جهاني صهيونيسم بود كه نقش اساسي را در تشويق مهاجرت يهوديان به سرزمين‌هاي اشغالي به عهده داشت. رژيم اشغالگر قدس با دارا بودن آمار 97 درصد باسواد، بالاترين ميزان تحصيلات را در كشورهاي منطقه داراست و در مقایسه با تمامی کشورهای جهان، به نسبت جمعیت، اسرائیل دومین کشور از نظر میزان چاپ کتاب و سرانه کتاب‌خوانی است.

بيست سال پيش را به خاطر مي‌آورم، زماني كه تنها وسيله‌ي ارتباطي من با جهان پيرامونم، يك راديوي قديمي سه موج بود و عصرها ساعت 5 برنامه فارسي صداي اسرائيل را به مدت يك ساعت و سي دقيقه گوش مي‌كردم كه 20 دقيقه‌ي آغازين برنامه به خواندن تورات به زبان عبري اختصاص داشت. بعيد است اگر برنامه‌سازان جمهوري اسلامي بخواهند براي فارسي زبانان خارج از كشور برنامه‌ي راديويي بسازند يك چهارم زمان برنامه را به تلاوت قرآن تخصيص دهند. چرا كه جايگاه اين دو كتاب آسماني در بين پيروان آنها يكسان نيست. براي برخي مسلمانان انكار شريعت و تمسخر آيات قرآن و آموزه‌هاي اسلام، پرستيژ روشنفكري به همراه مي‌آورد و براي اكثر يهوديان پايبندي به آموزه‌هاي ديني، حلقه‌ي اتصال و عامل هويت‌بخش تلقي مي‌شود.

گرايش عمومي در بين نخبگان علمي و شخصيت‌هاي تأثيرگذار مسلمانان چنين است كه يا در بهترين حالت به يك مسلمان سكولار تبديل مي‌شوند كه پاي دين را از حوزه اجتماعي و مسائل سياسي جدا مي‌كنند و يا به نفي دين به عنوان عامل عقب افتادگي مسلمانان مي‌پردازند. لذا در جهان اسلام با هزاران نخبه علمي و اقتصادي و شخصيت‌هاي بانفوذ فرهنگي و هنري در عرصه‌ي بين‌المللي روبرو هستيم كه از اسلام شايد جز نام يا نام‌خانوادگي‌شان چيز ديگري باقي نمانده باشد. حال آن كه در طرف مقابل به ندرت مي‌توان دانشمند يا مالك يك بنگاه اقتصادي بزرگ يا صاحب رسانه‌هاي تأثيرگذار را يافت كه به پنهان‌كاري يا نفي مذهب يهودي خود بپردازد و براي اعتلاي يهود و اسرائيل كمك مالي نكند.

يهوديان با اتكاء به فرهنگ، آيين و آداب و رسوم خود با بهره‌مندي از يك شبكه اجتماعي وسيع و قدرتمند، اثرگذارترين اقليت مذهبي جهان را تشكيل داده‌اند و به خوبي دريافته‌اند كه چگونه با تصرّف كليدي‌ترين مشاغل، از بالاترين نفوذ سياسي، اقتصادي و علمي برخوردار شوند. اين همان نكته‌اي است كه سياهي لشكر يك و نيم ميلياردي مسلمانان از درك و فهم آن عاجز بوده‌اند. شوربختانه مسلمانان وقتي به سلاح دانش روز مجهز شده‌اند و در معادلات علمي و اقتصادي به يك عنصر كليدي تبديل شده‌اند، آن چنان كه بايد و شايد از هويت اسلامي خود دفاع نكرده‌اند و آن جا كه به اسلام برچسب خشونت زده مي‌شد از آن غبارروبي نكردند و مصلحت را در آن ديدند كه دامن خود را برچينند تا مبادا به خشونت و خرافه متهم نشوند.

نبرد غزه، علاوه بر صحنه‌ي رويارويي حماس و اسرائيل، نمادي از توان مسلمانان و يهوديان است. افزون بر ماتم كودكان و زنان كشته شده در غزه، مضاف بر جنايات غيرقابل توصيف رژيم صهيونيستي، علاوه بر پستي دنيا و فريفتگانش كه بر اين فجايع سكوت كردند، بر افتراق، بي‌برنامگي و بي‌فكري مسلمانان گريه كنيم و به اين فغان و شيون‌ها و محكوم كردن‌ها اكتفا نكنيم و براي آن كه كودكان ما و نسل‌هاي پس از ما تاوان بي‌فكري و بي‌برنامگي امروز ما را نپردازند، همين امروز آستين بالا بزنيم و به قدر وسع خويش فكر و تلاش كنيم.

برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی      که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

نگــــر به دفتر کــردار مردمان بزرگ    که عـــزّ و جـاه، نصیب رجال فعال است (شعر از علي اكبر گلشن آزادي)

من و دايي همسرم اشتراكات فراواني داريم. نام هر دويمان محمدرضاست، هر دو تك پسر هستيم، هر دو مهندسي خوانده‌ايم، ديدگاه‌هاي اعتقادي و سياسي‌مان خيلي به هم نزديك است، هر دو كارمنديم، هر دو اهل سفريم و وقتي به هم مي‌رسيم كلي حرف مشترك و لحظات خوش براي تقسيم كردن و لذت بردن داريم. اما يك تفاوت اساسي داريم كه من عاشق چاي هستم و دايي متنفر از چاي.

اوايل كه با هم آشنا شده بوديم اين چاي نخوردن‌هاي دايي، برايم خيلي عادي و پيش پا افتاده بود. اما رفته رفته برخي از اقوام با طعنه و پرسش، چاي نخوردن‌هاي دايي را زير سؤال مي‌بردند و دايي بيچاره در هر مواجهه با سيني چاي مي‌بايست براي ميزبان توضيح دهد كه چاي نمي‌نوشد و تعارف هم نمي‌كند و ضمناً علت چاي نخوردنش را هم توضيح دهد.

از يك مقطعي به بعد، دايي از حالت دفاعي خارج شد و با معرفي كتاب «پانزده روز تا سلامتي» [1] نوشته جمشيد خدادادي، (تكنيسين موتورهاي جت! و مدعي كشف طبّ قرآني) نه تنها ديگر خودش در موضع سؤال و اتهام نخوردن چاي نبود، بل‌كه بر اساس اين كتاب ما در زمره جاهليني قرار گرفتيم كه از 65 بيماري نوشته شده براي چاي بي‌خبر هستيم و نمي‌دانيم كه با خوردن اين گياه سمّي و بي‌خاصيت چه زهري را به كام خود مي‌ريزيم. خلاصه‌ي استدلال جمشيد خدادادي در كتاب فوق و كتاب «ارمغان تندرستي» [2] مبني بر زيانبار بودن مصرف چاي بدين صورت است:

چای: بیشترین ناراحتی های انسان که باعث مرگ می شوند بیماریهای قلبی هستند که در بین کسانی که چای زیاد مصرف میکنند شیوع دارد.

65 بیماری برای چای نوشته شده (مثلاً کم خونی) و تنها آفت چای در طبیعت، انسان است.

اولین عوارض کسانی که چای زیاد بخورند ساییدگی و ناراحتی استخوان و دیسک کمر و فتخ دیسک است و در صورت ادامه یافتن دچار سنگ های کلیوی و تومورهای کلسیمی مغزی می شوند.

چای دارای پلی فنل می باشد که یک ماده آروماتیک حلقوی است. مواد آروماتیک حلقوی سرطانزا هستند. در رسانه ها به اشتباه به پلی فنل ،آنتی اکسیدان گفته می شود.(آنتی اکسیدان به ویتامین هایی مثل A و B و C و D  گفته می شود).

نوشیدن چای بعد از غذا آهن موجود در خون را (که وظیفه انتقال اکسیژن و دفع دی اکسید کربن را دارد) از بین می برد و همین امر باعث بیماری های متعددی می شود از جمله: فقر و ازدیاد (!؟) آهن، کم خونی، چربی خون، بالا بودن فریتین در خون (آهن ذخیره در کبد)، ساییدگی استخوان، آرتروز، خار پاشنه، رشد استخوان دنبالچه و… .

آب جوش: آب بر اثر جوشیدن املاح خود را از دست می دهد و اگر مرتب میل شود با خون ترکیب شده و املاح آن را دفع می کند. همچنین آب جوش مدرّ است و با مصرف مکرر آن سلول های اپیتلیال کلیه آسیب می بینند و با تحریک این سلول ها مایعات بدن دفع می شوند و باعث غلظت پلاسما و خون شده و عوارض زیر را موجب میشود: غلظت خون، خواب رفتگی دست و پا، درست کار نکردن سلول اندام ها و اجتماع مواد زاید در بدن.

