پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: مديريت

دل مي‌كني از شهر و ديارت، از خانه و خانواده‌ات و رخت مي‌بندي به سوي كيلومترها آن سوتر. پس از سال‌ها دوري از مسئوليت‌هاي اجرايي، دوباره آستين‌ها را بالا مي‌زني، از نو شروع مي‌كني، با همان روحيه و انگيزه، با همان خوش‌بيني‌ها. انگار من آدم بشو نيستم.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني و حتي پنجشنبه و جمعه‌ها و روزهاي تعطيل هم كار مي‌كني و آن قدر كار مي‌كني كه گذر زمان را احساس نمي‌كني. آن چه برايت مهم و بزرگ مي‌نمايد اين است كه كارت را به بهترين نحو انجام داده باشي و پرچمي را كه برافراشته‌اي بر زمين نيفتد و كارت لنگ نزند و حتي المقدور كسي ناراضي از در بيرون نرود. اما عنان و اختيار ديگران دست من نيست. بعضي‌ها آن قدر در كار اجرايي و سيستم‌هاي اداري و دولتي مانده‌اند كه زنگ زده‌اند. براي‌شان فرقي نمي‌كند كه تو براي دلت كار مي‌كني يا براي پول. آمده‌اي كه سنگي بر سنگ اين بناي نيمه تمام بگذاري و آن را بالا ببري يا همه را ويران كني، آن چه براي‌شان مهم است منافع شخصي و گروهي است.

كار مي‌كني و كار مي‌كني و كار مي‌كني تا دوباره سرت را به طاق بكوبند و چشم‌شان را بر همه‌ي كاشته‌ها و داشته‌ها و برداشته‌ها ببندند و تو را به خاطر گناهان ناكرده مؤاخذه كنند و ارث پدري‌شان را از تو طلب كنند. بيچاره! گرگ دهن‌آلوده‌ي يوسف ندريده.

دوباره همه‌ي اتفاقات و خاطرات چهار سال قبل برايم زنده مي‌شود. گويي آدم‌هاي زنگ زده‌ي تهي از عشق و احساس همه جا رخنه كرده‌اند. بارم را مي‌بندم و به شهر و خانه و خانواده‌ام بازمي‌گردم با دلي شكسته و خستگي‌ بر تن مانده و جاني فروكاهيده و دردهايي كه بر دل انباشته شده‌اند.

و اينك بازگشته‌ام با كوله‌باري پر از تجربه و درد، بيشتر از گذشته. بازگشته‌ام با وبلاگي كه نزديك به پنجاه روز است به روز نشده است. شرمنده‌ي روي خوانندگان وفاداري بوده و هستم كه در تمام اين مدت از اين درگاه مجازي روي نتافتند و جوياي حال اين شهروند دردمند بودند.

به عامل درون‌زاي توسعه نيافتگي جامعه‌ي ايراني، اين ميراث 2500 سال استبدادزدگي مي‌انديشم كه «من‌»‌هايي تربيت كرده است به بزرگي كوه دماوند و الوند. «من»هايي كه كشنده‌هاي ماك و اسكانيا و ولوو قادر به جابجايي آنها نيست. «من»هايي كه سنگ‌شكن‌ها و ادوات راه‌سازي و حفر تونل قادر به خرد كردن آنها نيست.

بازگشته‌ام اما از پاي ننشسته‌ام. اثبات خواهم كرد كه حرارت عشق، اين كوه‌هاي يخي را آب خواهد كرد. دست در دست همه‌ي آناني كه دل در گروي آباداني اين سرزمين دارند و براي رسيدن به «ما» از «من‌»هاي‌شان گذشته‌اند، دوباره آغاز خواهم كرد.

دوباره با نام و ياد او كه بهترين است آغاز خواهم كرد، آغاز خواهيم كرد.

در همين زمينه:

همه‌ي دردسرها زير سر كسي است كه سرش درد مي‌كند. آري! من به شدت سرم درد مي‌كند براي خيلي كارهاي عجيب و غريب. سرم درد مي‌كند براي آب‌تني در آب‌هاي خطرناك و عميق. سرم درد مي‌كند براي شنا كردن خلاف جهت آب. و اين سردرد براي خيلي‌ها دردسرساز مي‌شود، خواب زمستاني خيلي‌ها را بر هم مي‌زند و داد و فرياد خيلي‌ها را بلند مي‌كند كه:

«چه مرگت هست؟ خوب مثل بقيه بگير بخواب!».

مي‌گويم :«سرم درد مي‌كند، خوابم نمي‌برد، دارم مي‌بينم كه همه با هم داريم مي‌ميريم، اين خواب، خوابِ آسودن نيست، بل خواب مردن است»

مي‌گويد: «خُب چه دردت هست؟ چه مرضي داري؟»

مي‌گويم: «اين درد و مرضي نيست كه درمان داشته باشد، اين عنوان و پيشه‌ي من است، من شهروند دردمند هستم»

*    *    *

زماني كه روز دفاعم قطعي شد، براي هماهنگي ورود خبرنگاران به يكي از مسئولان دانشكده مراجعه كردم. مسئول محترم در حالي كه ايستاده برگه‌ي مرا امضا مي‌كرد، برايش توضيح دادم كه به جهت جديد بودن موضوع پايان‌نامه‌ام، برخي خبرنگاران صدا و سيما قصد دارند از جلسه‌ي دفاع از پايان‌نامه‌ام خبر تهيه كنند.

آقاي دكتر از بالاي عينكش نگاهي كرد و به من گفت: «خودتون بريد ببينيد بايد چه فرايندي رو طي كنيد، فقط دردسر واسه ما درست نكنيد!»

مي‌خواستم بگويم مرد حسابي! آقاي دكتر! شما مثلاً اينجا متصدي ارتقاي آموزش و پژوهش اين دانشكده هستيد، اسم اين دانشكده به عنوان جايي كه يك خلاقيت علمي در آن رخ داده، قرار است از صدا و سيما پخش شود، اگر ذوق نمي‌كنيد لااقل توسري نزنيد!

