پرش به محتوا
دل‌نوشته‌‌ها و يادداشت‌هاي محمدرضا اسدي

بایگانی

دسته بندی: مديريت جهادي

دوره تضاد

به لطف همراهي پدر، از همان دوران كودكي حضور فعالي در مسجد محل داشتم. مسجد محله ما متعلق به يكي از منسوبان دربار پهلوي و به نام وي بود كه پس از انقلاب اسم مسجد را به نام يكي از ائمه‌ي معصومين (عليهم السلام) تغيير داده بودند و در عين حال مسجد بزرگ و فعالي بود و هنوز هم هست، با برنامه‌هاي متنوع كه اولين آشنايي من با بسيج از همين جا بود.

روبروي مسجد كه از سمت ديگري روبروي منزل ما هم بود، زمين دو نبش باير و بزرگي واقع شده بود كه بسيج به بهانه‌ي برگزاري نمايشگاه هفته‌ي بسيج و هفته‌ي دفاع مقدس آن را تصاحب كرده بود و دور آن را سيم خاردار كشيده بود. شهرداري بارها تلاش كرد كه اين زمين را از بسيج پس بگيرد و يك بار آن نيز به درگيري و تيراندازي بين بسيج و مأموران شهرداري انجاميد كه لاستيك لودرهاي شهرداري سوراخ شد و نهايتاً شهرداري موفق به بازپس‌گيري زمين نشد. اين قطعه زمين هم اينك در تملك پايگاه مقاومت بسيج است.

از سنين كودكي تا قبل از ورود به دانشگاه، بسيج براي من مساوي بود با لباس خاكي، شلوار شش جيب، اسلحه‌ي كلاشينكوف، بي‌سيم، ايست و بازرسي، ريش و تسبيح و انگشتر عقيق، نواي آهنگران، برخوردهاي تند و خشن، شوخي‌هاي خارج از متعارف اعضاي بسيج با هم، موتورسيلكت هوندا 250 و هوندا 1000، يخه‌ي بسته، پيراهن روي شلوار و چفيه. بزرگترين دافعه‌ي بسيج براي من برخوردها و رفتارهاي تندي بود كه با عقل و منطق من سازگار نبود و همين رفتارها چهره‌ي بسيج را نزد من مخدوش و سؤال‌برانگيز كرده بود. نه عشق اسلحه داشتم و نه عشق ايست و بازرسي و نه عشق موتور 1000. لذا علي‌رغم حضور در مسجد از بسيج فاصله مي‌گرفتم و فعاليت فوق برنامه‌ي من در مسجد به گفتن تكبير نماز و اذان خلاصه مي‌شد.

دوره جذب

ورود من به دانشگاه همزمان با استيلاي گفتمان اصلاحات بر فضاي دانشگاه‌هاي كشور بود. مسئول بسيج دانشجويي دانشكده‌ي ما، دبير رياضي يكي از مدارس كرمان بود كه براي ادامه‌ي تحصيل از سوي آموزش و پرورش مأمور شده بود. اخلاق نيكو، سعه‌ي صدر، نگاه باز و منطق استوار «محمدرضا حسن‌زاده» مسئول وقت بسيج دانشجويي، آن چنان جاذبه‌اي به او عطا كرده بود كه بر تمام تصورات تيره‌ي من نسبت به بسيج غلبه كرد و نهايتاً مرا جذب بسيج نمود. به واقع من جذب منطق و مرام محمدرضا شدم نه جذب بسيج و چه بسا اگر محمدرضا دبير انجمن اسلامي بود، من عضو انجمن مي‌شدم.