يكي از مهم‌ترين مباني استدلالي جمشيد خدادادي براي مضرّ بودن چاي اين است كه هيچ موجود زنده‌اي جز انسان برگ چاي را نمي‌خورد و چاي هيچ آفتي جز انسان ندارد. از غيرمحترمانه بودن تعبير آفت كه بگذريم، آيا حضرت استاد خدادادي با خودشان فكر نكرده‌اند كه گياه فلفل نيز هيچ گونه آفتي ندارد و هيچ جنبنده‌اي به سمت اين گياه تند و تيز نمي‌رود؟ و آيا در همين دو كتاب به تفصيل خواص درماني فلفل ياد نشده است؟ پس چگونه است كه براي فلفل جمله «تنها آفت آن انسان است» را به كار نبرده‌ايد؟ آيا نمك طعام كه در طبيعت موجود است آفت دارد؟ و آيا اصولاً معيار خوب بودن و مفيد بودن هر چيز خوردني وجود آفت براي آن چيز است؟ من قصد ندارم كه در اين نوشته به نقد كتاب مذكور يا «طب قرآني» مورد ادعاي جمشيد خدادادي بپردازم، علاقمندان مي‌توانند نقدهاي وارد به اين سبك درماني را در وبلاگ «حرف‌هاي ناروا از بعضي‌ها» [3] به تفصيل مطالعه كنند.

مشروعيت بخشي به ميل دروني

دايي از كودكي علاقه‌اي به چاي نداشته و ضمناً پدر و مادرش نيز چاي را خوب دم نمي‌كرده‌اند و اصولاً چاي خوبي هم تهيه نمي‌كرده‌اند و چه بسا همين دو عامل نقش به سزايي در بي‌علاقگي دايي به چاي داشته باشند. از سوي ديگر غالب افراد در جامعه‌ي ايراني چاي مي‌نوشند و دايي در گروه اقليت قرار مي‌گرفته و جامعه نيز به لحاظ توسعه فرهنگي به سطحي نرسيده است كه تفاوت‌ها را محترم شمارد و به خاطر همرنگ نبودن با جماعت آنها را استنطاق نكند، لذا نتيجه آن شده كه دايي مدام بايد پاسخگو باشد كه چرا چاي (يعني خواست اكثريت) را دوست ندارد. واكنش دايي به اين نوع برخورد، جستجوي مستنداتي براي مشروعيت بخشيدن علمي به رأي و انديشه خود بوده است. چون موافقت طبع و ميل دروني با چنين انديشه‌اي كاملاً همسو و هم‌جهت است، دقت در مباني نظري و نحوه‌ي استدلال گوينده به پايين‌ترين حد خود مي‌رسد و در يك مبادله‌ي اجتماعي دايي از جمشيد خدادادي مشروعيت براي نخوردن چاي مي‌گيرد و جمشيد خدادادي يك مشتري جديد براي فروش كتب، جلسات حضوري و عسل طبيعي تحت ليسانس خودش پيدا مي‌كند. علاقمندي دايي به طب سنتي تا بدان جا پيش رفته كه بعضاً براي همكاران و نزديكان، نسخه هم تجويز مي‌كند و يك سري مريد هم پيدا كرده و بعضاً مريدان نيز از نسخه‌ي او شفا يافته‌اند. جوّ فعلي فاميل الان به يك حالت دو قطبي موافقان و مخالفان چاي تبديل شده است كه سردمدار اين نهضت ضد چاي دايي است، ابتدا خانواده‌اش به وي گرويده‌اند و سپس برخي از جوان‌هاي فاميل. البته اين وضعيت دو قطبي علاوه بر آن چيزي است كه بعد از انتخابات 88 بر فاميل و بستگان من رفته است. يعني گل بود و به سبزه نيز آراسته شد.