يعني چه بسا براي مديران مرده شوي، همين بهتر كه كسي از محل كارشان مطلع نشود، عملكردشان زير ذره‌بين و دوربين هيچ رسانه‌اي قرار نگيرد، تا مبادا به خاطر پركاري ديگران، تشت كم‌كاري و بي‌عرضگي‌شان از بام فرو افتد.

براي مديران مرده شوي، هيچ چيزي بهتر از سر و كار داشتن با جمادات نيست. هيچ چيزي فرح‌بخش‌تر از تكرار مكررات و انجام همان كارهاي قبلي نيست. آخر مرده‌شويي به هيچ ابتكاري نياز ندارد، مرده‌ها هم هيچ توقع و اعتراضي ندارند. يك فرايند روتين و مشخص!

صبح به صبح، مديران مرده شوي پشت ميزشان حاضر مي‌شوند، با اين تفاوت كه اينجا مرده‌ها به جاي برانكارد، روي پاهاي خودشان مراجعه مي‌كنند. مرده‌هاي عزيز و محترم نيز، هيچ اعتراضي ندارند كه چرا بد شسته مي‌شوند؟ چرا هر بار از همين شوينده‌هاي تند و گزنده استفاده مي‌شود؟ مرده‌هاي نجيب و سر به راهي هستند و مهم‌ترين دليل بقاي مديران مرده شوي، خيل عظيم همين مرده‌هاي خوب و بي‌سر و صداست.

همه چيز هم به خوبي و خوشي تمام مي‌شود، هنوز مرده را درست و حسابي در قبرش جاي نداده‌اند، كه بلندگو از همه‌ي عزيزاني كه از راه‌هاي دور و نزديك در اين مراسم مرده‌شويي شركت كرده‌اند، دعوت مي‌كند سوار اتوبوس‌ها شوند، سفره‌ي اطعامي پهن شده است كه ان‌شاءالله ثوابش به روح آن مرحوم خواهد رسيد. غسّال و گوركن و مدّاح و پيشنماز و گريه‌كن و مرده‌شوي و صاحب مجلس، همگي ميهمان خوان ميراث اين مردگان عزيزند.

ما به همان اندازه‌اي كه جامعه را بهبود مي‌دهيم، به زشتي‌ها و پلشتي‌ها و ظلم‌ها و بيدادها اعتراض مي‌كنيم و بودن‌مان مايه‌ي آسودن ديگران است، زنده‌ايم. جز اين هر چه باشد در خوابي مرگ‌آلود زيسته‌ايم و بس.

كاش در ظلمت شب

رهزنان قافله را

به خم درّه‌ي غفلت نبرند

كاش بيدار شوند

مردگان قبل از مرگ

عاقبت بايد رفت

مثل افتادن برگ

دير يا زود ولي

عاقبت بايد رفت

كاش بيدار شوند [+]

 در همين زمينه:

جوجه كباب مي‌خوريم يا فريب؟

اولين تصوير و خاطره‌ي من از «جوجه كباب» به يك مراسم عروسي در دوران كودكي برمي‌گردد. جايي كه نهايت قد من اندكي بالاتر از ميز بزرگ و باشكوه شام عروسي بود و ميهمانان با قدرت و قوت تمام مشغول كشيدن غذا از ميز سلف‌سرويس تالار بودند كه ناگهان يك نفر ندا در داد كه «جوجه كباب آمد! » همه‌ي نگاه‌ها به سمت پيشخدمت تالار چرخيد كه ظرف استيل جوجه‌كباب را روي هوا، بالا گرفته بود، به گونه‌اي كه كسي ناخنك نزند و سعي مي‌كرد بدون اين كه تنه‌اش به ديگران بخورد از لابلاي جمعيت خودش را به ميز غذاخوري برساند. در يك حركت عجيب همه‌ي حاضران به سمت اين ظرف هجوم آوردند. گويي مائده‌اي است آسماني كه خوردنش موجب رستگاري مي‌شود و يا شايد آب حيات است كه به كام ريختنش، مستوجب حيات ابدي خواهد شد. به لطف و مدد بزرگترها تكه‌اي از اين اكسير خوشبختي نيز نصيب من شد. حقيقتاً گوشت جوجه‌اي بود كه به خوبي كباب شده و طعم تردي و تازگي آن هنوز زير دندان من است.

يكي دو بار ديگر نيز در عروسي‌هاي بعدي، جوجه كبابي با اين كيفيت نصيب و قسمت‌مان شد. اما رفته رفته، مثل خيلي چيزهاي تقلبي ديگر، جوجه كباب تقلبي هم به بازار آمد و ديگر از آن جوجه‌هاي 600 گرمي خبري نبود، بل تكه‌هاي به سيخ كشيده شده‌ي سينه‌ي مرغ بود به نام جوجه كباب. وقتي همه بخواهند جوجه كباب بخورند، امكان توليد و توزيع جوجه‌ي 600 گرمي در مقياس وسيع نه امكان‌پذير است و نه به صرفه و نه در صورت امكان توليد و توزيع، همه‌ي افراد و طبقات مي‌توانند هزينه‌ي آن را بپردازند. پس راه حل ميانه، در تغيير ماهيت مفهوم «جوجه كباب» قرار گرفته بود. چرا در همه‌ي ساليان گذشته يك نفر از خودش نپرسيده است كه اين جوجه نيست، بل مرغ مادر است؟ بعدها براي اين مفهوم جعلي تقسيم‌بندي هم درست كردند: «جوجه كباب بي‌استخوان»، «جوجه كباب بااستخوان». عجب!