به پيشنهاد محمدرضا و پس از بررسي‌ها و جمع‌بندي‌هاي خودم، تابستان سال 1379 به «دوره‌ي آموزشي آشنايي با مباني اسلام» موسوم به «طرح ولايت» اعزام شدم. طرح ولايت عنوان دوره‌ي آموزشي است كه با همكاري سازمان بسيج دانشجويي و مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني متعلق به آيت الله مصباح يزدي برگزار مي‌شود. من دانش‌آموخته‌ي پنجمين دوره‌ي طرح ولايت هستم كه در آن سال 12 واحد درسي شامل «منطق و تفكر انتقادي»، «هستي‌شناسي (فلسفه)»، «معرفت‌شناسي»، «نظام سياسي اسلام»، «غرب‌شناسي» و «انسان‌شناسي» براي ما ارائه گرديد. اساتيد دوره از شاگردان تراز اول آيت الله مصباح بودند، نظير محسن غرويان، دكتر محمدحسين‌زاده، دكتر سيداحمد رهنمايي، استاد علي رباني گلپايگاني و دكتر محمدجواد نوروزي.

پنجمين دوره طرح ولايت كه در اردوگاه فرهنگي-تفريحي سيدالشهداء در آبعلي برگزار گرديد، براي من سرآغاز دوره‌ي جديدي از انديشيدن بود و بزرگترين دستاورد آن براي من آشنايي با «فلسفه» و «تفكر انتقادي» بود. چهره‌ها و شخصيت‌هاي معروف و بعضاً جنجال برانگيز سياسي، فرهنگي، مذهبي و نظامي به عنوان سخنرانان اين دوره دعوت مي‌شدند. حسين شريعتمداري، صفارهرندي و حسن شايانفر از مؤسسه كيهان، حاج منصور ارضي، سردار حجازي، سردار صفوي، غلامعلي حداد عادل، آيت الله موحدي كرماني، آيت الله امجد نيز از ديگر افراد و شخصيت‌هاي مدعو طرح ولايت بودند. در خصوص طرح ولايت بعداً بيشتر خواهم نوشت.

دوره مسئوليت

پس از اتمام دوره‌ي مقدماتي طرح ولايت و شروع ترم تحصيلي جديد، مسئول قبلي بسيج به جهت آمادگي براي كنكور كارشناسي ارشد از ادامه‌ي مسئوليت در بسيج معذور بود و مرا به عنوان مسئول بسيج دانشكده به رئيس بسيج دانشگاه معرفي كرد. مراسم توديع و معارفه با حضور سي نفر از اعضاي بسيج برگزار شد و از مهرماه 1379 مسئوليت خود را در كليدي‌ترين دانشكده‌ي دانشگاه شهيد چمران اهواز آغاز نمودم. دانشكده علوم بيش از 1500 دانشجو داشت و دبير انجمن اسلامي دانشگاه نيز از همين دانشكده بود. بزرگترين سالن آمفي تئاتر دانشگاه و بزرگترين دفتر بسيج دانشجويي و بزرگترين دفتر انجمن اسلامي نيز در اين دانشكده واقع شده بود و دانشكده علوم عملاً صحنه‌ي مهم‌ترين تحولات فرهنگي و سياسي دانشگاه در دوران اصلاحات بود.

خط مشي من در بسيج پرهيز از سياسي‌كاري و تبليغ له يا عليه شخصيت‌ها و جريان‌هاي سياسي بود. با اين توصيه‌ي حاج آقا مرتضي تهراني كه اول يك معدل 17 بيار و بعداً كار فرهنگي بكن، تشكيل هسته‌هاي علمي و انتشار چهار مجله‌ي تخصصي در چهار رشته‌ي رياضي، فيزيك، شيمي و كامپيوتر را در دستور كار قرار دادم. بسيج دانشجويي را از تشكلي مچ‌گير و در مقابل دانشجويان به نهادي دست‌گير و در خدمت دانشجويان بدل ساختم. اعتقادم اين بود كه بسيج مي‌بايست محل اجتماع درست‌كارترين، خوش‌اخلاق‌ترين، درسخوان‌ترين و خدمتگزارترين دانشجويان دانشگاه باشد. آن چه مي‌بايست باعث جذب ديگران به بسيج شود، نه شعار و آيه و حديثي است كه تحت عنوان «كار فرهنگي» به در و ديوار دانشگاه چسبانده‌ايم، بل‌كه ارزش‌ها و رفتار انساني و اخلاقي است كه در اعضاي بسيج متبلور شده است.