جمع‌بندي و نتيجه گيري

نخست : احترام به تفاوت‌ها و بالا بردن سطح تحمل

اگر ما دايي را همان گونه كه هست پذيرفته بوديم و چاي نخوردنش را محترم مي‌شمرديم و اصراري بر تغيير نظر او نمي‌كرديم، شايد شاهد چنين واكنشي نبوديم. نه بر مشتريان يك مدعي شبه‌علم افزوده بوديم و نه بهترين فرصت‌ها براي لذت بردن از اشتراكات‌مان را به صحنه نفي و اثبات چاي تبديل كرده بوديم. توسعه چه ارتباط تنگاتنگي با شرح صدر و وسعت ديد دارد.

دوم : مشروعيت بخشيدن به طبع و ميل دروني

چه بسيار دانشمندان و محققاني را ديده‌ام كه حقيقت را نه آن گونه كه هست، بل آن گونه كه دوست دارند باشد، جلوه داده‌اند. مركز زمين را همان جايي كه ايستاده‌اند، پنداشته‌اند. اين يكي از فراگيرترين خطاهاي بشري در كشف حقيقت است كه آدمي درگير خواست‌ها و طبايعي است كه بدان‌ها سرشته شده است. چگونه مي‌توان عقل را از كشش‌ها و جذبه‌هاي اين اميال قوي مصون داشت تا در شناخت حقيقت اشتباه نكند؟ چه بسا خود من در لحظه نگارش اين يادداشت دچار چنين خطايي شده باشم.

سوم : چاي خواص متعدد درماني دارد

مصرف چاي اعم از سبز يا سياه، در كاهش ابتلا به سرطان پوست [4]، سرطان تخمدان [5] و بيماري‌هاي قلبي [6] مؤثر است. چاي آرامبخش است و خستگي انسان را رفع مي‌كند [7]، چاي سبز، رشد تومورهاي سرطان پروستات را كند مي كند [8]، چاي سبز سرطان خون زودرس را درمان مي‌كند [9]، نوشيدن چاي سبز به كنترل سرطان مثانه كمك مي كند [10] و در كل چاي قاتل سلول‌هاي سرطاني است [11]. مصرف زياده از حد هر چيز از جمله «آب» كه مايه‌ي حيات است، مي‌تواند براي سلامتي مضرّ باشد كه چاي نيز از اين قاعده مستثنا نيست.

آب ار چه همه زلال خيزد      از خوردن پُر ملال خيزد [12]

ارجاعات و پي‌نوشت‌ها

[1] جمشيد خدادادي؛ «پانزده روز تا سلامتي»؛  نشر شهر تهران (وابسته به سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران) (06 مهر، 1392)

[2] جمشيد خدادادي؛ «ارمغان سلامتي»؛ نشر شهر تهران؛ 1389

[3] حرف‌هاي ناروا از بعضي‌ها؛ نقد ادعاهاي جمشيد خدادادي درباره طب قرآني http://narava.blogfa.com/category/9/%D8%AC%D9%85%D8%B4%D9%8A%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%8A-(%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%8A-%D8%B7%D8%A8-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86%D9%8A)

[4] «مصرف چاي؛ عامل كاهش سرطان پوست»؛ روزنامه اعتماد؛ شماره 1393؛  25/2/86؛ ص9

[5] «چاي خطر سرطان تخمدان را كاهش مي دهد»؛ روزنامه جام جم؛ شماره 2802؛ مورخ 19/12/88؛ ص16

[6] «بيماران قلبي چاي بنوشند»؛ روزنامه جام جم؛ شماره 2742؛ مورخ 2/10/88؛ ص 5

[7] «آرامش در يك فنجان چاي»؛ روزنامه ايران؛ شماره 3482؛ مورخ 6/8/85؛ ص17

[8] «چاي سبز، رشد تومورهاي سرطان پروستات را كند مي كند»؛ روزنامه جام جم؛ شماره 2618؛ مورخ 5/5/88؛ ص 5

[9] «درمان سرطان خون زودرس با چاي سبز»؛ روزنامه آفتاب يزد؛ شماره 2641؛ مورخ 10/3/88؛ ص 6

[10] «نوشيدن چاي سبز به كنترل سرطان مثانه كمك مي كند»؛ روزنامه آفتاب يزد؛ شماره 2355؛ مورخ 26/2/87؛ ص 6

[11] «چاي قاتل سلول هاي سرطاني»؛ روزنامه كيهان؛ شماره 19973؛ مورخ 22/4/90؛ ص 7

[12] نظامي گنجوي؛ ليلي و مجنون؛ http://ganjoor.net/nezami/5ganj/leyli-majnoon/sh9