مزه‌ي جوجه كباب اصيل به همان استخوان‌هاي ترد و نازكي بود كه با گوشت لطيف جوجه در آميخته بود. جوجه كباب بي‌استخوان كه اصلاً جوجه كباب نيست. به واقع هجوم توده‌هاي جامعه براي خوردن جوجه كباب، منجر به قلب ماهيت جوجه كباب شد و در اين فرايند مردم فقط تصور مي‌كنند، جوجه كباب خورده‌اند، حال آن كه چيزي بيش از قطعه‌هاي مرغ كباب شده نصيب‌شان نشده است.

توده‌اي شدن آموزش عالي (Massification of Higher Education)

روزي روزگاري در همين سرزمين، دارنده‌ي مدرك ليسانس يا فوق ليسانس، به واقع انسان فرهيخته‌اي بود كه از دانش بهره‌اي وافر داشت و نماد يك فرد دانشگاهي پخته و استاد ديده بود كه فقط از نوع بيان و طرز حرف زدنش مي‌شد به شأن علمي و مدرك دانشگاهي‌اش پي برد. اما پدر بوروكراسي و مدرك‌گرايي بسوزد كه همه را به داشتن مدرك سوق داد و هجوم ملخ‌ها به مزرعه‌ي دانش آغازيدن گرفت. توسعه‌ي كمّي آموزش عالي در كوتاه مدت، نتيجه‌اي جز تباه شدن و تغيير ماهيت آن و آب بستن به مدارك دانشگاهي در پي نداشته و نخواهد داشت.

يكي از دوستان مرتبط با صنعت تعريف مي‌كرد كه در استخدام‌هاي اخير، علاوه بر رشته‌ي تحصيلي و  مدرك دانشگاهي، سال ورود به دانشگاه نيز اهميت يافته است. يعني فوق ليسانس ده سال پيش دانشگاه شريف با فوق ليسانسي كه امروز از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل مي‌شود برابر نيست و اعتبار مدرك آن ده سال پيشي بيشتر از اين امروزي است و اين حرف  كاملاً مبناي علمي دارد. آيا كسي كه در كلاس پنج نفره، كارشناسي ارشد خوانده است و استاد راهنما و مشاورش دو يا سه پايان‌نامه را همزمان رهبري مي‌كرده‌اند، موفق‌تر از كسي نيست كه در كلاس 15 نفره كارشناسي ارشد مي‌خواند و استاد راهنما و مشاور همزمان 10 پايان‌نامه را هدايت مي‌كنند؟ آيا اساتيد دانشگاه‌ها به همان ميزان گذشته وقت و حوصله براي پاسخگويي به سؤالات دانشجويان دارند؟ آيا با گسترش كمّي دانشگاه‌ها، كيفيت آن‌ها هم حفظ شد؟ يا به تعبير عاميانه براي آن كه آبگوشت آموزش عالي به همه برسد، و همه‌ي افراد بتوانند يك مدرك ليسانس يا فوق ليسانس داشته باشند، آب توي آن بستيم؟

اما نتيجه‌ي گسترش كمّي آموزش عالي و آب بستن به مدارك دانشگاهي، قلب ماهيّت علم و تقليل آن به يك تكّه كاغذ است كه دارنده‌ي آن لزوماً بهره‌اي از علم و دانش و شأن و شخصيت دانشگاهي بهره‌مند نيست. چه بسا فارغ التحصيلان مدارج تحصيلات تكميلي كه از نگارش يك نامه‌ي ساده عاجزند يا از بديهيات رشته‌ي خود بي‌خبرند، يا سبك حرف زدن‌شان تفاوت چنداني با كاسب و كارگر و مردم عوام ندارد. زيرا به جاي آن كه عموم مردم دانشگاهي شوند، دانشگاه عوامانه شد.

از تهي سرشار

حكايت است كه شيرفروشي صبح به صبح ظرفهاي شير را پشت در خانه‌ها مي‌گذاشت و زنگ خانه‌ها را به صدا در مي‌آورد و مي‌رفت و آخر ماه پول همه‌ي شيرها را يك جا حساب مي‌كرد. زندگي شيرفروش با يك روند خطي ساده مي‌گذشت و كم و كسري نداشت و درآمد هنگفتي نيز كسب نمي‌كرد. لكن روزي بخور و نميري بود كه اگر قناعت مي‌كرد، به خوبي و خوشي مي‌گذشت. اما مرد شيرفروش طمع كرد و رفته رفته در شيرها آب ‌ريخت. مردم اهالي متوجه شده بودند كه اين شيرها، شيرهاي هميشگي نيست، لكن به روي مرد شيرفروش نمي‌آوردند. يك روز كه شيرفروش ظرف شير را پشت در يكي از خانه‌ها گذاشت و زنگ در را زد، صاحب خانه فوراً در را باز كرد و نگاهي به داخل ظرف انداخت و در كمال تعجب ديد كه فقط آب خالي است. به شيرفروش اعتراض كرد كه اين چه مسخره بازي است و شيرفروش با خونسردي كامل به ظرف آب نظر كرد و گفت: «ببخشيد امروز فراموش كردم كه شير هم داخل آن‌ها بريزم، فردا دو برابر معمول شير مي‌ريزم و جبران مي‌كنم».

چرا توده‌اي شدن پديده‌ها مشكل زاست؟

شايد اين سؤال پيش بيايد كه اگر همه‌ي مردم جوجه كباب واقعي، عسل طبيعي اصل و امثال اين‌ها را بخورند، اشكالي دارد؟ اگر همه‌ي مردم فوق ليسانس و دكترا بگيرند اشكالي پيش مي‌آيد؟

پاسخ اين سؤال‌ها به دو بخش تقسيم مي‌شود:

1. اگر جامعه توان و ظرفيت توليد باكيفيت جوجه كباب واقعي و عسل طبيعي اصل را دارد، اگر جامعه استاد صاحب انديشه و فضاي آكادميك و كتابخانه و آزمايشگاه و سرانه‌هاي آموزشي لازم براي توليد دانش‌آموختگان فوق ليسانس و دكتري تراز اول را براي عموم مردم دارد، فبها المراد! هنيئاً لكم! نوش جان و گواراي وجود! چه چيزي از اين بهتر. اما در دو راهي حفظ كيفيت و هويت مفاهيم و پديده‌ها با توده‌اي كردن و تهي كردن آن‌ها و قلب ماهيت حقايق، بايد ببينيم كدام تصميم به صلاح و درست است؟ آيا با آب بستن به آبگوشت و تغيير ماهيت آن و گسترش توهم خوردن آبگوشت، به بشريّت خدمت كرده‌ايم يا خيانت؟ آيا با تغيير مفهوم جوجه كباب و اين كه ساليان سال، يك دروغ بزرگ را به جاي جوجه كباب به خورد مردم بدهيم، رفاه را افزايش داده‌ايم؟

2. با فرض اين كه جامعه ظرفيت توليد موارد ياد شده را دارد، آيا توان پرداخت هزينه‌ي آن را نيز دارد؟ آيا براي اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي، شغل مناسب و متناسب نيز پيش‌بيني شده است؟ آيا فكري براي چرخش فرهنگي از خوردن رشته پلو به جوجه كباب 600 گرمي شده است؟ اگر شده است كه اين همان آرمان شهر مطلوب بشر است و اگر نشده است، خوردن جوجه كباب تقلبي و داشتن به اصطلاح مدرك دانشگاهي براي افراد ايجاد توهم رفاه و علم مي‌كند و اين توهم مانع از رسيدن به رفاه و علم واقعي مي‌شود.

عدالت آباد كردن است، آب بستن نيست

عدالت به معناي خرد كردن و شكستن مفاهيم و پديده‌ها و تقسيم آن بين توده‌ها نيست، بل‌كه به معناي توسعه‌ي هر دو سوي عرضه و تقاضا و رشد دادن فرهنگ خواستن و رسيدن و گسترش خواسته‌ها و رسيده‌هاست. در غير اين صورت تقلبي‌ها و نارسيده‌ها را به بهانه‌ي عدالت و به نام تعالي و پيشرفت به كام خام‌خوارها و حاضرخورها ريخته‌ايم و بس. جامعه‌اي خواهيم داشت تهي شده از مفاهيم و معناها كه به جاي بزرگ شدن، ورم كرده است و به جاي توسعه يافتن، باد شده است. صدايي كه از آن به گوش مي‌رسد، برايند واقعي جامعه نيست، بل آواي دروغين يك طبل تو خالي است. آمار بالاي توليد مقالات علمي و فارغ‌التحصيلان دانشگاهي شما را نفريبد، در سراب هم آب بسته‌اند كه اين چنين واقعي مي‌نمايد، تشنگان دانش و چشمه‌هاي جوشان علم، خيلي خيلي كمتر از اين چيزي است كه با چشم سر ديده مي‌شود. اندكي مي‌بايست به انتظار نشست تا غبار طغيان توده‌ها براي رسيدن به علم و منزلت بر جاي نشيند و كف اين سيلاب گمراه كننده، فروكش كند، آن گاه حقيقت ماجرا عيان خواهد شد، كه خداي متعال نيز فرموده است:

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْکُثُ فِي الْأَرْضِ کَذلِکَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (سوره رعد؛ آيه 17)

خداوند از آسمان آبی خالص فرو فرستاده است، و رودها هر کدام به اندازه گنجایش خود آب برگرفته و جاری شده‌اند; آن گاه سیل، کفی برآمده، بر روی خود برداشته است، و از آنچه مردم بر آن آتش می‌افروزند تا با ذوب کردن آنها زیور یا کالایی به دست آورند، کفی مانند کف سیلاب برمی‌آید . خداوند، حق و باطل را این گونه مَثَل می‌زند; حق مانند آب و فلز دارای ثبات، و باطل همچون کف سیلاب و کف فلزّ محو شدنی است. آری، کف به کناری می رود و نابود می شود، ولی آن چه به مردم سود می‌رساند در زمین باقی می‌ماند. خداوند مَثَل‌ها را این گونه تبیین می‌کند .

چگونه فرياد نكشم؟

چگونه اين همه فارغ التحصيل دانشگاهي دروغين، دانشمندان دروغين، جوجه‌كباب‌هاي دروغين، عسل‌هاي زنبور نديده، عالمان بدون عمل، مقالات تهي از علم و اين حجم بالاي دروغ را در جامعه و رسانه‌ها ببينم و دم فروبندم؟ ما آن قدر با دروغ زيسته‌ايم كه ديگر با آن آميخته‌ايم و دروغين بودن خودمان را نمي‌بينيم.

اگر به جاي جستجوي آب، در جستجوي تشنگي بوديم

اگر به جاي يافتن علم، در تكاپوي طرح سؤال بوديم

اگر به جاي جوجه كباب، به فكر معيشت پايدار بوديم

امروز نسخه‌ي واقعي همه‌ي اين‌ها را در اختيار داشتيم، نه نمونه‌هاي بدلي و كمرنگ شده و تقلبي. در يك فرايند طبيعي و در جدال با ناداني به دانش رسيده بوديم، نه از ميان‌بُرها و كوره‌راه‌ها. براي رسيدن به قله، ماكت آن را در كوهپايه بازتوليد نكرده بوديم، بل‌كه مرد و مردانه در نبرد با سنگلاخ‌ها و صخره‌ها به قله رسيده بوديم.

ما سؤالات‌مان را وارونه طرح كرديم و به جواب‌هاي وارونه رسيديم. خوشبختي را در خوردن جوجه‌كباب و كسب مدرك دانشگاهي تعريف كرديم و چون دست نيافتني بود، مفاهيمش را عوض كرديم.

جلوي ضرر را از هر كجا بگيريم، منفعت است. به دروغ تصور كرديم كه از اين راه به مقصد خواهيم رسيد، اين راه تركستان است كه به هيچستان ختم مي‌شود، براي رسيدن به خوشبختي و سعادت بايد برگرديم به راه راست.