فعاليت‌هاي بسيج را حول سه محور تحصيل، تهذيب نفس و ورزش، سامان دادم. معدل بالا را براي دانشجويان بسيجي به عنوان يك ارزش تبليغ كردم و از دانشجويان بسيجي ممتاز با اهداي لوح و جوايز ارزنده تجليل و قدرداني كردم. در سه ترم منتهي به پايان مسئوليت من در بسيج دانشجويي،  معدل من 18.20، 18.01 و 17.11 بود. اين را از آن جهت عرض كردم كه تشويق من به درس خواندن شعاري نبود و خودم پيشگام اين امر بودم و روزهاي سه‌شنبه را در خوابگاه مي‌ماندم و فقط درس مي‌خواندم و به ديگران نيز چنين توصيه‌اي داشتم. يكي از زمين‌هاي ورزشي دانشگاه را براي ساعات مشخصي براي اعضاي بسيج رزرو كرده بودم و همه با هم در اين ساعت ورزش مي‌كرديم.

طرح «همراه با نسيم» را به منظور استقبال از دانشجويان جديدالورود براي اولين بار در سال 1380 با حضور 120 نفر از دانشجويان بسيجي در سطح كل دانشگاه انجام داديم تا اولين تصوير بسيج در ذهن دانشجوي جديد، خدمتگزاري بي‌ريا و صادقانه به منظور كمك‌رساني و راهنمايي از سوي دانشجويان قديمي‌تر در امر ثبت‌نام و انتخاب واحد باشد. بسيار خرسندم كه با گذشت بيش از ده سال از آغاز طرح «همراه با نسيم»، هنوز هم اين طرح با همين اسم در دانشگاه شهيد چمران اهواز در حال اجرا مي‌باشد.

دوره انفعال

پس از اتمام دوران دانشجويي، براي استمرار همكاري با بسيج به پايگاه مقاومت بسيج در برخي مساجد ديگر يا بسيج محل كار خودم مراجعه كردم اما فضاي حاكم بر آنها هيچ سنخيتي با بسيج دانشجويي نداشت و ندارد. مسئول بسيج سازمان‌مان هر وقت مرا مي‌بيند، به من تذكر مي‌دهد كه چرا در كلاس‌هاي رزمي تكواندو شركت نمي‌كنم.

من اگر روزگاري جذب بسيج شدم، مسئول بسيج وقت تمام آثار شهيد مطهري و علي شريعتي را خوانده بود و براي هر دو بزرگوار ارزش و احترام فراواني قائل بود. خودش اهل منطق و انديشه و گفتگو بود و در عرصه‌هاي فرهنگي نگاه حداكثري و جذبي داشت و ظرفيتي بس شگرف در تحمل نظرات مخالف و حتي ميدان دادن به افراد منتقدي مثل من داشت. بنده هيچ استعدادي در زمينه‌ي ورزش‌هاي رزمي نداشته و ندارم. سرسوزن ذوقي اگر باشد در انديشيدن، نوشتن و نقد كردن است. همه‌ي دوستان و نزديكانم نيز مي‌دانند كه نقد را از جبهه‌ي خودي شروع مي‌كنم و تا حسابم را با تك تك آناني كه رفتار و گفتارشان به پاي من نوشته مي‌شود، روشن نكنم به نقد جبهه‌ي مخالف نخواهم پرداخت و اين خصيصه را با الهام از شرايط امر به معروف و نهي از منكر استنباط كرده‌ام كه تا اهل و خويشان من مستحق نهي از منكر باشند، نوبت به غريبه و بيگانه نمي‌رسد.