چشمشان را بستيم

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش

جيبشان را پر عادت كرديم

هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

در همين زمينه:

 پوزش:

اخيراً برخي از خوانندگان و مخاطبان وبلاگ از اين كه نظرات‌شان نمايش داده نمي‌شود، گلايه كرده‌اند. من نهايت سعي‌ام را مي‌كنم كه نظري در نوبت انتشار منتظر نماند. اگر نظر شما منتشر نشده است، اشكال از سمت بلاگفاست، ضمن عرض پوزش لطفاً مجدداً ارسال فرماييد. ان شاء الله در اولين فرصت به يك سايت يا وبلاگ پايدار مهاجرت خواهم كرد.

لينك مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 1392/06/28

پاسخ به اين پرسش كه چرا دانشگاه علامه طباطبايي، به‌رغم چنين قدمتي و با وجود داشتن استادان شاخص، رتبه‌اي بسيار پايين‌تر از استحقاق خود كسب كرده است، از نظر نگارنده به دو بخش علل ساختاري و سياسي تقسيم مي‌شود:

 علل ساختاري
اول: پراكندگي جغرافيايي دانشكده‌ها
دانشگاه علامه طباطبايي مطابق آنچه در صفحه معرفي وب سايت آن گفته شده است، با مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي در سال 1363 و از ادغام 27 مدرسه عالي تشكيل شد. يعني تفرق دانشكده‌ها در ذات اين دانشگاه وجود داشته و دانشگاه علامه هرگز يك كل يكپارچه نبوده است. همين تفرق و پراكندگي جغرافيايي باعث از بين رفتن تعامل بين استادان و دانشجويان دانشكده‌هاي مختلف شده است. به واقع در تمام 29 سال گذشته، دانشگاه علامه طباطبايي بيشتر شبيه به مجمع المدارس بود تا دانشگاه به معناي University. در ساير دانشگاه‌ها وجود فضاهاي عمومي نظير سالن اجتماعات مركزي، مسجد، سالن ورزش، كتابخانه مركزي و ساير اماكن عمومي موجب كنش متقابل دانشجويان و استادان رشته‌هاي مختلف خواهد شد و اتصال دانشكده‌هاي گوناگون را به مثابه اندام‌هاي دانشگاه برقرار خواهد كرد. اين تعامل قطعا موجب تضارب آرا و انعكاس نقاط ضعف، قوت و ارتقاي سطح علمي، موضوعات و دغدغه‌هاي صنفي و خدمات ارائه شده در دانشگاه خواهد شد. 
 دوم: فقدان نظم ارگانيك
اين نقيصه زماني تشديد مي‌شود كه دانشگاه علامه طباطبايي در ذات خود، فقط شامل رشته‌هاي علوم انساني است و از حضور استادان و دانشجويان ساير رشته‌ها نظير فني-مهندسي، پزشكي و هنر بي‌بهره است. از آنجا كه در ايران به جهت غلبه گفتمان فن‌سالاري، هنوز برترين‌هاي كنكور سراسري به سمت رشته‌هاي مهندسي و پزشكي سوق داده مي‌شوند و اهميت علوم انساني آن چنان كه بايد درك نشده است، فقدان رشته‌هاي ياد شده موجب تشديد بر هم خوردگي نظم ارگانيك اندام‌هاي يك دانشگاه جامع خواهد شد و نتيجه اين مي‌شود كه دانشگاه در بسياري از حوزه‌ها دچار عقب‌ماندگي مي‌شود.
سوم: عقب‌افتادگي از فناوري‌هاي نوين
دانشكده‌هاي دانشگاه علامه، هنوز از وجود يك نرم‌افزار اتوماسيون اداري به منظور ارسال و دريافت سيستماتيك مكاتبات محروم هستند. به جز نرم‌افزار آموزش دانشگاه كه فرآيند ثبت‌نام، انتخاب واحد و اعلام نتايج را مديريت مي‌كند، هيچ نرم‌افزار ديگري در اختيار دانشجويان يا كاركنان دانشگاه نيست. دقيقا خاطرم هست كه سال 1390 زماني كه مركز فناوري اطلاعات دانشگاه اقدام به راه‌اندازي ميل سرور كرده بود، ارائه اين خدمات اوليه به دانشجويان تحصيلات تكميلي، چنان براي مسوولان دانشگاه بديع و جالب بود كه براي تمامي دانشجويان ارشد و دكترا، نام كاربري و كلمه عبور در قالب نامه‌اي به امضاي دكتر شريعتي، رييس وقت دانشگاه صادر شده بود. يعني عالي‌ترين مقام دانشگاه براي حدود 5000 دانشجوي تحصيلات تكميلي نامه اعلام مشخصات ايميل را يكي يكي امضا كرده بود. اينها فقط يك نمونه از عقب‌ماندگي دانشگاه در حوزه فناوري است. حال آنكه در دانشگاه‌هاي ديگر به جهت حضور استادان فني و حركت روي لبه تكنولوژي، سطح دانشگاه بالا نگه داشته شده است.
 علل سياسي
اول: محدود شدن استادان مولد انديشه
زماني كه صدرالدين شريعتي به رياست دانشگاه علامه رسيد، چند ماموريت نانوشته در دستور كار داشت. از آنجا كه اين دانشگاه يكي از كانون‌هاي اصلي روشنفكري و اصلاحات در ايران بوده و هست، ايجاد محدوديت‌هاي مختلف براي موتور توليد فكر جريان اصلاحات كه ديدگاه‌هاي ايشان با گفتمان دوران احمدي‌نژاد، تفاوت داشت، يكي از ماموريت‌هاي اصلي دكتر شريعتي بود. در همين راستا بسياري از استادان شاخص كه پيش از اين يا در دولت اصلاحات مسووليت‌هاي اجرايي داشتند، نظير آقايان ستاري‌فر و برادران شركاء، يا از مبتكران توليد انديشه نوين سياسي بودند، مانند غلامرضا كاشي و مردي‌ها، يا از وزنه‌هاي علمي بودند كه روش مديريت اين دوره را برنمي‌تافند، نظير ميرجلال‌الدين كزازي و سيروس شميسا، يا از استادان مستقل بودند كه مباحث كلاس‌شان به طور غيرمستقيم نقد دولت احمدي‌نژاد بود، مثل دكتر نعمت‌الله فاضلي و پرويز پيران، به انحای مختلف بازنشسته، يا اخراج شدند. به واقع ناخشنودي دولت احمدي‌نژاد و مديريت دانشگاه از استادان دانشگاه علامه طباطبايي از آن رو بود كه از صبح تا شام در كلاس‌هاي درس اساتيدي كه حرف جدي براي گفتن داشتند، تمام مباني نظري و عملي دولت احمدي‌نژاد به چالش كشيده مي‌شد. دانشگاه علامه محل تقابل علوم انساني عقلگرا با عملكرد دولتي بود كه مطابق هيچ يك از اصول علمي عمل نمي‌كرد. يعني دانشجويان با خودشان مي‌گفتند كه اگر مديريت، اقتصاد يا سياست اين چيزي است كه اينجا تدريس مي‌شود، پس آنچه در عرصه عمل با آن روبه‌رو هستيم چيست؟ به عبارت ديگر، چالش مديريت دانشگاه با استادان علامه، تقابل نگاه غير علمي با خردگرايي و اعمال تحكم يك مدير انتصابي بر استاداني بود كه مشروعيت خود را به واسطه سال‌ها تدريس و پژوهش كسب كرده بودند، نه از قِبَل حكم وزير علوم.
 دوم: زمستان فعاليت‌هاي دانشجويي
در حوزه فعاليت‌هاي دانشجويي، طيف علامه دفتر تحكيم وحدت، خط مقدم تحركات دانشجويان اصلاح‌طلب بود كه پس از جدايي از طيف شيراز، يكي از فعال‌ترين تشكل‌هاي دانشجويي اصلاح‌طلب به شمار مي‌رفت. پس از روي كار آمدن دكتر شريعتي، انجمن اسلامي طيف علامه عملا تعطيل شد و انجمن اسلامي مستقلي هماهنگ با گفتمان دولت جايگزين آن شد. بسياري از فعالان دانشجويي اخراج يا محروم از تحصيل شدند و دانشگاه شاهد زمستان سرد فعاليت‌هاي دانشجويي و يخبندان تشكل‌هاي علمي، سياسي و صنفي در اين حوزه بود. اعمال محدوديت بر مطبوعات دانشجويي تا آنجا پيش رفت كه «نظارت قبل از انتشار» براي نشريات دانشجويي اعمال شد. اولين ترمي كه من وارد دانشگاه شدم (پاييز 89) با همت و همكاري ساير دوستان هم‌رشته‌اي، براي راه‌اندازي نشريه انجمن علمي مديريت دولتي اقدام كرديم. نام نشريه ما «كمن» مخفف كنكاش مديران نوانديش بود كه به دليل موانع مختلف و به‌رغم آن كه مطالب اولين شماره آن آماده شده بود، هرگز توفيق انتشار نيافت. علاوه بر اين مورد، من حتي يك نشريه دانشجويي فعال در دانشكده مديريت و حسابداري دانشگاه علامه نديدم.
سوم: تفكيك جنسيتي دانشجويان
حركت سومي كه در اين دوره در دستور كار داشت، تفكيك جنسيتي دانشجويان به‌‌رغم تصريح ظاهري احمدي‌نژاد در ممانعت از اين كار بود. در يك اقدام برنامه‌ريزي شده، ترم پاييز سال 1390 در حالي آغاز شد كه 95 درصد كلاس‌هاي درس در دو مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد تفكيك شده بود. طبيعي بود كه در شروع كار امكان ادغام بسياري از كلاس‌ها وجود نداشت و دانشگاه مجبور شد بسياري از اتاق‌ها را تبديل به كلاس كند و براي تامين استاد از استادان بيرون و حق‌التدريس استفاده كند. اما رياست دانشگاه در اين راه بسيار مصمم بود و همه اين هزينه‌ها را پرداخت تا براي سال 1391 دانشجويان به صورت كاملا تفكيك شده و در دو گروه پسران و دختران جذب شوند تا مشكل عدم توازن تعداد دختران و پسران مرتفع شود. تفكيك جنسيتي دانشجويان به دو مشكل ياد شده در بخش معضلات ساختاري دامن زد تا نه تنها ارتباط عناصر مختلف دانشگاه به صورت جغرافيايي و رشته‌اي متفرق و جدا از هم باشد، بلكه دو جنس مخالف نيز در كلاس‌هاي درس از شنيدن ديدگاه‌ها و نظرات يكديگر در خصوص مسائل مختلف علوم انساني و اجتماعي، محروم باشند تا بي‌نظمي و آنتروپي سيستم به اوج خود برسد. در رشته‌هاي علوم انساني كه محور گفت‌وگو حول موضوع «انسان» است، بيان ديدگاه‌هاي مختلف از سوي پسران و دختران به رسيدن دانشجويان به يك نگاه كل‌نگر و جامع كمك خواهد كرد. چه بسا در بسياري از كلاس‌هاي درس موضوعاتي از قبيل تفوق مردسالاري در جامعه ايراني و زمينه‌هاي بروز و ظهور زنان در مشاغل مختلف سخن به ميان مي‌آمد كه هر يك از دانشجويان دختر و پسر در تاييد يا رد ديدگاه ديگري سخن مي‌گفتند و به غناي مباحث مطروحه در كلاس‌هاي درس كمك مي‌كردند. ولی با تفكيك جنسيتي دانشگاه، گسست بيشتري بين جامعه دانشجويي دانشگاه علامه طباطبايي ايجاد شد.
 