نقد كردن جبهه‌ي خودي در فضاي كنوني جامعه و بسيج خريداري ندارد، لذا بنده به ناچار به حاشيه رانده شده‌ام. من مفتخر هستم كه به همراه جمع ديگري از دانشجويان بسيجي در طرح ولايت چالش برانگيزترين سؤالات و اشكالات را به ساختار نظام و رهبري با اساتيد طرح ولايت و شخص آيت الله مصباح مطرح مي‌كرديم و ايشان پاسخ مي‌گفتند كه مجموعه اين سوالات تحت عنوان مجموعه پنج جلدي پرسش‌ها و پاسخ‌ها از سوي مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني منتشر شده است و بعضاً از برخي پاسخ‌ها قانع نمي‌شديم و آسمان هم به زمين نمي‌آمد و كسي دهان‌مان را گل نمي‌گرفت.

شايد اين از بركت فضاي باز فرهنگي و سياسي دوران اصلاحات بود كه چنين سؤالاتي مجال طرح شدن مي‌يافت. چون به واقع بدتر از اين شبهه‌ها و سؤالات در روزنامه‌ها و مكتوبات رسمي كشور در حال نشر بود و پرسيدن تلطيف شده‌ي آنها در يك فضاي علمي هيچ قبحي نداشت. اما امروز فضا آن چنان تنگ و نفس‌گير شده است كه طرح چند سؤال از سياست خارجي جمهوري اسلامي در قبال سوريه منتهي به بسته شدن وبلاگ شهروند دردمند مي‌شود.

من همان دانشجوي بسيجي منتقد و معتقد به نظام هستم كه در قلب طرح ولايت و در كلاس‌هاي درس اين دوره‌ي آموزشي از مواضع سياسي آيت الله مصباح يزدي انتقاد مي‌كردم، اما آن روزها كسي به من جسارت نكرد و متعرض من نشد. من همان دانش‌آموخته‌ي طرح ولايت هستم كه در نشريه «حرف دل» به نقد برنامه‌هاي درسي و فرهنگي طرح ولايت مي‌پرداختم و بسيج دانشجويي مبلغ هزينه‌كرد صفحه‌بندي و چاپ سه شماره‌ي اين نشريه را تمام و كمال و با افتخار به من پرداخت كرد و مطالب نشريه‌ي «حرف دل» تحت عنوان «مصاديق مجرمانه» شناخته نشد.

در اينجا روي سخنم با شما اعضاي محترم كارگروه تعيين مصاديق محتواي مجرمانه و ساير مسئولان فرهنگي كشور است. آن روزها به نقد اعتقاد داشتيد چون باب گفتگو باز بود و انديشه‌هاي مختلف زمينه‌ي بروز و ظهور داشتند و فضاي جامعه تك‌صدايي نشده بود و به هر صداي مخالفي برچسب صداي دشمن و فتنه نخورده بود. آن روزها به اين گفتار اميرالمؤمنين در عهدنامه مالك اشتر شبيه‌تر بوديد كه: «باید برگزیده‌ترین وزیران شما کسانی باشند که سخن حق بر زبان آرند، هر چند حق تلخ باشد و در کارهایی ‌که خداوند بر دوستانش نمی‌پسندد شما را کمتر یاری کنند … [+]»

سال گذشته در سلسله يادداشت‌هاي اژدهاي موسي در آكواريوم و در مناظره با حجت الاسلام و المسلمين حميدرضا مظاهري سيفپژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي و رئيس مؤسسه بهداشت معنوي اشاره كردم كه محدود كردن آزادي بيان و مسدود كردن فضاي نقد، نهايتاً به ضعف جبهه‌ي خودي منتهي خواهد شد. حيات يك انديشه در مواجهه با انديشه‌هاي مخالف و بازآفريني خود و پاسخگويي به شبهات و نه بستن و حذف آنهاست.

جمع‌بندي

آن چه موجب جذب انسان‌ها به يك مكتب يا انديشه مي‌شود، در مرحله‌ي اول اخلاق نيكو و رفتار انساني است. پيامبر اكرم (ص) قبل از آن كه محمد نبي باشد محمد امين بود. فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ (پس به رحمت الهى با آنان نرمخو شدى و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند. آل عمران، 159)

حذف و سركوب انديشه و صداي منتقد و مخالف نهايتاً به ضعف خودي‌ها و تنگ‌تر شدن حلقه‌ي موافقان و تقويت و تحكيم جبهه‌ي مخالفان خواهد انجاميد و دير يا زود آتش اين گونه اقدامات دامن خودمان را نيز خواهد گرفت.

سلاح تفكر انتقادي را شما در طرح ولايت به دست من داديد و تلقي من از اين نوشته، بحث طلبگي است كه به محضر اساتيد خود درس پس مي‌دهم. لذا با اميد به اين كه اين قبيل يادداشت‌ها معارضه‌ي با نظام و مصداق محتواي مجرمانه تلقي نشود، آماده‌ي انتشار هر گونه پاسخ و توضيح شما هستم.

در همين زمينه:

امروز براي دريافت سوابق يك طرح تحقيقاتي رفته بودم سازمان حمل و نقل و ترافيك شهرداري تهران. خلاصه با اين كه يك آشناي درست و حسابي ما را معرفي كرده بود و كلي تحويلمان گرفتند، شهرام ما را فرستاد پيش بهرام و بهرام زنگ زد به مهرام و مهرام گفت احتمالاً سوابق پروژه دست شهروز است و شهروز هم كه از اينجا رفته است و اصلاً اين طرح ناموفق بوده و هيچ مكتوبه‌اي هم از آن موجود نيست.

یک کارشناس جوان كه مسئول پیگیری کار بنده شده بود و انصافاً انسان مؤدب و كار راه‌اندازي هم بود آب پاكي را ريخت روي دست ما. گفت ببين ۴ سال پيش كه ما طرح BRT را شروع کردیم تا یکی دو سال اول حتی یک برگ مستندات فنی و مطالعه‌ي علمي نداشتيم. يعني به طور واضح‌تر اين كه تصميم گرفتيم سامانه اتوبوس تندرو راه‌اندازي كنيم و بعد اين كار را كرديم. بعد از گذشت يكي دو سال كم كم نشستيم برايش مستندات هم تهيه كرديم.

اين را كه گفت بنده حساب كار دستم آمد و به خودم به عنوان يك مهندس نرم‌افزار اميدوار شدم. چون ما مهندسين نرم‌افزار جماعت، وقتي مي‌خواهيم برنامه بنويسم ابتدا نيت مي‌كنيم كه چه برنامه‌اي مي‌خواهيم بنويسيم و بعد Visual Studio را باز مي‌كنيم و با استعانت از حق تعالي شروع مي‌كنيم به كد نوشتن. حالا مقايسه كنيد پروژه‌اي را كه در سطح دنيا مقام كسب كرده است و تهران را به عنوان پنجمين شهر برتر در زمينه حمل و نقل ممتاز ساخته است بدون حتي يك صفحه كاغذ آ۴ مستندات و يا تحقيقات علمي شروع به كار كرده است با نرم‌افزاري كه امثال بنده مي‌نويسند و نهايتاً در يك سازمان يا يك شركت مي‌خواهد مورد استفاده قرار گيرد.

ايراني جماعت (البته بعضی‌هاشون) در همه‌ي زمينه‌ها استثنا است و نشان مي‌دهند كه بدون انجام تحقيقات و مطالعات نيز مي‌توان كارهاي خيلي بزرگ و موفق! انجام داد. خدا آخر و عاقبت كارهاي ما را ختم به خير كند.

اين جور چيزها را كه مي‌شنوم به اين جمله كه «مملکت ما را امام زمان دارد می‌گرداند» بیشتر ايمان پيدا مي‌كنم