لينك مقاله در روزنامه دنياي اقتصاد مورخ 1392/06/28:
در همين زمينه:

پاسخ حمیدرضا آیت اللهی استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی

و رئيس پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي

به ادعاهای شریعتی در مورد اساتید دانشگاه در روزنامه کیهان

صدرالدين شريعتي - حميدرضا آيت اللهي

بسمه تعالی

روزنامه کیهان در گفتگويي که چاپ کرد اتهام های متعددی را به تمامی اعضای هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی وارد کرد که امید است خدواند در روز قیامت انتقام این تهمت های ناروا و انگ هایی که از هتاکان به فرهیختگان برجسته جامعه اسلامی ما وارد شده است بگیرد.

چند واقعیت اخلاقی و اجتماعی را باید توجه داد:

1- وقتی شما فسادی را به یک مجموعه ای نسبت بدهید و شخص یا اشخاصی که آن اتهام متوجه آنهاست را مشخص نسازید، تمامی افراد آن مجموعه در موضع اتهام آن فساد قرار می گیرند.

2- حتی اگر فساد فردی را مطرح نمایید و بر عنوان مجموعه ای که به آن منتسب است تاکید کنید حیثیت افراد آن مجموعه را به زیر سوال برده اید (حتی اگر در قالب شوخی و طنز باشد). به همین دلیل است که در سریالهای تلویزیونی وقتی یک شخصیت سریال دارای شغل بخصوصی باشد، اعتراضها از جانب مشتغلان به آن شغل از هر طرف برخاسته می شود که تلویزیون حیثیت ما را زیر سوال برده است.

3- برخی نیز به بهانه ادعای پایبندی به برخی دستورات دینی و اینکه غیبت اشکال دارد سعی می کنند بطور مبهم به شخصی نسبتی بدهند و بگویند دین مرا مجاز به گفتن برخی حقایق نکرده است؛ در ظاهر هم فرد بسیار متشرعی جلوه می کند، درحالی که حتی اگر آن شخص دچار ضعف کوچکی هم باشد چون بطور مبهم در خصوص او مطالبی گفته شده است، شنوندگان، تمامی اتهاماتی که می توان به یک شخص داد را از سر می گذرانند و او را در معرض قضاوتهای بسیار نامناسب قرار می دهند. گفته شده است شخصی که با مرجع تقلیدی خصومت داشت در برابر پرسش از صلاحیت آن مرجع توسط مردم جواب می داد “دین جلوی زبان من را گرفته است و نمی توانم بسیاری مطالب را بگویم”. آن مرجع گفته بود هیچکس به اندازه این شخص مرا بی آبرو نکرد.

4- برخی نیز برای آنکه در معرض پاسخگویی به اتهامهای فراوانی که خود دارند قرار نگیرند با فرافکنی اشکالات خود به دیگران، خود را فردی دلسوز و پاک جلوه می دهند و از ابتدا راه تحقیق درباره خودشان را می بندند.

5- گویند شخصی نزد آیت الله العظمی بروجردی آمد و شکایت کرد که یکی از طلبه های شما از من دزدی کرده است. ایشان درجواب گفتند: “اتفاقا از ما نیز دزدی کرده است و آن لباس روحانیت ما بوده است که آن را دزدیده است”

6- برخی برای مقابله با یک فساد، دست به فسادهای متعدد بدتری (همچون دروغ، تهمت، ظلم، آبروریزی، تکبر، نفاق و شیوع فحشاء وغیره) می زنند تا نه تنها کار خلاف خود را توجیه کنند بلکه در سایه آن به مطامع خود نیز برسند.

7- با اینکه اصل حقوقی و فقهی تاکید می کند که اصل بر برائت است برای عده ای نیز اصل بر فساد و بی دینی است. جالب آن است که با یک خبر دروغ از یک شخص مریض نیز بلافاصله قضاوت کرده و بقول خودشان با قاطعیت هرگونه ظلمی را روا می دارند.

در گفتگوی روزنامه کیهان تمامی موارد فوق اتفاق افتاد. تمامی استادان دانشگاه علامه طباطبایی به انواع اتهامها از جانب شخصی که خود مرکز بسیاری فسادها بوده است مطرح شد و این بی حرمتی، عواقب مادی و معنوی بسیاری بدی را برای کشور به ارمغان خواهد آورد. آیا درست است به علت آنکه چون مواردی بسیار بیشتر از تمامی این اتهامات در میان روحانیون وجود داشته است به مقام والای بسیاری از علمای با تقوا در میان روحانیون اینگونه بی حرمتی کنیم؟ تمامی کسانی که از اول انقلاب تاکنون خاطره از وقایع این کشور دارند بخوبی بسیاری از کسانی را که ملبس به لباس روحانیت بوده اند به نام می شناسند که در دادگاهها به اتهامهایی بسیار وقیح تر از آن اتهامهایی که آقای شریعتی به استادان دانشگاه علامه طباطبایی زد محکوم شده اند ولی آیا این فسادها از شان والای روحانیت کم می کند؟

واقعا چند مورد از آن اتهامهایی که ایشان زده اند در دادگاه صالحه محکومیت یافته است؟ جالب اینجاست که ایشان برای آنکه بقول خودشان جلوی این فسادها را بگیرند کسانی را به دانشگاه آورده اند که متاسفانه روحانی بوده اند و با تاسف بیشتر تنها موردی که در دادگاه صالحه به انواع اتهامهای فوق محکومیت آن محرز شده و حکم خورده است همین نوچه ایشان و همه کاره و تهمت زن به استادان دانشگاه بوده است که از کلیه کارهای دولتی محروم شده است!!! آیا کسی تحقیق کرده است که نکند برخی از این افرادی که ایشان از آنها به بدی یاد می کنند همان افرادی باشند که از نوچه های ایشان بوده اند و جزء موافقان ایشان در دانشگاه قلمداد می شده اند؟ چرا اغلب مخالفان ایشان پاکترین، انقلابی ترین و متدین ترین و فرهیخته ترین اعضای هیات علمی دانشگاه هستند؟ چرا کسانی که در زمان طاغوت بوسه بر دست شاه می زدند و یا دعا برای دفع بلا از شاه می کردند الان از نزدیکترین افراد به ایشان و مجری اوامر ملوکانه سراسر بی تدبیر ایشان هستند؟

نکند آن دانشجویانی که برای ایشان جاسوسی می کرده اند برای آنکه استادی در قبال خواسته ناحق آنها مقاومت کرده بود برای انتقام، چنین اتهامهایی را مطرح کرده اند تا هم نمره ای بدست آورند و هم بتوانند در دوره های بالاتر بدون آزمون وارد شوند. چرا در دانشگاه مشهور است برای آنکه پرونده ارتقاء یک عضو هیات علمی بتواند در هیات ممیزه مطرح شود باید یک خودشیرینی و دست بوسی برای آقای شریعتی بکند تا بتواند به حق خود برسد؟ چرا اغلب کسانی که مسئولیت گرفته اند با ترس از تهدیدهای ایشان مجبور به همراهی با ظلمهای بسیار ایشان شده اند؟ نکند برخی برای اشتغال در دانشگاه اینهمه استادان پاک را بدنام کرده اند؟

بسیاری از دانشگاهیان حداقل یک بار از ایشان دروغ و تهمت شنیده اند. بسیاری از کارکنان از بی حرمتی هایی که ایشان در جلسات به افراد محترم جامعه روا داشته اند خاطره دارند. هرچه فرد نزدیکتر باشد بی حرمتی به افراد بیشتری را شنیده است. بسیاری از مسئولان کشور از بالا تا پایین به نحوی در معرض بی حرمتی های ایشان در جلسات قرار گرفته اند. بعید است در کشور کسی را بتوان پیدا کرد که به اندازه ایشان مثال کامل تکبر و خودبزرگ بینی باشد. آیا شرع مقدس دستور داده است همه را تحقیر کنند؟ ایشان همانند فرعون با خوار کردن اعضای هیات علمی آنها را به اطاعت از خود وامی داشته اند. آنها که عزت نفس خود را به این خفت ها نمی فروختند یا پای تمامی عواقب آن نششسته اند یا اصلا خود را از دانشگاه کنار کشیده و هر روز نیز خشنودتر از تصمیم خود هستند. رفتار زننده ایشان در آنکه بسیاری افراد را ماهها پشت در اتاق نگهدارند و نگذارند حق خود را حداقل مطرح کنند بر اساس چه مبنای شرعی، قانونی و حتی انسانی است؟ اگر به شما بگویند در یک دانشگاه آمریکایی یک مسئول، ماهها یک استاد دانشگاه را ساعتها پشت در اتاق خود نگهداشته است و اجازه طرح خواسته اش را به او نمی دهد آیا آن را مثال بارزی از خوی استکباری آنها نمی دانید و در بوق و کرنا نمی کنید؟ این رفتار ضد انسانی در کجای جهان می تواند توجیه داشته باشد.

چه کسی می خواهد ظلمهای بیشماری که ایشان به دانشجویان و اعضای هیات علمی کردند پاسخ بگوید. آیا می دانید بسیاری شاهد بوده اند که افرادی با گریه از اتاق ایشان بیرون آمده اند و انواع تحقیر ها و ظلمها نصیب آنها شده است؟ آیا می دانید استادان بسیاری شب را تا به صبح در کنار خانواده خود با گریه به سر کرده اند؛ چرا که نمی توانستند باور کنند اینهمه ظلم در جمهوری اسلامی به آنها شود؟ آیا می دانید بسیاری استادان برجسته و توانا و متدین که الان در مسئولیتهایی در جمهوری اسلامی هستند به همین جهتها عطای عضویت هیات علمی را در دانشگاه علامه طباطبایی به لقایش بخشیده اند و یا در دانشگاههای دیگر منشا آثار برجسته ای هستند و یا اشتغالات دیگری را ترجیح داده اند؟ آیا می دانید گرد مرگ و دلمردگی در دانشگاه پاشیده شده است و کار به آنجا رسیده است که بسیاری از استادان مومن و انقلابی حتی بدنبال بازنشستگی پیش از موعد هستند؟

از روزنامه کیهان تعجب می شود که چگونه آقای شریعتی را استادی فرهیخته می داند. ایشان چه نظر جدیدی یا کار علمی بدیعی در علوم انسانی و حتی در علوم اسلامی کرده اند؟ تمامی اظهارات ایشان همانند سابقه منبری شان ایراد خطابه های بی محتوا است. تنها هنر ایشان که برای بقای ایشان در این چند ساله مفید واقع شده است آن است که به دروغ تمامی دانشگاهیان را افرادی سکولار (که بعید می دانم معنای آن را بتوانند توضیح دهند)، غرب زده و خطرناک جلوه دهند تا بتوانند خود را قهرمان مبارزه با غربزدگی و بی دینی جلوه دهند. خود در جلساتی شاهد بوده ام که قریب به اتفاق اعضای هیات علمی را افرادی غیر قابل اعتماد و دین گریز جلوه می دادند و حتی علوم انسانی دانشگاهی را جز غربزدگی نمی دانسته اند و به همین دلیل در این چند ساله سعی کرده اند که یکی یکی رشته های علوم انسانی ضروری برای کشور را حذف کنند. درحالی که اغلب قهرمانان مبارزه با غربزدگی در دانشگاه علامه طباطبایی هستند؛ و همین افراد برخلاف ایشان و نوچه هایشان آثار ارزشمندی را در تدوین علوم انسانی ایرانی اسلامی بوجود آورده اند و گرههای کور تفکر غربی را دقیقا نشان داده اند.

حمیدرضا آیت اللهی

استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی

17/6/92

در همين زمينه: